نایب - سفرنامه ی حج ۱۳۹۲/۴/۱۸ - ۲۳۸۰ بازدید

نایب - سفرنامه ی حج





 
 

نایب
سفرنامه حج


نهاد نمایندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها
ستاد عمره دانشجویى
تنظیم و نظارت: نهاد نمایندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها
ستاد عمره دانشجویى
مؤلف: علیرضا محمدزاده
شابک: ۹ ـ۰۷۲ ـ ۵۳۱ ـ ۹۶۴ ـ ۹۷۸
نوبت چاپ: اول ـ فروردین ۸۶
ناشر: دفتر نشر معارف
تیراژ: ۱۵۰۰۰ نسخه
قیمت: ۸۰۰ تومان
همه حقوق محفوظ است
مرکز پخش
۱. قم: خیابان شهدا، کوچه ۳۲، پلاک ۵، تلفن و نمابر: ۷۷۴۴۶۱۶
نشانى اینترنت:WWW.nashremaaref.com
پست الکترونیک: info@nashremaaref.com



مقدمه
راستى راستى، دنیا خیلى تماشایى است. خوب که نگاه کنى، مى بینى در این باغ
بزرگ، هر کس توى قفسى زندگى مى کند! آزاده ها بسیار اندکند. البته قفس ها نیز
متفاوتند: کوچک و بزرگ دارند، رنگى و غیر رنگى دارند، شکل هاى گوناگون...
بعضى خودشان براى خودشان فقس مى سازند، بعضى ها به دیگران سفارش مى دهند برایشان
قفس بسازند، بعضى ها قفس هاى خودشان را رنگ آمیزى هم مى کنند، بعضى ها هم توى
قفس هایشان به تفریح مى روند!...
بعضى از قفس ها عملى هستند، بعضى فلسفى، بعضى هاى دیگر عرفانى و...
القصه. ما هنوز نگاه کردن به خورشید را بلد نیستیم! ما هنوز تا رسیدن به قله دیدار
خداوند، فرسنگ ها فاصله داریم. ما هنوز نفس کشیدن در آستان قدس را تجربه نکرده ایم.
ما هنوز...
و زیارت خانه خدا فرصتى است براى این گونه کارها. فرصتى است براى اینکه خود را از
اسارت قفس ها نجات دهیم. فرصتى است تا در «ترم» حساس حیات «مشروط» نشویم. فرصتى است
براى قدم نهادن در بزرگراه «صراط مستقیم».
و این «سفرنامه» آغازى است براى ورود به این بزرگراه.



نایب
سفرنامه ى حج
زهرا جان! اینجا شهر مادرمان است؛ شهر حوا؛ فرودگاه جده. هنوز نفهمیده ام چطور شده
است! چرا باید وقتى مادرت من را عوض مادرم در آغوش گرفت، دندانهایش کلید شد و تنش
یخ کرد و عرق سرد به پیشانى اش نشست و از دست هاى من سر خورد و افتاد وسط فرودگاه
مهرآباد تهران؟ پدرت هوار کشید: «یا قمر بنى هاشم» و تو گفتى:«یا زهرا» و من جیغ
زدم. جمعیت حلقه زد دور مادرت که یکباره برخاستى و هلم دادى که: «برو!»
کجا مى رفتم بى تو؟ خودم هزار و یک بدبختى داشتم. نداشتم؟ حداقل حال این عربها و
این روضه خوانى ها را نداشتم. درد و ورم خودم بس بود. هرچند دکترها گفته اند مهم
نیست و زود خوب مى شود. ولى هر چه باشد پدرم است و سرطان است و شیمى درمانى و
آمریکا. کاش مى گذاشتى در تهران به تنهایى ام و گاهى زنگ بزنم از مادرم احوال پدرم
را بپرسم. موسیقى هاى نرم گوش کنم یا بروم کافى شاپ و یک قهوه تلخ تنهایى بنوشم و
منتظرت باشم که برگردى از زیارتت. کتابهایم را مى خواندم. کوندرا، مارکز، بوبن،
کارور یا آن کتاب مضحک «اوئه».
اشکهاى صورتمان روى گونه هامان به هم رسید و آهسته در گوش من گفتى: «تو برو نایب
الزیاره ى من باش» بعد محکم فشارم دادى به خودت و گفتى: «براى مادرم هم دعا کن» و
گریه امانت را برید.
زهراجان!
من را چه به زیارت؟ من کى تا به حال به زیارت رفته بودم که این دومیش باشد؟
اعلامیه ى ثبت نام را که در دانشکده دیدى، گفتى: «مى آیى برویم؟» یادت هست چى جواب
دادم؟ گفتم: «من؟ من و عمره؟ دست بردار زهرا جان!» و تو گفتى که تنها دوست ندارى
بروى و گفتى تنها حال نمى دهد و با هم رفتیم ثبت نام کردیم و در قرعه کشى اسممان
درآمد و پریدى بغلم کردى و ماچم کردى و گریه کردى که مى رویم با هم عمره.
براى تو عمره بود و براى من همسفرى با تو بود و گشت و گذار در عربستان. اما بى تو
چه؟ براى من چه حالى دارد تک و تنها وسط این همه دانشجوى دختر که لابد مى خواهند
مدام نماز بخوانند و روضه بخوانند و روزه بگیرند و حوصله ام را سر ببرند.
زهرا جان! من وسط اینها خیلى غریبه ام. حتى بلد نیستم چادرى را که مادرت برایم
دوخته، چطور روى سرم نگه دارم. همان چادرى که از کیفت درآوردى و روى سرم انداختى و
زبانم بند آمده بود و نگاهم کردى و بعد زل زدى به دکتر فرودگاه که مادرت را معاینه
مى کرد و چمدانم را دادى دستم و چادر ولو شد کف فرودگاه و گفتى التماس دعا. من هم
چادر خاکى را کشیدم روى سرم، دوباره هلم دادى که برو و از گیت رد شدم.
زهراجان! منتظر بودم اتفاقى بیفتد. چند شبى هست که پشت سر هم خوابهاى آشفته
مى بینم. خواب زنى که نمى بینمش که از بس روشن است، تاریک است و در حجاب است و
نمى شود دیدش. و چادرى که خاکى است. شاید تعبیرش چادر مادرت باشد و شاید تعبیرش
چادر خودم باشد یا چادر دیگرى. نمى دانم.
خوابهایى مى بینم که به عمرم ندیده بودم. آنقدر عجیب که حتى نمى شود تعریفش کرد.
یکبار خواب دیدم که آسمان آنقدر مى درخشد که نمى توانم سرم را بلند کنم و به زمین
افتاده بودم و پیشانى ام بر زمین بود و با خودم مى گفتم امشب که شب است چه نورى
دارد آسمان، از روز روشن تر و سقف آسمان بالا و بالاتر مى رفت و من از فراز سقف
خودم را مى دیدم که کوچک و کوچک تر مى شدم و شب آسمان با ستاره هایش مى ماند به
چادر خاکى که بر روز است و آن چادر از فرط روشنى و نور بود که تیره مى نمود.
یا شبى دیگر خواب دیدم که آسمان را ستونهایى وصل مى دادند به زمین و من چسبیده بودم
به ستونى از مهابت آسمان و هیچ کس دیگر انگار ستونها را نمى دید و آسمان گاه رعد
مى زد و گاه برق مى زد و هیچ کس دیگر انگار آسمان را نمى دید و من دلم مى ریخت از
مهابت آسمان و دلم خوش بود به آن ستون که تکیه کرده بودم و باران بارید. از ابرى که
مثل چادرى خاکى بود.
زهرا جان!
اینجا هوا خیلى شرجى است. خیلى خیلى شرجى. هوا دم دارد. انگار توى سونا بخار نشسته
باشى. نخلها را به ردیف در فرودگاه کاشته اند و فکر نکنم خرمایى از اینها کسى
بخورد. فرودگاه پر از چترهاى سایبانى است و ما نشسته ایم معطل که گذرنامه هامان را
کنترل کنند و بچه ها جلوى توالت ها صف کشیده اند. فکر کنم اضطراب دارند.
سیاه پوستهاى عربى که کارمندهاى فرودگاهند و ژستهایى مى گیرند با عینک دودى هاشان
که انگار فیلم آمریکایى زیاد دیده اند. روحانى کاروان مى گوید قبر مادر همه
اینجاست: قبر حوا. نزدیک دریاى سرخ. و ما نه دریا را خواهیم دید، نه قبر مادرمان
را. دوست داشتم مى رفتم لب دریا و تنها مى نشستم. اینجا نمى دانم چه کنم با
تنهایى هایم. تو که نیستى. اینها هم نبودنشان شاید بهتر باشد. هیچکدامشان را
نمى شناسم. هنوز هیچى نشده چندتایى شان قرآن مى خوانند. چندتایى شان دعا، یک سرى هم
ورد و ذکر و تسبیح دست شان. برایت از اینجا یک تسبیح فیروزه مى خرم سوغات. خوشت
مى آید؟ حتماً مى آید! تو که عشقت بوده و تسبیح فیروزه و عقیق و شامقصود و سجاده ى
ترمه و یک مهر گرد و بزرگ وسط آن ترمه؛ و آن چادر سفید که همیشه گوشه ى کیفت بود با
مهر و سجاده ات. به چند ساعت هم نشده که ندیده امت اما چقدر دلم برایت تنگ شده. کاش
بودى و بساط نمازت را پهن مى کردى و من باز دیوانه ات مى شدم و مبهوتت و وقتى نمازت
تمام مى شد مى گفتم مثل فرشته ها شده اى و تو لوس مى شدى و لبخند مى زدى و باز همان
شعر همیشگى ات را تکرار مى کردى:«من که ملول گشتمى از نفس فرشتگان / قال و مقال
عالمى مى کشم از براى تو»
زهراجان!
بعضى از این همسفرها دارند مسخره ام مى کنند. فکر مى کنند چقدر جو زده شده ام که
دارم سفرنامه مى نویسم، هنوز نرسیده. خوب است من هم مسخره شان کنم که نرسیده دعا
شروع کرده اند؟
گناهى ندارند. اینها نمى دانند که وقتى من از پشت شیشه نگاه مى کردم که چطور پدرت
بر سر مادرت نشسته بود و تو تکیه داده بودى سرت را به بازوهایش. اینها نمى دانند که
حتى مدیر کاروان به من گفت:«برویم. خدا بزرگ است. آنجا دعا مى کنیم خوب مى شود.
هواپیما مى رودها؟!»
و من گفتم:«برود.» گفت:«بدو خانم! دیر شد.» و گفتم:«عوض مادرم داشت بدرقه ام
مى کرد.» و بغض کردم. گفت:«بچه ها منتظرند. حق الناس است ها!» چادرم از شانه ام
سرخورد. مادرت را با برانکارد بردند. هاله ى بخارى را که از نفسم روى شیشه افتاده
بود پاک کردم. تو دنبال برانکارد مى رفتى که آمدى سراغم. لب خوانى مى کردیم. گفتى:
هرچه دیدى برایم بنویس.» و من، چقدر طول کشید تا از حرکات آهسته ى دهانت بتوانم
منظورت را بفهمم. و گفتم:«چشم، حتماً... قول مى دهم.» و مدیر باز گفت برویم و عقب
عقب، مى رفتم و تو را نگاه مى کردم و دست تکان مى دادم.
نمى دانم مى توانم خوب برایت بنویسم یا نه؟ آنطور که تو مى خواهى. مى خواستى آنطور
برایت بنویسم که انگار آمده اى. اما مى دانى که نمى توانم. از دریچه ى چشمهاى تو
اینجا طورى است و از چشمهاى من طورى. من فقط حدیث نفس مى کنم زهرا! فقط حدیث نفس!
مى گویند تا چند دقیقه ى دیگر، ردیف بایستیم، پشت سر هم، گذرنامه به دست. دلم مانده
پیش مادرت و پیش پدرم و پیش مادرم. در جده، شهر مادرمان. غربت در غربت. تنهایى در
تنهایى. دلم پیچ مى زند. نمى دانم از هواى اینجاست یا نه. کمى تنم داغ شده و
استخوانهاى بازویم سست. حال مادرت چطور است؟ نمى دانم. حال پدرم؟ نمى دانم اینجا چه
طور سرزمینى است؟ نمى دانم. بر من در این سرزمین چه خواهد گذشت؟ نمى دانم.
نمى دانم.
من حتى نمى دانم چرا وقتى که چادر خاکى را بر سر کشیدم گفتى خداوند تو را طلبیده و
تنها! سر از کارهاى تو و خداى تو در نمى آورم. طلبیدن کدام است؟ قرعه مى کشند و پول
مى دهیم و هواپیما سوار مى شویم و هتل مى رویم و خودمان پا داریم و پول داریم و
امکانات! دیگر چه طلبیدنى! و اگر قرار بود کسى را بطلبند تو شایسته ترى یا من؟
پدرم را درآورده این مدیر. مى گوید جمع کن بساطت را برو توى صف، دختر خانم.
