نظام حقوق زن در اسلام، شهید مرتضی مطهری ۱۳۹۱/۱۲/۲۱ - ۵۸ بازدید

نظام حقوق زن در اسلام، شهید مرتضی مطهری

نظام حقوق زن در اسلام

متفکر شهید استاد مرتضى مطهرى

مقدمه
پیشگفتار
مشکل جهانى روابط خانوادگى
مستقل باشیم یا از غرب تقلید کنیم ؟
جبر تاریخ
ما و قانون اساسى
عواطف مذهبى جامعه ایرانى
مقدمه
آیا خواستگارى مرد از زن اهانت به زن است ؟
غریزه مرد طلب و نیاز است و غریزه زن جلوه و ناز
مرد خریدار وصال زن است نه رقبه او
رسم خواستگارى یک تدبیر ظریفانه و عاقلانه براى حفظ حیثیت و احترام زن است
اشتباه نویسنده (چهل ماده در قانون مدنى )
فرق میان ازدواج دائم و موقت
زندگى امروز و ازدواج موقت
جوان امروز و دوره بلوغ و بحران جنسى
نظام حقوق زن در اسلام، شهید مرتضی مطهری

نظام حقوق زن در اسلام

متفکر شهید استاد مرتضى مطهرى

مقدمه
پیشگفتار
مشکل جهانى روابط خانوادگى
مستقل باشیم یا از غرب تقلید کنیم ؟
جبر تاریخ
ما و قانون اساسى
عواطف مذهبى جامعه ایرانى
مقدمه
آیا خواستگارى مرد از زن اهانت به زن است ؟
غریزه مرد طلب و نیاز است و غریزه زن جلوه و ناز
مرد خریدار وصال زن است نه رقبه او
رسم خواستگارى یک تدبیر ظریفانه و عاقلانه براى حفظ حیثیت و احترام زن است
اشتباه نویسنده (چهل ماده در قانون مدنى )
فرق میان ازدواج دائم و موقت
زندگى امروز و ازدواج موقت
جوان امروز و دوره بلوغ و بحران جنسى
کدامیک ؟ رهبانیت موقت یا کمونیسم جنسى یا ازدواج موقت ؟
ازدواج آزمایشى
راسل و نظریه ازدواج موقت
نکاح منقطع و تعدد زوجات
سرنوشت فرزندان در ازدواج موقت
انتقادات
علل اجتماعى حرمسراسازى
آیا تشریع ازدواج موقت براى تاءمین هوسرانى است ؟
منع خلیفه از ازدواج موقت
حدیثى از على علیه السلام
استقلال در انتخاب سرنوشت
شوهر دادن قبل از تولد
معاوضه دختران با خواهران
پیغمبر اکرم دخترش زهرا را در انتخاب شوهر آزاد مى گذارد
نهضت اسلامى زن ، سفید بود
مساءله اجازه پدر
مرد بنده شهوت است و زن اسیر محبت
مقتضیات زمان
اسلام و مقتضیات زمان
خصلت انطباق اسلام با زمان از نظر خارجیان
اشکالات
خود زمان با چه چیز منطبق شود؟
انطباق یا نسخ ؟
اسلام و تجدد زندگى (۲)
جامدها و جاهلها
تمثیل قرآن
اسلام و تجدد زندگى (۳)
راز و رمز تحرک و انعطاف در قوانین اسلامى
تـوجـه بـه روح و مـعـنـى و بـى تـفـاوتـى نـسـبـت بـه قـالب وشکل
قانون ثابت براى احتیاج ثابت و قانون متغیر براى احتیاج متغیر
مساءله تغییر خط
طفیلى گرى حرام است نه کلاه لگنى
مساءله اهم و مهم
قوانینى که حق وتو دارند
اختیارات حاکم
اصل اجتهاد
فلسفه خاص اسلام درباره حقوق خانوادگى
تساوى یا تشابه ؟
مقام زن در جهان بینى اسلامى
اعلامیه حقوق بشر فلسفه است نه قانون
فلسفه را با کوپن نمى توان اثبات کرد
نگاهى به تاریخ حقوق زن در اروپا
نکات مهم مقدمه اعلامیه حقوق بشر
مقام و احترام انسان
تنزل و سقوط انسان در فلسفه هاى غربى
غرب درباره انسان دچار تناقض شده است
غرب ، هم خود را فراموش کرده و هم خداى خود را
مبانى طبیعى حقوق خانوادگى (۱)
مبانى طبیعى حقوق خانوادگى (۲)
تفاوتهاى زن و مرد (۱)
تفاوتهاى زن و مرد (۲)
مهر و نفقه (۱)
مهر و نفقه (۲)
مهر و نفقه (۳)
آیا زن امروز مهر و نفقه نمى خواهد؟
مقدمه
علل محرومیت زن از ارث .
ارث پسر خوانده
ارث هم پیمان
زن ، جزء سهم الارث
ارث زن در ایران ساسانى
ایراد غرب پرستان
ایراد زنادقه صدر اسلام بر مساءله ارث
حق طلاق (۱)
حق طلاق (۲)
حق طلاق (۳)
حق طلاق (۴)
حق طلاق (۵)
طلاق قضایى
مقدمه
کمونیسم جنسى
نظریه افلاطون
چند شوهرى
اشکال چند شوهرى
تعدد زوجات
اسلام و تعدد زوجات
تعدد زوجات در ایران
مقدمه
علت شکست چند همسرى
شکست اشتراکیت جنسى
مقدمه
عوامل جغرافیایى
وضع چند همسرى در مغرب زمین
عادت ماهانه
محدود بودن دوره فرزندزایى زن
عوامل اقتصادى
عامل عدد و عشیره
فزونى عدد زنان بر مردان
بررسى علل و عوامل
حق زن در چند همسرى
آیا طبیعت مرد چند همسرى است ؟
اشکالات و معایب چند همسرى
نقش اسلام در چند همسرى
مقدمه
بسمه تعالى
مـقـتـضـیـات عـصـر مـا ایـجـاب مـى کـنـد کـه بـسـیـارى از مـسـائل مـجـددا مورد ارزیابى قرار گیرد و به ارزیابیهاى گذشته بسنده نشود. (نظام حـقـوق و تـکـالیـف خـانـوادگـى ) از جـمـله ایـن سـلسـله مسائل است .
در ایـن عـصـر، بـه عللى که بعدا به آنها اشاره خواهیم کرد، چنین فرض شده که مساءله اسـاسـى در ایـن زمـیـنـه (آزادى ) زن و (تـسـاوى حـقـوق ) او بـا مـرد اسـت ، هـمـه مسائل دیگر فرع این دو مساءله است .
ولى از نـظـر مـا، اسـاسـى تـریـن مـسـاءله در مـورد (نـظـام حـقـوق خـانـوادگـى ) ـ و لااقـل در ردیـف مـسـائل اسـاسـى ـ ایـن اسـت کـه آیـا نـظـام خـانـوادگـى نـظـامـى اسـت مـسـتقل از سایر نظامات اجتماعى ، و منطق و معیار ویژه اى دارد جدا از منطقها و معیارهایى که در سـایـر تـاءسـیـسـات اجـتـمـاعـى به کار مى رود؟ یا هیچ گونه تفاوتى میان این واحد اجـتـماعى با سایر واحدها نیست ؛ بر این واحد همان منطق و همان فلسفه و همان معیارها حاکم است که بر سایر واحدها و مؤ سسات اجتماعى ؟.
ریـشـه ایـن تـردیـد، (دو جـنـسـى ) بودن دو رکن اصلى این واحد از یک طرف و توالى نسلى والدین و فرزندان از جانب دیگر است . دستگاه آفرینش ، اعضاء واحد را در وضعهاى (نـامـشـابـه ) و نـاهـمـسـانى و با کیفیات و چگونگیهاى مختلفى قرار داده است . اجتماع خـانـوادگـى اجـتـمـاعـى است (طبیعى ـ قراردادى ) یعنى حد متوسطى است میان یک اجتماع غـریـزى (مـانـند اجتماع زنبور عسل و موریانه که همه حدود و حقوق و مقررات از جانب طبیعت مـعـیـن شـده و امـکـان سرپیچى نیست ) و یک اجتماع قراردادى (مانند اجتماع مدنى انسانها که کمتر جنبه طبیعى و غریزى دارد).
چنانکه مى دانیم ، قدماى فلاسفه ، فلسفه زندگى خانوادگى را بخش مستقلى از (حکمت عملى ) مى شمردند و معتقد به منطق و معیار جداگانه اى براى این بخش از حیات انسانى بـودنـد. افـلاطـون در رسـاله جـمـهـوریت ، و ارسطو در کتاب سیاست ، و بوعلى در کتاب الشفا با چنین دیدى و از این زاویه به موضوع نگریسته اند.
در مـورد حـقـوق زن در اجـتـمـاع نـیز طبعا چنین تردید و پرسشى هست که آیا حقوق طبیعى و انسانى زن و مرد همانند و متشابه است یا ناهمانند و نامتشابه ؟ یعنى آیا خلقت و طبیعت که یـک سلسله حقوق به انسانها ارزانى داشته است ، آن حقوق را دو جنسى آفریده است یا یک جنسى ؟ آیا (ذکوریت ) و (انوثیت ) در حقوق و تکالیف اجتماعى راه یافته است یا از نظر طبیعت و در منطق تکوین و آفرینش ، حقوق یک جنسى است ؟
در دنـیـاى غـرب ، از قرن هفدهم به بعد، پا به پاى نهضتهاى علمى و فلسفى ، نهضتى در زمینه مسائل اجتماعى و به نام (حقوق بشر) صورت گرفت . نویسندگان و متفکران قـرن هـفـدهـم و هـجـدهـم افـکـار خـویـش را دربـاره حـقـوق طـبـیـعـى و فـطـرى و غـیـر قـابـل سـلب بـشـر بـا پشتکار قابل تحسینى در میان مردم پخش کردند. ژان ژاک روسو و ولتـر و مـنـتـسـکـیـو از ایـن گروه نویسندگان و متفکرانند. این گروه حق عظیمى بر جامعه بـشـریـت دارنـد. شـایـد بـتـوان ادعـا کـرد کـه حـق ایـنها بر جامعه بشریت از حق مکتشفان و مخترعان بزرگ کمتر نیست .
اصل اساسى مورد توجه این گروه این نکته بود که انسان بالفطره و به فرمان خلقت و طبیعت ، واجد یک سلسله حقوق و آزادیها است . این حقوق و آزادیها را هیچ فرد یا گروه به هیچ عنوان و با هیچ نام نمى توانند از فرد یا قومى سلب کنند، حتى خود صاحب حق و نیز نـمـى تـوانـد بـه مـیـل و اراده خـود، آنـهـا را بـه غـیـر منتقل نماید و خود را از اینها عریان و منسلخ سازد؛ و همه مردم اعم از حاکم و محکوم ، سفید و سیاه ، ثروتمند و مستمند در این حقوق و آزادیها با یکدیگر (متساوى ) و برابرند.
این نهضت فکرى و اجتماعى ثمرات خود را ظاهر ساخت ، اولین بار در انگلستان و سپس در امریکا و بعد در فرانسه به صورت انقلابها و تغییر نظامها و امضاء اعلامیه ها بروز و ظهور نمود و به تدریج به نقاط دیگر سرایت کرد.
در قـرن نـوزدهـم افـکـار تـازه اى در زمـیـنـه حـقـوق انـسـانـهـا در مـسائل اقتصادى و اجتماع و سیاسى پیدا شد و تحولات دیگرى رخ داد که منتهى به ظهور سـوسـیـالیـزم و لزوم تـخـصـیـص مـنـافـع بـه طـبـقـات زحـمـتـکـش و انتقال حکومت از طبقه سرمایه دار به مدافعان طبقه کارگر گردید.
تـا اواخـر قـرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم ، آنچه درباره حقوق انسانها گفتگو شده و یا عـمـلا اقـدامـى صورت گرفته مربوط است به حقوق ملتها در برابر دولتها و یا حقوق طبقه کارگر و زحمتکش در برابر طبقه کارفرما و ارباب . در قرن بیستم مساءله (حقوق زن ) در بـرابـر (حـقـوق مـرد) مـطرح شد و براى اولین بار در اعلامیه جهانى حقوق بـشـر کـه پـس از جـنـگ جـهـانـى دوم در سـال ۱۹۴۸ مـیـلادى از طـرف سـازمـان ملل متحد منتشر گشت ـ تساوى حقوق زن و مرد صریحا اعلام شد.
در هـمـه نـهضتهاى اجتماعى غرب ، از قرن هفدهم تا قرن حاضر، محور اصلى دو چیز بود: (آزادى ) و (تـسـاوى ). و نـظـر بـه ایـنـکه نهضت حقوق زن در غرب ، دنباله سایر نـهـضـتـهـا بـود، و بـعـلاوه تـاریخ حقوق زن در اروپا از نظر آزادیها و برابریها فوق العاده مرارتبار بود، در این مورد نیز، جز درباره (آزادى ) و (تساوى ) سخن نرفت .
پـیـشـگـامـان ایـن نـهـضـت ، آزادى زن و تـسـاوى حـقـوق او را بـا مـرد مـکـمـل و متمم نهضت حقوق بشر که از قرن هفدهم عنوان شده بود ـ دانستند و مدعى شدند که بدون تاءمین آزادى زن و تساوى حقوق او با مرد سخن از آزادى و حقوق بشر بى معنى است ، و بـعلاوه ، همه مشکلات خانوادگى ناشى از عدم آزادى زن و عدم تساوى حقوق او با مرد اسـت و بـا تـاءمـیـن ایـن جـهـت ، مـشـکـلات خـانـوادگـى یـک جـا حل مى شود.
در ایـن نـهـضـت ، آنـچـه ما آن را (مساءله اساسى در نظام حقوق خانوادگى ) خواندیم ، یـعنى اینکه آیا این نظام بالطبع نظام مستقلى است و منطق و معیارى دارد جدا از منطق و معیار سایر مؤ سسات اجتماعى یا نه ؟ به فراموشى سپرده شد. آنچه اذهان را به خود معطوف سـاخـته بود همان تعمیم اصل آزادى و اصل تساوى در مورد زنان نسبت به مردان بود. به عـبـارت دیـگـر، در مـورد حقوق زن نیز تنها موضوع بحث ، (حقوق طبیعى و فطرى و غیر قـابـل سلب بشر) بود و بس . همه سخنها در اطراف این یک مطلب دور زد که زن با مرد در انـسـانـیـت شـریـک اسـت و یـک انـسـان تـمام عیار است ، پس باید از حقوق فطرى و غیر قابل سلب بشر، مانند مرد، و برابر با او، برخوردار باشد.
در برخى از فصول این کتاب درباره (منابع حقوق طبیعى ) بحث نسبتا کافى شده است . در آنـجـا ثـابـت کـرده ایم که اساس و مبناى حقوق طبیعى و فطرى خود طبیعت است ؛ یعنى اگـر انـسـان از حقوق خاصى برخوردار است که اسب و گوسفند و مرغ و ماهى از آنها بى بـهـره انـد ریـشـه اش طـبـیـعـت و خلقت و آفرینش است ، و اگر انسانها همه در حقوق طبیعى مـساوى هستند و همه باید (آزاد) زیست کنند فرمانى است که در متن خلقت صادر شده است ، دلیـلى غـیـر از آن نـدارد، دانـشـمـنـدان طـرفـدار تساوى و آزادى به عنوان حقوق فطرى انـسـانها نیز دلیلى جز این نداشتند. طبعا در مساءله اساسى نظام خانوادگى نیز مرجع و ماءخذى جز طبیعت نیست .
اکـنـون بـایـد بـبـینیم چرا مساءله اى که ما آن را مساءله اساسى در نظام حقوق خانوادگى نامیدیم مورد توجه واقع نشد. آیا در پرتو علوم امروز معلوم شد که تفاوت و اختلاف زن و مـرد یـک تـفـاوت ساده عضوى است و در اساس ساختمان جسمى و روحى آنها و حقوقى که بـه آنـها تعلق مى گیرد و مسؤ ولیتهایى که باید بر عهده بگیرند تاءثیرى ندارد، و بدین جهت در فلسفه هاى اجتماعى امروز حسابى جداگانه براى آن باز نشد؟.
اتـفـاقـا قـضـیه بر عکس است ، در پرتو اکتشافات و پیشرفتهاى علمى زیستى و روانى تـفـاوتـهـاى دو جـنـس روشـنـتـر و مـسـتـدلتـر گـشـت و مـا در بـرخـى از فصول این کتاب با استناد به تحقیقات زیست شناسان و فیزیولوژیستها و روانشناسان در این باره بحث کرده ایم . با همه اینها مساءله اساسى به فراموشى سپرده و این مایه شگفتى است .
منشاء این بى توجهى شاید این است که این نهضت خیلى عجولانه صورت گرفت . لذا این نـهضت در اینکه یک سلسله بدبختیها را از زن گرفت ، بدبختیها و بیچارگیهاى دیگرى بـراى او و بـراى جـامـعـه بـشـریـت بـه ارمـغـان آورد. بـعـدا در فـصـول ایـن کـتـاب خـواهـیـم دیـد کـه زن غـربـى تـا اوایل قرن بیستم از ساده ترین و پیش پا افتاده ترین حقوق محروم بوده است . و تنها در اوایل قرن بیستم بود که مردم مغرب زمین به فکر جبران مافات افتادند و چون این نهضت دنـبـاله نـهـضتهاى دیگر در زمینه (تساوى ) و (آزادى ) بود همه معجزه ها را از معنى ایـن دو کـلمـه خـواسـتـنـد غافل از اینکه تساوى و آزادى مربوط است به رابطه بشرها با یـکدیگر از آن جهت که بشرند، و به قول طلاب تساوى و آزادى حق انسان به ما هو انسان است )؛ زن از آن جهت که انسان است مانند هر انسان دیگر آزاد آفریده شده است و از حقوق مـسـاوى بـهـره مـند است ، ولى زن انسانى است با چگونگیهاى خاص و مرد انسانى است با چـگـونـگـیـهـاى دیـگـر، زن و مـرد در انـسـانـیـت (برابرند) ولى دوگونه انسانند، با دوگـونـه خـصـلتـهـا و دوگـونـه روانـشـنـاسـى . و ایـن اخـتـلاف نـاشـى از عوامل جغرافیایى و یا تاریخى و اجتماعى نیست ، بلکه طرح آن در متن آفرینش ریخته شده . طـبـیـعـت از ایـن دوگـونگى ها هدف داشته است و هر گونه عملى بر ضد طبیعت و فطرت عوارض نامطلوبى به بار مى آورد. ما همانطور که آزادى و برابرى انسانها و از آن جمله زن و مـرد را از طـبـیـعـت الهام گرفته ایم ، درس ، (یک گونگى ) یا (دوگونگى ) حـقـوق زن و مـرد را و هـمـچـنـیـن ایـنـکـه اجـتـمـاع خـانـوادگـى ، یـک اجـتـمـاع لااقـل نـیـمـه طـبـیـعـى اسـت یـا نـه بـایـد از طـبـیـعـت الهـام بـگـیـریـم . ایـن مـسـاءله لااقـل قابل طرح هست که آیا دو جنسى شدن حیوانات و از آن جمله انسان یک امر تصادفى و اتفاقى است یا جزء طرح خلقت است ؟ و آیا تفاوت دو جنس صرفا یک تفاوت سطحى ساده عـضـوى اسـت و یـا بـه قـول آلکـسـیـس کـارل در هـر سـلول از سـلولهـاى انـسان شناسى از جنسیت او هست ؟ آیا در منطق و زبان فطرت هر یک از زن و مرد رسالتى مخصوص به خود دارند، یا نه ؟ آیا حقوق یا جنسى است یا دو جنسى ؟ آیـا اخـلاق و تربیت دو جنسى است یا یک جنسى ؟ مجازاتها چه طور؟ و همچنین مسؤ ولیتها و رسالتها؟.
در ایـن نـهـضـت بـه ایـن نکته توجه نشد که مسائل دیگرى هم غیر از تساوى و آزادى هست . تـسـاوى و آزادى شـرط لازم انـد نـه شـرط کافى . تساوى حقوق یک مطلب است و تشابه حـقوق مطلب دیگر، برابرى حقوق زن و مرد از نظر ارزشهاى مادى و معنوى یک چیز است و هـمـانندى و همشکلى و همسانى چیز دیگر. در این نهضت عمدا یا سهوا (تساوى ) به جاى (تـشابه ) به کار رفت و (برابرى ) با (همانندى ) یکى شمرده شد، (کیفیت ) تـحـت الشـعـاع (کمیت ) قرار گرفت . (انسان ) بودن زن موجب فراموشى (زن ) بودن وى گردید.
حقیقت این است که این بى توجهى را نمى توان تنها به حساب یک غفلت فلسفى ناشى از شتابزدگى گذاشت ؛ عوامل دیگرى نیز در کار بود که مى خواست از عنوان (آزادى ) و (تساوى ) زن استفاده کند.
یکى از آن عوامل این بود که مطامع سرمایه داران در این جریان بى دخالت نبود. کارخانه داران بـراى ایـنکه زن را از خانه به کارخانه بکشند و از نیروى اقتصادى او بهره کشى کـنـنـد، حـقـوق زن ، اسـتـقـلال اقـتـصادى زن ، آزادى زن ، تساوى حقوق زن با مرد را عنوان کردند و آنها بودند که توانستند به این خواسته ها رسمیت قانونى بدهند.
ویـل دورانـت در فـصـل نـهـم از کـتـاب لذات فـلسـفـه ، پـس از نقل برخى نظریات تحقیر آمیز نسبت به زن از ارسطو و نیچه و شوپنهاور و برخى کتب مـقـدس یـهـود، و اشـاره به اینکه در انقلاب فرانسه با آنکه سخن از آزادى زن هم بود اما عـمـلا هـیـچ تـغـیـیـرى رخ نـداد مـى گـویـد: (تـا حـدود سـال ۱۹۰۰ زن بـه سـخـتى داراى حقى بود که مرد ناگزیر باشد از روى قانون آن را مـحـتـرم بـدارد.) آنـگـاه دربـاره عـلل تـغییر وضع زن در قرن بسیتم بحث مى کند، و مى گـویـد: (آزادى زن از عـوارض انـقلاب صنعتى است .) سپس به سخن خود چنین ادامه مى دهد:
(... زنـان کـارگـران ارزانـتـرى بـودند و کارفرمایان آنان را بر مردان سرکش سنگین قیمت ترجیح مى دادند. یک قرن پیش در انگلستان کار پیدا کردن بر مردان دشوار گشت اما اعـلانـها از آنها مى خواست که زنان و کودکان خود را به کارخانه بفرستند... نخستین قدم بـراى آزادى مـادران بـزرگ مـا قـانون ۱۸۸۲ بود. به موجب این قانون زنان بریتانیاى کبیر از امتیاز بى سابقه اى برخوردار مى شدند و آن اینکه پولى را به دست مى آوردند حـق داشـتـنـد کـه براى خود نگه دارند.(۱) این قانون اخلاقى عالى مسیحى را کارخانه داران مـجـلس عـوام وضع کردند تا بتوانند زنان انگلستان را به کارخانه ها بکشانند. از آن سـال تـا به امسال سودجوئى مقاومت ناپذیرى آنان را از بندگى و جان کندن در خانه رهانیده ، گرفتار جان کندن در مغازه و کارخانه کرده است ...)(۲)
تـکـامـل ماشینیسم ، و رشد روز افزون تولید به میزان بیش از حد نیاز واقعى انسانها، و ضـرورت تـحـمـیـل بـر مـصـرف کننده با هزاران افسون و نیرنگ ، و فوریت استخدام همه وسـائل سـعـى و بـصـرى و فـکـرى و احـسـاس و ذوقـى و هـنـرى و شـهـوانـى بـراى تـبـدیـل انـسـانـهـا به صورت عامل بى اراده مصرف ، بار دیگر ایجاب کرد که سرمایه دارى از وجود زن بهره کشى کند، اما نه از نیروى بدنى و قدرت کار زن به صورت یک کـارگر ساده و شریک با مرد در تولید، بلکه از نیروى جاذبه و زیبایى او و از گرو گـذاشـتن شرافت و حیثیتش و از قدرت افسونگرى او در تسخیر اندیشه ها و اراده ها و مسخ آنها و در تحمیل مصرف بر مصرف کننده و بدیهى است که همه اینها به حساب آزادى او و تساویش با مرد گذاشته شد.
سـیـاسـت نـیـز از اسـتـخـدام ایـن عـامل غافل نماند. ماجراهایش را مرتب در جرائد و مجلات مى خـوانـیـد، در هـمـه اینها از وجود زن بهره کشى شد و زن وسیله اى براى اجراى مقاصد مرد قرار گرفت اما در زیر سرپوش آزادى و تساوى .
بـدیـهـى است که جوان قرن بیستم هم از این فرصت گرانبها غفلت نکرد، براى اینکه از زیر بار تعهدات سنتى نسبت به زن شانه خالى کند و ارزان و رایگان او را شکار کند و به چنگ آورد، از همه بیشتر بر بیچارگى زن و تبعیضهاى ناروا نسبت به او اشک تمساح ریـخـت ، تا آنجا که به خاطر اینکه در این جهاد مقدس ! بهتر شرکت کند ازدواج خود را تا حدود چهل سالگى به تاءخیر انداخت و احیانا براى همیشه (مجرد)! ماند!!!
شـک نـیـسـت کـه قـرن ما یک سلسله بدبختیها از زن گرفت ، ولى سخن در این است که یک سـلسـله بدبختیهاى دیگر براى او ارمغان آورد، چرا؟ آیا زن محکوم است به یکى از این دو سـختى و جبرا باید یکى را انتخاب کند؟ یا هیچ مانعى ندارد که هم بدبختیهاى قدیم خود را طرد کند و هم بدبختیهاى جدید را؟
حـقـیـقـت ایـن اسـت کـه هـیـچ جـبـرى وجـود نـدارد. بـدبـخـتـیـهـاى قـدیـم غـالبـا معلول این جهت بود که انسان بودن زن به فراموشى سپرده شده بود و بدبختیهاى جدید از آن است که عمدا یا سهوا زن بودن زن و موقع طبیعى و فطرى اش ، رسالتش ، مدارش ، تقاضاهاى غریزى اش ، استعدادهاى ویژه اش ، به فراموشى سپرده شده است .
عـجـب این است که هنگامى که از اختلافات فطرى و طبیعى زن و مرد سخن مى رود، گروهى آن را بـه عـنـوان نـقـص زن و کـمال مرد و بالاخره چیزى که موجب یک سلسله برخورداریها بـراى مـرد و یـک سـلسـله مـحـرومـیـتـهـا بـراى زن اسـت تـلقـى مـى کـنـنـد، غـافـل از ایـنـکـه نـقـص و کـمـال مـطـرح نـیـسـت ؛ دسـتـگـاه آفـریـنـش نـخـواسـتـه یـکـى را کامل و دیگرى را ناقص ، یکى را برخوردار و دیگرى را محروم و مغبون بیافریند.
این گروه ، پس از این تلقى منطقى و حکیمانه ! مى گویند بسیار خوب ، حالا که در طبیعت چنین ظلمى بر زن شده و ضعیف و ناقص آفریده شده ، آیا ما هم باید مزید بر علت شویم و ظـلمـى بر ظلم بیفزاییم ؟ آیا اگر وضع طبیعى زن را به فراموشى بسپاریم انسانى تر عمل نکرده ایم ؟
اتـفـاقـا قـضـیـه بـرعـکـس اسـت ، عـدم تـوجـه بـه وضع طبیعى و فطرى زن بیشتر موجب پـایمال شدن حقوق او مى گردد. اگر مرد در برابر زن جبهه ببندد و بگوید تو یکى و مـن یـکـى ، کـارهـا، مـسـؤ ولیـتـهـا، بـهـره هـا، پـاداشـهـا، کـیـفـرهـا هـمـه بـایـد مـتـشابه و هـمـشـکـل بـاشد، در کارهاى سخت و سنگین باید با من شریک باشى ، به فراخور نیروى کـارت مـزد بـگـیـرى ، تـوقـع احترام حمایت از من نداشته باشى ، تمام هزینه زندگیت را خـودت بـر عـهـده بـگـیـرى ، در هـزیـنـه فـرزنـدان بـا مـن شـرکـت کـنـى ، در مـقـابـل خطرها خودت را از خودت دفاع کنى ، به همان اندازه که من براى تو خرج مى کنم تو باید براى من خرج کنى و ... در این وقت است که کلاه زن ، سخت پس معرکه است زیرا زن بالطبع نیروى کار و تولیدش از مرد کمتر است و استهلاک ثروتش بیشتر. به علاوه بـیـمـارى مـاهـانـه ، نـاراحـتـى ایـام بـاردارى ، سـخـتـیـهـاى وضـع حمل و حضانت کودک شیرخوار، زن را در وضعى قرار مى دهد که به حمایت مرد و تعهداتى کـمـتـر و حـقـوقـى بـیـشتر نیازمند است . اختصاص به انسان ندارد همه جاندارانى که به صـورت (زوج ) زنـدگـى مـى کـنند چنینند، در همه این نوع جانداران ، جنس نر به حکم غریزه به حمایت جنس ماده برمى خیزد.
در نـظـر گرفتن وضع طبیعى و فطرى هر یک از زن و مرد، با توجه به تساوى آنها در انـسـان بـودن و حـقـوق مشترک انسانها، زن را در وضع بسیار مناسبى قرار مى دهد که نه شخصش کوبیده شود و نه شخصیتش .
بـراى ایـنکه اندکى آگاهى بیابیم که به فراموشى سپردن موقعیت فطرى و طبیعى هر یک از زن و مرد، و تنها تکیه بر آزادى و تساوى کردن به کجا منتهى مى شود، بهتر است بـبـینیم آنانکه پیش از ما در این راه افتاده اند و به پایان راه رسیده اند چه مى گویند و چه مى نویسند.
در مجله خواندنیها شماره ۷۹ از سال ۳۴ مورخه ۴ تیرماه ۵۳ مقاله اى از مهنامه شهربانى تـحـت عـنـوان (سـرگـذشـتـهـایـى از زنـان کـارگـر در جـامـعـه امـریـکـا) نقل کرده است . این مقاله ترجمه اى است از مجله کورونت .
ایـن مـقـاله مـفـصـل و خـوانـدنـى اسـت . ابـتـدا درد دل خـانـمـى را نـقـل مـى کـنـد کـه چـگـونـگـى بـه عنوان تساوى زن و مرد، رعایتهایى که سابقا از زنان کـارگـر مـى شد که مثلا وزنه هاى بیش از ۲۵ پوندى را بلند نکنند، در حالى که براى مـردان چـنـین محدودیتى وجود نداشت دیگر امروز وجود ندارد. او مى گوید: حالا شرایط کار در کارخانه جنرال موتور ایالت اهایو یا به عبارت بهتر همان جایى که قریب ۲۵۰۰ زن در حـال زجـر کـشـیـدن هـسـتـنـد تـغـیـیـر یـافـتـه اسـت ... خـانـم مـذکـور هـمـچـنـین خود را در حال نگهداشتن یک ماشین بخار بسیار قوى ، یا پاک کردن یک تنور فلزى ۲۵ پوندى که چند لحظه قبل مرد قوى هیکلى آن را جاى گذاشته مى بیند. و با خود مى گوید سر تا پا کوفته و مجروح شدم . او مى گوید: در هر دقیقه باید یک دسته ۲۵ تا ۵۰ اینچى را که بـالغ بـر ۳۵ پـونـد وزن دارد بـه قلابها آویزان کنم ، همیشه دستهایم متورم و دردآلود است .
ایـن مـقـاله سـپـس درد دلهـا و تـشـویـش و اضطرابهاى خانم دیگرى را بازگو مى کند که شوهرش یک ملوان نیروى دریایى است و اخیرا دریاسالار تصمیم گرفته است تعدادى زن را در کشتى مردان به کار بگمارد. مى نویسد: در این میان نیروى دریایى یک کشتى را با ۴۰ زن و ۴۸۰ مـلوان مـرد بـه مـاءمـوریـت فـرسـتاد. اما وقتى این کشتى پس از اولین سفر دریـایـى مـخـتـلط خود به بندر بازگشت ترس و وحشت همسران ملوان ها مورد تاءیید قرار گـرفـت . زیـرا بـه زودى مـعلوم شد که نه تنها داستانهاى عشقى زیادى در کشتى اتفاق افتاده ، بلکه اغلب زنان به جاى یک نفر با چند نفر آمیزش ‍ جنسى داشته اند.
مـى نـویـسـد: در ایـالت فـلوریـدا، نگرانى بعد از آزادى ، گریبانگیر زنان (بیوه ) گردیده است . زیرا یکى از قضات این ایالت به نام (توماس تستا) اخیرا قانونى را کـه بـراى زنـان بـیـوه تـا ۵۰۰ دلار بـخـشـودگـى مـالیاتى در نظر گرفته بود غیر قانونى اعلام کرده است و اظهار مى دارد که این قانون تبعیضى علیه مردان به شمار مى رود.
آنگاه اضافه مى کند: خانم مک دانیل در دستهایش احساس سوزش مى کند، خانم استون (آنکه شـوهـرش ملوان بود) دچار تشویش و اضطراب گردیده است . زنان بیوه ایالت فلوریدا جـریـمـه نقدى شده اند و سایرین هم هر یک به سهم خود طعم آزادى را خواهند چشید. براى خیلى ها این سؤ ال پیش آمده است که آیا خانمها بیش از این چیزى که کسب کرده اند، از دست نداده اند.
حالا دیگر بحث بى فایده است ، زیرا این بازى شروع شده و تماشاچیان تازه موفق به پـیـدا کـردن صـنـدلیهاى خود شده اند، امسال قرار است بیست و هفتمین ماده اصلاحى قانون اسـاسـى کـشور امریکا تصویب شود و به موجب آن کلیه برتریهاى ناشى از جنسیت غیر قـانـونـى اعلام گردد... و بدین ترتیب اظهارات رسکوباوند استاد دانشکده حقوق هاروارد که آزادى زنان را مبداء نتایج تاءسف آور مقام قانونى زن در کشور امریکا مى خواند، تحقق خواهد پذیرفت ...
یـکـى از سـنـاتـورهاى ایالت کارولیناى شمالى به نام (جى اروین ) بعد از مطالعه جامعه امریکایى زنان و مردان متساوى الحقوق پیشنهاد مى کند: قوانین خانوادگى همه باید تغییر کند، دیگر مردان نباید مسؤ ول قانون تاءمین مخارج خانواده باشند...
ایـن مـجـله مـى نـویـسـد خانم مک دانیل مى گوید: یکى از زنان به علت برداشتن وزنه هاى سـنـگـیـن دچار خونریزى داخلى شده است ما مى خواهیم به وضع سابق برگردیم ، دلمان مـى خـواهـد مـردان با ما مثل زن رفتار کنند نه مثل یک کارگر. براى طرفداران آزادى زنان ایـن مـوضوع خیلى ساده است که در اتاقهاى مجلل خود بنشینند و بگویند زنان و مردان با هم برابرند، زیرا تاکنون گذارشان به کارخانه ها نیافتاده است . آنها خبر ندارند که بـیـشـتـر زنـان مزدبگیر این کشور باید مثل من در کارخانه ها کار کنند و جان بکنند. من این برابرى را نمى خواهم ، زیرا انجام کارهاى مخصوص ‍ مردان از عهده ام برنمى آید. مردان از نـظـر جـسـمـى از مـا قـویـتـرنـد و اگـر قرار باشد که ما با آنها رقابت شغلى داشته باشیم و کارمان نسبت به کار آنها سنجیده شود من به سهم خود ترجیح مى دهم که از کار بـرکنار شوم . امتیازاتى را که زنان کارگر ایالت اهایو از دست داده اند به مراتب بیش از آن مزایایى است که توسط قانون حمایت کارگران کسب کرده اند. ما شخصیت زن بودن را از دسـت داده ایـم ، مـن نـمـى توانم بفهمم از آن وقتى که آزاد شده ایم چه چیزى عایدمان شـده اسـت ، البـتـه امـکان دارد عده معدودى از زنان وضعشان بهتر شده باشد ولى مسلما ما جزء آنها نیستیم .
این بود خلاصه اى از آن مقاله از محتواى مقاله پیدا است که این بانوان از ناراحتیهایى که بـه نام آزادى و برابرى بر آنها تحمیل شده است آن چنان به ستوه آمده اند که دشمن این دو کـلمـه شـده انـد. غافل از اینکه این دو کلمه گناهى ندارند. زن و مرد دو ستاره اند در دو مـدار مـخـتـلف هـر کدام باید در مدار خود و فلک خود حرکت نماید. لا الشمس ینبغى لها ان تـدرک القـمـر و لا اللیـل سـابـق النهار و کل فى فلک یسبحون (۳) . شرط اصلى سـعـادت هـر یـک از زن و مـرد و در حـقیقت ، جامعه بشرى ، این است که دو جنس هر یک در مدار خویش به حرکت خود ادامه دهند. آزادى و برابرى آنگاه سود مى بخشد که هیچ کدام از مدار و مـسـیر طبیعى و فطرى خویش خارج نگردند. آنچه در آن جامعه ناراحتى آفریده است قیام بر ضد فرمان فطرت و طبیعت است نه چیز دیگر.
ایـنـکـه مـا مـدعـى هـستیم مساءله (نظام حقوقى زن در خانه و اجتماع ) از مسائلى است که مـجـددا بـاید مورد ارزیابى قرار گیرد و به ارزیابیهاى گذشته بسنده نشود به معنى این است که اولا طبیعت را راهنماى خود قرار دهیم ، ثانیا از مجموع تجربیات تلخ و شیرین ، چـه در گـذشـتـه و چـه در قـرن حاضر، حداکثر بهره بردارى نماییم و تنها در این وقت است که نهضت حقوق زن به معنى واقعى تحقق مى یابد.
قـرآن کـریـم ، بـه اتـفـاق دوسـت و دشـمـن ، احـیـاء کـنـنـده حـقـوق زن اسـت . مـخـالفـان ، لااقـل ایـن انـدازه اعـتـراف دارنـد که قرآن در عصر نزولش گامهاى بلندى به سود زن و حـقـوق انـسـانـى او برداشت . ولى قرآن هرگز به نام احیاى زن به عنوان (انسان ) و شـریـک مـرد در انـسـانیت و حقوق انسانى ، زن بودن زن و مرد بودن مرد را به فراموشى نـسـپـرد. به عبارت دیگر، قرآن زن را همانگونه دید که در طبیعت هست . از این رو هماهنگى کـامـل مـیان فرمانهاى قرآن و فرمانهاى طبیعت برقرار است . زن در قرآن همان زن در طبیعت اسـت . ایـن دو کـتاب بزرگ الهى یکى تکوینى و دیگرى تدوینى با یکدیگر منطبقند. در ایـن سـلسله مقالات اگر کار مفید و تازه اى صورت گرفته باشد توضیح این انطباق و هماهنگى است .
آنـچـه اکـنـون از نظر خواننده محترم مى گذرد مجموع مقالاتى است که به مناسبت خاصى ، ایـن بـنـده در سالهاى ۴۵ ـ ۴۶ در مجله زن روز تحت عنوان (زن در حقوق اسلامى ) نشر داد و توجه فراوانى جلب کرد. براى افرادى که سابقه کار را نمى دانند و در آن اوقات در جـریان نبودند و اکنون مى شنوند که این مقالات در آن مجله اولین بار نشر یافته است قـطـعـا مـوجـب شـگـفـتـى خـواهد بود که چگونه این بنده آن مجله را براى این سلسله مقالات انـتـخـاب کـردم ؟ و چـگـونه آن مجله را براى این سلسله مقالات انتخاب کردم ؟ و چگونه آن مـجـله حـاضر شد بدون هیچ دخل و تصرفى این مقالات را چاپ کند؟ از این رو لازم مى دانم (شاءن نزول ) این مقالات را بیان نمایم :
در سـال ۴۵ تـب تـعـویـض قـوانـیـن مـدنـى در مـورد حـقوق خانوادگى ، در سطح مجلات ، خصوصا مجلات زنانه ، سخت بالا گرفت . و نظر به اینکه بسیارى از پیشنهادهایى که مـى شـد بـر ضـد نـصـوص مـسلم قرآن بود، طبعا ناراحتیهایى در میان مسلمانان ایران به وجـود آورد. در ایـن مـیـان ، قاضى فقید ابراهیم مهدوى زنجانى ، (عفى الله عنه )، بیش از هـمـه گـرد و خـاک مـى کـرد و حـرارت بـه خـرج مـى داد. مـشـارالیـه لایـحـه اى در چـهـل مـاده بـه هـمین منظور تنظیم کرد و در مجله فوق الذکر چاپ نمود. مجله مزبور نیز با چـاپ صـفـحاتى جدول دار و به اصطلاح آن روز (کوپن )، از خوانندگان خود درباره چـهـل مـاده پـیـشـنـهـادى نظر خواست . مشارالیه ضمنا وعده داد طى یک سلسله مقالات در مجله فوق الذکر، به طور مستدل از چهل ماده پیشنهادى خود دفاع نماید.
مـقـارن ایـن ایـام یکى از مقامات محترم و مشهور روحانى تهران به این بنده تلفن کردند و اظـهـار داشـتـنـد در مجلسى با مدیران مؤ سسه کیهان و مؤ سسه اطلاعات ملاقاتى داشتم و دربـاره بـرخى مطالب که در مجلات زنانه این دو مؤ سسه درج مى شود تذکراتى دادم . مـشـارالیـهـمـا اظـهـار داشـتـنـد اگـر شـمـا مـطـالبـى داریـد بـدهـیـد، مـا قول مى دهیم که در همان مجلات عینا چاپ شود.
معظم له پس از نقل این جریان ، به من پیشنهاد کردند که اگر وقت و فرصت اجازه مى دهد، ایـن مـجـلات را بـخـوانم و برخى تذکرات لازم در هر شماره بدهم . بنده گفتم من به این صـورت کـه در هـر شماره حاشیه اى بر گفته اى بنویسم حاضر نیستم ، ولى نظر به ایـنـکـه آقـاى مـهـدوى قـرار اسـت یـک سـلسـله مـقـالات دیـگـر در دفـاع از چـهـل مـاده پـیـشـنـهادى خود در مجله زن روز بنویسد، من حاضرم طى سلسله مقالاتى درباره همان چهل ماده در همان مجله در صفحه مقابل بحث کنم . تا هر دو منطق در معرض افکار عمومى قـرار گـیـرد مـعـظـم له از مـن فرصت خواستند تا بار دیگر با متصدیان تماس بگیرند. مـجـددا بـه مـن تـلفـن کـردنـد و مـوافـقـت آن مـجـله را بـا ایـن شـکـل اعـلام داشتند. پس از این جریان این بنده نامه اى به آن مجله نوشت و آمادگى خود را بـراى دفـاع از قـوانـین مدنى تا آن حد که با فقه اسلام منطبق است اعلام کرد و درخواست نـمود که مقالات اینجانب و مقالات آقاى مهدوى دوش به دوش یکدیگر و در برابر یکدیگر در آن مـجـله چـاپ شـود. ضـمـنا یاد آورى کرد که اگر آن مجله با پیشنهاد من موافق است عین نـامـه مـرا به علامت موافقت چاپ کند. مجله موافقت کرد و عین نامه در شماره ۸۷ مورخه ۷/۸/ ۴۵ آن مجله چاپ شد و اولین مقاله در شماره ۸۸ درج گردید.
مـن قـبـلا ضـمـن مـطـالعـات خود درباره حقوق زن ، کتابى از مهدوى فقید در این موضوعات خوانده بودم و مدتها بود که به منطق او و امثال او آشنا بودم . به علاوه ، سالها بود که حـقوق زن در اسلام مورد علاقه شدید من بود و یادداشتهاى زیادى در این زمینه تهیه کرده و آمـاده بـودم . مـقـالات مـهدوى فقید چاپ شد و این مقالات نیز و در روى آنها قرار گرفت . طـبـعـا مـن از مـوضـوعـى شـروع کردم که مشارالیه بحث خود را شروع کرده بود. درج این سـلسـله مـقـالات مـشـارالیـه را در مـشـکـل سـخـتـى قـرار داد، ولى شـش هـفـتـه بـیـشـتـر طول نکشید که با سکته قلبى در گذشته و براى همیشه از پاسخگویى راحت شد. در آن شـش هـفـتـه ایـن سـلسـله مـقـالات جـاى خود را باز کرد. علاقه مندان ، هم از من ، و هم از مجله تـقـاضـا کـردند که این سلسله مقالات مستقلا ادامه یابد، با این تقاضاها موافقت شد و تا ۳۳ مقاله ادامه یافت . این بود شاءن نزول ) این مقالات .
اگر چه در این ۳۳ مقاله فقط قسمتى از آنچه در نظر بود نگارش یافت و مطالب زیادى باقى ماند، ولى این بنده به علت خستگى و مشاغل دیگر از تنظیم و نگارش آنها خوددارى کـردم . عـلاقـه مـنـدان به این مقالات از آن وقت تاکنون مکرر تقاضاى تجدید چاپ آنها را بـه صـورت کـتـابـى مـسـتـقـل کـرده انـد و ایـن بـنـده بـه انـتـظـار ایـنـکـه آنـهـا را تـکـمـیـل و یـک دوره کـامل از (نظام حقوق زن در اسلام ) یک جا چاپ کنم ، از تجدید چاپ خـوددارى مـى کـردم ، اخـیرا چون احساس کردم که این انتظار از خودم چندان به جا نیست به آنچه موجود است قناعت شد.
مسائلى که در این سلسله مقالات طرح شد عبارت است از: خواستگارى ، ازدواج موقت (متعه )، زن و اسـتقلال اجتماعى ، اسلام و تجدد زندگى ، مقام زن در قرآن ، حیثیت و حقوق انسانى ، مـبـانـى طـبـیـعـى حقوق خانوادگى ، تفاوت هاى زن و مرد، مهر و نفقه ، ارث ، طلاق ، تعدد زوجات .
مسائلى که باقى ماند و یادداشتهایش آماده است عبارت است از: حق حکومت مرد در خانواده ، حق حـضـانـت کـودک ، عـده و فـلسـفـه آن ، زن و اجـتـهـاد و افـتاء، زن و سیاست ، زن در مقررات قضایى ، زن در مقررات جزایى ، اخلاق و تربیت زن ، پوشش زن ، اخلاق جنسى : غیرت ، عـفـاف ، حـیـا و غـیـره ، مـقـام مـادرى ، زن و کـار خـارج و یـک عـده مـسـائل دیـگـر. اگـر خـداوند توفیق عنایت فرمود این قسمت نیز بعدا جمیع و تدوین و به صورت جلد دوم چاپ و منتشر خواهد شد. از خداوند توفیق و هدایت مساءلت مى نماید.
قلهک ۲۸ شهریورماه / ۵۳ شمسى مطابق دوم رمضان المبارک / ۹۴ قمرى مرتضى مطهرى
پیشگفتار
خـوشـوقـتـم کـه مـجـله زن روز در خـواسـت مـرا راجـع بـه بـحـث دربـاره پـیـشـنـهـادهـاى چـهـل گـانـه آن مـجـله بـراى تـغـیـیـر مـواد قـانـونـى مـدنـى ایـران در مسائل مربوط به امور خانوادگى ، پذیرفت ، و در شماره پیش آمادگى خود را براى درج این سلسله مقالات ضمن نشر نامه اینجانب اعلام کرد.
من این فرصت را مغتنم مى شمارم که به این وسیله گوشه اى از فلسفه اجتماعى اسلام را بـا جـوانـان در مـیـان مـى گـذارم . امـیـدوارم بـتـوانـم ذهـن آنـهـا را دربـاره مسائل مربوط به روابط خانوادگى از نظر اسلام روشن کنم .
هـمـان طـورى کـه در نـامـه خودم متذکر شدم من نمى خواهم از قانون مدنى دفاع کنم و آن را کـامـل و جـامـع و صددرصد منطبق با قوانین اسلامى و موازین صحیح اجتماعى معرفى کنم . شاید خود من هم ایرادهایى به آن داشته باشم .
و هـم نـمـى خـواهـم روشـى را کـه در مـیـان اکـثـریـت مـردم مـا مـعـمـول بـوده صـحیح و منطبق با عدالت بدانم . برعکس ، من هم به وضوح بى نظمیها و نـابسامانى هایى در روابط خانوادگى مشاهده مى کنم و معتقدم باید اصلاحات اساسى در این زمینه به عمل آید.
امـا بـرخـلاف کـسـانـى نظیر نویسندگان کتاب انتقاد بر قوانین اساسى و مدنى ایران و کـتـاب پیمان مقدس یا میثاق ازدواج ، مردان ایرانى را صدر درصد تبرئه نمى کنم و آنها را بى تقصیر معرفى نمى نمایم و تمام گناهان را به گردن قانون مدنى نمى اندازم و گـنـاه قـانـون مـدنـى را تـبـعیت از فقه اسلام نمى دانم و یگانه راه اصلاح را تغییر مواد قانون مدنى نمى شناسم .
مـن آن عـده از قـوانـیـن اسـلامى را که مربوط به حقوق زوجین و روابط آنها با یکدیگر یا فرزندان یا افراد خارج است و روى آنها انگشت گذاشته شده و پیشنهاد براى تغییر آنها داده شـده اسـت یـک یک در این سلسله مقالات مطرح مى کنم و ثابت مى کنم که این قوانین با مـلاحـظـات دقـیـق روانـى و طـبـیـعى و اجتماعى همراه است و حیثیت و شرافت انسانى زن و مرد مـتـسـاویـا در آنـهـا مـلحـوظ شـده اسـت و در صـورت عـمـل و حسن اجرا بهترین ضامن حسن روابط خانوادگى است . از خوانندگان محترم اجازه مى خواهم پیش از ورود در مسائل مورد نظر چند نکته را با آنها در میان بگذارم .
مشکل جهانى روابط خانوادگى
مـشـکـل روابـط خـانـوادگـى در عـصـر مـا نـه آن چـنـان سـهـل و سـاده اسـت کـه بـتـوان بـا پـر کـردن کـوپـن از طـرف پـسـران و دخـتـران یـا تـشـکیل سمینارهایى از نوع سمینارهایى که دیدیم و شنیدیم که در چه سطح فکرى است آن را حـل کـرد و نـه مـخـصـوص کـشـور و مـمـلکـت مـاسـت و نـه دیـگـران آن را حـل کـرده انـد و یـا مـدعـى حـل واقـعـى آن هـسـتـند. ویل دورانت ) فیلسوف و نویسنده معروف تاریخ تمدن مى گوید:
(اگر فرض کنیم در سال ۲۰۰۰ مسیحى هستیم و بخواهیم بدانیم که بزرگترین حادثه ربـع اول قـرن بـیـستم چه بوده است ، متوجه خواهیم شد، که این حادثه ، جنگ و یا انقلاب روسـیـه نـبـوده است ، بلکه همانا دگرگونى وضع زنان بوده است ، تاریخ چنین تغییر تـکـان دهـنـده اى در مـدتـى بـه ایـن کـوتـاهى کمتر دیده است و خانه مقدس که پایه نظم اجـتـمـاعـى ما بود، شیوه زناشویى که مانع شهوترانى و ناپایدارى وضع انسان بود، قـانـون اخـلاقـى پیچیده اى که ما را از توحش به تمدن و آداب معاشرت رسانده بود همه آشـکـارا در ایـن انـتـقـال پـر آشـوبـى کـه هـمـه رسـوم و اشکال زندگى و تفکر ما را فرا گرفته است گرفتار گشته اند). اکنون نیز که ما در ربع سوم قرن بیستم بسر مى بریم ناله متفکران غربى از بهم خوردن نظم خانوادگى و سـسـت شـدن پـایـه ازدواج ، از شـانـه خـالى کـردن جـوانـان از قبول مسؤ ولیت ازدواج ، از منفور شدن مادرى ، از کاهش علاقه پدر و مادر و بالاخص علاقه مادر نسبت به فرزندان ، از ابتذال زن دنیاى امروز و جانشین شدن هوسهاى سطحى بجاى عشق ، از افزایش دائم التزاید طلاق ، از زیادى سرسام آور فرزندان نامشروع ، از نادر الوجود شدن وحدت و صمیمیت میان زوجین ، بیش از پیش بگوش مى رسد.
مستقل باشیم یا از غرب تقلید کنیم ؟
مـوجـب تـاءسـف اسـت کـه گـروهـى از بـى خـبـران مـى پـنـدارنـد مـسـائل مـربـوط بـه روابـط خـانـوادگـى ، نـظـیـر مسائل مربوط به راهنمایى ، تاکسیرانى ، اتوبوسرانى ، لوله کشى و برق سالهاست که در میان اروپائیان به نحو احسن حل شده و این ما هستیم که عرضه و لیاقت نداشته ایم و بـایـد هـر چه زودتر از آنها تقلید و پیروى کنیم . این ، پندار محض است ، آنها از ما در ایـن مـسـائل بـیـچـاره تـر و گـرفـتـارتـر و فـریـاد فـرزانـگـان شان بلندتر است . از مـسـائل مـربـوط بـه درس و تـحـصـیـل زن کـه بـگـذریـم در سـایـر مسائل خیلى از ما گرفتارترند و از سعادت خانوادگى کمترى برخوردار مى باشند.
جبر تاریخ
بـعـضـى دیـگـر تـصـور دیـگرى دارند، تصور مى کنند که سستى نظم خانوادگى و راه یـافـتـن فـسـاد در آن ، مـعـلول آزادى زن اسـت و آزادى زن نـتـیجه قهرى زندگى صنعتى و پـیـشرفت علم و تمدن است ، جبر تاریخ است و چاره اى نیست از اینکه به این فساد و بى نـظـمـى تـن دهـیم و از آن سعادت خانوادگى که در قدیم بود براى همیشه چشم بپوشیم . اگر اینچنین فکر کنیم بسیار سطحى و ناشیانه فکر کرده ایم .
قبول دارم که زندگى صنعتى خواه ناخواه بر روى روابط خانوادگى اثر گذاشته و مى گذارد. ولى عامل عمده از هم گسیختگى نظم خانوادگى در اروپا دو چیز دیگر است .
یـکـى رسـوم و عـادات و قـوانـیـن ظـالمـانـه و جـاهـلانـه اى کـه قبل از این قرن در میان آنها درباره زن جارى و حاکم بوده است تا آنجا که زن براى اولین بار در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم در اروپا، داراى حق مالکیت شد.
دیـگـر ایـنـکـه کـسـانـیـکـه بـه فـکـر اصـلاح اوضـاع و احوال زنان افتادند از همان راهى رفتند که بعضى از مدعیان روشنفکرى امروز ما مى روند و مـواد پـیشنهادى چهل گانه یکى از مظاهر آن است ، خواستند ابروى زن بیچاره را اصلاح کنند چشمش را کور کردند.
بـیـش از آن کـه زندگى صنعتى مسؤ ول این آشفتگى و بى نظمى باشد، آن قوانین قدیم مـتـقـدمـان اروپـا و اصـلاحـات جـدیـد مـتـجـددانـشـان مـسـؤ ول اسـت . لهـذا بـراى ما مردم مسلمان مشرق زمین هیچ ضرورت اجتناب ناپذیرى نیست که از هـر راهى که آنها رفته اند برویم و در هر منجلابى که آنها فرو رفته اند فرو رویم . ما باید به زندگى غربى ، هوشیارانه بنگریم .
ضـمـن اسـتـفـاده و اقـتـبـاس عـلوم و صـنـایـع و تـکـنـیـک و پـاره اى مـقـررات اجـتـمـاعـى قـابـل تـحـسین و تقلید آنها باید از اخذ و تقلید رسوم و عادات و قوانینى که براى خود آنـهـا هـزاران بـدبـخـتـى بـه وجـود ـ آورده اسـت کـه تـغـیـیر قوانین مدنى ایران و روابط خانوادگى و تطبیق آن با قوانین اروپایى یکى از آنهاست پرهیز نماییم .
ما و قانون اساسى
صـرف نـظر از این که این پیشنهادها خانمان برانداز و مخالف مقتضیات روانى ، طبیعى و اجـتماعى است ، چنانکه بعدا توضیح داده خواهد شد، از نظر انطباق با قانون اساسى چه فـکـرى شـده اسـت ؟ از طـرفـى قـانـون اسـاسى تصریح مى کند هر قانونى که مخالف قـوانـیـن اسـلامى باشد (قانونیت ) ندارد و قابل طرح در مجلسین نیست . از طرف دیگر بـیـشـتـر مـواد این پیشنهادها مخالف صریح قانون اسلام است . آیا خود مغرب زمینى ها که غـرب زدگـان ما این چنین کورکورانه از آنها پیروى مى کنند قانون اساسى کشورشان را این طور بازیچه قرار مى دهند؟
صـرف نـظـر از مـذهـب ، خـود قانون اساسى هر کشورى براى افراد آن کشور مقدس است . قـانـون اساسى ایران نیز مورد احترام قاطبه ملت ایران است . آیا با سمینارهاى کذائى و چاپ کوپن و قیام و قعود نمایندگان مى توان قانون اساسى را زیرپا گذاشت ؟
عواطف مذهبى جامعه ایرانى
۳. از مـعـایـب پـیـشنهادها و از مخالفت صریح آنها با قانون اساسى چشم مى پوشیم . هر چـیـز را اگـر انـکـار کـنـیم این قابل انکار نیست که الان هم نیرومندترین عاطفه اى که بر روحـیـه مـلت ایـران حکومت مى کند عاطفه مذهبى اسلامى است . بگذریم از عده بسیار معدودى که قید همه چیز را زده اند و از هر بى بندوبارى و هرج و مرج طرفدارى مى کنند، اکثریت قریب باتفاق این مردم پابند مقررات مذهبى مى باشند.
