نسناس ۱۳۹۴/۱۰/۱ - ۶۵ بازدید

در پاسخ به سوال شما یک پاسخ اجمالی ویک پاسخ تفصیلی بیان می شود:
پاسخ اجمالی:
درباره ی نسناس چند قول مطرح است.
۱ـ عدّه ای نسناس را گروهی از بنی آدم دانسته اند که مسخ شده اند. این قول سند محکمی ندارد؛ بلکه شواهد فراوانی بر جعلی بودنش موجود است.
۲ـ در روایات آمده که مردم سه دسته اند؛
الف:ناس، که همان انبیاء و اوصیای آنها هستند.
ب: شبیه الناس، که پیروان انبیاء و اوصیای آنها می باشند.
ج: نسناس که سایر مردمند.
در پاسخ به سوال شما یک پاسخ اجمالی ویک پاسخ تفصیلی بیان می شود:
پاسخ اجمالی:
درباره ی نسناس چند قول مطرح است.
۱ـ عدّه ای نسناس را گروهی از بنی آدم دانسته اند که مسخ شده اند. این قول سند محکمی ندارد؛ بلکه شواهد فراوانی بر جعلی بودنش موجود است.
۲ـ در روایات آمده که مردم سه دسته اند؛
الف:ناس، که همان انبیاء و اوصیای آنها هستند.
ب: شبیه الناس، که پیروان انبیاء و اوصیای آنها می باشند.
ج: نسناس که سایر مردمند.
در این قسم روایات، ظاهراً مخالفین انبیاء و اوصیاء تشبیه به نسناس شده اند. چرا که نسناس بالاتر از حیوان و پایین تر از انسانند. کما اینکه پیروان انبیاء و اوصیاء تشبیه به خود انبیاء و اوصیاء شده اند.
۳ـ باز در روایات اهل بیت(ع) آمده که نسناس نوعی از مخلوقات بوده اند که قبل از آدم(ع) بر روی زمین بوده اند، یعنی نه جنّ هستند و نه انسان؛ ولی مکلّف بوده اند. طبق روایات، اینها به همراه برخی از جنّها طغیان نمودند، لذا خدای تعالی آنها را منقرض ساخت.
طبق این روایات به نظر می رسد که نسناس نوعی موجود انسان نما بوده که قبل از آدم(ع) در زمین زیست می کرده است. در روایات دیگر هم آمده که خدای تعالی قبل از آدم(ع) هفت نوع موجود شبه انسان را در زمین سکونت داده است. در کشفیّات فسیل شناسان هم ثابت شده که موجودات شبه انسانی قبل از نوع انسان وجود داشته اند.

پاسخ تفصیلی :
مسأله «نسناس» از سه بعد تاریخ، روایات و تفاسیر قابل بررسى است.

الف ) بررسى نسناس در تاریخ:
علامه مرتضى عسکرى (محقق و پژوهشگر معاصر) در کتاب گران سنگ خود با عنوان «عبدالله بن سبا»، فصلى را تحت عنوان «افسانه نسناس» به بررسى و ارزیابى آن اختصاص داده است. خلاصه ارزیابى ایشان چنین است: درباره نسناس، سلسله سند روایات نقل شده به کسانى مى رسد که: الف) نسناس را دیده و حدیث، شعر و قسم او را شنیده اند. آنان او را با یک دست، یک پا، یک چشم و نصف صورت انسان یافته و او را تیزتر از اسب مشاهده کرده اند. ب) در صید او شرکت کرده، از گوشت او نیز خورده اند. ج) در جواز خوردن گوشت او اشکال کرده اند؛ زیرا او انسانى است که سخن مى گوید و شعر مى خواند. برخى نیز اکل او را حلال دانسته اند. د) گفته اند که خلیفه متوکل، برخى از حکماى عصرش را براى آوردن «نسناس» به سفر روانه کرد. ه) نسب «نسناس» را بیان کرده و او را از قوم بنى امیم بن لاوذ بن سالم بن نوح دانسته اند. وقتى آنان ظلم کردند خداوند آنها را مسخ کرد. در این روایات آنچه مهم است این که آنها را ابن ابن اسحاق، ابن کلبى، طبرى، ابن فقیه همدانى، مسعودى، حموى و ابن اثیر روایت کرده اند. افزون بر روایات یاد شده دو حدیث ذیل هم روایت شده است:

۱. «نسناس قومى از عاد بودند که پیامبرشان را معصیت کردند و خداوند آنان را به صورت نسناس مسخ کرده براى هر یک از آن انسان ها یک دست و یک پا است که مثل پرندگان مى جهند و بسان بهائم علف مى خورند».