زهرا! تو ناراحت بودى اما شاکى نه! بغضت گرفته بود هم به خاطر مادرت، هم به خاطر
سفرى که اینقدر ذوقش را داشتى و نشد.نمى دانم چرا. نمى دانم. وقتى به تو گفتم:«خدا
من را تنهایى طلبیده یعنى چه... تو بمانى و من بروم؟ این رسمش نیست؟» بغضت را خوردى
و لبخند زدى و گفتى:«الحمدللّه رب العالمین». بعد گوشى موبایل را دادى دستم و
گفتى: «تولدت مبارک» و من مى دانستم هنوز هفت هشت روزى به تولدم مانده است و تو در
آن روز در کنارم نیستى.
چرا قطع کردى؟ چرا صدایت نمى لرزید؟ چرا اینقدر راحت ایستادى و خوابم را شنیدى؟ و
من با چه آب و تابى تعریف مى کردم:«نمى دانى زهرا! در یک اتاقى بودم تاریک تاریک.
مارها مى خواستند از سر و کولم بالا بروند و مى رفتند. خیلى هم اتاق سرد بود. خیلى.
تا مى خواستم تکان بخورم مارى به پایم مى پیچید. داشتم از ترس زهره ترک مى شدم.»
گفتى: خب؟ بعد؟
گفتم: دیگر نا امید شده بودم که کمى لاى در باز شد و نور شدیدى آمد تو. مارها انگار
آتش به جانشان مى افتاد و از تو مى ترکیدند و پودر مى شدند.
بعد گفتم: یک چیز خنده دار!
گفتى: چى؟
گفتم: نور خیلى شدید بود، جورى که سرم را انداخته بودم پایین. اما پایین درز در یک
چیز جالب دیدم. بگو چى؟
گفتى: چى؟
گفتم: گوشه ى چادر سیاهى که خاکى بود!
چیزى نگفتى آنقدر که مجبور شدم چند بار پشت هم گفتم:«الو... الو...»
گفتى:«بگو نازنین جان... مى شنوم.» اما صدایت گرفته تر بود.
گفتم:«حال مادرت چطور است؟ چى شده بود اصلاً ؟ دلم گاهى شورش را مى زند.»
چیزى نگفتى. پرسیدم: قطع و وصل مى شود؟
گفتى: پول موبایلت زیاد نشود؟
گفتم: هنوز گوشى را که دادى استفاده نکرده ام. گذاشته ام درست براى تولدم.
گفتى: خب به سلامتى
گفتم: البته مى خواستم ها! ولى قسمت نشد دیگر گذاشتم براى تولدم.
گفتى: خوب! هر جور صلاح مى دانى!
گفتم: مادرت همین نزدیکى است؟
گفتى: آره.
گفتم: مى شود صحبت کنم؟
گفتى: بیدار نیست.
پرسیدم: بهتر است؟
گفتى: الحمداللّه .
گفتم: کجایى که این وقت روز پیش مامان جانى؟
جواب ندادى.
باز پرسیدم: کجایى؟ها؟
گفتى: بیمارستان و صداى بوق اشغال، مدام مى کوبید روى پرده ى گوشم. نفهمیدم قطع
کردى یا قطع شد. اما اگر قطع کرده باشى خیلى نامردى. شاید هم شارژ گوشى ات تمام شده
باشد چون بعدش هرچه زنگ زدم دستگاهت خاموش بود.
به مادرم هم زنگ زدم. دکترهاى آمریکایى از وضعیت پدرم راضى اند. مى گویند که اوضاع
شیمى درمانى روى حساب پیش مى رود. وقتى به مادرم زنگ زدم پدرم در اتاق شیمى درمانى
بود. مادرم مدام گریه مى کرد و مى گفت که کاش بتوانم از انرژى مثبتى که بر اثر آن
همه عبادت در این جا هست برایش و براى پدرم بفرستم. مى گوید پدرم دیگر یک لاخ مو هم
به تنش نمانده. حتى ابرو و مژه. هر شب هنوز «یوگا» کار مى کند که بتواند زیر بار
این همه فشار تحمل کند.
تو چه کار مى کنى؟ من، این روزها، مى روم چمباتمه مى نشینم در مسجدالنبى. تکیه
مى دهم به ستونى از آن همه ستون. گاه قرآن مى خوانم. باید ده جزء اول را خواند. دو
شب است «آفرین» سرفه هایش شدید شده. دعا دعا مى کنم مدام در حرم بماند. همین که
مى آید تو، ارکستر مى گیرد با سرفه هایش، طفلى. حالش که اینطور است چرا آمده؟ به
محض ورودش به اتاق، سیستم برودتى را خاموش مى کنیم. اتاق دم مى کند. مونا و صدیقه
مى دوند بیرون اتاق، پیش سایر رفقاشان. من مى مانم و ارکستر سرفه هایى به رهبرى
«آفرین خانم». مدام عذر مى خواهد از من. مى گوید: «دعا کنى که حالم خوب شودها،
نفرین نکنى» و من حالم به هم مى خورد از این تلفظ عربى «عین».
دیشب به آفرین پیشنهاد دادم برویم بازار. گفت مى خواهد استراحت کند. خودم تنها از
هتل آمدم بیرون. دم در هتل، معاون کاروان گفت که تنها کجا مى خواهم بروم.
گفتم:«خرید... بازار»
لبخند زد و گفت:«این وقت شب؟»
گفتم:«شما فکر کن مى خواهم بروم حرم»
گفت:«چه فرقى مى کند؟»
اعتنا نکردم و راه افتادم. دوید کنارم و غیظ کرد و گفت:«نمى شود خانم» و من باز گوش
نکردم و رفتم. از عربها سر نماز پرسیده بودم کدام بازارها جنس خوب دارد. اینجا هم
مثل تهران خودمان است. از بنجل فروشى دارد تا بازارهاى خوب و دستفروشى. پشت ویترین
طلافروشى ایستادم از مدل هاى زمخت و نخراشیده ى طلاهاى عربى از قدیم خوشم مى آمد.
البته نه براى دست کردن که براى نگاه کردن! اکثر فروشنده ها اینجا عرب نیستند.
سنگالى و افغانى و بنگلادشى ریخته اند در فروشگاهها. اما طلافروش عرب آن که با آن
دشداشه ى سفید بلندش آمد بیرون. دستى به ریش پروفسورى اش کشید و به عربى چیزى گفت.
اعتنا نکردم. آمد نزدیکتر و باز گفت و هر هر خندید. با غیظ نگاهش کردم. رانش را
خاراند و با دست اشاره کرد به داخل مغازه اش. گفتم:«لا! فقط نگاه... تماشا...
النظارة» به داخل مغازه رفت و با یک النگو برگشت.
گفت:«هدیه، هدیه» و دستش را دراز کرد تا النگو را دستم کند. هر چه زور داشتم در
پاهایم جمع کردم و دویدم. شکم گنده مى خندید و داد مى زد و مى خندید: «هل زوجتِ
معى؟» مردکه ى لندهور بى غیرت.
تعدد زوجات اینجا انگار خیلى طبیعى است. این را قبلاً هم فهمیده بودم. به دو از در
هتل وارد شدم که معاون کاروان گفت:«چى شده؟ با این عجله؟» و من سرفه کنان از کنارش
گذشتم و آسانسور سوار شدم و وارد اتاق شدم. از سرفه هایم آفرین از خواب بیدار شد و
به من گفت:«خوب خرید کردى؟ چى خریدى؟» سرفه کرد و لبخند زد. بگذار بفهمد ما از
سرفه هاى مدامش چه مى کشیم. مونا و صدیقه رفته بودند اتاق کنارى، جشن تولد.
شیرینى خریده بودند و نقل خریده بودند آنطور که آفرین مى گفت. دراز کشیده بودم و
نفس نفس مى زدم که صداى کِل کشیدن و دست زدن اتاق بغلى، چرتم را پاره کرد. آفرین
مى گفت دست زدن در مدینه خوب نیست. در مکه هم بدتر است. حال نداشتم بپرسم چرا. یک
آیه هم خواند.نفهمیدم. تمام شب را نخوابیدم. از ترس مى لرزیدم. نزدیکى اذان صبح
خوابم گرفته بود تازه. گفته بودند صبح، ساعت هشت، بعد از نماز صبح مى رویم زیارت
دوره. آفرین نماز صبح مى خواست مرا ببرد مسجد النبى. خوابیدم و نرفتم. حدود ساعت نه
بود که صدیقه تکانم مى داد و مى گفت:«زهرا! زهرا بیدار شو.»
بیدار شدم. یادم افتاد اینجا اسمم زهراست. سیده زهرا. سوار اتوبوس ها شدیم. در
اتوبوس باز چرت مى زدم خیلى خوابم مى آمد. اولین ایستگاه، احد بود. اولین شکست سپاه
اسلام به خاطر غنیمت آنطور که روحانى کاروان مى گفت. آفرین مى پرسید کجا بوده است
آن غار که پیامبر در آن پناه گرفته بوده است و على، آنقدر زخم برداشته در راه
پاسدارى از نبى و دندان پیامبر کجا شکسته و سپاه اسلام به کدام سو فرار
مى کرده اند؟
رفتیم کنار قبرستان شهداى احد. درش را بسته بودند. ضریح هایى هم داخلش بود. روحانى
کاروان گفت این ضریح ها در بقیع بوده است پیش از آن که وهابى ها، بقیع را خراب
کنند. تابلویى زده بودند و به فارسى و عربى و انگلیسى و اردو نوشته بودند که سنگ و
خاک هیچ خاصیتى ندارد و از مرده ها هیچ کار بر نمى آید و از خدا بخواهید هر چه
مى خواهید. آفرین سرش را تکیه داده بود به دیوار قبرستان و مدام گریه مى کرد و زیر
لب چیزهایى مى گفت. مقبره ى حمزه هم در این قبرستان است. اشتباه نکنم آفرین هم پدرش
یا مادرش باید بیمار باشند. به آفرین گفتم:«نمى دانم از سنگ و چوب کارى بر مى آید
یا نه. نمى دانم این کارها چه فرقى با بت پرستى دارد. اما حتماً تو مى دانى.»
آفرین سرفه کرد و خندید و گفت: «بخواهى، نشانت مى دهند.» گفتم: «تو هم بیمار در
خانه دارى که این همه دعا مى کنى؟» سرفه کرد و خندید و گفت: «در خانه هیچ کس
ندارم.» یادم نبود که خوابگاهى است از تپه اى که آن کنار بود بالا رفتم. ایستادم بر
نوکش تنها. چادرم را به دندان گرفتم که از سرم نیفتد. هرچند پایینش خاکى شده بود.
پدرم دیگر یک لاخ مو به تن ندارد. تو در بیمارستان بودى و مادرت! من اینجا آنقدر
تنهام که تو گفتى خدا تنها طلبیده ام. مونا و صدیقه دنبال هم مى دوند و معاون
کاروان تذکر مى دهد. باد افتاده بود در چادرهاشان. ایستادند و با معاون کاروان با
خنده حرف زدن. نمى دانستم قبله کدام سوست. ایستادم رو سوى مسجد النبى. باد افتاده
بود در چادرم. سرم را انداخته بودم پایین. گفتم: «خدایا نشانم بده! با شفاى مادر
زهرا!شفاى پدرم.»
معاون کاروان از پایین تپه صدایم مى زد که برویم جاى بعدى. رفتیم مساجد سبعه.
مساجدى که در محل جنگ خندق ساخته اند. روحانى کاروان گفت: آن ماجرا را که هزار بار
شنیده ایم. سلمان فارسى پیشنهاد حفر خندق داد. آن پهلوان عرب از خندق پریده و على
او را شکست داده. به آفرین گفتم: «که چى؟ هزار بار این داستان را شنیده ایم.»
گفت: «هیچ وقت یکبار فهمیدى اش؟»
گفتم: «هیچ وقت از جنگهاى پهلوان هاى قدیمى سر در نیاورده ام.»
خندیدم و گفتم: «حتى از رستم و اسفندیار»
گفت: «مى فهمى در ماه رمضان، با زبان تشنه و گشنه، در این هوا، خندق کندن یعنى چه؟»
نمى دانم چرا آنطور شده بودم. شاید هواى داغ، شرم را از سرم پرانده بود.
گفتم: «راستش از علوم مهندسى هم سر در نمى آورم.»
گفت: «مى فهمى سلمان از اهل بیت ماست یعنى چه؟ یعنى از اهل بیت پیامبر شد سلمان.»
لبخند زد و گفت: «مى فهمى یک ضربه که اندازه ى عبادت جن و انس ارزش داشته باشد یعنى
چه؟ آخر یک ضربه، به قول تو، در یک جنگ پهلوانى، چقدر مگر مى ارزد که اندازه ى
عبادت جن و انس ارزش داشته باشد!.»