تـحـصیل و درس خواندگى برخلاف پیش بینى هایى که از طرف عده اى مى شد، نتوانست مـیـان ایـن مـلت و اسلام جدایى بیندازد. برعکس با اینکه تبلیغات مذهبى صحیح کم است و بـعـلاوه تـبـلیـغـات اسـتـعـمـارى ضـد مـذهـب زیـاد اسـت ، درس خـوانـدگـان و تحصیل کردگان به نحو روز افزونى بسوى اسلام گرایش پیدا کرده اند.
اکـنـون مـى پـرسـم ایـن قـوانـیـن بـا ایـن زمـیـنـه روانى که خواه ناخواه وجود دارد چگونه سـازگـار مى شود؟ یعنى وقتى قانون عرف مطابقه با حکم صریح شرع اسلام نداشته باشد چگونه نتیجه اى گرفته مى شود؟
فـرض کـنـیـد زنـى در اثـر اختلافها و عصبانیتها به محکمه رجوع کرد و علیرغم رضاى شوهر حکم طلاقش صادر شد و سپس به عقد ازدواج مرد دیگرى درآمد. این زن و شوهر جدید در عـین اینکه خود را به حکم قانون عرف ، زن و شوهر مى دانند، در عمق وجدان مذهبى خود، خـود را اجـنـبـى و بـیگانه و آمیزش خود را نامشروع و فرزندان خود را زنازاده و خود را از نظر مذهبى مستحق اعدام مى دانند.
در ایـن حـال فـکر کنید چه وضع ناراحت کننده اى از نظر روانى براى آنها پیش خواهد آمد، دوسـتان و خویشاوندان مذهبى آنها با چه چشمى به آنها و فرزندان آنها نگاه خواهند کرد. مـا کـه نـمـى تـوانـیـم بـا تـغـیـیـر و وضـع قـانـون ، وجدان مذهبى مردم را تغییر بدهیم ، مـتـاءسـفانه یا خوشبختانه وجدان اکثریت قریب به اتفاق این مردم ، از عاطفه مذهبى فارغ نیست .
شـمـا اگـر مـتـخـصـص حـقـوق و روانـى از خـارج بـیاورید و مشاوره کنید و بگویید ما چنین قوانینى مى خواهیم وضع کنیم اما زمینه روانى اکثریت مردم ما این است و این ، ببینید آیا در هـمـچـو زمـینه اى نظر موافق خواهد داد؟ آیا نخواهد گفت اینکار هزاران ناراحتى هاى روحى و اجتماعى تولید مى کند؟
مـقـایـسـه این گونه قوانین با قوانین جزایى از لحاظ میزان آثار سوئى که به بار مى آورد بـسـیـار غـلط اسـت . تـفاوت میان آنها از زمین تا آسمان است ، ضربه اى که از ناحیه تغییر و تعطیل قوانین جزایى وارد مى شود متوجه اجتماع است و فقط افراد منحرف را جرى مـى کـنـد. امـا قـوانـیـن مـربـوط به روابط زوجین و اولاد، به زندگى خصوصى و فردى افـراد مـربـوط اسـت . و مـسـتقیما با عاطفه مذهبى شخصى هر فرد در جنگ است . این گونه قـوانـیـن یـا در اثـر نـفـوذ مـذهـب و غـلبـه وجـدان بـى اثـر و بلاعمل مى ماند و خواه ناخواه ناراحتى هایى که این گونه قوانین ایجاد مى کند موجب خواهد شـد کـه ایـن قـوانین رسما لغو گردد و یا پس از کشمکش روانى جانکاهى نیروى مذهبى را تضعیف مى کند.
بخش اول : خواستگارى و نامزدى .
مقدمه
مـن سـخـن خـود را دربـاره چهل ماده پیشنهادى از همان نقطه آغاز مى کنم که در این پیشنهادها آغـاز شـده اسـت . در ایـن پـیـشـنـهـادهـا بـه تـرتـیـب (قـانـون مـدنـى ) اول از خواستگارى و نامزدى بحث به میان آمده است .
نـظـر بـه ایـن کـه قـوانین مربوط به خواستگارى و نامزدى که در قانون مدنى آمده است قـوانـیـن مـسـتـقـیم اسلامى نیست ، یعنى نص و دستور صریحى از خود اسلام در اغلب اینها نـرسـیـده است و قانون مدنى آنچه در این زمینه گفته طبق استنباطى است که از قواعد کلى اسـلامـى کـرده اسـت ، مـا خـود را مـکـلف به دفاع از قانون مدنى نمى دانیم و وارد بحث در جـزئیـات نـظـریـات پـیـشـنهاد کننده نمى شویم . با اینکه پیشنهاد کننده مرتکب اشتباهات عظیمى شده است و حتى از درک مفهوم صحیح آن چند ماده ساده عاجز بوده است .
اما از دو مطلب در اینجا نمى توانیم صرف نظر کنیم .
آیا خواستگارى مرد از زن اهانت به زن است ؟
۱. پیشنهادکننده مى گوید:
قانون گذار ما حتى در این چند ماده کذائى (مربوط به خواستگارى و نامزدى ) هم این نکته ارتـجـاعـى و غـیـرانـسـانـى را فـرامـوش نـکـرده اسـت کـه مـرد اصـل اسـت و زن فـرع ، در تعقیب فکر مزبور ماده ۱۰۳۴ را که اولین ماده قانون در کتاب نکاح و طلاق است به نحو زیر تنظیم نموده است :
مـاده ۱۰۳۴ ـ از هـر زنـى که خالى از موانع نکاح باشد مى توان خواستگارى نمود.) به طـورى کـه مـلاحظه مى شود به موجب ماده مزبور با اینکه هیچ گونه حکم و الزامى بیان نـشده است ، ازدواج به معنى (زن گرفتن ) براى مرد مطرح شده و او به عنوان مشترى و خـریـدار تـلقـى گـردیـده و در مـقـابـل زن نـوعـى کـالا وانـمـود شـده اسـت . ایـن قـبـیـل تـعـبـیـرات در قـوانـیـن اجـتـمـاعـى اثـر روانى بسیار بد و ناگوار ایجاد مى کند و مـخـصـوصا تعبیرات مزبور در قانون ازدواج بر روى رابطه زن و مرد اثر مى گذارد و به مرد ژست آقایى و مالکیت و به زن وضع مملوکى و بندگى مى بخشد.)
بـه دنبال این ملاحظه دقیق روانى ! موادى که خود پیشنهاد کننده تحت عنوان (خواستگارى ) ذکر مى کند براى اینکه خواستگارى جنبه یکطرفه و حالت (زن گرفتن ) به خود نـگـیـرد خـواستگارى را هم وظیفه زنان دانسته و هم وظیفه مردان ، تا در ازدواج تنها (زن گـرفـتـن ) صـدق نـکـنـد، (مـرد گـرفـتـن ) هـم صـدق کـنـد، یـا لااقـل نـه زن گـرفـتـن صدق کند و نه مرد گرفتن . اگر بگوییم زن گرفتن ، یا اگر همیشه مردان را موظف کنیم که به خواستگارى زنان بروند حیثیت زن را پایین آورده و آن را به صورت کالاى خریدنى در آورده ایم .
غریزه مرد طلب و نیاز است و غریزه زن جلوه و ناز
اتـفـاقـا یکى از اشتباهات بزرگ همین است . همین اشتباه سبب پیشنهاد الغاء مهر و نفقه شده است و ما در جاى خود مشروحا درباره مهر و نفقه بحث خواهیم کرد.
ایـنـکـه از قـدیـم الایـام ، مـردان بـه عـنـوان خواستگارى نزد زنان مى رفته اند و از آنها تـقاضاى همسرى مى کرده اند از بزرگترین عوامل حفظ حیثیت و احترام زن بوده است . طبیعت ، مرد را مظهر طلب و عشق و تقاضا آفریده است و زن را مظهر مطلوب بودن و معشوق بودن . طبیعت زن را گل ، و مرد را بلبل ، زن را شمع و مرد را پروانه قرار داده است .
ایـن یـکـى از تـدابـیـر حیکمانه و شاهکارهاى خلقت است که در غریزه مرد نیاز و طلب و در غـریـزه زن نـاز و جـلوه قـرار داده اسـت . ضـعـف جـسـمـانـى زن را در مقابل نیرومندى جسمانى مرد، با این وسیله جبران کرده است .
خـلاف حـیـثـیـت و احـتـرام زن اسـت کـه بـدنـبـال مـرد بـدود. بـراى مـرد قـابـل تـحـمـل اسـت کـه از زنـى خـواسـتگارى کند و جواب رد بشنود و آنگاه از زن دیگرى خواستگارى کند و جواب رد بشنود تا بالاخره زنى رضایت خود را به همسرى با او اعلام کند، اما براى زن که مى خواهد محبوب و معشوق و مورد پرستش باشد و از قلب مرد سر در آورد تا بر سراسر وجود او حکومت کند، قابل تـحمل و موافق غریزه نسبت که مردى را به همسرى خود دعوت کند و احیانا جواب رد بشنود و سراغ مرد دیگرى برود.
بـه عـقـیـده ویـلیـام جیمز فیلسوف معروف آمریکایى : حیا و خوددارى ظریفانه زن غریزه نـیـسـت ، بـلکه دختران حوا در طول تاریخ دریافتند که عزت و احترامشان به این است که بدنبال مردان نروند، خود را مبتذل نکنند و از دسترس ‍ مرد خود را دور نگهدارند، زنان این درسها را در طول تاریخ دریافتند و به دختران خود یاد دادند.
اخـتـصـاص بـه جـنـس بشر ندارد، حیوانات دیگر نیز همین طورند، همواره این ماءموریت به جـنـس نر داده شده است که خود را دلباخته و نیازمند به جنس ماده نشان بدهد. ماموریتى که بـه جـنس ماده داده شده این است که با پرداختن به زیبایى و لطف و با خوددارى و استغناء ظـریـفـانه ، دل جنس خشن را هر چه بیشتر شکار کند و او را از مجراى حساس ‍ قلب خودش و به اراده و اختیار خودش در خدمت خود بگمارد.
مرد خریدار وصال زن است نه رقبه او
عـجـبـا! مـى گـویـند چرا قانونى مدنى لحنى به خود گرفته است که مرد را خریدار زن نـشـان مـى دهـد؟ اولا این مربوط به قانون مدنى نیست ، مربوط به قانون آفرینش است ، ثـانـیـا مگر هر خریدارى از نوع مالکیت و مملوکیت اشیاء است . طلبه و دانشجو خریدار علم اسـت ، مـتـعـلم خـریـدار مـعـلم اسـت . هنرجو خریدار هنرمند است . آیا باید نام اینها را مالکیت بـگـذاریـم و مـنـافـى حـیـثـیـت عـلم و عـالم و هـنـر و هـنـرمـنـد به شمار آوریم ؟ مرد خریدار وصـال زن اسـت نـه خـریـدار رقـبـه او. آیـا واقـعـا شـما از این شعر شاعر شیرین سخن ما حافظ، اهانت به جنس زن مى فهمید که مى گوید:
شیراز معدن لب لعل است و کان حسن
من جوهرى مفلس از آنرومشوشم
شـهرى است پر کرشمه و خوبان ز شش جهت
چیزیم نیست ورنه (خریدار) هر ششم

حـافـظ افـسـوس مى خورد که چیزى ندارد نثار خوبان کند و التفات آنها را به خود جلب کـنـد. آیـا ایـن اهـانـت بـه مـقـام زن است یا مظهر عالیترین احترام و مقام زن در دلهاى زنده و حـسـاس اسـت کـه بـا هـمـه مـردى و مـردانـگـى در پـیـشـگـاه زیـبـایـى و جـمـال زن خـضـوع و خـشـوع مـى کـنـد و خـود را نـیازمند به عشق او و او را بى نیاز از خود معرفى مى کند؟
مـنـتـهـاى هـنر زن این بوده است که توانسته مرد را در هر مقامى و هر وضعى بوده است به آستان خود بکشاند.
اکـنـون بـبـیـنید به نام دفاع از حقوق زن چگونه بزرگترین امتیاز و شرف و حیثیت زن را لکه دار مى کنند؟
ایـن اسـت کـه گفتیم این آقایان به نام اینکه ابروى زن بیچاره را مى خواهند اصلاح کنند چشم وى را کور مى کنند.
رسم خواستگارى یک تدبیر ظریفانه و عاقلانه براى حفظ حیثیت و احترام زن است
گـفتیم ، اینکه در قانون خلقت ، مرد مظهر نیاز و طلب و خواستارى ، و زن مظهر مطلوبیت و پـاسـخـگـویـى آفـریـده شـده اسـت ، بـهـترین ضامن حیثیت و احترام زن و جبران کننده ضعف جـسـمـانـى او در مـقـابـل نـیـرومـنـدى جـسـمـانـى مـرد اسـت و هـم بـهـتـریـن عامل حفظ تعادل و توازن زندگى مشترک آنهاست . این ، نوعى امتیاز طبیعى است که به زن داده شده و نوعى تکلیف طبیعى است که بدوش مرد گذاشته شده است .
قوانینى که بشر وضع مى کند، و به عبارت دیگر تدابیر قانونى که به کار مى برد بـایـد ایـن امـتـیـاز را براى زن و این تکلیف را براى مرد حفظ کند. قوانین مبنى بر یکسان بـودن زن و مـرد از لحـاظ وظـیفه و ادب خواستارى ، بر زیان زن و منافع و حیثیت و احترام اوست ، و تعادل را به ظاهر به نفع مرد، و در واقع به زیان هر دو بهم مى زند.
از این رو موادى که از طرف نویسنده (چهل پیشنهاد) مبنى بر شرکت دادن زن به وظیفه خواستگارى پیشنهاد شده ، هیچ گونه ارزشى ندارد و بر زیان جامعه بشرى است .
اشتباه نویسنده (چهل ماده در قانون مدنى )
مـطـلب دومـى که به مناسبت این فصل لازم است تذکر دهم این است که آقاى مهدوى نویسنده (چهل پیشنهاد) در شماره ۸۶ مجله زن روز صفحه ۷۲ مى نویسند:
(بـه مـوجـب ماده ۱۰۳۷ هر یک از نامزدها که بدون علت موجه وصلت مزبور را بهم زند بـایـد هـدایـایـى را که طرف مقابل و یا والدین او و یا اشخاص ثالث به منظور وصلت مذکور داده اند مسترد دارد و در صورتیکه عین آنها باقى نباشد، قیمت آنها را باید رد کند، مـگـر ایـن که هدایا بدون تقصیر طرف ، تلف شده باشد. طبق مقررات ماده مذکور، نامزدى هـم از نظر قانون گذار ما مانند وعده ازدواج هیچ اثر قانونى و ضمانت اجرایى نداشته و نـسبت به طرفین هیچ نوعى تعهدى ایجاد نمى کند و تنها اثر آن این است که طرف متخلف کـه بـه قـول نویسنده قانون مزبور (بدون علت موجه ) وصلت مزبور را بهم زند، عـیـن یـا قیمت هدایایى را که به منظور وصلت از طرف دریافت داشته باید مسترد دارد، و حال اینکه غالبا در دوران نامزدى ، طرفین به منظور وصلت چیزى به یکدیگر نمى دهد، ولى براى خاطر خود نامزدى متحمل مخارج فوق العاده سنگین مى شوند...)
چـنـانـکـه مـلاحـظـه مـى فـرمایید ایراد آقاى مهدوى بر این ماده قانونى این است که براى نـامـزدى اثـر قـانـونـى و ضـمـانـت اجـرایـى قـائل نـشـده اسـت . تـنـهـا اثـرى کـه قـائل شـده ایـن اسـت کـه طرف متخلف باید عین هدایایى که دریافت داشته یا قیمت آنها را بـه طـرف بـپـردازد، و حـال آنـکـه عـمـده خـسـارتـى کـه شـخـص بـه واسـطـه نـامـزدى مـتـحمل مى شود خسارتهاى دیگر است ، مثل خسارتى که به واسطه جشن نامزدى یا مهمانى کردن نامزد و گردش با او متحمل مى شود.
مـن مى گویم ایراد دیگرى نیز بر این ماده قانونى وارد است . و آن اینکه مى گوید اگر طـرف مـتـخـلف (بـدون عـلت مـوجه ) وصلت را بهم زند باید عین یا قیمت هدایایى که دریـافـت داشـته مسترد دارد، و حال آن که طبق قاعده اگر با علت موجه نیز وصلت را بهم زنـد بـایـد لااقـل عـیـن هـدایـایـى کـه دریـافـت داشـتـه در صـورت مـطـالبـه طـرف متقابل مسترد دارد. اما حقیقت این است که هیچ کدام از این ایرادها وارد نیست .
قانون مدنى در ماده ۱۰۳۶ چنین مى گوید:
(اگـر یـکـى از نـامـزدها وصلت منظور را بدون علت موجهى بهم زند در حالى که طرف مـقـابـل یـا ابوین او یا اشخاص ‍ دیگر به اعتماد وقوع ازدواج مغرور شده و مخارجى کرده بـاشـنـد، طـرفـى کـه وصـلت را بـهـم زده اسـت باید از عهده خسارت وارده بر آید. ولى خسارت مزبور فقط مربوط به مخارج متعارفه خواهد بود).
ایـن مـاده قـانـون هـمـان چیزى را که آقاى مهدوى خیال مى کنند قانون پیش بینى نکرده است بـیان مى کند در این ماده است که قید (بدون علت موجه ) ذکر شده است . طبق این ماده نه تـنـهـا طـرف مـتـخـلف ضـامـن مـخـارجـى کـه شـخـص ‍ نـامـزد متحمل شده است مى باشد، ضامن مخارج ابوین یا اشخاص دیگر نیز مى باشد.
در ایـن مـاده بـا تـکـیـه روى کلمه (مغرور شده ) به ریشه این ماده قانونى که به نام قاعده (غرور) معروف است اشاره مى کند.
بـعـلاوه در قـانون مدنى ، (تسبیب ) یکى از موجبات ضمان قهرى شناخته شده و از ماده ۳۳۲ کـه مـربوط به تسبیب است نیز مى توان ضمان طرف متخلف را در این گونه موارد استفاده کرد.
عـلیـهـذا قـانـون مـدنـى نـه تـنـهـا دربـاره خـسـارتـهـاى نـامـزدى ـ کـه بـه قـول نـویسنده پیشنهادها به خاطر خود نامزدى صورت مى گیرد ـ سکوت نکرده است ، در دو ماده آن را گنجانیده است .
اما ماده ۱۰۳۷ قانون مدنى این است :
(هـر یـک از نـامزدها مى تواند در صورت بهم خوردن وصلت منظور، هدایایى را که به طـرف دیـگـر یا ابوین او براى وصلت منظور داده است مطالبه کند. اگر عین هدایا موجود نـبـاشد، مستحق قیمت هدایایى خواهد بود که عادتا نگاه داشته مى شود. مگر اینکه آن هدایا بدون تقصیر طرف دیگر تلف شده باشد).
ایـن مـاده مـربـوط بـه اشیائیست که طرفین به یکدیگر اهدا مى کنند، و چنانکه ملاحظه مى فرمایید در این ماده هیچ گونه قید نشده است که یک طرف بدون علت موجه وصلت را بهم زده باشد، قید (بودن علت موجه ) استنباط بیجایى است که آقاى مهدوى کرده اند.
عـجـبـا! کـسـانـى که از درک مفهوم چند ماده ساده قانونى مدنى ناتوانند ـ با اینکه یک عمر کـارشـان بـررسى آنها بوده است و سالها بودجه مملکت را به نام تخصص فنى در درک ایـن قوانین مصرف کرده اند ـ چگونه داعیه تغییر قوانین آسمانى را که هزاران ملاحظات و ریـزه کـاریها در آن به کار رفته است در سر مى پرورانند؟ این نکته نیز ناگفته نماند کـه آقـاى مـهـدوى تـا پـنـج سال قبل که مشغول تاءلیف کتاب پیمان مقدس یا میثاق ازدواج بـوده انـد، جـمله بالا را بصورت (بدون علت و موجبى ) قرائت مى کرده اند . در کتاب خـودشان فصل مشبعى داد و فریاد راه انداخته اند که مگر در دنیا کارى بدون علت و موجب مـمـکـن است ؟ اما اخیرا متوجه شده اند که سالها این جمله را غلط قرائت مى کرده و مى فهمیده اند و جمله مزبور (بدون علت موجهى ) بوده است .
از ایـرادات دیـگـرى کـه در فـصـل خـواسـتـگـارى به نویسنده پیشنهادها وارد است ، فعلا صرف نظر مى کنم .
بخش دوم ازدواج موقت
فرق میان ازدواج دائم و موقت
مـن بـرخـلاف بـسـیـارى از افـراد، از تـشـکـیـکـات و ایـجـاد شـبـهـه هـایـى کـه در مـسایل اسلامى مى شود ـ با همه علاقه و اعتقادى که به این دین دارم ـ به هیچ وجه ناراحت نـمـى شـوم . بـلکه در ته دلم خوشحال مى شوم . زیرا معتقدم و در عمر خود به تجربه مـشـاهـده کـرده ام کـه ایـن آئیـن مـقـدس آسمانى در هر جبهه از جبهه ها که بیشتر مورد حمله و تعرض واقع شده ، با نیرومندى و سرفرازى و جلوه و رونق بیشترى آشکار شده است .
خاصیت حقیقت همین است که شک و تشکیک به روشن شدن آن کمک مى کند، شک ، مقدمه یقین ، و تـردیـد، پـلکـان تـحـقـیـق اسـت . در رسـاله زنـده بـیـدار از رسـاله مـیـزان العمل غزالى نقل مى کند که :
(...گـفـتـار مـا را فـائده ایـن بس باشد که تو را در عقاید کهنه و موروثى به شک مى افـکـنـد. زیـرا شـک پـایـه تـحـقـیـق اسـت و کـسـى کـه شـک نـمـى کـنـد درسـت تاءمل نمى کند. و هر که درست ننگرد خوب نمى بیند و چنین کسى در کورى و حیرانى بسر مى برد).
بـگـذاریـد بگویند و بنویسند و سمینار بدهند و ایراد بگیرند، تا آنکه بدون آنکه خود بخواهند وسیله روشن شدن حقایق اسلامى گردند.
یکى از قوانین درخشان اسلام از دیدگاه مذهب جعفرى ـ که مذهب رسمى کشور ماست ـ این است که ازدواج به دو نحو مى تواند صورت بگیرد: دائم و موقت :
ازدواج مـوقـت و دائم در پـاره اى از آثار با هم یکى هستند و در قسمتى اختلاف دارند. آنچه در درجه اول ، این دو را از هم متمایز مى کند یکى این است که زن و مرد تصمیم مى گیرند بـه طـور مـوقـت بـا هـم ازدواج کـنـنـد و پـس از پـایـان مـدت ، اگـر مـایـل بـودنـد تـمـدیـد کـنـنـد تـمـدیـد مـى کـنـنـد و اگـر مایل نبودند از هم جدا مى شوند.
دیـگـر ایـنـکـه از لحاظ شرایط، آزادى بیشترى دارند که به طور دلخواه به هر نحو که بخواهند پیمان مى بندند. مثلا در ازدواج دائم خواه ناخواه مرد باید عهده دار مخارج روزانه و لبـاس و مـسـکـن و احـتـیـاجـات دیـگـر زن از قـبـیل دارو و طبیب بشود، ولى در ازدواج موقت بـسـتـگـى دارد بـه قـرارداد آزادى کـه میان طرفین منعقد مى گردد. ممکن است مرد نخواهد یا نـتـوانـد مـتـحـمـل ایـن مـخـارج بـشـود، یـا زن نـخـواهـد از پول مرد استفاده کند.
در ازدواج دائم ، زن خواه ناخواه باید مرد را به عنوان رئیس خانواده بپذیرد و امر او را در حـدود مـصـالح خـانـواده اطاعت کند. اما در ازدواج موقت بسته به قراردادى است که میان آنها منعقد مى گردد.
در ازدواج دائم ، زن و شوهر خواه ناخواه از یکدیگر ارث مى برند. اما در ازدواج موقت چنین نیست . پس تفاوت اصلى و جوهرى ازدواج موقت با ازدواج دائم در این است که ازدواج موقت از لحـاظ حـدود و قـیود (آزاد) است ، یعنى وابسته به اراده و قرارداد طرفین است . حتى موقت بودن آن نیز در حقیقت نوعى آزادى به طرفین مى بخشد و زمان را در اختیار آنها قرار مى دهد.
در ازدواج دائم ، هیچ کدام از زوجین بدون جلب رضایت دیگرى حق ندارند از بچه دار شدن و تـولیـد نـسـل جـلوگـیرى کنند، ولى در ازدواج موقت جلب رضایت طرف دیگر ضرورت ندارد. در حقیقت این نیز نوعى آزادى دیگر است که به زوجین داده شده است .
اثـرى کـه از ایـن ازدواج تـولیـد مـى شود یعنى فرزندى که بوجود مى آید با فرزند ناشى از ازدواج دائم هیچ گونه تفاوتى ندارد.
مـهـر، هـم در ازدواج دائم لازم است و هم در ازدواج موقت . با این تفاوت که در ازدواج موقت ، عـدم ذکـر مـهـر مـوجـب بـطـلان عـقـد اسـت و در ازدواج دائم ، عـقـد باطل نیست . مهرالمثل تعیین مى شود.
هـمـان طـورى کـه در عـقد دائم ، مادر و دختر زوجه بر زوج ، و پدر و پسر زوج بر زوجه حـرام و مـحـرم مـى گـردنـد در عـقد منقطع نیز چنین است و همان طورى که خواستگارى کردن زوجـه دائم بـر دیـگـران حـرام اسـت ، خواستگارى زوجه موقت نیز بر دیگران حرام است ، هـمـان طـورى کـه زناى با زوجه دائم غیر، موجب حرمت ابدى مى شود، زناى با زوجه موقت نـیـز مـوجب حرمت ابدى مى شود. همانطور که زوجه دائم بعد از طلاق باید مدتى عده نگه دارد، زوجـه مـوقـت نـیـز بـعـد از تمام شدن مدت یا بخشیدن آن باید عده نگه دارد. با این تـفـاوت کـه عـده زن دائم سـه نـوبـت عـادت مـاهـانـه اسـت و عـده زن غـیر دائم دو نوبت یا چـهـل و پـنـج روز. در ازدواج دائم جـمـع مـیان دو خواهر جایز نیست ، در ازدواج موقت نیز روا نیست .
ایـن اسـت آن چـیـزى کـه بـه نام ازواج موقت یا نکاح منقطع در فقه شیعه آمده است و قانون مدنى ما نیز عین آن را بیان کرده است .
بـدیـهـى اسـت که ما طرفدار این قانون با این خصوصیات هستیم ، و اما اینکه مردم ما به نـام ایـن قـانـون سـوء اسـتـفـاده هـایـى کرده و مى کنند، ربطى به قانون ندارد. لغو این قـانـون ، جـلوى آن سـوء اسـتـفـاده هـا را نـمـى گـیـرد بـلکـه شکل آنها را عوض مى کند. بعلاوه صدها مفاسدى که از خود لغو قانون برمى خیزد.
مـا نـبـایـد آنـجـا کـه انـسـانـهـا را بـایـد اصـلاح و آگـاه کـنـیـم بـه دلیل عدم عرضه و لیاقت در اصلاح انسانها مرتبا بجان مواد قانونى بیفتیم ، انسانها را تبرئه کنیم و قوانین را مسئول بدانیم .
اکـنـون بـبـیـنـیـم بـا بودن ازدواج دائم ، چه ضرورتى هست که . قانونى به نام قانون ازدواج مـوقـت بـوده بـاشـد، آیـا ازدواج مـوقـت ـ بـه قـول نویسندگان (زن روز) با حیثیت انسانى زن و با روح اعلامیه حقوق بشر منافات دارد؟ آیـا ازدواج مـوقـت اگـر هم لازم بوده است در دوران کهن لازم بوده است . اما زندگى و شرایط و اقتضاى زمان حاضر با آن موافقت ندارد؟
ما این مطلب را تحت دو عنوان بررسى مى کنیم :
الف . زندگى امروز و ازدواج موقت .
ب . مفاسد و معایب ازدواج موقت .
زندگى امروز و ازدواج موقت
چنانکه قبلا دانستیم ، ازدواج دائم مسؤ ولیت و تکلیف بیشترى براى زوجین تولید مى کند، بـه هـمـیـن دلیـل پـسـر یـا دخـتـرى نـمـى تـوان یـافـت کـه از اول بـلوغ طـبـیـعـى کـه تـحت فشار غریزه قرار مى گیرد آماده ازدواج دائم باشد. خاصیت عـصـر جـدیـد ایـن اسـت کـه فـاصـله بـلوغ طـبـیـعـى را بـا بـلوغ اجـتـمـاعـى و قـدرت تـشـکـیـل عـائله زیـادتـر کـرده اسـت . اگـر در دوران سـاده قـدیـم یـک پـسربچه در سنین اوایل بلوغ طبیعى از عهده شغلى که تا آخر عمر به عهده او گذاشته مى شد برمى آمد، در دوران جـدیـد ابـدا امـکـان پـذیـر نـیـسـت . یـک پـسـر مـوفـق در دوران تـحـصـیـل کـه دبـسـتـان و دبـیـرستان و دانشگاه را بدون تاءخیر و رد شدن در امتحان آخر سـال و یـا در کـنـکـور دانـشـگـاه گـذرانـده بـاشـد در ۲۵ سـالگـى فـارغ التـحـصـیـل مـى گـردد و از ایـن بـه بـعد مى تواند درآمدى داشته باشد. قطعا سه چهار سـال هم طول مى کشد تا بتواند سر و سامان مختصرى براى خود تهیه کند و آماده ازدواج دائم گـردد. هـمـچـنـیـن اسـت یـک دخـتـر مـوفـق کـه دوران تحصیل را مى خواهد طى کند.
جوان امروز و دوره بلوغ و بحران جنسى
شـمـا اگر امروز یک پسر محصل هجده ساله را که شور جنسى او به اوج خود رسیده است ، تـکـلیـف بـه ازدواج بـکـنـیـد بـه شـمـا مـى خـنـدنـد. هـمـچـنـیـن اسـت یـک دخـتـر مـحـصـل شـانـزده ساله . عملا ممکن نیست این طبقه در این سن زیر بار ازدواج دائم بروند و مـسـؤ ولیـت یـک زنـدگـى را ـ کـه وظـایـف زیادى براى آنها نسبت به یکدیگر و نسبت به فرزندان آینده شان ایجاد مى کند ـ بپذیرند.
کدامیک ؟ رهبانیت موقت یا کمونیسم جنسى یا ازدواج موقت ؟
از شـمـا مـى پـرسـم ، آیـا بـا ایـن حـال ، با طبیعت و غریزه چه رفتارى بکنیم ؟ آیا طبیعت حـاضـر اسـت بـه خـاطر اینکه وضع زندگى ما در دنیاى امروز اجازه نمى دهد که در سنین شـانـزده سالگى و هجده سالگى ازدواج کنیم ، دوران بلوغ را به تاءخیر بیندازد و تا ما فارغ التحصیل نشده ایم ، غریزه جنسى از سر ما دست بردارد؟
آیـا جـوانـان حـاضرند یک دوره (رهبانیت موقت ) را طى کنند و خود را سخت تحت فشار و ریـاضـت قـرار دهـنـد تـا زمانى که امکانات ازدواج دائم پیدا شود؟ فرضا جوانى حاضر گـردد. رهـبـانـیـت مـوقت را بپذیرد آیا طبیعت حاضر است از ایجاد عوارض روانى سهمگین و خطرناکى که در اثر ممانعت از اعمال غریزه جنسى پیدا مى شود و روانکاوى امروز از روى آنها پرده برداشته است صرف نظر کند؟
دو راه بـیـشـتـر بـاقـى نـمـى مـانـد، یـا ایـنـکـه جـوانـان را بـه حال خود رها کنیم و به روى خود نیاوریم . به یک پسر بچه اجازه دهیم از صدها دختر کام بـرگـیـرد، و بـه یک دختر اجازه دهیم با دهها پسر رابطه نامشروع داشته باشد و چندین بـار سـقـط جـنـیـن کـنـد. یـعـنى عملا کمونیسم جنسى را بپذیریم . و چون به پسر و دختر (مـتـسـاویا) اجازه داده ایم ، روح اعلامیه حقوق بشر را از خود شاد کرده ایم ، زیرا روح اعلامیه حقوق بشر از نظر بسیارى از کوته فکران این است که زن و مرد اگر بناست به جـهـنـم دره هـم سـقـوط کـنـنـد دوش بـه دوش یـکـدیـگـر و بـازو بـه بـازوى هم و بالاخره (متساویا) سقوط کنند.
آیـا ایـن چـنـیـن پـسـران و دخـتـرانـى بـا چـنـیـن روابـط فـراوان و بـى حـدى در دوران تحصیل پس از ازدواج دائم ، مرد زندگى و زن خانواده خواهند بود؟
راه دوم ، ازدواج مـوقـت و آزاد اسـت . ازدواج مـوقـت در درجـه اول زن را محدود مى کند که در آن واحد زوجه دو نفر نباشد، بدیهى است که محدود شدن زن مستلزم محدود شدن مرد نیز خواه ناخواه هست . وقتى که هر زنى به مرد معینى اختصاص پیدا کـنـد قـهـرا هـر مـردى هـم بـه زن مـعـیـنى اختصاص پیدا مى کند، مگر آنکه از یک طرف عدد بیشترى باشند. بدین ترتیب پسر و دختر تحصیل خود را مى گذرانند بدون آنکه رهبانیت مـوقـت و عـوارض آن را تـحـمـل کـرده بـاشـند و بدون آنکه در ورطه کمونیسم جنسى افتاده باشند.
ازدواج آزمایشى
این ضرورت ، اختصاص به ایام تحصیل ندارد، در شرایط دیگر نیز پیش مى آید. اصولا مـمـکـن اسـت زن و مردى که خیال دارند با هم به طور دائم ازدواج کنند و نتوانسته اند نسبت بـه یـکـدیـگـر اطـمـینان کامل پیدا کنند به عنوان ازدواج آزمایشى براى مدت موقتى با هم ازدواج کـنـنـد. اگر اطمینان کامل به یکدیگر پیدا کردند ادامه مى دهند و اگر نه از هم جدا مى شوند.
مـن از شـمـا مـى پـرسـم : ایـنـکـه اروپـایـیـان وجـود یـک عـده از زنـان بـدکـار را در مـحـل مـعین از هر شهرى تحت نظر و مراقبت دولت لازم و ضرورى مى دانند براى چیست ؟ آیا جز این است که وجود مردان مجردى را که قادر به ازدواج دائم نیستند خطر بزرگى براى خانواده ها به حساب مى آورند؟
راسل و نظریه ازدواج موقت
برتراند راسل فیلسوف معروف انگلیسى در کتاب زناشویى و اخلاق مى گوید:
(... در واقـع اگـر درسـت بـیـنـدیـشـیـم ، پـى مـى بـریـم کـه فواحش ، معصومیت کانون خـانـوادگـى و پـاکـى زنـان و دخـتـران ما را حفظ مى کنند. هنگامى که این عقیده را لکى در بـحـبوحه عصر ویکتوریا ابراز کرد اخلاقیون سخت آزرده شدند، بى آنکه خود علت آن را بـدانـنـد. امـا هـرگـز نـتـوانـسـتـنـد خـطـاى عـقـیـده لکـى را بـه ثـبـوت رسـانـنـد. زبـان حال اخلاقیون مزبور با تمام منطقشان این است که (اگر مردم از تعلیمات ما پیروى مى کردند دیگر فحشاء وجود نمى داشت ) اما ایشان به خوبى مى دانند که کسى توجه به حرفشان نمى کند.)
ایـن است فرمول فرنگى چاره جویى خطر مردان و زنانى که قادر به ازدواج دائم نیستند و آن بـود فـورمـولى کـه اسـلام پـیـشـنـهـاد کـرده اسـت . آیـا اگـر ایـن فرمول فرنگى به کار بسته شود و گروهى زن بدبخت به ایفاى این وظیفه اجتماعى ! اخـتـصـاص داده شـونـد آن وقـت زن بـه مـقـام واقـعى و حیثیت انسانى خود رسیده است و روح اعلامیه حقوق بشر شاد شده است ؟
برتراند راسل رسما در کتاب خود فصلى تحت عنوان ازدواج تجربى باز کرده است . وى مى گوید:
(قـاضـى لیـنـدزى ، کـه سـالیان متمادى ماءمور دادگاه دنور بوده و در این مقام فرصت مـشاهده حقایق زیادى داشته پیشنهاد مى کند که ترتیبى به نام (ازدواج رفاقتى ) داده شـود. متاءسفانه پست رسمى خود را (در امریکا) از دست داد. زیرا مشاهده شد که او بیش از ایـجـاد حـس گـنـاهـکـارى در فـکـر سـعـادت جـوانـان اسـت . بـراى عـزل او کـاتـولیـکـهـا و فـرقـه ضـد سـیـاه پـوسـتـان از بذل مساعى خوددارى نکردند.
پـیـشنهاد ازدواج رفاقتى را یک محافظه کار خردمند کرده است و منظور از آن ایجاد ثباتى در روابـط جـنـسـى اسـت . لیـنـدزى مـتـوجـه شـده کـه اشـکـال اسـاسـى در ازدواج ، فـقـدان پـول اسـت . ضـرورت پول فقط از لحاظ اطفال احتمالى نیست ، بلکه از این لحاظ است که تامین معیشت از جانب زن بـرازنـده نـیـسـت . و بـه ایـن ترتیب نتیجه مى گیرد که جوانان باید مبادرت به ازدواج رفـاقـتـى کـنند که از سه لحاظ با ازدواج عادى متفاوت است : اولا منظور از ازدواج تولید نـسـل نـخواهد بود. ثانیا مادام که زن جوان فرزندى نیاورده و حامله نشده طلاق با رضایت طرفین میسر خواهد بود. ثالثا زن در صورت طلاق مستحق کمک خرجى براى خوراک خواهد بـود... مـن هـیـچ تردیدى در موثر بودن پیشنهادات لیندزى ندارم و اگر قانون آن را مى پذیرفت تاءثیر زیادى در بهبود اخلاق مى کرد).
آنچه لیندزى و راسل آن را (ازدواج رفاقتى ) مى نامند گرچه با ازدواج موقت اسلامى انـدک فـرقـى دارد، امـا حـکـایـت مـى کـنـد کـه مـتـفـکـرانـى مـانـنـد لیـنـدزى و راسـل بـه ایـن نـکـتـه پـى بـرده اند که تنها ازدواج دائم و عادى وافى به همه احتیاجات اجتماع نیست .
مـشـخـصـات قـانـون ازدواج مـوقت و ضرورت وجود آن و عدم کفایت ازدواج دائم به تنهایى براى رفع احتیاجات بشرى بالاخص در عصر حاضر مورد بررسى قرار گرفت . اکنون مـى خـواهیم به اصطلاح آن طرف سکه را مطالعه کنیم . ببینیم ازدواج موقت چه زیانهایى ممکن است در برداشته باشد. مقدمتا مى خواهم مطلبى را تذکر دهم :
در میان تمام موضوعات و مسائل و زمینه هاى اظهار نظر که براى بشر وجود داشته و دارد هـیـچ مـوضـوع و زمـیـنـه اى بـه انـدازه بحث در تاریخ علوم و عقاید و سنن و رسوم و آداب بـشـرى گـنـگ و پـیـچـیـده نـیـسـت . و بـه هـمـیـن جـهت در هیچ موضوعى بشر به اندازه این مـوضـوعـات ، یـاوه نـبـافـتـه اسـت و اتفاقا در هیچ موضوعى هم به اندازه این موضوعات شهوت اظهار نظر نداشته است .
از بـاب مـثـال اگـر کـسـى اطـلاعـاتى در فلسفه و عرفان و تصوف و کلام اسلام داشته بـاشـد و آنـگـاه پـاره اى از نـوشـتـه هاى امروز را ـ که غالبا اقتباس از خارجیها و یا عین گـفـتـه هـاى آنـهـاسـت ـ خـوانـده بـاشـد مـى فـهـمـد کـه مـن چـه مـى گـویـم . مـثـل ایـن اسـت کـه مـسـتـشـرقـیـن و اتـبـاع و اذنـابـشـان ، بـراى اظـهـار نظر در این گونه مـسـائل هـمـه چـیـز را لازم مـى دانـنـد مـگـر ایـنـکـه خـود آن مسائل را عمیقا بفهمند و بشناسند.
مـثلا در اطراف مساءله اى که در عرفان اسلامى به نام (وحدت وجود) معروف است ، چه حـرفـهـا کـه زده نـشـده اسـت ! فـقـط جاى یک چیز خالى است و آن اینکه وحدت وجود چیست و قـهـرمـانـان آن در عرفان اسلامى از قبیل محیى الدین عربى و صدرالمتاءلهین شیرازى چه تصورى از وحدت وجود داشته اند؟
مـن وقـتـى کـه بـرخـى از اظـهار نظرهاى مندرج در چند شماره مجله زن روز را درباره نکاح مـنقطع خواندم بى اختیار به یاد مساءله وحدت وجود افتادم ، دیدم همه حرفها به میان آمده است جز همان چیزى که روح این قانون را تشکیل مى دهد و منظور قانون گذار بوده است .
البته این قانون چون یک (میراث شرقى ) است ، این اندازه مورد بى مهرى است و اگر یـک (تـحـفـه غربى ) بود این طور نبود. قطعا اگر این قانون از مغرب زمین آمده بود، امـروز کـنـفـرانـسـهـا و سـمـیـنـارهـا داده مى شد که منحصر کردن ازدواج به ازدواج دائم با شـرایـط نـیـمـه دوم قـرن بـیـسـتـم تـطـبـیـق نـمـى کـنـد، نـسـل امـروز زیـر بـار ایـن هـمـه قـیـود ازدواج دائم نـمـى رود، نـسل امروز مى خواهد آزاد باشد و آزاد زندگى کند و جز زیر بار ازدواج آزاد که همه قیود و حدودش را شخصا انتخاب و اختیار کرده باشد نمى رود...
و بـه هـمـیـن دلیـل اکـنـون کـه ایـن زمـزمـه از غـرب بـلنـد شـده و کـسـانـى امـثـال بـرتـرانـد راسـل مساءله اى تحت عنوان (ازدواج رفاقتى ) پیشنهاد مى کنند پیش بـیـنـى مـى شـود کـه بـیـش از آن انـدازه کـه اسـلام خـواسـتـه اسـتقبال شود و ازدواج دائم را پشت سر بگذارد و ما در آینده مجبور بشویم از ازدواج دائم دفاع و تبلیغ کنیم .
معایب و مفاسدى که براى نکاح منقطع ذکر شده از این قرار است :
۱. پـایـه ازدواج بـایـد بـر دوام بـاشـد، و زوجـیـن از اول که پیمان زناشویى مى بندند باید خود را براى همیشه متعلق به یکدیگر بدانند و تـصـور جـدایـى در مـخیله آنها خطور نکند، علیهذا ازدواج موقت نمى تواند پیمان استوارى میان زوجین باشد.
ایـنـکه پایه ازدواج باید بر دوام باشد بسیار مطلب درستى است ، ولى این ایراد وقتى وارد اسـت کـه بـخـواهـیـم ازدواج مـوقـت را جـانـشین ازدواج دائم کنیم و ازدواج دائم را منسوخ نماییم .
بـدون شـک هـنـگـامـى کـه طـرفـیـن قـادر بـه ازدواج دائم هـسـتـنـد و اطـمـیـنـان کـامـل نـسـبـت بـه یـکـدیـگر پیدا کرده اند و تصمیم دارند براى همیشه متعلق به یکدیگر باشند پیمان ازدواج دائم مى بندند.
ازدواج موقت از آن جهت تشریع شده است که ازدواج دائم به تنهایى قادر نبوده است که در هـمـه شـرایـط و احـوال رفـع احتیاجات بشر را بکند و انحصار به ازدواج دائم مستلزم این بـوده اسـت که افراد یا به رهبانیت موقت مکلف گردند و یا در ورطه کمونیسم جنسى غرق شـونـد. بـدیـهى است که هیچ پسر یا دخترى آنجا که برایش زمینه یک زناشویى دائم و همیشگى فراهم است خود را با یک امر موقتى سرگرم نمى کند.
۲. ازدواج مـوقـت از طـرف زنـان و دخـتـران ایـرانـى ـ کـه شـیـعـه مـذهـب مـى بـاشـنـد ـ اسـتـقبال نشده است و آن را نوعى تحقیر براى خود دانسته اند، پس افکار عمومى خود مردم شیعه نیز آن را طرد مى کند.
جـواب ایـن است که اولا منفوریت متعه در میان زنان ، مولود سوء استفاده هایى است که مردان هـوسـران در ایـن زمـیـنـه کـرده انـد و قانون باید جلو آنها را بگیرد و ما درباره این سوء اسـتـفـاده هـا بـحـث خـواهـیـم کـرد. ثـانـیـا انـتظار اینکه ازدواج موقت به اندازه ازدواج دائم استقبال شود ـ در صورتى که فلسفه ازدواج موقت یا عدم امکان طرفین یا یک طرف براى ازدواج دائم است ـ انتظار بیجا و غلطى است .
۳. نکاح منقطع برخلاف حیثیت و احترام زن است ، زیرا نوعى کرایه دادن آدم و جواز شرعى آدم فـروشـى اسـت ، خـلاف حـیـثـیـت انـسـانـى زن اسـت کـه در مقابل وجهى که از مردى مى گیرد وجود خود را در اختیار او قرار دهد.
این ایراد از همه عجیب تر است . اولا ازدواج موقت با مشخصاتى که در مقاله پیش گفتیم چه ربـطـى بـه اجـاره و کـرایـه دارد و آیـا مـحدودیت مدت ازدواج موجب مى شود که از صورت ازدواج خـارج و شـکـل اجـاره و کـرایه به خود بگیرد؟ آیا چون حتما باید مهر معین و قطعى داشـته باشد کرایه و اجاره است ؟ که اگر بدون مهر بود و مرد چیزى نثار زن نکرد، زن حیثیت انسان خود را باز یافته است ؟ ما درباره مساءله مهر جداگانه بحث خواهیم کرد.
از قضا فقها تصریح کرده اند و قانون مدنى نیز بر همان اساس مواد خود را تنظیم کرده است که ازدواج موقت و ازدواج دائم از لحاظ ماهیت قرارداد هیچ گونه تفاوتى با هم ندارند و نـبـایـد داشـته باشند. هر دو ازدواجند و هر دو باید با الفاظ مخصوص ازدواج صورت بـگـیـرنـد و اگـر نـکـاح مـنـقـطـع را صـیـغـه هـاى مـخـصـوص اجـاره و کـرایـه بـخـوانـند باطل است .
ثـانـیـا از کـى و چـه تـاریـخى کرایه آدم منسوخ شده است ؟ تمام خیاطها و باربرها تمام پزشکها و کارشناسها، تمام کارمندان دولت از نخست وزیر گرفته تا کارمند دون رتبه ، تمام کارگران کارخانه ها آدمهاى کرایه اى هستند.
ثـالثـا زنـى کـه بـه اخـتیار و اراده خود با مرد بخصوصى عقد ازدواج موقت مى بندد آدم کـرایـه اى نـیـسـت کارى بر خلاف حیثیت و شرافت انسانى نکرده است ، اگر مى خواهید زن کـرایـه اى را بـشـنـاسـید، اگر مى خواهید بردگى زن را ببینید به اروپا و امریکا سفر کـنـید و سرى به کمپانیهاى فیلمبردارى بزنید تا ببینید زن کرایه اى یعنى چه . ببینید چگونه کمپانیهاى مزبور، حرکات زن ، ژست هاى زن ، اطوار زنانه زن ، هنرهاى جنسى زن را به معرض فروش ‍ مى گذارند. بلیطهاى که شما براى سینماها و تئاترها مى خرید، در حـقـیـقـت اجاره بهاى زن هاى کرایه اى را مى پردازید. ببینید در آنجا زن بدبخت براى ایـنـکـه پـولى بگیرد تن به چه کارهاى مى دهد. مدتها تحت نظر متخصصان کار آزموده و شـریـف ! بـاید رموز تحریکات جنسى را بیاموزد، بدن و روح و شخصیت خود را در اختیار یـک مـؤ سسه پول درآورى قرار دهد براى اینکه مشتریان بیشترى براى آن مؤ سسه پیدا کند.
سرى به کاباره ها و هتلها بزنید ببینید زن چه شرافتى بدست آورده است و براى اینکه مـزد نـاچـیـزى بـگیرد و جیب فلان پولدار را پرتر کند چگونه باید همه حیثیت و شرافت خود را در اختیار مهمانان قرار دهد.
زن کرایه اى آن مانکنها هستند که اجیر و مزدور فروشندگیهاى بزرگ مى شوند و شرف و عزت خود را وسیله پیشرفت و توسعه حرص و آز آنها قرار مى دهند.
زن کـرایـه اى آن زنـى اسـت که براى جلب مشترى براى یک مؤ سسه اقتصادى با هزاران اطـوار ـ کـه اغـلب آنـهـا تـصـنـعـى و بـه خـاطـر انـجـام وظـیـفـه مـزدورى است روى صفحه تلویزیون ظاهر مى شود و به نفع یک کالاى تجارت تبلیغ مى کند.
کیست که نداند امروز در مغرب زمین زیبایى زن ، جاذبه جنسى زن ، آواز زن ، هنر و ابتکار زن ، روح و بـدن و بـالاخـره شـخـصـیـت زن ، وسـیله حقیر و ناچیزى در خدمت سرمایه دارى اروپـا و امریکا است ؟ و متاءسفانه شما ـ دانسته یا ندانسته ـ زن شریف و نجیب ایرانى را به سوى این چنین اسارتى مى کشانید. من نمى دانم چرا اگر زنى با شرایط آزاد با یک مـرد به طور موقت ازدواج کند زن کرایه اى محسوب مى شود. اما اگر زنى در یک عروسى یـا شب نشینى در مقابل چشمان حریص هزار مرد و براى ارضاء تمایلات جنسى آنها حنجره خـود را پـاره کـنـد و هـزار و یـک نـوع معلق بزند تا مزد معینى دریافت دارد زن کرایه اى محسوب نمى شود.
آیا اسلام که جلو مردان را از این گونه بهره بردارى ها از زن گرفته است و خود زن را بـه ایـن اسـارت آگـاه و او را از تـن دادن بـه آن و ارتـزاق از آن منع کرده است مقام زن را پایین آورده است یا اروپاى نیمه دوم قرن بیستم ؟
اگر روزى زن به درستى آگاه و بیدار شود و دامهایى که مرد قرن بیستم در سر راه او گـذاشـتـه و مخفى کرده بشناسد، علیه تمام این فریب ها قیام خواهد کرد و آنوقت تصدیق خـواهـد کرد یگانه پناهگاه و حامى جدى و راستگوى او قرآن است ، و البته چنین روزى دور نیست .
مـجـله زن روز در شماره ۸۷ صفحه ۸ رپورتاژى از زنى به نام مرضیه و مردى به نام رضـا تـحـت عنوان (زن کرایه اى ) تهیه کرده است و بدبختى زن بیچاره اى را شرح داده است .
ایـن داسـتـان طـبـق اظـهـارات رضا از خواستگارى زن آغاز شده ، یعنى براى اولین بار از فـرمـول (چـهل پیشنهاد) پیروى شده است و زن به خواستگارى مرد رفته است بدیهى است که داستانى که از خواستگارى زن از مرد آغاز گردد، پایانى بهتر از آن نمى تواند داشته باشد.
امـا طـبق اظهارات مرضیه مردى هوسران و قسىّالقلب ، زنى را به عنوان این که مى خواهد او را زوجـه دائم خـود قـرار دهـد و از او و فـرزنـدان او حـمـایـت و سـرپـرسـتـى کـنـد اغـفـال کـرده و بدون آنکه زن بدبخت خواسته باشد، او را به نام اینکه صیغه کرده است مورد کامجویى و سپس بى اعتنایى قرار داده است .
اگر این اظهارات صحیح باشد، عقدى است باطل . مردى قسى ، زنى بى خبر و بى اطلاع از قانون شرعى و عرفى را مورد تجاوز قرار داده و باید مجازات شود.
قـبـل از ایـنـکـه امـثـال رضـاهـا مـجـازات شـونـد، بـایـد تـربـیـت شـونـد و قبل از آنکه رضاها مجازات یا تربیت شوند باید مرضیه ها آگاهانیده شوند.
جـنـایـتـى که از قساوت مردى و بى خبرى و غفلت زنى سرچشمه گرفته است چه ربطى بـه قانون دارد که مجله زن روز قیافه حق به جانب به رضا مى دهد و بعد نیز تیغ خود را مـتـوجـه قـانـون مـى کـنـد؟ آیـا اگر قانون ازدواج موقت نمى بود، رضاى قسى القلب مرضیه غافل و بى خبر را آرام مى گذاشت ؟
چـرا از زیـر بـار تربیت و آگاهانیدن زن و مرد شانه خالى میکنید، حقوق و وظایف شرعى زن و مـرد را کـتمان میکنید و زنان بیچاره را اغفال کرده یگانه قانون حامى و راستگوى زن را دشمن او معرفى مى کنید و با دست خود او مى خواهید یگانه پناهگاه او را بکوبید؟
نکاح منقطع و تعدد زوجات
۴. نکاح منقطع ، چون به هر حال نوعى اجازه تعدد زوجات است و تعدد زوجات محکوم است پس نکاح منقطع محکوم است .
راجـع بـه ایـنـکه نکاح منقطع براى چه گونه افرادى تشریع شده در دنباله همین مبحث و راجـع بـه خـود تـعـدد زوجـات بـه یـارى خـدا جـداگـانـه و مفصل بحث خواهیم کرد.
سرنوشت فرزندان در ازدواج موقت
۵. نـکـاح مـنقطع از نظر اینکه دوام ندارد، آشیانه نامناسبى براى کودکانى است که بعدا بـه وجـود مـى آیـنـد. لازمـه نـکـاح منقطع این است که فرزندان آینده ، بى سرپرست و از حمایت پدرى مهربان و مادرى دلگرم به خانه و آشیانه محروم بمانند.
ایـن ایـراد ایـرادى اسـت کـه مـجـله زن روز بـسـیـار روى آن تـکـیـه کـرده اسـت ، ولى بـا توضیحاتى که دادیم گمان نمى کنم جاى بحث و ایرادى باشد.
در مـقـاله پیش گفتیم که یکى از تفاوتهاى ازدواج موقت و ازدواج دائم مربوط به تولید نـسـل است . در ازدواج دائم هیچ یک از زوجین بدون جلب رضایت دیگرى نمى تواند از زیر بـار تناسل شانه خالى کند. برخلاف ازدواج موقت که هر دو طرف آزادند. در ازدواج موقت ، زن نـبـایـد مانع استمتاع مرد بشود ولى مى تواند بدون آنکه لطمه اى به استمتاع مرد وارد آیـد مـانـع حـامـلگـى خـود بـشـود و ایـن مـوضـوع بـا وسایل ضد آبستنى امروز کاملا حل شده است .
علیهذا اگر زوجین در ازدواج موقت مایل باشند تولید فرزند کنند و مسؤ ولیت نگهدارى و تربیت فرزند آتیه را بپذیرند، تولید فرزند مى کنند. بدیهى است که از نظر عاطفه طـبـیعى فرقى میان فرزند زوجه دائم با زوجه موقت نیست و اگر فرضا پدر یا مادر از وظیفه خود امتناع کند قانون آنها را مکلف و مجبور مى کند، همان گونه که در صورت وقوع طـلاق قـانـون بـایـد دخـالت کـنـد و مـانـع ضـایـع شـدن حـقـوق فرزندان گردد، و اگر مـایـل نـباشند که تولید فرزند نمایند و هدفشان از ازدواج موقت فقط تسکین غریزه است از بوجود آمدن فرزند جلوگیرى مى کنند.
همچنانکه مى دانیم کلیسا جلوگیرى از آبستنى را امر نامشروع مى داند ولى از نظر اسلام اگر زوجین از اول مانع پیدایش فرزند بشوند مانعى ندارد اما اگر نطفه منعقد شد و هسته اولى تکوین فرزند بوجود آمد اسلام به هیچ وجه اجازه معدوم کردن آن را نمى دهد.
ایـنـکـه فـقـهـاى شـیـعـه مـى گـویـنـد هـدف ازدواج دائم تـولیـد نسل است و هدف ازدواج موقت ، استمتاع و تسکین غریزه است همین منظور را بیان مى کنند.
انتقادات
نـویـسـنـده (چـهـل پیشنهاد) در شماره ۸۷ مجله زن روز نکاح منقطع را مورد نقد قرار داده است .
اولا مى گوید:
(مـوضـوع قـانـون نـکـاح یـا ازدواج مـنقطع طورى ناراحت کننده است که حتى نویسندگان قـانـون ازدواج نـتـوانـسـتـه انـد در خـصـوص آن شـرح و تـفصیل بدهند. مثل اینکه از کار خودشان ناراضى بوده اند که فقط براى حفظ ظاهر، به موجب مواد ۱۰۷۵ ،۱۰۷۶ ،۱۰۷۷ الفاظ و عباراتى سر هم بندى کرده گذاشته اند.