۲. «نسناس از منسوبان قوم عاد هستند که در نیزارهایى از سواحل دریاى هند زندگى مى کنند. به عربى سخن مى گویند و معاشرت مى کنند و اشعار مى گویند و به اسماى عرب هم خوانده مى شوند». پژوهش ها نشان مى دهد که دو روایت فوق و امثال آن، در کتاب هاى اشخاص زیر نیز آمده است: کراع، ازهرى، جوهرى، رویانى، غزالى، ابن اثیر، ابن منظور، فیروز آبادى، سیوطى، زبیدى و فرید وجدى. نتیجه تحقیقات، نشان مى دهد که مسأله «نسناس» افسانه اى بیش نیست؛ زیرا منشأ این روایات، ساخته و پرداخت شده از جانب سیف بن عمر تمیمى است. که در علم الحدیث نزد شیعه و سنى، فردى زندیق، دروغ پرداز و غیرموثق به شمار مى آید. سیف، احادیثى را از زبان شخصى به نام عبدالله بن سبا - که اصلاً وجود خارجى نداشت و نامى خیالى براى خود سیف بوده - درست مى کند تا بدین وسیله براى طایفه بنى تمیم، ارزش و اعتبارى جعل بکند. وى با توجّه به مهارتى که در جعل حدیث داشت، موثق شد و با قرار دادن عبدالله بن سبا در آغاز، و رساندن راویان بعدى به قوم بنى تمیم، به خوبى از عهده این کار بر آید. سپس پخش این گونه احادیث در طول سالیان متمادى، موجب رسوخ و نفوذ اینها در کتاب هاى تاریخى، جغرافیایى، لغوى و... گردید. از این رو سخنان امثال ابن اسحاق، مسعودى، حموى و...، درست و در واقع پرورش همان احادیث منقول از عبدالله بن سبا مى باشند. آن گاه علامه عسکرى ادامه مى دهند: به این جهت است که مى گوییم، احادیثى که در این رابطه آمده، نمى توانند صحیح و درست تلقى شوند، گرچه آنها از نظر سلسله سند هم مقطوع نباشد، (براى آگاهى بیشتر، ر.ک: عسگرى، مرتضى، عبدالله بن سبا، ص ۱۸۴ - ۱۷۲، طبع مکتبة الاسلامیه الکبرى)

ب) نسناس در احادیث :
در کتاب هاى بحارالانوار، کافى و شرح آن، مناقب آل ابى طالب، الجواهر السنیة، مستدرک سفینة البحار، نهج السعادة، کلمات الامام الحسین، مکاتیب الرسول، میزان الحکمة و... روایت هایى درباره «نسناس» آمده است. در ذیل چند مورد از آن روایت ها را ذکر مى کنم، سپس به تحلیل و ارزیابى آنها مى پردازیم:

۱. روایتى از امام على(ع) نقل شده، حاصلش این است که: «خداوند وقتى اراده کرد آدم را بیافریند، از عمر زندگى جن و نسناس بر روى زمین هفت هزار سال گذشته بود که آدم را از میان طبقات آسمان ها بیرون کشید و به ملائکه فرمود: به ساکنین زمین از جن و نسناس نظر کنید...»، (بحارالانوار، ج ۱۱، ص ۱۰۳، نشر بیروت، موسسه وفاء) .