مساجد کوچک را، که هرکدام مسجدى بود که بزرگى در آن نماز خوانده بود، خراب مى کردند
تا جایش از نى مسجد بزرگى بسازند. بعضى از مسجدها درش باز بود. بالاى تپه مسجد فتح
بود و مسجد على. بچه ها مى رفتند بالا تا در مسجد على، آنجا که على نماز مى خوانده
نماز بخوانند. اما من پایین دست تپه، جایى نزدیک مسجد فاطمه، چمباتمه نشستم و چرت
زدم. باورت نمى شود. حتماً باورت نمى شود که باز خواب دیدم. این روزها و شبها، مدام
خواب مى بینم:
«اتاقى بود که عطر یاس مى داد و دستى از نور که نمى دیدمش، بس که پرنور بود، قلمى
که آنهم از نور بود به دست گرفته بود و مى زد به دواتى که از آن نور بیرون مى زد و
مى نوشت. صداى زنى مى گفت ـ و نمى دانى چه صدایى بود آن صدا ـ حالا که دارم
مى نویسمش حسرت مى خورم که کاش باز آن صدا را بشنوم ـ آن صدا مى گفت: هر حرکتى که
قلم دارد براى نوشتن، نه از قدرت قلم است که از قدرت دست است اما دست مى نویسد با
قلم. قلم مى نویسد و دست مى نویسد و آنچه دست و قلم مى نویسند یکى است و قلم
مى نویسد به جوهرهاى دوات پس دست مى نویسد و قلم مى نویسد و جوهر مى نویسد و البته
همه یکى هستند.»
سرجنباندم که نوشته بود «ن» و آن مى درخشید مثل دایره اى تمام و مثل ماه بدر کاملى.
آفرین صدایم زد که «زهرا بیدار شو... باید برویم ذوقبلتین.» تا این یک جمله را
بگوید صد تا سرفه کرد. و این باز من بودم، زهرا، که باید بیدار مى شد و و زهرا
مى شد و زهرا صدایش مى کردند در مدینه. باز سوار اتوبوس شدیم و این بار، مقصد،
ذوقبلتین. ذوقبلتین مسجدى است که پیامبر در آن دل تنگ بوده از خواندن نماز به سوى
قبله ى اول ـ مسجدالاقصى ـ که یهودى ها زخم زبان مى زده اند و در اینجا به پیامبر
وحى آمده که روى از مسجد الاقصى به مسجد الحرام کن که هر کجا رو کنى، رو سوى خداست.
راستى زهرا! وحى چیست؟ همان است که به دل ما هم مى افتد گاهى؟ چرا وحى هایى که به
ما مى شود گاهى صادق است و گاهى کاذب، اما وحى به پیامبرها همیشه صادق است؟ آیا
پیامبر، هر وقت که اراده مى کرده، بر او وحى مى آمده؟ عجب جمله اى است این جمله که
«هر جا روکنى، رو سوى خداست»
ایستاده بودم وسط مسجد و دور سر خودم مى چرخیدم، آرام. چشمهام را بسته بودم. در
ثانیه ثانیه و دقیقه و دقیقه ى این سیصد و شصت درجه، رو سوى خدا داشته ام. روحانى
کاروانمان آمد کنارم و گفت:«زهرا خانم وقت تلف نکن»
چشمهام رو باز کردم.
گفت: مى دانى دو رکعت نماز اینجا چقدر ثواب دارد؟ و تو ضیح داد که دو رکعت نماز
آنجا ثواب چندین حج و چندین عمره ى مقبوله را دارد. آفرین ایستاده بود به نماز و
باز صداى سرفه اش در مسجد طنین داشت. بعد از نمازم از خدا، شفاى مادرت، پدرم و
آفرین را خواستم. اما خواستم که شفاى آفرین خیلى عاجل باشد. چون شدت سرفه هایش دیگر
داشت سفر را روى سرم خراب مى کرد.
راستى زهرا! سوره ى بقره را تمام خواندم، با معنا. تازگى که قرآن مى خوانم تپش قلب
مى گیرم. زهرا! این آیات چه معنا دارد؟
«این کتاب، شکى در آن نیست، هدایتگر پرهیزگاران است». من چه بهره اى دارم از این
کتاب؟ «در حقیقت کسانى که کفر ورزیدند، چه بیم شان دهى و چه بیم شان ندهى برایشان
یکسان است. آنها ایمان نخواهند آورد.» «خداوند بر دل هاشان مهر نهاد و بر
شنوایى شان و بر چشمهاشان پرده افکنده است و براى ایشان عذاب عظیمى است.»
«کورند، کرند، لالند، پس به راه بازنمى گردند.» نمى دانم مونا و صدیقه که یا دارند
اعلامیه به در و دیوار هتل مى زنند و این اتاق، آن اتاق مهمانى مى روند و بازار
مى روند و تا حالا هرکدام چهار پنج توپ، چادرى براى سوغات خریده اند، چطور مى گویند
که عنقریب، ختم قرآن خواهند کرد.
من مى روم تکیه مى دهم به ستونى از ستونهاى مسجد النبى، قرآن را باز مى کنم، نیت
مى کنم به نیابت زهرا. یادم نرفته که «نایب» توأم. آیات را مى خوانم و معنایش را
مى خوانم و تپش قلب مى گیرم و گاه عرق مى کنم و دیگر هیچ نمى شنوم جز صداى خودم که
اصواتى که از دهانم بیرون مى آید کلام خداست و گوشم، صداى خودم را، صداى خدایم را
مى شنود: «و یارى گیرید از صبر و نماز بدرستى که آن (نماز) جز بر خاشعین کبیر است.»
«کیست بیدادگرتر از آن کس که اجازه ندهد که در مساجد خدا، اسمش برده شود و در خرابى
آن بکوشد؟»
«و هرکس که از آیین ابراهیم روى بر مى تابد، جز آن کس که خود، خود را به نادانى
مى زند؟، آیا تمام فلاسفه ى بزرگ و دانشمندان بنام که خداپرست نبودند؛ نادان بودند؟
و حتى والاتر از آن، خود را به نادانى مى زنند؟ «[این است] نگارگرى الهى؛ و کیست
خوش نگارتر از خدا؟ و ما او را پرستندگانیم»، «پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم.
شکرانه ام را به جا آورید و نافرمانى نکنید.» خدایا شکرت! پدرم یک لاخ مو در بدن
ندارد. مادرم مى گوید خیلى لاغر شده اما دکترها از روند درمان راضى اند. خدا را
شکر.
خدایا شکرت! مادر زهرا در بیمارستان است و پاى پرواز، دراز به دراز افتاد و
نمى دانم چه بر سرش آمده!
زهرا ماند ایران و من ماندم وسط این همه آدم، تنها، شکرت.
«و قطعاً شما را به چیزى از ترس و گرسنگى و کاهشى در اموال و جانها و ثمرات
مى آزماییم، پس بشارت باد بر صابران»، «آنها که چون مصیبتى بر ایشان مى رسد
مى گویند به راستى همه از خداییم و به سوى او بازمى گردیم» «از گامهاى شیطان پیروى
مکنید او براى شما دشمنى آشکار است / به درستیکه او دستورتان مى دهد بر بدى و زشتى
و بر خدا چیزى بربندید که نمى دانید.»
زهرا! کاش اینجا بودى. کنارم مى نشستى. سکوت مى کردیم حتى. اما هروقت دلم مى خواست
سرم را تکیه مى دادم به شانه هایت. و لرزش شانه هام در استوارى قامتت گم مى شد.
«هرگاه بندگان من، از تو، درباره ى من پرسند، من نزدیکم پاسخ مى گویم دعاى دعاکننده
را آنگاه که دعا مى کند پاسخ مى گویم پس پاسخم گویند و به من ایمان آرند شاید که
راه یابند.» راهم بده. خدایا!
خواهرم زهرا! عجب خوابى دیدم. واى! از همان خوابها! مشکل از رختخواب نیست،
رختخوابمان بد نیست. راحت است. هتل مان بد که نیست اما خدا به دادم برسد از دست این
هم اتاقى ها. آفرین «آسم» دارد و مشکل تنفسى. تا رسیدم اتاق، «آفرین» ماسک بر دهان،
نشسته بود بر سجاده و رو به قبله و سرفه مى کرد و قرآن مى خواند. مى گفت غسل کرده
است و آماده مى شود براى رفتن به مسجد النبى و به من گفت غسل کنم و لبخند زد گفتم
که وضو مى گیرم و مى روم. گفت مونا و صدیقه، آن دو هم اتاقى دیگرمان رفته اند. با
لبخند گفتم: عجله داشتندها! گفت که منتظر من نشسته بوده. او ملتفت نیست که تو، به
من گفته اى که خداوند، من را، تنها طلبیده. آفرین مدام سرفه مى کند و اعصابم را خرد
کرده با این محبت هاى باسمه اى و زورکى که اصلاً حالش را ندارم.
دیشب بین راه، در غذاخورى ساسکو، به زور مرغ سوخارى اش را انفاق مى کرد به این و
آن. مدام مى گفتم:«سهم خودم هم برایم زیاد است. من کم غذا هستم» اما به خرجش
نمى رفت. با آن صداى تو دماغى اش و ته لهجه ى عربى اش هم تعارف مى کرد. البته عرب
نیست. شیرازى است و ساکن خوابگاه تهران. و از شانس خوش من دراتوبوس بین راه هم کنار
هم نشستیم و هى حرف زد. از اینکه باورم مى شود به مدینه مى رویم و مدینه چیست و
کجاست و کلى درس تاریخ اسلام و معارف اسلامى و اخلاق. تو که مى دانى چقدر خوش دارم
این حرفها را زهرا. بیایم تهران کله ات را خواهم کند؛ با این طلبیده شدن تنهایى من.
آه، خداى من! یاد مادرت که مى افتم دلم مى گیرد. تو که مى دانى من چقدر و چطور به
دعا و زیارت اعتقاد دارم. اما با این همه تا وارد مسجد النبى شدم، گفتم:«خدایا!
مادر زهرا!» که گلوم فشرده شد و دیگر کلامى نتوانستم بگویم. اما «آفرین» با کلى
تشریفات و ورد و دعا و صلوات وارد شد. وقتى هم رفتیم هتل، بعد از جلسه ى کاروان
مى خواست به من آداب ورود و اذن دخول و این جور چیزها یاد بدهد که گفتم خوابم
مى آید و انصافاً خوابم مى آمد. خوابم مى آمد و خوابیدم در میان صداى سرفه هاى
آفرین و وردهاى زیر لبى که مى گفت و چیزى شبیه سوت خفیف شنیده مى شد.
از خواب که بیدار شدم آفرین روى تختش نبود و مونا خواب بود و صدیقه حمام. وقت خوبى
بود براى نوشتن، بى مزاحم. در مسجدالنبى، سرم سوت مى کشید از بس ستون داشت. نزدیک
در نشستم. آفرین دستم را گرفت و بلندم کرد و گفت:«بیا برویم یک جاى خوب»
پرسیدم:«کجا؟» گفت:«یک تکه از بهشت» و خندید. حرصم مى گیرد از این شعارها مخصوصاً
اگر با لحن تودماغى باشد و ته لهجه ى عربى. در دانشگاه، زبان و ادبیات عرب
مى خواند. مى خواهم از این توانایى اش در بازار به نحو احسن استفاده کنم.
مى رفتیم جلو و جلوتر. سقف بلند و ستونهاى سفید. آهسته قدم بر مى داشت و صلوات
مى فرستاد و تشویقم مى کرد به صلوات فرستادن. دست کردم توى کیف دوشیم زیر چادر
سیاهم و موبایلم را درآوردم. باز آن لبخند همیشگى اش را تحویلم داد و گفت:«وقت براى
تلفن زیاد است. دعا کن، اینجا حیف نیست؟»
گفتم:«آفرین جان! مى خواهم عکس بیندازم» خیلى باید روى خودم کار کنم زهرا جان! هنوز
از مردم ندیده و نشناخته خجالت مى کشم و حساب مى برم و رودربایستى دارم. اما آنها
به همه کار من کار دارند. آفرین گفت:«حالا یک هفته اینجاییم. چه عجله اى!» گفتم:«آن
زن سیاهپوست را مى بینى بچه بغل با آن چادر سفیدش؟ و آن زن با چادر سیاه و
روبنده دار کنارش؟ و آن دختر جوان، ها، همان زردپوست را مى گویم با روسرى سفید؟
دیدى شان؟» آفرین گفت:«خب؟ چى؟» گفتم:«مى بینى چه جانى مى کنند با هم صحبت کنند؟»
باز آن لبخندش را تحویلم داد و گفت:«خب؟» گفتم:«کجاى دنیا مى توانى همچین صحنه اى
را ببینى؟»گفت:«حالا عیب ندارد. عکست را بگیر» وقتى خواستم «زوم» کنم زن عربى جلویم
ایستاد و غیظ کرد و گفت:«حرام» و گوشى را از دستم قاپید. به انگلیسى گفتم:«موبایل
را پس بده، لطفاً» گفت، به انگلیسى:«فتوگرافى حرام است.» مى دانى که آن گوشى چقدر
برایم عزیز است. زهرا جانم گرفته براى تولدم. آفرین به عربى چیزى گفت که بعد برایم
ترجمه کرد. گفته بود ما تازه واردیم و رفیقم قوانین را نمى داند. او به آفرین گفته
بود که قانون به جاى خود، ولى عکاسى کلاً حرام است. او به زن گفته بود در فرهنگ ما
حرام نیست. زن پرسیده بود:«شیعه؟» و خندیده بود و کلى ارشاد کرده بود و من در این
مدت فقط به گوشى ام که در دست زن بالا و پایین مى رفت نگاه مى کردم و بغضم گرفته
بود.