تـنـظـیـم کـنـنـدگـان مـواد قـانـونى مربوط به نکاح منقطع (متعه ) طورى از کار خودشان ناراضى بوده اند که اساسا عقد مزبور را تعریف نکرده اند و تشریفات و شرایط آن را توضیح نداده اند ...)
سـپـس آقـاى نـویـسـنـده خـودشـان ایـن نقص قانون مدنى را جبران مى کنند و نکاح منقطع را تعریف مى کنند و مى گویند:
(نـکاح مزبور عبارت است از اینکه زن مجرد در برابر اخذ اجرت و دستمزد معین و مشخص در مدت و زمانى معلوم و معین ولو چند ساعت و یا چند دقیقه خودش را براى قضاى شهوت و تمتع و اجراى اعمال جنسى در اختیار مرد مى گذارد.)
آنگاه مى گویند:
(بـراى ایـجـاب و قبول عقد نکاح مزبور در کتب فقه شیعه الفاظ عربى مخصوص ذکر شـده اسـت کـه قـانـون مـدنـى بـا آنـهـا اشـاره و تـوجـه نـکـرده و مثل اینکه از نظر قانون گذار به هر لفظى که دلالت بر مقصود بالا (یعنى مفهوم اجاره و دستمزد گرفتن ) نماید ولو غیر عربى هم باشد واقع مى شود.)
از نظر آقاى نویسنده :
الف . قانون مدنى ، نکاح منقطع را تعریف نکرده و شرایط آن را توضیح نداده است .
ب . مـاهـیـت نـکـاح مـنـقـطـع ایـن اسـت کـه زن خـود را در مقابل دستمزد معینى به مردى اجاره مى دهد.
ج . از نـظر قانون مدنى ، هر لفظى که دلالت بر مفهوم مورد اجاره واقع شدن زن بکند، براى ایجاب و قبول نکاح منقطع کافى است .
مـن از آقـاى نـویـسـنـده دعـوت مـى کنم یک بار دیگر قانون مدنى را مطالعه کنند و با دقت مـطـالعـه کـنند و همچنین از خوانندگان مجله زن روز خواهش مى کنم هر طور هست یک نسخه از قانون مدنى تهیه و در قسمتهاى ذیل دقت کنند.
در قـانـون مـدنـى ، فصل ششم از (کتاب نکاح )، مخصوص نکاح منقطع است و سه جمله ساده هم بیش نیست :
اول ایـنـکـه نـکـاح وقـتـى منقطع است که براى مدت معینى واقع شده باشد. دوم اینکه مدت نـکـاح مـنـقطع باید کاملا معین شود، سوم اینکه احکام مربوط به مهر و ارث در نکاح منقطع همان است که در فصلهاى مربوط به مهر و ارث گفته شده است .
نـویـسـنـده مـحـتـرم چـهـل پـیـشـنـهـاد خـیـال کـرده اسـت کـه آنـچـه از اول کـتـاب نـکـاح در پـنج فصل گفته شده است همه مربوط به نکاح دائم است و تنها این سـه مـاده بـه نـکـاح مـنـقـطـع مـربـوط اسـت . غـافـل از ایـنـکـه تـمـام مـواد آن پـنـج فـصـل جـز آنـها که تصریح شده است مانند ماده ۱۰۶۹ و یا آنچه مربوط به طلاق است ، مـشـتـرک اسـت مـیان نکاح دائم و منقطع مثلا ماده ۱۰۶۲ که مى گوید: (نکاح واقع مى شود بـه ایـجـاب و قـبول به الفاظى که صریحا دلالت بر قصد ازدواج نماید) مخصوص نـکـاح دائم نـیست ، به هر دو نکاح مربوط است . شرایطى که براى عاقد یا عقد یا زوجین ذکـر کـرده است نیز مربوط به هر دو نکاح است . اگر قانون مدنى نکاح منقطع را تعریف نکرده است ، براى این است که نیازى به تعریف نداشته است همچنان که نکاح دائم را نیز تـعـریـف نـکرده است و مستغنى از تعریف دانسته است . قانون مدنى هر لفظ صریحى که دلالت بـر ازدواج و وقـوع زوجـیـت بـکند براى عقد کافى دانسته است خواه در نکاح دائم ، خـواه در نـکـاح مـنـقـطـع . ولى اگـر لفـظـى مـفـهـوم دیگرى غیر از زوجیت داشته باشد از قـبـیـل مـعـاوضـه و داد و ستد و اجاره و کرایه براى صحت عقد نکاح (چه دائم و چه منقطع ) کافى نیست .
مـن بـه مـوجـب ایـن نـوشـتـه مـتـعـهـد مـى شـوم کـه اگـر عـده اى از قـضـات فاضل و کارشناسان واقعى قانون ـ که خوشبختانه در دادگسترى زیادند ـ تشخیص دادند کـه ایـراد وارده بـر قـانـون مـدنـى که در بالا شرح داده شد وارد است ، من از هم اکنون از انتقاد سایر نوشته هاى (زن روز) خوددارى مى کنم .
ازدواج موقت و مساءله حرمسرا
یـکـى از سـوژه هـاى کـه مـغـرب زمـیـن عـلیه مشرق زمین در دست دارد و به رخ او مى کشد و بـرایـش فـیـلمـهـا و نـمـایـشـهـا تـهـیـه کـرده و مـى کـنـد، مـسـاءله تـشـکـیـل حـرمـسـراست که متاسفانه در تاریخ مشرق زمین نمونه هاى زیادى مى توان از آن یافت .
زندگى برخى از خلفا و سلاطین مشرق زمین ، نمونه کاملى از این ماجرا به شمار مى رود و حرمسرا سازى مظهر اتم و اکمل هوسرانى و هواپرستى یک مرد شرقى قلمداد مى گردد. مـى گـویـنـد مـجـاز شـمـردن ازدواج مـوقـت مـسـاوى اسـت بـا مـجـاز دانـسـتـن تشکیل حرمسرا که نقطه ضعف و مایه سرافکندگى مشرق زمین در برابر مغرب زمین است . بـلکـه مـسـاوى اسـت بـا مـجـاز شـمـردن هـوسـرانـى و هـوى پـرسـتـى کـه بـه هـر شـکـل و هـر صـورت بـاشـد مـنـافـى اخـلاق و پـیـشـرفـت و عامل سقوط و تباهى است .
عـیـن ایـن مطلب درباره تعدد زوجات گفته شده است . جواز تعدد زوجات را به عنوان جواز تـشکیل حرمسرا تفسیر کرده اند. ما درباره تعدد زوجات جداگانه بحث خواهیم کرد و اکنون بحث خود را اختصاص مى دهیم به ازدواج موقت .
ایـن مـسـاءله را از دو جـهـت بـایـد بـررسـى کـرد: یـکـى از ایـن نـظـر کـه عـامـل تـشـکـیـل حـرمـسـرا از جـنـبـه اجـتـمـاعـى چـه بـوده اسـت ؟ آیـا قـانـون ازدواج مـوقت در تشکیل حرمسراهاى مشرق زمین تاءثیر داشته است یا نه ؟
دوم ایـنـکـه آیـا مـنـظـور از تـشـریـع قـانـون ازدواج مـوقـت ایـن بوده است که ضمنا وسیله هوسرانى و حرمسراسازى براى عده اى از مردان فراهم گردد، یا نه ؟
علل اجتماعى حرمسراسازى
امـا بـخـش اول پـیـدایـش حـرمـسـرا مـعـلول دسـت بـدسـت دادن دو عامل است :
اولیـن عـامـل حـرمـسـرا سازى تقوا و عفاف زن است ، یعنى شرایط اخلاقى و اجتماعى محیط باید طورى باشد که به زنان اجازه ندهد در حالى که با مرد بخصوصى رابطه جنسى دارنـد بـا مـردان دیـگـر نیز ارتباط داشته باشند. در این شرایط مرد هوسران عیاش متمکن چـاره خـود را مـنـحـصـر مـى بـیـنـد کـه گـروهى از زنان را نزد خود گرد آورده حرمسرایى تشکیل دهد.
بـدیـهـى اسـت که اگر شرایط اخلاقى و اجتماعى ، عفاف و تقوا را بر زن لازم نشمارد و زن رایـگـان و آسـان خـود را در اخـتـیار هر مردى قرار دهد و مردان بتوانند هر لحظه با هر زنـى هـوسرانى کنند و وسیله هوسرانى همه جا و هر وقت و در هر شرایطى فراهم باشد، هـرگـز ایـن گـونـه مـردان زحـمـت تـشـکـیـل حـرمـسـراهـایـى عـریـض و طویل با هزینه هنگفت و تشکیلات وسیع به خود نمى دهند.
عامل دیگر، نبودن عدالت اجتماعى است . هنگامیکه عدالت اجتماعى برقرار نباشد، یکى غرق دریا دریا نعمت و دیگرى گرفتار کشتى کشتى فقر و افلاس و بیچارگى باشد، گروه زیـادى از مـردان از تشکیل عائله و داشتن همسر محروم مى مانند و عدد زنان مجرد افزایش مى یابد و زمینه براى حرمسراسازى فراهم مى گردد.
اگـر عـدالت اجـتـمـاعـى بـرقـرار و وسـیـله تشکیل عائله و انتخاب همسر براى همه فراهم بـاشـد، قـهـرا هر زنى به مرد معینى اختصاص پیدا مى کند و زمینه عیاشى و هوسرانى و حرمسراسازى منتفى مى گردد.
مگر عده زنان چقدر از مردان زیادتر است که با وجود اینکه همه مردان بالغ از داشتن همسر بـرخـوردار بـاشـنـد بـاز هـم بـراى هـر مردى و لااقل براى هر مرد متمکن و پولدارى امکان تشکیل حرمسرا باقى بماند؟
عـادت تـاریـخ ایـن اسـت که سرگذشت حرمسراهاى دربارهاى خلفا و سلاطین را نشان دهد، عیشها و عشرتهاى آنها را مو به مو شرح دهد اما از توضیح و تشریح محرومیتها و ناکامیها و حـسـرتـهـا و آرزو و به گور رفتنهاى آنانکه در پاى قصر آنها جان داده اند و شرایط اجـتـماعى به آنها اجازه انتخاب همسر نمى داده است سکوت نماید. ده ها و صدها زنانیکه در حرمسراها بسر مى برده اند در واقع حق طبیعى یک عده محروم و بیچاره بوده اند که تا آخر عمر مجرد زیسته اند.
مـسـلمـا اگـر ایـن دو عـامـل معدوم گردد، یعنى عفاف و تقوا براى زن امر لازم شمرده شود و کـامـیـابـى جـنـسـى جز در کادر ازدواج (اعم از دائم یا موقت ) ناممکن گردد و از طرف دیگر نـاهـمـواریـهـاى اقتصادى ، اجتماعى از میان برود و براى همه افراد بالغ امکان استفاده از طـبـیـعـى تـریـن حـق بـشـرى یـعـنـى حـق تـاءهـل فـراهـم گـردد تشکیل حرمسرا امرى محال و ممتنع خواهد بود.
یـک نـگـاه مـخـتـصر به تاریخ نشان مى دهد که قانون ازدواج موقت کوچکترین تاءثیر در تـشـکـیـل حـرمـسـرا نـداشته است . خلفاى عباسى و سلاطین عثمانى که بیش از همه به این عـنـوان شـهرت دارند هیچ کدام پیرو مذهب شیعه نبوده اند که از قانون ازدواج موقت استفاده کرده باشند.
سلاطین شیعه مذهب با آنکه مى توانسته اند این قانون را بهانه کار قرار دهند هرگز به پـایـه خـلفـاى عـبـاسـى و سـلاطـیـن عثمانى نرسیده اند. این خود مى رساند که این ماجرا معلول اوضاع خاص اجتماعى دیگر است .
آیا تشریع ازدواج موقت براى تاءمین هوسرانى است ؟
امـا بـخـش دوم . در هر چیزى اگر بشود تردید کرد در این جهت نمى توان تردید کرد که ادیـان آسـمـانى عموما بر ضد هوسرانى و هواپرستى قیام کرده اند، تا آنجا که در میان پـیـروان غـالب ادیـان تـرک هـوسـرانـى و هـواپـرسـتـى بـصـورت تحمل ریاضتهاى شاقه در آمده است .
یکى از اصول واضح و مسلم اسلام مبارزه با هواپرستى است . قرآن کریم هواپرستى را در ردیف بت پرستى قرار داده است . در اسلام آدم (ذواق ) یعنى کسى که هدفش این است کـه زنـان گـونـاگـون را مـورد کـامـجویى و (چشش ) قرار دهد ملعون و مبغوض خداوند مـعـرفـى شـده اسـت . مـا آنـجـا که راجع به طلاق بحث مى کنیم مدارک اسلامى این مطلب را نقل خواهیم کرد.
امتیاز اسلام از برخى شرایع دیگر به این است که ریاضت و رهبانیت را مردود مى شمارد، نـه ایـنـکـه هواپرستى را جایز و مباح مى داند. از نظر اسلام تمام غرایز (اعم از جنسى و غـیره ) باید در حدود اقتضاء و احتیاج طبیعت اشباع و ارضاء گردد. اما اسلام اجازه نمى دهد کـه انـسـان آتـش غـرایـز را دامـن بـزنـد و آنـهـا را بـه شکل یک عطش پایان ناپذیر روحى در آورد. از این رو اگر چیزى رنگ هواپرستى یا ظلم و بى عدالتى به خود بگیرد، کافى است که بدانیم مطابق منظور اسلام نیست .
جـاى تـردیـد نـیـسـت کـه هـدف مـقـنـن قـانون ازدواج موقت این نبوده است که وسیله عیاشى و حـرمـسـراسـازى براى مردم هواپرست و وسیله بدبختى و دربدرى براى یک زن و یک عده کودک فراهم سازد.
تـشـویـق و تـرغیب فراوانى که از طرف ائمه دین به امر ازدواج موقت شده است ، فلسفه خاصى دارد که عن قریب توضیح خواهم داد.
حرمسرا در دنیاى امروز
اکـنـون بـبـینیم دنیاى امروز با تشکیل حرمسرا چه کرده است ؟ دنیاى امروز رسم حرمسرا را مـنـسـوخ کـرده اسـت . دنـیـاى امـروز حـرمـسـرادارى را کـارى نـاپـسـنـد مـى دانـد و عـامـل وجـود آن را از مـیـان بـرده اسـت . امـا کـدام عـامـل ؟ آیـا عامل ناهمواریهاى اجتماعى را از میان برده است ؟
خـیـر، کـار دیـگـرى کـرده اسـت ، بـا عـامـل اول یـعـنـى عـفـاف و تـقواى زن مبارزه کرده ، و بزرگترین خدمت را از این راه به جنس مرد انـجـام داده اسـت . تـقـوا و عفاف زن به همان نسبت که به زن ارزش مى دهد و او را عزیز و گرانیها مى کند براى مرد مانع شمرده مى شود.
دنـیـاى امـروز کـارى کـرده اسـت کـه مـرد عـیـاش ایـن قـرن نـیـازى بـه تـشـکیل حرمسرا با آن همه خرج و زحمت ندارد. براى مرد این قرن از برکت تمدن غرب همه جـا حـرمـسـراسـت . مـرد ایـن قـرن بـراى خـود لازم نمى داند که به اندازه هارون الرشید و فـضـل بـن یـحـیـى بـرمـکـى پـول و قـدرت داشته باشد تا به اندازه آنها جنس زن را در نوعهاى مختلف و رنگهاى مختلف مورد بهره بردارى قرار دهد.
بـراى مـرد ایـن قـرن داشتن یک اتومبیل سوارى و ماهى دو سه هزار تومان درآمد کافى است تا آنچنان وسیله عیاشى و بهره بردارى از جنس زن را فراهم کند که هارون الرشید هم در خـواب نـدیـده اسـت . هـتـلهـا و رسـتـورانـهـا و کافه ها از پیش تر آمادگى خود را به جاى حرمسرا براى مرد این قرن اعلام کرده اند.
جـوان مانند عادل کوتوالى در این قرن با کمال صراحت ادعا مى کند که در آن واحد بیست و دو معشوقه در شکلها و قیافه هاى مختلف داشته است . چه از این بهتر براى مرد این قرن ! از بـرکـت تـمـدن غربى چیزى از حرمسرادارى جز مخارج هنگفت و زحمت دردسر از دست نداده است .
اگـر قـهـرمـان (هـزار و یـک شـب ) سـر از خـاک بردارد و امکانات وسیع عیش و عشرت و ارزانـى و رایـگـانـى زن امـروز را بـبـیـنـد، بـه هـیـچ وجـه حـاضـر بـه تـشـکـیـل حـرمـسـرا بـا آنهمه خرج و زحمت نخواهد شد و از مردم مغرب زمین که او را از زحمت حـرمـسـرادارى مـعـاف کـرده انـد تشکر خواهد کرد و بیدرنگ اعلام خواهد کرد تعدد زوجات و ازدواج مـوقـت مـلغى ، زیرا اینها براى مردان در برابر زنان تکلیف و مسؤ ولیت ایجاد مى کند.
اگـر بـپـرسید برنده این بازى دیروز و امروز معلوم شد، پس بازنده کیست ؟ متاءسفانه بـایـد بـگـویم آنکه هم دیروز و هم امروزى بازى را باخته است ، آن موجود خوش باور و ساده دلى است که به نام جنس زن معروف است .
منع خلیفه از ازدواج موقت
ازدواج موقت از مختصات فقه جعفرى است ، سایر رشته هاى فقهى اسلامى آن را مجاز نمى شـمـارنـد. مـن بـه هـیـچ وجه مایل نیستم وارد نزاع اسلام برانداز شیعه و سنى بشوم . در اینجا فقط اشاره مختصرى به تاریخچه این مساءله مى کنم .
مـسـلمـانـان اتـفـاق و اجـمـاع دارنـد کـه در صـدر اسـلام ازدواج مـوقـت مـجـاز بـوده اسـت و رسـول اکرم در برخى از سفرها که مسلمانان از همسران خود دور مى افتادند و در ناراحتى بـسر مى بردند به آنها اجازه ازدواج موقت مى داده است . و همچنین مورد اتفاق مسلمانان است کـه خلیفه دوم در زمان خلافت خود نکاح منقطع را تحریم کرد. خلیفه دوم در عبارت معروف و مـشـهـور خـود چـنین گفت : (دو چیز در زمان پیغمبر روا بود من امروز آن را ممنوع اعلام مى کنم و مرتکب آنها را مجازات مى نمایم : متعه زنها و و متعه حج ).
گـروهـى از اهل تسنن عقیده دارند که نکاح منقطع را پیغمبر اکرم خودش در اواخر عمر ممنوع کـرده بـود و مـنـع خـلیـفـه در واقـع اعلام ممنوعیت آن از طرف پیغمبر اکرم بوده است . ولى چنانکه مى دانیم عبارتى که از خود خلیفه رسیده است خلاف این مطلب را بیان مى کند.
توجیه صحیح این مطلب همان است که علامه کاشف الغطاء بیان کرده اند. خلیفه از آن جهت بـه خـود حـق داد ایـن مـوضـوع را قـدغـن کـنـد کـه تـصـور مـى کـرد ایـن مـسـاءله داخـل در حـوزه اختیارات ولى امر مسلمین است هر حاکم و ولى امرى مى تواند از اختیارات خود بحسب مقتضاى عصر و زمان در این گونه امور استفاده کند.
بـه عبارت دیگر، نهى خلیفه نهى سیاسى بود نه نهى شرعى و قانونى . طبق آنچه از تـاریخ استفاده مى شود، خلیفه در دوره زعامت ، نگرانى خود را از پراکنده شدن صحابه در اقـطـار کـشـور تـازه وسـعـت یـافـتـه اسـلامـى و اخـتـلاط بـا مـلل تـازه مـسـلمـان پـنـهان نمى کرد، تا زنده بود مانع پراکنده شدن آنها از مدینه بود، بـطـریـق اولى از امـتـزاج خـونـى آنـهـا بـا تـازه مـسـلمـانـان قـبـل از آنـکـه تـربـیـت اسـلامـى عمیقا در آنها اثر کند ناراضى بود و آن را خطرى براى نـسـل آیـنده به شمار مى آورد، و بدیهى است که این علت امر موقتى بیش نبود. و علت این که مسلمین آنوقت زیر بار این تحریم خلیفه رفتند این بود که فرمان خلیفه را به عنوان یـک مـصـلحـت سـیـاسى و موقتى تلقى کردند نه به عنوان یک قانون دائم . والا ممکن نبود خلیفه وقت بگوید پیغمبر چنان دستور داده است و من چنین دستور مى دهم و مردم هم سخن او را بپذیرند.
ولى بـعـدهـا در اثر جریانات بخصوصى (سیره ) خلفاى پیشین ، بالاخص دو خلیفه اول یـک بـرنـامـه ثـابـت تـلقـى شـد و کـار تـعـصـب ، بـه آنـجـا کـشـیـد کـه شـکـل یـک قـانـون اصـلى بـه خـود گـرفـت . لهـذا ایـرادى کـه در ایـنـجـا بـر بـرادران اهـل سنت ما وارد است بیش از آن است که بر خود خلیفه وارد است . خلیفه به عنوان یک نهى سـیـاسـى و مـوقت ـ نظیر تحریم تنباکو در قرن ما ـ نکاح منقطع را تحریم کرد. دیگران نمى بایست به آن شکل ابدیت بدهند.
بـدیـهـى اسـت کـه نـظـریه علامه کاشف الغطاء ناظر بدین نیست که آیا دخالت خلیفه از اصـل صـحـیح بود یا نبود؟ و هم ناظر بدین نیست که آیا مساءله ازدواج موقت جزء مسائلى است که ولى شرعى مسلمین مى تواند ولو براى مدت موقت قدغن کند یا نه ، بلکه صرفا نـاظـر بـدیـن جهت است که آنچه در آغاز صورت گرفت با این نام و این عنوان بود و به همین جهت مواجه با عکس العمل مخالف از طرف عموم مسلمین نگردید.
به هر حال نفوذ و شخصیت خلیفه و تعصب مردم در پیروى از سیرت و روش کشوردارى او سـبـب شـد کـه ایـن قـانـون در مـحـاق نـسـیـان و فـرامـوشـى قـرار گـیـرد و ایـن سـنـت که مکمل ازدواج دائم است و تعطیل آن ناراحتیها بوجود مى آورد براى همیشه متروک بماند.
اینجا بود که ائمه اطهار ـ که پاسداران دین مبین هستند ـ به خاطر اینکه این سنت اسلامى ، مـتـروک و فـرامـوش نـشـود آن را ترغیب و تشویق فراوان کردند. امام جعفر صادق (ع ) مى فرمود یکى از موضوعاتى که من هرگز در بیان آن تقیه نخواهم کرد موضوع متعه است .
و ایـنجا بود که یک مصلحت و حکمت ثانوى با حکمت اولى تشریع نکاح منقطع تواءم شد و آن کوشش در احیاء یک (سنت متروکه ) است . به نظر این بنده آنجا که ائمه اطهار مردان زن دار را از ایـن کـار مـنـع کـرده انـد بـه اعـتـبـار حکمت اولى این قانون است ، خواسته اند بـگـویـنـد ایـن قـانـون براى مردانى که احتیاجى ندارند وضع نشده است ، همچنان که امام کاظم علیه السلام به على بن یقطین فرمود:
تو را با نکاح متعه چه کار و حال آنکه خداوند تو را از آن بى نیاز کرده است ).
و به دیگرى فرمود:
(این کار براى کسى روا است که خداوند او را با داشتن همسرى از اینکار بى نیاز نکرده اسـت . و امـا کـسى که داراى همسر است ، فقط هنگامى مى تواند دست به این کار بزند که دسترسى به همسر خود نداشته باشد).
و امـا آنـجـا کـه عـمـوم افراد را ترغیب و تشویق کرده اند، به خاطر حکمت ثانوى آن یعنى (احـیـاء سنت متروکه ) بوده است . زیرا تنها ترغیب و تشویق نیازمندان براى احیاء این سنت متروکه کافى نبوده است .
این مطلب را به طور وضوح از اخبار و روایات شیعه مى توان استفاده کرد.
بـه هـر حـال آنـچـه مـسـلم اسـت ایـن اسـت کـه هـرگـز مـنـظـور و مـقـصـود قـانـون گـذار اول از وضع و تشریع این قانون و منظور ائمه اطهار از ترغیب و تشویق به آن این نبوده اسـت کـه وسـیـله هـوسـرانى و هواپرستى و حرمسراسازى براى حیوان صفتان و یا وسیله بیچارگى براى عده اى زنان اغفال شده و فرزندان بى سرپرست فراهم کنند.
حدیثى از على علیه السلام
آقاى مهدوى نویسنده (چهل پیشنهاد) در شماره ۸۷ مجله زن روز مى نویسد:
(در کـتـاب الاحـوال الشـخـصـیـه تـاءلیـف شـیـخ مـحـمـد ابـوزهـره از امـیـرالمـؤ مـنـیـن نقل شده است : لااعلم احدا تمتع و هو محصن الارجمته بالحجارة .
آقاى مهدوى این عبارت را این چنین ترجمه کرده اند:
(هـرگـاه بـدانـم شـخـص نـااهـلى متعه کرده است حد زناى محصن را بر او جارى ساخته و سنگسارش خواهم کرد).
اولا اگـر بـنـاسـت ما در مقابل گفتار امیرالمؤ منین علیه السلام تسلیم باشیم چرا این همه روایـاتـى کـه از آن حـضـرت در کـتـب شـیـعـه و غـیـر شـیعه در باب متعه روایت شده کنار بـگـذاریـم و بـه ایـن یـک روایـت کـه نـاقـل آن یـکـى از عـلمـاء اهل تسنن است و سند معلومى ندارد بچسبیم ؟
از سخنان بسیار پرارزش امیرالمؤ منین این است که :
(اگـر عـمـر سبقت نمى جست و متعه را تحریم نمى کرد، احدى جز افرادى که سرشتشان منحرف است زنا نمى کرد).
یـعـنـى اگـر مـتـعـه تحریم نشده بود هیچکس از نظر غریزه اجبار به زنا پیدا نمى کرد، تـنـهـا کـسـانـى مـرتـکـب ایـن عـمـل مـى شـدنـد کـه هـمـواره عمل خلاف قانون را بر عمل قانونى ترجیح مى دهند.
ثـانـیـا مـعـنـى عـبـارت بالا این است : (هرگاه بدانم شخص زن دارى متعه کرده است او را سنگسار مى کنم ). من نمى دانم چرا آقاى مهدوى کلمه (محصن ) را که به معنى مرد زن دار است (نااهل ) ترجمه کرده اند.
عـلیـهـذا مـقصود روایت این است که افراد زن دار حق ندارند نکاح منقطع کنند! و اگر مقصود این بود که هیچکس حق ندارد متعه بگیرد قید (و هو محصن ) لغو بود.
پس این روایت اگر اصلى داشته باشد آن نظر را تایید مى کند که مى گوید: (قانون مـتـعـه بـراى مـردمـان نیازمند به زن یعنى افراد مجرد یا افرادى که همسرانشان نزدشان نـیـسـتـنـد تـشـریـع شـده اسـت ). پـس ایـن روایـت دلیـل بـر جـواز ازدواج مـوقـت اسـت نه دلیل بر حرمت آن .
بخش سوم : زن و استقلال اجتماعى
استقلال در انتخاب سرنوشت
دخترک ، نگران و هراسان آمد نزد رسول اکرم :
ـ یا رسول اللّه ! از دست این پدر...
ـ ... مگر پدرت با تو چه کرده است ؟
ـ برادرزاده اى دارد و بدون آنکه قبلا نظر مرا بخواهد، مرا به عقد او در آورده است .
ـ حالا که او کرده است ، تو هم مخالفت نکن ، صحه بگذار و زن پسر عمویت باش .
ـ یا رسول الله ! من پسر عمویم را دوست ندارم . چگونه زن کسى بشوم که دوستش ندارم ؟
ـ اگـر او را دوسـت نـدارى ، هـیـچ . اخـتیار با خودت ، برو هر کس را خودت دوست دارى به شوهرى انتخاب کن .
- اتـفـاقـا او را خـیـلى دوسـت دارم و جـز او کـسـى دیگر را دوست ندارم و زن کسى غیر از او نـخـواهم شد. اما چون پدرم بدون آنکه نظر مرا بخواهد این کار را کرده است ، عمدا آمدم با شـما سؤ ال و جواب کنم تا از شما این جمله را بشنوم و به همه زنان اعلام کنم از این پس پـدران حـق نـدارند سرخود هر تصمیمى که مى خواهند بگیرند و دختران را به هر کس که دل خودشان مى خواهد شوهر دهند.
ایـن روایت را فقها مانند شهید ثانى در مسالک و صاحب جواهر در جواهرالکلام از طرق عامه نـقل کرده اند. در جاهلیت عرب ، مانند جاهلیت غیر عرب ، پدران خود را اختیاردار مطلق دختران و خـواهـران و احـیـانـا مادران خود مى دانستند و براى آنها در انتخاب شوهر، اراده و اختیارى قائل نبودند. تصمیم گرفتن حق مطلق پدر یا برادر و در نبودن آنها حق مطلق عمو بود.
کـار ایـن اخـتـیـاردارى بـه آنـجا کشیده بود که پدران به خود حق مى دادند دخترانى را که هـنوز از مادر متولد نشده اند پیش پیش به عقد مرد دیگرى در آورند که هر وقت متولد شد و بزرگ شد آن مرد حق داشته باشد آن دختر را براى خود ببرد.
شوهر دادن قبل از تولد
در آخـرین حجى که پیغمبر اکرم انجام داد، یک روز در حالى که سواره بود و تازیانه اى در دست داشت ، مردى سر راه بر آن حضرت گرفت و گفت :
شکایتى دارم .
بگو.
در سالها پیش در دوران جاهلیت ، من و طارق بن مرقع در یکى از جنگها شرکت کرده بودیم . طـارق وسـط کـار احـتـیـاج بـه نـیزه اى پیدا کرد. فریاد برآورد کیست که نیزه اى به من بـرسـانـد و پـاداش آن را از مـن بـگـیـرد؟ مـن جـلو رفـتم و گفتم چه پاداش مى دهى ؟ گفت قـول مـى دهـم اولیـن دخـتـرى کـه پـیـدا کـنـم بـراى تـو بـزرگ کـنـم . مـن قـبـول کـردم و نـیـزه خود را به او دادم . قضیه گذشت . سالها سپرى شد. اخیرا به فکر افـتـادم و اطلاع پیدا کردم او دختردار شده و دختر رسیده اى در خانه دارد. رفتم و قصه را بـه یـاد او آوردم و دیـن خـود را مـطـالبـه کردم . اما او دبه در آورده و زیر قولش زده مى خواهد مجددا از من مهر بگیرد. اکنون آمده ام پیش تو ببینم آیا حق با من است یا با او؟
ـ دختر در چه سنى است ؟
ـ دختر بزرگ شده . موى سپید هم در سرش پیدا شده .
ـ اگـر از مـن مـى پـرسـى ، حـق نـه بـا تـوسـت نـه بـا طـارق . بـرو دنبال کارت و دختر بیچاره را به حال خود بگذار.
مردک غرق حیرت شد. مدتى به پیغمبر خیره شد و نگاه کرد. در اندیشه فرو رفته بود کـه این چه جور قضاوتى است . مگر پدر اختیاردار دختر خود نیست ؟! چرا اگر مهر جدیدى هم به دختر بپردازم و او به میل و رضاى خود دخترش ‍ را تسلیم من کند، این کار نارواست ؟
پیغمبر از نگاههاى متحیرانه او به اندیشه مشوش او پى برد و فرمود:
مطمئن باش با این ترتیب که من گفتم نه تو گنهکار مى شوى و نه رفیقت طارق .
معاوضه دختران یا خواهران
نـکـاح (شغار) یکى دیگر از مظاهر اختیاردارى مطلق پدران نسبت به دختران بود. نکاح (شـغـار) یـعـنـى مـعاوضه کردن دختران . دو نفر که دو دختر رسیده در خانه داشتند با یـکـدیـگر معاوضه مى کردند به این ترتیب که هر یک از دو دختر مهر آن دیگر به شمار مى رفت و به پدر او تعلق مى گرفت . اسلام این رسم را نیز منسوخ کرد.
پیغمبر اکرم دخترش زهرا را در انتخاب شوهر آزاد مى گذارد
پیغمبر اکرم خود چند دختر شوهر داد. هرگز اراده و اختیار آنها را از آنها سلب نکرد. هنگامى کـه عـلى بـن ابى طالب علیه السلام براى خواستگارى زهرا مرضیه سلام الله علیها نزد پـیـغمبر اکرم رفت ، پیغمبر اکرم فرمود تاکنون چند نفر دیگر نیز به خواستگارى زهرا آمـده انـد و مـن شـخصا با زهرا در میان گذاشته ام . اما او به علامت نارضایى چهره خود را برگردانده است . اکنون خواستگارى تو را به اطلاع او مى رسانم .
پـیـغـمـبر رفت نزد زهرا و مطلب را با دختر عزیزش در میان گذاشت . ولى زهرا برخلاف نـوبـتـهاى دیگر چهره خود را برنگرداند، با سکوت خود رضایت خود را فهماند. پیغمبر اکرم تکبیر گویان از نزد زهرا بیرون آمد.
نهضت اسلامى زن ، سفید بود
اسـلام بـزرگترین خدمتها را نسبت به جنس زن انجام داد. خدمت اسلام به زن تنها در ناحیه سـلب اخـتـیـاردارى مـطـلق پـدران نـبـود. بـه طـور کـلى بـه او حـریـت داد، شـخـصـیـت داد، استقلال فکر و نظر داد، حقوق طبیعى او را به رسمیت شناخت . اما گامى که اسلام در طریق حـقـوق زن بـرداشـت بـا آنـچـه در مغرب زمین مى گذرد و دیگران از آنها تقلید مى کنند دو تفاوت اساسى دارد:
اول در ناحیه روانشناسى زن و مرد. اسلام در این زمینه اعجاز کرده است . ما در ضمن مقالات آینده در این باره بحث خواهیم کرد و نمونه ها از آن به دست خواهیم داد.
تـفـاوت دوم در این است که اسلام در عین آنکه زنان را به حقوق انسانیشان آشنا کرد و به آنـهـا شـخـصیت و حریت و استقلال داد هرگز آنها را به تمرد و عصیان و طغیان و بدبینى نسبت به جنس مرد وادار نکرد.
نـهـضـت اسلامى زن ، سفید بود، نه سیاه و نه قرمز و نه کبود و نه بنفش . احترام پدران را نـزد دخـتـران ، و احـتـرام شـوهـران را نـزد زنـان از مـیـان نـبـرد، اسـاس خـانـواده هـا را مـتـزلزل نـکـرد. زنـان را بـه شوهردارى و مادرى و تربیت فرزندان بدبین نکرد. براى مردان مجرد و شکارچى اجتماع که دنبال شکار مفت مى گردند وسیله درست نکرد. زنان را از آغـوش پـاک شـوهـران و دخـتـران را از دامـن پـرم هـر پـدران و مـادران تـحویل صاحبان پست ادارى و پول داران نداد. کارى نکرد که از آن سوى اقیانوسها ناله بـه آسـمان بلند شود که اى واى کانون مقدس خانواده متلاشى شد، اطمینان پدرى از میان رفـت ، بـا ایـن هـمـه فـسـاد چـه کـنـیـم ؟ بـا این همه بچه کشى و سقط جنین چه کنیم ؟ با چهل درصد نوزاد زنا چه کنیم ؟ نوزادانى که پدران آنها معلوم نیست و مادران آنها چون آنها در خـانـه پـدرى مـهـربان به دنیا نیاورده اند علاقه اى به آنها ندارند و همین که آنها را به یک مؤ سسه اجتماعى تحویل مى دهند هیچوقت به سراغ آنها نمى آیند.
در کـشـور مـا نـیـازمندى به نهضت زن است اما نهضت سفید اسلامى ، نه نهضت سیاه و تیره اروپـایـى ، نهضتى که دست جوانان شهوت پرست از شرکت و دخالت در آن کوتاه باشد نـهـضـتـى که به راستى از تعلیمات عالیه اسلامى سرچشمه بگیرد، نه اینکه به نام تغییر قانون مدنى ، قوانین مسلم اسلامى دستخوش هوا و هوس قرار گیرد، نهضتى که در درجه اول به یک بررسى عمیق و منطقى بپردازد تا روشن کند در اجتماعاتى که نام اسلام بر خود نهاده اند چه اندازه تعلیمات اسلامى اجرا مى گردد.
اگـر بـه یـارى خـدا تـوفـیـق ادامـه ایـن مـقـالات هـمـراه بـاشـد پـس از آنـکـه در هـمـه مـسـائل لازم بـحـث خـود را بـه پایان رساندیم کارنامه نهضت اسلامى زن را منتشر خواهیم کـرد. آن وقـت زن ایـرانى خواهد دید مى تواند نهضتى به پا کند که هم نو و دنیاپسند و مـنـطـقـى باشد و هم از فلسفه مستقل چهارده قرنى خودش سرچشمه گرفته باشد، بدون اینکه دست دریوزگى به طرف دنیاى غرب دراز کرده باشد.
مساءله اجازه پدر
مـسـاءله اى کـه از نـظـر ولایـت پـدران بـر دخـتـران مـطـرح اسـت ایـن اسـت کـه آیـا در عـقد دوشیزگان ـ که براى اولین بار شوهر مى کنند ـ اجازه پدر نیز شرط است یا نه ؟
از نظر اسلام چند چیز مسلم است :
پـسـر و دخـتـر هـر دو از نظر اقتصادى استقلال دارند. هر یک از دختر و پسر اگر بالغ و عـاقـل باشند و به علاوه رشید باشند یعنى از نظر اجتماعى آن اندازه رشد فکرى داشته بـاشـند که بتوانند شخصا مال خود را حفظ و نگهدارى کنند ثروت آنها را باید در اختیار خـودشـان قـرار داد. پـدر یـا مـادر یـا شوهر یا برادر و یا کس دیگر حق نظارت و دخالت ندارد.
مـطـلب مـسـلم دیگر مربوط به امر ازدواج است . پسران اگر به سن بلوغ برسند و واجد عـقـل و رشـد بـاشند خود اختیاردار خود هستند و کسى حق دخالت ندارد اما دختران : دختر اگر یک بار شوهر کرده است و اکنون بیوه است قطعا از لحاظ این که کسى حق دخالت در کار او نـدارد مانند پسر است ، و اگر دوشیزه است و اولین بار است که مى خواهد با مردى پیمان زناشویى ببندد چطور؟
در ایـنـکـه پـدر اخـتـیـاردار مـطـلق او نـیـسـت و نـمـى تـوانـد بـدون مـیـل و رضـاى او، او را بـه هـر کـس کـه دلش مـى خواهد شوهر بدهد حرفى نیست . چنانکه دیـدیـم پـیـغـمـبـر اکـرم صـریحا در جواب دخترى که پدرش بدون اطلاع و نظر او، او را شـوهـر داده بود فرمود اگر مایل نیستى مى توانى با دیگرى ازدواج کنى . اختلافى که مـیـان فـقـها هست در این جهت است که آیا دوشیزگان حق ندارند بدون آنکه موافقت پدران را جلب کنند ازدواج کنند و یا موافقت پدران به هیچ وجه شرط صحت ازدواج آنها نیست ؟
البـتـه یـک مـطـلب دیـگـر نـیـز مسلم و قطعى است که اگر پدران بدون جهت از موافقت با ازدواج دخـتـران خود امتناع کنند حق آنها ساقط مى شود و دختران در این صورت ـ به اتفاق همه فقهاى اسلام ـ در انتخاب شوهر آزادى مطلق دارند.
راجع به اینکه آیا موافقت پدر شرط است یا نه ؟ چنانکه گفتیم میان فقهاء اختلاف است و شـاید اکثریت فقها خصوصا فقهاى متاءخر موافقت پدر را شرط نمى دانند ولى عده اى هم آن را شـرط مـى دانـنـد. قـانـون مـدنـى مـا از دسته دوم ـ که فتواى آنها مطابق احتیاط است ـ پیروى کرده است .
چـون مـطلب یک مساءله مسلم اسلامى نیست از نظر اسلامى درباره آن بحث نمى کنیم ولى از نـظـر اجـتماعى لازم مى دانم در این باره بحث کنم . بعلاوه نظر شخصى خودم این است که قانون مدنى از این جهت راه صوابى رفته است .
مرد بنده شهوت است و زن اسیر محبت
فـلسـفـه ایـنـکـه دوشـیزگان لازم است ـ یا لااقل خوب است ـ بدون موافقت پدران با مردى ازدواج نـکـنـنـد، نـاشـى از ایـن نیست که دختر قاصر شناخته شده و از لحاظ رشد اجتماعى کمتر از مرد به حساب آمده است اگر به این جهت بود، چه فرقى است میان بیوه و دوشیزه کـه بـیـوه شـانـزده سـاله نـیـازى بـه مـوافـقـت پـدر نـدارد و دوشیزه هیجده ساله طبق این قـول نـیـاز دارد. به علاوه ، اگر دختر از نظر اسلام در اداره کار خودش قاصر است ، چرا اسـلام بـه دخـتـر بـالغ رشید استقلال اقتصادى داده است و معاملات چند صد میلیونى او را صحیح و مستغنى از موافقت پدر یا برادر یا شوهر مى داند؟ این مطلب فلسفه دیگرى دارد که گذشته از جنبه ادله فقهى ، از این فلسفه نمى توان چشم پوشید و به نویسندگان قانون مدنى باید آفرین گفت :
ایـن مـطـلب بـه قـصـور و عـدم رشـد عـقـلى و فـکرى زن مربوط نیست . به گوشه اى از روانشناسى زن و مرد مربوط است . مربوط است به حس شکارچى گرى مرد از یک طرف و به خوش باورى زن نسبت به وفا و صداقت مرد از طرف دیگر.
مـرد بـنده شهوت است و زن اسیر محبت . آنچه مرد را مى لغزاند و از پا در مى آورد شهوت اسـت و زن بـه اعـتـراف روانـشـنـاسـان صـبـر و اسـتـقـامـتـش در مقابل شهوت از مرد بیشتر است . اما آن چیزى که زن را از پا در مى آورد و اسیر مى کند این است که نغمه محبت و صفا و وفا و عشق از دهان مردى بشنود. خوش باورى زن در همین جاست . زن مـادامـى کـه دوشـیزه است و هنوز صابون مردان به جامه اش نخورده است ، زمزمه هاى محبت مردان را به سهولت باور مى کند.
نمى دانم نظریات پرفسور ریک ، روانشناس آمریکایى را تحت عنوان : (دنیا براى مرد و زن یک جور نیست ) در شماره ۹۰ مجله زن روز خواندید یا نخواندید؟ او مى گوید:
(بـهـتـریـن جـمـله اى که یک مرد مى تواند به زنى بگوید، اصطلاح (عزیزم ، تو را دوست دارم ) است ).
هم او مى گوید:
(خـوشـبـخـتـى بـراى یـک زن یـعـنـى بدست آوردن قلب یک مرد و نگهدارى او براى تمام عمر.)
رسـول اکـرم صـلى الله عـلیه و آله ، آن روانشناس خدایى ، این حقیقت را چهارده قرن پیش به وضوح بیان کرده است . مى فرماید:
(سـخـن مـرد بـه زن : (تـو را دوسـت دارم ) هـرگـز از دل زن بیرون نمى رود.)
مـردان شـکـارچى از این احساس زن همواره استفاده مى کنند. دام (عزیزم از عشق تو مى میرم ) براى شکار دخترانى که درباره مردان تجربه اى ندارند بهترین دامهاست .
در ایـن روزهـا داسـتان زنى به نام افسر که مى خواست خودکشى کند و مردى به نام جواد کـه او را اغـفـال کـرده بـود سـر زبـانـهـا بـود و کـارشـان بـدادسـرا کشید. آن مرد براى اغـفـال افـسـر از فـرمـول فـوق اسـتـفـاده مـى کـنـد و افـسـر طـبـق نقل مجله زن روز چنین مى گوید:
(اگـر چـه با او حرف نمى زدم اما دلم مى خواست هر روز و هر ساعت او را بینیم . عاشقش نـشـده بـودم امـا بـه عـشـقـى کـه ابراز مى داشت نیاز روحى داشتم . همه زنها همین طورند، قـبـل از آنکه عشق را دوست داشته باشند عاشق را دوست دارند و همیشه براى دختران و زنان پس از پیدا شدن عاشق ، عشق به وجود مى آید. من نیز از این قاعده مستثنى نبودم .)
تـازه ایـن یـک زن بـیـوه و تـجـربـه دیـده اسـت . واى بـه حال دختران ناآزموده !
ایـنـجـاسـت کـه لازم است دختر مرد ناآزموده ، با پدرش ـ که از احساسات مردان بهتر آگاه است و پدران جز در شرایط استثنایى براى دختران خیر و سعادت مى خواهند ـ مشورت کند و لزوما موافقت او را جلب کند.
در اینجا قانون به هیچ وجه زن را تحقیر نکرده است ، بلکه دست حمایت خود را روى شانه او گـذاشته است . اگر پسران ادعا کنند که چرا قانون ما را ملزوم به جلب موافقت پدران یـا مـادران نـکـرده اسـت ، آنـقـدر دور از مـنـطـق نیست که کسى به نام دختران به لزوم جلب موافقت پدران اعتراض کند.
مـن تـعـجـب مـى کـنـم از کـسـانـى کـه هـر روز بـا داسـتـانـهـایـى از قـبـیـل داسـتان بیوک و زهره و عادل و نسرین مواجه هستند و مى بینند و مى شنوند و باز هم دختران را به تمرد و بى اعتنایى نسبت به اولیایشان توصیه مى کنند.
این کارها از نظر من نوعى تبانى است میان افرادى که مدعى دلسوزى نسبت به زن هستند و مـیـان صـیـادان و شـکـارچـیـان زن در عـصـر امـروز، ایـنـهـا براى آنها طعمه درست مى کنند، تیرآورى مى نمایند و شکارها را به سوى آنها رم مى دهند.
نویسنده (چهل پیشنهاد) در شماره ۸۸ مجله زن روز مى گوید:
(مـاده ۱۰۴۳ مـخـالف و نـاقـض هـمـه مـواد قانونى مربوط به بلوغ و رشد است ، و نیز مخالف اصل آزادى انسانها و منشور ملل متحد است ...)
مثل اینکه نویسنده چنین تصور کرده است که مفاد ماده مزبور این است که پدران حق دارند از پـیـش خـود دخـتـران را به هر کس که بخواهند شوهر دهند یا حق دارند بى جهت مانع ازدواج دختران خود بشوند.
اگر اختیار ازدواج بدست خود دختران باشد و موافقت پدر را شرط صحت ازدواج بدانیم آن هـم بـه شـرط ایـنـکـه پـدر سـوء نیت یا کج سلیقگى خاصى که مانع ازدواج دختر بشود نـداشـتـه بـاشـد چـه عـیـبـى دارد و چـه مـنـافـاتـى بـا اصـل آزادى انـسـانها دارد؟ این یک احتیاط و مراقبتى است که قانون براى حفظ زن تجربه نکرده کرده است و ناشى از نوعى سوء ظن به طبیعت مرد است .
نویسنده مزبور مى گوید:
(قـانـونـگـذار مـا دخـتـر را در سن سیزده سالگى ، پیش از آنکه رشد فکرى پیدا کند و اصـولا مـعـنـى ازدواج و هـمـسـر بـودن و هـمسر داشتن را به درستى درک کند صالح براى ازدواج مـى دانـد و اجـازه مـى دهـد یـک چـنین موجودى که هنوز براى خرید و فروش چند کیلو سبزى صلاحیت ندارد ازدواج کند و براى خودش شریک زندگى مادام العمر انتخاب نماید. امـا بـه دخـتـرى که بیست و پنج یا چهل سال دارد و درس خوانده و دانشگاه دیده است و به مقام عالى از دانش ‍ رسیده است اجازه نمى دهد بدون اجازه و تصویب پدر یا جد پدرى عوام و بى سواد خود ازدواج کند...)
اولا از کـجـاى قـانـون اسـتـفـاده مـى شود که دختر سیزده ساله مى تواند بدون اجازه پدر ازدواج کند و دختر بیست و پنج یا چهل ساله دانشگاه دیده نمى تواند؟ ثانیا شرطیت اجازه پـدر در حـدودى اسـت که از عاطفه پدرى و درک احساسات مرد نسبت به زنان سرچشمه مى گیرد و اگر شکل مانع تراشى به خود بگیرد اعتبار ندارد.
ثالثا گمان نمى کنم یک نفر قاضى تاکنون پیدا شده باشد و مدعى شده باشد که از نظر قانون مدنى رشد عقلى و فکرى در ازدواج شرط نیست و یک دختر سیزده ساله که به قول نویسنده معنى ازدواج و انتخاب همسر را نمى فهمد مى تواند ازدواج کند. قانون مدنى در مـاده ۲۱۱ چـنـیـن مـى گـویـد: (بـراى ایـنـکـه مـتـعـامـلیـن اهل محسوب شوند باید بالغ و عاقل و رشید باشند). هر چند در این جمله کلمه (متعاملین ) به کار رفته و باب نکاح باب معامله نیست ، اما چون دنباله یک عنوان کلى است ، (عقود، معاملات و الزامات ) که از ماده ۱۸۱ آغاز مى شود کارشناسان قانون مدنى ماده ۲۱۱ را به عنوان (اهلیت عام ) تلقى کرده اند که در همه عقود لازم است .
در تـمـام قـبـاله هـاى قـدیـم نـام مـرد را پـس از (البـالغ العـاقـل الرشـیـد) و نـام زن را پـس از (البـالغـه العاقله الرشیده ) ذکر مى کردند. چـگـونـه مـمـکـن اسـت نـویـسـنـدگـان قـانـون مـدنـى از ایـن نـکـتـه غافل مانده باشند؟!
نـویسندگان قانون مدنى باور نمى کرده اند که کار انحطاط فکرى به اینجا بکشد که بـا آنـکـه اهـلیت عام را ذکر کرده اند لازم باشد که مجددا ماده اى در باب نکاح به بلوغ و عقل و رشد اختصاص دهند. یکى از شارحین قانون مدنى (آقاى دکتر سید على شایگان ) ماده ۱۰۶۴ را کـه مـى گـویـد: (عـاقـد بـایـد بـالغ و عـاقـل و قـاصـد باشد) به خیال اینکه مربوط به زوجین است و اهلیت آنها را براى نکاح بـیـان مى کند و شرط رشد را ذکر نکرده است ، با ماده ۲۱۱ که اهلیت عام را ذکر کرده است منافى دانسته و سپس در مقام توجیه برآمده است ، در صورتى که ماده ۱۰۶۴ مربوط به عاقد است و لازم نیست عاقد رشید باشد.
آنـچـه در ایـن مورد قابل اعتراض است عمل مردم ایرانى است ، نه قانون مدنى و نه قانون اسلام . در میان مردم ما غالب پدران هنوز مانند دوران جاهلیت ، خود را اختیاردار مطلق مى دانند و اظهارنظر دختر را در امر انتخاب همسر و شریک زندگى و پدر فرزندان آینده اش ، بى حیایى و خارج از نزاکت مى دانند و به رشد فکرى دختر ـ که لزوم آن از مسلمات اسلام است ـ تـوجـهـى نـمـى کـنـنـد. چـه بـسـیـار اسـت عـقـدهـایـى کـه قـبـل از رشـد دخـتـران صـورت مـى گـیـرد و شـرعـا باطل و بلااثر است .
عاقدها از رشد دختر تحقیق و جستجو نمى کنند. بلوغ دختر را کافى مى دانند، در صورتى کـه مـى دانـیم چه داستانهایى از علماى بزرگ در زمینه آزمایش رشد عقلى و فکرى دختران در دسـت است . بعضى از علماء رشد دینى دختر را شرط مى دانسته اند. تنها به عقد بستن دخـتـرى تـن مـى دادنـد کـه در اصـول دیـن بـتـوانـد اسـتدلال کند و متاسفانه غالب اولیاء اطفال و عاقدها این مراعاتها را نمى کنند.
امـا مـثل اینکه بنا نیست عمل این مردم انتقاد شود، باید همه کاسه ها و کوزه ها را سر قانون مـدنـى شـکـسـت و افـکـار مردم را متوجه معایب قانون مدنى ـ که زائیده قوانین اسلامى است ـ کرد.
ایـرادى کـه بـه نـظر من بر قانون مدنى وارد است مربوط بماده ۱۰۴۲ است . این ماده مى گوید:
(بـعـد از رسـیـدن بـه پـانـزده سـال تمام نیز اناث نمى توانند مادام که به سن هیجده سال تمام نرسیده اند بدون اجازه ولى خود شوهر کنند).
طـبـق ایـن مـاده دخـتـر میان پانزده و هجده (هر چند بیوه باشد) بدون اجازه ولى نمى تواند شـوهـر کـنـد. در صـورتى که نه از نظر فقه شیعه و نه از نظر اعتبار عقلى اگر زنى واجـد شـرایـط بـلوغ و رشـد باشد و یک بار هم شوهر کرده است لزومى ندارد که موافقت پدر را جلب کند.
بخش چهارم : اسلام و تجدد زندگى
مقتضیات زمان
ایـنـجـانـب در مـقـدمـه کتاب انسان و سرنوشت که مساءله عظمت و انحطاط مسلمین را بررسى کـرده ام تـحـقـیـق در عـلل انـحـطـاط مـسـلمـیـن را در سـه بـخـش قـابـل بـررسـى دانـسـتـه ایـم : بـخـش اسـلام ، بـخـش مـسـلمـیـن ، بـخـش عوامل بیگانه .
در آن مـقـدمـه ، یـکى از موضوعات بیست و هفتگانه اى که بررسى و تحقیق در آنها را لازم شـمـرده ام هـمین موضوع است وعده داده ام که رساله اى تحت عنوان (اسلام و مقتضیات زمان ) در این زمینه منتشر کنم و البته یادداشتهاى زیادى قبلا براى آن تهیه کرده ام .
در ایـن سـلسـله مـقـالات نـمـى تـوان تـمام مطالبى که باید بصورت یک رساله در آید، گـنـجـانید، ولى تا آنجا که اجمالا ذهن خوانندگان محترم این مقالات را درباره این موضوع روشن کنم توضیح خواهم داد.
مـوضـوع (مـذهـب و پـیـشـرفـت ) از مـوضـاعـاتى که بیشتر و پیشتر از آن که براى ما مسلمانان مطرح باشد، براى پیروان سایر مذاهب مطرح بوده است . بسیارى از روشنفکران جهان فقط از آن جهت مذهب را ترک کرده اند که فکر مى کرده اند میان مذهب و تجدد زندگى نـاسـازگـاریـسـت ؛ فـکـر مى کرده اند لازمه دیندارى توقف و سکون و مبارزه با تحرک و تـحـول اسـت ، و بـه عـبـارت دیـگـر خـاصـیـت مـذهـب را ثـبـات و یـکـنواختى و حفظ شکلها و صورتهاى موجود مى دانسته اند.
نـهـرو نـخست وزیر فقید هند عقاید ضد مذهبى داشته است و به هیچ دین و مذهبى معتقد نبوده اسـت . از گـفـتـه هـاى وى چنین برمى آید که چیزى که وى را از مذهب متنفر کرده است ، جنبه (دگم ) و یکنواختى مذهب است .
نهرو در اواخر عمر در وجود خودش و در جهان یک خلاء احساس مى کند معتقد مى شود این خلاء را جـز نـیـروى مـعـنـوى نـمـى تـوانـد پـر کـنـد. در عـیـن حـال از نزدیک شدن به مذهب به خاطر همان حالت جمود و یکنواختى که فکر مى کند در هر مذهبى هست وحشت مى کند.
یـک روزنـامـه نـگـار هـنـدى بـه نـام کـارانـجـیـا در اواخـر عـمـر نـهـرو بـا وى مـصاحبه اى بـعـمـل آورده اسـت (بـفـارسـى چـاپ شـده اسـت ) و ظـاهرا آخرین اظهار نظرى است که نهرو درباره مسائل کلى جهانى کرده است .
کـارانـجـیـا آنـجـا کـه راجـع بـه گـانـدى بـا وى مـذاکـره مـى کـنـد مـى گوید: بعضى از روشـنـفـکـران و عـنـاصـر مـتـرقـى عـقـیده دارند که گاندى جى با راه حلهاى احساساتى و روشـهـاى مـعـنـوى و روحـانـى خـود اعـتـقـادات ابـتـدائى شـمـا را بـه سـوسـیـالیسم علمى متزلزل و ضعیف ساخت .
نـهـرو ضـمن جوابى که مى دهد مى گوید: استفاده از روشهاى معنوى و روحانى نیز لازم و خـوب است . من همیشه در این مورد با گاندى جى هم عقیده بودم و چه بسا که امروز استفاده از این وسائل را لازمتر مى شمارم زیرا امروز در برابر خلاء معنوى تمدن جدیدى که رواج مى پذیرد بیش از دیروز باید پاسخهاى معنوى و روحانى بیابیم .