گرچه در این روایت، نسناس در کنار «جن» به کار رفته و موهم این معنا است که نسناس مانند جن، موجودات مستقلى است؛ ولى این توهم درست به نظر نمى رسد؛ زیرا خود حضرت در آخر حدیث، مى فرماید: خدا فرمود: «من جانشینى را خلق مى کنم که از او انبیاى مرسل و بندگان صالح پدید مى آیند و... من نسناس را از زمین جدا مى کنم و آن جا را از وجود آنها پاک مى سازم و جن هاى نافرمان را از خشکى منتقل مى کنم...» محل شاهد در این است که مى بینیم تکیه گاه اصلى امام(ع) در این فقره از سخنان و فقرات بعدى آن، بر روى نافرمانى است و در همه آنها، کلامش را روى «جنّ» متمرکز مى کند و دیگر سخنى از نسناس به میان نمى آورد. از این جا مى توان فهمید که نظر امام از به کار بردن نسناس، قومى غیر جن نبوده، بلکه همان جن اند که خداوند به علت نافرمانى، آنها را از بین برد.

۲. شخصى از امام على(ع) درباره ناس، اشباه الناس و نسناس پرسید، امام فرمود: یا حسن پاسخ سؤال این شخص را بده، امام حسن(ع) فرمود: ناس همان پیامبر است، زیرا خداوند فرمود:« ثُمَّ أَفِیضُوا مِنْ حَیْثُ أَفاضَ اَلنَّاسُ »(بقره، آیه ۱۹۹) و ما هم از آن هستیم، و اشباه الناس هم پیروان ما است، و نسناس نیز همین مردمان انبوه اند که خدا فرمود:« أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُ » (اعراف، آیه ۱۷۹؛ تفسیر فرات کوفى، ص ۸؛ کافى، ج ۸، ص ۲۴۴).
نکته اى که از این حدیث استفاده مى شود این است که «نسناس» در کلام امام(ع) به معناى انسان هاى بیچاره، منحرف و گمراه دانسته است، زیرا امام واژه «نسناس» را در مقابل «ناس» به معناى پیامبر و ائمه(ع) و «اشباه الناس» به معناى پیروان آنان به کار برده است از آن معلوم مى شود که «نسناس» یک نوع موجودات غیر انسانى نیستند؛ بلکه آدم هایى اند که در مسیر پیامبر و عترت او گام بر نمى دارند، (بحارالانوار، ج ۲۴، ص ۹۴ و ۹۵، حدیث ۱ و ۲)
۳. روایتى هم هست که در آن جا اشعارى از امام على(ع) نقل مى شود که در یک بیت از آنها کلمه «نسناس» به کار رفته است: «لستُ الى النسناس مستأنساً لکنّنى آنس بالناس» این حدیث هم نمى تواند واقعیت دار بودن نسناس را ثابت بکند، زیرا این روایت نیز مثل حدیث قبلى، داراى قرینه است و آن این که آن حضرت، نسناس را در مقابل ناس قرار داده است. روشن است که «ناس» به معناى انسان اعمّ از گمراه و غیر آن، نمى تواند مقصود امام باشد. پس مراد از نسناس، همان انسان هاى مفسد روى زمین اند که امام هرگونه «انسیّت» را میان خود و آنها طرد کرده و خود را همراه و همگام با «ناس» (پیامبر) معرفى مى کند، (بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۱۲، ح ۱؛ مناقب آل ابى طالب، ج ۴، ص ۳۶۱)