زن سیاه چرده گوشى را پسم داد و به عربى گفت که فعل حرام انجام ندهم. سر از حلال و
حرام اینها در نمى آورم همانقدر که سر از حلال و حرام تو! اگر اینجا بودى همه ى
کارهایت را حتماً مى گفتند حرام است. نمى گذارند جایى را ببوسى یا لمس کنى. کلى
نگهبان ایستاده و مى گوید:«حاجى! شرک» نمى دانم تو چه نظرى دارى ولى به نظر من خیلى
هم بد نمى گویند. که چى آویزان در و دیوار و سنگ و چوب مى شوند؟
آفرین قول داده بود با هم برویم به یک تکه از بهشت. اما گفتند، همین زنهاى عرب،
گفتند که مردانه است و فعلاً مردها در بهشت هستند و ساعات محدودى، زنها اجازه دارند
به بهشتى که آفرین مى گوید وارد شوند.
مسجد، کلاً خوش بو بود. بوى عود مى داد.تر و تمیز و مرتب. شاید باورت نشود ولى
فاصله ى نه چندان زیاد بین هتل ما تا مسجدالنبى را دستفروشهاى زن سیاهپوستى پر کرده
بودند. شب بود و تاریک بود رنگ چادر من و زنهایى به همان رنگ در و بساطشان همه چیز.
رد که مى شدیم:«حاجى... تسبیح... دانه اى یک ریال» و از فارسى به گمانم فقط هزار
تومنى مى شناختند و دو هزار تومنى و عددها. مى خواستم برایت عکس بگیرم که آفرین گفت
باشد عکس براى بعد و زود برویم که به نماز صبح برسیم.
مردم ایستاده به نماز شب، همگى، دسته جمعى یا به قرآن خواندن. یا به ذکر، آفرین هم
مثل آنها. من مثل آن دوربین گوشى موبایل تو، مشغول تماشا کردن. لمس کردن محیط و بو
کشیدنم.
نزدیک بهشت آفرین که رفته بودیم، بوى عود نمى داد. یعنى بوى عود مى داد ولى بویى هم
بود جز بوى عود که خوش بود. بویى شبیه بوى عطر گل سرخ یا عطر گل یاس یا چیزى شبیه
به این. نمى دانم از کجا بود. از آفرین هم که پرسیدم گفت مشکل تنفسى نمى گذارد بو
بکشد. کنار دستم هم که افتاده بود به سجده مدام ذکر مى گفت و سرفه مى کرد.
اذان که گفتند و اقامه، با ما تفاوتها داشت. چه در ذکرها که مثلاً «على ولى ا...»
نداشت و «حى على خیر العمل». و در اقامه همه ى ذکرها را یکى یکى مى گفتند مثلاً جاى
دو «اللّه اکبر»، یکى مى گفتند. در اذان و اقامه شان، نه از تحریرهاى آوازى
نگارگرانه ى ایرانى در اذان خبرى هست و نه از خوانش عربى به لهجه ى فارسى.
صفها را مرتب بستند و مثل رژه هاى نظامى ولى بدون هیچ ناظمى. شاید تنها صدایى که
قبل از نماز مى آمد صداى سرفه هاى آفرین بود. نماز را خواندند، بدون «بسم اللّه » و
جاى سوره ى «قل هوا اللّه » را که ما مى خوانیم قطعه اى بلند از سوره اى دیگر از
قرآن را خواند که نمى دانم از کدام سوره بود. چه صوت زیبایى و چه لحن زیبایى. و
صداى سرفه هاى آفرین که لذتم را مدام ناقص مى کرد.
خیلى خوابم مى آمد اما آفرین مى خواست سمت بقیع برود و از من خواست با او بروم. از
آفرین در اتوبوس چیزهایى در باره ى کوچه ى «بنى هاشم» شنیده بودم ولى بین مسجدالنبى
و بقیع هیچ کوچه اى نبود. از حرم بیرون آمدیم. مردهاى عموماً ایرانى دسته دسته وارد
بقیع مى شدند. از تپه هاى بقیع که خواستم بالا بروم؛ نظامى پوش گفت: «حرام حاجى...
حرام» آفرین گفت که اینها رفتن زنان به قبرستان را هم حرام مى دانند. به آفرین
گفتم: «آخر مى خواستم عکس بگیرم.» سرفه کرد و خندید و گفت: «آن هم که حرام است.
مى شود حرام اندر حرام.» لبخند زدم و گفتم: «این نفسى که مى کشیم براى زنها حرام
نیست؟» آفرین گفت: «چادرت را بکش سرت دختر، شده جارو.» چادرم را روى سرم کشیدم و از
زیر پام جمع کردم. گفت: «مى گذارى تکانش بدهم.» سر تکان دادم. آفرین نشست پاى دیوار
قبرستان. گریه مى کرد و سرفه مى کرد و دعا مى خواند و سرفه مى کرد و گریه مى کرد.
من زل زده بودم به دیوارهاى کهنه ى سنگى که کنارش ایستاده بودیم. و اگر کمى عقب تر
مى رفتیم نرده هاى شبکه اى فلزى آبى رنگ که زنگ زدگى و پوسیدگى هم داشت معلوم
مى شد. اما هرچه زور بزنى هم نمى توانى اثرى از قبرهاى امامان بقیع پیدا کنى. یا
زنان پیامبر. یا خیلى هاى دیگر. دلم ضعف مى رفت ولى نمى توانستم به آفرین بگویم که
برویم صبحانه. آه به این رودربایستى. او مدام گریه مى کرد و سرفه و من، دلم غورّى
صدا مى داد. خجالت مى کشیدم وسط آن همه زن که عموماً ایرانى بودند و مشغول دعا و
نشسته پاى دیوار قبرستان. اما صداى غار و غورّ شکم من، گم مى شد میان زمزمه ى
دعاهاشان و گریه هاى بى صدا یا کم صداشان و دستفروش هایى که شمع یا گندم یا آب خنک
مى فروختند.
زهرا یک سؤال! آنجا چه فرقى داشت با هتل، براى کارهایى که اینها مى کردند؟ یعنى در
هتل خدا نیست که ضجه هاى این ها را بشنود؟ یا دعاهاشان را؟ لااقل کاش آفرین مى آمد
بریم هتل. او به دعاش مى رسید و حاجتش، من هم به حاجت خودم، یک لقمه نان و صبحانه.
خیلى سعى کردم بفهمم آفرین چه مى خواهد که این همه دعا مى کند. شاید پدرش مریض باشد
یا مادرش. مثل پدر من یا مادر تو. آفتاب بالا مى آمد که مردها بیرون مى آمدند و
نظامى ها پشت سرشان و در قبرستان را قفل کردند. نفهمیدم آنجا قبرستان بود یا
محدوده ى نظامى. اما هرچه بود درش را بستند. اما زنها که پشت دیوار جمع شده بودند
کارى به کار در نداشتند. پیش آفرین که رفتم شانه هایش شدید تکان مى خورد. نفهمیدم
از سرفه بود یا چیز دیگر. روى یک تکه کاغذ نوشتم: «من رفتم صبحانه» و روى کیفش
گذاشتم. کاغذ را نگاه کرد و همانطور که پشتش به من بود، با صداى گرفته و با همان تو
دماغى گفت: «التماس دعا ولى اگر کمى صبر کنى در بهشت را باز مى کنند با هم مى رویم
بهشت.»
تعارف بیخودى بود. آن لحظه هم باید مى دانست که من در هتل فقط صبحانه خواهم خورد و
بعد از آن به اولین جلسه ى کاروان که آنطور که مى گفتند جلسه ى مهمى بود خواهم رفت.
تا هتل، خبرى نبود جز مغازه دارها و دستفروش ها که لابد بنجل فروش بودند.
میز صبحانه را از پیش چیده بودند. شیر، پنیر کره اى، یک بسته ى کوچک عسل آماده و یک
تکه نان گرد. با چاى و قندهایى که شبیه قند حبه اى خودمان بود.
شیر را با نصف نان و کره و عسل خوردم. همین قدر بَسَم بود. در سالن همایش هتل منتظر
جلسه ى کاروان شدم. در این مدت، نگاهم مانده بود به گوشه ى چادرم که هنوز خاک داشت
و مادرت و پدرم. فردا حتماً زنگ خواهم زد و احوالپرس خواهم بود. مسجدالنبى بوى خوبى
مى داد زهرا. جلسه ى کاروان مثل همه ى جلسه ها با تأخیر شروع شد و من مثل همیشه زود
رفته بودم. جلسه ى بامزه اى بود. مدیر ثابت هتل درباره ى هتل و اتاق ها و کلیدها و
پول و اشیاء قیمتى و این جور چیزها صحبت کرد و از ساعت ناهار و شام و صبحانه و حتى
چگونه در رستوران بنشینیم، حرف زد.
مدیر هتل هم برنامه ى رفت و آمدمان را تشریح کرد که کى بیاییم و کى برویم و
برنامه هاى کاروان را کجا اعلام مى کنند و شب، حضور و غیاب داریم و اینها. وقتى
روحانى کاروان مى خواست صحبتش را شروع کند، تازه آفرین آمد. نمى دانم صبحانه خورده
بود یا نه.
روحانى کاروان، عمامه ى سیاهش را روى سرش جابجا کرد و شروع کرد به صحبت:« بسم اله»
و یک سرى دعاهاى عربى اولش، مثل همه ى روحانى ها. در مورد تاریخ مدینه گفت و اینکه
در جلسات کاروان قرار است مناسک عمره را آموزش بدهد که در مکه مشکلى برایمان پیش
نیاید.
روحانى کاروان عباش را روى دوشش انداخت و گفت: «بچه ها! اینجا شهر مادر سادات،
فاطمه ى زهرا هم هست» و بعد شعرهایى خواند: «یاس بوى مهربانى مى دهد / عطر دوران
جوانى مى دهد / یاس تنها یک سحر مهمان ماست.» و آفرین و چندتاى دیگر هاى هاى گریه
کردند. گفت: «خلاصه، خواهران، رفقا، قدر بدانید این یک هفته را. قدر بدانید. آخر سر
هم یک پیشنهاد داد. گفت اگر هر صد و بیست نفر کاروان، یک سوم قرآن را متقبل شود که
بخواند، در آخر سفر حداقل چهل ختم قرآن خواهد شد.» این را گفت و گفت اگر حال کسى
ختم قرآن کرد که چه بهتر. بعد از روى لیستى که جلوش بود خواند تا معین کند هرکس چى
بخواند.
گفت: نفر اول، سرکار خانم سیده زهرا ابراهیمى دُرچه.
کسى چیزى نگفت.
گفت: تشریف نیاورده اند سیده زهرا خانم ابراهیمى دُرچه؟
آفرین گفت: مگر با تو نیست؟
واقعاً که! سالهاى سال است من «نازنین ابراهیمى» هستم. جز آن روز که مأمور ثبت
احوال از پدرم پرسیده است نام نوزاد و او جواب داده سیده زهرا، دیگر همه «نازنین»
صدایم کرده اند.
روحانى گفت:«خیلى خب پس تشریف نیاورده اند!»
گفتم: من هستم.
روحانى گفت: «ماشالا! حواسشان را در مسجدالنبى جا گذاشته اند» و چند نفر به این
شوخى خنک خندیدند.
روحانى گفت: «البته دل همه ى ما الان آنجاست.»
گفت: «شما ثلث قرآن را مى خوانید.»
گفتم: «حاج آقا! یک قل هواللّه مى خوانم مى شود ثلث قرآن» و به زور لبخند زدم.
حاج آقا گفت: «ماشالا معلوم است که سواد قرآنى ات خوب است. پس همان ده جزء اول! از
اول حمد و بقره تا آخر آیه ى ۹۳ از سوره ى توبه. صلوات بفرستید.» و صلوات فرستادند.
مانده ام این همه را چطور بخوانم؟
روحانى ده جزء، ده جزء قرآن را بین ما تقسیم کرد و جلسه تمام شد. خواستم بروم اتاق.
پشت آسانسور ازدحام بود و بچه هاى کاروان گیر و گیرکشى مى کردند براى رفتن به
آسانسور.
تکیه دادم به دیوار و چمباتمه نشستم. آفرین گفت:«چادرت خاکى مى شود.»
گفتم: «به چادر عادت ندارم.» آفرین خندید و سرفه کرد و گفت:«عادت مى کنى ان شاء
ا...» «عین» عادت را یکجور گفت که مورمورم شد. نمى دانم آفرین چرا فکر کرده که با
هم اینقدر رفیقیم؟ به اتاق که رسیدم پریدم روى تخت و ملافه را روى سرم کشیدم اگر
سرفه هاى مکرر آفرین نبود قطعاً زود خوابم مى برد که نبرد.
صدیقه گفت: «چرا اینطورى شدى؟»
آفرین گفت: «خنکى کولر گازى اذیتم مى کند» و باز سرفه.
مونا کولر را خاموش کرد. اتاق شد جهنم. این هم شانس من است با این دخترک! البته دلم
برایش هم مى سوزد از بس سرفه مى کند. ولى پدر من یکى که... کاش پدرم زود خوب شود
برگردد ایران.