کـارانـجیا سپس راجع به مارکسیسم از وى سوالاتى مى کند و نهرو برخى نارسائى هاى مـارکـسـیـسم را گوشزد مى کند و دوباره همان راه حلهاى روحى را طرح مى کند. در این وقت کارانجیا به وى مى گوید:
آقاى نهرو! آیا اظهارات شما که اکنون از مفاهیم راه حلهاى اخلاقى و روحى سخن مى گوئید مـیـان جـنـابـعالى با جواهر لعل دیروز (یعنى خود نهرو در زمان جوانى ) تفاوتى بوجود نـمـى آورد؟ آنـچـه شـمـا مـى گوئید این تصور را ایجاد مى کند که آقاى نهرو در شامگاه عمرش در جستجوى خداوند بر آمده است .
نهرو مى گوید آرى ، من تغییر یافته ام ، تاکید من بر روى موازین و راه حلهاى اخلاقى و روحـى بدون توجه و نادانسته نیست ... سپس خود وى مى گوید: (اکنون این مساءله پیش مـى آید که چگونه مى توان اخلاق و روحیات را به سطح عالیترى بالا برد؟ و این طور جـواب مـى دهـد: بـدیـهى است براى این منظور مذهب وجود دارد، اما متاءسفانه مذهب به شکلى کـوتـه نـظـرانـه و بـه صـورت پـیـروى از دسـتـورات خـشـک و غـالبى و انجام بعضى تـشـریـفات معین پایین آمده است . شکل ظاهرى و صدف خارجى آن باقى مانده است در حالى که روح و مفهوم واقعى آن از میان رفته است .
اسلام و مقتضیات زمان
در میان ادیان و مذاهب هیچ دین و مذهبى مانند اسلام در شئون زندگى مردم مداخله نکرده است . اسـلام در مـقـررات خود به یک سلسله عبادات و اذکار و اوراد و یک رشته اندرزهاى اخلاقى اکـتـفا نکرده است ، همان طورى که روابط بندگان با خدا را بیان کرده است خطوط اصلى روابـط انـسـانـهـا و حقوق و وظایف افراد را نسبت به یکدیگر نیز در شکلهاى گوناگون بـیـان کـرده اسـت . قـهـرا پـرسش انطباق با زمان درباره اسلام که چنین دینى است بیشتر مورد پیدا مى کند.
خصلت انطباق اسلام با زمان از نظر خارجیان
اتـفـاقـا بـسـیارى از دانشمندان و نویسندگان خارجى ، اسلام را از نظر قوانین اجتماعى و مـدنـى مـورد مـطالعه قرار داده اند و قوانین اسلامى را به عنوان یک سلسله قوانین مترقى سـتـایـش کـرده و خـاصـیـت زنـده و جـاویـد بودن این دین و قابلیت انطباق قوانین آن را با پیشرفتهاى زمان مورد توجه و تمجید قرار داده اند.
برنارد شاو نویسنده معروف و آزاد فکر انگلیسى گفته است :
(من همیشه نسبت به دین محمد به واسطه خاصیت زنده بودن عجیبش نهایت احترام را داشته ام . به نظر من اسلام تنها مذهبى است که استعداد توافق و تسلط بر حالات گوناگون و صور متغیر زندگى و مواجهه با قرون مختلف را دارد.
چـنـیـن پـیـش بـیـنـى مـى کـنم و از همین اکنون آثار آن پدیدار شده است که ایمان محمد مورد قبول اروپاى فردا خواهد بود.
روحـانـیـون قـرون وسـطـى در نـتـیـجـه جـهـالت یـا تـعـصـب ، شـمایل تاریکى از آئین محمد رسم مى کردند، او به چشم آنها از روى کینه و عصبیت ، ضد مـسـیـح جـلوه کـرده بـود. مـن دربـاره ایـن مرد، این مرد فوق العاده ، مطالعه کردم و به این نتیجه رسیدم که نه تنها ضد مسیح نبوده بلکه باید نجات دهنده بشریت نامیده شود. به عـقـیـده مـن اگـر مـردى چـون او صـاحـب اخـتـیـار دنـیـاى جـدیـد بـشـود، طـورى در حـل مـسـائل و مشکلات دنیا توفیق خواهد یافت که صلح و سعادت آرزوى بشر تاءمین خواهد شد.)
دکتر شبلى شمیل یک عرب لبنانى مادى مسلک است . او براى اولین بار بنیاد انواع دارون را بـه ضـمـیمه شرح بوخنر آلمانى ، به عنوان حربه اى علیه عقائد مذهبى ، به زبان عـربى ترجمه کرد و در اختیار عربى زبانان قرار داد. وى با آنکه ماتریالیست است از اعـجـاب و تحسین نسبت به اسلام و عظمت آورنده آن خوددارى نمى کند و همواره اسلام را به عنوان یک آئین زنده و قابل انطباق با زمان ستایش مى کند.
ایـن مـرد در جـلد دوم کـتـابـى که به نام (فلسفه النشوء والارتقاء) به عربى منتشر کـرده اسـت مـقـاله اى دارد تـحـت عـنـوان (القـرآن والعـمران ). این مقاله را در رد یکى از خـارجـیـان کـه بـه کـشـورهـاى اسـلام مـسـافـرت کـرده و اسـلام را مسئول انحطاط مسلمین دانسته نوشته است .
شـبـلى شـمـیـل سعى دارد درا ین مقاله ثابت کند که علت انحطاط مسلمین انحراف از تعالیم اجـتـمـاعـى اسـلامى است نه اسلام و آن عده از غربى ها به اسلام حمله مى کنند یا اسلام را نـمـى شـنـاسـنـد و یا سوء نیت دارند و مى خواهند با بدبین کردن شرقى ها به قوانین و مقرراتى که به هر حال از میان خودشان برخاسته ، طوق بندگى خود را به گردن آنها بگذارند. در عصر ما این پرسش که آیا اسلام با مقتضیات زمان هماهنگى دارد یا نه عمومیت پـیـدا کـرده اسـت . ایـنـجـانـب کـه بـا طـبـقـات مـخـتـلف و مـخـصـوصـا طـبـقـه تـحـصـیل کرده و دنیا دیده برخورد و معاشرت دارم ، هیچ مطلبى را ندیده ام به اندازه این مطلب مورد سوال و پرسش واقع شود.
اشکالات
گـاهـى بـه پـرسش خود رنگ فلسفى مى دهند و مى گویند در این جهان همه چیز در تغییر اسـت ، هـیـچ چـیـزى ثـابت و یکنواخت باقى نمى ماند. اجتماع بشر نیز از این قاعده مستثنى نـیـسـت و چـگـونـه مـمکن است یک سلسله قوانین اجتماعى براى همیشه بتواند ثابت و باقى بماند؟
اگـر صـرفا از نظر فلسفى این مساءله را مورد توجه قرار دهیم جوابش واضح است . آن چـیـزى کـه هـمـواره در تـغـیـیـر اسـت نـو و کـهـنـه مى شود، رشد و انحطاط دارد، ترقى و تـکـامـل دارد هـمـانـا مـواد و تـرکـیـبات مادى این جهان است و اما قوانین جهان ثابت است . مثلا مـوجـودات زنـده طـبـق قـوانـیـن خـاصـى تـکـامـل پـیـدا کـرده و مـى کـنـند و دانشمندان قوانین تـکـامـل را بـیان کرده اند. خود موجودات زنده دائما در تغییر و تکاملند، اما قوانین تغییر و تـکـامـل چـطـور؟ البـتـه قـوانـیـن تـغـیـیـر و تـکـامـل ، مـتـغـیـر و مـتـکامل نیستند و سخن ما درباره قوانین است .در این جهت فرق نمى کند که قانون مورد نظر یـک قـانـون طـبـیـعـى بـاشـد یـا یک قانون وضعى و قراردادى ، زیرا ممکن است یک قانون وضـعـى و قرار دادى ، از طبیعت و فطرت سرچشمه گرفته باشد و تعیین کننده خط سیر تکاملى افراد و اجتماعات بشرى باشد.
ولى پرسشهایى که در زمینه انطباق و عدم انطباق اسلام با مقتضیات زمان وجود دارد تنها جـنـبـه کلى و فلسفى ندارد. آن پرسشى که بیش از هر پرسش دیگر تکرار مى شود این است که قوانین در زمینه احتیاجات وضع مى شود و احتیاجات اجتماعى بشر ثابت و یکنواخت نیست ، پس قوانین اجتماعى نیز نمى تواند ثابت و یکنواخت باشد.
این پرسش چه پرسش خوب و ارزنده اى است . اتفاقا یکى از جنبه هاى اعجاز آمیز دین مبین اسلام - که هر مسلمان فهمیده و دانشمندى از آن احساس غرور و افتخار مى کند - این است که اسـلام در مورد احتیاجات ثابت فردى یا اجتماعى ، قوانین ثابت و در مورد احتیاجات موقت و مـتـغـیـر وضـع متغیرى در نظر گرفته است و ما به یارى خداوند تا اندازه اى که با این سلسله مقالات متناسب باشد شرح خواهیم داد.
خود زمان با چه چیز منطبق شود؟
اما قبل از آنکه وارد این مبحث بشویم ، ذکر دو مطلب را لازم مى دانم :
یـکـى ایـنـکـه اکـثـر افـرادى کـه از پـیـشـرفـت و تـکـامـل و تـغـییر اوضاع زمان دم میزنند خیال مى کنند هر تغییرى که در اوضاع اجتماعى پیدا مى شود، خصوصا اگر از مغرب زمین سرچشمه گرفته باشد باید به حساب تکامل و پیشرفت گذاشت ، و این از گمراه کننده ترین افکارى است که دامنگیر مردم امروز شده است .
بـه خـیـال ایـن گـروه ، چـون وسـائل و ابـزارهاى زندگى روز به روز عوض مى شود و کـامـلتـر جـاى نـاقـصـتـر را مـى گـیـرد و چـون عـلم و صـنـعـت در حـال پـیـشـرفـت اسـت ، پـس تـمـام تغییراتى که در زندگى انسانها پیدا مى شود نوعى پـیـشـرفت و رقاء است و باید استقبال کرد، بلکه جبر زمان است و خواه ناخواه جاى خود را باز مى کند. در صورتیکه نه همه تغییرات نتیجه مستقیم علم و صنعت است و نه ضرورت و جبرى در کار است .
در همان حالى که علم در حال پیشروى است طبیعت هوسباز و درنده خوى بشر هم بیکار نیست . علم و عقل ، بشر را به سوى کمال جلو مى برد و طبیعت هوسباز و درنده خوى بشر سعى دارد بـشـر را بـه سوى فساد و انحراف بکشاند. طبیعت هوسباز و درنده خوى همواره سعى دارد عـلم را بـه صـورت ابـزارى براى خود درآورد و در خدمت هوسهاى شهوانى و حیوانى خود بگمارد.
زمان همان طورى که پیشروى و تکامل دارد فساد و انحراف هم دارد. باید با پیشرفت زمان پـیشروى کرد و با فساد و انحراف زمان هم باید مبارزه کرد. مصلح و مرتجع هر دو علیه زمـان قـیـام مى کنند، با این تفاوت که مصلح علیه انحراف زمان و مرتجع علیه پیشرفت زمان قیام مى کند. اگر زمان و تغییرات زمان را مقیاس کلى خوبى ها و بدى ها بدانیم پس خـود زمـان و تـغـیـیـرات آن را با چه مقیاسى اندازه گیرى کنیم ؟ اگر همه چیز را با زمان بـایـد تطبیق کنیم ، خود زمان را با چه چیزى تطبیق دهیم ؟ اگر بشر باید دست بسته در هـمـه چـیـز تـابـع زمـان و تـغـیـیـرات زمـان بـاشـد، پـس نـقـش فـعـال و خـلاق و سـازنـده اراده بـشـر کجا رفت ؟ انسان که بر مرکب زمان سوار است و در حـال حـرکت است نباید از هدایت و رهبرى این مرکب ، آنى غفلت کند. آنان که همه از تغییرات زمـان دم مـى زنـنـد و از هـدایـت و رهـبـرى زمـام غـافـلنـد، نـقـش فـعال انسان را فراموش کرده اند و مانند اسب سوارى هستند که خود را در اختیار اسب قرار داده است .
انطباق یا نسخ ؟
مـطـلب دومـى کـه لازم اسـت در ایـنـجـا یـادآورى کـنـم ایـن اسـت کـه بـعـضـى از افـراد، مـشـکـل (اسـلام و مـقـتـضـیـات زمـان ) را بـا فـرمـول بـسـیـار سـاده و آسـانـى حـل کـرده انـد. مـى گـویـنـد دیـن اسـلام یـک دیـن جـاودانـى اسـت و بـا هـر عـصـر و زمـانـى قـابـل انـطـبـاق اسـت . هـمـیـنـکـه مـى پـرسـیـم کـیـفـیـت ایـن انـطـبـاق چـگـونـه اسـت و فـرمول آن چیست ؟ مى گویند: اگر دیدیم اوضاع زمان عوض شد فورا آن قوانین را نسخ مى کنیم و قانون دیگر بجاى آنها وضع مى کنیم !!
نـویـسـنـده (چـهـل پـیـشـنـهـاد) ایـن مـشـکـل را بـه هـمـیـن صـورت حل کرده است . مى گوید:
(قـوانـیـن دنـیـوى ادیـان بـاید حالت نرمش و انعطاف داشته و با پیشرفت علم و دانش و تـوسـعـه تـمـدن هـمـاهـنـگ و سـازگـار بـاشـد و ایـن قـبـیـل نـرمـشـهـا و انـعـطـاف و قـابـل تطبیق به اقتضاى زمان بودن نه تنها برخلاف تعالیم عالیه اسلام نیست بلکه مطابق روح آن مى باشد (مجله زن روز، شماره ۹۰، صفحه ۷۵).)
نـویسنده مزبور در قبل و بعد این جمله ها مى گوید چون مقتضیات زمان در تغییر است و هر زمـانـى قـانـون نـویـنـى ایـجـاب مـى کـنـد و قـوانین مدنى و اجتماعى اسلام متناسب است با زنـدگـى سـاده عـرب جـاهلیت و غالبا عین رسوم و عادات عرب جاهلى است و با زمان حاضر تطبیق نمى کند، پس باید قوانین دیگرى امروز بجاى آنها وضع شود.
از ایـن گـونـه اشـخاص باید بپرسید: اگر معنى قابلیت و انطباق با زمان ، قابلیت آن بـراى منسوخ شدن است کدام قانون است که این نرمش و انعطاف را ندارد؟ کدام قانون است که به این معنى قابل انطباق با زمان نیست ؟!
ایـن تـوجـیـه بـراى نـرمـش و قـابـلیـت انـطـبـاق اسـلام بـا زمـان ، درسـت مثل این است که کسى بگوید: کتاب و کتابخانه بهترین وسیله لذت بردن از عمر است . اما هـمینکه از او توضیح بخواهید، بگوید: براى اینکه انسان هر وقت هوس ‍ کیف و لذت بکند فورا کتابها را حراج مى کند و پول آنها را صرف بساط عیش و نوش مى کند.
نویسنده مزبور مى گوید:
(تعلیمات اسلام بر سه قسم است : قسم اول اصـول عـقـائد اسـت از قـبـیـل تـوحـیـد و نـبـوت و مـعـاد و غـیـره . قـسـم دوم عـبـادات اسـت از قـبیل مقدمات و مقارنات نماز و روزه و وضو و طهارت و حج و غیره . قسم سوم قوانینى است که به زندگى مردم مربوط است .
قـسـم اول و دوم جـزء دیـن اسـت و آن چـیزى که مردم باید براى همیشه براى خود حفظ کنند هـمـانـهـا هـستند. اما قسم سوم جزء دین نیست ، زیرا دین با زندگى مردم سر و کار ندارد و پـیـغـمـبر هم این قوانین را به عنوان اینکه جزء دین است و مربوط به وظیفه رسالت است نـیـاورده ، بـلکـه چـون اتـفـاقـا آن حـضـرت زمـامـدار بـود بـه ایـن مـسـائل هـم پـرداخـت و گـرنه شاءن دین فقط این است که مردم را به عبادت و نماز و روزه وادار کند. دین را با زندگى دنیاى مردم چه کار؟)
مـن نـمـى تـوانـم بـاور کـنم یک نفر در یک کشور اسلامى زندگى کند و این اندازه از منطق اسلام بى خبر باشد.
مـگـر قـرآن هـدف انـبـیـاء و مـرسـلیـن را بـیـان نـکـرده اسـت ؟! مـگـر قـرآن در کـمـال صـراحـت نـمـى گـویـد: لقـد ارسـلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المـیـزان لیـقـوم النـاس بـالقـسـط(۴) مـا هـمـه پـیـامـبـران را بـا دلائل روشن فرستادیم و با آنها کتاب و مقیاس فرود آوردیم تا مردم به عدالت قیام کنند قرآن عدالت اجتماعى را به عنوان یک هدف اصلى براى همه انبیاء ذکر مى کند.
اگـر مـى خواهید به قرآن عمل نکنید، چرا گناه بزرگترى مرتکب مى شوید و به اسلام و قرآن تهمت مى زنید؟ اکثر بدبختیهایى که امروز گریبانگیر بشر شده ، از همینجاست که اخلاق قانون یگانه پشتوانه خود را که دین است از دست داده اند.
مـا بـا این نغمه که اسلام خوب است اما بشرط اینکه محدود به مساجد و معابد باشد و به اجتماع کارى نداشته باشد، در حدود نیم قرن است که آشنائیم . این نغمه از ماوراء مرزهاى کـشورهاى اسلامى بلند شده و در همه کشورهاى اسلامى تبلیغ شده است . بگذارید من این جـمله را به زبان ساده تر و فارسى تر تفسیر کنم تا مقصود گویندگان اصلى آن را بهتر توضیح دهم .
خـلاصـه مـعـنى آن این است : (اسلام تا آنجا که در برابر کمونیسم بایستد و جلو آن را بـگـیـرد باید بماند اما آنجا که با منافع غرب تماس دارد باید برود). مقررات عبادى اسـلام از نـظـر مـردم مغرب زمین باید باقى باشد تا در مواقع لزوم بتوان مردم را علیه کمونیسم به عنوان یک سیستم الحادى و ضد خدا به حرکت آورد. اما مقررات اجتماعى اسلامى کـه فـلسـفـه زنـدگـى مـردم مـسـلمـان بـه شـمـار مـى رود و مـسـلمـانـان بـا داشـتن آنها در مـقـابل مردم مغرب زمین احساس استقلال و شخصیت مى کنند و مانع هضم شدن آنها در هاضمه حریص مغرب زمین است باید از میان برود.
متاءسفانه ابداع کنندگان این تز کور خوانده اند.
اولا چهارده قرن است که قرآن اصل نومن ببعض و نکفر ببعض را از اعتبار انداخته است و اعلام داشته است که مقررات اسلام تفکیک ناپذیر است .
ثـانـیـا گـمـان مـى کـنـم وقـت آن رسـیـده اسـت کـه مردم مسلمان دیگر فریب این نیرنگها را نـخـورنـد. قـوه نـقـادى مـردم کـم و بـیـش بـیدار شده است و تدریجا میان مظاهر پیشرفت و ترقى که محصول شکفتن نیروى علمى و فکرى بشر است و میان مظاهر فساد و انحراف هر چند از مغرب سرچشمه گرفته باشد فرق مى گذارند.
مـردم سـرزمـیـن هـاى اسـلامـى بـیـش از پـیـش بـه ارزش تعلیمات اسلامى پى برده اند و تـشـخـیص داده اند یگانه فلسفه مستقل زندگى آنها اسلام و مقرارت اسلامى است و با هیچ قـیمتى آن را از دست نخواهند داد. مردم مسلمان پى برده اند که تبلیغ علیه قوانین اسلامى جز یک نیرنگ استعمارى نیست .
ثـالثـا ابـداع کـنـنـدگـان ایـن تـز بـایـد بـدانـنـد اسـلام هـنـگـامـى قـادر اسـت در مـقـابـل یـک سـیـستم الحادى یا غیر الحادى مقاومت کند که بصورت یک فلسفه زندگى بر اجـتـماع حکومت کند و به گوشه مساجد و معابد محدود نباشد، اسلامى که او را به گوشه مـعـابد و مساجد محصور کرده باشند همان طورى که میدان را براى افکار غربى خالى مى کند براى افکار ضد غربى نیز خالى خواهد کرد.
غرامتى که امروز غرب در برخى کشورهاى اسلامى مى پردازد ثمره همین اشتباه است .
اسلام و تجدد زندگى (۲)
انـسـان تـنـهـا جـانـدارى نیست که اجتماعى زندگى مى کند؛ بسیارى از حیوانات بالاءخص حشرات زندگى اجتماعى دارند و از یک سلسله مقررات و نظامات حکیمانه پیروى مى کنند؛ اصـول تعاون ، تقسیم کار، تولید و توزیع ، فرماندهى و فرمانبرى ، امر و اطاعت بر اجتماع آنها حکمفرماست .
زنـبـور عـسـل و بـعـضـى از مـورچـه هـا و مـوریـانـه هـا از تـمـدن و نـظـامات و تشکیلاتى بـرخوردارند که سالها بلکه قرنها باید بگذرد تا انسان ـ که خود را اشرف مخلوقات مى شمارد ـ به پایه آنها برسد.
تـمـدن آنـهـا، بـرخـلاف تـمـدن بـشـر، ادوارى از قـبـیـل عـهـد جـنـگـل ، عـهـد حـجـر، عـهـد آهـن ، عـهـد اتم طى نکرده است . آنها از اولى که پا به این دنیا گـذاشـتـه انـد داراى همین تمدن و تشکیلات بوده اند که امروز هستند و تغییرى در اوضاع آنـهـا رخ نداده است . این انسان است که به مصداق و خلق الانسان ضعیفا زندگى اش از صفر شروع شده و به سوى بى نهایت پیش مى رود.
بـراى حـیـوانـات ، مـقـتـضـیـات زمـان هـمیشه یک جور است ؛ اقتضاهاى زمان زندگى آنها را دگـرگـون نـمـى کـنـد. براى آنها تجددخواهى و نوپرستى معنى ندارد، جهان نو و کهنه وجود ندارد. علم براى آنها هر روز کشف تازه اى نمى کند و اوضاع آنها را دگرگون نمى سـازد، صـنـایـع سـبک و سنگین هر روز به شکل جدیدتر و کاملترى به بازار آنها نمى آیـد، چـرا؟ چـون بـا غـریـزه زنـدگـى مـى کـنـنـد نـه بـا عقل .
امـا انـسـان . زنـدگـى اجـتـمـاعـى انـسـان دائمـا دسـتـخـوش تـغـیـیـر و تحول است . هر قرنى براى انسان دنیا عوض مى شود. راز اشرف مخلوقات بودن انسان هـم در هـمـیـن جـاسـت . انسان فرزند بالغ و رشید طبیعت است . به مرحله اى رسیده است که دیـگـر نـیـازى بـه قـیمومت و سرپرستى مستقیم طبیعت ، به اینکه نیروى مرموزى به نام (غریزه ) او را هدایت کند ندارد. او با عقل زندگى مى کند نه با غریزه .
طـبیعت ، انسان را بالغ شناخته و آزاد گذاشته و سرپرستى خود را از او برداشته است . آنـچـه را حـیـوان بـا غـریـزه و بـا قـانـون طـبـیـعـى غـیـر قـابـل سـرپـیـچـى انـجـام مـى دهـد، انـسـان بـا نـیـروى عـقـل و عـلم و بـا قـوانـیـن وضـعـى و تـشـریـعـى کـه قابل سرپیچى است باید انجام دهد.
راز فـسـادهـا و انـحـرافـى هـایـى کـه انـسـانـهـا از مـسـیـر پـیـشـرفـت و تکامل پیدا مى کنند، راز توقفها و انحطاطها، راز سقوطها و هلاکتها نیز در همین جاست .
براى انسان همانطور که راه پیشرفت و ترقى باز است ، راه فساد و انحراف و سقوط هم بسته نیست .
انـسـان رسـیـده بـه آن مرحله که به تعبیر قرآن کریم ، بار امانتى که آسمانها و زمین و کـوهها نتوانستند کشید، به دوش بگیرد؛ یعنى زندگى آزاد را بپذیرد و مسؤ ولیت تکلیف و وظـیـفـه و قـانـون را قـبـول کـنـد، و بـه هـمـیـن دلیـل از ظـلم و جهل ، از خودپرستى و اشتباه کارى نیز مصون نیست .
قـرآن کـریـم آنـجـا کـه ایـن اسـتـعـداد عـجـیـب انـسـان را در تـحـمـل امـانـت تـکـلیـف و وظـیـفـه بـیـان مـى کند بلافاصله او را با صفتهاى (ظلوم ) و (جهول ) نیز توصیف مى نماید.
ایـن دو استعداد در انسان ، استعداد تکامل و استعداد انحراف ، از یکدیگر تفکیک ناپذیرند. انـسـان مـانند حیوان نیست که در زندگى اجتماعى نه به جلو برود و نه به عقب ، نه به چـپ بـرود و نـه بـه راسـت . در زنـدگـى انـسان گاهى پیشروى است و گاهى عقبگرد. در زنـدگـى انـسـانـهـا اگـر حـرکـت و سـرعـت هـست توقف و انحطاط هم هست ، اگر پیشرفت و تـکـامـل هـسـت فـساد و انحراف هم هست ، اگر عدالت و نیکى هست ظلم و تجاوز هم هست ، اگر مظاهر علم و عقل هست مظاهر جهل و هواپرستى هم هست .
تغییرات و پدیده هاى نوى که در زمان پیدا مى شود ممکن است از قسم دوم باشد.
جامدها و جاهلها
از جـمـله خـاصـیـتـهـاى بـشـر افـراط و تـفـریـط اسـت . انـسـان اگـر در حـد اعـتـدال بـایـسـتـد کـوشـش مـى کـنـد مـیـان تـغـیـیـرات نـوع اول و نـوع دوم تـفـکـیـک کـنـد، کـوشـش مـى کـنـد زمـان را با نیروى علم و ابتکار و سعى و عـمـل جـلو بـبـرد، کـوشـش مـى کند خود را با مظاهر ترقى و پیشرفت زمان تطبیق دهد و هم کوشش مى کند جلو انحرافات زمان را بگیرد و از همرنگ شدن با آنها خود را برکنار دارد.
اما متاءسفانه همیشه این طور نیست . دو بیمارى خطرناک همواره آدمى را در این زمینه تهدید مـى کـنـد: بـیـمـارى جـمـود و بـیـمـارى جـهـالت . نـتـیـجـه بـیـمـارى اول تـوقف و سکون و بازماندن از پیشروى و توسعه است ، و نتیجه بیمارى دوم سقوط و انحراف است .
جـامـد از هـر چـه نـو اسـت مـتـنـفـر اسـت و جـز بـا کـهـنـه خـو نـمـى گـیـرد، و جـاهـل هـر پـدیـده نـوظـهـورى را بـه نـام مقتضیات زمان ، به نام تجدد و ترقى موجه مى شـمـارد. جـامـد هـر تـازه اى را فـسـاد و انـحـراف مـى خـوانـد و جاهل همه را یکجا به حساب تمدن و توسعه علم و دانش مى گذارد.
جـامـد مـیـان هـسـته و پوسته ، وسیله و هدف ، فرق نمى گذارد. از نظر او دین ماءمور حفظ آثار باستانى است . از نظر او قرآن نازل شده است براى اینکه جریان زمان را متوقف کند و اوضـاع جـهـان را بـه همان حالى که هست میخکوب نماید. از نظر او عم جزء خواندن ، با قـلم نـوشـتـن ، از قلمدان مقوائى استفاده کردن ، در خزانه حمام شستشو کردن ، با دست غذا خـوردن ، چـراغ نـفـتـى سـوختن ، جاهل و بیسواد زیستن را به عنوان شعائر دینى باید حفظ کرد. جاهل برعکس ، چشم دوخته ببیند در دنیاى مغرب چه مد تازه و چه عادت نوى پیدا شده است که فورا تقلید کند و نام تجدد و جبر زمان روى آن بگذارد.
جـامـد و جـاهـل مـتـفـقـا فـرض مـى کـنـنـد کـه هـر وضـعـى کـه در قـدیـم بـوده اسـت ، جـزء مـسـائل و شـعـائر دیـنى است ، با این تفاوت که جامد نتیجه مى گیرد این شعائر را باید نـگـهدارى کرد و جاهل نتیجه مى گیرد اساسا دین ملازم است با کهنه پرستى و علاقه به سکون و ثبات .
در قرون اخیر مساءله تناقض علم و دین در میان مردم مغرب زمین زیاد مورد بحث و گفت و گو واقـع شـده اسـت . فـکـر تـنـاقـض دین و علم دو ریشه دارد: یکى این که کلیسا پاره اى از مـسائل علمى و فلسفى قدیم را به عنوان مسائل دینى که از جنبه دینى نیز باید به آنها معتقد بود پذیرفته بود و ترقیات علوم خلاف آنها را ثابت کرد. دیگر از اینراه که علوم وضع زندگى را دگرگون کرد، و شکل زندگى را تغییر داد.
جـامـدهـاى مـتـدیـن نـمـا هـمـان طـورى کـه بـه پـاره اى مـسـائل فلسفى بى جهت رنگ مذهبى دادند، شکل ظاهرى مادى زندگى را هم مى خواستند جزء قـلمـرو دیـن بـه شـمار آورند. افراد جاهل و بى خبر نیز تصور کردند که واقعا همین طور اسـت و دیـن براى زندگى مادى مردم شکل و صورت خاصى در نظر گرفته است . و چون به فتواى علم باید شکل مادى زندگى را عوض کرد پس علم فتواى منسوخیت دین را صادر کرده است .
جمود دسته اول و بى خبرى دسته دوم فکر موهوم تناقض علم و دین را به وجود آورد.
تمثیل قرآن
اسلام دینى است پیشرو و پیش برنده . قرآن کریم براى اینکه مسلمانان را متوجه کند که هـمـواره بـایـد در پـرتـو اسـلام در حـال رشـد و نـمـو و تـکـامـل بـاشـنـد، مـثـلى مـى آورد. مـى گـویـد: مـثـل پـیـروان مـحـمـد مـثـل دانـه اى است که در زمین کاشته شود. آن دانه ابتدا بصورت برگ نازکى از زمین مى دمـد، سـپـس خود را نیرومند مى سازد، سپس روى ساقه خویش مى ایستد. آنچنان با سرعت و قوت این مراحل را طى مى کند که کشاورزان را به شگفت مى آورد.
ایـن مـثـلى اسـت از جامعه اى که منظور قرآن است ، نمودارى است از آنچه آرزوى قرآن است . قـرآن اجـتـمـاعـى را پـى ریـزى مـى کـنـد کـه دائمـا در حال رشد و توسعه و انبساط و گسترش باشد.
ویـل دورانـت مـى گوید: هیچ دینى مانند اسلام پیروان خویش را به نیرومندى دعوت نکرده است . تاریخ صدر اسلام نشان داد که اسلام چه قدر براى اینکه اجتماعى را از نو بسازد و پیش ببرد تواناست .
اسلام ، هم با جمود مخالف است و هم با جهالت . خطرى که متوجه اسلام است ، هم از ناحیه ایـن دسـتـه اسـت و هـم از نـاحیه آن دسته ، جمودها و خشک مغزیها و علاقه نشان دادن به هر شـعـار قـدیـمـى ـ و حـال آنـکـه ربـطـى بـه دین مقدس ‍ اسلام ندارد ـ بهانه به دست مردم جاهل مى دهد که اسلام را مخالف تجدد به معنى واقعى بشمارند و از طرف دیگر تقلیدها و مـدپـرسـتـى ها و غرب زدگى ها و اعتقاد به این که سعادت مردم مشرق زمین در این است که جسما و روحا و ظاهرا و باطنا فرنگى بشوند، تمام عادات و آداب و سنن آنها را بپذیرند، قـوانـیـن مـدنـى و اجتماعى خود را کورکورانه با قوانین آنها تطبیق دهند، بهانه اى بدست جـامـدهـا داده که به هر وضع جدیدى با چشم بدبینى بنگرند و آن را خطرى براى دین و استقلال و شخصیت اجتماعى ملتشان به شمار آورند.
در این میان آنکه باید غرامت اشتباه هر دو دسته را بپردازد اسلام است .
جـمـود جـامـدها به جاهلها میدان تاخت و تاز مى دهد و جهالت جاهلها جامدها را در عقاید خشکشان متصلب تر مى کند.
عـجـبـا! ایـن جاهلان متمدن نما گمان مى کنند زمان (معصوم ) است . مگر تغییرات زمان جز بدست بشر بدست کس دیگر ساخته مى شود؟ از کى و از چه تاریخى بشر عصمت از خطا پیدا کرده است تا تغییرات زمان از خطا و اشتباه معصوم بماند؟
بـشر همان طورى که تحت تاءثیر تمایلات علمى ، اخلاقى ، ذوقى ، مذهبى ، قرار دارد و هـر زمـان ابـتـکـار تـازه اى در طـریـق صـلاح بـشـریـت مـى کـنـد، تـحت تاءثیر تمایلات خـودپـرسـتـى ، جـاه طـلبـى ، هـوسـرانـى ، پـولدوسـتـى ، اسـتـثمارگرى هم هست . بشر هـمـانـطـورى کـه مـوفـق بـه کـشـفـهـاى تـازه و پـیـدا کـردن راهـهـاى بـهـتـر و وسـائل بـهـتـر مـى شـود احـیـانـا دچـار خـطـا و اشـتـبـاه هـم مـى شـود. امـا جـاهـل خـود بـاخـته این حرفها را نمى فهمد؛ تکیه کلامش این است که دنیا امروز چنین است ، دنیا امروز چنان است .
عـجیب تر اینکه اینها اصول زندگى را از روى کفش ، کلاه و لباسشان قیاس مى گیرند. چون کفش و کلاه ، نو و کهنه دارد و در زمانى که نو است و تازه از قالب در آمده قیمت دارد و باید خرید و پوشید و همینکه کهنه شد باید آن را دور انداخت پس همه حقایق عالم از این قـبـیـل اسـت . از نـظـر ایـن جـاهـلان ، خـوب و بـد مفهومى جز نو و کهنه ندارد. از نظر اینها فـئودالیـسـم (یـعـنى اینکه یک زورمند به ناحق نام مالک روى خود بگذارد و سر جاى خود بـنـشـیـنـد و صـدهـا دسـت و بـازو کـار کـنـنـد کـه دهـان آن یـکـى بـجـنـبـد) بـه ایـن دلیـل بـد اسـت کـه دیـگر کهنه شده است . دنیاى امروز نمى پسندد. دوره اش گذشته و از (مـد) افـتـاده است ؛ اما روز اولى که پیدا شد و تازه از قالب در آمده و به بازار جهان عرضه شده بود خوب بود.
از نظر اینها استثمار زن بد است ، چون دنیاى امروز دیگر نمى پسندد و زیر بار آن نمى رود. امـا دیـروز کـه بـه زن ارث نـمـى دادنـد، حـق مـالکـیـت بـرایـش قـائل نـبـودند، اراده و عقیده اش را محترم نمى شمردند، خوب بود چون نو بود و تازه به بازار آمده بود.
از نـظر این گونه افراد چون عصر عصر فضاست و دیگر نمى توان هواپیما را گذاشت و الاغ سـوارى کـرد، بـرق را گـذاشـت و چـراغ نـفـتـى روشـن کـرد، کـارخـانـه هـاى عـظیم ریـسـنـدگـى را گـذاشـت و بـا چـرخ دسـتـى نـخـریـسـى کـرد، مـاشـیـنـهـاى غـول پـیکر چاپ را گذاشت و دستنویسى کرد، همین طور نمى شود در مجالس رقص شرکت نـکـرد، بـه (مـایو) پارتى و (آشپزخونه ) پارتى نرفت ، عربده مستانه نکشید، پوکر نزد، مد بالاى زانو نپوشید زیرا همه اینها پدیده قرن مى باشند و اگر نکنند به عصر الاغ سوارى برگشته اند.
کـلمـه (پـدیـده قـرن ) چـه افـراد بسیارى را بدبخت و چه خانواده هاى بى شمارى را متلاشى نموده است .
مـى گـویـنـد عـصـر عـلم اسـت ، قـرن اتم است ، زمان قمر مصنوعى است ، دوره موشک فضا پـیـمـاست . بسیار خوب ، ما هم خدا را شکر مى کنیم که در این عصر و زمان و در این قرن و عـهـد زنـدگـى مى کنیم و آرزو مى کنیم که هر چه بیشتر و بهتر از مزایاى علوم و صنایع اسـتـفـاده کـنیم . اما آیا در این عصر همه سرچشمه ها جز سرچشمه علم خشک شده است ؟ تمام پـدیـده هـاى ایـن قـرن مـحصول پیشرفتهاى علمى است ؟ آیا علم چنین ادعائى دارد که طبیعت شخص عالم را صددرصد رام و مطیع و انسانى بکند؟
علم درباره شخص عالم چنین ادعائى ندارد تا چه رسد به آنجا که گروهى عالم و دانشمند بـا کـمـال صـفـا و خـلوص ‍ نـیـت بـه کـشـف و جـستجو مى پردازند و گروههایى جاه طلب ، هـوسـران ، پول پرست حاصل زحمات علمى آنها را در راه مفاسد پلید خودشان استخدام مى کـنـنـد. ناله علم همواره از اینکه مورد سوء استفاده طبیعت سرکش بشر قرار مى گیرد بلند است . گرفتارى و بدبختى قرن ما همین است .
عـلم در نـاحـیـه فـیـزیک پیش مى رود و قوانین نور را کشف مى کند. گروهى سودجو همین را وسـیـله تـهـیـه فـیـلمـهـاى خـانـمـان برانداز قرار مى دهند. علم شیمى جلو مى رود و خواص ترکیبات اشیاء را بدست مى آورد آنگاه افرادى به فکر استفاده مى افتند و بلائى براى جـان بـشر به نام (هروئین ) مى سازند. علم تا درون اتم راه مى یابد و نیروى شگفت انگیز اتم را مهار مى کند. اما پیش از آنکه کوچکترین استفاده اى در راه مصالح بشر بشود، جاه طلبان دنیا از آن بمب اتمى مى سازند و بر سر مردم بى گناه مى ریزند.
وقـتى به افتخار اینشتاین ، دانشمند بزرگ قرن بیستم ، جشنى بپا کردند، خود وى پشت تـریـبـون رفـت و گفت : شما براى کسى جشن مى گیرید که دانش او سبب ساختن بمب اتم شده است ؟!
ایـنـشتاین نیروى دانش خود را به خاطر بمب به کار نینداخت ؛ جاه طلبى گروهى دیگر از دانش او این چنین استفاده کرد.
هـروئیـن و بـمـب اتـمـى و فـیـلمـهـاى چـنـیـن و چـنـان را فـقـط بـه دلیل اینکه (پدیده قرن ) مى باشند نمى توان موجه دانست . اگر کاملترین بمبها را بـا آخـریـن نـوع بـمـب افـکـن هـا بـوسـیـله زبـده تـریـن تـحـصـیـل کـرده هـا بـر سر مردم بى گناه ، بریزند از وحشیانه بودن این کار ذره نمى کاهد.
اسلام و تجدد زندگى (۳)
دلیـل عـمـده کـسانى که مى گویند در حقوق خانوادگى باید از سیستمهاى غربى پیروى کـنیم این است که وضع زمان تغییر کرده و مقتضیات قرن بیستم این چنین اقتضا مى کند. از ایـن رو اگـر مـا نـظر خود را درباره این مساءله روشن نکنیم بحثهاى دیگر ما ناقص خواهد بود.
اگـر بـنـا بـشـود تـحـقیق کافى و مشبعى در این مساءله صورت گیرد، این سلسله مقالات گـنـجـایـش آن را نـدارد. زیـرا مسائل زیادى باید طرح و بحث شود که بعضى فلسفى و بـعـضـى فقهى و بعضى دیگر اخلاقى و اجتماعى است . امیدوارم در رساله اى که در نظر دارم در مـوضوع (اسلام و مقتضیات زمان ) بنگارم و یادداشتهایش آماده است ، همه آنها را بررسى و در اختیار علاقه مندان بگذارم . فعلا کافى است که دو طلب روشن شود:
یکى اینکه هماهنگى با تغییرات زمان به این سادگى نیست که مدعیان بى خبر پنداشته و ورد زبـان سـاخـتـه اند. در زمان ، هم پیشروى وجود دارد و هم انحراف . باید با پیشرفت زمان پیش رفت و با انحراف زمان مبارزه کرد. براى تشخیص این دو از یکدیگر باید دید پدیده ها و جریان هاى نوى که در زمان رخ مى دهد از چه منابعى سرچشمه مى گیرد و به سـوى چـه جـهـتـى جـریـان دارد. بـایـد دیـد از کـدام تـمـایل از تمایلات وجود آدمیان و از کدام قشر از قشرهاى اجتماع سرچشمه گرفته است ؟ از تـمـایـلات عـالى و انـسـانـى انـسـانـها یا از تمایلات پست و حیوانى آنها؟ آیا علماء و دانـشمندان و تحقیقات بى غرضانه آنها منشاء به وجود آمدن این جریان است یا هوسرانى و جاه طلبى و پول پرستى قشرهاى فاسد اجتماع ؟ این مطلب در دو مقاله پیش روشن شد.
راز و رمز تحرک و انعطاف در قوانین اسلامى
مطلب دیگرى که باید روشن شود این است که مفکران اسلامى عقیده دارند که در دین اسلام راز و رمزى وجود دارد که به این دین خاصیت انطباق با ترقیات زمان بخشیده است ؛ عقیده دارنـد کـه ایـن دیـن بـا پیشرفتهاى زمان و توسعه فرهنگ و تغییرات حاصله از توسعه هماهنگ است . اکنون باید ببینیم آن راز و رمز چیست و به عبارت دیگر آن (پیچ و لولایى ) کـه در ساختمان این دین به کار رفته و به آن خاصیت تحرک بخشیده که بدون آنکه نـیـازى بـه کـنـار گـذاشـتن یکى از دستورها باشد مى تواند با اوضاع متغییر ناشى از تـوسـعـه عـلم و فـرهـنگ هماهنگى کند و هیچ گونه تصادمى میان آنها رخ ندهد، چیست ؟ این مطلبى است که در این مقاله باید روشن شود.
بعضى از خوانندگان توجه دارند و خودم بیش از همه متوجه هستم که این مطلب جنبه فنى و تـخـصـصـى دارد و تنها در محیط اهل تخصص باید طرح شود. اما نظر به اینکه در میان پرسش کنندگان و علاقه مندان فراوان این مساءله ـ که همواره با آنها مواجه هستیم ـ افراد بدبین زیادند و باور نمى کنند که چنین خاصیتى در اسلام وجود داشته باشد ما تا حدودى که بدبینان را از بدبینى خارج کنیم و براى دیگران نمونه اى به دست دهیم وارد مطلب مى شویم .
خوانندگان محترم براى اینکه بدانند این گونه بحثها از نظر دوراندیش علماء اسلام دور نـمـانـده ، مـى تـوانـنـد به کتاب بسیار نفیس تنبیه الامه تاءلیف مرحوم آیه الله نائینى (اعلى الله مقامه ) و به مقاله گرانبهاى (ولایت و زعامت ) به قلم استاد و علامه بزرگ مـعـاصر آقاى طباطبایى (مدظله ) که در کتاب مرجعیت و روحانیت چاپ شده است و هر دو کتاب به زبان فارسى است مراجعه نمایند.
راز اینکه دین مقدس اسلام با قوانین ثابت و لایتغیرى که دارد با توسعه تمدن و فرهنگ سـازگار است و با صور متغیر زندگى قابل انطباق است چند چیز است و ما قسمتى از آنها را شرح مى دهیم .
تـوجـه بـه روح و مـعـنـى و بـى تـفـاوتـى نـسـبـت بـه قـالب وشکل
۱. اسـلام بـه شـکـل ظـاهـر و صـورت زندگى که وابستگى تام و تمامى به میزان دانش بشر دارد نپرداخته است . دستورهاى اسلامى مربوط است به روح و معنى و هدف زندگى و بـهترین راهى که بشر باید براى وصول به آن هدفها پیش بگیرد. علم نه هدف و روح زنـدگـى را عـوض مـى کـند و نه راه بهتر و نزدیکتر و بى خطرترى به سوى هدفهاى زنـدگـى نـشـان داده اسـت . عـلم هـمـواره وسـائل بـهـتـر و کـامـلتـرى بـراى تحصیل هدفهاى زندگى و پیمودن راه وصول به آن هدفها در اختیار قرار مى دهد.
اسـلام بـا قـرار دادن هـدفـهـا در قلمرو خود و واگذاشتن شکلها و صورتها و ابزارها و در قـلمـرو عـلم و فـن ، از هـر گـونه تصادمى با توسعه فرهنگ و تمدن پرهیز کرده است ؛ بـلکـه با تشویق به عوامل توسعه تمدن یعنى علم و کار و تقوا و اراده و همت و استقامت ، خود نقش عامل اصلى پیشرفت تمدن را به عهده گرفته است .
اسـلام شـاخصهایى در خط سیر بشر نصب کرده است . آن شاخصها از طرفى مسیر و مقصد را نشان مى دهد و از طرف دیگر با علامت خطر انحرافها و سقوطها و تباهى ها را ارائه مى دهـد. تـمـام مـقـررات اسـلامـى یـا از نـوع شـاخـصـهـاى قـسـم اول است و یا از نوع شاخصهاى قسم دوم .
وسـایل و ابزارهاى زندگى در هر عصرى بستگى دارد به میزان معلومات و اطلاعات علمى بـشـر. هـر انـدازه مـعـلومـات و اطـلاعـات تـوسـعه یابد ابزارها کاملتر مى گردند و جاى ناقصترها را به حکم جبر زمان مى گیرند.
در اسـلام یـک وسـیـله و یـا یـک شـکـل ظاهرى و مادى نمى توان یافت که جنبه (تقدس ) داشـتـه بـاشـد تـا یـک نـفـر مـسـلمـان خـود را مـوظـف بـدانـد آن وسـیـله و شکل را براى همیشه حفظ کند.
اسـلام نـگـفـتـه کـه خـیـاطـى ، بـافـنـدگـى ، کـشـاورزى ، حـمـل و نـقل ، جنگ و یا هر کارى دیگر از این قبیل باید با فلان ابزار مخصوص باشد تا بـا پـیشرفت علم که آن ابزار منسوخ مى گردد میان علم و دستور اسلام تضاد و تناقضى پـیـدا شـود. اسـلام نـه براى کفش و لباس مد خاصى آورده و نه براى ساختمانها سبک و استیل معینى در نظر گرفته و نه براى تولید و توزیع ابزارهاى مخصوصى معین کرده است . این یکى از جهاتى است که کار انطباق این دین را با ترقیات زمان آسان کرده است .
قانون ثابت براى احتیاج ثابت و قانون متغیر براى احتیاج متغیر
۲. یکى دیگر از خصوصیات دین اسلام که اهمیت فراوانى دارد این است که براى احتیاجات ثابت بشر. قوانین ثابت و براى احتیاجات متغیر وى وضع متغیرى در نظر گرفته است . پـاره اى از احـتـیـاجـات چـه در زمینه فردى و شخصى و چه در زمینه هاى عمومى و اجتماعى وضـع ثـابـتـى دارد، در همه زمانها یکسان است . آن نظامى که بشر باید به غرایز خود بـدهـد و آن نـظـامـى کـه بـایـد بـه اجـتـمـاع خـود بـدهـد از نـظـر اصول . (و) کلیات در همه زمانها یکسان است .
من به مساءله (نسبیت اخلاق ) و مساءله (نسبیت عدالت ) که طرفدارانى دارند واقفم و با توجه به نظریات طرفداران آنها عقیده خود را اظهار مى کنم .
قسمتى دیگر از احتیاجات بشر احتیاجات متغیر است و قوانین متغیر و ناثابتى را ایجاب مى کـنـد. اسـلام درباره این احتیاجات متغیر وضع متغیرى در نظر گرفته است ، از این راه که اوضـاع مـتـغـیـر را بـا اصـول ثـابـتـى مـربـوط کـرده اسـت و آن اصول ثابت در هر وضع متغیرى قانون فرعى خاصى را به وجود مى آورد.
مـن ایـن مـطـلب را بـیـش از ایـن در ایـن مقاله نمى توانم توضیح بدهم . اما ذهن خوانندگان محترم را با ذکر چند مثال مى توانم روشن کنم :
در اسـلام یـک اصـل اجـتـمـاعـى هـسـت بـه ایـنـصـورت : واعـدوالهـم مـااسـتـطـعـتـم مـن قـوه (۵) یعنى اى مسلمانان ، تا آخرین حد امکان در برابر دشمن نیرو تهیه کنید از طرف دیـگـر در سـنت پیغمبر یک سلسله دستورها رسیده است که در فقه به نام (سبق و رمایه ) مـعـروف اسـت . دسـتـور رسـیـده اسـت کـه خـود و فـرزنـدانـتـان تـا حـد مـهـارت کامل ، فنون اسب سوارى و تیراندازى را یاد بگیرید. اسب دوانى و تیراندازى جزء فنون نـظـامـى آن عـصـر بـوده اسـت . بـسـیـار واضـح اسـت کـه ریـشـه و اصـل قـانـون (سبق و رمایه ) اصل واعدوالهم مااستطعتم من قوه است ؛ یعنى تیر و شـمـشـیـر و نـیـزه و کـمـان و قاطر و اسب از نظر اسلام اصالت ندارد؛ آنچه اصالت دارد نیرومند بودن است . آنچه اصالت دارد این است که مسلمانان در هر عصر و زمانى باید تا آخـریـن حـد امـکـان از لحـاظ قـواى نـظامى و دفاعى در برابر دشمن نیرومند باشند. لزوم مهارت در تیراندازى و اسب دوانى جامه اى است که به تن لزوم نیرومندى پوشانیده شده اسـت و بـه عـبـارت دیـگـر شـکـل اجـرائى آن اسـت . لزوم نـیـرومـنـدى در مقابل دشمن قانون ثابتى است که از احتیاج ثابت و دائمى سرچشمه گرفته است .
امـا لزوم مهارت در تیراندازى و اسب دوانى مظهر یک احتیاج موقت و متغیر است و به تناسب عـصـر و زمـان تـغـیـیـر مـى کـنـد و بـا تـغـیـیـر شـرایـط تـمـدن چـیـزهـاى دیـگـر از قـبـیـل تـهیه سلاحهاى گرم امروزى و مهارت و تخصص در به کار بردن آنها جاى آنها را مى گیرد.
مـثـال دیـگـر: اصـل اجتماعى دیگرى در قرآن بیان شده که به مبادله ثروت مربوط است . اسـلام اصـل مالکیت فردى را پذیرفته است ، و البته میان آنچه اسلام به نام مالکیت مى پـذیـرد بـا آنـچه در دنیاى سرمایه دارى مى گذرد تفاوتهایى وجود دارد که اکنون جاى گفتگو در آنها نیست . لازمه مالکیت فردى (مبادله ) است .
اسـلام بـراى (مـبـادله ) اصـولى مـقـرر کـرده اسـت کـه از آن جـمـله ایـن اصـل است : و لاتاکلوا اموالکم بینکم بالباطل (۶) یعنى ثروت را بیهوده در میان خود به جریان نیندازید. یعنى مال و ثروت که دست به دست مى گردد و از دست تولید کننده و صاحب اختیار اول خارج شده به دست دیگرى مى افتد. و از دست آن دیگرى به دست سومى مى افتد. باید در مقابل فایده مشروعى باشد که به صاحب ثروت عاید مى شود. دسـت بـه دست شدن ثروت بدون آنکه یک فایده اى که ارزش انسانى داشته باشد عاید صاحب ثروت بشود ممنوع است . اسلام مالکیت را مساوى با اختیار مطلق نمى داند.
از طـرف دیـگـر در مـقـررات اسلامى تصریح شده که خرید و فروش بعضى چیزها از آن جـمـله خـون و مدفوع انسان ممنوع است . چرا؟ چون خون انسان یا گوسفند مصرف مفیدى که آنـهـا را بـا ارزش کـنـد و جزء ثروت انسان قرار دهد نداشته است . ریشه ممنوعیت خرید و فروش خون و مدفوع ، اصل و لا تاکلوا اموالکم بینکم بالباطل است . ممنوعیت خون و مـدفـوع از نـظـر اسـلام اصالت ندارد؛ آنچه اصالت دارد این است که مبادله باید میان دو شـى ء مـفـیـد بـه حـال بـشـر صـورت بـگـیـرد. مـمـنـوعـیـت امـثـال خـون و مـدفـوع انـسـان . جـامـه اى اسـت کـه بـه تـن مـمنوعیت گردش بیهوده ثروت پـوشـانـیـده شـده اسـت ، بـه عـبـارت دیـگـر شـکـل اجـرائى اصـل و لا تـاکـلوا امـوالکـم بـیـنکم بالباطل است ؛ بلکه اگر پاى مبادله هم در میان نباشد هیچ ثروتى را نمى توان بیهوده از دیگرى تملک کرد و به مصرف رسانید.
ایـن اصـل یـک اصـل ثابت و همه زمانى است و از احتیاج اجتماعى ثابتى سرچشمه گرفته اسـت . امـا ایـنـکـه خـون و مـدفـوع ثـروت شـمـرده نـشـود و قـابـل مـبـادله نـبـاشـد مربوط است به عصر و زمان و درجه تمدن ، و با تغییر شرایط و پیشرفت علوم و صنایع و امکان استفاده هاى صحیح و مفیدى از آنها تغییر حکم مى دهند.
مـثـال : دیـگـر امـیرالمؤ منین على علیه السلام در اواخر عمر با اینکه مویش سپید شده بود رنـگ نـمـى بـسـت ، مـحاسنش ‍ همچنان سپید بود. شخصى به آن حضرت گفت : مگر پیغمبر اکـرم دسـتـور نـداد که : (موى سپید را با رنگ بپوشانید)؟ فرمود: چرا گفت : پس چرا تو رنگ نمى بندى ؟ فرمود: در آن وقت که پیغمبر اکرم این دستور را داد مسلمانان از لحاظ عـدد انـدک بـودنـد. در مـیـان آنـها عده اى پیرمرد وجود داشت که در جنگها شرکت مى کردند. دشـمـن کـه بـه صـف سـربـازان مـسـلمـان نظر مى افکند و آن پیرمردان سپید مو را مى دید اطـمـیـنـان روحـى پـیـدا مـى کرد که با عده اى پیرمرد طرف است و روحیه اش قوى مى شد پـیـغـمـبـر اکـرم دسـتـور داد کـه رنگ ببندند تا دشمن به پیرى آنها پى نبرد. آنگاه على فـرمـود: ایـن دسـتـور را پـیغمبر اکرم در وقتى صادر کرد که عدد مسلمانان کم بود و لازم بـود از ایـن گـونـه وسـائل نـیـز اسـتـفاده شود. اما امروز که اسلام سراسر جهان را فرا گرفته است نیازى به این کار نیست . هر کسى آزاد است که رنگ ببندد یا رنگ نبندد.
از نـظـر عـلى عـلیـه السـلام دسـتـور پـیـغـمـبر اکرم به اینکه (رنگ ببندید) اصالت نـداشـتـه اسـت ، شکل اجرائى دستور دیگرى بوده است . جامه اى بوده است که به تن یک قانون اصلى یعنى کمک نکردن به تقویت روحیه دشمن پوشانیده شده بوده است .
اسـلام ، هـم بـه شـکل و ظاهر و پوسته اهمیت مى دهد و هم به روح و باطن و مغز، اما همواره شـکـل و ظاهر را براى روح و باطن ، پوسته را براى هسته ، قشر را براى مغز و جامه را براى تن مى خواهد.
مساءله تغییر خط
امـروز در کـشـور مـا مساءله اى مطرح است به نام (تغییر خط). این مساءله همچنان که از نـظـر زبـان و ادب فـارسـى قـابـل بـررسـى اسـت از نـظـر اصـول اسـلامـى نـیـز قـابـل بـررسـى اسـت . ایـن مـسـاءله را از نـظـر اسـلامـى بـه دو شـکـل مـى تـوان طـرح کرد: یکى به این شکل که آیا اسلام الفباى مخصوصى دارد و میان الفـبـاها فرق مى گذارد؟ آیا اسلام الفباى امروز ما را که به نام الفباء عربى معروف اسـت از آن خـود مـى دانـد و الفـبـاهـاى دیـگر را مانند الفباى لاتین بى گانه مى شمارد؟ البته نه . از نظر اسلام که یک دین جهانى است همه الفباها على السویه است .
شـکـل دیـگـر این مساءله این است که تغییر خط و الفبا چه تاءثیرى در جذب شدن و هضم شـدن مـلت مـسـلمـان در بـیـگـانـگان دارد؟ چه تاءثیرى در قطع روابط این ملت با فرهنگ خـودش دارد کـه بـه هـر حـال مـعـارف اسـلامـى و عـلمـى خـود را در طـول چـهـارده قرن با این الفباء نوشته است ؟ و آیا نقشه تغییر خط به دست چه کسانى طرح شده و چه کسانى مجرى آن مى باشند؟ اینهاست که باید بررسى شود.