۴. امام على(ع) در پاسخ کسى که درباره مخلوقات قبل از آدم سؤال کرده بود، فرمود: «بله، خداوند در آسمان و زمین، مخلوقاتى داشت که او را تسبیح مى کردند. سپس ملائکه روحانى را خلق نمود، و آن گاه جنّیان روحانى را که داراى بال بودند، آفرید که از ملائکه پایین تر بودند... و بعد مخلوقاتى را پایین تر از جن آفرید که ابدان و ارواح داشتند؛ ولى بى بال بودند. این ها که مى خورند و مى آشامند، نسناس اند و به خلق جنّ شباهت دارند و در عین حال از انس به شمار نمى آیند...». این حدیث هم نمى تواند بر واقعیت دار بودن نسناس (انسان نما) دلالت بکند؛ زیرا اوّلاً خود حضرت در کلامشان فرمودند که اینها از طایفه انس محسوب نمى شوند. ثانیاً: نهایت امرى که این حدیث بر آن دلالت دارد، این است که نسناس طایفه اى از جن بودند که بر خلاف جنّیان پیشین، قدرت پرواز نداشتند و خداوند به سبب فساد آنها را نابود کرد، (بحارالانوار، ج ۵۴، ص ۳۲۳)
۵. علامه مجلسى در توضیح حدیث منقول از امام صادق(ع): «ان اشدّ الناس بلاءً الانبیاء ثم الذین یلونهم ثم الامثل فالامثل»، مى فرماید: مراد حضرت از ناس، همان انبیا، اوصیا و اولیا هستند و آنان ناس حقیقى اند و بقیه ناس نسناس اند. (بحارالانوار، ج ۶۴، ص ۲۰۰، ح ۳)
بررسى سخن علامه: بر اساس همان قرینه اى که در احادیث قبلى گذشت، در اینجا هم طبق آن مى گوییم. منظور از نسناس، مردمان گمراه و منحرف اند. از آنچه گذشت، این نتیجه را مى گیریم که به طور یقین نمى توانیم از آن احادیث چنین استفاده کنیم که: «نسناس» یک نوع موجودى است که غیر از انس و ملائکه و جن است، بلکه نسناس یا در واقع نوعى از جن اند که نسل آن ها با خلقت آدم منقرض گشت و یا نسناس صفتى است که بر انسان هاى منحرف اطلاق مى گردد. در این جا دو نکته شایان توجه است:

الف. ابن ابى الحدید شارح نهج البلاغه از امیرالمؤمنین(ع) نقل مى کند: (مالى اسمع حسیساً و لا ارى انیساً! ذهب الناس و بقى النسناس)؛ چه شده، من صداى حرکتى را مى شنوم، ولى انسان مهربانى را نمى بینم، مردم رفتند و نسناس باقى ماندند. گفتنى است که زمخشرى همین عبارت (ذهب الناس و بقى النسناس )را از ابن اثیر در نهایة اللغة به نقل از ابى هریره نقل مى کند، (ر.ک: زمخشرى، الغایق فى غریب الحدیث، ص ۴۲۷، نشر دار الفکر بیروت) .
اما این عبارت هم از دلالت کردن بر واقعیت وجودى نسناس، ناتوان است؛ به جهت این که:
اولاً کلام منسوب به امیرالمؤمنین(ع) به تصریح خود ابن الحدید، خالى از واقعیت است، زیرا فاقد آن جزاست و فصاحت لازم در سخنان آن حضرت است، (شرح نهج البلاغه، ج ۵، ص ۱۴۹، نشر قم، دار الکتب العلمیه) .

دوم این که مقصود امام از نسناس، آدم هاى منحرف است.

سوم این که شخص ابى هریره از نظر حدیث شناسان شیعه معتبر نیست.

ب. احتمال داده شده که طائفه نسناس، همان قوم «یأجوج و مأجوج» است که در قرآن ذیل داستان «ذى القرنین» در آیه ۹۴ از سوره «کهف» و آیه ۹۶ از سوره «انبیا» آمده است. اما این احتمال درست نیست، زیرا هر چند که خوى یأجوج و مأجوج وحشى گرى و لطمه زدن بود؛ اما از آن تشابه، به طور یقینى نمى توان به مشابهت در جنس هم دست یافت. همچنین خود روایات در شمردن اوصاف یأجوج و مأجوج، اختلاف دارند و در عین حال از آن اوصاف بیان شده، هیچ کدام بر نسناس قابل انطباق نیستند، (ر.ک: ترجمه المیزان، ج ۱۳، ص ۶۳۰)