وقتى خوابیدم زنِ چادر خاکى را دیدم که البته نمى شد دیدش و من دنبالش رفتم در
کوچه هاى تنگ و او مى رفت با سرعت. اما پاش انگار به زمین نبود. یک جورهایى شبیه
پرواز. اما واقعاً پاش به زمین بود. هیچ وقت صورتش را ندیدم.
نمى دانم. شاید بازتاب همین فعالیت هاى روزانه ى خودم است که از بس چادرم خاکى شده
این خواب را دیده ام. یا هر چیز دیگر. ولى خلاصه، فعلاً، اصلاً سر در نمى آورم.
موبایلت را دزدیده اند یا طورى شده؟ نمى دانم. فقط دلم براى صدایت تنگ شده. و صداى
مادرت. امروز حالم، حال نوشتن نیست. چیزهایى دیده ام که نوشتنى نیست. در بهشت
آفرین. بین قبر و منبر.
آفرین، سرما خورده گمانم. به سرفه هایش عطسه هم اضافه شده. در اتاق خوابیده است و
مى لرزد و دو تا پتو رویش انداخته. من هم عرق دارم و لرزى هنوز هست بر بدنم. از
آنچه دیده ام.
با مادرم صحبت کردم. پدرم استراحت مى کرد. وقتى فهمید من پشت خط هستم چند کلمه اى
صحبت کردیم. همه از روند «شیمى درمانى» رضایت دارند. دکترهاى آمریکایى، از همه
بیشتر.
سه روز بود که «آفرین» مى ماند در مسجد پیامبر تکان نمى خورد. شبها که مى خواستند
در حرم را ببندند بر مى گشت هتل. میوه و نان و ماستى را که از میز شام برایش
مى آوردم اتاق، مى خورد و صلوات مى فرستاد تا خوابش ببرد. سرفه هایش بیشتر شده بود.
به او گفته بودم:«آفرین دیوانه! اینطور که پیش مى روى. مى میرى» مى گفت:«نترس! اجل
به موقع مى آید سروقت آدم.» و تلفظ «عین» وقتى مى گفت موقع... .
روزه مى گرفت. من صبحانه اش را مى آوردم اتاق، تا او فردایش، جاى سحرى بخورد.
تکه اى نان شیرین و یک پاکت شیر سیصد سى سى مى خریدم نزدیک اذان مغرب و با خودم
مى بردم مسجد. گاهى با خودم فکر مى کردم آفرین چطور مى تواند، از سحر تا شب در
مسجدالنبى بماند؟ با آن سرفه ها که امان هرکس را مى برد. با آن اسپرى که گاه به گاه
باید در دهانش بِدَماند. اَه! حالم بد شد. چه طعم گس و تلخى.
در این سه روز گاهى مى رفتم پشت دیوار بقیع. تو که مى دانى که چقدر اطلاعات مذهبى
دارم. فرق امام صادق و امام باقر و زمانى که مى زیستند و کدام خلیفه شهیدشان کرده و
اینها را نمى دانم.
اما ایرانى ها، پشت دیوار بقیع، آرام گریه مى کنند و شیعه هاى دیگر از سایر کشورها.
گاهى که مى خواهند بلند مداحى کنند یا بلند گریه کنند، پلیسى، شرطه اى مى آید که
جلبتان مى کنیم یا زن و مردى به هواى امر به معروف مى آیند و مى گویند که از مرده
کارى ساخته نیست و این شرک است و براى خدا گریه کنید و از خدا بخواهید. راستش از
وقتى آمده ایم اینجا، همین حرفها را مى شنویم و مى گویند. مدیر و روحانى خیلى تأکید
دارند با این وهابى ها وارد مباحثه نشویم. مى گویند خطر دارد. روحانى کاروان در
جلسات مى پرسد که امروز وهابى ها چه ها گفته اند و سعى مى کند جوابشان را
بدهد.هرچند بیشتر وقت جلسات به توضیح مناسک مى گذرد. مجموعه ى اعمالى که در مکه
باید انجام داد.
راستش را بخواهى خیلى سر در نمى آوردم. هنوز هم سر در نمى آورم خوب. ولى هروقت که
این یکى و دو روز آخر مى رفتم پشت بقیع، چیزى راه گلوم را مى گرفت. مى خواهم چیزى
بگویم فقط به من نخندى. آنجا که مى رسم هر روز، مادرت را دعا مى کنم. و البته پدر
خودم را. فقط نخند. اعتراف مى کنم قبلاً به این رفتارهایت خندیده بودم. حالا
دیگر... بگذریم.
دیشب که از مسجدالنبى برگشتم مونا و صدیقه داشتند کانالهاى تلویزیون عربى را رج
مى زدند و تخمه مى شکستند و پسته. به من تعارف کردند. خوابم مى آمد. نگران هم بودم
از اینکه، از برنامه ى قرآنم عقب بودم. پتو را روى سرم کشیدم اما از نور اتاق و
صداى تلویزیون خوابم نبرد. بنده هاى خدا! چیزى هم نمى شد گفت. آنها که نباید به
خاطر من، برنامه هاشان را به هم بریزند.
باز معرفت دارند وقتى آفرین مى آید فن کویل را خاموش مى کنند و از اتاق مى روند
مهمانى یک اتاق دیگر.
اما امروز سحر:
آفرین که سحرى نصف و نیمه اش را خورد جاى چادر سیاه، چادر سفیدش را پوشید. چادرى که
با آن مى خواست احرام ببندد. مى خواست چادر سفید را تبرک مدینه کند و مسجد النبى.
امروز قرار گذاشتم که با آفرین آنقدر در مسجدالنبى منتظر بمانم تا در بهشت را به
روى زنها باز کنند. و برویم بین منبر و محراب، نماز بخوانیم. مدام با آن لهجه ى
عربى مى گفت که حضرت رسول فرموده: «ما بین منبرى و قبرى، روضة من ریاض الجنة / بین
منبر و قبر من، باغى از باغهاى بهشت است.» البته من عربى این حدیث و آیه هایى را که
برایت خواهم نوشت بلد نبودم، اما آفرین با عطسه و سرفه هایى که داشت برایم نوشته.
چون مى داند که براى زهرا جانم مى نویسم.
تو که مى دانى چقدر از جاى شلوغ خوشم مى آید و بهشت آفرین خیلى شلوغ است. همه ى
مردم مسجد مى خواهند بریزند آنجا، تا دو رکعتى نماز بخوانند. چقدر شلوغ. نماز صبح
را به جماعت خواندیم. دو سه ساعتى مانده بود تا بهشت را اختصاص بدهند به زنها. به
آفرین گفتم برویم پشت در دیوار بقیع و رفتیم. دسته اى کبوتر چاهى بالاى سرمان
مى چرخیدند و بعد مى نشستند داخل قبرستان. شاید کنار مزار امامان بقیع. آفرین گریه
مى کرد. من، نه. آفرین دعا مى خواند و من، نه. آفرین سرفه مى کرد. من، نه. آفرین
عطسه مى کرد و آب بینى اش را بالا مى کشید. من، نه. من، فقط سرم را تکیه داده بودم
به دیوار بقیع. نمى دانم به چه فکر مى کردم. اما به مادرت هم فکر نمى کردم. یا
پدرم.
باد نرمى غبار از قبرستان آورد و بر چادرم نشاند و رفت. چند تا کبوتر چاهى کنار
چادرم بر گندم هاى روى زمین نوک مى زدند و دانه مى چیدند. خیلى ها که عموماً ایرانى
هستند دورادور هم نشسته اند. روى زمین نشستم. خانمى گفت که روى زیراندازشان بنشینم.
چادرم خاکى شده بود.
با آفرین این چند ده قدم بین مسجد النبى و بقیع را قدم زدم. آفرین با هر قدم، صلوات
مى فرستاد به در جبرئیل رسیدیم. درى که وقتى جبرئیل مى خواسته نزد پیامبر بیاید در
آستانه ى آن مى ایستاده و از پیامبر اجازه مى گرفته. درى که نزدیک خانه ى على و
زهراست. جلویش را با قرآن پوشانده اند تا چیزى از خانه و در خانه معلوم نباشد.
پرسیدم: «آخر چرا؟»
گفت: «مى خواهند نور خدا را با زبانها خاموش کنند و خداوند کامل کننده ى نور خود
است حتى اگر مشرکان ناراحت شوند. راست گفت خداوند على و عظیم» و اشک بر گونه اش
غلتید. زیر لب نوحه اى مى خواند درباره ى در شکسته و نیم سوخته. زن روبند سیاهى به
ما نزدیک شد و به عربى پرسید چرا ایستاده اید؟ آفرین گفت که داریم تماشا مى کنیم.
گفت: نماز بخوانید جاى تماشا. تماشا چه فایده اى دارد؟
آفرین گفت: باشد. نماز هم مى خوانیم.
زن گفت:ها! احسنت! وگرنه على که داماد و صحابه ى رسول بود، زهرا هم دختر رسول بود.
رحمت خدا بر ایشان. اما چیست که ایرانى ها مى گویند یا على و یا زهرا. بگویید یا
اللّه . زهرا و على مرده اند. اما اللّه ، حى است. اگر بگویند یا على و یا زهرا،
مشرک هستید؛ آیا اینطور نیست؟
من که عربى نمى فهمیدم. اینها را آفرین تازه برایم گفته. آن وقت از آفرین که پرسیدم
چه مى گوید این زن، آفرین گفت که مى گوید مشرکید. واى! زهرا! نبودى! نبودى! نبودى!
یکهو زد به سرم و داد زدم و گفتم:«انت مشرک زنیکه... خودت مشرکى و جد و آبادت.»
زن لبخند زد و گفت:«ها! استدلال ندارید، داد مى زنید؟»
آفرین گفت:«چرا بى استدلال؟ آنها شفیعان ما نزد خدا هستند و ما شفعاء خود پیش خدا
را صدا مى زنیم.»
زن گفت:«کلام از پیش خود مى آورید یا پیش خدا؟ قرآن مى فرماید: «افحسب الذین کفروا
ان یتخذوا عبادى من دونى اولیاء انا اعتدنا جهنم للکافرین نزلا / آیا کافران
مى پندارند بندگان من غیر از من صاحب اختیار و سرپرست خواهند گرفت؟ ما دوزخ را
جایگاه کافران قرار داده ایم.»
بعد انگشتش را رو به آسمان گرفت دستش را تکان داد و گفت:«خداوند در قرآن
مى فرماید:«و ان المساجد لله فلا تدعوا مع اللّه احد / مساجد از آن خداست بنابراین
همراه خدا کسى را نخوانید.»
آفرین سکوت کرده بود و من هم که اصلاً نمى فهمیدم چه مى گویند.
زن خندید و گفت:«ها؟ سکوت؟ البته که باید ساکت باشى. اما بدان که کل مالکیت آسمانها
و زمین مال خداست و به کسى نبخشیده است. و لله ملک السموات و الارض و ما بینهما
/ و
براى خداست ملک آسمانها و زمین و آنچه بین آنهاست.»
آفرین گفت:«اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم. بسم اللّه الرحمن الرحیم. قل اللهم
مالک الملک تؤتى الملک من تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بیدک الخیر انک على کل
شى ء قدیر
/ بگو بار خدایا! مالک هستى تویى. تو به هرکس که بخواهى ملک مى بخشى و از
هر کس که اراده کنى ملک مى ستانى و هرکس را بخواهى عزیز مى دارى و هرکس را بخواهى
ذلیل مى دارى که تو بر هر چیز توانایى.» خداوند اهل بیت را برگزید که آدم و نوح را
هم برگزیده بود «ان اللّه اصطفى آدم و نوحا و ال ابراهیم و ال عمران على
العالمین.»

دورمان جمع شده بودند. با لباس هاى مختلف. چادر سیاه و چادر سفید و رنگى پوش ها و
سیاه پوست ها و زردها و سفید پوست ها.
دوربین هاى سیار سقفى مسجد زوم کرده بودند روى ما.
آرام به آفرین گفتم: ولش کن. نمى آیى برویم بهشت؟
زن گفت:«آیا در قرآن نخوانده اى «ما لکم من دونه من ولى و لا شفیع / شما را غیر از
او (خدا) صاحب اختیار و شفاعت کننده اى نیست.» بعد گفت:«استغفار کن...
استغفراللّه »
آفرین گفت:«گویا تو نخوانده اى انما ولیکم اللّه و رسوله و الذین امنوا الذین
یقیمون الصلوة و یؤتون الزکوة و هم راکعون
/ همانا ولى شما خداست و رسولش و کسانى
که که ایمان آورده اند که نماز بر پا مى دارند و زکات مى دهند در حالى که در رکوع
هستند. آیا مى دانى که بوده آنکس در رکوع زکات داد؟ على بود. على.» وقتى مى گفت
«على»، «عین» را جورى مى گفت. آفرین بود دیگر. آفرین.
زن فریاد زد:«اینجا مسجد است. مسجد خدا نه مسجد على. اسم خدا و ذکر خدا کن دختر»
آفرین لبخند زد و گفت:«ولله الاسماء الحسنى فادعوه بها / براى خدا اسماء حسنى است
به آن بخوانیدش. آیا مى دانى که اهل بیت مى فرمایند که نحن اسماء اللّه ؟»
آفرین دست زن را گرفت و لبخند زد و گفت:«یا ایها الذین امنوا اتقواللّه و اتبغوا
الیه الوسیلة و جاهدوا فى سبیله لعلکم تفلحون
/ اى کسانى که ایمان آورده اید از خدا
تقوى پیشه کنید و به سوى او وسیله اى فراهم آورید و در راه او بکوشید شاید که از
رستگاران باشید.»