طفیلى گرى حرام است نه کلاه لگنى
امـثـال مـن گـاهـى بـا سـؤ الاتـى مـواجـه مـى شـویـم که با لحن تحقیر و مسخره آمیزى مى پـرسـنـد: آقـا سـواره (ایـسـتـاده ) غـذا خـوردن شـرعـا چـه صـورتـى دارد؟! بـا قـاشـق و چـنـگـال خـوردن چـطـور؟! آیـا کـلاه لگـنـى بـر سـر گـذاشـتـن حـرام اسـت ؟! آیـا استعمال لغت بیگانه حرام است ؟!...
در جواب اینها مى گوئیم : اسلام دستور خاصى در این موارد نیاورده است . اسلام نه گفته بـا دسـت غـذا بـخـور و نـه گـفـتـه بـا قـاشـق بـخـور؛ گـفـتـه بـه هـر حال نظافت را رعایت کن . از نظر کفش و کلاه و لباس نیز اسلام مد مخصوصى نیاورده است . از نظر اسلام زبان انگلیسى و ژاپنى و فارسى یکى است . اما...
امـا اسـلام یک چیز دیگر گفته است ؛ گفته شخصیت باختن حرام است ، مرعوب دیگران شدن حرام است ، تقلید کورکورانه کردن حرام است ، هضم شدن و محو شدن در دیگران حرام است ، طـفـیـلى گـرى حـرام اسـت ، افـسـون شـدن در مـقـابـل بـیـگـانـه (مانند خرگوشى که در مـقـابـل مـار افـسـون مـى شـود حـرام اسـت ). الاغ مرده بیگانه را قاطر پنداشتن حرام است ، انـحـرافـات و بـدبـختیهاى آنها را به نام (پدیده قرن ) جذب کردن حرام است ، اعتقاد بـه ایـنـکـه ایـرانـى بـایـد جسما و روحا و ظاهرا و باطنا فرنگى بشود حرام است ، چهار صـبـاح بـه پـاریـس رفـتـن و مـخـرج (را) را بـه مـخـرج (غـیـن ) تبدیل کردن و بجاى (رفتم ) (غفتم ) گفتن حرام است .
مساءله اهم و مهم
۳. یکى دیگر از جهاتى که به اسلام امکان انطباق با مقتضیات زمان مى دهد، جنبه عقلانى دستورهاى این دین است . اسلام به پیروان خود اعلام کرده است که همه دستورهاى او ناشى از یک سلسله مصالح عالیه است ، و از طرف دیگر در خود اسلام درجه اهمیت مصلحت ها بیان شـده اسـت . ایـن جـهـت ، کـار کـارشـنـاسـان واقـعـى اسـلام را در زمـیـنـه هـایـى که مصالح گـونـاگـونى در خلاف جهت یکدیگر پدید مى آیند آسان مى کند. اسلام اجازه داده است که در ایـن گـونـه مـوارد کـارشناسان اسلامى درجه اهمیت مصلحتها را بسنجند و با توجه به راهـنمایى هایى که خود اسلام کرده است مصلحتهاى مهمتر را انتخاب کنند. فقها این قاعده را بـه نـام (اهـم و مـهـم ) مى نامند. در اینجا نیز مثالهاى زیادى دارم اما از ذکر آنها صرف نظر مى کنم .
قوانینى که حق وتو دارند
۴. یـکـى دیـگـر از جهاتى که به این دین خاصیت تحرک و انطباق بخشیده و آن را زنده و جـاویـد نـگه مى دارد این است که یک سلسله قواعد و قوانین در خود این دین وضع شده که کـار آنـهـا کـنـتـرل و تـعـدیـل قوانین دیگر است . فقها این قواعد را قواعد (حاکمه ) مى نـامـنـد، مـانند قاعده (لاحرج ) و قاعده (لاضرر) که بر سراسر فقه حکومت مى کنند کار این سلسله قواعد کنترل و تعدیل قوانین دیگر است . در حقیقت اسلام براى این قاعده ها نـسـبـت بـه سـایـر قـوانـیـن و مـقـررات حـق (وتـو) قائل شده است . اینها نیز داستان درازى دارد که نمى توانم وارد آن بشوم .
اختیارات حاکم
علاوه بر آنچه گفته شد یک سلسله (پیچ و لولا)هاى دیگر نیز در ساختمان دین مقدس اسـلام به کار رفته است که به این دین خاصیت ابدیت و خاتمیت بخشیده است . مرحوم آیة الله نـائیـنـى و حـضـرت علامه طباطبایى در این جهت بیشتر بر روى اختیاراتى که اسلام به حکومت صالحه اسلامى تفویض کرده است تکیه کرده اند.
اصل اجتهاد
اقـبـال پـاکـسـتانى مى گوید: (اجتهاد قوه محرکه اسلام است ) این سخن ، سخن درستى اسـت امـا عـمـده خـاصـیـت (اجـتهاد پذیرى ) اسلام است . اگر چیز دیگرى به جاى اسلام بـگـذاریـم مـى بینیم کار اجتهاد چه قدر دشوار است بلکه راه آن بسته است . عمده این است کـه در سـاختمان این دین عجیب آسمانى چه رمزهایى به کار رفته است که این گونه به آن خاصیت هماهنگى با پیشرفت تمدن داده است .
بـوعـلى در شـفـا نـیـز ضـرورت (اجـتـهـاد) را روى هـمـیـن اصـل بـیـان مـى کـنـد و مـى گـویـد: چـون اوضـاع زمـان مـتـغـیـر اسـت و پـیـوسـتـه مـسـائل جـدیـدى پـیـش مـى آیـد، از طـرف دیـگـر اصول کلى اسلامى ثابت و لایتغیر است . ضـرورت دارد در هـمـه عـصـرهـا و زمـانـهـا افـرادى بـاشـنـد کـه بـا مـعـرفـت و خـبـرویـت کـامـل در مـسـائل اسـلامـى و بـا تـوجـه بـه مـسـائل نـوى کـه در هـر عـصـر پـدید مى آیند پاسخگوى احتیاجات مسلمین بوده باشند.
در مـتـمـم قـانـون اسـاسـى ایـران نیز چنین پیش بینى شده است که در هر عصر هیاءتى از مجتهدین که کمتر از پنج نفر نباشند و (مطلع از مقتضیات زمان ) هم باشند، بر قوانین مـصـوبـه نـظارت نمایند. منظور نویسندگان این ماده این بوده است که همواره افرادى که نـه (جامد) باشند و نه (جاهل ) نه مخالف با پیشرفتهاى زمان باشند و نه تابع و مقلد دیگران بر قوانین مملکتى نظارت نمایند.
نـکـتـه اى کـه لازم اسـت تـذکـر دهـم ایـن است که (اجتهاد) به مفهوم واقعى کلمه ، یعنى تـخـصـص و کارشناسى فنى در مسائل اسلامى ، چیزى نیست که هر (از مکتب گریخته اى ) به بهانه اینکه چند صباحى در یکى از حوزه هاى علمیه به سر برده است بتواند ادعا کند.
قطعا براى تخصص در مسائل اسلامى و صلاحیت اظهار نظر، یک عمر اگر کم نباشد زیاد نـیـسـت ، آنـهـم بـه شـرط ایـنکه شخص از ذوق و استعداد نیرومندى برخوردار و توفیقات الهى شامل حالش بوده باشد.
گـذشـتـه از تـخصص و اجتهاد، افرادى مى توانند مرجع راى و نظر شناخته شوند که از حـداکـثـر تـقوا و خداشناسى و خداترسى بهره مند بوده باشند. تاریخ اسلام افرادى را نـشـان مـى دهـد که با همه صلاحیت علمى و اخلاقى هنگامى که مى خواسته اند اظهار نظرى بکنند مانند بید بر خود مى لرزیده اند.
بار دیگر از خوانندگان محترم معذرت مى خواهم که دامنه سخن در این بحث به این مطالب کشید.
بخش پنجم : مقام انسانى زن از نظر قرآن
فلسفه خاص اسلام درباره حقوق خانوادگى
اسـلام زن را چـگـونـه موجودى میداند؟ آیا از نظر شرافت و حیثیت انسانى او را برابر با مرد مى داند و یا او را جنس پست تر مى شمارد؟ این پرسشى است که اکنون مى خواهیم به پاسخ آن بپردازیم .
اسـلام در مورد حقوق خانوادگى زن و مرد فلسفه خاصى دارد که با آنچه در چهارده قرن پـیـش مى گذشته و با آنچه در جهان امروز مى گذرد مغایرت دارد. اسلام براى زن و مرد در هـمـه مـوارد یـک نـوع حـقـوق و یـک نـوع وظـیـفـه و یـک نـوع مـجـازات قـائل نـشـده اسـت ؛ پـاره اى از حـقوق و تکالیف و مجازاتها را براى مرد مناسبتر دانسته و پـاره اى از آنـهـا را بـراى زن ، و در نـتیجه در مواردى براى زن و مرد وضع مشابه و در موارد دیگر وضع نامشابهى در نظر گرفته است .
چـرا؟ روى چـه حـسـابـى ؟ آیـا بدان جهت است که اسلام نیز مانند بسیارى از مکتبهاى دیگر نـظریات تحقیر آمیزى نسبت به زن داشته و زن را جنس پست تر مى شمرده است و یا علت و فلسفه دیگرى دارد؟
مکرر در نطقها و سخنرانیها و نوشته هاى پیروان سیستمهاى غربى شنیده و خوانده اید که مـقـررات اسـلامـى را در مـورد مـهـر و نـفـقـه و طـلاق و تـعـدد زوجـات و امـثال اینها به عنوان تحقیر و توهینى نسبت به جنس زن یاد کرده اند؛ چنین وانمود مى کنند که این امور هیچ دلیلى ندارد جز اینکه فقط جانب مرد رعایت شده است .
مـى گـویند تمام مقررات و قوانین جهان قبل از قرن بیستم بر این پایه است که مرد جنسا شریفتر از زن است و زن براى استفاده و استمتاع مرد آفریده شده است ، حقوق اسلامى نیز بر محور مصالح و منافع مرد دور مى زند.
مـى گـویـنـد اسلام دین مردان است و زن را انسان تمام عیار نشناخته و براى او حقوقى که بـراى یـک انـسان لازم است وضع نکرده است . اگر اسلام زن را انسان تمام عیار مى دانست تعدد زوجات را تجویز نمى کرد، ریاست خانواده را به شوهر نمى داد، ارث زن را مساوى بـا نـصـف ارث مـرد نـمـى کـرد، بـراى زن قـیـمـت بـه نـام مـهـر قائل نمى شد، استقلال اقتصادى و اجتماعى مى داد و او را جیره خوار و واجب النفقه مرد قرار نـمى داد. اینها مى رساند که اسلام نسبت به زن نظریات تحقیر آمیزى داشته است و او را وسـیـله و مـقـدمـه بـراى مـرد مـى دانـسـته است . مى گویند اسلام با اینکه دین مساوات است واصل مساوات را در جاهاى دیگر رعایت کرده است ؛ در مورد زن و مرد رعایت نکرده است .
مـى گـویـنـد اسـلام بـراى مـردان امـتـیـاز حـقـوقـى و تـرجـیـح حـقـوقـى قـائل شـده اسـت و اگـر امـتـیـاز و تـرجـیـح حـقـوقـى بـراى مـردان قائل نبود مقررات بالا را وضع نمى کرد.
اگر بخواهیم به استدلال این آقایان شکل منطقى ارسطویى بدهیم به این صورت در مى آیـد: اگـر اسـلام زن را انـسـان تـمام عیار مى دانست حقوق مشابه و مساوى با مرد براى او وضـع مـى کـرد، لکـن حـقـوق مـشـابـه و مـسـاوى بـراى او قائل نیست ، پس زن را یک انسان واقعى نمى شمارد.
تساوى یا تشابه ؟
اصـلى کـه در ایـن اسـتـدلال بـه کـار رفته این است که لازمه اشتراک زن و مرد در حیثیت و شـرافـت انـسـانـى ، یکسانى و تشابه آنها در حقوق است . مطلبى هم که از نظر فلسفى باید انگشت روى آن گذاشت این است که لازمه اشتراک زن و مرد در حیثیت انسانى چیست ؟ آیا لازمه اش این است که حقوقى مساوى یکدیگر داشته باشند. به طورى که ترجیح و امتیاز حـقـوقـى در کـار نـبـاشـد ؟ یـا لازمـه اش ایـن اسـت کـه حقوق زن و مرد علاوه بر تساوى و برابرى ، متشابه و یکنواخت هم بوده باشند و هیچگونه تقسیم کار و تقسیم وظیفه اى در کار نباشد؟ شک نیست که لازمه اشتراک زن و مرد در حیثیت انسانى و برابرى آنها از لحاظ انسانیت ، برابرى آنها در حقوق انسانى است اما تشابه آنها در حقوق چطور؟
اگر بنا بشود تقلید و تبعیت کورکورانه از فلسفه غرب را کنار بگذاریم و در افکار و آراء فـلسـفـى کـه از نـاحـیـه آنـهـا مـى رسـد بـه خـود اجـازه فـکـر و انـدیـشـه بـدهـیـم ، اول بـایـد بـبـیـنـیـم آیـا لازمـه تـساوى حقوق تشابه حقوق هم هست یا نه ؟ تساوى غیر از تـشـابه است ؛ تساوى برابرى است و تشابه یکنواختى . ممکن است پدرى ثروت خود را بـه طـور مـتـسـاوى میان فرزندان خود تقسیم کند اما به طور متشابه تقسیم نکند. مثلا ممکن اسـت این پدر چند قلم ثروت داشته باشد: هم تجارتخانه داشته باشد و هم ملک مزروعى و هم مستغلات اجارى ، ولى نظر به اینکه قبلا فرزندان خود را استعدادیابى کرده است ، در یـکـى ذوق و سـلیـقـه تـجـارت دیده است و در دیگرى علاقه به کشاورزى و در سومى مستغل دارى ، هنگامى که مى خواهد ثروت خود را در حیات خود میان فرزندان تقسیم کند، با در نـظـر گـرفتن اینکه آنچه به همه فرزندان مى دهد از لحاظ ارزش مساوى با یکدیگر بـاشـد و تـرجـیـح و امـتـیـازى از ایـن جهت در کار نباشد، به هرکدام از فرزندان خود همان سرمایه را مى دهد که قبلا در آزمایش استعدادیابى آن را مناسب یافته است .
کـمـیت غیر از کیفیت است ، برابرى غیر از یکنواختى است . آنچه مسلم است این است که اسلام حـقـوق یـکـجـور و یـکـنـواخـتـى براى زن و مرد قائل نشده است ، ولى اسلام هرگز امتیاز و تـرجـیـح حـقـوقـى بـراى مـردان نـسـبـت بـه زنـان قـائل نـیـسـت . اسـلام اصل مساوات انسانها را درباره زن و مرد نیز رعایت کرده است . اسلام با تساوى حقوق زن و مرد مخالف نیست ، با تشابه حقوق آنها مخالف است .
کـلمه (تساوى ) و (مساوات ) چون مفهوم برابرى و عدم امتیاز در آنها گنجانیده شده اسـت جـنـبـه (تـقـدس ) پـیـدا کـرده انـد، جـاذبـه دارند، احترام شنونده را جلب مى کنند، خصوصا اگر با کلمه (حقوق ) تواءم گردند.
تـسـاوى حـقـوق ! چـه تـرکـیـب قشنگ و مقدسى ! چه کسى است که وجدانى و فطرت پاکى داشته باشد و در مقابل این دو کلمه خاضع نشود؟!
اما نمى دانم چرا کار ما - که روزى پرچمدار علم و فلسفه و منطق در جهان بوده ایم - باید به آنجا بکشد که دیگران بخواهند نظریات خود را در باب (تشابه حقوق زن و مرد) بـا نـام مـقـدس (تـسـاوى حـقـوق ) بـه مـا تـحـمـیـل کـنـنـد ؟! ایـن درسـت مثل این است که یک نفر لبوفروش بخواهد لبو بفروشد اما به نام گلابى تبلیغ کند.
آنچه مسلم است این است که اسلام در همه جا براى زن و مرد حقوق مشابهى وضع نکرده است ، هـمـچـنانکه در همه موارد براى آنها تکالیف و مجازاتهاى مشابهى نیز وضع نکرده است . امـا آیـا مجموع حقوقى که براى زن قرار داده ارزش کمترى دارد از آنچه براى مردان قرار داده ؟ البته خیر، چنانکه ثابت خواهیم کرد.
در ایـنـجـا سـؤ ال دومـى پـیـدا مـى شـود و آن ایـنکه علت اینکه اسلام حقوق زن و مرد را در بـعـضى موارد، نامشابه قرار داده چیست ؟ چرا آنها را مشابه یکدیگر قرار نداده است ؟ آیا اگـر حقوق زن و مرد، هم مساوى باشد و هم مشابه بهتر است یا این که فقط مساوى باشد و مشابه نباشد. براى بررسى کامل این مطلب لازم است که در سه قسمت بحث کنیم :
۱. نظر اسلام درباره مقام انسانى زن از نظر خلقت و آفرینش
۲. تـفـاوتهایى که در خلقت زن و مرد هست براى چه هدفهائى است ؟ آیا این تفاوتها سبب مى شود که زن و مرد از لحاظ حقوق طبیعى و فطرى وضع نامشابهى داشته باشند یا نه ؟
۳. تـفـاوتـهایى که در مقررات اسلامى میان زن و مرد هست که آنها را در بعضى قسمتها در وضع نامشابهى قرار مى دهد براساس چه فلسفه اى است ؟ آیا آن فلسفه ها هنوز هم به استحکام خود باقى است یا نه ؟
مقام زن در جهان بینى اسلامى
اما قسمت اول . قرآن تنها مجموع قوانین نیست . محتویات قرآن صرفا یک سلسله مقررات و قـوانـیـن خـشـک بـدون تفسیر نیست . در قرآن ، هم قانون است و هم تاریخ و هم موعظه و هم تـفـسـیـر خـلقـت و هـم هـزاران مـطـلب دیـگـر. قـرآن هـمـان طـورى کـه در مـواردى بـه شکل بیان قانون دستورالعمل معین مى کند در جاى دیگر وجود و هستى را تفسیر مى کند، راز خلقت زمین و آسمان و گیاه و حیوان و انسان و راز موتها و حیاتها، عزتها و ذلتها، ترقى ها و انحطاطها، ثروتها و فقرها را بیان مى کند.
قرآن کتاب فلسفه نیست ، اما نظر خود را درباره جهان و انسان و اجتماع - که سه موضوع اساسى فلسفه است - به طور قاطع بیان کرده است . قرآن به پیروان خود تنها قانون تـعـلیـم نـمـى دهد و صرفا به موعظه و پند و اندرز نمى پردازد بلکه با تفسیر خلقت بـه پـیـروان خـود طـرز تـفـکر و جهان بینى مخصوص مى دهد. زیر بناى مقررات اسلامى دربـاره امـور اجـتـماعى از قبیل مالکیت ، حکومت ، حقوق خانوادگى و غیره همانا تفسیرى است که از خلقت و اشیاء مى کند.
از جـمـله مـسائلى که در قرآن کریم تفسیر شده موضوع خلقت زن و مرد است . قرآن در این زمـیـنـه سـکـوت نـکـرده و بـه یـاوه گـویان مجال نداده است که از پیش خود براى مقررات مـربـوط بـه زن و مرد فلسفه بتراشند و مبناى این مقررات را نظر تحقیرآمیز اسلام نسبت به زن معرفى کنند. اسلام ، پیشاپیش نظر خود را درباره زن بیان کرده است .
اگـر بـخـواهـیم ببینیم نظر قرآن درباره خلقت زن و مرد چیست لازم است به مساءله سرشت زن و مرد - که در سایر کتب مذهبى نیز مطرح است - توجه کنیم . قرآن نیز در این موضوع سـکـوت نـکـرده اسـت . بـاید ببینیم قرآن زن و مرد را یک سرشتى میداند یا دو سرشتى ؛ یـعـنى آیا زن و مرد داراى یک طینت و سرشت مى باشند و یا داراى دو طینت و سرشت ؟ قرآن با کمال صراحت در آیات متعددى مى فرماید که زنان را از جنس مردان و از سرشتى نظیر سـرشـت مـردان آفـریـده ایـم . قـرآن دربـاره آدم اول مـى گـوید:(همه شما را از یک پدر آفـریدیم و جفت آن پدر را از جنس خود او قرار دادیم .) (سوره نساء آیه ۱). درباره همه آدمـیـان مـى گـویـد: (خـداوند از جنس خود شما براى شما همسر آفرید.) (سوره نساء و سوره آل عمران و سوره روم ).
در قـرآن از آنچه در بعضى از کتب مذهبى هست که زن از مایه پست تر از مایه مرد آفریده شـده و یـا ایـنـکـه بـه زن جـنـبـه طـفـیـلى و چـپـى داده انـد و گـفـتـه انـد کـه هـمـسـر آدم اول از عـضـوى از اعـضـاء طـرف چـپ او آفـریده شده ، اثر و خبرى نیست . علیهذا در اسلام نظریه تحقیر آمیزى نسبت به زن از لحاظ سرشت و طینت وجود ندارد.
یـکـى دیـگـر از نـظریات تحقیر آمیزى که در گذشته وجود داشته است و در ادبیات جهان آثـار نـامـطـلوبـى بجا گذاشته است این است که زن عنصر گناه است ، از وجود زن شر و وسـوسـه بـرمـى خیزد، زن شیطان کوچک است . مى گویند در هر گناه و جنایتى که مردان مرتکب شده اند زنى در آن دخالت داشته است . مى گویند مرد در ذات خود از گناه مبراست و این زن است که مرد را به گناه مى کشاند. مى گویند شیطان مستقیما در وجود مرد راه نمى یابد و فقط از طریق زن است که مردان را مى فریبد، شیطان زن را وسوسه مى کند و زن مـرد را. مـى گویند آدم اول که فریب شیطان را خورد و از بهشت سعادت بیرون رانده شد، از طریق زن بود؛ شیطان حوا را فریفت و حوا آدم را.
قرآن داستان بهشت آدم را مطرح کرده ولى هرگز نگفته که شیطان یا مار حوا را فریفت و حـوا آدم را. قـرآن نـه حـوا را بـه عنوان مسؤ ول اصلى معرفى مى کند و نه او را از حساب خارج مى کند. قرآن مى گوید: به آدم گفتیم خودت و همسرت در بهشت سکنى گزینید و از میوه هاى آن بخورید. قرآن آنجا که پاى وسوسه شیطانى را به میان مى کشد ضمیرها را به شکل (تثنیه ) مى آورد. مى گوید: فوسوس لهما الشیطان .(۷) شیطان آن دو را وسـوسـه کـرد فـدلیـهـمـا بـغرور(۸) شیطان آن دو را به فریب راهنمائى کـرد.و قـاسـمـهـمـا انـى لکـمـا لمـن الناصحین (۹) یعنى شیطان در برابر هر دو سوگند یاد کرد که جز خیر آنها را نمى خواهد.
به این ترتیب قرآن با یک فکر رائج آن عصر و زمان که هنوز هم در گوشه و کنار جهان بـقـایـائى دارد، سـخـت بـه مـبارزه پرداخت و جنس زن را از این اتهام که عنصر وسوسه و گناه و شیطان کوچک است مبرا کرد.
یکى دیگر از نظریات تحقیر آمیزى که نسبت به زن وجود داشته است در ناحیه استعدادهاى روحـانـى و مـعـنوى زن است ؛ مى گفتند زن به بهشت نمى رود، زن مقامات معنوى و الهى را نـمـى تـوانـد طـى کـنـد، زن نـمـى تـوانـد به مقام قرب الهى آن طور که مردان مى رسند بـرسـد. قـرآن در آیات فراوانى تصریح کرده است که پاداش اخروى و قرب الهى به جـنـسـیت مربوط نیست ، به ایمان و عمل مربوط است ، خواه از طرف زن باشد و یا از طرف مـرد. قـرآن در کـنـار هـر مـرد بـزرگ و قـدسـى از یک زن بزرگ و قدیسه یاد مى کند. از هـمـسـران آدم و ابـراهـیـم و از مـادران مـوسـى و عـیـسـى در نـهـایـت تـجـلیـل یـاد کـرده اسـت . اگـر همسران نوح و لوط را به عنوان زنانى ناشایسته براى شـوهـرانـشـان ذکـر مـى کـنـد، از زن فرعون نیز به عنوان زن بزرگى که گرفتار مرد پلیدى بوده است غفلت نکرده است . گویى قرآن خواسته است در داستانهاى خود توازن را حفظ کند و قهرمانان داستانها را منحصر بمردان ننماید.
قـرآن دربـاره مادر موسى مى گوید: ما به مادر موسى وحى فرستادیم که کودک را شیر بـده و هـنـگامى که بر جان بیمناک شدى او را به دریا بیافکن و نگران نباش که ما او را به سوى تو باز پس خواهیم گردانید.
قرآن درباره مریم ، مادر عیسى ، مى گوید: کار او به آنجا کشیده شده بود که در محراب عبادت همواره ملائکه با او سخن مى گفتند و گفت و شنود مى کردند، از غیب براى او روزى مـى رسـیـد، کـارش از لحـاظ مقامات معنوى آنقدر بالا گرفته بود که پیغمبر زمانش را در حـیـرت فـرو بـرده او را پـشـت سـر گـذاشـتـه بـود، زکـریـا در مقابل مریم مات و مبهوت مانده بود.
در تاریخ خود اسلام زنان قدیسه و عالیقدر فراوانند. کمتر مردى است به پایه خدیجه برسد. و هیچ مردى جز پیغمبر و على به پایه حضرت زهرا نمى رسد. حضرت زهرا بر فـرزندان خود که امامند و بر پیغمبران غیر از خاتم الانبیا برترى دارد.اسلام در سیر من الخـلق الى الحـق یـعـنـى در حـرکـت و مـسـافـرت بـه سوى خدا هیچ تفاوتى میان زن و مرد قائل نیست . تفاوتى که اسلام قائل است در سیر من الحق الى الخلق است ، در بازگشت از حق به سوى مردم و تحمل مسؤ ولیت پیغامبرى است که مرد را براى اینکار مناسبتر دانسته است .
یـکـى دیـگر از نظریات تحقیر آمیزى که نسبت به زن وجود داشته است . مربوط است به ریـاضت جنسى و تقدس ‍ تجرد و عزوبت . چنانکه مى دانیم در برخى آیین ها رابطه جنسى ذاتـا پـلیـد اسـت . بـه عـقـیـده پـیـروان آن آئیـن هـا تـنـهـا کـسـانـى بـه مـقـامـات مـعـنـوى نـایـل مـى گـردنـد کـه هـمه عمر مجرد زیست کرده باشند. یکى از پیشوایان معروف مذهبى جـهـان مـى گـویـد: (بـا تـیـشه بکارت درخت ازدواج را از بن برکنید). همان پیشوایان ازدواج را فقط از جنبه دفع افسد به فاسد اجازه مى دهند یعنى مدعى هستند که چون غالب افـراد قـادر نـیـسـتـنـد با تجرد صبر کنند و اختیار از کف شان ربوده مى شود و گرفتار فـحشا مى شوند و با زنان متعددى تماس پیدا مى کنند، پس بهتر است ازدواج کنند تا با بـیـش از یـک زن در تـمـاس نـبـاشـنـد. ریشه افکار ریاضت طلبى و طرفدارى از تجرد و عـزوبـت ، بـدبینى به جنس زن است ؛ محبت زن را جزء مفاسد بزرگ اخلاقى به حساب مى آورند.
اسـلام بـا این خرافه سخت نبرد کرد. ازدواج را مقدس و تجرد را پلید شمرد. اسلام دوست داشتن زن را جزء اخلاق انبیا معرفى کرد و گفت : من اخلاق الانبیاء حب النساء. پیغمبر اکرم مى فرمود: من به سه چیز علاقه دارم : بوى خوش ، زن ، نماز.
بـرتـرانـدراسـل مى گوید: در همه آئینها نوعى بدبینى به علاقه جنسى یافت مى شود مـگـر در اسـلام ؛ اسـلام از نـظـر مـصالح اجتماعى حدود و مقرراتى براى این علاقه وضع کرده اما هرگز آن را پلید نشمرده است .
یـکى دیگر از نظریات تحقیر آمیزى که درباره زن وجود داشته این است که مى گفته اند زن مقدمه وجود مرد است و براى مرد آفریده شده است .
اسـلام هـرگـز چـنـیـن سـخـنـى نـدارد. اسـلام اصـل عـلت غـائى را در کـمـال صـراحـت بـیان مى کند. اسلام با صراحت کامل مى گوید زمین و آسمان ، ابر و باد، گـیـاه و حـیـوان ، هـمـه براى انسان آفریده شده اند. اما هرگز نمى گوید زن براى مرد آفـریـده شـده اسـت . اسـلام مى گوید هر یک از زن و مرد براى یکدیگر آفریده شده اند: هـن لبـاس لکـم و انـتـم لبـاس ‍ لهن .(۱۰) زنان زینت و پوشش شما هستند و شما زیـنـت و پـوشـش آنـهـا. اگـر قـرآن زن را مقدمه مرد و آفریده براى مرد مى دانست قهرا در قوانین خود این جهت را در نظر مى گرفت ولى چون اسلام از نظر تفسیر خلقت چنین نظرى نـدارد و زن را طـفـیـلى وجـود مـرد نـمى داند در مقررات خاص خود درباره زن و مرد به این مطلب نظر نداشته است .
یـکـى دیـگـر از نظریات تحقیر آمیزى که در گذشته درباره زن وجود داشته این است که زن را از نظر مرد یک شر و بلاى اجتناب ناپذیر مى دانسته اند. بسیارى از مردان با همه بـهـره هـائى که از وجود زن مى برده اند. او را تحقیر و مایه بدبختى و گرفتارى خود مـى دانـسـتـه انـد. قرآن کریم مخصوصا این مطلب را تذکر مى دهد که وجود زن براى مرد خیر است ، مایه سکونت و آرامش دل او است .
یـکـى دیـگـر از آن نـظـریات تحقیرآمیز این است که سهم زن را در تولید فرزند بسیار نـاچـیـز مـى دانـسـتـه انـد. اعـراب جـاهـلیـت و بـعـضـى از مـلل دیـگـر مادر را فقط به منزله ظرفى مى دانسته اند که نطفه مرد را ـ که بذر اصلى فرزند است ـ در داخل خود نگه مى دارد و رشد مى دهد. در قرآن ضمن آیاتى که مى گوید شما را از مرد و زنى آفریدیم و برخى آیات دیگر که در تفاسیر توضیح داده شده است ، به این طرز تفکر خاتمه داده شده است .
از آنـچـه گـفـتـه شـد مـعـلوم شـد اسـلام از نـظر فکر فلسفى و از نظر تفسیر خلقت نظر تـحـقـیـر آمـیـزى نـسـبت به زن نداشته است بلکه آن نظریات را مردود شناخته است اکنون نوبت این است که بدانیم فلسفه عدم تشابه حقوقى زن و مرد چیست .؟
تشابه نه و تساوى آرى
گـفـتـیم اسلام در روابط و حقوق خانوادگى زن و مرد فلسفه خاصى دارد که با آنچه در چـهارده قرن پیش مى گذشته مغایرت دارد و با آنچه در جهان امروز مى گذرد نیز مطابقت ندارد.
گـفـتـیـم از نـظر اسلام این مساءله هرگز مطرح نیست که آیا زن و مرد دو انسان متساوى در انـسـانـیـت هـستند یا نه ؟ و آیا حقوق خانوادگى آنها باید ارزش مساوى با یکدیگر داشته بـاشـنـد یـا نـه ؟ از نـظـر اسـلام زن و مرد هر دو انسانند و از حقوق انسانى متساوى بهره مندند.
آنـچـه از نـظـر اسـلام مـطـرح اسـت ایـن اسـت کـه زن و مـرد بـه دلیـل ایـنـکـه یـکـى زن اسـت و دیـگـرى مرد، در جهات زیادى مشابه یکدیگر نیستند، جهان براى آنها یکجور نیست ، خلقت و طبیعت آنها را یکنواخت نخواسته است . و همین جهت ایجاب مى کند که از لحاظ بسیارى از حقوق و تکالیف و مجازاتها وضع مشابهى نداشته باشند. در دنیاى غرب ، اکنون سعى مى شود میان زن و مرد از لحاظ قوانین و مقررات و حقوق و وظایف وضـع واحـد و مـشـابـهـى بـوجـود آورند و تفاوت هاى غریزى و طبیعى زن و مرد را نادیده بـگـیرند. تفاوتى که میان نظر اسلام و سیستمهاى غربى وجود دارد در اینجاست . علیهذا آنـچـه اکـنون در کشور ما میان طرفداران حقوق اسلامى از یک طرف و طرفداران پیروى از سـیـسـتـمهاى غربى از طرف دیگر. مطرح است مساءله وحدت و تشابه حقوق زن و مرد است نـه تـسـاوى حقوق آنها. (کلمه تساوى حقوق ) یک مارک تقلبى است که مقلدان غرب بر روى این ره آورد غربى چسبانیده اند.
ایـن بـنده همیشه در نوشته ها و کنفرانسها و سخنرانیهاى خود از اینکه این مارک تقلبى را اسـتـعـمـال کـنـم و ایـن فـرضـیـه را ـ کـه جـز ادعـاى تـشـابـه و تماثل حقوق زن و مرد نیست ـ به نام تساوى حقوق یاد کنم اجتناب داشتم .
مـن نـمـى گـویم در هیچ جاى دنیا ادعاى تساوى حقوق زن و مرد معنى نداشته و ندارد و همه قـوانـیـن گـذشـته و حاضر جهان حقوق زن و مرد را بر مبناى ارزش مساوى وضع کردند و فقط مشابهت را از میان برده اند.
خـیـر، چـنـیـن ادعـایـى نـدارم . اروپـاى قـبـل از قـرن بیستم بهترین شاهد است . در اروپاى قـبـل از قـرن بـیـستم زن قانونا و عملا فاقد حقوق انسانى بود نه حقوقى مساوى با مرد داشـت و نـه مـشابه با او. در نهضت عجولانه اى که در کمتر از یک قرن اخیر به نام زن و براى زن در اروپا صورت گرفت . زن کم و بیش حقوقى مشابه با مرد پیدا کرد. اما با تـوجـه بـه وضـع طبیعى و احتیاجات جسمى و روحى زن . هرگز حقوق مساوى با مرد پیدا نـکـرد. زیـرا زن اگـر بخواهد حقوقى مساوى حقوق مرد و سعادتى مساوى سعادت مرد پیدا کـنـد راه مـنحصرش این است که مشابهت حقوقى را از میان بردارد، براى مرد حقوقى متناسب بـا مـرد و بـراى خـودش حـقـوقـى مـتـنـاسـب بـا خـودش قائل شود. تنها از این راه است که وحدت و صمیمیت واقعى میان مرد و زن برقرار مى شود و زن از سـعـادتى مساوى با مرد بلکه بالاتر از آن برخوردار خواهد شد و مردان از روى خلوص و بدون شائبه اغفال و فریب کارى براى زنان حقوق مساوى و احیانا بیشتر از خود قائل خواهند شد.
و همچنین من هرگز ادعا نمى کنم حقوقى که عملا در اجتماع به ظاهر اسلامى ما نصیب زن مى شـد ارزش مـسـاوى با حقوق مردان داشته است . بارها گفته ام که لازم و ضرورى است به وضـع زن امـروز رسـیدگى کامل بشود و حقوق فراوانى که اسلام به زن اعطا کرده و در طـول تـاریـخ عـمـلا مـتـروک شـده بـه او بـاز پـس داده شـود، نه اینکه با تقلید و تبعیت کـورکورانه از روش مردم غرب - که هزاران بدبختى براى خود آنها به وجود آورده - نام قشنگى روى یک فرضیه غلط بگذاریم و بدبختیهاى نوع غربى را بر بدبختیهاى نوع شرقى زن بیفزاییم . ادعاى ما این است که عدم تشابه حقوق زن و مرد در حدودى که طبیعت زن و مرد را در وضع نامشابهى قرار داده است ، هم با عدالت و حقوق فطرى بهتر تطبیق مـى کـند و هم سعادت خانوادگى را بهتر تاءمین مى نماید و هم اجتماع را بهتر به جلو مى برد.
کـامـلا تـوجه داشته باشید ما مدعى هستیم که لازمه عدالت و حقوق فطرى و انسانى زن و مـرد عـدم تـشـابه آنها در پاره اى از حقوق است . پس بحث ما صددرصد جنبه فلسفه دارد، بـه فـلسـفـه حـقـوق مـربـوط اسـت ، بـه اصـلى مـربـوط اسـت بـه نـام (اصـل عـدل ) کـه یـکـى از ارکـان کـلام و فـقـه اسـلامـى اسـت . اصـل عدل همان اصلى است که قانون تطابق عقل و شرع را در اسلام به وجود آورده است ؛ یـعـنـى از نـظـر فـقـه اسـلامـى - و لااقـل فـقـه شـیـعـه - اگـر ثـابـت بـشـود کـه عـدل ایـجـاب مـى کند فلان قانون باید چنین باشد نه چنان و اگر چنان باشد ظلم است و خـلاف عـدالت اسـت ، نـاچـار بـایـد بگوییم حکم شرع هم همین است . زیرا شرع اسلام طبق اصلى که خود تعلیم داده هرگز از محور عدالت و حقوق فطرى و طبیعى خارج نمى شود.
علماى اسلام با تبیین و توضیح اصل (عـدل ) پـایـه فـلسـفـه حـقـوق را بـنـا نهادند، گو اینکه در اثر پیشامدهاى ناگوار تـاریـخـى نتوانستند راهى را که باز کرده بودند ادامه دهند. توجه به حقوق بشر و به اصل عدالت به عنوان امورى ذاتى و تکوینى و خارج از قوانین قراردادى ، اولین بار به وسیله مسلمین عنوان شد؛ پایه حقوقى طبیعى و عقلى را بنا نهادند.
امـا مـقـدر چـنـیـن بـود کـه آنها کار خود را ادامه ندهند و پس از تقریبا هشت قرن دانشمندان و فـیـلسـوفان اروپایى آن را دنبال کنند و این افتخار را به خود اختصاص دهند؛ از یک سو فـلسـفـه هـاى اجـتـمـاعـى و سـیـاسـى و اقتصادى به وجود آورند و از سوى دیگر افراد و اجتماعات و ملتها را به ارزش حیات و زندگى و حقوق انسانى آنها آشنا سازند، نهضتها و حرکتها و انقلابها را به وجود آورند و چهره جهان را عوض کنند.
به نظر من گذشته از علل تاریخى یک علت روانى و منطقه اى نیز دخالت داشت در اینکه مـشـرق اسـلامـى مـسـاءله حـقـوق عـقـلى را کـه خـود پـایـه نـهـاده بـود دنـبـال نـکـنـد. یـکـى از تـفـاوتـهـاى روحـیـه شـرقـى و غـربـى در ایـن اسـت کـه شـرق تـمـایـل بـه اخـلاق دارد و غـرب بـه حقوق ، شرق شیفته اخلاق است و غرب شیفته حقوق ؛ شـرقـى بـه حکم طبیعت شرقى خودش انسانیت خود را در این مى شناسد که عاطفه بورزد، گذشت کند، همنوعان خود را دوست بدارد، جوانمردى به خرج دهد اما غربى انسانیت خود را در ایـن مـى بـیـنـد کـه حـقوق خود را بشناسد و از آن دفاع کند و نگذارد دیگرى به حریم حقوق او پا بگذارد.
بـشـریـت ، هم به اخلاق نیاز دارد و هم به حقوق . انسانیت ، هم به حقوق وابسته است و هم به اخلاق ؛ هیچ کدام از حقوق و اخلاق به تنهایى معیار انسانیت نیست .
دیـن مـقدس اسلام این امتیاز بزرگ را دارا بوده و هست که حقوق و اخلاق را تواما مورد عنایت قـرار داده اسـت . در اسـلام هـمـچـنـانـچه گذشت و صمیمیت و نیکى به عنوان امورى اخلاقى (مقدس ) شمرده مى شوند، آشنایى با حقوق و دفاع از حقوق نیز (مقدس ) و انسانى محسوب مى شود و این داستان مفصلى دارد که اکنون وقت توضیح آن نیست .
امـا روحـیـه خـاص شـرقـى کار خود را کرد. با آنکه در آغاز کار حقوق و اخلاق را با هم از اسلام گرفت ، تدریجا حقوق را رها و توجهش را به اخلاق محصور کرد.
غـرض ایـن اسـت : مـسـاءله اى کـه اکـنـون بـا آن روبرو هستیم یک مساءله حقوقى است ، یک مـسـاءله فلسفى و عقلى است ، یک مساءله استدلالى و برهانى است ، مربوط است به حقیقت عدالت و طبیعت حقوق . عدالت و حقوق قبل از آن که قانونى در دنیا وضع شود وجود داشته است . با وضع قانون نمى توان ماهیت عدالت و حقوق انسانى بشر را عوض ‍ کرد.
منتسکیو مى گوید:
(پـیـش از آنـکـه انـسـان قـوانـیـنـى وضـع کـند روابط عادلانه اى بر اساس قوانین بین مـوجـودات امـکـان پـذیـر بـوده ، وجـود ایـن روابـط مـوجـب وضـع قـوانـیـن شـده اسـت . حـال اگـر بـگـویـیم جز قوانین واقعى و اولیه که امروز نهى مى کنند هیچ امر عادلانه یا ظـالمـانـه دیـگـر وجـود نـدارد، مـثـل ایـن اسـت کـه بـگـوئیـم قبل از ترسیم دایره تمام شعاعهاى آن دایره مساوى نیستند .)
هربارت سپنسر مى گوید:
(عـدالت غـیـر از احـسـاسـات بـا چیزى دیگر آمیخته است که عبارت از حقوق طبیعى افراد بـشـر است و براى آنکه عدالت وجود خارجى داشته باشد باید حقوق و امتیازات طبیعى را رعایت و احترام کنند.)
حـکـمـاى اروپـائى کـه ایـن عـقـیـده را داشـتند و دارند فراوانند. حقوق بشر - که اعلانها و اعـلامـیـه ها براى آن تنظیم شد و موادى به عنوان حقوق بشر تعیین شد - از همین فرضیه حـقـوق طـبـیـعـى سـرچـشـمـه گرفت ؛ یعنى فرضیه حقوق و فطرى بود که به صورت اعلامیه هاى حقوق بشر ظاهر شد.
و بـاز چـنـانـکـه مـى دانیم آنچه منتسکیو، سپنسر و غیر آنها درباره عدالت گفته اند عین آن چـیـزى اسـت کـه مـتـکـلمـیـن اسـلام در بـاره حـسـن و قـبـح عـقـلى و اصـل عـدل گـفـتـه انـد. درمـیـان عـلماى اسلامى افرادى بودند که منکر حقوق ذاتى بوده و عـدالت را قـراردادى مى دانسته اند، همچنانکه در میان اروپاییان نیز این عقیده وجود داشته است . هوبز انگلیسى منکر عدالت به صورت یک امر واقعى است .
اعلامیه حقوق بشر فلسفه است نه قانون
مـضـحـک ایـن است که مى گویند متن اعلامیه حقوق بشر را مجلسین تصویب کرده اند، و چون تساوى حقوق زن و مرد جزء مواد اعلامیه حقوق بشر است پس به حکم قانون مصوب مجلسین زن و مرد باید داراى حقوقى مساوى یکدیگر باشند.
مگر متن اعلامیه حقوق بشر چیزى است که در صلاحیت مجلسین باشد که آن را تصویب یا رد کنند؟
محتویات اعلامیه حقوق بشر از نوع امور قراردادى نیست که قواى مقننه کشورها بتوانند آن را تصویب بکنند یا نکنند.
اعـلامـیـه حـقـوق بـشـر حـقـوق ذاتـى و غـیـر قـابـل سـلب و غـیـر قـابل اسقاط انسانها را مورد بحث قرار داده است ؛ حقوقى را مطرح کرده است که به ادعاى ایـن اعـلامـیـه لازمـه حـیثیت انسانى انسانهاست و دست تواناى خلقت و آفرینش آنها را براى انـسـانـهـا قـرار داده اسـت . یـعـنـى مـبـداء و قـدرتـى کـه بـه انـسـانـهـا عـقـل و اراده و شـرافـت انـسـانـى داده اسـت ایـن حقوق را هم طبق ادعاى اعلامیه حقوق بشر به انسانها داده است .
انسانها نمى توانند محتویات اعلامیه حقوق بشر را براى خود وضع کنند و نه مى توانند از خود سلب و اسقاط نمایند. از تصویب مجلسین و قواى مقننه گذشته یعنى چه ؟!
اعلامیه حقوق بشر فلسفه است نه قانون ، باید به تصدیق فیلسوفان برسد نه به تـصـویـب نـمـایـنـدگـان . مجلسین نمى توانند با اخذ راءى و قیام و قعود، فلسفه و منطق بـراى مـردم وضـع کـنـنـد. اگـر ایـنچنین است پس فلسفه نسبیت اینشتاین را هم ببرند به مـجـلس و از تـصویب نمایندگان بگذرانند، فرضیه وجود حیات در کرات آسمانى را نیز بـه تـصـویب برسانند. قانون طبیعت را که نمى شود از طریق تصویب قوانین قراردادى تاءیید یا رد کرد.
مـثـل ایـن اسـت کـه بـگـوئیـم مـجلسین تصویب کرده اند که اگر گلابى را با سیب پیوند بزنند پیوندش مى گیرد و اگر با توت پیوند بزنند نمى گیرد.
وقـتـى کـه چنین اعلامیه اى از طرف گروهى که خود از متفکرین و فلاسفه بوده اند صادر مـى شـود، مـلتـهـا بـاید آن را در اختیار فلاسفه و مجتهدین حقوق خویش قرار دهند. اگر از نـظـر فـلاسـفـه و متفکرین آن ملت مورد تایید قرار گرفت ، همه افراد ملت موظفند آنها را به عنوان حقایقى فوق قانون رعایت کنند. قوه مقننه نیز موظف است قانونى برخلاف آنها تصویب نکند.
ملتهاى دیگر تا وقتى که از نظر خودشان ثابت و محقق نشده که چنین حقوقى در طبیعت به هـمـیـن کـیـفـیـت وجـود دارد، مـلزم نـیـسـتـنـد آنـهـا را رعـایـت کـنـنـد و از طـرف دیـگـر ایـن مـسـائل جـزء مـسـائل تـجـربـى و آزمـایـشـى نـیـسـت کـه احـتـیـاج بـه وسایل و لابراتوار و غیره دارد و این وسایل براى اروپاییان فراهم است و براى دیگران نـیـسـت ؛ شـکـافتن اتم نیست که رموز و وسایلش در اختیار افراد محدودى باشد، فلسفه و منطق است ، ابزارش مغز و عقل و قوه استدلال است .
اگـر فـرضـا مـلتهاى دیگر مجبور باشند در فلسفه و منطق مقلد دیگران باشند و در خود شایستگى تفکر فلسفى احساس نکنند، ما ایرانیان نباید اینچنین فکر کنیم . ما در گذشته شـایـسـتـگـى خود را به حد اعلى در بررسیهاى منطقى و فلسفى نشان داده ایم . ما چرا در مسائل فلسفى مقلد دیگران باشیم ؟
عـجـبـا! دانـشـمـندان اسلامى آنجا که پاى اصل عدالت و حقوق ذاتى بشر به میان مى آید، آنـقـدر بـرایـش اهـمـیـت قـائل مـى شـونـد کـه بـدون چـون و چـرا بـه مـوجـب قـاعده تطابق عقل و شرع مى گویند حکم شرع هم همین است ،یعنى احتیاجى به تایید شرعى نمى بینند. امـا امـروز کـار مـا بـه آنـجـا کـشـیـده کـه مـى خـواهـیـم بـا تـصـویـب نمایندگان صحت این مسائل را تایید نماییم .
فلسفه را با کوپن نمى توان اثبات کرد
از ایـن مضحکتر این است که آنجا که مى خواهیم حقوق انسانى زن را بررسى کنیم به آراء پـسـران و دخـتران جوان مراجعه کنیم ، کوپن چاپ کنیم و بخواهیم با پر کردن کوپن کشف کنیم که حقوق انسانى چیست و آیا حقوق انسانى زن و مرد یک جور است و یا دو جور؟
بـه هـر حـال مـا مـسـاءله حـقـوق انـسـانـى زن را بـه شکل علمى و فلسفى و بر اساس حقوق ذاتى بشرى بررسى مى کنیم . مى خواهیم ببینیم هـمـان اصـولى کـه اقـتـضـا مـى کند انسانها به طور کلى داراى یک سلسله حقوق طبیعى و خـدادادى بـاشند، آیا ایجاب مى کند که زن و مرد از لحاظ حقوق داراى وضع مشابهى بوده بـاشـنـد یـا نـه ؟ لذا از دانـشـمـندان و متفکران و حقوقدانان واقعى کشور که یگانه مرجع صـلاحـیـتـدار اظـهـار نـظـر در ایـنـگـونـه مـسـائل مـى بـاشـنـد درخـواسـت مـى کـنـیـم بـه دلایـل مـا بـا دیـده تـحـقـیـق و انـتـقـاد بـنـگـرنـد. مـوجـب کمال امتنان اینجانب خواهد بود اگر مستدلا نظر خود را در تاءیید یا رد این گفته ها ابراز نمایند.
بـراى بـررسى این مطلب لازم است اولا بحثى درباره اساس و ریشه حقوق انسانى انجام دهیم و سپس خصوص ‍ حقوق زن و مرد را مورد مطالعه قرار دهیم .
بد نیست قبلا اشاره مختصرى به نهضتهاى حقوقى قرون جدید که به نظریه تساوى زن و مرد منتهى شد بنماییم .
نگاهى به تاریخ حقوق زن در اروپا
(در اروپـا از قرن ۱۷ به بعد به نام حقوق بشر زمزمه هایى آغاز شد. نویسندگان و مـتـفـکـران قـرن ۱۷ و ۱۸ افـکـرا خـود را در بـاره حـقـوق طـبـیـعـى و فـطـرى و غیرقابل سلب بشر با پشتکار عجیبى در میان مردم پخش کردند. ژان ژاک روسو و ولتر و مـنـتـسـکـیـو از ایـن دسـتـه از مـتـفـکـران و نـویـسندگان اند. اولین نتیجه عملى که از افکار طـرفـداران حقوق طبیعى بشر حاصل شد این بود که در انگلستان بک کشمکش طولانى میان هـیـاءت حـاکـمـه و مـلت بـه وجـود آمـد. مـلت مـوفـق شـد در سـال ۱۶۸۸ مـیـلادى پـاره اى از حـقـوق اجـتماعى و سیاسى خود را طبق یک اعلام نامه حقوق پیشنهاد کنند و مسترد دارند.)(۱۱)
نـتـیـجـه عـلمـى بـارز دیـگـر شـیـوع ایـن افـکـار در جـنـگـهـاى اسـتـقـلال امریکا علیه انگلستان ظاهر شد. سیزده مستعمره انگلستان در امریکاى شمالى در اثـر فـشـار و تـحـمـیـلات زیـادى کـه بر آنها وارد مى شد سر به طغیان و عصیان بلند کردند و بالاخره استقلال خویش را بدست آوردند.
در سـال ۱۷۷۶ مـیـلادى کـنـگـره اى در فـیـلادلفـیـا تـشـکـیـل شد که استقلال عمومى را اعلان و اعلامیه اى در این زمینه منتشر کرد و در مقدمه آن چنین نوشت :
(جـمـیـع افـراد بـشـر در خـلقـت یـکـسـانـند و خالق به هر فردى حقوق ثابت و لایتغیرى تـفـویـض فـرمـوده اسـت مـثـل حـق حـیـات و حـق آزادى ، و عـلت غـایـى تـشـکـیـل حـکـومـتها حفظ حقوق مزبور است و قوه حکومت و نفوذ کلمه او منوط به رضایت ملت خواهد بود...)(۱۲)
امـا آن کـه بـه نـام (اعـلامـیـه حـقـوق بشر)در جهان معروف شد آن چیزى است که پس از انـقـلاب کـبیر فرانسه به نام اعلان حقوق منتشر شد. این اعلامیه عبارت است از یک سلسله اصـول کـلى کـه در آغـاز قـانـون اسـاسى فرانسه قید شده و جزء لاینفک قانون اساسى فرانسه محسوب مى شود. این اعلامیه مشتمل مى شود بر یک مقدمه و هفده ماده .
مـاده اول آن ایـن اسـت : (افـراد بـشر آزاد متولد شده و مادام العمر آزاد مانده و در حقوق با یکدیگر مساویند...).
در قـرن ۱۹ تـحـولات و افـکـار تـازه اى در زمـیـنـه حـقـوق بـشـرى در مـسـائل اقـتـصـادى و اجـتـمـاعـى و سیاسى رخ داد که منتهى به ظهور سوسیالیسم و لزوم تـخـصـیـص مـنافع به طبقات زحمتکش و انتقال حکومت از دست سرمایه دار به دست کارگر گردید.
تـا اوایـل قـرن بـیـسـتـم هر چه در اطراف حقوق بشر بحث شده است مربوط است به حقوق مـلتـهـا در بـرابـر دولتـهـا و یا حقوق طبقات رنجبر و زحمتکش در برابر کارفرمایان و اربابان .
در قـرن بـیـسـتـم براى اولین بار مساءله (حقوق زن ) در برابر حقوق مرد عنوان شد. انـگـلسـتـان - کـه قـدیـمـتـریـن کـشـور دمـوکـراسـى بـه شـمـار مـى رود - فـقـط در اوایـل قـرن بـیـسـتـم بـراى زن و مـرد حـقـوق مـسـاوى قـائل شـد. دول مـتـحـده آمـریـکـا بـا آنـکـه در قـرن هـجـده ضـمـن اعـلان اسـتـقـلال بـه حـقـوق عـمـومـى بـشـر اعـتـراف کـرده بـودنـد، در سـال ۱۹۲۰ مـیـلادى قانون تساوى زن و مرد را در حقوق سیاسى تصویب کردند و همچنین فرانسه در قرن بیستم تسلیم این امر شد.
بـه هـر حـال در قـرن بـیـسـتـم گـروهـهـاى زیـادى در هـمـه جـهـان طـرفـدار تـحـول عـمـیـقـى در روابـط مـرد و زن از نـظـر حـقـوق و وظـایـف گردیدند. به عقیده اینها تـحـول و دگـرگـونـى در روابـط مـلتـهـا بـا دولتها و روابط زحمتکشان و رنجبران با کارفرمایان و سرمایه داران ، مادامى که در روابط حقوقى مرد و زن اصلاحاتى صورت نگیرد وافى به تامین عدالت اجتماعى نیست .
از ایـن رو بـراى اولیـن بـار در اعـلامـیه جهانى حقوق بشر - که پس از جنگ جهانى دوم در سـال ۱۹۴۸ مـیـلادى (۱۳۲۷ هـجـرى شـمـسـى ) از طـرف سـازمـان ملل متحد منتشر شد - در مقدمه آن چنین قید شد:
(از آنـجـا کـه مـردم مـلل مـتـحد ایمان خود را به حقوق بشر و مقام و ارزش فرد انسانى و تساوى حقوق مرد و زن مجددا در منشور اعلام کرده اند...)
تحول و بحران ماشینى قرن نوزدهم و بیستم و به فلاکت افتادن کارگران و بخصوص زنان بیش از پیش سبب شد که به موضوع حقوق زن رسیدگى شود. در تاریخ آلبرماله ، جلد ۶، صفحه ۳۲۸ مى نویسد:
(تا زمانى که دولتها به احوال کارگران و طرز رفتار کارفرمایان با آن طبقه توجه نـداشـتـنـد، سـرمـایـه داران هـر چـه مـى خـواستند مى کردند... صاحبان کارخانه ها زنان و کودکان خردسال را با مزد بسیار کم به کار مى گماشتند، و چون ساعات کار ایشان زیاد بود غالبا گرفتار امراض گوناگون مى شدند و در جوانى مى مردند.)
ایـن بـود تـاریـخـچـه مـختصرى از نهضت حقوق بشر در اروپا. چنانکه مى دانیم همه موارد اعـلامـیـه هـاى حقوق بشر که براى اروپاییان تازگى دارد در چهارده قرن پیش در اسلام پیش بینى شده و بعضى از دانشمندان عرب و ایرانى آنها را با مقایسه به این اعلامیه ها در کـتـابـهـاى خود آورده اند. البته اختلافى در بعضى قسمتها میان آنچه در این اعلامیه ها آمـده بـا آنـچه اسلام آورده وجود دارد و این خود بحث دلکش و شیرینى است ، از آن جمله است مـسـاءله حـقوق زن و مرد که اسلام تساوى را مى پذیرد اما تشابه و وحدت و یکنواختى را در زمینه حقوق زن و مرد نمى پذیرد.
حیثیت و حقوق انسانى
(از آنـجـا کـه شـنـاسـایـى حـیـثـیـت ذاتـى کـلیـه اعضاى خانواده بشرى و حقوق یکسان و انـتـقـال نـاپـذیـر آنـان ، اسـاس آزادى و عـدالت و صـلح را تشکیل مى دهد.
از آنـجـا کـه عـدم شـنـاسـایـى و تـحـقـیـر حـقـوق بـشـر مـنـتـهـى بـه اعـمـال وحـشیانه اى گردیده است که روح بشریت را به عصیان واداشته ، و ظهور دنیایى کـه در آن افـراد بـشـر در بـیـان عـقـیـده ، آزاد و از تـرس و فـقر فارغ باشند به عنوان بالاترین آمال بشر اعلام شده است .