ج) بررسى نسناس در تفاسیر:
سخنان مفسّران در رابطه با نسناس، بیشتر در تفسیر آیه « إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی اَلْأَرْضِ خَلِیفَةً »دیده مى شود. برخى در این میان، به مسأله مورد بحث اساساً اشاره اى نکرده اند (مانند علامه طباطبایى)؛ اما عده اى از آنان به صورتى خیلى گذرا، به موضوع نسناس پرداخته اند. حال سخنان این افراد چنین است:
اول. معناى واژه خلیفه، یکى از امور مورد اختلافى میان مفسران به شمار مى آید. گروهى از آنان معتقداند: خلیفه به معناى خلیفة الله است؛ زیرا همین معنا در آیاتى از قرآن، به کار رفته است:
« یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی اَلْأَرْضِ » (ص، آیه ۲۶)
« وَ قالَ مُوسى لِأَخِیهِ هارُونَ اُخْلُفْنِی فِی قَوْمِی » (اعراف، آیه ۱۴۲)
« وَعَدَ اَللَّهُ اَلَّذِینَ آمَنُوا.... لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی اَلْأَرْضِ » (نور، آیه ۵۵)
« وَ هُوَ اَلَّذِی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ اَلْأَرْضِ » (انعام، آیه ۱۶۵) .
و جمله مشهور درباره انسان (انسان خلیفة الله) است.
ابن مسعود، این معنا را اختیار کرده است، (تفسیر المیزان، ج ۱، ص ۱۴۸؛ تفسیر اطیب البیان، ج ۱، ص ۴۹۷؛ و المنار، ج ۱، ص ۲۵۷؛ المراغى، ج ۱، ص ۸۰؛ سبحانى، جعفر، تفسیر صحیح آیات مشکله قرآن، ص ۱۳۴)
روشن است که طبق این تفسیر، نمى توان درباره نسناس سخن گفت؛ زیرا آیه شریفه بر اساس فهم این گروه، از اشاره به زمان سابق بر انسان منصرف است و هیچ دلالتى ندارد. در مقابل، گروهى با این نگرش که انسان نمى تواند خلیفه خدا باشد، (تفسیر الفرقان، حول همین آیه و تفسیر من هدى القرآن، ج ۱، ص ۱۳۰) ، گفته اند: خلافت به معناى جاى گزینى و قرار گرفتن شخصى در مقام دیگرى است. از این رو، خلیفه به معناى خلیفه خدا نیست؛ بلکه به معناى خلیفه قوم گذشته است. شاهد بر این مطلب آیات ذیل است:
« فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا اَلصَّلاةَ »(مریم، آیه ۵۹)
« فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا اَلْکِتابَ »(اعراف، آیه ۱۶۹)
« ثُمَّ جَعَلْناکُمْ خَلائِفَ فِی اَلْأَرْضِ مِنْ بَعْدِهِمْ »(یونس، آیه ۱۴).
و یا به معناى قومى است که برخى از آنها؛ بعضى دیگر را از طریق تولید و تناسل جانشین مى گذارند، (تفسیر ابن کثیر، ج ۱/۶۹، قول حسن بصرى) .
روشن است که طبق معناى اخیر، بحث از نسناس بى مورد است؛ زیرا اساساً خلیفه، تنها به حال و آینده نظر پیدا مى کند؛ ولى بر اساس اینکه خلیفه به معناى خلیفه قوم گذشته باشد، بحث موضوعیت پیدا مى کند.
نکته قابل توجّه این که خود قائلین به این معنا، در تعیین قوم گذشته، اختلاف نموده و در این زمینه روایت هاى مختلفى را بیان کرده اند.
گروه کمى از آنان گفته اند: فرشتگان پیش از آدم، ساکن زمین بودند؛ زیرا در آن زمان بعد از قلع و قمع جنّیان مفسد، دسته اى از فرشتگاه ساکن زمین شدند. در این زمینه احادیثى وارد شده است، (تفسیر گازر، ج ۱، ص ۶۱) ؛
ولى گروه کثیرى گفته اند: جن پیش از آدم، در زمین سکونت داشتند. ابن عباس این مطلب را روایت کرده و آیه « وَ اَلْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ »(حجر/۲۷) را هم بر آن شاهد آورده است، (تفسیر نور الثقلین، ج ۱، ص ۵۱؛ تفسیر منهج الصادقین، ج ۱، ص ۱۵۶؛ تفسیر قرطبى، ج ۱، ص ۱۸۹؛ تفسیر مجمع البیان، ج ۱، ص ۱۴۷؛ تفسیر ابن کثیر، ج ۱، ص ۷۰؛ قصص قرآن مجید نیشابورى، ص ۴؛ تفسیر حاج مصطفى خمینى، ج ۴، ص ۳۰۲ به بعد) .
سیوطى در کتاب «در المنثور» روایتى را ذکر مى کند؛ مبنى بر این که جن، از اولین ساکنان زمین بودند. در مقابل این قول، چهار گونه حدیث مخالف نیز در تفاسیر آمده است:

۱. «قبل آدم مخلوقاتى بود که ابلیس از آنها به شمار مى رفت»،
(تفسیر قمى، ج ۱، ص ۳۶؛ تفسیر روان جاوید، ج ۱، ص ۵۳)

۲. «قبل از جن طائفه اى بود که از جن و انس و ملائکه به شمار نمى رفتند»،
(تفسیر برهان، ج ۱، ص ۷۵، ح ۷)

۳. «پیش از آدم، جن و نسناس بودند»،
(تفسیر قمى، ج ۱، ص ۳۶؛ تفسیر صافى، ج ۱، ص ۷۱؛ قصص الانبیاء جزائرى، ص ۲۹)

۴. «قبل از طایفه جن، طایفه اى به نام بنّ وجود داشته است»،
(ابن کثیر، قصص الانبیاء، ص ۸) .

نکته اى که باید بدان توجّه کرد، این است که اگر قائل شویم که ابلیس خود از قوم جنّ است و قوم بنّ هم محتمل است که از طایفه جن باشد؛ مشکلى نسبت به بند اول و چهارم نخواهیم داشت. درباره بند دوم هم گفتنى است که در آن حدیث، اسمى از «نسناس» به میان نیامده است؛ لذا به طور قطع نمى توان گفت: آن موجودات، همان قوم نسناس بوده اند. بنابراین، حدیث فوق، از محل بحث خارج است. در رابطه با بند سوم، دیگر نمى توان گفت نسناس موجودات واقعى اند که در زمان هاى بعد از خلقت آدم وجود داشته یا دارند. ب) مفسّران، نظرات گوناگونى را درباره منشأ و علت انتساب فساد و خونریزى براى انسان، از ناحیه ملائکه مطرح کرده اند. یک نظر مبتنى بر این است که ملائکه، با توجه به این که زندگى همراه با فساد و ظلم موجودات، پیش از آدم را مشاهده کرده بودند؛ درباره بنى آدم هم چنین حکمى را صادر کردند. قائلان این نظریه، احادیثى را مطرح مى کنند که بررسى تفصیلى آن در بخش قبلى گذشت. اما در مقابل، برخى مدعى اند که علت صدور این حکم از طرف ملائکه، دلایل دیگرى داشت؛ از جمله:

۱. ملائکه از به کار رفتن واژه «ارض» در کلام خدا، فهمیدند که امر مادى نمى تواند از فساد و جنایت، دور باشد و امکان فساد در او هست.

۲. خود خدا، ملائکه را در جریان خلقت آدم و آینده اولاد او قرار داده بود که این موجب سؤال از طرف ملائکه گردید.

۳. ملائکه به عصمت انحصارى در خود قائل بودند و با طرح این موضوع، گمان مى کردند که این موجود بایستى به ظلم و جنایت هم آلوده گردد.

معلوم است که تنها بر اساس این نظر که ملائکه فساد موجودات پیشین را مشاهده کرده بودند؛ بررسى موضوع نسناس معنا پیدا مى کند و طبق بقیه نظرات، موضوعى براى نسناس باقى نمى ماند. خلاصه، مى توان یکى از دو احتمال را پذیرفت:

الف) نسناس صفتى است که بر انسان هاى گمراه اطلاق مى گردد.

ب) نسناس طایفه اى از جن بودند که با خلقت آدم، نسلشان منقرض شد.


( الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ )

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.