بعد رویش را بوسید و گفت:«وابتغوا الیه الوسیلة / به سوى او براى خود وسیله اى مهیا
کن»
آفرین گفت: زهرا برویم بهشت؟
زن دست آفرین را محکم گرفت و گفت که بیا با استاد ما بحث کن.
آفرین گفت: استادت کجاست؟
گفت: زیرزمین همین جا.
آفرین گفت: بحثى نداریم که.
زن دست آفرین را کشید و گفت: برویم. عجله کن.
دست انداختم به آستین چادر سفید آفرین و کشیدم. مى دویدیم سوى بهشت و عده اى زن عرب
روبنده دار دنبالمان و تعدادشان زیادتر مى شد. آفرین ایستاد و سرفه مى کرد. آفرین
را کشیدم و او سرفه کنان مى گفت که رهایش کنم و نمى کردم و او سرفه مى کرد و ما
وارد بهشت شده بودیم و زنان پشت سر ما و دو صف چادر سیاه در بهشت ایستاده بودند به
نماز. یکى شان مرا کشید توى صف و گفت اینجا بایست و ایستادم و آفرین را کنارم جا
دادم و نفهمیدم آن کس که کنار دستم بود کجا غیب شد. دستى از عقب چادر مشکى داد و من
انداختم روى سر آفرین و هر دو به سجده رفتیم.
زنان سیاه روبنده دار دنبال ما در بهشت مى گشتند و ما دو چادر سیاه بودیم در آن دو
صف چادر سیاه ها.
زودى سر از سجده برداشتم تا از آن کس که چادر داده بود تشکر کنم. بویى مى آمد. بوى
یاس. به صف پشت سرم نگاه کردم. هیچ ایرانى نبود با چادر سیاه. آفرین در سجده سرفه
مى کرد زیاد. از سجده بلند شد. نگاهم کرد و لبخند زد.
فقط نگاهش کردم. خیره مانده بودم به گوشه ى خاکى چادر سیاهى که سرش بود.
گفت: چادر مال کیست انداختى سرم؟
عکس آفرین در چشمهام مى لرزید.
آفرین سرفه کرد زیاد و گفت: مال تو بود چادر؟ دو تا دوتا چادر آورده بودى؟
نمى توانستم چیزى بگویم.
زن کنار دستى آفرین گفت: این عطر یاس را از کجا خریده اى؟ از کدام بازار؟ یا نکند
از ایران خریده اى؟ و بو کشید و خندید.
آفرین گفت: بینى من خوب کار نمى کند و سرفه کرد.
مى لرزیدم. آفرین گفت: لابد سرما خورده اى و در آغوشم فشرد. پرسید: «تب دارى؟»
آرام گفتم: چقدر شبیه فرشته ها شده اى.
آفرین خندید و گفت: مگر نشنیده اى آن حدیث را؟ «فاطمه شب قدر است و شیعیان او
ملائکه هستند.»
آفرین تب کرده. لرز کرده. من هنوز گاه مى لرزم. آفرین برایم همه را ترجمه کرد و
عربى هایش را نوشت و قرص خورد و خوابید. امروز عصر به مسجد شجره خواهیم رفت. براى
محرم شدن. براى رفتن به زیارت خانه ى خدا.
اولین بار در مسجد قلبم اینطور شد. ضربانش بالا مى رود و گرم مى شود و گرمایى انگار
از دهلیزها در قلبم مى رود که مى خواهد منفجر شود. مثل حالا. فکر نکن از آن خبرت
بود و خبر دادنت. غسل کرده بودیم. آفرین تب داشت. وقتى از میان دهلیزهاى مسجد شجره
رد مى شدیم؛ عکاسى مدام از ما عکس مى انداخت. هنگ چادر سفیدمان، گوشه ى چادرها را
بالا زده بودند که گلى نشود. آفرین زیر سقف مى خندید و سرفه مى کرد و من زیر باران
ایستاده بودم و زبانم را از دهانم بیرون آورده بودم. مدیر کاروان ساعتى را با
بچه ها وعده کرده بود. بچه ها آماده مى شدند براى محرم شدن.
قلبم تیر مى کشد زهرا! خدا مادرت را شفا بدهد. الهى بیدار بشود. الهى چشمش را زود
به چشمهات باز کند. الهى! اللهم لبیک. روحانى کاروان همه ى چادر سفیدها را دور هم
جمع کرده بود. مونا و صدیقه سرهاشان بر زانوهاشان را گذاشته بودند. از آفرین پرسیده
بودم: احرام؟
گفت: یعنى احرام. و کمى سرفه کرده بود.
پرسیده بودم: این وردها و اینها دیگر چه صیغه اى است؟
گفت: مى فهمى احرام یعنى چه؟
گفته بودم: فکر مى کنم. یک رسم و رسوماتى است دیگر. همه جا از این رسمها هست. مثل
عید نوروز خودمان.بالاخره هر جایى براى خودش رسمى دارد.
آفرین سرفه کرد و لبخند زد.
روحانى گفت: با من تکرار کنید.
لبیک، اللهم لبیک ـ پاسخم گوى، خداوندا پاسخم گوى.
لبیک لا شریک لک لبیک ـ پاسخم گوى،(گواهى مى دهم) شریکى تو را نیست. پاسخم گوى
ان الحمد و النعمة لک و الملک، لا شریک لک لبیک ـ بدرستیکه حمد و سپاس و نعمت براى
توست و پادشاهى، شریکى تو را نیست، پاسخم گوى.
آفرین گریه مى کرد. مثل ابر بهار. قلبم گرم شده بود و تیر مى کشید. سرم را به سر
آفرین تکیه دادم.
آفرین گفت: اگر پاسخم نگوید چه؟
پرسیدم: اگر بگوید، تو مى شنوى؟
آفرین چشمهایش را بست و سرفه کرد و گریه کرد و سرفه کرد. خیلى ها گریه مى کردند.
اما من فقط قلبم داغ شده بود و تیر مى کشید. به خدا گفتم که قلبم درد دارد. پدرم
سرطان دارد. مادر زهرا! به خدا گفتم چطور مى خواهى پاسخم دهى؟ با قلب دردى که
یادگارى اینجاست؟ با مرگ پدرم؟ یا آنکه...؟ خدا آن روز را نیاورد.
به ستونى از ستونها تکیه داده بودم. باران مى بارید. آسمان برق مى زد کیست که آنکه
زیر سقف آسمان ایستاده است که بر زمین فرو نریزد؟ کیست که آسمان را به زمین متصل
مى کند؟ کیست صداى من را بشنود؟ کجاست گوش خدا؟ کجاست اجابتگرى که اجابت مى کند؟ من
خواب دیده بودم ستونهایى از نور بین آسمان و زمین. خدایا! آیا فقط خواب بوده است؟
اتوبوس را که سوار شدیم باز کنار آفرین نشستم. دستش چه داغ بود. چشمهاش باز نمى شد.
باز نمى شد و پف کرده بود. مى خواستم بپرسم. اما قبل از صداى سئوال خودم، صداى
سرفه اش را مى شنیدم. آیا دیگر سئوال هم مجاز نیستم؟ خدایا! کجاست آن زن چادر خاکى
که لاى در را باز کرد و آن نور شدید که به اتاق تابید؟ خدایا! خدایا! قرآن را باز
کردم بین راه تا قدرى دیگر از آیات را بخوانم. خوابها، همه دوباره در برابر چشمانم
رژه مى رفتند. قرآن را گشودم: «به نام خداوند بخشاینده ى مهربان» «ان اللّه لا
یغفر ان یشرک به و یغفر ما دون ذلک لمن یشاء و من یشرک باللّه فقد افترى اثماً
عظیما
/ مسلماً خداوند نمى بخشد بر او شرک ورزیده شود و مى بخشد هرچه غیر آن است و
هرکس به خدا شرک ورزد به یقین گناهى بزرگ بر بافته است» در مدینه مدام به ما
مى گفتند مشرک. مرده پرست. آیا امامان مرده اند؟ چرا باید از امامى خواست در حالیکه
بدنش را سالهاى پیش به خاک سپرده اند/ خدایا! تو شرک را نمى آمرزى!
آیا آفرین مشرک است؟ آیا زهراى من مشرک است؟ «الم تر الى الذین یزکون انفسهم بل
اللّه یزکى من یشاء و لا یظلمون فتیلا
/ آیا به کسانى که خویشتن را پاک مى شمارند
ننگریسته اى؟ بلکه خداست که هر که را بخواهد پاک مى گرداند و به قدر لیفه ى خرمایى
ظلم نمى بینند!» «انظر کیف یفترون على اللّه الکذب و کفى به اثماً مبینا / ببین
چگونه بر خدا دروغ مى بندند و بس است که این گناهى آشکار باشد.» قلبم تیر مى کشید.
آیا تو، بر خدا دروغ بسته اى که همیشه، هر وقت کارم گیر مى کرد مى گفتى:« تو که
امامزاده صالح دم خانه تان است. برو ازش بخواه» «الم تر الى الذین اوتوا نصیباً من
الکتاب یؤمنون بالجبت و الطاغوت و یقولون للذین کفروا هؤلاء اهدى من الذین امنوا
سبیلا
/ آیا کسانى را که نصیبى از کتاب (آسمانى) یافته اند ندیده اى که بر جبت و
طاغوت ایمان آورده اند. و درباره ى کسانى که کفر ورزیده اند مى گویند:«اینان از
کسانى که ایمان آورده اند در راهت هدایت یافته ترند.»
«جبت» کیست؟ «طاغوت» کیست؟ قرآن را باز بستم و چشمام را باز بستم و قلبم تیر کشید و
در نظرم بانوى چادر سیاهى آمد که بر زانو افتاده بود. بوى دود. به آفرین گفتم که به
راننده بگوید که نکند ماشین دچار مشکل شده. خوابش برده بود. به معاون کاروان گفتم.
خندید و گفت: «کدام بوى دود؟»
زهرا جان! قلبم آنچنان سنگین شده بود که گمان کردم زود خواهد بود که چشم بربندم و
دیگر باز نکنم و قلبم نزند و عرق کرده بودم و عرق کرده ام حالا. قلبم داغ شده است و
تیر مى کشد.
در اتوبوس عدس پلو و ماست دادند. خوردم و غذاى آفرین را آرام در دهانش مى گذاشتم.
خیلى راه بود. شاید نزدیک شش ساعت. خوابم برد. باز خواب دیدم و از تپش قلب از خواب
بیدار شدم. به مکه رسیده بودیم. آفرین لرز کرده بود. دستم به دستش که مى خورد پوستم
مى سوخت. مونا و صدیقه آرام نشسته بودند و صلوات مى فرستادند. معاون کاروان باز
گفت:«لبیک، اللهم لبیک» و بچه ها تکرار کردند. بغض خیلى ها ترکید. آفرین هم. قلبم
داغ شده بود. مکه،شهرى قدیمى است. از زمان حضرت ابراهیم، حتماً هست. من که
نمى فهمم. اما آفرین مى گفت که خداوند تمام زمین را از زیر کعبه کشیده و بیرون
آورده است. این را خوب من نمى فهمم. در آل عمران خوانده بودم:«ان اول بیت وضع للناس
للذى ببکة مبارکا و هدى للعالمین»
. «ان اولى الناس بابراهیم للذین اتبعوه و هذالنبى
و الذین امنوا و اللّه ولى المؤمنین
/ بدرستیکه نزدیکترین مردم به ابراهیم، همانا
کسانى است که پیرویش کرده اند و این پیامبر است و کسانى که ایمان آورده اند و
خداوند ولى مؤمنان است»
یادم مى آید یکبار رفته بودیم مشهد. با تو، از طرف دانشکده. شب رسیده بودیم، تو
گفتى قبل از آنکه برویم خوابگاه، سرى به حرم بزنیم. آن بار هم فقط به خاطر تو آمده
بودم. یادت هست؟ پا که در صحن گذاشتیم، صداى نقاره خانه درآمد. نقاره چى ها مدام
مى زدند. پرسیدم: چه شده؟
لبخند زدى و گفتى: لابد باز کرامتى، معجزه اى، شفایى و اشک بر گونه ات لغزید و
چانه ات لرزید.
پروژکتورها بر گنبد طلا مى تابید. شده بود مثل خورشید در شب. پوزخند زدم و گفتم:
«معجزه؟» گفتى:«معجزه اینجا نباشد، کجا باشد؛ صداى بال فرشته ها را نمى شنوى؟»
به مکه که رسیدم دوست داشتم معجزه شود. خورشید در میانه ى شب بتابد. دوست داشتم آن
شب قدرى بود امشب که تو همیشه مى گفتى تقدیر یک سال آدم را در آن مى نویسند. کاش
تقدیرم را امشب مى نوشتند. تا آخر عمر. دوست داشتم دسته اى ملایک دورم حلقه بزنند
وقتى راه مى روم. دوست داشتم نقاره چى ها مى زدند. دوست داشتم. دوست داشتم.