از آنـجـا که اساسا حقوق انسانى را باید با اجراى قانون حمایت کرد تا بشر به عنوان آخرین علاج به قیام بر ضد ظلم و فشار مجبور نگردد.
از آنـجـا کـه اسـاسـا لازم اسـت تـوسـعـه روابـط دوسـتـانـه بـیـن ملل را مورد تشویق قرارداد .
از آنجا که مردم ملل متحد، ایمان خود را به حقوق اساسى بشر و مقام و ارزش فرد انسانى و تـسـاوى حـقـوق مرد و زن مجددا در منشور اعلام کرده اند و تصمیم راسخ گرفته اند که به پیشرفت اجتماعى کمک کنند و در محیطى آزادتر وضع زندگى بهترى به وجود آورند.
از آنجا که ...
مـجـمـع عـمـومـى ، ایـن اعلامیه جهانى حقوق بشر را آرمان مشترکى براى تمام مردم و کلیه مـلل اعـلام مـى کـند تا جمیع افراد و همه ارکان اجتماع این اعلامیه را دائما در مد نظر داشته بـاشـنـد و مـجاهدت کنند که به وسیله تعلیم و تربیت احترام این حقوق و آزادیها توسعه یابد و با تدابیر تدریجى ملى و بین المللى ، شناسائى و اجراى واقعى و حیاتى آنها، چـه در مـیـان خـود ملل عضو و چه در بین مردم کشورهایى که در قلمرو آنها مى باشد تامین گردد ...)
جـمـله هـاى طـلایـى بـالا مـقدمه اعلامیه جهانى حقوق بشر است ؛ مقدمه همان اعلامیه ایست که دربـاره اش مـى گویند: (بزرگترین توفیقى است که تا این تاریخ در طریق تاءیید حقوق انسانى نصیب عالم بشریت شده است ).
روى هـر کـلمـه و هـر جـمـله آن حـسـاب شـده است ، و چنانکه در مقاله پیش گفتیم مظهر افکار چندین قرن فلاسفه آزادیخواه و حقوق شناس جهان است .
نکات مهم مقدمه اعلامیه حقوق بشر
ایـن اعـلامـیـه در ۳۰ مـاده تـنـظـیـم شـده اسـت . بـگـذریـم از ایـنـکـه بـعـضـى مـسائل در برخى مواد مکرر شده و یا لااقل ذکر یک مطلب در یک ماده از ذکر مندرجات بعضى مـواد دیـگـر بـى نـیـاز کـنـنـده اسـت و یـا بـعـضـى مـواد اعـلامـیـه بـه مـواد مـخـتـلفـى قابل تجزیه است .
نکات مهم مقدمه این اعلامیه که شایسته است مورد توجه قرار گیرد چند تا است :
۱. بـشـر از یـک نـوع حـیـثـیـت و احـتـرام و حـقـوق ذاتـى غـیـر قابل انتقال برخوردار است .
۲. حیثیت و احترام و حقوق ذاتى بشر کلى و عمومى است ۰ تمام افراد انسانى را در بر مى گـیـرد، تـبـعـیـض بـردار نـیـسـت ، سـفـیـد و سـیاه ، بلند و کوتاه ، زن و مرد یکسان از آن برخوردارند. همان طورى که در میان اعضاى یک خانواده احدى نمى تواند گوهر خود را از سـایـر اعـضـاء شـریـفـتـر و اصـیـل تـر بداند، همه افراد بشر نیز که عضو یک خانواده بـزرگتر و اعضاى یک پیکر مى باشند از لحاظ شرافت متساویند، هیچکس نمى تواند خود را از فرد دیگر شریفتر بداند.
۳. اسـاس آزادى و صـلح و عـدالت ایـن اسـت کـه همه افراد در عمق وجدان خود به این حقیقت (حیثیت و احترام ذاتى همه انسانها) ایمان و اعتراف داشته باشند.
ایـن اعـلامـیه مى خواهد بگوید منشاء کلیه ناراحتیهایى که افراد بشر براى یکدیگر به وجـود مـى آورنـد کـشـف کـرده اسـت . مـنـشـاء بـروز جـنـگـهـا و ظـلمـهـا و تـجـاوزهـا و اعـمـال وحشیانه افراد و اقوام نسبت به یکدیگر، عدم شناسایى حیثیت و احترام ذاتى انسان اسـت . ایـن عـدم شـنـاسـایـى از طـرف عـده اى ، طـرف مقابل را وادار به عصیان و طغیان مى کند و از همین راه صلح و امنیت به خطر مى افتد.
۴. بـالاتـریـن آرزویى که همه در راه تحقق بخشیدن به آن باید بکوشند، ظهور دنیایى اسـت کـه در آن آزادى عـقـیـده و امـنـیـت و رفـاه مـادى بـه طـور کـامـل وجـود داشـتـه بـاشـد؛ اخـتـنـاق ، ترس ، فقر ریشه کن شده باشد. مواد سى گانه اعلامیه براى تحقق بخشیدن به این آرزو تنظیم شده است .
۵. ایـمـان بـه حـیـثـیـت ذاتـى انـسـانـهـا و احـتـرام بـه حـقـوق غـیـر قابل سلب و انتقال آنها تدریجا به وسیله تعلیم و تربیت باید در همه افراد به وجود آید.
مقام و احترام انسان
اعلامیه حقوق بشر چون بر اساس احترام به انسانیت و آزادى و مساوات تنظیم شده و براى احـیـاى حـقوق بشر به وجود آمده ، مورد احترام و تکریم هر انسان با وجدانى است . ما مردم مـشـرق زمـیـن از دیـر زمـان از ارزش و مـقـام و احترام انسان دم زده ایم . در دین مقدس اسلام - چـنـانـکـه در مـقـاله پـیش گفتیم - انسان ، حقوق انسان ، آزادى و مساوات آنها نهایت ارزش و احـتـرام را دارد. نـویـسـنـدگان و تنظیم کنندگان این اعلامیه و همچنین فیلسوفانى که در حـقـیـقـت الهام دهنده نویسندگان این اعلامیه هستند، مورد ستایش و تعظیم ما مى باشند. ولى چون این اعلامیه یک متن فلسفى است ، به دست بشر نوشته شده نه به دست فرشتگان ، اسـتـنـبـاط گـروهـى از افـراد بـشـر اسـت ، هـر فـیـلسـوفـى حـق دارد آن را تـجـزیـه و تحلیل کند و احیانا نقاط ضعفى که در آن مى بیند تذکر دهد.
ایـن اعـلامـیـه خـالى از نـقـاط ضعف نیست ولى ما در این مقاله روى نقاط ضعف آن انگشت نمى گذاریم ، روى نقطه قوت آن انگشت مى گذاریم .
تـکـیـه گـاه ایـن اعلامیه (مقام ذاتى انسان ) است ، شرافت و حیثیت ذاتى انسان است . از نـظـر ایـن اعـلامـیه انسان به واسطه یک نوع کرامت و شرافت مخصوص به خود داراى یک سـلسـله حـقـوق و آزادیـهـا شده است که سایر جانداران به واسطه فاقد بودن آن حیثیت و شـرافـت و کـرامـت ذاتـى ، از آن حـقوق و آزادیها بى بهره اند. نقطه قوت این اعلامیه همین است .
تنزل و سقوط انسان در فلسفه هاى غربى
اینجاست که بار دیگر با یک مساءله فلسفى کهن مواجه مى شویم : ارزیابى انسان ، مقام و شـرافـت انـسـان نـسـبـت بـه سـایـر مـخـلوقـات ، شـخـصـیـت قـابـل احـتـرام انسان . باید بپرسیم آن حیثیت ذاتى انسانى که منشاء حقوقى براى انسان گشته و او را از اسب و گاو و گوسفند و کبوتر متمایز ساخته چیست ؟ و همین جاست که یک تـنـاقـض واضح میان اساس ‍ اعلامیه حقوق بشر از یک طرف و ارزیابى انسان در فلسفه غرب از طرف دیگر نمایان مى گردد.
در فـلسـفـه غـرب سـالهـاسـت کـه انـسـان از ارزش و اعـتـبـار افتاده است . سخنانى که در گـذشـتـه درباره انسان و مقام ممتاز وى گفته مى شد و ریشه همه آنها در مشرق زمین بود، امروز در اغلب سیستمهاى فلسفه غربى مورد تمسخر و تحقیر قرار مى گیرد.
انـسـان از نـظـر غـربى تا حدود یک ماشین تنزل کرده است ، روح و اصالت آن مورد انکار واقـع شـده اسـت . اعـتـقـاد بـه عـلت غـایى و هدف داشتن طبیعت یک عقیده ارتجاعى تلقى مى گردد.
در غـرب از اشـرف مـخلوقات بودن انسان نمى توان دم زد، زیرا به عقیده غرب عقیده به اشـرف مـخـلوقـات بـودن انـسـان و ایـنـکـه سایر مخلوقات طفیلى انسان و مسخر انسان مى بـاشـنـد نـاشـى از یـک عـقـیـده بـطلمیوسى کهن درباره هیئت زمین و آسمان و مرکزیت زمین و گـردش کرات آسمانى به دور زمین بود؛ با رفتن این عقیده جایى براى اشرف مخلوقات بـودن انـسـان بـاقـى نمى ماند. از نظر غرب ، اینها همه خود خواهیهایى بوده است که در گـذشـتـه دامـنـگـیـر بـشـر شـده اسـت . بـشـر امروز متواضع و فروتن است ، خود را مانند مـوجـودات دیـگر بیش از مشتى خاک نمى داند، از خاک پدید آمده و به خاک باز مى گردد و به همین جا خاتمه مى یابد.
غـربـى مـتـواضـعـانـه روح را بـه عـنـوان جـنبه اى مستقل از وجود انسان و به عنوان حقیقى قـابـل بـقـا نـمـى شـنـاسـد و مـیـان خـود و گـیـاه و حـیـوان از ایـن جـهـت فـرقـى قـائل نـمـى شـد. غـربـى مـیـان فـکـر و اعـمـال روحـى و مـیـان گـرمـاى زغـال سـنـگ از لحـاظ مـاهـیـت و جـوهـر تـفـاوتـى قائل نیست ؛ همه را مظاهر ماده و انرژى مى شـنـاسـد. از نـظـر غرب صحنه حیات براى همه جانداران و از آن جمله انسان میدان خونینى اسـت کـه نـبـرد لایـنـقـطـع زنـدگـى آن را بـه وجـود آورده اسـت . اصـل اسـاسـى حـاکـم بـر وجـود جـانـداران و از آن جـمـله انـسـان اصل تنازع بقاست . انسان همواره مى کوشد خود را در این نبرد نجات دهد. عدالت و نیکى و تـعـاون و خـیـر خـواهـى و سـایـر مـفـاهـیـم اخـلاقـى و انـسـانـى هـمـه مـولود اصل اساسى تنازع بقا مى باشد و بشر این مفاهیم را به خاطر حفظ موقعیت خود ساخته و پرداخته است .
از نـظـر بـرخـى فـلسـفـه هـاى نـیرومند غربى انسان ماشینى است که محرک او جز منافع اقتصادى نیست . دین و اخلاق و فلسفه و علم و ادبیات و هنر همه رو بناهایى هستند که زیر بـنـاى آنـها طرز تولید و پخش و تقسیم ثروت است ؛ همه اینها جلوه ها و مظاهر جنبه هاى اقـتـصـادى زندگى انسان است . خیر، اینهم براى انسان زیاد است ؛ محرک و انگیزه اصلى هـمـه حـرکـتها و فعالیتهاى انسان عوامل جنسى است . اخلاق و فلسفه و علم و دین و هنر همه تـجـلیـات و تـظـاهـرات رقـیـق شـده و تـغـیـیـر شـکـل داده عامل جنسى وجود انسان است .
مـن نـمـى دانـم اگـر بـنـاسـت مـنـکـر هدف داشتن خلقت باشیم و باید معتقد باشیم که طبیعت جـریـانـات خـود را کـورکـورانه طى میکند، اگر یگانه قانون ضامن حیات انواع جانداران تـنازع بقا و انتخاب اصلح و تغییرات کاملا تصادفى است و بقا و موجودیت انسان مولود تـغـیـیـرات تصادفى و بى هدف و یک سلسله جنایات چند میلیون سالى است که اجداد وى نـسـبـت بـه انـواع دیـگـر روا داشـتـه تـا امـروز بـه ایـن شـکـل بـاقـى مـانـده اسـت ، اگـر بـنـاسـت مـعـتـقـد بـاشیم که انسان خود نمونه اى است از مـاشـیـنـهـایـى کـه اکنون خود به دست خود سازد، اگر بناست اعتقاد به روح و اصالت و بقاى آن خودخواهى و اغراق و مبالغه درباره خود باشد، اگر بناست انگیزه و محرک اصلى بـشـر در هـمـه کارها امور اقتصادى یا جنسى یا برترى طلبى باشد، اگر بناست نیک و بـد بـه طور کلى مفاهیم نسبى باشند و الهامات فطرى و وجدانى سخن یاوه شمرده شود، اگـر انـسـان جـنـسـا بـنـده شـهـوات و مـیلهاى نفسانى خود باشد و جز در برابر زور سر تـسـلیـم خـم نـکـنـد، و اگـر... چـگـونـه مى توانیم از حیثیت و شرافت انسانى و حقوق غیر قـابـل سلب و شخصیت قابل احترام انسان دم بزنیم و آن را اساس و پایه همه فعالیتهاى خود قرار دهیم ؟!
غرب درباره انسان دچار تناقض شده است
در فـلسـفه غرب تا آنجا که ممکن بوده به حیثیت ذاتى انسان لطمه وارد شده و مقام انسان پـایـیـن آمـده اسـت . دنـیـاى غرب از طرفى انسان را از لحاظ پیدایش و عللى که او را به وجود آورده است ، از لحاظ هدف دستگاه آفرینش ‍ درباره او، از لحاظ ساختمان و تار و پود وجـود و هـسـتـى اش ، از لحاظ انگیزه و محرک اعمالش ، از لحاظ وجدان و ضمیرش ، تا این اندازه او را پایین آورده که گفتیم .
آنـگـاه اعـلامیه بالابلند درباره ارزش و مقام انسان و حیثیت و کرامت و شرافت ذاتى و حقوق مـقـدس و غـیـر قـابـل انتقالش صادر مى کند و همه افراد بشر را دعوت مى کند که به این اعلامیه بالابلند ایمان بیاورند.
بـراى غـرب لازم بـود اول در تـفـسـیـرى کـه از انـسـان مـى کـنـد تـجـدیـد نـظـرى بعمل آورد، آنگاه اعلامیه هاى بالا بلند در زمینه حقوق مقدس و فطرى بشر صادر کند.
من قبول دارم که همه فلاسفه غرب انسان را آنچنان که شرح داده شد تفسیر نکرده اند؛ عده زیادى از آنها انسان را کم و بیش آنچنان تفسیر کرده اند که شرق تفسیر مى کند. نظر من طرز تفکرى است که در اکثریت مردم غرب به وجود آمده و مردم جهان را تحت تاءثیر قرار داده است .
اعلامیه حقوق بشر را باید کسى صادر کند که انسان را در درجه اى عالیتر از یک ترکیب مـادى مـاشـیـنى مى بیند، انگیزه ها و محرکهاى انسان را منحصر به امور حیوانى و شخصى نمى داند، براى انسان وجدان انسانى قائل است . اعلامیه حقوق بشر را باید شرق صادر کـنـد کـه به اصل انى جاعل فى الارض خلیفه (۱۳) ایمان دارد و در انسان نمونه اى از مظاهر الوهیت سراغ دارد. کسى باید دم از حقوق بشر بزند که در انسان آهنگ سیر و سـفـرى تـا سـر مـنـزل یـا ایـهـا الانـسـان انـک کـادح الى ربـک کـدحـا فـمـلاقـیـه (۱۴) قائل است .
اعـلامـیـه حـقـوق بـشـر شایسته آن سیستمهاى فلسفى است که به حکم و نفس و ماسویها فـالهـمـهـا فـجـورهـا و تـقـواهـا(۱۵) در سـرشـت انـسـان تمایل به نیکى قائلند.
اعـلامـیـه حقوق بشر را باید کسى صادر کند که به سرشت بشر خوشبین است و به حکم لقـد خـلقـنا الانسان فى احسن تقویم (۱۶) آن را معتدلترین و کاملترین سرشتها مى داند.
آنـچـه شـایـسـتـه طرز تفکر غربى در تفسیر انسان است ، اعلامیه حقوق بشر نیست بلکه همان طرز رفتارى است که غرب عملا درباره انسان روا دارد، یعنى کشتن همه عواطف انسانى ، بـه بـازى گـرفـتـن مـمـیـزات بـشـرى ، تـقـدم سـرمـایـه بـر انـسـان ، اولویـت پـول بـر بـشـر، مـعبود بودن ماشین ، خدایى ثروت ، استثمار انسانها، قدرت بى نهایت سـرمـایـه دارى ، کـه اگـر احیانا یک نفر میلیونر ثروت خود را براى بعد از خودش به سگ محبوبش منتقل کند آن سگ احترامى مافوق احترام انسانها پیدا مى کند؛ انسانها در خدمت یک سـگ ثـروتـمـنـد بـه عـنـوان پـیـشـکـار، مـنـشـى ، دفـتـردار اسـتـخـدام مـى شـونـد و در مقابل او دست به سینه مى ایستند و تعظیم مى کنند.
غرب ، هم خود را فراموش کرده و هم خداى خود را
مـسـاءله مـهم اجتماع بشر در امروز این است که بشر به تعبیر قرآن (خود) را فراموش کـرده است ، هم خود را فراموش کرده و هم خداى خود را. مساءله مهم این است که (خود) را تـحـقـیـر کـرده اسـت ، از درون بـیـنـى و تـوجـه بـه بـاطـن و ضـمـیـر غـافـل شده و توجه خویش را یکسره به دنیاى حسى و مادى محدود کرده است . هدفى براى خـود جـز چشیدن مادیات نمى بیند و نمى داند، خلقت را عبث مى نگارد، خود را انکار مى کند، روح خـود را از دست داده است . بیشتر بدبختیهاى امروز بشر ناشى از این طرز تفکر است و مـتـاءسـفـانـه نـزدیـک است جهانگیر شود و یکباره بشریت را نیست و نابود کند. این طرز تـفـکـر دربـاره انـسـان سبب شده که هر چه تمدن توسعه پیدا کند و عظیم تر مى گردد، متمدن به سوى حقارت مى گراید. این طرز تفکر درباره انسان موجب گشته که انسانهاى واقعى را همواره در گذشته باید جستجو کرد و دستگاه عظیم تمدن امروز به ساختن هرچیز عالى و دست اول قادر است جز به ساختن انسان .
گاندى مى گوید :
(غربى براى آن مستحق دریافت لقب خدایى زمین است که همه امکانات و موهبتهاى زمینى را مـالک اسـت . او بـه کـارهـاى زمـیـنـى قـادر اسـت کـه مـلل دیـگـر آنـهـا را در قـدرت خـدا مـى دانـنـد. لکـن غـربـى از یـک چـیـز عـاجـز اسـت و آن تاءمل در باطن خویش است . تنها این موضوع براى اثبات پوچى درخشندگى کاذب تمدن جدید کافى است .
تـمـدن غـربـى اگـر غـربـیـان را مـبـتـلا بـه خـوردن مـشـروب و تـوجـه بـه اعـمـال جنسى نموده است ، به خاطر این است که غربى بجاى (خویشتن جویى ) در پى نسیان و هدر ساختن خویشتن است .
... قـوه عـمـلى او بـر اکـتـشـاف و اخـتـراع و تـهـیـه وسـائل جـنگى ، ناشى از فرار غربى از (خویشتن ) است نه قدرت و تسلط استثنایى وى بـر خـود... تـرس از تـنـهـایـى و سـکـوت ، و تـوسـل بـه پـول ، غربى را از شنیدن نداى باطن خود عاجز ساخته و انگیزه فعالیتهاى مـداوم او هـمـینهاست . محرک او در فتح جهان ، ناتوانى او در (حکومت به خویشتن ) است . بـه هـمین علت غربى پدید آورنده آشوب و فساد در سراسر دنیاست ... وقتى انسان روح خـود را از دسـت بـدهـد، فـتـح دنـیـا بـه چـه درد او مـى خـورد... کـسـانـى کـه انـجـیـل به آنان تعلیم داده است که در جهان مبشر حقیقت و محبت و صلح باشند، خودشان در جـسـتـجـوى طـلا و بـرده بـه هـر طـرف روانـنـد؛ بـه جـاى ایـنـکـه مـطـابـق تـعـالیـم انـجـیـل در مـمـلکت خداوند در جستجوى بخشش و عدالت باشند، براى تبرئه سیئات خود از حربه مذهب استفاده مى کنند و به جاى نشر کلام الهى ، بر سر ملتها بمب مى ریزند.)
و بـه هـمین علت اعلامیه حقوق بشر بیش از همه و پیش از همه از طرف خود غرب نقض شده اسـت . فـلسـفـه اى کـه غـرب عملا در زندگى طى کند، راهى جز شکست اعلامیه حقوق بشر باقى نمى گذارد.
بخش ششم : مبانى طبیعى حقوق خانوادگى
مبانى طبیعى حقوق خانوادگى (۱)
مقدمه
گـفـتـیم که روح و اساس اعلامیه حقوق بشر این است که انسان از یک نوع حیثیت و شخصیت ذاتى قابل احترام برخوردار است و در متن خلقت و آفرینش یک سلسله حقوق و آزادیها به او داده شده است که هیچ نحو قابل سلب و انتقال نمى باشند.
و گفتیم این روح و اساس ، مورد تایید اسلام و فلسفه هاى شرقى است و آنچه با روح و اساس این اعلامیه ناسازگار است و آن را بى پایه جلوه مى دهد همانا تفسیرهایى است که در بسیارى از سیستمهاى فلسفى غرب در باره انسان و تاروپود هستى اش مى شود.
بـدیهى است که یگانه مرجع صلاحیتدار براى شناسایى حقوق واقعى انسانها کتاب پر ارزش آفـریـنـش اسـت . با رجوع به صفحات و سطور این کتاب عظیم حقوق واقعى مشترک انسانها و وضع حقوقى زن و مرد در مقابل یکدیگر مشخص مى گردد.
عـجـیـب ایـن اسـت که بعضى از ساده دلان به هیچ وجه حاضر نیستند این مرجع عظیم را به رسـمـیـت بشناسند. از نظر اینها یگانه مرجع صلاحیتدار گروهى از افراد بشر هستند که دست در کار تنظیم این اعلامیه بوده اند و امروز بر همه جهان سیادت و حکمرانى دارند، هر چـنـد خـودشان عملا چندان پابند مواد این اعلامیه نیستند؛ دیگران را نرسد در آنچه آنها مى گـویـنـد چـون و چـرا کـنند. ولى ما به نام همان (حقوق بشر) براى خود حق چون و چرا قـائل هـسـتـیـم ، دسـتـگـاه بـاعـظـمـت آفـریـنش را که کتاب گویاى الهى است یگانه مرجع صلاحیتدار مى دانیم .
مـن بـار دیـگـر از خـوانـنـدگـان مـحـتـرم مـعـذرت مـى خـواهـم از ایـنـکـه بـرخـى مـسـائل را در ایـن سلسله مقالات مطرح مى کنم که اندکى رنگ فلسفى دارد و خشک به نظر مـى رسـد و براى بعضى از خوانندگان محترم خستگى آور است . خودم تا حد امکان از طرح ایـن گـونـه مـسـائل اجـتـنـاب دارم ، ولى گـاهـى ارتـبـاط مـسـائل حـقـوق زن بـا ایـن مـسـائل خشک فلسفى به قدرى است که بحث درباره آنها اجتناب ناپذیر است .
رابطه حقوق طبیعى و هدفدارى طبیعت
از نـظـر مـا حـقـوق طـبـیـعـى و فطرى از آنجا پیدا شده که دستگاه خلقت با روشن بینى و تـوجـه بـه هـدف ، مـوجودات را به سوى کمالاتى که استعداد آنها را در وجود آنها نهفته است سوق مى دهد.
هر استعداد طبیعى مبناى یک (حق طبیعى ) است و یک ( سند طبیعى ) براى آن به شمار مى آید. مثلا فرزند انسان حق درس خواندن و مدرسه رفتن دارد، اما بچه گوسفند چنین حقى ندارد، چرا؟
براى اینکه استعداد درس خواندن و دانا شدن در فرزند انسان هست ، اما در گوسفند نیست . دسـتگاه خلقت این سند طلبکارى را در وجود انسان قرار داده و در وجود گوسفند قرار نداده است . همچنین است حق فکر کردن و راءى دادن و اراده آزاد داشتن .
بـعـضى خیال مى کنند فرضیه (حقوق طبیعى ) و اینکه خلقت و آفرینش ، انسان را به نوعى از حقوق ممتاز ساخته است یک ادعاى پوچ و خودخواهانه است و باید آن را دور افکند؛ هیچ فرقى میان انسان و غیر انسان از لحاظ حقوق نیست .
خـیـر، ایـن طـور نـیـسـت . اسـتـعـدادهـاى طـبیعى مختلف است . دستگاه خلقت هر نوعى از انواع موجودات را در مدارى مخصوص به خود او قرار داده است و سعادت او را هم در این قرار داده کـه در مـدار طبیعى خودش حرکت کند. دستگاه آفرینش در این کار خود هدف دارد و این سندها را بـه صـورت تصادف و از روى بى خبرى و ناآگاهى به دست مخلوقات نداده است . در این سلسله مقالات توضیح بیشتر درباره این مطلب میسر نیست .
ریـشه و اساس حقوق خانوادگى را - که مساءله مورد بحث ماست - مانند سایر حقوق طبیعى در طـبـیـعت باید جستجو کرد. از استعدادهاى طبیعى زن و مرد و انواع سندهایى که خلقت به دسـت آنـها سپرده است مى توانیم بفهمیم آیا زن و مرد داراى حقوق و تکالیف مشابهى هستند یـا نـه ؟ فـرامـوش نـکـنـیـد، هـمـچـنـانـکه در مقاله هاى پیش ‍ گفتیم مساءله مورد بحث حقوق خانوادگى زن و مرد است نه تساوى حقوق آنها.
حقوق اجتماعى
افـراد بـشـر از لحـاظ حـقـوق اجتماعى غیر خانوادگى یعنى از لحاظ حقوقى که در اجتماع بزرگ ، خارج از محیط خانواده نسبت به یکدیگر پیدا مى کنند، هم وضع مساوى دارند و هم وضـع مـشـابـه ؛ یعنى حقوق اولى طبیعى آنها برابر یکدیگر و مانند یکدیگر است ؛ همه مـثـل هـم حـق دارنـد از مـواهـب خـلقـت اسـتـفـاده کـنـنـد؛ مـثـل هـم حـق دارنـد کـار کـنـنـد؛ مـثـل هـم حـق دارنـد در مـسـابـقـه زنـدگـى شـرکـت کـنـنـد؛ هـمـه مـثـل هـم حـق دارنـد خـود را نـامـزد هـر پـسـت از پـسـتـهـاى اجـتـمـاعـى بـکـنـنـد و بـراى تـحـصـیـل و بـه دسـت آوردن از طـریـق مـشـروع کـوشـش کـنـنـد، هـمـه مثل هم حق دارند استعدادهاى علمى و عملى وجود خود را ظاهر کنند.
و البـتـه هـمـیـن تساوى در حقوق اولیه طبیعى تدریجا آنها را از لحاظ حقوق اکتسابى در وضـع نـامـسـاوى قـرار مـى دهـد؛ یعنى همه به طور مساوى حق دارند کار کنند و در مسابقه زنـدگـى شـرکـت نمایند اما چون پاى انجام وظیفه و شرکت در مسابقه میان مى آید، همه در این مسابقه یک جور از آب درنمى آیند: بعضى پر استعدادترند و بعضى کم استعدادتر، بـعـضـى پـر کـارتـرنـد و بـعـضـى کـم کـارتـر، بـالاءخـره بـعـضـى عـالمـتـر، بـاکـمال تر، باهنرتر، کارآمدتر، لایقتر از بعضى دیگر از کار در مى آیند. قهرا حقوق اکـتسابى آنها صورت نامتساوى به خود مى گیرد و اگر بخواهیم حقوق اکتسابى آنها را نـیـز مـانـنـد حـقـوق اولى و طـبـیـعـى آنـهـا مـسـاوى قـرار دهـیـم ، عمل ما جز ظلم و تجاوز نامى نخواهد داشت .
چرا از لحاظ حقوق طبیعى اولى اجتماعى ، همه افراد وضع مساوى و مشابهى دارند؟
بـراى ایـنـکـه مطالعه در احوال بشر ثابت مى کند که افراد بشر طبیعتا هیچکدام رئیس یا مرئوس آفریده نشده اند، هیچکس کارگر یا صنعتگر یا استاد یا معلم یا افسر یا سرباز یـا وزیـر بـه دنـیـا نـیـامده است . اینها مزایا و خصوصیاتى است که جزء حقوق اکتسابى بشر است ؛ یعنى افراد در پرتو لیاقت و استعداد و کار و فعالیت باید آنها را از اجتماع بگیرند و اجتماع با یک قانون قراردادى آنها را به افراد خود واگذار مى کند.
تـفـاوت زنـدگـى اجـتـمـاعـى انـسـان بـا زنـدگـى اجـتـمـاعـى حـیـوانـات اجـتـمـاعـى از قـبـیل زنبور عسل در همین جهت است . تشکیلات زندگى آن حیوانات صد در صد طبیعى است ؛ پـسـتـها و کارها به دست طبیعت در میان آنها تقسیم شده نه بدست خودشان ؛ طبیعتا بعضى رئیـس و بـعـضـى مـرئوس ، بـعـضـى کـارگـر و بعضى مهندس و بعضى ماءمور انتظامى آفریده شده اند. اما زندگى اجتماعى انسان اینطور نیست .
بـه همین جهت بعضى از دانشمندان یکباره این نظریه قدیم فلسفى را که گوید (انسان طـبـیـعـتا اجتماعى است ) انکار کرده و اجتماع انسانى را صددرصد (قراردادى ) فرض کرده اند.
حقوق خانوادگى
ایـن در اجـتـمـاع غیر خانوادگى . اما در اجتماع خانوادگى چطور؟ آیا افراد بشر در اجتماع نـیـز از لحـاظ حـقـوق اولیـه طـبـیعى وضع مشابه و همانندى دارند و تفاوت آنها در حقوق اکـتـسابى است ؟ یا میان اجتماع خانوادگى یعنى اجتماعى که از زن و شوهر، پدر و مادر و فرزندان و برادران و خواهران تشکیل مى شود. با اجتماع غیر خانوادگى ، از لحاظ حقوق اولیـه نـیـز مـتفاوت است و قانون طبیعى ، حقوق خانوادگى را به شکلى مخصوص وضع کرده است ؟
در ایـنـجـا دو فـرض وجـود دارد: یـکـى ایـنـکـه زن و شـوهرى و پدر و فرزندى یا مادر و فـرزندى مانند سایر روابط اجتماعى و همکاریهاى افراد با یکدیگر در مؤ سسات ملى یا مـؤ سسات دولتى ، سبب نمى شود که بعضى افراد طبعا وضع مخصوص به خود داشته بـاشـنـد. فقط مزایاى اکتسابى سبب مى شود که یکى مثلا رئیس و دیگرى مرئوس ، یکى مـطـیـع و دیـگرى مطاع ، یکى داراى ماهانه بیشتر و یکى کمتر باشد، زن بودن یا شوهر بودن ، پدر یا مادر بودن و فرزند بودن نیز سبب نمى شود که هر کدام وضع مخصوص بـه خـود داشـته باشند. فقط مزایاى اکتسابى مى تواند وضع آنها را نسبت به یکدیگر معین کند.
فـرضـیـه (تـشـابـه حقوق زن و مرد در حقوق خانوادگى ) که به غلط نام (تساوى حقوق ) به آن داده اند مبتنى بر همین فرض است . طبق این فرضیه زن و مرد با استعدادها و احـتـیـاجـات مـشـابـه و با سندهاى حقوقى مشابهى که از طبیعت در دست دارند در زندگى خـانـوادگـى شـرکـت مـى کـنند. پس باید حقوق خانوادگى براساس یکسانى و همانندى و تشابه تنظیم شود.
فرض دیگر این است که خیر، حقوق طبیعى اولیه آنها نیز متفاوت است . شوهر بودن از آن جهت که شوهر بودن است وظایف و حقوق خاصى را ایجاب مى کند و زن بودن از آن جهت که زن بـودن اسـت وظـایـف و حـقـوق دیـگـرى ایـجـاب مى کند. همچنین است پدر یا مادر بودن و فـرزنـد بـودن و بـه هـر حـال اجـتـمـاع خانوادگى با سایر شرکتها و همکاریهاى اجتماع مـتـفـاوت اسـت . فـرضـیه (عدم تشابه به حقوق خانوادگى زن و مرد) که اسلام آن را پذیرفته مبتنى بر این اصل است .
حـالا کـدامـیـک از دو فـرض بـالا درسـت اسـت و از چـه راه مى توانیم درستى یکى از این دو فرض را بفهمیم ؟
مبانى طبیعى حقوق خانوادگى (۲)
مقدمه
بـراى ایـنـکـه خـوانـندگان محترم بتوانند خوب نتیجه گیرى کنند، باید مطالبى که در فصل گذشته گفته شد در نظر داشته باشند. گفتیم :
۱. حقوق طبیعى از آنجا پیدا شده که طبیعت هدف دارد و با توجه به هدف ، استعدادهایى در وجود موجودات نهاده و استحقاقهایى به آنها داده است .
۲. انـسـان از آن جهت که انسان است از یک سلسله حقوق خاص که (حقوق انسانى ) نامیده مى شود برخوردار است و حیوانات از این نوع حقوق برخوردار نمى باشند.
۳. راه تـشـخـیـص حـقـوق طـبـیـعى و کیفیت آنها مراجعه به خلقت و آفرینش است . هر استعداد طبیعى یک سند طبیعى است براى یک حق طبیعى .
۴. افراد انسان از لحاظ اجتماع مدنى همه داراى حقوق طبیعى مساوى و مشابهى مى باشند و تـفـاوت آنـهـا در حـقـوق اکـتسابى است که بستگى دارد به کار و انجام وظیفه و شرکت در مسابقه انجام تکالیف .
۵. عـلت ایـنـکـه افراد بشر در اجتماع مدنى داراى حقوق طبیعى مساوى و متشابهى هستند این است که مطالعه در احوال طبیعت انسانها روشن مى کند که افراد انسان - برخلاف حیوانات اجـتماعى از قبیل زنبور عسل - هیچ کدام طبیعتا رئیس یا مرئوس ، مطیع یا مطاع ، فرمانده یا فـرمـانـبـر، کارگر یا کارفرما، افسر یا سرباز به دنیا نیامده اند. تشکیلات زندگى انسانها طبیعى نیست ؛ کارها و پستها و وظیفه ها به دست طبیعت تقسیم نشده است .
۶. فـرضـیـه تـشابه حقوق خانوادگى زن و مرد مبتنى بر این است که اجتماع خانوادگى مـانـنـد اجـتـماع مدنى است . افراد خانواده داراى حقوق همانند و متشابهى هستند. زن و مرد با اسـتـعـدادها و احتیاجهاى مشابه در زندگى خانوادگى شرکت مى کنند و سندهاى مشابهى از طبیعت در دست دارند. قانون خلقت به طور طبیعى براى آنها تشکیلاتى در نظر نگرفته و کارها و پستها را میان آنها تقسیم نکرده است .
و اما فرضیه عدم تشابه حقوق خانوادگى مبتنى بر این است که حساب اجتماع خانوادگى از اجتماع مدنى جداست . زن و مرد با استعدادها و احتیاجهاى مشابهى در زندگى خانوادگى شـرکـت نمى کنند و سندهاى مشابهى از طبیعت در دست ندارند. قانون خلقت آنها را در وضع نامشابهى قرار داده و براى هر یک از آنها مدار و وضع معینى در نظر گرفته است .
اکنون ببینیم کدامیک از دو فرضیه بالا درست است و از چه راه باید درستى یکى از این دو فرض را بفهمیم .
بـا مـقـیـاسـى کـه قـبلا در دست دادیم تعین اینکه کدامیک از دو فرض بالا صحیح است کار چـنـدان دشـوارى نـیـسـت . بـه اسـتعدادها و احتیاجهاى طبیعى زن و مرد، به عبارت دیگر به سـنـدهـاى طـبـیـعـى کـه قـانون خلقت به دست هر یک از زن و مرد داده است مراجعه مى کنیم ، تکلیف روشن شود.
آیـــا زنـــدگـى خـانـوادگـى طـبـیـعـى اسـت یـا قـراردادى ؟ در مـقـاله پیش گفتیم کـه دربـاره(زنــدگـى اجـتماعى انسان ) دو نظر است : بعضى زندگى اجـتـمـاعـى انـسـان را طـبـیـعى مىدانـنـد، بـه اصـطـلاح انـسـان را (مـدنـى بـــالطــبـع ) مى دانند. بعضى دیگر برعکس ،زنـدگـى اجـتـمـاعـى را یک امـر قـراردادى مـى دانـنـد کـه انـسـان بـه اخـتـیـار خـود و تـحـت تـاءثـیـرعـوامـل اجـبـار کـنـنـده خـارجـى - نـه عوامل درونى - آن را انتخاب کرده است .
در بـاب زنـدگى خانوادگى چطور؟ آیا در اینجا هم دو نظر است ؟ خیر، در اینجا یک نظر بـیـشتر وجود ندارد. زندگى خانواگى بشر صد در صد طبیعى است ؛ یعنى انسان طبیعتا (مـنـزلى ) آفـریـده شـده اسـت . فـرضـا در طـبـیـعى بودن زندگى (مدنى ) انسان تـردیـد کـنـیـم ، در طـبیعى بودن زندگى (منزلى ) یعنى زندگى خانوادگى او نمى تـوانـیـم تـردیـد کـنـیـم . هـمچنانکه بسیارى از حیوانات با آنکه زندگى اجتماعى طبیعى ندارند بلکه بکلى از زندگى اجتماعى بى بهره اند. داراى نوعى زندگانى زناشویى طبیعى مى باشند مانند کبوتران و بعضى حشرات که به طور (جفت ) زندگى کنند.
حـسـاب زنـدگى خانوادگى از زندگى اجتماعى جداست . در طبیعت تدابیرى به کار برده شـده کـه طـبـیـعـتـا انـسـان و بـعـضـى حـیـوانـات بـه سـوى زنـدگـانـى خـانـوادگـى و تشکیل کانون خانوادگى و داشتن فرزند گرایش دارند.
قرائن تاریخى ، دوره اى را نشان نمى دهد که در آن دوره انسان فاقد زندگى خانوادگى بـاشـد؛ یعنى زن و مرد منفرد از یکدیگر زیست کنند و یا رابطه جنسى میان افراد صورت اشـتـراکـى و عـمـومـى داشته باشد. زندگى قبایل وحشى عصر حاضر - که نمونه اى از زندگانى قدیم به شمار مى رود - نیز چنین نیست .
زنـدگـى بشر قدیم ، خواه به صورت (مادرشاهى ) و خواه به صورت (پدرشاهى ) شکل خانوادگى داشته است .
فرضیه چهار دوره
در مـسـاءله مـالکـیـت ، ایـن حـقیقت مورد قبول همگان واقع شده که در ابتدا صورت اشتراکى داشته است و اختصاص ‍ بعدا پیدا شده است ، ولى در مساءله جنسیت هرگز چنین مطلبى نیست . عـلت ایـنـکـه مـالکیت در آغاز زندگى بشرى جنبه اشتراکى داشته این است که در آن وقت اجـتـماع بشر قبیله اى بوده و صورت خانوادگى داشته است ؛ یعنى افراد قبیله که با هم مى زیسته اند، از عواطف خانوادگى بهره مند بوده اند و به همین جهت از لحاظ مالکیت وضع اشـتـراکى داشته اند. در ادوار اولیه فرضا قانون و رسوم و عاداتى نبوده که زن و مرد را در مقابل یکدیگر مسؤ ول قرار دهد. خود طبیعت و احساسات طبیعى آنها، آنها را به وظایف و حقوقى مقید مى کرده است و هرگز زندگى و آمیزش جنسى بدون قید و شرط نداشته اند. هـمـچنانکه حیواناتى که بصورت (جفت ) زندگى مى کنند، قانون اجتماعى و قراردادى نـدارنـد ولى بـه حکم قانون طبیعى حقوق و وظائفى را رعایت مى کنند و زندگى و آمیزش آنـهـا بـدون قـید و شرط نیست . خانم مهرانگیز منوچهریان در مقدمه کتاب انتقاد بر قوانین اساسى و مدنى ایران مى گویند:
(از نـظـر جامعه شناسى زندگى زن و مرد در نقاط مختلف زمین یکى از این چهار مرحله را مـى پـیـمـایـد: ۱. مـرحـله طـبیعى ۲. مرحله تسلط مرد ۳. مرحله اعتراض زن ۴. مرحله تساوى حقوق زن و مرد.
در مرحله اول زن و مرد بدون هیچ گونه قید و شرطى با هم و آمیزش دارند...)
جـامـعـه شناسى این گفته را نمى پذیرد. آنچه جامعه شناسى مى پذیرد حداکثر این است که احیانا در میان بعضى قبایل وحشى چند برادر مشترکا با چند خواهر ازدواج مى کرده اند. هـمـه آن برادرها با همه این خواهرها آمیزش داشته اند و فرزندان هم به همه تعلق داشته اسـت . و یـا ایـن اسـت کـه پـسران و دختران قبل از ازدواج هیچ محدودیتى نداشته اند و تنها ازدواج آنـهـا را مـحـدود مـى کـرده اسـت . و اگـر احـیـانـا در مـیـان بـعـضـى قـبـایـل وحشى وضع جنسى از این هم عمومى تر بوده و به اصطلاح ، زن (ملى ) بوده است جنبه استثنایى داشته و انحراف از وضع طبیعى و عمومى به شمار مى رود.
ویل دورانت در جلد اول تاریخ تمدن صفحه ۵۷ مى گوید:
(ازدواج از اخـتراعات نیاکان حیوانى ما بوده است . در بعضى از پرندگان چنین نظر مى رسـد کـه حـقـیـقت هر پرنده فقط به همسر خود اکتفا مى کند. در گوریلها و اورانگوتانها رابطه میان نر و ماده تا پایان دوره پرورش نوزاد ادامه دارد. و این ارتباط از بسیارى از نـظـرهـا شـبیه به روابط زن و مرد است و هرگاه ماده بخواهد با نر دیگرى نزدیکى کند بـه سـخـتـى مورد تنبیه نر خود قرار مى گیرد. دوکرسپینى در خصوص اورانگوتانهاى بـرنـئو مـى گـویـد که (آنها در خانواده هایى بسر مى برند که از نر و ماده و کودکان آنـهـا تـشـکیل مى شود). و دکتر ساواژ در مورد گوریلها مى نویسد که (عادت آنها چنین اسـت کـه پـدر و مـادر زیـر درخـتـى مى نشینند و بخوردن میوه و پرچانگى مى پردازند. و کـودکـان دور و بـر پـدر و مـادر بـر درخـتها جستن مى کنند. زناشویى در صفحات تاریخ پـیش از ظهور انسان آغاز شده است . اجتماعاتى که در آنها زناشویى موجود نباشد بسیار کم است . ولى کسى که در جستجو باشد مى تواند عده اى از چنین جامعه ها را پیدا کند).
غـرض ایـن اسـت که احساسات خانوادگى براى بشر یک امر طبیعى و غریزى است . مولود عـادت و نتیجه تمدن نیست ، همچنانکه بسیارى از حیوانات به طور طبیعى و غریزى داراى احـساسات خانوادگى مى باشند. علیهذا هیچ دوره اى بر بشر نگذشته که جنس نر و جنس ماده به طور کلى بدون هیچ گونه قید و شرط و تعهد ولو تعهد طبیعى با هم زیست کرده بـاشـنـد. چـنـان دوره فرضى مساوى است با اشتراکیت جنسى که حتى طرفداران اشتراکیت مـالى در ادوار اولیـه چـنـان دوره اى را ادعـا نمى کنند. فرضیه چهار دوره در روابط زن و مـرد یـک تـقلید ناشیانه اى است از فرضیه چهار دوره اى که سوسیالیست درباره مالکیت قـائلنـد. آنـهـا مى گویند بشر از لحاظ مالکیت چهار دوره را طى کرده است : مرحله اشتراک اولیـه ، مـرحـله فـئودالیـسـم ، مـرحـله کـاپـیـتالیسم و مرحله سوسیالیسم و کمونیسم که بازگشت به اشتراک اولیه ولى در سطح عالیتر است .
جـاى خـوشـبختى است که خانم منوچهریان نام دوره چهارم روابط زن و مرد را تساوى حقوق زن و مـرد گـذاشـتـه انـد و در ایـن جـهـت از سـوسـیـالیـستها تقلید نکرده و آخرین مرحله را بـازگـشـت بـه حـالت اشتراک اولین نام ننهاده اند. اگر چه مشارالیها میان دوره چهارم آن طور که خودشان تصور کرده اند و دوره اول شباهت زیادى قائلند زیرا تصریح مى کنند کـه : (در مـرحـله چـهـارم کـه شـبـاهـت زیـادى بـه مـرحـله اول دارد. زن و مـرد بـدون هیچ گونه سلطه و تفوقى نسبت به یکدیگر با هم زندگانى مى کنند.)
مـن هـنـوز نتوانسته ام مقصود ایشان را از این (شباهت زیاد) بفهمم . اگر مقصود تنها عدم تـسـلط و تـفـوق مـرد و تـسـاوى تـعـهـدات و شـرایـط آنـهـا نـسـبـت بـه یـکـدیـگر باشد، دلیل نمى شود میان این دوره و دوره اى که به عقیده مشارالیها هیچ گونه تعهد و شرط و قـیـدى وجـود نـداشـته و زندگى زن و مرد شکل خانوادگى نداشته است شباهت وجود داشته باشد. و اگر مقصود این است که در دوره چهارم تدریجا همه قیود و تعهدات از میان مى رود و زندگى خانوادگى منسوخ مى گردد و نوعى اشتراک جنسى میان افراد بشر حکمفرما مى گـردد. مـعـلوم مى شود مفهوم ایشان از (تساوى حقوق ) که طرفدار جدى آن هستند چیزى اسـت غـیـر آن چـیـزى که سایر طرفداران تساوى حقوق طالب آن هستند و احیانا براى آنها وحشتناک است .
اکنون ما باید توجه خود را به سوى طبیعت حقوقى خانوادگى زن و مرد معطوف کنیم و در ایـن زمـیـنـه دو چـیـز را بـایـد در نـظـر بـگـیریم : یکى اینکه آیا زن و مرد از لحاظ طبیعت اخـتـلافـاتـى دارنـد یـا نـه ؟ به عبارت دیگر آیا اختلافات زن و مرد فقط از لحاظ جهاز تـنـاسـلى اسـت ؟ یـا اخـتـلافـات آنـهـا عـمیقتر از اینها است . دیگر اینکه اگر اختلافات و تـفاوتهاى دیگرى در کار است ، آیا آن اختلافات از نوع اختلافات و تفاوتهایى است که در تعیین حقوق و تکالیف آنها مؤ ثر است ، یا از نوع اختلاف رنگ و نژاد است که با طبیعت حقوقى بشر بستگى ندارد؟
زن در طبیعت
در قـسـمـت اول گـمان نمى کنم جاى بحث باشد. هر کس فى الجمله مطالعه اى در این زمینه داشته باشد مى داند که اختلافات و تفاوتهاى زن و مرد منحصر به جهاز تناسلى نیست . اگـر سـخـنـى هـست ، در این جهت است که آیا آن تفاوتها در تعیین حقوق و تکالیف زن و مرد تاءثیر دارد یا ندارد؟
دانشمندان و محققان اروپا قسمت اول را به طور شایسته اى بیان کرده اند. دقت در مطالعات زیـسـتـى و روانـى و اجـتـمـاعـى این دانشمندان کوچکترین تردیدى در این قسمت باقى نمى گـذارد. آنـچه کمتر مورد توجه این دانشمندان واقع شده این است که این تفاوتها در تعیین حـقوق و تکالیف خانوادگى مؤ ثر است و زن و مرد را از این جهت در وضع نامشابهى قرار مى دهد.
الکسیس کارل ، فیزیولوژیست و جراح و زیست شناس معروف فرانسوى که شهرت جهانى دارد در کتاب بسیار نفیس خود (انسان موجود ناشناخته ) به هر دو قسمت اعتراف مى کند؛ یـعـنى هم مى گوید زن و مرد به حکم قانون خلقت متفاوت آفریده شده اند و هم مى گوید این اختلافات و تفاوتها وظایف و حقوق آنها را متفاوت مى کند.
وى در فـصـلى کـه تـحـت عـنـوان (اعـمـال جـنـسـى و تـولیـد مثل ) در کتاب خود باز کرده است مى گوید:
(بیضه و تخمدانها اعمال پر دامنه اى دارند: نخست اینکه سلولهاى نر یا ماده مى سازند کـه پـیـوسـتـگـى ایـن دو مـوجـود تـازه انـسـانـى را پـدیـد مـى آورد. در عـیـن حال موادى ترشح کنند و در خون مى ریزند که در نسوج و اندامها و شعور ما خصایص جنس مـرد یـا زن را آشـکـار مـى سـازد. هـمـچـنـیـن بـه تـمـام اعـمـال بـدنى ما شدت مى دهند. ترشح بیضه ها موجد تهور و جوش و خروش و خشونت مى گـردد و این همان خصایصى است که گاو نر جنگى را از گاوى که در مزارع براى شخم بـه کـار مـى رود مـتـمایز مى سازد. تخمدان نیز به همین طریق بر روى وجود زن اثر مى کند.
... اخـتـلافـى کـه مـیـان زن و مـرد مـوجـود اسـت تـنـهـا مـربـوط بـه شـکـل انـدامـهـاى جـنـسى آنها و وجود زهدان و انجام زایمان نزد زن و طرز تعلیم خاص آنها نـیـست ، بلکه نتیجه علتى عمیقتر است که از تاءثیر مواد شیمیایى مترشحه غدد تناسلى در خون ناشى مى شود.
بـه عـلت عـدم توجه به این نکته اصلى و مهم است که طرفداران نهضت زن فکر مى کنند کـه هـر دو جـنـس مـى تـوانـنـد یـک قـسـم تـعـلیـم و تـربـیـت یـابـنـد و مـشاغل و اختیارات و مسؤ ولیتهاى یکسانى به عهده گیرند. زن در حقیقت از جهات زیادى با مـرد مـتـفـاوت اسـت . یکایک سلولهاى بدنى ، همچنین دستگاههاى عضوى ، مخصوصا سلسله عـصـبـى نـشـانه جنس او را بر روى خود دارد. قوانین فیزیولوژى نیز همانند قوانین جهان ستارگان ، سخت و غیر قابل تغییر است ؛ ممکن نیست تمایلات انسانى در آنها راه یابد. ما مـجـبـوریـم آنها را آن طورى که هستند بپذیریم . زنان باید به بسط مواهب طبیعى خود در جـهـت و مـسیر سرشت خاص خویش بدون تقلید کورکورانه از مردان بکوشند. وظیفه ایشان در راه تـکـامل بشریت خیلى بزرگتر از مردها است و نبایستى آن را سرسرى گیرند و رها کنند.)(۱۷)
کـارل پـس از تـوضـیـحـاتـى دربـاره کـیـفـیـت پـیـدایـش سلول نطفه مرد و تخمک زن و پیوستن آنها به یکدیگر و اشاره به اینکه وجود ماده براى تـولیـد نـسـل ضـرورى اسـت - بـرخـلاف وجـود نـر - و ایـنکه باردارى جسم و روح زن را تکمیل مى کند، در آخر فصل مى گوید:
(نبایستى براى دختران جوان نیز همان طرز فکر و همان نوع زندگى و تشکیلات فکرى و هـمـان هـدف و ایـده آلى را کـه بـراى پـسـران جـوان در نـظـر مـى گـیـریـم معمول داریم . متخصصین تعلیم و تربیت باید اختلافات عضوى و روانى جنس مرد و زن و وظایف طبیعى ایشان را در نظر داشته باشند و توجه به این نکته اساسى در بناى آینده تمدن ما حائز کمال اهمیت است .)
چـنـانـکـه مـلاحـظه مى فرمایید این دانشمند بزرگ ، هم تفاوتهاى طبیعى زیاد زن و مرد را بـیـان مـى کـنـد و هـم مـعـتـقد است این تفاوتها زن و مرد را از لحاظ وظیفه و حقوق در وضع نامشابهى قرار مى دهد.
در فـصـل آیـنـده نـیـز نـظـریـات دانـشـمـنـدان را دربـاره تـفـاوتـهـا زن و مـرد نـقـل خـواهـیـم کـرد و سـپـس نـتـیجه گیرى خواهیم کرد که زن و مرد در چه قسمتهایى داراى اسـتـعـدادها و احتیاجهاى مشابهى هستند و باید حقوق مشابهى داشته باشند و در چه قسمتها وضع مشابهى ندارند و باید حقوق و تکالیف نامشابهى داشته باشند.
بـراى بـررسـى و تـعـیـیـن حـقـوق و تـکـالیـف خـانـوادگى زن و مرد این قسمت حساسترین قسمتهاست .
بخش هفتم : تفاوتهاى زن و مرد
تفاوتهاى زن و مرد (۱)
تفاوتهاى زن و مرد. عجب حرف مزخرفى ! معلوم مى شود هنوز هم با این که نیمه دوم قرن بـیـسـتـم را طـى مـى کنیم ، در گوشه و کنار افرادى پیدا مى شوند که طرز تفکر قرون وسـطـایـى دارنـد و فـکـر کـهـنـه و پـوسـیـده تـفـاوت زن و مـرد را دنـبـال مـى کنند و خیال مى کنند زن و مرد با یکدیگر تفاوت دارند، و لابد مى خواهند مانند مـردم قـرون وسـطـى نـتـیـجـه بـگـیـرنـد کـه زن جـنـس پـسـت تـر اسـت ، زن انـسـان کـامـل نیست ، زن برزخ میان حیوان و انسان است ، زن لیاقت و شایستگى اینکه در زندگى مستقل و آزاد باشد ندارد و باید تحت قیمومت و سرپرستى مرد زندگى کند، در صورتى کـه امـروز دیـگـر ایـن حـرفها کهنه و پوسیده شده است . امروز معلوم شده همه این حرفها جعلیاتى بوده که مردان به حکم زورگویى در دوره تسلط بر زن ساخته بودند؛ معلوم شده برعکس است ، زن جنس برتر و مرد جنس پست تر و ناقص تر است .
خیر، آقا! در قرن بیستم و در پرتو پیشرفتهاى حیرت انگیز علوم ، تفاوتهاى زن و مرد بـیـشـتر روشن و مشخص شده است . جعل و افترا نیست ، حقایق علمى و تجربى است . اما این تـفـاوتـهـا بـه هـیچ وجه به اینکه مرد یا زن جنس برتر است و دیگرى جنس پایین تر و پست تر و ناقص تر مربوط نیست . قانون خلقت از این تفاوتها منظور دیگرى داشته است . قـانـون خـلقـت ایـن تفاوتها را براى این به وجود آورده است که پیوند خانوادگى زن و مـرد را مـحـکمتر کند و شالوده وحدت آنها را بهتر بریزد. قانون خلقت این تفاوتها را به ایـن مـنـظـور ایـجـاد کـرده اسـت که به دست خود حقوق و وظایف خانوادگى را میان زن و مرد تـقـسـیـم کـند. قانون خلقت تفاوتهاى زن و مرد را به منظورى شبیه منظور اختلافات میان اعـضـاى یـک بدن ایجاد کرده است . اگر قانون خلقت هر یک از چشم و گوش و پا و دست و ستون فقرات را در وضع مخصوصى قرار داده است ، نه از آن جهت است که با دو چشم به آنها نگاه مى کرده و نظر تبعیض ‍ داشته و به یکى نسبت به دیگرى جفا روا داشته است .
تناسب است یا نقص و کمال ؟
یـکـى از مـوضـوعـاتـى که براى من موجب تعجب است این است که بعضى اصرار دارند که تـفـاوت زن و مـرد را در استعدادهاى جسمى و روانى ، به حساب ناقص بودن زن و کاملتر بـودن مـرد بـگـذارنـد؛ چنین وانمود مى کنند که قانون خلقت بنا به مصلحتى زن را ناقص آفریده است .
نـاقـص الخلقه بودن زن پیش از آنکه در میان ما مردم مشرق زمین مطرح باشد، در میان مردم غرب مطرح بوده است . غربیان در طعن به زن و ناقص خواندن وى بیداد کرده اند. گاهى از زبـان مـذهـب و کـلیسا گفته اند: (زن باید از اینکه زن است شرمسار باشد). گاهى گـفـتـه انـد: (زن هـمـان مـوجـودى اسـت کـه گـیـسـوان بـلنـد دارد و عقل کوتاه )، (زن آخرین موجود وحشى است که مرد او را اهلى کرده است )، (زن برزخ میان حیوان و انسان است ) و امثال اینها.
از ایـن عـجـیب تر اینکه برخى از غربیان اخیرا با یک گردش صد و هشتاد درجه اى اکنون مـى خـواهند با هزار و یک دلیل ثابت کنند که مرد موجود ناقص الخلقه و پست و زبون ، و زن موجود کامل و برتر است .