قرار شد برویم هتل. از آنجا همه با هم به مسجدالحرام. آفرین در هتل افتاد روى
تختخوابش. تکان نمى خورد مگر لرزى که از تب بود و از تکان هاى ناشى از سرفه.
پرسیدم: «مسجدالحرام نمى آیى؟»
گفت: «دعام کن... التماس دعا». «عین» را جورى مى گوید آفرین.
گفتم: «تنها مى مانى؟»
گفت: «فرشته ها هستند.»
گفتم: «با تو مى مانم.»
گفت: «تو برو» و سرفه کرد.
گفتم: «مى مانم.»
دمپایى هایش را پوشید و مى لرزید. صداى لخ لخ کشیده شدن دمپایى ها روى زمین آمیخته
شده بود با صداى برخورد دندانهایش به هم.
گفت:«برویم.»
تا مسجدالحرام راهى نبود. از میان کوچه ها مى گذشتیم و من خود را عصاى آفرین کرده
بودم. در آستانه ى مسجدالحرام ایستادیم. روحانى گفت: سرهامان را پایین بیندازیم و
تا نگفته است سرمان را بالا نگیریم. گفت که سه حاجت مد نظر بگیریم که هرکس چشمش به
آن مکعب سیاه پوش بیفتد براى اولین بار، سه حاجتش رواست. با خودم گفتم:«مادرت، پدرم
و دیگر چه؟» کمى جلوتر یاد آن آیات که خوانده بودم افتادم:«ربنا اتنا فى الدنیا
حسنه و فى الآخرة حسنه و قنا عذاب النار
/ پروردگارمان! نیکى مان ده در دنیا و
نیکى مان ده در عقبى و ما را از عذاب آتش دور دار» «ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ
هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه انک انت الوهاب
/ پروردگارمان! قلب هایمان را به
گمراهى میفکن بعد از آن که هدایتمان کردى و از نزد خود ما را رحمتى بخش بدرستیکه تو
همانا بخشنده اى» و دیگر چه؟
آفرین زیر لب مى گفت:«اللهم عجل لولیک الفرج و ایده بنصر منک و یحفظه من کل سوء و
اجعلنا من اعوانه و انصاره انک على کل شى ءٍ قدیر
/ خدایا! در فرج ولیت تعجیل کن و
او را با نصرى از خودت یارى کن و او را از هر گزندى مصون دار و ما را از یارانش
قرار ده، همانا که تو بر هر چیز توانایى»
گامها را آهسته بر مى داشتیم. خیلى ها گریه مى کردند. آفرین سرفه هم مى کرد. روحانى
گفت سرها را بالا بگیرید. من بودم میان آن همه دختر سپیدپوش، خیره به مکعبى که
چادرى مشکى بر آن انداخته بودند. همه به سجده رفتند. من ایستاده مانده بودم خشکم
زده بود به سنگى با چادرى مشکى. چادرى مشکى. چادرى مشکى. قلبم داغ شده بود و تند
مى زد. دلم هواى زنى چادر مشکى کرده بود که قلبم تیر کشید و با زانو به زمین
افتادم. روحانى گفت که برخیزند براى طواف. پیشانى ام را به زمین گذاشتم: «سبحان ربى
الاعلى و بحمده / منزه است پروردگارم که والاست.» آه که سقف آسمان چه بلند بود.
خانه ى خدا روشن بود. روشنِ روشن. براى آفرین ویلچر کرایه کردم و بر آن نشاندم. من
او را هل مى دادم و کاروان دورم بودند، همه سپیدپوش. در طواف دعا مى کردند و دعا
مى خواندند و من مى خواندم. و آفرین هم. «اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن تا آخر»/
«ربنا اتنا فى الدنیا حسنه و فى الآخرة تا آخر» و دعاهاى مخصوص دورهاى طواف را. من
آرام گفتم:«هاى! اى رفیق کسى که رفیقى ندارد» / «اى پناهگاه کسى که پناهى ندارد.»
«اى همدم آن کس که همدم ندارد» تا آن که هفت دور، دور خانه چرخیده باشیم. به دور
هفتم که رسیدیدم، آفرین از من پرسید، «چه دعایى برایت کنم دور آخر طواف؟ اگر نبودى
که من...» که سرفه امانش را برید.
آخرین دعا در آخرین دور طواف. تو بودى چه مى گفتى؟ زنى قد خمیده، عصا زنان از کنارم
گذشت. مردان سیاهپوست دورادور حجرالاسود را گرفته بودند. سرباز نظامى پوش که خود
دست خود را با حلقه اى به کعبه وصل کرده بود، سعى مى کرد نظم را در کنار حجرالاسود
برقرار کند. دور کعبه طورى مى چرخند که سمت چپ آدم، آن طرفت که قلب هست، سمت کعبه
باشد. قلبم تیر مى کشد و مى کشید. طواف، دور آخر، اولین احرام.
پرسیدم: «آن دعا چه بود که دم در مى گفتى؟»
با سرفه گفت: «کدام دعا؟ و صلوات مى فرستاد:«اللهم صل على محمد و ال محمد و عجل
فرجهم.»
گفتم: «یادت مى آید چه بویى در بهشت شنیدیم؟ در مدینه؟»
گفت: «من؟ من و بو؟» لبخند زد.
گفتم: «دلم تنک شده!»
دور هفتم هم تمام شد. ویلچر آفرین را هل دادم تا پشت مقام ابراهیم و هم کاروانى هاى
سپیدپوشم دورادورم. نماز طواف. آفرین از تب مى لرزید و من قلبم داغ شده بود و
سپیدپوش ها دورادورم.
آفرین باز بر ویلچر نشست و رفتیم سوى سعى. جایى که روحانى مى گفت هاجر بین صفا و
مروه مى گشته به امید آب. جایى هم براى اینکه اسماعیل را بتواند ببیند مى پریده و
راه مى رفته. «هروله» هفت بار. کجاست آن بو؟ کجاست آن چادر؟ آفرین را هل مى دهم و
او صلوات مى فرستد و من بین آنها که هروله مى کنند مى گردم.
هفت بار رفتم و آمدم. مى فهمى؟ هفت بار. بارى از صفا به مروه. بارى از مروه به صفا.
میان دختران سپیدپوش. به دنبال چیزى. وقت تقصیر شد و طوافى دوباره و نماز طوافى
دوباره. این بار طواف نساء و نماز طواف نساء. طوافى براى زنان و نماز طوافى براى
زن. نماز صبح را که خواندیم رفتیم هتل. آفرین مى لرزید از تب و قلبم تیر مى کشید و
خسته بودم و مونا و صدیقه زودتر از ما رسیده بودند و خوابیده بودند و موبایلم را
روشن کردم که زنگ زدى و پرسیدم: حال مادرت چطور است؟ معلوم است کجایى خانم؟
گفتى: تولدت مبارک نازنین جان.
خندیدم و گفتم: اسم من اینجا، زهراست، به اسم شناسنامه ام.
گفتى: تولدت مبارک زهرا خانم.
گفتم: مادرت؟
جواب ندادى.
گفتم: جان من قطع نکنى ها!
گفتى مادرم در کماست.
گفتم: کما؟ و قلبم تیر کشید آن طور که چشمهام سیاهى رفت.
امروز مادرم زنگ زد. قبل از آن که به مسجدالحرام برویم با آفرین. بعد از آنکه از
زیارت دوره برگشتیم. با پدرم هم صحبت کردم. به سختى سرفه مى کرد و ابراز رضایت
مى کرد. به اطمینان دکترهاى ینگه دنیا. این نفس هاى ما چه ارزشى دارد که همه مان.
اینقدر تلاش مى کنیم، نفسى بیشتر بمانیم. راستش من حاضرم همه ى نفس هایم را بدهم تا
بارى دیگر آن نفسى را که در بهشت آفرین کشیده بودم و بوى یاس در شامه ام پیچیده بود
و یا امروز.
حال مادرت چطور است؟ تلفنت مدام خاموش است و هیچ کس خانه تان نیست. دعا مى کنم خوب
بشود. راستش فکر مى کنم مى شود. در همین دو سه روزه. یا شاید کمى بیشتر. اما خوب
مى شود.
امروز در زیارت دوره رفتیم عرفات. آفرین تب دارد ولى کمتر شده. آفرین نمى خواست
بیاید. صدیقه و مونا شب را تا صبح با من بیدار بودند. اما نه در اتاق ما. یکى از
کانالهاى عربى جنگ شبانه پخش مى کرد.
آفرین گفت: «مى خواهم بخوابم»
مونا گفت: «این همه شب از سرفه هاى تو خوابمان نبرد، امشب هم تو به خاطر ما نخواب.»
و با صدیقه خندیدند.
گفتم: «مونا جان!»
مونا گفت: «تو دیگر چه مى گویى؟»
صدیقه گفت: «ولش کن! جوگیر شده!»
مونا گفت: «تا دیروز اصلاً چادر سر کردن بلد نبودها، حالا...»
آفرین داد زد: «بروید همان اتاقها که تا صبح مهمانى مى رفتید.» و چند سرفه ى شدید
کرد. رنگش سفید شد و نفسش در نمى آمد. صدیقه رفت سر بساط آفرین. اسپرى را از کیف
آفرین بیرون آورد و در دهان آفرین چند بار اسپرى کرد. آفرین چند نفس عمیق کشید و
پتو را دور خود پیچید. مونا و صدیقه از اتاق رفتند تا جنگ شبانه را در اتاقى
ببینند. من، داروهاى آفرین را دادم. حوله اى را در حمام خیس کردم و بعد دور پاهاى
آفرین مى پیچیدم که تبش کمتر شود. دندانهایش به هم مى خورد و مى لرزید. اگر چه
معاون کاروان برده بودش دکتر ایرانى که در هتل نزدیکى بود و دارو خریده بود اما
دکتر هم گفته بود که این یک سرماخوردگى خاص است که این روزها در عربستان شایع شده.
طول مى کشد که خوب شود.
پرسیدم:«چراغها را خاموش کنم؟» «نور اذیتت نمى کند؟»
کلید را فشار دادم و تنها چراغ خواب کوچکى روشن ماند.
پرسیدم: «این را هم خاموش کنم؟»
گفت: «نور کى را اذیت مى کند؟ خدا نور آسمانها و زمین است. اللّه نور السموات و
الارض»
روى زمین نشستم و گفتم: «یکبار دیگر مى شود بخوانى؟»
مى لرزید و سرفه مى کرد اما خواند؛ با آن لهجه ى عربیش:
«اللّه نور السموات و الارض مثل نوره کمشکاة فیها مصباح المصباح فى زجاجة الزجاجة
کانّها کوکب درى یوقد من شجرةٍ مبارکة زیتونه لا شرقیه و لا غربیه یکاد زیتها یضى ء
و لو لم تمسسه نار نور على نور یهدى اللّه لنوره من یشاء و یضرب اللّه الامثال
للناس واللّه بکل شى ءٍ علیم»
گفتم: «ترجمه؟»
گفت: «خدا نور آسمانها و زمین است. مثل نور او چون چراغدانى است که در آن چراغى و
آن چراغ در شیشه اى است. آن شیشه گوئیا اختر درخشانى است افروخته از درخت مبارک
زیتونى که نه شرقى است و نه غربى. نزدیک است که روغنش بى آنکه آتشى او را مس و لمس
کرده باشد روشنى بخشد. نور است بر نور. خدا هر که را که خواهد باو براى نورش هدایت
مى کند. و خداوند براى مردمان مثل مى زند و خداوند بر هر چیز داناست.»
گفتم: نور روى نور؟ مگر چند تا نور داریم؟
آفرین لبخند زد و گفت: خورشید چند تا نور دارد؟ چند شعاع نورانى دارد؟ همه ى شعاعها
از یک نورند. نور واحد.
حوله را از دور پایش باز کردم و به حمام بردم. شیر آب را باز کردم.
آفرین گفت: «نور در کنار خورشید یا کلاً منبع نور، همانقدر نورانى است که از او دور
مى شویم؟ نورى که دور از نور منبع است از جهت نورانیت همان نور کنار منبع است اما
از جهت شدت نور، خب کمتر است.»
حوله را چلاندم. آفرین چمباتمه نشسته بود و مى لرزید.
آفرین گفت: «خداوند مى فرماید که خدا نور است اما نور در چراغى است که از شیشه
مى گذرد و خود چراغ توى چراغدان است. حالا فکر مى کنى اگر گسى از نور خدا بخواهد،
با نور خدا صحبت کند و خدا را به نورش قسم بدهد، مشرک است؟
نفس نفس مى زد و حرف مى زد. گاهى بین دو جمله اش، مسلسل سرفه ها فاصله مى انداخت.
گفت: توحید این است که وقتى نمى شود به خود خورشید نگاه کنى، از بس که پرنور است از
نورش غافل نشوى. رشته ى نور را بگیرى و جلو بروى تا به مقام قرب منبع نور برسى.
حوله را بر پایش انداختم و سرم را روى پایش گذاشتم. حوله را به پایش مى فشردم و
لرزش از پاى آفرین به سرم منتقل مى شد.
آفرین گفت: آن وقت بعضى ها مى خواهند نور خدا را انکار کنند بعد بگویند فقط منبع
نور هست. این که نمى شود. «یریدون ان یطفؤا نور اللّه بافواههم و یابى اللّه ان
یتم نوره و لو کره الکافرون/ مى خواهند نور خدا را با سخنان خویش خاموش کنند ولى
خداوند نمى گذارد تا آنکه نور خود را کامل کند. هرچند کافران را خوش نیاید.»
پایش را با دستهایم گرفتم. دستم داغ شد. حوله را باز شستم. شمد سپید را دورش
پیچیدم. کاش مونا و صدیقه بودند و مى شنیدند.
گفت: «مگر پیامبر نگفته بود که من و على پدران این امتیم؟ مگر پیامبر نگفته بود من
و على از یک نوریم؟ مگر خدا در قرآن نگفته فالذین امنوا به و عزروه و نصروه و
اتبعوا نور الذى انزل معه اؤلئک هم المفلحون
/ پس کسانى که به او یعنى پیامبر ایمان
آوردند و بزرگش داشتند و یاریش داشتند و نورى را که با او نازل شده است پیروى کردند
آنان همانا رستگارانند.
کنارش روى تخت نشستم و عرقهاى پیشانیش را پاک کردم.
پرسیدم: پس اگر با على و محمد صحبت کنیم و بخواهیم مشرک نیستیم؟ تو یک جور شعبده
بازى نمى کنى؟
خندیدم و گفتم: که آیه ها را یک جورى کنار هم بچینى که هر چه بخواهى ازش بفهمى؟
آفرین لبخند زد و سرفه کرد و هیچى نگفت. قرص مسکنى در دهانش گذاشتم و گفتم: بخور...
هم مسکن است و تب بر، هم خواب آور!
گفت: نماز صبح خواب نمانیم؟
گفتم: بیدار مى مانم. نترس!
آنقدر سرفه کرد و پاشویه اش کردم و خندیدیم که نگو. اما مدام در سرم آیه اى
مى چرخید که اینجا خوانده بودمش. در سوره ى بقره:«الله ولى الذین امنوا یخرجهم من
الظلمات الى النور و الذین کفروا اولیاءهم الطاغوت یخرجونهم من النور الى الظلمات
اولئِک اصحاب النار هم فیها خالدون
/ خداوند« ولى و دوست و سرپرست و یاور» کسانى است
که ایمان آورده اند آنها را از ظلمات و تاریکى ها به سمت نور خارج مى کند و کسانى
که کافرند «دوست ها و سرپرست ها و یاورانشان» طاغوت است ایشان اصحاب آتش هستند و در
آن ماندگارند.»
چرا خداوند «ولى» است و «اولیا» نیست و فرد است و جمع نیست و چرا خداوند «ولى» است
و خدا «نور» است و «نور» اسم خداست و اولین آنچه خداوند آفریده است «نور» است و
«نور محمد و على و آل محمد است» و خداوند، با «نورش» و براى «نورش» هدایت مى کند و
آن شب که در مدینه بودیم و مداح مى خواند از دعاى کمیل:«... و اسمائک التى ملات
ارکان کل شى و بعلمک الذى احاط بکل شى ء و بنور وجهک الذى اضاء له کل شى ء، یا نور
و یا قدوس
/ خدایا مى خوانم از تو... به واسطه ى نامهایت که پر کرده است ارکان و
پایه هاى هر چیز را و به عملت که همه چیز را احاطه کرده است؛ اى نور و اى قدوس» و
کافر یعنى پوشاننده و کافر یعنى آنکه نور را مى پوشاند و آنها که کافرند اولیاءشان
طاغوت است که از نور به ظلمات مى برندشان و طاغوت و در مدینه که بودیم و از آفرین
پرسیدم که مى خواهم براى مادر زهرا دعا کنم و گفت از آن بانویى بخواه که در مدینه
چادرش خاکى شد و شهید شد و پرسیدم کجاى مدینه است مزارش و بغض کرد و گفت: «اللهم
العن الجبت و الطاغوت» و من نفهمیدم که چه گفت.
دست روى حوله مى گذارم بسیار سرد است و دست بر پاى آفرین که مى گذارم داغ نیست و
عرق کرده ام. عرق کرده ام. صداى اذان نماز شب بلند شد و مونا و صدیقه آمدند
چادرهاشان را سرکشیدند و به مسجدالحرام رفتند.
بعد از صبحانه رفتیم پاى اتوبوس ها براى زیارت دوره. زیارت دوره را از عرفات شروع
کردیم. روحانى کاروان مى گفت:«این صحرایى است که حتماً امام زمان به آن تشریف
آورده اند!» نگران حال آفرین بودم. آفرین نشست بر ریگهاى صحرا. نشستم کنار دستش.
گفتم: چى شده؟
سر تکان داد و چیزى نگفت.
دست گذاشتم روى پیشانى اش و گفتم: حالت بد است؟ تبت رفته بالا؟
سرفه کرد و قطره ى اشکى روى گونه اش غلتید.
پرسیدم: آخر چه شده؟
گفت: دلم خیلى مى خواهد...
سر زانویم را داغى ریگهاى صحرا مى سوزاند. آفرین پیشانى اش را روى خاک گذاشت و
شانه هایش مى لرزید. آفرین ایستاد. به راست گشت. یعد به چپ. بعد به پشت. دوباره روى
زانوهایش نشست.
پرسیدم: دنبال چه مى گردى؟
سرفه کرد و چند بار هق زد که اشکش جارى نشود و چهار زانو نشست. صداى روحانى کاروان
مى آمد:«امام حسین هم آن مناجات مشهورش را همین جا قرائت فرمودند.» و بعد قسمتى اش
را خواند:«الهى! ترددى فى الاثار یوجب بعد المزار فاجمعنى علیک بخدمةٍ توصلنى الیک
کیف یستدل علیک بما هو فى وجوده مفتقر الیک ایکون لغیرک من الظهور ما لیس لک حتى
یکون هو المظهر لک متى غبت حتى تحتاج الى الدلیل یدل علیک و متى بعدت حتى تکون
الاثار هى التى توصل الیک عمیت عین لا تراک علیها رقیبا
/ معبودا! تفکر من در آثار
تو مایه ى دورى از دیدار است مرا به خدمتى گمار که به تو رساندم؟ چگونه دلیل آرند
به وجودت چیزى را که خود در وجودش نیازمند توست آیا تواند چیز دیگرى پدیدارتر از
خود تو باشد تا او وسیله ى ظهور تو گردد کى نهانى که نیازمند برهانى باشى که بر تو
دلالت کند و کى دورى که به وسیله ى آثار به تو رسند کور باد آن دیده که تو را بر
خود دیده بان نبیند.»
مدیر کاروان صدایمان زد: آهاى خانمها! چادر خاکى ها! تشریف نمى آورید برویم؟
روحانى کاروان گفت: التبه انصافاً انسان دلش نمى آید از این صحرا بیرون بیاید.
سوار اتوبوس شدیم و بعد مشعر و منا. صحراهایى که امت اسلامى وقتى حج مى آیند باید
از این صحراها بگذرند براى قربانى کردن. مسجد خیف جایى است که مى گویند ابراهیم
مى خواسته اسماعیل را قربانى کند. خداوند چرا به ابراهیم دستور داده است ـ در خواب
ـ تا تنها پسرش را قربانى کند؟ با کدام موازین همخوانى دارد این دستور؟ گویا وقتى
ابراهیم در پیشگاه خداوند ایستاده است از همه ى مرزها گذشته است. شاید باید از پسرت
که از جانت عزیزتر است بگذرى تا به خودت برسى و بشوى آنکس که او مى خواهد.
روحانى توضیح داد که در سه مقام شیطان بر ابراهیم ظاهر شده است و او را وسوسه کرده
است که پسر را در برابر خداوند قربان نکند و شاید یکى از وسوسه هاى شیطان آن است.
که پسر را کشتن با کدام عقل سازگار است؟
اگر حرف آفرین را بپذیرم که حسین تجسم عقل است آن وقت ابراهیم، عاقل بود که پسر را
به قربان خدا مى برد. شیطان هم او را مى خواسته از مسیر عقل جدا سازد.
سه ستون بلند. ساخته اند در آن جایگاهى که بر ابراهیم شیطان ظاهر مى شده که در حج
واجب، بر آن سنگ مى زنند.
از زیارت دوره برگشتیم. حرا را از دور دیدیم و کوه ثور را. شب با آفرین رفتیم
مسجدالحرام. خسته بودم از زیارت دوره ى صبح. نشستم و خیره ماندم به کعبه و آن چادر
سیاهى که بر آن افتاده بود و ماهى که در آسمان سیاه مى درخشید و چرتم برد و خوابم
برد و خواب دیدم باز.
منتظریم سوار هواپیما شویم برگردیم. در شهر مادرمان، حوا. پدرم آخرین مرحله ى شیمى
درمانى را گذرانده و دوران استراحت و نقاهت خود را مى گذراند. روز آخر گفتند برویم
براى وداع، مسجدالحرام. خواب دیده ام مادرت را که روى ویلچر مى آید فرودگاه به
استقبال من. عوض مادرم که در امریکاست و به زودى بازخواهد گشت ان شاءاللّه .
در سفرى که داشتم، هرجا که رفتم، یادم بود که من نایب الزیاره ى زهرا هستم. در وداع
مسجدالحرام، از آفرین جدا شدم، تبش بند آمده اما هنوز ضعیف است و سرفه هایش که خوب
نشده. او هم نایب الزیاره ى مادرش بوده است و پدرش که هیچ وقت به این سرزمین
نیامده اند.
وارد مسجدالحرام شدم. کنار کعبه ایستادم. خواب دیده بودم. خوابى براى مادرت. همان
روز که از زیارت دوره برگشتم. از کنار خط سیاه طواف وداع را شروع کردم. هفت دورى که
باید دور این خانه زد. این بار طوافى براى آخرین بار در این سفر. قدمهایم را کوتاه
کوتاه بر مى داشتم. چیزى انگار توى دلم مى زد. مثل نقاره چى ها که مى گفتى. قلبم
داشت مى آمد توى دهنم. پایم به زمین کشیده مى شد. نگران بودم و هستم. نذر کرده ام
براى مادرت. قبل از اینکه از آفرین جدا شوم، از او پرسیدم: «زیارتمان قبول است؟ آخر
من امانتدار زهرا هستم.» آفرین فقط سر تکان داد. نکند؟ گیرم هم که قبول باشد. بعد
از این؟ در تهران؟
اگر با چادر بروم بین فامیلها؟ مى خندند. مسخره ام مى کنند. تا کى طاقت خواهم داشت؟
مدتى است نماز مى خوانم و قرآن ـ مرتب و مدام ـ و سعى مى کنم بفهمم چه مى گویم و چه
مى خوانم. در پیشگاه چه کسى. اما فردا که به تهران مى رسم چه؟ و فرداها؟
دور هفتم گامهایم به غایت کوتاه و کوتاهتر شده بود. یکى پول مى خواهد از خدا. یکى
همسر خوب. یکى کار خوب. آیا مى شود بارى دیگر من از دوردست، در میان آن همه نور، که
از شدت نور نتوانم چشم باز کنم، گوشه ى چادر زنى ببینم؟
انگار پشتم سنگین شده بود در آخرین دور طواف. زانوهایم تاب رفتن نداشت. این همان
کعبه است که همه ى مسلمین رو سوى آن نماز مى خوانند. باید تصویرش را در ذهن نگه
دارم. روحانى کاروان مى گفت این تصویر «بیت العتیق» است که در آسمانهاست بر روى
زمین.
زهرا جان! به تهران که بیایم دوستان قدیمم نازنین صدایم خواهند کرد. آفرین به من
خواهد گفت زهرا! زهرا دوست داشتم حافظم کنار دستم بود. فالى مى گرفتم. آینده چطور
خواهد گذشت زهرا؟
وقتى که از مسجدالحرام بیرون مى آمدم مونا و صدیقه هنوز داشتند به کعبه نگاه
مى کردند و اشک مى ریختند. کنار اتوبوس مدیر و معاون کاروان داشتند حرص مى خوردند
که بچه ها نیامدند. روحانى دلدارى شان مى داد که دلشان مانده پیش کعبه. خواهند آمد.
از همه دیرتر مونا و صدیقه آمدند و دوستانش.
نگران مادرت نیستم. خواب دیدم مادرت را. همان روز که از زیارت دوره آمدیم و آفرین
تب داشت. روى تخت بیمارستان خوابیده بود و تکان نمى خورد. نه نفسى و نه ضربان قلبى.
بیمارستان تاریک تاریک بود تا زنى با چادرى مشکى آمد کنار بالینش و مادرت ادب کرد و
ایستاد و دیگر آن زن نبود ومادرت بود که بر ویلچر نشسته بود و فرودگاه بود و آمده
بودید استقبال من.
من، حال منتظر هواپیما هستم که بیاید براى بازگشت به وطنم. من حال جده هستم. شهر
حوا. نذر کرده ام اگر مادرت خوب شد، تا وقتى که هستم و هست ـ و ان شاءاللّه صد سال
دیگر باشد ـ چادرهایم را بدوزد. من حال اینجا هستم زهرا! شهرى مادرى مان!
 

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.