اگـر کـتـاب زن جنس برتر اشلى مونتاگو را - که در مجله زن روز منتشر مى شد - خوانده بـاشـیـد، مـى دانـیـد کـه ایـن مـرد بـا چـه زور زدن هـا و مهمل بافى ها مى خواهد ثابت کند که زن از مرد کاملتر است . این کتاب تا آنجا که مستقیما مـطالعات پزشکى یا روانى یا آمار اجتماعى را عرضه مى دارد بسیار گرانبهاست ، ولى آنـجـا کـه خود نویسنده شخصا به (استنتاج ) مى پردازد و مى خواهد براى هدف خود - کـه هـمـان عـنـوان کـتـاب اسـت - نتیجه گیرى کند مهمل بافى را به نهایت مى رساند. چرا بـایـد یـک روز زن را ایـنـقـدر پـسـت و زبـون و حقیر بخوانند که روز دیگر مجبور شوند بـراى جـبـران مـافـات ، هـمـه آن نـواقـص و نـقـایـص را از روى زن بـردارنـد و روى مـرد بـگـذارنـد؟ چـه لزومـى دارد کـه تـفـاوتـهـاى زن و مرد را به حساب ناقص بودن یکى و کـامـلتـر بـودن دیـگـرى بگذاریم که مجبور شویم گاهى طرف مرد را بگیریم و گاهى طرف زن را؟
اشـلى مـونـتـاگـو از طـرفى اصرار دارد زن را جنسا برتر از مرد معرفى کند و از طرف دیـگـر امـتـیـازات مـرد را مـولود عـوامـل تـاریـخـى و اجـتـمـاعـى بـشـمـارد نـه مـولود عوامل طبیعى .
بـه هـر حـال ، تـفـاوتـهـاى زن و مـرد (تـنـاسـب ) اسـت نـه نـقـص و کمال . قانون خلقت خواسته است با این تفاوتها تناسب بیشترى میان زن و مرد - که قطعا براى زندگى مشترک ساخته شده اند و مجرد زیستن انحراف از قانون خلقت است - بوجود آورد. این مطلب از بیانات بعدى ضمن توضیح تفاوتها روشن تر مى شود.
نظریه افلاطون
ایـن مـسـاءله یـک مـسـاءله تـازه کـه در قـرن مـا مـطـرح شـده بـاشـد نـیـسـت ؛ حـداقـل دو هـزار و چـهـارصـد سـال سابقه دارد، زیرا این مساءله به همین صورت در کتاب جمهوریت افلاطون مطرح است .
افـلاطـون بـا کـمال صراحت مدعى است که زنان و مردان داراى استعدادهاى مشابهى هستند و زنـان مـى تـوانـنـد هـمـان وظایفى را عهده دار شوند که مردان عهده دار مى شوند و از همان حقوقى بهره مند گردند که مردان بهره مند مى گردند.
هـسته تمام افکار جدیدى که در قرن بیستم در مورد زن پیدا شده و حتى آن قسمت از افکار از نظر مردم قرن بیستم نیز افراطى و غیر قابل قـبـول بـه نـظـر مـى رسـد، در افـکـار افـلاطون پیدا مى شود و به همین جهت موجب اعجاب نـاظـران نـسـبـت به این مرد - که پدر فلسفه نامیده مى شود - گردیده است . افلاطون در رسـاله جـمـهوریت کتاب پنجم حتى درباره اشتراکیت زن و فرزند ، درباره اصلاح نژاد و بـهـبـود نـسـل و مـحـروم کـردن بـعـضـى از زنـان و مـردان از تناسل و اختصاص دادن تناسل به افرادى که از خصایص عالیترى برخوردارند، درباره تـربـیـت فـرزنـدان در خـارج از مـحـیـط خـانـواده ، دربـاره اخـتـصـاص دادن تناسل به سنین معینى از عمر زن و مرد که سنین قوت و جوشش نیروى حیاتى آنها بشمار مى رود بحث کرده است .
افـلاطـون مـعـتـقد است همانطورى که به مردان تعلیمات جنگى داده مى شود به زنان نیز بـایـد داده شود، همانطورى که مردان در مسابقات ورزشى شرکت مى کنند زنان نیز باید شرکت کنند.
امـا دو نـکـتـه در گـفـته افلاطون هست : یکى اینکه اعتراف مى کند که زنان از مردان چه در نـیـروهاى جسمى ، چه در نیروهاى روحى و دماغى ناتوان ترند؛ یعنى تفاوت زن و مرد را از نـظـر (کـمـى ) اعـتراف دارد، هر چند مخالف تفاوت کیفى آنها از لحاظ استعدادهاست . افـلاطـون مـعـتـقـد اسـت اسـتـعـدادهـایـى کـه در مـردان و زنـان وجـود دارد مثل یکدیگر است ؛ چیزى که هست زنان در هر رشته اى از رشته ها از مردان ناتوان ترند و این جهت سبب نمى شود که هر یک از زن و مرد به کارى غیر از کار دیگرى اختصاص داشته باشند.
افـلاطـون روى هـمـیـن جـهـت کـه زن را از مـرد ضـعیفتر مى داند، خدا را شکر مى کند که مرد آفـریـده شـده نه زن . مى گوید: ( خدا را شکر مى کنم که یونانى زاییده شدم نه غیر یونانى ، آزاد به دنیا آمدم نه برده ، مرد آفریده شدم نه زن ).
دیـگـر ایـنـکـه افـلاطـون آنـچـه در مـوضـوع بـهـبـود نـسـل ، پـرورش مـتـسـاوى استعدادهاى زن و مرد، اشتراکیت زن و فرزند و غیره گفته ، همه مـربـوط اسـت به طبقه حاکمه ، یعنى فیلسوفان حاکم و حاکمان فیلسوف که وى آنها را مـنـحـصـرا شـایـسـتـه حـکـومـت مـى دانـد. چـنـانکه میدانیم افلاطون در روش سیاسى مخالف دموکراسى و طرفدار اریستوکراسى است . آنچه افلاطون در زمینه هاى بالا گفته مربوط است به طبقه اریستوکرات ، و در غیر طبقه اریستوکرات طور دیگرى نظر مى دهد.
افلاطون و ارسطو، رو در روى یکدیگر
بـعـد از افـلاطـون ، کـسـى کـه آراء و عـقـایـدش در دنیاى قدیم در دست است ، شاگرد وى ارسـطوست . ارسطو در کتاب سیاست عقاید خویش را درباره تفاوت زن و مرد اظهار داشته و با عقاید استاد خود افلاطون سخت مخالفت کرده است . ارسطو معتقد است که تفاوت زن و مـرد تـنـهـا از جـنـبـه (کـمـى ) نـیـسـت ، از جـنـبـه کیفى نیز متفاوتند. او مى گوید: نوع استعدادهاى زن و مرد متفاوت است و وظایفى که قانون خلقت به عهده هر یک از آنها گذاشته و حقوقى که براى آنها خواسته ، در قسمتهاى زیادى با هم تفاوت دارد. به عقیده ارسطو فـضـایل اخلاق زن و مرد نیز در بسیارى از قسمتها متفاوت است : یک خلق و خوى مى تواند بـراى مـرد فـضـیـلت شـمـرده شـود و براى زن فضیلت نباشد. برعکس ، یک خلق و خوى دیگر ممکن است براى زن فضیلت باشد و براى مرد فضیلت شمرده نشود.
نـظـریـات ارسـطـو نظریات افلاطون را در دنیاى قدیم نسخ کرد. دانشمندانى که بعدها آمدند، نظریات ارسطو را بر نظریات افلاطون ترجیح دادند.
نظر دنیاى امروز
ایـنـهـا کـه گفته شد مربوط به دنیاى قدیم بود. اکنون باید ببینیم دنیاى جدید چه مى گـویـد. دنـیـاى جـدید تنها به حدس ‍ و تخمین متوسل نمى شود؛ سر و کارش با مشاهده و آزمـایـش اسـت ، بـا آمـار و ارقـام اسـت ، بـا مـطالعات عینى است . در دنیاى جدید در پرتو مـطـالعـات عمیق پزشکى ، روانى و اجتماعى تفاوتهاى بیشتر و فراوانترى میان زن و مرد کشف شده است که در دنیاى قدیم به هیچ وجه به آنها پى نبرده بودند.
مردم دنیاى قدیم زن و مرد را که ارزیابى مى کردند، تنها از این جهت بود که یکى درشت انـدام تـر اسـت و دیـگـرى کـوچکتر، یکى خشن تر است و دیگرى ظریف تر، یکى بلندتر اسـت و دیگرى کوتاه تر، یکى کلفت آوازتر است و دیگرى نازک آوازتر، یکى پر پشم و مـو تـر اسـت و دیـگـرى صـافـتـر. حـداکثر که از این حد تجاوز مى کردند، این بود که تـفـاوت آنـهـا را از لحـاظ دوره بـلوغ در نـظـر مـى گـرفـتند و یا تفاوت آنها را از لحاظ عـقـل و احـسـاسـات بـه حـسـاب مـى آوردنـد. مـرد را مـظـهـر عقل و زن را مظهر مهر و عاطفه مى خواندند.
امـا امـروز علاوه بر اینها قسمتهاى زیاد دیگرى کشف شده است ؛ معلوم شده است دنیاى زن و مرد در بسیارى از قسمتها با هم متفاوت است .
مـا مـجـمـوع تـفـاوتـهـاى زن و مـرد را تـا آنـجـا کـه از نـوشـتـه هـاى اهل تحقیق به دست آورده ایم . ذکر مى کنیم و سپس به فلسفه این تفاوتها و اینکه چقدر از ایـن تـفـاوتـهـا از طـبـیـعـت نـاشـى مـى شـود و چـقـدر از آنـهـا مـولود عوامل تاریخى و فرهنگى و اجتماعى است مى پردازیم . و البته قسمتى از این تفاوتها را هر کس مى تواند با مختصر تجربه و مطالعه به دست آورد و قسمتى هم آنچنان واضح و بدیهى است که قابل انکار نیست .
دوگانگى ها از لحاظ جسمى
مـرد بـه طـور متوسط درشت اندام تر است و زن کوچک اندام تر. مرد بلندقدتر است و زن کـوتـاه قـدتـر. مـرد خـشـن تـر اسـت و زن ظـریفتر. صداى مرد کلفت تر و خشن تر است و صداى زن نازکتر و لطیفتر . رشد بدنى زن سریعتر است و رشد بدنى مرد بطى ءتر. حـتـى گـفـتـه مـى شـود جنین دختر از جنین پسر سریعتر رشد مى کند. رشد عضلانى مرد و نـیـروى بـدنـى او از زن بـیـشـتـر اسـت . مـقـاومـت زن در مقابل بسیارى از بیماریها از مقاومت مرد بیشتر است . زن زودتر از مرد به مرحله بلوغ مى رسد و زودتر از مرد هم از نظر تولید مثل از کار مى افتد. دختر زودتر از پسر به سخن مى آید. مغز متوسط مرد از مغز متوسط زن بزرگتر است ولى با در نظر گرفتن نسبت مغز به مجموع بدن ، مغز زن از مغز مرد بزرگتر است . ریه مرد قادر به تنفس هواى بیشترى از ریه زن است . ضربان قلب زن از ضربان قلب مرد سریعتر است .
دوگونگى ها از لحاظ روانى
مـیـل مـرد بـه ورزش و شـکـار و کـارهـاى پـر حـرکت و جنبش بیش از زن است . احساسات مرد مـبـارزانـه و جـنـگـى و احـسـاسـات زن صـلح جـویـانـه و بـزمـى اسـت . مـرد مـتـجاوزتر و غـوغـاگـرتـر اسـت و زن آرامـتـر و سـاکـت تـر. زن از تـوسـل بـه خـشـونـت دربـاره دیـگـران و دربـاره خـود پـرهـیـز مـى کـنـد و بـه هـمـیـن دلیـل خـودکـشى زنان کمتر از مردان است . مردان در کیفیت خودکشى نیز از زنان خشن ترند. مـردان بـه تـفـنـگ ، دار، پـرتـاب کـردن خـود از روى سـاخـتـمـان هـاى مـرتـفـع مـتـوسـل مـى شـونـد و زنـان بـه قـرص خـواب آور و تـریـاک و امثال اینها.
احـسـاسـات زن از مرد جوشانتر است . زن از مرد سریع الهیجان تر است یعنى زن در مورد امـورى کـه مـورد عـلاقـه یـا ترسش هست زودتر و سریعتر تحت تاءثیر احساسات خویش قـرار مـى گـیـرد و مـرد سـرد مـزاج تـر از زن اسـت . زن طـبـعـا بـه زیـنـت و زیـور و جمال و آرایش و مدهاى مختلف علاقه زیاد دارد برخلاف مرد. احساسات زن بى ثبات تر از مرد است . زن از مرد محتاطتر، مذهبى تر، پر حرف تر و ترسوتر و تشریفاتى تر است . احساسات زن مادرانه است . و این احساسات از دوران کودکى در او نمودار است . علاقه زن بـه خـانـواده و تـوجـه نـاآگاهانه او به اهمیت کانون خانوادگى بیش از مرد است . زن در علوم استدلالى و مسائل خشک عقلانى بپاى مرد نمى رسد ولى در ادبیات ، نقاشى و سایر مـسائل که با ذوق و احساسات مربوط است دست کمى از مرد ندارد. مرد از زن بیشتر قدرت کـتـمـان راز دارد و اسـرار نـاراحـت کـنـنـده را در درون خـود حـفـظ مـى کـنـد و بـه هـمـیـن دلیـل ابـتـلاى مـردان بـه بـیمارى ناشى از کتمان راز بیش از زنان است . زن از مرد رقیق القـلب تـر اسـت و فـورا بـه گـریـه و احـیـانـا بـه غـش متوسل مى شود.
دوگونگى ها از نظر احساسات (نسبت ) به یکدیگر
مـرد بـنده شهوت خویشتن است و زن در بند محبت مرد است . مرد زنى را دوست مى دارد که او را پـسـنـدیـده و انـتخاب کرده باشد و زن مردى را دوست مى دارد که ارزش او را درک کرده بـاشد و دوستى خود را قبلا اعلام کرده باشد مرد مى خواهد شخص زن را تصاحب کند و در اخـتـیـار بـگـیـرد و زن مـى خـواهـد دل مـرد را مـسـخـر کـنـد و از راه دل او بـر او مسلط شود. مرد مى خواهد از بالاى سر زن بر او مسلط شود و زن مى خواهد از درون قـلب مـرد بـر مرد نفوذ کند. مرد مى خواهد زن را بگیرد، زن مى خواهد او را بگیرند. زن از مـرد شـجـاعـت و دلیـرى مـى خـواهـد و مرد از زن زیبایى و دلبرى . زن حمایت مرد را گـرانـبـهـاتـریـن چیزها براى خود میشمارد. زن بیش از مرد قادر است بر شهوت خود مسلط شود شهوت مرد ابتدایى و تهاجمى است و شهوت زن انفعالى و تحریکى .
تفاوتهاى زن و مرد (۲)
نظریه یک پروفسور روانشناس
در شـمـاره ۹۰ مـجـله زن روز نـظـریـه یـک پروفسور روانشناس مشهور آمریکایى به نام پـروفـسـور ریـک - کـه سـالیـان دراز بـه تـفـحـص و جـسـتـجـو در احـوال زن و مـرد پـرداخـتـه و نـتـایجى به دست آورده و در کتاب بزرگى تفاوتهاى بى شمار زن و مرد را نوشته است - منعکس شد.
ایـن پـروفـسـور مـى گـویـد: دنـیـاى مرد با دنیاى زن بکلى فرق مى کند. اگر زن نمى تواند مانند مردم فکر کند یا عمل نماید، از این روست که دنیاى آنها با هم فرق مى کند.
مـى گوید: در تورات آمده است : (زن و مرد از یک گوشت به وجود آمده اند). بلى ، با وجـودى کـه هـر دو از یـک گوشت به وجود آمده اند، جسمهاى متفاوت دارند و از نظر ترکیب بـکـلى بـا هـم فـرق مـى کـنـنـد. عـلاوه بـر ایـن ، احـسـاس ‍ ایـن دو مـوجـود هـیـچ وقـت مـثـل هـم نـخـواهـنـد بـود و هـیـچـگـاه یـک جـور در مـقـابـل حـوادث و اتـفـاقـات عـکـس العـمـل نـشـان نـمـى دهـنـد. زن و مـرد بـنـا بـه مـقتضیات جنسى رسمى خود به طور متفاوت عمل مى کنند و درست مثل دو ستاره روى دو مدار مختلف حرکت مى کنند. آنها مى توانند همدیگر را بـفـهـمـنـد و مـکـمـل یـکـدیـگـر بـاشـنـد ولى هـیـچـگـاه یـکـى نـمـى شـونـد و بـه هـمـیـن دلیل است که زن و مرد مى توانند با هم زندگى کنند، عاشق یکدیگر بشوند و از صفات و اخلاق یکدیگر خسته و ناراحت نشوند.
پـروفـسـور یـک مـقـایـسـه هـایـى مـیـان روحـیـه زن و مـرد بـه عمل آورده و تفاوتهایى به دست آورده است . از آن جمله مى گوید:
(بـراى مـرد خـسـته کننده است که دائم نزد زنى که دوستش دارد بسر برد اما هیچ لذتى بـراى زن بـالاتر از این نیست که همیشه در کنار مرد مورد علاقه اش بسر برد. مرد دلش مـى خـواهـد هـر روز به همان حالت همیشگى باقى بماند. اما یک زن همیشه مى خواهد موجود تازه اى باشد و هر صبح با قیافه تازه ترى از بستر برخیزد.بهترین جمله اى که مرد مـى تواند به زنى بگوید اصطلاح (عزیزم تو را دوست دارم ) است . زیباترین جمله اى کـه یـک زن بـه مرد مورد علاقه اش مى گوید جمله (من به تو افتخار مى کنم ) مى باشد.
اگـر مـردى در دوران زنـدگیش با چندین معشوقه بسر برده باشد، به نظر زنان دیگر مردى جالب توجه مى آید. مردها از زنى که بیش از یک مرد در زندگیش وجود داشته باشد بدشان مى آید.
مـردهـا وقـتـى کـه پـیـر مـى شـونـد احـسـاس بدبختى مى کنند، چون تکیه گاه خود یعنى کـارشـان را از دسـت مـى دهند. زنهاى مسن احساس رضایت مى کنند، چون بهترین چیزها را از نظر خودشان دارا هستند: یک خانه و چندین نوه .
خـوشـبـخـتـى از نـظـر مـردهـا بـدسـت آوردن مـقـام و شـخـصـیـتـى قابل احترام در میان اجتماع است . خوشبختى براى یک زن یعنى به دست آوردن قلب یک مرد و نگاهدارى او براى تمام عمر.
یـک مرد همیشه مى خواهد که زن مورد علاقه اش را به دین و ملیت خود درآورد. براى یک زن هـمـان قـدر که تغییر دادن نام خانوادگى اش بعد از ازدواج آسان است ، عوض کردن دین و ملیت نیز به خاطر مردى که دوستش دارد آسان است .)
شاهکار خلقت
صـرف نـظـر از ایـنـکـه تـفـاوتـهـاى زن و مـرد موجب تفاوتهایى در حقوق و مسؤ ولیتهاى خـانـوادگـى زن و مـرد مـى شـود یـا نـمـى شـود، اسـاسـا ایـن مـساءله یکى از عجیب ترین شـاهـکـارهـاى خـلقـت اسـت ؛ درس تـوحـیـد و خـداشـناسى است . آیت و نشانه اى است از نظام حـکـیـمـانـه و مـدبـرانه جهان ، نمونه بارزى است از اینکه جریان خلقت تصادفى نیست ، طـبـیـعـت جـریـانـات خـود را کـورمـال کـورمـال طـى نـمـى کـنـد، دلیـل روشـنـى اسـت از ایـنـکـه بـدون دخـالت دادن اصل (علت غایى ) نمى توان پدیده هاى جهان را تفسیر کرد.
دستگاه عظیم خلقت براى اینکه به هدف خود برسد و نوع را حفظ کند، جهاز عظیم تولید نـسـل را بـه وجود آورده است ، دائما از کارخانه خود هم جنس نر به وجود مى آورد و هم جنس مـاده ، و در آنـجـا کـه بقا و دوام نسل احتیاج دارد به همکارى و تعاون دو جنس (مخصوصا در نوع انسان ) براى اینکه ایندو را به کمک یکدیگر در این کار وا دارد، طرح وحدت و اتحاد آنـهـا را ریخته است کارى کرده است که خود خواهى و منفعت طلبى - که لازمه هر ذى حیاتى اسـت - تـبـدیـل بـه خـدمـت و تـعـاون و گـذشـت و ایـثـار گردد، آنها را طالب همزیستى با یکدیگر قرار داده است ؛ و براى اینکه طرح کاملا عملى شود و جسم و جان آنها را بهتر به هـم بـپـیوندد تفاوتهاى عجیب جسمى و روحى در میان آنها قرار داده است و همین تفاوتها است که آنها را بیشتر به یکدیگر جذب مى کند، عاشق و خواهان یکدیگر قرار مى دهد. اگر زن داراى جـسـم و جـان و خـلق و خـوى مردانه بود محال بود که بتواند مرد را به خدمت خود وا دارد و مـرد را شـیـفـتـه وصال خود نماید، و اگر مرد همان صفات جسمى و روانى زن را مى داشـت مـمـکن نبود زن او را قهرمان زندگى خود حساب کند و عالى ترین هنر خود را صید و شکار و تسخیر قلب او به حساب آورد. مرد، جهانگیر و زن مردگیر آفریده شده است .
قـانـون خـلقـت ، زن و مـرد را طـالب و عـلاقه مند به یکدیگر قرار داده است اما نه از نوع عـلاقـه اى کـه به اشیاء دارند. علاقه اى که انسان به اشیاء دارد از خودخواهى او ناشى مى شود؛ یعنى انسان اشیاء را براى خود مى خواهد، به چشم ابزار به آنها نگاه مى کند، مـى خـواهـد آنـهـا را فـداى خـود و آسـایـش خـود کـنـد. امـا عـلاقـه زوجـیـت بـه ایـن شـکـل اسـت کـه هـر یـک از آنها سعادت و آسایش دیگرى را مى خواهد، از گذشت و فداکارى درباره دیگرى لذت مى برد.
پیوندى بالاتر از شهوت
عـجـیـب اسـت کـه بـعـضـى از افـراد نـمـى تـوانـنـد مـیـان شهوت و راءفت فرق بگذارند؛ خـیال کرده اند که آن چیزى که زوجین را به یکدیگر پیوند مى دهد منحصرا طمع و شهوت اسـت ، حـس اسـتـخـدام و بـهـره بـردارى اسـت ، همان چیزى است که انسان را با ماءکولات و مـشـروبـات و مـلبـوسـات و مـرکوبات پیوند مى دهد. اینها نمى دانند که در خلقت و طبیعت عـلاوه بـر خـودخـواهـى و مـنـفعت طلبى علایق دیگرى هم هست . آن علایق ناشى از خودخواهى نـیـسـت ، از عـلاقـه مـسـتـقـیـم بـه غیر ناشى مى شود. آن علایق است که منشاء فداکاریها و گـذشـتـهـا و رنج خود و راحت غیر خواستن ها واقع مى شوند. آن علایق است که نمایش دهنده انـسـانـیـت انـسان است ، بلکه قسمتى از آنها یعنى در حدودى که به جفت و فرزند مربوط است در حیوانات نیز دیده مى شود.
ایـن افـراد گـمـان کـرده انـد که مرد به زن همیشه به آن چشم نگاه مى کرده و مى کند که احیانا یک جوان عزب به یک زن هر جایى نگاه مى کند، یعنى فقط شهوت است که آن دو را بـه یـکـدیـگـر پـیوند مى دهد، در صورتى که پیوندى بالاتر از شهوت هست که پایه وحـدت زوجین را تشکیل مى دهد. آن همان چیزى است که قرآن کریم از آن به نامهاى (مودت و رحمت ) یاد کرده است . مى فرماید: و من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها و جعل بینکم موده و رحمه .(۱۸)
چـقدر اشتباه است که تاریخ روابط زن و مرد را فقط از نظر حس استخدام و استثمار و بر پایه اصل تنازع بقا تفسیر کنیم ، و چقدر مهملات در این زمینه بافته شده است ! راستى مـن وقتى که برخى نوشته ها را مى خوانم و مى بینم در تفسیر تاریخ روابط زن و مرد، یـگـانـه اصـلى را که به کار مى برند اصل تضاد است (زن و مرد را مانند دو طبقه دیگر اجـتـمـاعـى کـه دائمـا در جنگ و کشمکش بوده است فرض مى کنند) دچار تعجب مى شوم و بر جـهالت و نادانى آنها تاءسف مى خورم . اگر تاریخ روابط پدران و فرزندان را بتوان از نـظـر حـس اسـتـخدام و استثمار تفسیر کرد، روابط تاریخى زنان و شوهران را نیز مى تـوان از ایـن نـظـر تـفـسـیـر کـرد. درست است که مرد از زن همیشه زورمندتر بوده است اما قـانـون خـلقـت مرد را از نظر غریزى به شکلى قرار داده است که نمى توانسته است نوع سـتـمـهـایى که به غلامان و بردگان و زیردستان و همسایگان خود روا مى داشته درباره زن روا دارد، هـمـان طـورى کـه نـمى توانسته است آن نوع ستمها را بر فرزندان خود روا دارد.
من منکر ستمهاى مردان بر زنان نیستم ، منکر تفسیرى هستم که از این ستمها مى شود. مردان بـر زنـان در طـول تـاریـخ ستمهاى فراوانى کرده اند اما ریشه این ستمها همان چیزهایى است که سبب شده به فرزندان خود نیز با کمال علاقه اى که به آنها و سرنوشت آنها و سـعـادت آنـها داشته اند ستم کنند؛ همان چیزهایى است که سبب شده به نفس ‍ خود نیز ستم کـنـنـد، یـعـنـى ریشه جهالت و تعصب و عادت دارد نه ریشه منفعت طلبى . شاید فرصتى پیش آمد و در موقع مناسبى بحث مفصلى درباره تفسیر تاریخ روابط زن و مرد بنماییم .
دوگونگى احساسات مرد و زن نسبت به هم
نـه تـنـهـا عـلاقـه خـانـوادگـى زن و مرد به یکدیگر با علاقه به اشیاء فرق مى کند، عـلاقـه خـود آنـهـا بـه یـکـدیگر نیز متشابه نیست ؛ یعنى نوع علاقه مرد به زن با نوع علاقه زن به مرد متفاوت است . با اینکه تجاذب طرفینى است اما به عکس ‍ اجسام بیجان ، جسم کوچکتر جسم بزرگتر را به سوى خود مى کشاند. آفرینش ، مرد را مظهر طلب و عشق و تـقـاضـا و زن را مـظـهـر مـحـبـوبـیـت و مـعشوقیت قرار داده است . احساسات مرد نیازآمیز و احساسات زن نازخیز است . احساسات مرد طالبانه و احساسات زن مطلوبانه است .
چـندى پیش یکى از روزنامه هاى خبرى عکس یک دخترجوان روسى را که خودکشى کرده بود چـاپ کـرده بـود. این دختر در نوشته اى که از او باقى مانده نوشته است : هنوز مردى مرا نبوسیده است ، بنابراین زندگى براى من قابل تحمل نیست .
بـراى یـک دخـتر این جهت شکست بزرگى است که محبوب مردى واقع نشده است ، مردى او را نـبـوسـیـده اسـت . امـا پـسـر جـوان کـى از زنـدگـى نـومید مى شود؟ وقتى که دخترى او را نبوسیده است ؟ خیر، وقتى که دخترى را نبوسیده باشد.
ویـل دورانـت در بـحثهاى مفصل و جامع خود پس از آنکه مى گوید اگر مزیت دخترى فقط در دانـش و انـدیشه باشد نه دل انگیزى طبیعى و زرنگى نیمه آگاهش ، در پیدا کردن شوهر چندان کامیاب نخواهد شد، شصت درصد زنان دانشگاه بى شوهر مى مانند، مى گوید:
(خـانـم مـونـیـا کـوالوسـکـى که دانشمند برجسته اى بود شکایت مى کرد که کسى با او ازدواج نـمـى کند و مى گفت : چرا کسى مرا دوست ندارد؟ من مى توانم از بیشتر زنان بهتر باشم . با اینهمه ، بیشتر زنان کم اهمیت مورد عشق و علاقه هستند و من نیستم .
مـلاحـظـه مى فرمایید که نوع احساس شکست این خانم با نوع احساس شکست یک مرد متفاوت است . مى گوید چرا کسى مرا دوست ندارد؟)
مـرد آنـگاه در امر زناشویى احساس شکست مى کند که زن محبوب خود را پیدا نکرده باشد، یا اگر پیدا کرده است نتوانسته باشد او را در اختیار خود بگیرد.
هـمـه ایـنـهـا یک فلسفه دارد: پیوند و اتحاد محکمتر و عمیقتر. براى چه این پیوند؟ براى ایـنـکـه زن و مـرد از زنـدگـى لذت بـیـشترى ببرند؟ نه ، تنها این نیست ؛ شالوده اجتماع انسانى و بنیان تربیت نسل آینده بر این اساس نهاده شده است .
نظریه یک خانم روانشناس
در مـجـله زن روز، شـمـاره صـد و یـک ، یـک بحث روانشناسى از یک خانم روانشناس به نام کلیودالسون نقل کرده است . این خانم مى گوید:
(به عنوان یک زن روانشناس ، بزرگترین علاقه ام مطالعه روحیه مردهاست . چندى پیش بـه مـن مـاءمـوریـت داده شـد کـه تـحـقـیـقـاتـى دربـاره عوامل روانى زن و مرد به عمل آورم و به این نتیجه رسیده ام :
۱. تـمـام زنـهـا عـلاقـمـنـدنـد که تحت نظر شخص دیگرى کار کنند و به طور خلاصه از مرئوس بودن و تحت نظر رئیس ‍ کار کردن بیشتر خوششان مى آید.
۲. تمام زنها مى خواهند احساس کنند که وجودشان مؤ ثر و مورد نیاز است .)
سپس این خانم این طور اظهار عقیده مى کند:
(بـه عـقـیـده مـن ایـن دو نیاز روحى زن از این واقعیت سرچشمه مى گیرد که خانمها تابع احساسات و آقایان تابع عقل هستند. بسیار دیده شده که خانمها از لحاظ هوش نه فقط با مردان برابرى مى کنند، بلکه گاهى در این زمینه از آنها برتر هستند. نقطه ضعف خانمها فـقـط احـسـاسـات شـدیـد آنهاست . مردان همیشه عملى تر فکر مى کنند، بهتر قضاوت مى کنند، سازمان دهنده بهترى هستند و بهتر هدایت مى کنند. پس برترى روحى مردان بر زنان چـیـزى اسـت کـه طـراح آن طـبیعت مى باشد. هر قدر هم خانمها بخواهند با این واقعیت مبارزه کنند بى فایده خواهد بود. خانمها به علت اینکه حساستر از آقایان هستند، باید این حقیقت را قـبـول کـنـنـد کـه بـه نظارت آقایان در زندگى شان احتیاج دارند... بزرگترین هدف خـانـمـهـا در زنـدگـى (تـاءمـیـن ) اسـت و وقـتـى بـه هـدف خـود نـایـل شـدنـد دسـت از فعالیت مى کشند. زن براى رسیدن به این هدف از روبرو شدن با خـطـرات بیم دارد. ترس ، تنها احساسى است که زن در برطرف کردن آن به کمک احتیاج دارد... کـارهـایـى کـه بـه تـفـکـر مـداوم احـتـیـاج دارد، زن را کسل و خسته مى کند...)
نهضت عجولانه
نـهـضـتـى کـه در اروپـا بـراى احـقـاق حـقـوق پـایـمـال شـده زن صـورت گـرفـت بـه دلیـل ایـنـکـه دیـر بـه این فکر افتاده بودند با دستپاچگى و عجله زیادى انجام گرفت . احـساسات مهلت نداد که علم نظر خود را بگوید و راهنما قرار گیرد. از این رو تر و خشک با یکدیگر سوخت . این نهضت یک سلسله بدبختیها را از زن گرفت و حقوق زیادى به او داد و درهاى بسته اى به روى او باز کرد اما در عوض ، بدبختیها و بیچارگیهاى دیگرى بـراى خـود زن و بـراى جـامعه بشریت به وجود آورد. مسلما اگر آنچنان شتابزدگى به خـرج داده نـمـى شـد، احـقاق حقوق زن به شکل بسیار بهترى صورت مى گرفت و فریاد فرزانگان از وضع ناهنجار حاضر و از آینده بسیار وحشتناکتر به فلک نمى رسید. ولى ایـن امـیـد بـاقـى اسـت کـه عـلم و دانش جاى خود را باز کند و نهضت زن به جاى آنکه مانند گـذشته از احساسات سرچشمه گیرد، از علم و دانش الهام گیرد. اظهار نظرهاى دانشمندان اروپایى در این زمنیه خود نشانه امید بخشى از این جریان است .
به نظر مى رسد آن چیزهایى که مقلدان غرب را در زمینه روابط زن و مرد، تازه به نشئه فرو برده است ، خود غربیان دوره خمار آنها را طى مى کنند.
نظریه ویل دورانت
ویـل دورانـت در کـتـاب لذات فـلسـفـه قـسـمـت چـهـارم ، بـحـثـهـاى بـسـیـار مـفـصـل و جـامـعـى در زمـیـنـه مـسـائل جـنـسـى و خـانـوادگـى بـه عـمـل آورده اسـت . ما قسمتهاى مختصرى از آن کتاب را براى خوانندگان انتخاب مى کنیم تا بهتر و بیشتر به جریانات فکرى که در میان دانشمندان غربى وجود دارد آشنا بشوند و از قضاوتهاى عجولانه خوددارى کنند.
ویل دورانت در فصل هفتم از قسمت چهارم کتاب خود تحت عنوان عشق مى گوید:
(نـخـستین نغمه صریح عشق با فرا رسیدن بلوغ آغاز مى گردد. کلمه (پوبرتى ) کـه در زبـان انـگـلیـسـى مـعـنـى بـلوغ مـى دهـد، بـا تـوجـه بـه اصـل لاتـیـنـى آن مـعـنى (سن موى ) است یعنى سنى که در آن موى بر بدن پسران مى رویـد و مـخـصـوصـا مـوى سینه که پسران اینهمه به آن مى نازند و موى صورت که با صـبـر سـى سى فوس آن را مى تراشند. کیفیت و کمیت مو (در صورت تساوى امور دیگر) ظـاهـرا با قدرت توالد و تناسل بستگى دارد و بهترین وضع آن هنگام اوج گرفتن نشاط زنـدگـى اسـت . ایـن نـمو ناگهانى موى تواءم با خشونت صدا جزء صفات ثانوى جنسى است که به هنگام بلوغ عارض پسر مى شود. اما طبیعت در این سن به دختران نرمش اطراف و حـرکـات مـى بـخـشـد کـه دیـدگـان را خـیـره مـى سـازد و کـفـل آنـان را پـهـن مـى کند تا امر مادرى آسانتر شود و سینه شان را براى شیر دادن به کـودک پـر و برجسته مى سازد. علت ظهور این صفات ثانوى چیست ؟ کسى نمى داند ولى نظریه پرفسور ستارلینگ در این میان طرفدارانى پیدا کرده است . به موجب این نظریه سـلولهـاى تـنـاسـلى بـه هـنگام بلوغ نه تنها تخم و نطفه تولید مى کنند بلکه همچنین نوعى هورمون نیز مى سازند که داخل خون مى شود و مایه تغییرات جسمى و روحى میگردد. در ایـن سن نه تنها جسم از نیروهاى تازه بهره مند مى گردد، روح و خوى نیز به هزاران نـوع متاءثر مى گردد. رومن رولاند مى گوید: (در طى سالهاى زندگى زمانى فرا مى رسد که تغییرات جسمانى آهسته اى در وجود یک مرد صورت مى گیرد و در وجود زن آنچه گـفـتـیـم مهمترین همه این تغییرات است ... دلیرى و توانایى ، دلهاى نرم را به تپش مى آورد و نـرمـى و لطـافـت مـیـل و هـوس زورمـنـدان را بـر مى انگیزد...). دموسه مى گوید: (تـمـام مـردان ، دروغـزن و مـکـار و گـزافـه گـو و دو رو و سـتـیزه جو هستند و همه زنان خـودپـسـنـد و ظاهرساز و خیانتکار، ولى در جهان فقط یک چیز مقدس و عالى وجود دارد و آن آمیزش است این دو موجود ناقص است ...)
آداب جـفـت جـویـى در بـزرگسالان عبارت است از جمله براى تصرف در مردان و عقب نشینى بـراى دلیـرى و فـریبندگى در زنان (البته در بعضى جاها استثناهایى دیده مى شود). چـون مـرد طـبـعـا جنگى و حیوان شکارى است عملش مثبت و تهاجمى است ، زن براى او همچون جـایـزه اى است که باید آن را برباید و مالک شود. جفت جویى جنگ و پیکار است و ازدواج تصاحب و اقتدار.
عـفـت فـراوان زن خادم مقاصد توالد است ، زیرا امتناع محجوبانه او کمکى به انتخاب جنس است . عفت ، زنان را توانا مى سازد که با جستجوى بیشتر عاشق خود را یعنى کسى را که افـتـخـار پـدرى فـرزنـدان او را خواهد داشت برگزیند. منافع گروه و نوع از زبان زن سخن مى گوید، همچنان که منافع فرد از گلوى مرد بیرون مى آید... در عشقبازى ، زن از مـرد مـاهـرتـر اسـت زیـرا مـیـل او چـنـدان شـدیـد نـیـسـت کـه دیـده عقل او را ببندد.
داروین ملاحظه کرده است که در بیشتر انواع ، ماده به عالم عشق بى علاقه است . لمبرزو و کـیـش و کـرافـت ابـیـنـگ مـى گـویـنـد: زنـان بـیـشـتـر بـه دنـبـال سـتایشها و تحسینهاى مطلق و مبهم مردانند و بیشتر مى خواهند مردان به خواست آنها تـوجـه کـنـنـد و ایـن امـر از میل آنها به لذات جنسى بیشتر است . لمبرزو مى گوید: پایه طـبیعى عشق زن فقط یک صفت ثانوى از مادرى اوست و همه احساسات و عواطفى که زنى را بـه مـردى مـى پـیـونـدد از دواعـى جسمى بر نمى خیزد، بلکه از غرایز براى انطباق با اوضاع به وجود آمده است .)
ویل دورانت در فصلى که تحت عنوان (مردان و زنان ) منعقد کرده مى گوید:
(کـار خـاص زن خـدمت به بقاى نوع است و کار خاص مرد خدمت به زن و کودک . ممکن است کـارهـاى دیـگـرى هـم داشـتـه بـاشـنـد ولى هـمـه از روى حکمت و تدبیر تابع این دو کار اسـاسـى گـشـته است . این مقاصد، اساسى است اما نیمه ناآگاه است و طبیعت معنى انسان و سعادت را در آن نهفته است ... طبیعت زن بیشتر پناه جویى است نه جنگجویى . به نظر مى رسـد کـه در بـعـضى انواع ماده اصلا غریزه جنگى وجود ندارد. اگر ماده خود به جنگ آید براى کودکان خویش است .
... زن از مـرد شـکـیـبـاتـر اسـت . گـرچـه شجاعت مرد در کارهاى خطیر و بحرانى زندگى بیشتر است اما تحمل دائمى و روزانه زن در مقابل ناراحتیهاى جزئى بى شمار بیشتر است ... جـنگجویى زن در وجود دیگرى است ؛ زن سربازان را دوست دارد و از مرد توانا خوشش مى آید؛ در مشاهده قدرت ، نوعى عامل عجیب خوشى فرودستانه (مازوشیستیک ) او را تحریک مى کند، اگر چه خودش قربانى این قدرت باشد.
...این خوشى دیرین در لذت از قدرت و مردانگى ، گاهى بر احساسات اقتصادى زن نوین غـالب مـى آیـد چـنانکه گاهى ترجیح مى دهد با دیوانه شجاعى ازدواج کند. زن به مردى کـه فـرمـاندهى بلد است با خوشحالى تسلیم مى شود. اگر این روزها فرمانبردارى زن کمتر شده است براى آن است که مردان در قدرت و اخلاق ضعیفتر از پیش شده اند... توجه زن بـه امـور خانوادگى است و محیط او معمولا خانه خویش است . او مانند طبیعت عمیق است اما مـانـنـد خانه محدود خود محصور هم هست . غریزه او را به سنن دیرین مى پیوندد. زن نه در ذهن اهل آزمایش است نه در عادت (باید بعضى از زنان شهرهاى بزرگ را استثنا کرد). اگر هم به عشق آزاد رو مى آورد نه براى آن است که در آن آزادى مى جوید، بلکه براى آن است کـه در زنـدگـى خـود از ازدواج مـعـمـولى بـا یـک مـرد مـسـؤ ول ماءیوس شده است . اگر گاهى در سالهاى جوانى مفتون عبارات و اصطلاحات سیاسى مـى گـردد و احـسـاس خـود را بـه همه جنبه هاى انسانى بسط مى دهد، پس از یافتن شوهر وفـادارى از تـمـام آن فـعـالیـتـهـا چـشـم مـى پـوشد و به سرعت خود و شوهرش را از این فـعـالیـت عـمومى بیرون مى کشد و به شوهرش یاد مى دهد که حس وفادارى شدید خود را به خانه محدود کند. زن بى اینکه نیاز به تفکر داشته باشد مى داند که تنها اصلاحات سـالم از خـانـه بر مى خیزد. زن آنجا که مرد خیالى سرگردان را به مرد فداکار و پاى بـسـت بـه خـانـه و کـودکـان خـود تـبـدیـل مـى سـازد، عامل حفظ و بقاى نوع است . طبیعت به قوانین و دولتها اعتنا ندارد؛ عشق او به خانه و کودک اسـت ، اگـر در حـفظ اینها موفق شود به دولتها بى قید و بى علاقه است و به کسانى کـه سـرگـرم تغییر این قوانین اساسى هستند مى خندد. اگر امروز طبیعت در حفظ خانواده و کـودک ، نـاتـوان به نظر مى رسد براى آنست که زن مدتى است که طبیعت را از یاد برده اسـت . ولى شـکـست طبیعت همیشگى نیست ، هر وقت که بخواهد مى تواند به صدها مصالحى که در ذخیره دارد برگردد. هستند اقوام و نژادهاى دیگرى که در وسعت و عده از ما بیشترند و طبیعت ، دوام قطعى و نامشخص خود را مى تواند از میان آنها تاءمین کند.)
این بود بیان کوتاهى از تفاوتهاى زن و مرد و نظریات دانشمندان در این زمینه . در نظر داشـتـم تـحـت عـنـوان (راز تـفـاوتـهـا) در اطـراف ایـنـکـه عـوامل تاریخى و اجتماعى چه اندازه مى توانسته است در این تفاوتها مؤ ثر باشد بحثى بـکـنـم . بـراى پـرهـیـز از دراز شـدن دامـنـه مـطـلب ، از بـحـث مستقل در آن صرف نظر مى کنم ؛ در ضمن مباحث آینده کاملا مطلب روشن خواهد شد.
بخش هشتم : مهر و نفقه
مهر و نفقه (۱)
مقدمه
یـکـى از سـنن بسیار کهن در روابط خانوادگى بشرى این است که مرد هنگام ازدواج براى زن (مـهـر) قـائل مى شده است ؛ چیزى از مال خود به زن یا پدر زن خویش مى پرداخته است و به علاوه در تمام مدت ازدواج عهده دار مخارج زن و فرزندان خویش بوده است .
ریشه این سنت چیست ؟ چرا و چگونه به وجود آمده است ؟ مهر دیگر چه صیغه اى است ؟ نفقه دادن به زن براى چه ؟ آیا اگر بنا باشد هر یک از زن و مرد به حقوق طبیعى و انسانى خـویـش نائل گردند و روابط عادلانه و انسانى میان آنها حکمفرما باشد و با زن مانند یک انـسـان رفـتـار شـود، مهر و نفقه مورد پیدا مى کند؟ یا اینکه مهر و نفقه یادگار عهدهایى اسـت کـه زن مـمـلوک مـرد بـوده است ؛ مقتضاى عدالت و تساوى حقوق انسانها - خصوصا در قـرن بـیستم - این است که مهر و نفقه ملغى گردد، ازدواجها بدون مهر صورت گیرد و زن خـود مـسـؤ ولیـت مـالى زنـدگـى خـویـش را بـه عـهـده بـگـیـرد و در تکفل مخارج فرزندان نیز با مرد متساویا شرکت کند.
سـخـن خـود را از مـهر آغاز مى کنیم . ببینیم مهر چگونه پیدا شده و چه فلسفه اى داشته و جامعه شناسان پیدایش مهر را چگونه توجیه کرده اند؟
تاریخچه مهر
مـى گـویـنـد در ادوار مـاقـبـل تـاریـخ کـه بـشـر بـه حـال تـوحـش مـى زیـسـتـه و زنـدگـى شـکـل قـبـیـله اى داشـتـه ، بـه عـلل نـامـعـلومـى ازدواج بـا هـمـخون جایز شمرده نمى شده است . جوانان قبیله که خواستار ازدواج بوده اند، ناچار بوده اند از قبیله دیگر براى خود همسر و معشوقه انتخاب کنند. از این رو براى انتخاب همسران به میان قبایل دیگر مى رفته اند. در آن دوره ها مرد به نقش خـویـش در تـولیـد فـرزنـد واقـف نـبـوده اسـت ؛ یعنى نمى دانسته که آمیزش او با زن در تـولید فرزند مؤ ثر است . فرزندان را به عنوان فرزند همسر خود مى شناخته نه به عـنـوان فرزندان خود. با اینکه شباهت فرزندان را با خود احساس مى کرده نمى توانسته عـلت ایـن شـبـاهـت را بـفـهـمـد. قـهـرا فرزندان نیز خود را فرزندان زن مى دانسته اند نه فرزند مرد، و نسب از طریق مادران شناخته مى شد نه از طریق پدران . مردان موجودات عقیم و نـازا بـه حـساب مى آمده اند و پس از ازدواج به عنوان یک طفیلى که زن فقط به رفاقت بـا او و به نیروى بدنى او نیازمند است در میان قبیله زن بسر مى برده است . این دوره را (مـادر شـاهـى ) نـامیده اند. دیرى نپایید که مرد به نقش خویش در تولید فرزند واقف شـد و خـود را صـاحـب اصـلى فـرزنـد شـناخت از این وقت زن را تابع خود ساخت و ریاست خانواده را به عهده گرفت و به اصطلاح دوره (پدر شاهى ) آغاز شد.
در این دوره نیز ازدواج با همخون جایز شمرده نمى شد و مرد ناچار بود از میان قبیله دیگر براى خود همسر انتخاب کند و به میان قبیله خود بیاورد. و چون همواره حالت جنگ و تصادم میان قبایل حکمفرما بود، انتخاب همسر از راه ربودن دختر صورت مى گرفت ؛ یعنى جوان دختر مورد نظر خویش را از میان قبیله دیگر مى ربود.
تدریجا صلح جاى جنگ را گرفت و قبایل مختلف مى توانستند همزیستى مسالمت آمیز داشته باشند. در این دوره رسم ربودن زن منسوخ شد و مرد براى اینکه دختر مورد نظر خویش را بـه چـنـگ آورد مـى رفـت به میان قبیله دختر اجیر پدر زن مى شد و مدتى براى او کار مى کرد و پدر زن در ازاى خدمت داماد، دختر خویش را به او مى داد و او آن دختر را به میان قبیله خویش مى برد.
تـا ایـنـکـه ثـروت زیاد شد. در این وقت مرد دریافت که به جاى اینکه سالها براى پدر عـروس کـار کـنـد بهتر این است که یکجا هدیه لایقى تقدیم او کند و دختر را از او بگیرد. این کار را کرد و از این جا (مهر) پیدا شد.
روى ایـن حـسـاب در مـراحل اولیه ، مرد به عنوان طفیلى زن زندگى مى کرده و خدمتکار زن بـوده اسـت . در ایـن دوره زن بر مرد حکومت مى کرده است . در مرحله بعد که حکومت به دست مـرد افـتـاد، مرد زن را از قبیله دیگر مى ربوده است . در مرحله سوم مرد براى اینکه زن را بـه چـنـگ آورد بـه خـانه پدر زن مى رفته و سالها براى او کار مى کرده است . در مرحله چـهارم مرد مبلغى به عنوان (پیشکش ) تقدیم پدر زن مى کرده است و رسم مهر از اینجا ناشى شده است .
مـى گـویـنـد مـرد از آن وقـتـى کـه سـیـسـتـم (مـادرشـاهـى ) را سـاقـط کـرد و سـیـسـتم (پـدرشـاهـى ) را تـاءسـیـس نـمـود، زن را در حـکـم بـرده و لااقـل در حـکـم اجیر و مزدور خویش قرار داد و به او به چشم یک ابزار اقتصادى که احیانا شـهـوت او را نـیـز تـسـکـیـن مـى داد نـگـاه مـى کـرد، بـه زن اسـتـقـلال اجتماعى و اقتصادى نمى داد. محصول کارها و زحمات زن متعلق به دیگرى یعنى پدر یا شوهر بود. زن حق نداشت به اراده خود شوهر انتخاب کند و به اراده خود و براى خود فعالیت اقتصادى و مالى داشته باشد، و در حقیقت پولى که مرد به عنوان مهر مى داده و مـخـارجـى کـه بـه عـنـوان نـفـقـه مـى کـرده اسـت در مقابل بهره اقتصادى بوده که از زن در ایام زناشویى مى برده است .
مهر در نظام حقوقى اسلام
مرحله پنجمى هم هست که جامعه شناسان و اظهارنظرکنندگان درباره آن سکوت مى کنند. در ایـن مـرحـله مـرد هـنگام ازدواج یک (پیشکشى ) تقدیم خود زن مى کند و هیچ یک از والدین حـقـى بـه آن پـیـشـکـشـى نـدارنـد. زن در عـیـن ایـنـکـه از مـرد پـیـشـکشى دریافت مى دارد، اسـتـقـلال اجـتماعى و اقتصادى خود را حفظ کند. اولا به اراده خود شوهر انتخاب مى کند نه بـه اراده پـدر یـا برادر. ثانیا در مدتى که در خانه پدر است ، همچنین در مدتى که به خـانـه شـوهـر مـى رود کـسـى حـق نـدارد او را بـه خـدمـت خـود بـگـمـارد و اسـتـثـمـار کـنـد. مـحـصـول کـار و زحـمـتـش بـه خـودش ‍ تعلق دارد نه به دیگرى و در معاملات حقوقى خود احتیاجى به قیمومت مرد ندارد.
مـرد از لحـاظ بـهـره بـردارى از زن ، فـقـط حـق دارد در ایـام زنـاشـویـى از وصـال او بـهـره مـنـد شـود و مـکـلف اسـت مـادامـى کـه زنـاشـویـى ادامـه دارد و از وصال زن بهره مند مى شود، زندگى او را در حدود امکانات خود تاءمین نماید.
ایـن مـرحـله هـمان است که اسلام آن را پذیرفته و زناشویى را بر این اساس بنیان نهاده است . در قرآن کریم آیات زیادى هست درباره اینکه مهر زن به خود زن تعلق دارد نه به دیـگرى . مرد باید در تمام مدت زناشویى عهده دار تاءمین مخارج زندگى زن بشود و در عـیـن حـال در آمـدى که زن تحصیل مى کند و نتیجه کار او، به شخص خودش تعلق دارد نه به دیگرى (پدر یا شوهر).
اینجاست که مساءله مهر و نفقه شکل معماوشى پیدا مى کند، زیرا در وقتى که مهر به پدر دختر تعلق مى گرفت و زن مانند یک برده به خانه شوهر مى رفت و شوهر او را استثمار مـى کـرد، فلسفه مهر بازخرید دختر از پدر بود و فلسفه نفقه مخارج ضرورى است که هـر مـالکـى براى مملوک خود مى کند. اگر بناست چیزى به پدر زن داده نشود و شوهر هم حـق نـدارد زن را اسـتـثـمـار و از او بـهـره بـردارى اقـتصادى بکند و زن از لحاظ اقتصادى استقلال کامل دارد و حتى از جنبه حقوقى نیازى به قیمومت و اجازه و سرپرستى ندارد، مهر دادن و نفقه پرداختن براى چه ؟
نگاهى به تاریخ
اگربخواهیم به فلسفه مهر و نفقه در مرحله پنجم پى ببریم ، باید اندکى توجه خود را بـه دوره هـاى چهارگانه اى که قبل از این مرحله گفته شده معطوف کنیم . حقیقت این است آنـچـه در ایـن بـاره گـفـتـه شـده جز یک سلسله فرضها و تخمینها چیزى نیست ؛ نه حقایق تـاریـخـى اسـت و نـه حـقـایـق عـلمـى و تـجـربـى . پـاره اى قرائن از یک طرف و بعضى فرضیه هاى فلسفى درباره انسان و جهان از طرف دیگر، منشاء پدید آمدن این فرضها و تـخـمـیـنـهـا درباره زندگى بشر ماقبل تاریخ شده است . آنچه درباره دوره به اصطلاح مـادرشـاهـى گفته شده چیزى نیست که به این زودیها بتوان باور کرد، و همچنین چیزهایى که درباره فروختن دختران از طرف پدران و استثمار زنان از طرف شوهران گفته اند.
در ایـن فـرضـهـا و تخمینها دو چیز به چشم مى خورد: یکى اینکه سعى شده تاریخ بشر اولیـه فوق العاده قساوت آمیز و خشونت بار و عارى از عواطف انسانى تفسیر شود. دیگر ایـنـکـه نـقش طبیعت از لحاظ تدابیر حیرت انگیزى که براى رسیدن به هدفهاى کلى خود به کار مى برد، نادیده گرفته شده است .
ایـن گـونـه تـفـسـیر و اظهار نظر درباره انسان و طبیعت براى غربى میسر است اما براى شـرقـى - اگـر افـسـون شـده تـقـلیـد غـرب نـبـاشـد - مـیـسـر نـیـسـت . غـربـى بـه عـلل خـاصـى بـا عواطف انسانى بیگانه است ؛ قهرا نمى تواند براى عاطفه و جرقه هاى انـسـانـى نقش اساسى در تاریخ قائل شود. غربى اگر از دنده اقتصاد برخیزد، نان مى بـیند و بس . تاریخ از نظر او ماشینى است که تا نان به خوردش ندهى حرکت نمى کند. و اگـر از دنـده مـسـائل جنسى برخیزد، انسانیت و تاریخ انسانیت با همه مظاهر فرهنگى و هـنـرى و اخـلاقـى و مـذهبى و با همه تجلیات عالى و باشکوه معنوى ، جز بازیهاى تغییر شـکـل یـافـتـه جـنسى نیست . و اگر از دنده سیادت و برترى طلبى برخیزد، سرگذشت بشریت از نظر او یکسره خونریزى و بیرحمى است .
غربى در قرون وسطى از مذهب و به نام مذهب شکنجه ها دیده و آزارها کشیده و زنده زنده در آتـش انـداخـتـن هـا مـشاهده کرده است . به همین جهت از نام خدا و مذهب و هر چیزى که این بو را بـدهـد وحشت مى کند و از این رو با همه آثار و علائم فراوان علمى که از هدف داشتن طبیعت واگـذار نـبـودن جـهـان بـه خـود مـى بـیـنـد کـمـتـر جـراءت مـى کـنـد بـه اصل (علت غایى ) اعتراف کند.
مـا از ایـن مـفـسـران نـمـى خـواهـیـم کـه بـه وجـود پـیـامـبـران - کـه در طـول تـاریـخ ظهور کرده اند و منادى عدالت و انسانیت بوده اند و با انحرافات مبارزه مى کرده اند و نتایج ثمربخشى از مبارزات خود مى گرفته اند اقرار و اعتراف کنند؛ از آنها مى خواهیم که لااقل نقش آگاهانه طبیعت را فراموش نکنند.
در تـاریـخ روابـط زن و مـرد قـطعا مظالم فراوان و قساوتهاى بى شمارى رخ داده است . قـرآن قـسـاوت آمـیزترین آنها را حکایت کرده است . اما نمى توان گفت سراسر این تاریخ قساوت و خشونت بوده است .
فلسفه حقیقى مهر
بـه عقیده ما پدید آمدن مهر نتیجه تدبیر ماهرانه اى است که در متن خلقت و آفرینش براى تعدیل روابط زن و مرد و پیوند آنها به یکدیگر به کار رفته است .
مـهـر از آنـجـا پـیـدا شـده کـه در مـتـن خلقت نقش هر یک از زن ومرد در مساءله عشق مغایر نقش دیـگـرى اسـت . عـرفـا این قانون را به سراسر هستى سرایت مى دهند، مى گویند قانون عـشق و جذب و انجذاب بر سراسر موجودات و مخلوقات حکومت مى کند با این خصوصیت که مـوجـودات و مـخـلوقـات از لحاظ اینکه هر موجودى وظیفه خاصى را باید ایفا کند متفاوتند؛ سوز در یک جا و ساز در جاى دیگر قرار داده شده است .
فخرالدین عراقى ، شاعر معروف مى گوید:
سـاز طرب عشق که داند که چه ساز است
کز زخمه آن نه فلک اندر تک و تاز است

رازى اسـت در ایـن پـرده گـر آن را بـشناسى
دانى که حقیقت ز چه دربند مجاز است

عشق است که هر دم به دگر رنگ در آید
ناز است به جایى و به یک جاى نیاز است
در صـورت عـاشـق چـه در آید همه سوز است
در کسوت معشوق چه آید همه ساز است

مـا در مـقـاله چـهارده از این سلسله مقالات ، آنجا که تفاوتهاى زن و مرد را بیان مى کردیم گـفـتـیـم کـه نـوع احـسـاسـات زن و مـرد نـسـبـت به یکدیگر یک جور نیست . قانون خلقت ، جـمـال و غـرور و بـى نـیـازى را در جـانـب زن ، و نـیـازمـنـدى و طـلب و عـشـق و تـغـزل را در جـانـب مـرد قـرار داده اسـت . ضـعـف زن در مقابل نیرومندى بدنى به همین وسیله تعدیل شده است و همین جهت موجب شده که همواره مرد از زن خـواسـتـگـارى مـى کـرده اسـت . قـبـلا دیـدیـم که طبق گفته جامعه شناسان ، هم در دوره مادرشاهى و هم در دوره پدرشاهى ، مرد بوده است که به سراغ زن مى رفته است .
دانشمندان مى گویند: مرد از زن شهوانى تر است . در روایات اسلامى وارد شده که مرد از زن شـهـوانـى تـر نـیـسـت بـلکـه بـرعـکـس اسـت ، لکـن زن از مـرد در مـقـابـل شهوت تواناتر و خوددارتر آفریده شده است . نتیجه هر دو سخن یکى است . به هـر حـال مرد در مقابل غریزه از زن ناتوان تر است . این خصوصیت همواره به زن فرصت داده اسـت کـه دنـبـال مرد نرود و زود تسلیم او نشود و بر عکس ، مرد را وادار کرده است که بـه زن اظـهـار نیاز کند و براى جلب رضاى او اقدام کند. یکى از آن اقدامات این بوده که براى جلب رضاى او و به احترام موافقت او هدیه اى نثار او مى کرده است .
چرا افراد جنس نر همیشه براى تصاحب جنس ماده با یکدیگر رقابت مى کرده اند و به جنگ و ستیز با یکدیگر مى پرداخته اند اما هرگز افراد جنس ماده براى تصاحب جنس نر حرص و ولع نشان نداده اند؟ براى اینکه نقش ‍ جنس نر و جنس ماده یکى نبوده است . جنس نر همواره حـالت و نـقـش مـتـقاضى را داشته نه جنس ماده ، و جنس ماده هرگز با حرص و ولع جنس نر به دنبال او نمى رفته است ، همواره از خود نوعى بى نیازى و استغنا نشان مى داده است .
مهر با حیا و عفاف زن یک ریشه دارد. زن به الهام فطرى دریافته است که عزت و احترام او به این است که خود را رایگان در اختیار مرد قرار ندهد به اصطلاح شیرین بفروشد.
همینها سبب شده که زن توانسته با همه ناتوانى جسمى ، مرد را به عنوان خواستگار به آسـتـانـه خـود بـکـشـاند، مردها را به رقابت با یکدیگر وادار کند، با خارج کردن خود از دسـتـرسـى مـرد عـشـق رمـانـتـیـک بـه وجـود آورد، مـجـنـون هـا را بـه دنبال لیلى ها بدواند و آنگاه که تن به ازدواج با مرد مى دهد عطیه و پیشکشى از او به عنوان نشانه اى از صداقت او دریافت دارد.
مى گویند در بعضى قبایل وحشى دخترانى که با چند خواستگار و عاشق بى قرار مواجه مـى شـده انـد، آنـهـا را وادار به (دوئل ) مى کرده اند؛ هر کدام که دیگرى را مغلوب مى کرده یا مى کشته ، شایستگى همسرى با آن دختر را احراز مى کرده است .
چـنـدى پـیـش روزنـامـه هـاى تـهران نوشتند که یک دختر دو پسر خواستگار خود را در همین تـهـران به (دوئل ) وادار کرد، آنها را در حضور خود با اسلحه سرد به جان یکدیگر انداخت .
از نـظـر کـسـانـى کـه قـدرت را فقط در زور بازو شناسند و تاریخ روابط زن و مرد را یکسره ظلم و استثمار مرد مى بیند، باورى نیست که زن ، این موجود ضعیف وظریف ، بتواند ایـنـچـنـیـن افـراد جنس خشن و نیرومند را به جان یکدیگر بیندازد، اما اگر کسى اندکى با تـدابـیـر مـاهـرانـه خلقت و قدرت عجیب و مرموز زنانه اى که در وجود زن تعبیه شده آشنا باشد، مى داند که این چیزها عجیب نیست .
زن در مـرد تـاءثـیر فراوان داشته است . تاءثیر زن در مرد از تاءثیر مرد در زن بیشتر بـوده اسـت . مرد بسیارى از هنرنمایى ها و شجاعتها و دلاوریها و نبوغها و شخصیتهاى خود را مـدیـون زن و خـودداریـهـاى ظـریـفـانـه زن اسـت ، مـدیـون حـیـا و عـفاف زن است ، مدیون (شیرین فروشى ) زن است . زن همیشه مرد رامى ساخته و مرد اجتماع را. آنگاه که حیا و عـفـاف و خـوددارى زن از مـیـان بـرود و زن بـخـواهـد در نـقـش مـرد ظـاهـر شـود، اول بـه زن مـهر باطله مى خورد و بعد مرد مردانگى خود را فراموش مى کند و سپس اجتماع منهدم مى گردد.
هـمـان قـدرت زنـانـه کـه تـوانـسـتـه در طـول تـاریـخ شـخـصـیـت خـود را حـفـظ کند و به دنـبال مرد نرود و مرد را به عنوان خواستگار به آستان خود بکشاند، مردان را به رقابت و جـنـگ بـا یکدیگر درباره خود وادارد و آنها را تا سرحد کشته شدن ببرد، حیا و عفاف را شعار خود قرار دهد، بدن خود را از چشم مرد مستور نگه دارد و خود را اسرار آمیز جلوه دهد، الهام بخش مرد و خالق عشق او باشد، هنرآموز و شجاعت بخش و نبوغ آفرین او واقع شود، در او حس (تغزل ) و ستایشگرى بوجود آورد و او به فروتنى و خاکسارى و ناچیزى خـود در مقابل زن به خود ببالد، همان قدرت مى توانسته مرد را وادار کند که هنگام ازدواج عطیه اى به نام (مهر) تقدیم او کند.
مـهـر مـاده اى از یـک آیـیـن نـامـه کلى که طرح آن در متن خلقت ریخته شده و با دست فطرت تهیه شده است .
مهر در قرآن
قرآن کریم مهر را به صورتى که در مرحله پنجم گفتیم ابداع و اختراع نکرد، زیرا مهر به این صورت ابداع خلقت است . کارى که قرآن کرد این بود مهر را به حالت فطرى آن برگردانید.
قـرآن کـریـم بـا لطـایـف و ظـرافـت بـى نـظـیرى مى گوید: و آتوا النساء صدقاتهن نحله یعنى کابین زنان را که به خود آنها تعلق دارد (نه به پدران یا برادران آنها) و عطیه و پیشکشى است از جانب شما به آنها، به خودشان بدهید.
قرآن کریم در این جمله کوتاه به سه نکته اساسى اشاره کرده است :
اولا بـا نـام (صـدقـه ) (بـضـم دال ) یـاد کرده است نه با نام (مهر).صدقه از ماده صـدق اسـت و بـدان جهت به مهر صداق یا صدقه گفته مى شود که نشانه راستین بودن عـلاقـه مـرد اسـت . بـعـضـى مـفـسـرین مانند صاحب کشاف به این نکته تصریح کرده اند؛ هـمـچنانکه بنا به گفته راغب اصفهانى در مفردات غریب القرآن علت اینکه صدقه (بفتح دال ) را صدقه گفته اند این است که نشانه صدق ایمان است . دیگر اینکه با ملحق کردن ضـمـیـر (هن ) به این کلمه مى خواهد بفرماید که مهریه به خود زن تعلق دارد نه پدر و مادر؛ مهر مزد بزرگ کردن و شیر دادن و نان دادن به او نیست . سوم اینکه با کلمه (نحله ) کـامـلا تـصـریـح مـى کـنـد که مهر هیچ عنوانى جز عنوان تقدیمى و پیشکشى و عطیه و هدیه ندارد.
دوگونگى احساسات در حیوانات
اختصاص به انسان ندارد؛ در همه جاندارها آنجا که قانون دو جنسى حکمفرماست ، با اینکه دو جـنـس بـه یـکـدیـگـر نـیـازمـنـدنـد، جـنـس نر نیازمندتر آفریده شده یعنى احساسات او نیازمندانه تر است و همین جهت به نوبه خود سبب شده که جنس نر گامهایى در طریق جلب رضـایـت جـنـس مـاده بـردارد و هـم سـبـب شـده کـه روابـط دو جـنـس تـعـدیـل شـود و جـنس نر از زور و قدرت خود سوء استفاده نکند، حالت فروتنى و خضوع به خود بگیرد.
هدیه و کادو در روابط نامشروع
مـنـحـصـر بـه ازدواج و پـیمان مشروع زناشویى نیست ؛ آنجا هم که زن و مرد به صورت نـامـشـروع مـى خـواهـنـد از وجود یکدیگر لذت ببرند و به اصطلاح مى خواهند از عشق آزاد بـهـره بـبرند، باز مرد است که به زن هدیه مى دهد. اگر احیانا قهوه یا چایى یا غذایى صـرف کـنـنـد، مرد وظیفه خود مى داند که پول آنها را بپردازد. زن براى خود نوعى اهانت تـلقـى مـى کـنـد کـه بـه خـاطـر مـرد مـایـه بـگـذارد و پـول خـرج کـنـد. عـیـاشـى بـراى پـسـر مـسـتـلزم داشـتـن پول و امکانات مالى است و عیاشى براى یک دختر وسیله اى است براى دریافت کادوها. این عـادات کـه حـتـى در روابـط نامشروع و غیرقانونى هم جارى است ناشى از نوع احساسات نامتشابه زن و مرد نسبت به یکدیگر است .
معاشقه فرنگى از ازدواجش طبیعى تر است
در دنـیـاى غرب هم که به نام تساوى حقوق انسانها حقوق خانوادگى را از صورت طبیعى خارج کرده اند و سعى مى کنند على رغم قانون طبیعت ، زن و مرد را در وضع مشابهى قرار دهـنـد و رلهـاى مـشـابـهـى در زنـدگـى خـانـوادگـى بـه عهده آنها بگذارند، آنجا که به اصـطـلاح پـاى عـشـق آزاد بـه میان مى آید و قوانین قراردادى ، آنها را از مسیر طبیعت خارج نـکـرده اسـت ، مـرد هـمـان وظـیـفـه طـبـیـعـى خـود یـعـنـى نـیـاز و طـلب و مـایـه گـذاشـتـن و پـول خـرج کـردن را انـجـام مـى دهـد، مـرد بـه زن هـدیـه مـى دهـد و مـتـحـمل مخارج او مى شود در صورتیکه در ازدواج فرنگى مهر وجود ندارد و از لحاظ نفقه نیز مسؤ ولیت سنگینى به عهده زن مى گذارند؛ یعنى معاشقه فرنگى از ازدواج فرنگى با طبیعت هماهنگ تر است .
مـهـر یـکى از نمونه هائى است که مى رساند زن و مرد با استعدادهاى نامتشابهى آفریده شده اند و قانون خلقت از لحاظ حقوق فطرى و طبیعى سندهاى نامتشابهى به دست آنها داده است .
مهر و نفقه (۲)
مقدمه
در فصل پیش فلسفه و علت اصلى پیدایش مهر را ذکر کردیم . معلوم شد مهر از آنجا پیدا شـده کـه قـانون خلقت در روابط دو جنس به عهده هر یک از آنها نقش جداگانه اى گذاشته است . معلوم شد مهر از احساسات رقیق و عطوفت آمیز مرد ناشى شده نه از احساسات خشن و مـالکـانـه او. آنچه از ناحیه زن در این امر دخالت داشته حس ‍ خوددارى مخصوص او بوده ، نـه ضـعـف و بى اراده بودن او، مهر تدبیرى است از ناحیه قانون خلقت براى بالا بردن ارزش زن و قرار دادن او در سطح عالیترى . مهر به زن شخصیت مى دهد. ارزش معنوى مهر براى زن بیش از ارزش ‍ مادى آن است .
رسوم جاهلیت که در اسلام منسوخ شد
قـرآن کـریـم رسـوم جـاهـلیـت را درباره مهر منسوخ کرد و آن رابه حالت اولى و طبیعى آن برگردانید.
در جاهلیت ، پدران و مادران مهر را به عنوان حق الزحمه و (شیربها) حق خود مى دانستند.
در تـفـسـیـر کشاف و غیره مى نویسند هنگامى که دخترى براى یکى از آنها متولد مى شد و دیـگـرى مـى خـواسـت بـه او تـبریک بگوید، مى گفت : (هنیئا لک النافجه ) یعنى این مـایه افزایش ثروت ، تو را گوارا باد، کنایه از اینکه بعدا این دختر را شوهر مى دهى و مهر دریافت مى دارى .
در جـاهـلیت ، پدران و در نبودن آنها برادران ، چون از طرفى براى خود حق ولایت و قیمومت قائل بودند و دختر را به اراده خودشان شوهر مى دادند و نه به اراده او، و از طرف دیگر مـهـر دختر را متعلق به خود مى دانستند نه به دختر، دختران را معاوضه مى کردند به این نحو که مردى به مرد دیگر مى گفت که من دختر یا خواهرم را به عقد تو در مى آورم که در عـوض دخـتـر یـا خواهر تو زن من باشد و او هم قبول مى کرد. به این ترتیب هر یک از دو دخـتـر مـهـر دیـگـرى به شمار میرفت و به پدر یا برادر دیگرى تعلق مى گرفت . این نـوع نـکـاح را نـکـاح (شـغـار) مـى نامیدند. اسلام این رسم را منسوخ کرد. پیغمبر اکرم فرمود (لا شغار فى الاسلام ) یعنى در اسلام معاوضه دختر یا خواهر ممنوع است .
در روایات اسلامى آمده است که پدر نه تنها حقى به مهر ندارد بلکه اگر در عقد ازدواج براى پدر به عنوان امرى جداگانه از مهر چیزى شرط شود و مهر به خود دختر داده شود، بـاز هـم صـحـیـح نـیـسـت ؛ یـعـنـى پـدر حـق نـدارد بـراى خـود در ازدواج دخـتـر بـهـره اى قائل شود، هر چند به صورت امر جداگانه از مهر باشد.
اسـلام آیـیـن کار کردن داماد براى پدر زن را - که طبق گفته جامعه شناسان در دوره هایى وجود داشته که هنوز ثروت قابل مبادله اى در کار نبوده - منسوخ کرد.
کـارکـردن دامـاد بـراى پـدر زن تـنـهـا از ایـن جهت نبوده است که پدران مى خواسته اند از ناحیه دختران خود بهره اى برده باشند؛ علل و ریشه هاى دیگر نیز داشته است که احیانا لازمـه آن مـرحـله از تـمـدن بـوده اسـت و در حـد خـود ظـالمـانـه هـم نـبـوده اسـت . بـه هـر حال چنین رسمى قطعا در دنیاى قدیم وجود داشته است .
داسـتـان مـوسـى و شـعـیـب کـه در قرآن کریم آمده است ، از وجود چنین رسمى حکایت مى کند. مـوسـى در حـال فـرار از مـصـر وقتى که به سر چاه (مدین ) رسید، به حالت دختران شـعـیـب کـه در کـنـارى بـا گـوسـفـنـدان خـویـش ایـسـتـاده بـودنـد و کـسـى رعـایـت حـال آنـهـا را نـمـى کـرد رحـمـت آورد و بـراى گوسفندان آنها آب کشى کرد. دختران پس از مـراجـعـت نـزد پـدر، جـریـان روز را بـراى پدر نقل کردند و او یکى از آنها را پى موسى فـرستاد و او را به خانه خویش ‍ دعوت کرد. پس از آشنا شدن با یکدیگر، یک روز شعیب بـه مـوسـى گـفت : من دلم مى خواهد یکى از دو دختر خود را به تو به زنى بدهم به این شـرط کـه تـو هـشـت سـال بـراى مـن کـار کـنـى و اگـر دل خـودت خـواسـت دوسـال دیـگـر هـم اضـافـه کـن ده سـال بـراى مـن کـار کن . موسى قبول کرد و به این ترتیب موسى داماد شعیب شد. اینچنین رسـمـى در آن زمـان بـوده و ریـشـه ایـن رسـم دو چـیـز اسـت : اول نـبـودن ثـروت . خـدمـتى که داماد به زن یا پدر زن مى توانسته بکند غالبا منحصر بـه ایـن بـوده کـه بـراى آنـها کار کند. دیگر رسم جهاز دادن . جامعه شناسان معتقدند که رسـم جـهـاز دادن به دختر از طرف پدر، یکى از رسوم و سنن کهن است . پدر براى اینکه بتواند جهاز براى دختر خود فراهم کند داماد را اجیر خود مى کرد و یا از او پولى دریافت مى کرد. عملا آنچه پدر از داماد مى گرفت به نفع دختر و براى دختر بوده است .
بـه هـر حـال در اسـلام ایـن آئیـن مـنـسـوخ شـد و پـدر زن حـق نـدارد مـهـر را مال خود بداند، هر چند هدف و منظورش این باشد که آن را صرف و خرج دختر کند. این خود دخـتـر است که اختیار آن مال را دارد که به هر نحو بخواهد مصرف کند. در روایات اسلامى تصریح شده که این گونه مهر قرار دادن در دوره اسلامیه روا نیست .
در زمـان جـاهلیت رسوم دیگرى نیز بود که عملا موجب محروم بودن زن از مهر مى شد. یکى از آنـهـا رسـم ارث زوجـیـت بـود. اگـر کـسـى مـى مـرد وارثـان او از قبیل فرزندان و برادران همان طورى که ثروت او را به ارث مى بردند، همسرى زن او را نیز به ارث مى بردند پس از مردن شخص . پسر یا برادر میت حق همسرى میت را باقى مى پـنـداشـت و خـود را مـخـتـار مـى دانـست که زن او را به دیگرى تزویج کند و مهر را خودش بـگـیـرد و یـا او را بـدون مـهـر جدیدى و به موجب همان مهرى که میت قبلا پرداخته زن خود قرار دهد.
قـرآن کـریـم رسـم ارث زوجـیـت را مـنـسـوخ کـرد، فـرمـود: یـا ایـهـا الذیـن آمـنـوا لایـحـل لکـم ان تـرثـوا النـسـاء کـرهـا(۱۹) اى مردمى که به پیغمبر و قرآن ایمان داریـد، باید بدانید که براى شما روا نیست که زنان مورثان خود را به ارث ببرید. در حالى که خود آن زنان میل ندارند که همسر شما باشند.
قرآن کریم در آیه دیگر به طور کلى ازدواج با زن پدر را قدغن کرد هر چند به صورت ارث نـبـاشد و بخواهند آزادانه با هم ازدواج کنند. فرمود: (ولا تنکحوا ما نکح آبائکم ) با زنان پدران خود ازدواج نکنید.
قـرآن کـریـم هـر رسـمـى کـه مـوجب تضییع مهر زنان مى شد منسوخ کرد، از آن جمله اینکه وقـتى که مردى نسبت به زنش ‍ دلسرد و بى میل مى شد او را در مضیقه و شکنجه قرار مى داد؛ هدفش این بود که با تحت شکنجه قرار دادن او، او را به طلاق راضى کند و تمام یا قـسـمـتـى از آنـچـه بـه عـنـوان مـهر به او داده از او پس بگیرد. قرآن کریم فرمود: ولا تـعـضـلوهـن لتـذهـبـوا بـبـعـض مـا آتیتموه یعنى زنان را به خاطر اینکه چیزى از آنها بـگـیـریـد و قـسـمتى از مهرى که به آنها داده اید جبران کنید، تحت مضیقه و شکنجه قرار ندهید.
یـکـى دیـگـر از آن رسـوم ایـن بود که مردى با زنى ازدواج مى کرد و براى او احیانا مهر سـنـگـیـنى قرار مى داد. اما همینکه از او سیر مى شد و هواى تجدید عروسى به سرش مى زد، زن بـیـچـاره را مـتهم مى کرد به فحشا و حیثیت او را لکه دار مى کرد و چنین وانمود مى کـرد کـه این زن از اول شایستگى همسرى مرا نداشته و ازدواج باید فسخ شود و من مهرى که داده ام باید پس بگیرم . قرآن کریم این رسم را نیز منسوخ کرد و جلوى آن را گرفت .
سیستم مهرى اسلام خاص خودش است
یـکـى از مـسـلمـات دیـن اسـلام ایـن اسـت کـه مـرد حـقـى بـه مـال زن و کـار زن نـدارد؛ نه مى تواند به او فرمان دهد که براى من فلان کار را بکن و نه اگر زن کارى کرد که به موجب آن کار ثروتى به او تعلق مى گیرد مرد حق دارد که بـدون رضـاى زن در آن ثـروت تصرف کند، و از این جهت زن و مرد وضع مساوى دارند. و بـرخـلاف رسـم مـعـمـول در اروپـاى مـسـیـحـى کـه تـا اوایل قرن بیستم رواج داشت ، زن شوهردار از نظر اسلام در معاملات و روابط حقوقى خود تـحـت قـیـمـومـت شـوهـر نـیـسـت ؛ در انـجـام مـعـامـلات خـود اسـتـقـلال و آزادى کـامـل دارد. اسـلام در عـیـن ایـنـکـه بـه زن چـنـیـن اسـتـقـلال اقـتـصـادى در مـقـابـل شـوهـر داد و بـراى شـوهـر هـیـچ حـقـى در مـال زن و کـار زن و معاملات زن قرار نداد، آئین مهر را منسوخ نکرد. این خود مى رساند که مـهـر از نـظـر اسلام به خاطر این نیست که مرد بعدا از وجود زن بهره اقتصادى مى برد و نـیـروى بـدنى او را استثمار مى کند. پس معلوم مى شود اسلام سیستم مهرى مخصوص به خـود دارد. ایـن سـیستم مهرى و فلسفه اش را نباید با سایر سیستمهاى مهرى اشتباه کرد و ایراداتى که بر آن سیستمها وارد است بر این سیستم وارد دانست .
آیین فطرت
همچنانکه در مقاله پیش گفتیم قرآن کریم تصریح مى کند که مهر (نحله ) و عطیه است . قـرآن ایـن عـطـیـه و پـیـشـکـشـى را لازم مـى دانـد. قـرآن رمـوز فـطـرت بـشـر را بـا کمال دقت رعایت کرده است و براى اینکه هر یک از زن و مرد نقش مخصوصى که در طبیعت از لحـاظ عـلائق دوستانه به عهده آنها گذاشته شده فراموش نکند، لزوم مهر را تاکید کرده اسـت . نـقـش زن ایـن اسـت کـه پاسخگوى محبت مرد باشد. محبت زن خوب است بصورت عکس العـمـل محبت مرد باشد نه بصورت ابتدایى . عشق ابتدائى زن ، یعنى عشقى که از ناحیه زن شـروع بـشود و زن بدون آنکه مرد قبلا او را خواسته باشد عاشق مردى بشود، همواره مـواجـه بـا شکست عشق و شکست شخصیت خود زن است ، برخلاف عشقى که بصورت پاسخ بـه عـشـق دیـگـرى در زن پـیـدا مـى شـود؛ اینچنین عشق نه خودش شکست مى خورد و نه به شخصیت زن لطمه و شکست وارد مى آورد.
آیا راست است که زن وفا ندارد؟ پیمان محبت زن سست است ؟ به عشق زن نباید اعتماد کرد؟
ایـن ، هـم راسـت اسـت و هـم دروغ . راسـت است اگر عشق از زن شروع شود. اگر زنى ابتدا عـاشـق مـردى بشود و به او دل ببندد آتشش زود سرد مى شود. به چنین عشقى نباید اعتماد کـرد. امـا دروغ اسـت در صـورتـیکه عشق آتشین زن بصورت عکس العملى از عشق صادقانه مردى و به عنوان پاسخگوئى به عشق راستین پیدا شده باشد. این چنین عشقى عملا مستبعد است که فسخ بشود. مگر آنکه عشق مرد به سردى بگراید و البته در اینصورت عشق زن تمام مى شود. عشق فطرى زن همین نوع از عشق است .
شـهـرت زن بـه بـى وفـائى در عشقهاى نوع اول است و ستایش هایى که از وفادارى زن شـده مـربوط به عشقهاى نوع دوم است . جامعه اگر بخواهد پیوندهاى زناشویى استحکام پـیـدا کـنـد، چـاره اى ندارد از اینکه از همان راهى برود که قرآن رفته است . یعنى قوانین فـطـرت را رعـایـت کـنـد. و از آن جـمله نقش خاص هر یک از زن و مرد در مساءله عشق در نظر بـگـیـرد. قـانون مهر هماهنگى با طبیعت است از این رو که نشانه و زمینه آن است که عشق از ناحیه مرد آغاز شده و زن پاسخگوى عشق اوست و مرد به احترام او هدیه اى نثار او مى کند. از ایـن رو نـبـایـد قـانـون مـهـر کـه یـک ماده از یک اساسنامه کلى است و بدست طراح طبیعت تدوین شده ـ به نام تساوى حقوق زن و مرد ملغى گردد.
چـنـانـکـه مـلاحـظـه فـرمـودیـد قـرآن در بـاب مـهـر، رسـوم و قـوانـیـن جـاهـلیت را على رغم مـیـل مـردان آن روز عـوض کـرد. آنـچـه خـود قـرآن در بـاب مـهـر گـفـت رسـم معمول جاهلیت نبود که بگوییم قرآن اهمیتى به بود و نبود مهر نمى دهد. قرآن مى توانست مهر را بکلى منسوخ کند و مردان را از این نظر راحت کند، ولى این کار را نکرد.
انتقادها
اکـنـون کـه نظر اسلام را درباره مهر دانستید و معلوم شد مهر از نظر اسلام چه فلسفه اى دارد. خوب است سخن کسانى را که به این قانون اسلامى انتقاد دارند. نیز بشنوید.
خانم منوچهریان در کتاب انتقاد بر قوانین اساسى و مدنى ایران در فصلى که تحت عنوان (مهر) باز کرده اند چنین نوشته اند:
(هـمـچـنـانکه براى داشتن باغ یا خانه یا اسب یا استر، مرد باید مبلغى بپردازد. براى خـریـدن زن هـم باید پولى از کیسه خرج کند. و همچنانکه بهاى خانه و باغ و استر بر حسب بزرگى و کوچکى و زشتى و زیبایى و بهره و فایده متفاوت است ، بهاى زن هم بر حسب زشتى و زیبایى و پولدارى و بى پولى او تفاوت مى کند. قانونگذاران مهربان و جـوانـمـرد مـا قـریـب ۱۲ مـاده دربـاره قـیـمت زن نوشته اند و فلسفه آنان آن است که اگر پـول در مـیـان نـبـاشـد رشـتـه اسـتـوار زنـاشـویـى سـخـت سـسـت و زود گسل مى شود.)
اگـر قـانـون مـهـر از طـرف اجـنبى آمده بود، آیا باز هم این قدر مورد بى مهرى و تهمت و افـتـرا بـود؟ مـگر هر پولى که کسى به کسى مى دهد، مى خواهد او را بخرد؟! پس باید رسـم هـدیـه و بـخـشـش و پیشکش را منسوخ کنند. ریشه قانون مهر که در قانون مدنى آمده قـرآن اسـت . قـرآن تـصریح مى کند که مهر عنوانى جز عطیه و پیشکشى ندارد. بعلاوه ، اسـلام قـوانـیـن اقـتـصادى خود را آنچنان تنظیم کرده که مرد حق هیچ گونه بهره بردارى اقتصادى از زن ندارد. در این صورت چگونه مى توان مهر را به عنوان قیمت زن یاد کرد؟
مـمـکـن اسـت بگویید عملا مردان ایرانى از زنان خود بهره بردارى اقتصادى مى کنند. من هم قـبـول دارم کـه بـسـیـارى از مـردان ایـرانى این طورند، ولى این چه ربطى به مهر دارد؟ مـردان کـه نـمى گویند ما به موجب اینکه مهر پرداخته ایم به زنان خود تحکم مى کنیم . تـحـکـم مـرد ایـرانـى بـه زن ایـرانـى ریشه هاى دیگرى دارد. چرا به جاى اینکه مردم را اصلاح کنید، قانون فطرت را خراب مى کنید و بر مفاسد مى افزایید؟ در تمام این گفته هـا یـک مـنـظـور بیشتر نهفته نیست و آن اینکه ایرانى و مشرق زمینى باید خود را و فلسفه زنـدگـى خـود را و مـعـیـارهـاى انـسـانـى خـود را فـرامـوش کـنـد و رنـگ و شکل اجنبى به خود بگیرد تا بهتر آماده بلعیده شدن باشد.
خانم منوچهریان مى گویند:
(اگـر زن از نـظـر اقـتـصادى مانند مرد باشد، دیگر چه حاجت است که ما براى او نفقه و کسوه و مهر قائل شویم ؟ همچنانکه هیچ یک از این پیش بینى ها و محکم کارى ها در مورد مرد به میان نمى آید، در مورد زن هم آن وقت نباید وجود داشته باشد).
اگر این سخن را خوب بشکافیم معنى اش این است : در دوره هایى که براى زن حق مالکیت و استقلال اقتصادى قائل نبودند مهر و نفقه مى توانست تا اندازه اى موجه باشد، ولى اگر بـه زن اسـتـقـلال اقـتـصـادى داده شـود (هـمـچـنـانـکـه در اسـلام ایـن استقلال به زن داده شده ) دیگر نفقه و مهر هیچ وجهى ندارد.
ایـشـان گـمـان کـرده انـد کـه فـلسـفـه مـهـر صـرفـا ایـن اسـت کـه در مـقـابـل سـلب حـقـوق اقـتـصـادى زن پولى به او برسد. آیا بهتر نبود که ایشان مراجعه کـوتـاهـى بـه آیـات قـرآن مـى کـردنـد و اندکى درباره تعبیراتى که قرآن از مهر کرده تـاءمـل مـى کـردنـد و فـلسـفـه اصلى مهر را در مى یافتند و آنگاه از اینکه کتاب آسمانى کشورشان داراى چنین منطق عالى است به خود مى بالیدند؟
نـویـسـنـده (چـهـل پـیـشـنـهـاد) در شماره ۸۹ مجله زن روز، صفحه ۷۱ پس از ذکر وضع ناهنجار زن در جاهلیت و اشاره به خدمات اسلام در این راه چنین نوشته است :
(چـون زن و مـرد مساوى آفریده شده اند، پرداخت بها یا اجرت از طرف یکى به دیگرى مـنـطـق و دلیـل عـقلانى ندارد زیرا همان گونه که مرد احتیاج به زن دارد، زن هم به وجود مرد نیازمند است و آفرینش آنها را به یکدیگر محتاج خلق کرده و در این احتیاج هر دوى آنها وضـع مـسـاوى دارنـد، و لذا الزام یـکـى بـه دادن وجـه بـه دیـگـرى بـه دلیـل خواهد بود. ولکن از نظر اینکه طلاق در اختیار مرد بوده و زن براى زندگى مشترک بـا مـرد تاءمین نداشته ، لذا به زن حق داده شده علاوه بر اعتماد به شخصیت زوج ، نوعى وثیقه و اعتبار مالى نیز از مرد مطالبه نماید...)
در صفحه ۷۲ مى گوید:
اگـر مـاده ۱۱۳۳ قـانـون مـدنى که مقرر مى دارد: (مرد مى تواند هر وقت که بخواهد زن خـود را طـلاق دهـد) اصـلاح گـردد و طـلاق بـسـتـه بـه میل و هوس مرد نباشد، اساسا صداق و مهر فلسفه وجودى خود را از دست خواهد داد.
از آنچه تاکنون گفته ایم بى پایگى این سخنان روشن گشت . معلوم شد که مهر، بها یا اجـرت نـیـسـت و مـنـطـق عـقلانى هم دارد. هم معلوم شد زن و مرد در احتیاج به یکدیگر وضع مساوى ندارند و خلقت ، آنها را در دو وضع مختلف قرار داده است .
از هـمـه بـى پـایـه تـر ایـنـکـه فـلسـفـه مـهـر را وثـیـقـه مـالى در مقابل حق طلاق براى مرد ذکر کرده است و مدعى است علت اینکه اسلام مهر را مقرر کرده است همین جهت است .
از ایـن گـونه اشخاص باید پرسید: چرا اسلام حق طلاق را به مرد داد تا زن به وثیقه مـالى احـتـیـاج پـیدا کند؟ به علاوه معنى این سخن این است : علت اینکه پیغمبر اکرم براى زنـان خـود مـهـر قـرار مـى داد ایـن بـود کـه مـى خـواسـت بـه آنـهـا در مـقـابـل خـودش وثـیـقه مالى بدهد، و علت اینکه در ازدواج على و فاطمه براى فاطمه مهر قـرار داد ایـن بـود کـه مـى خـواسـت بـراى فـاطـمـه در مقابل على یک وثیقه مالى و وسیله اطمینان فکرى بگیرد.
اگـر ایـن چـنین است پس چرا پیغمبر اکرم زنان را توصیه کرد که متقابلا مهر خود را به شوهر ببخشند و براى این بخشش پاداشها ذکر کرد؟ بعلاوه ، چرا توصیه کرد که حتى الامـکـان مـهـر زنان زیاد نباشد؟ آیا جز این است که از نظر پیغمبر اسلام هدیه زناشویى مـرد بـه نام مهر، و بخشش مهر یا معادل آن از طرف زن به مرد موجب استحکام الفت و علقه زناشویى مى شود؟
اگـر نـظـر اسـلام بـه این بود که مهر یک وثیقه مالى باشد، چرا در کتاب آسمانى خود گـفـت : (و اتـو النـسـاء صدقاتهن نحلة )؛ چرا نگفت (و اتو النساء صدقاتهن وثیقة )؟
گذشته از همه اینها، نویسنده مزبور پنداشته که رسم مهر در صدر اسلام همین بوده که امروز هست . معمول امروز این است که مهر بیشتر جنبه ذمه و عهده دارد، یعنى مرد مبلغى را طبق عـقد و سند به عنوان مهر به عهده مى گیرد و زن معمولا آن را مطالبه نمى کند مگر وقتى کـه اخـتـلاف و مـشـاجـره اى بـه مـیـان آید. این گونه مهرها مى تواند جنبه وثیقه به خود بـگـیـرد. در صدر اسلام معمول این بود که مرد هر چه به عنوان مهر متعهد مى شد، نقد مى پرداخت . علیهذا به هیچ وجه نمى توان گفت که نظر اسلام از مهر این بوده که وثیقه اى در اختیار زن قرار دهد.
تاریخ نشان مى دهد که پیغمبر اکرم به هیچ وجه حاضر نبود زنى را بدون مهر در اختیار مردى قرار دهد. داستانى با اندک اختلاف در کتب شیعه و سنى آمده است . از این قرار:
زنى آمد به خدمت پیغمبر اکرم و در حضور جمع ایستاد و گفت :
یا رسول الله مرا به همسرى خود بپذیر.
رسول اکرم در مقابل تقاضاى زن سکوت کرد، چیزى نگفت . زن سر جاى خود نشست .
مردى از اصحاب بپا خاست و گفت :
یا رسول الله . اگر شما مایل نیستید، من حاضرم .
پیغمبر اکرم سؤ ال کرد:
مهر چى مى دهى ؟
ـ هیچى ندارم .
ـ ایـنطور که نمى شود. برو به خانه ات شاید چیزى پیدا کنى و به عنوان مهر به این زن بدهى .
مرد به خانه اش رفت و برگشت و گفت :
در خانه ام چیزى پیدا نکردم .
ـ باز هم برو بگرد. یک انگشتر آهنى هم که بیاورى کافى است .
دو مـرتـبـه رفـت و برگشت و گفت : انگشتر آهنى هم در خانه ما پیدا نمى شود. من حاضرم همین جامه که به تن دارم مهر این زن کنم .
یـکـى از اصـحـاب کـه او را مـى شـنـاخـت گـفـت : یـا رسول الله ! به خدا این مرد جامه اى غیر از این جامه ندارد. پس ‍ نصف این جامه را مهر زن قرار دهید.
پـیـغـمبر اکرم فرمود: اگر نصف این جامه مهر زن باشد کدامیک بپوشند؟ هر کدام بپوشند دیگرى برهنه مى ماند. خیر، این طور نمى شود.
مرد خواستگار سر جاى خود نشست . زن هم به انتظار، جاى دیگرى نشسته بود. مجلس وارد بـحـث دیـگـرى شـد و طـول کـشـیـد. مـرد خـواسـتـگـار حـرکـت کـرد بـرود. رسول اکرم او را صدا کرد:
آهاى بیا.
آمد.
ـ بگو ببینم قرآن بلدى ؟
ـ بلى یا رسول الله ! فلان سوره و فلان سوره را بلدم .
ـ مى توانى از حفظ قرائت کنى ؟
ـ بلى مى توانم .
ـ بـسـیـار خوب ، درست شد. پس این زن را به عقد تو در آوردم و مهر او این باشد که تو به او قرآن تعلیم بدهى .
مرد دست زن خود را گرفت و رفت .
در باب مهر مطالب دیگرى هست ولى ما سخن را همین جا کوتاه مى کنیم .
مهر و نفقه (۳)
مقدمه
نظر اسلام را درباره مهر و فلسفه مهر بیان کردیم . اکنون نوبت آن است که مساءله نفقه را مورد بحث قرار دهیم .
قبلا باید بدانیم که در قوانین اسلامى ، نفقه نیز مانند مهر وضع مخصوص به خود دارد و نباید با آنچه در دنیاى غیر اسلامى مى گذشته یا مى گذرد یکى دانست .
اگـر اسـلام بـه مـرد حـق مـى داد کـه زن را در خـدمـت خـود بـگـمـارد و مـحـصـول کـار و زحـمـت و بـالاءخـره ثـروتـى کـه زن تـولیـد مـى کـنـد مـال خـود بـدانـد، عـلت و فـلسـفه نفقه دادن مرد به زن روشن بود زیرا واضح است اگر انسان ، حیوان یا انسان دیگرى را مورد بهره بردارى اقتصادى قرار دهد ناچار است مخارج زنـدگى او را نیز تاءمین کند. اگر گاریچى به اسب خود کاه و جو ندهد آن اسب براى او بارکشى نمى کند.
امـا اسـلام چـنـیـن حـقـى بـراى مـرد قـائل نـیـسـت ؛ بـه زن حـق داد مـالک شـود، تحصیل ثروت کند و به مرد حق نداده در ثروتى که به او تعلق دارد تصرف کند؛ و در عـیـن حـال بـر مـرد لازم دانـسـته که بودجه خانواده را تاءمین کند، مخارج زن و فرزندان و نوکر و کلفت و مسکن و غیره را بپردازد، چرا و به چه علتى ؟
مـتـاءسـفانه غرب مآب هاى ما به هیچ وجه حاضر نیستند درباره این امور ذره اى فکر کنند؛ چـشـمـهـا را بـه روى هـم مى گذارند و عین انتقاداتى را که غربیان بر سیستمهاى حقوقى خودشان مى کنند ـ و البته آن انتقادات صحیح هم هست ـ اینها در مورد سیستم حقوقى اسلامى ذکر مى کنند.
واقـعا اگر کسى بگوید نفقه زن در غرب تا قرن نوزدهم چیزى جز جبره خوارى و نشانه بـردگـى زن نـبـوده اسـت راسـت گـفـتـه اسـت ، زیـرا وقتى که زن موظف باشد مجانا داخله زندگى مرد را اداره کند و حق مالکیت نداشته باشد، نفقه اى که به او داده مى شود از نوع جیره اى است که به اسیر یا علوفه اى است که به حیوانات بارکش داده مى شود.
اما اگر قانون بخصوصى در جهان پیدا شود که اداره داخله زندگى مرد را به عنوان یک وظـیـفـه لازم از دوش زن بـردارد و بـه او حـق تـحـصـیـل ثـروت و اسـتـقـلال کـامـل اقتصادى بدهد، در عین حال او را از شرکت در بودجه خانوادگى معاف کند، نـاچـار فـلسـفـه دیـگـرى در نـظـر گـرفـتـه و بـایـد در اطـراف آن فـلسـفـه تاءمل کرد.
محجوریت زن فرنگى تا نیمه دوم قرن نوزدهم
در شرح قانون مدنى ایران تاءلیف دکتر شایگان ، صفحه ۳۶۲ چنین نوشته شده :
(استقلالى که زن در دارایى خود دارد و فقه شیعه از ابتدا آن را شناخته است ، در حقوق یـونـان و رم و ژاپـن و تـا چـنـدى پیش هم در حقوق غالب کشورها وجود نداشته ؛ یعنى زن مـثـل صـغـیر و مجنون ، محجور و از تصرف در اموال خود ممنوع بوده است . در انگلستان که سـابـقـا شـخـصـیـت زن کـامـلا در شـخـصـیـت شـوهـر مـحـو بـود دو قـانـون ، یـکـى در سـال ۱۸۷۰ و دیـگـرى در سـال ۱۸۸۲ میلادى به اسم قانون مالکیت زن شوهردار، از زن رفـع حـجـر نمود. در ایتالیا قانون ۱۹۱۹ میلادى زن را از شمار محجورین خارج کرد. در قـانـون مـدنـى آلمـان (۱۹۰۰ مـیـلادى ) و در قـانـون مـدنـى سـویـس (۱۹۰۷ مـیـلادى ) زن مثل شوهر خود اهلیت دارد.
ولى زن شـوهـردار در حـقـوق پـرتـغـال و فـرانـسـه هنوز در عداد محجورین است ، گو که قـانـون ۱۸ فـوریـه ۱۹۳۸ فـرانـسـه در حـدودى حـجـر زن شـوهـردار را تعدیل کرده است .)
چـنـانـکـه مـلاحـظـه مـى فـرمـایـیـد هـنـوز یـک قـرن نـمـى گذرد از وقتى که اولین قانون اسـتـقـلال مـالى زن در مـقـابـل شـوهـر (۱۸۸۲ در انـگلستان ) در اروپا تصویب شد و به اصطلاح از زن شوهردار رفع محجوریت شد.
چرا اروپا ناگهان استقلال مالى داد؟
حـالا چـطـور شـد کـه در یـک قـرن چـنـیـن حـادثـه مهمى رخ داد؟ آیا احساسات انسانى مردان اروپایى به غلیان آمد و به ظالمانه بودن کار خود پى بردند؟
پاسخ این پرسش را از ویل دورانت بشنوید. وى در لذات فلسفه صفحه ۱۵۸ بحثى تحت عـنـوان (عـلل ) بـاز کـرده اسـت و در آنـجـا بـه اصـطـلاح علل آزادى زن را در اروپا شرح مى دهد.
مـتـاءسفانه در آنجا به حقیقت وحشتناکى برمى خوریم . معلوم مى شود زن اروپایى براى آزادى و حـق مـالکـیـت خـود، از مـاشـیـن بـایـد تـشـکـر کـنـد نـه از آدم ، و در مـقـابـل چـرخـهـاى عـظـیـم مـاشـیـن بـایـد سـر تـعـظـیـم فـرود آورد نـه در مـقـابـل مـردان اروپـایـى . آزمـنـدى و حـرص صـاحـبان کارخانه بود که براى اینکه سود بـیـشـتـرى بـبـرنـد و مـزد کـمـتـرى بـدهـند قانون استقلال اقتصادى را در مجلس انگلستان گذراند.
ویل دورانت مى گوید:
(ایـن واژگـونـى سـریـع عـادات و رسـوم مـحـتـرم و قدیمتر از تاریخ مسیحیت را چگونه تعلیل کنیم ؟ علت عمومى این تغییر، فراوانى و تعدد ماشین آلات است . (آزادى ) زن از عوارض انقلاب صنعتى است ...
یـک قـرن پـیـش در انگلستان کار پیدا کردن بر مردان دشوار گشت . اما اعلانها از آنان مى خواست که زنان و کودکان خود را به کارخانه ها بفرستند. کارفرمایان باید در اندیشه سـود و سـهـام خـود بـاشـند و نباید خاطر خود را با اخلاق و رسوم حکومتها آشفته سازند. کسانى که ناآگاه بر (خانه براندازى ) توطئه کردند کارخانه داران وطن دوست قرن نوزدهم انگلستان بودند.
نـخـسـتین قدم براى آزادى مادران بزرگ ما قانون ۱۸۸۲ بود. به موجب این قانون ، زنان بریتانیاى کبیر از آن پس از امتیاز بى سابقه اى برخوردار مى شدند و آن اینکه پولى را کـه بـه دسـت مـى آوردنـد حـق داشـتـند براى خود نگه دارند. این قانون اخلاقى عالى و مـسـیـحـى را کـارخـانـه داران مـجـلس عـوام وضـع کردند تا بتوانند زنان انگلستان را به کـارخـانـه هـا بـکـشـانـنـد. از آن سـال تـا به امسال سودجویى مقاومت ناپذیرى آنان را از بـنـدگى و جان کندن در خانه رهانیده ، گرفتار بندگى و جان کندن در مغازه و کارخانه کرده است .)
چنانکه ملاحظه مى فرمایید سرمایه داران و کارخانه داران انگلستان بودند که به خاطر منافع مادى این قدم را به نفع زن برداشتند.
قرآن و استقلال اقتصادى زن
اسـلام در هـزار و چـهـارصـد سـال پـیـش ایـن قـانـون را گـذرانـد و گـفـت : للرجال نصیب مما اکتسبوا و للنساء مما اکتسبن (۲۰) مردان را از آنچه کسب مى کنند و بـه دسـت مـى آورنـد بـهـره اى است و زنان را از آنچه کسب مى کنند و به دست مى آورند بهره اى است .
قرآن مجید در آیه کریمه همان طورى که مردان را در نتایج کار و فعالیتشان ذى حق دانست ، زنان را نیز در نتیجه کار و فعالیتشان ذى حق شمرد.
در آیـه دیـگر فرمود: للرجال نصیب مما ترک الوالدان و الاقربون و للنساء نصیب مما تـرک الوالدان و الاقـربـون (۲۱) یـعـنـى مـردان را از مـالى کـه پـدر و مـادر و یـا خویشاوندان بعد از مردن خود باقى مى گذارند بهره اى است و زنان را هم از آنچه پدر و مادر و خویشاوندان از خود باقى مى گذارند بهره اى است .
این آیه حق ارث بردن زن را تثبیت کرد. ارث بردن یا نبردن زن تاریخچه مفصلى دارد که بـه خواست خدا بعدا ذکر خواهیم کرد. عرب جاهلیت حاضر نبود به زن ارث بدهد، اما قرآن کریم این حق را براى زن تثبیت کرد.
یک مقایسه
پـس قـرآن کـریـم سـیـزده قـرن قـبـل در اروپـا بـه زن استقلال اقتصادى داد، با این تفاوت :
اولا انـگـیـزه اى کـه سـبب شب اسلام به زن استقلال اقتصادى بدهد جز جنبه هاى انسانى و عـدالت دوسـتـى و الهـى اسـلام نـبـوده . در آنـجـا مـطـالبـى از قـبـیـل مـطـامـع کـارخـانه داران انگلستان وجود نداشت که به خاطر پر کردن شکم خود این قـانـون را گـذراندند، بعد با بوق و کرنا دنیا را پر کردند که ما حق زن را به رسمیت شناختیم و حقوق زن و مرد را مساوى دانستیم .
ثـانـیـا اسـلام بـه زن اسـتـقـلال اقـتـصـادى داد، امـا بـه قـول ویـل دورانـت خـانـه بـرانـدازى نـکـرد، اسـاس خـانـواده هـا را مـتـزلزل نـکـرد، زنـان را علیه شوهران و دختران را علیه پدران به تمرد و عصیان وادار نـکـرد، اسلام با این دو آیه انقلاب عظیم اجتماع به وجود آورد، اما آرام و بى ضرر و بى خطر.
ثـالثـا آنـچـه دنـیـاى غـرب کـرد ایـن بـود کـه بـه قـول ویـل دورانـت زن را از بندگى و جان کندن در خانه رهانید و گرفتار بندگى و جان کـنـدن در مـغـازه و کـارخـانه کرد؛ یعنى اروپا غل و زنجیرى از دست و پاى زن باز کرد و غـل و زنـجـیـر دیـگـرى کـه کمتر از اولى نبود به دست و پاى او بست . اما اسلام زن را از بـنـدگى و بردگى مرد در خانه و مزارع و غیره رهانید و با الزام مرد به تاءمین بودجه اجـتـمـاع خـانـوادگـى ، هـر نـوع اجـبـار و الزامـى را از دوش زن براى تاءمین مخارج خود و خـانـواده بـرداشـت . زن از نـظـر اسـلام در عـیـن ایـنـکـه حـق دارد طـبـق غـریـزه انـسانى به تحصیل ثروت و حفظ و افزایش آن بپردازد، طورى نیست که جبر زندگى او را تحت فشار قرار دهد و غرور و جمال و زیبایى را ـ که همیشه با اطمینان خاطر باید همراه (وى ) باشد ـ از او بگیرد.
امـا چـه بـایـد کـرد؛ چـشـمـهـا و گـوشـهاى برخى نویسندگان ما بسته تر از آن است که درباره این حقایق مسلم تاریخى و فلسفى بیندیشند.
انتقاد و پاسخ
خانم منوچهریان در کتاب انتقاد بر قوانین اساسى و مدنى ایران صفحه ۳۷ مى نویسند:
(قـانـون مـدنـى مـا از یـک سـو مـرد را وا مـى دارد که به زن خود نفقه بدهد یعنى جامه ، خـوراک و مـسـکن وى را آماده کند. همچنانکه مالک اسب و استر باید براى آنان خوراک و مسکن فراهم آورد، مالک زن نیز باید این حداقل زندگى را در دسترس او بگذارد. ولى از سوى دیـگـر مـعـلوم نـیـسـت چرا ماده ۱۱۱۰ قانون مدنى مقرر مى دارد که در عده وفات ، زن نفقه نـدارد و حـال آنکه در هنگام مرگ شوهر، زن به ملاطفت و تسلیت احتیاج دارد و مى خواهد به محض ‍ از دست دادن مالک خود پریشان روزگار و آشفته خاطر نشود. ممکن است بگویید: شما کـه دم از آزادى مـى زنـیـد و مـى خـواهـیـد در هـمه جا با مرد یکسان باشید، چرا در اینجا مى خـواهـید باز هم زن بنده و جیره خوار مرد باشد و چشم داشته باشد که پس از وى نیز این بندگى و جیره خوارى ادامه یابد؟ ما در پاسخ مى گوییم : مطابق همان فلسفه بردگى زن کـه طـرح ایـن قـانـون مـدنـى بـر پـایـه آن ریـخـتـه شـده اسـت ، خـوب بـود کـه به قـول سـعـدى (مـالکـان تـحـریـر) پـس از خود نیز نفقه را براى زن مقرر مى داشتند و قانون هم این موضوع را رعایت مى کرد.)
مـا از ایـن نـویـسنده مى پرسیم که از کجاى قانون مدنى و از کجاى قانون اسلام (یا به قول شما فلسفه بردگى زن ) شما استنباط کردید که مرد مالک زن است و علت نفقه دادن مـرد مـمـلوک بـودن زن اسـت ؟ این چطور مالکى است که حق ندارد به مملوک خود بگوید این کـاسـه آب را بـه مـن بـده ؟ ایـن چـطـور مالکى است که مملوکش هر کارى بکند به خودش تـعـلق دارد نـه به مالک ؟ این چطور مالکى است که مملوکش در کوچکترین قدمى که براى او بـردارد ـ اگر دل خودش ‍ بخواهد ـ حق دارد مطالبه مزد بکند؟ این چطور مالکى است که حق ندارد به مملوک خودش تحمیل کند که بچه اى را که در خانه مالک خود زاییده است مجانا شیر دهد.
ثـانـیـا مـگـر هـر کـس نفقه خور کسى بود مملوک اوست ؟ از نظر اسلام و هر قانون دیگرى فـرزنـدان ، واجـب النـفـقـه پـدر یـا پـدر و مـادرنـد. آیـا ایـن دلیـل اسـت کـه هـمـه قوانین جهان فرزندان را مملوک پدران مى دانند؟ در اسلام پدر و مادر اگر فقیر باشند واجب النفقه فرزند مى باشند بدون اینکه فرزند حق تحمیلى به آنها داشته باشد. پس آیا باید بگوییم اسلام پدران و مادران را مملوک فرزندان خود شناخته است ؟
ثـالثـا از هـمـه عـجـیـبـتر این است که مى گویند: چرا نفقه زن در عده وفات واجب نیست در صـورتـى کـه زن در ایـن وقـت کـه شـوهـر خـود را از دسـت مـى دهـد بـیـشـتـر بـه پول شوهر احتیاج دارد؟
مـثـل ایـن اسـت کـه ایـن نـویـسـنـده گـرامـى در اروپـاى صـد سال پیش زندگى مى کند. ملاک نفقه دادن مرد به زن احتیاج زن نیست . اگر از نظر اسلام زن در مدتى که با شوهر خود زندگى مى کند حق مالکیت نمى داشت ، این مطلب درست بود که بعد از مردن شوهر بلافاصله وضع زن مختل مى شود. ولى (با توجه به ) قانونى کـه بـه زن حـق مـالکـیـت داده اسـت و زنـان بـه واسطه تاءمین شدن از جانب شوهران همیشه ثروت خود را حفظ مى کنند، چه لزومى دارد که پس از بهم خوردن آشیانه زندگى باز هم تـا مـدتـى نـفـقـه بـگـیـرنـد؟ نفقه حق زینت بخشیدن به آشیانه مرد است . پس از خرابى آشیانه لزومى ندارد که این حق براى زن ادامه پیدا کند.
سه نوع نفقه
در اسلام سه نوع نفقه وجود دارد:
نـوع اول نفقه اى که مالک باید صرف مملوک خود بکند. مخارجى که مالک حیوانات براى آنها مى کند، از این قبیل است . ملاک این نوع نفقه مالکیت و مملوکیت است .
نوع دوم نفقه اى است که انسان باید صرف فرزندان خود در حالى که صغیر یا فقیرند و یا صرف پدر و مادر خود که فقیرند بنماید. ملاک این نوع نفقه مالکیت و مملوکیت نیست ، بلکه حقوقى است که طبیعتا فرزندان بر به وجود آورندگان خود پیدا مى کنند و حقوقى اسـت کـه پـدر و مـادر بـه حـکـم شـرکـت در ایـجـاد فرزند و به حکم زحماتى که در دوره کـودکـى فـرزنـد خـود مـتـحـمـل شده اند بر فرزند پیدا مى کنند. شرط این نوع از نفقه ، ناتوان بودن شخص ‍ واجب النفقه است .
نـوع سوم نفقه اى است که مرد در مورد زن صرف مى کند. ملاک این نوع از نفقه نه مالکیت و مـمـلوکـیـت اسـت و نـه حـق طبیعى به مفهومى که در نوع دوم گفته شد و نه عاجز بودن و ناتوان بودن و فقیر بودن زن .
زن فرضا میلیونر و داراى درآمد سرشارى باشد و مرد ثروت و درآمد کمى داشته باشد بـاز هم مرد باید بودجه خانوادگى و از آن جمله بودجه شخصى زن را تاءمین کند. فرق دیـگـرى کـه ایـن نـوع از نـفـقـه بـا نـوع اول و دوم دارد. ایـن اسـت کـه در نـوع اول و دوم اگـر شـخـص از زیـر بار وظیفه شانه خالى کند و نفقه ندهد گناهکار است . اما تـخـلف وظـیـفـه به صورت یک دین قابل مطالبه و استیفا در نمى آید یعنى جنبه حقوقى ندارد. ولى در نوع سوم اگر از زیر بار وظیفه شانه خالى کند زن حق دارد به صورت یک امر حقوقى اقامه دعوا کند و در صورت اثبات از مرد بگیرد. ملاک این نوع از نفقه چیست ؟ ان شاء الله در مقاله آینده درباره آن بحث خواهیم کرد.
آیا زن امروز مهر و نفقه نمى خواهد؟
مقدمه
گفتیم : از نظر اسلام تاءمین بودجه کانون خانوادگى ، از آن جمله مخارج شخصى زن به عـهـده مـرد است . زن از این نظر مسؤ ولیتى ندارد. زن فرضا داراى ثروت هنگفتى بوده و چـندین برابر شوهر دارائى داشته باشد. ملزم نیست در این بودجه شرکت کند. شرکت زن در ایـن بـودجه ، چه از لحاظ پولى که بخواهد خرج کند و چه از لحاظ کارى که بخواهد صرف کند. اختیارى و وابسته به میل و اراده خود اوست .
از نـظـر اسلام با اینکه بودجه زندگى زن جزء بودجه خانوادگى و بر عهده مرد است ، مرد هیچ گونه تسلط اقتصادى و حق بهره بردارى از نیرو و کار زن ندارد، نمى تواند او را استثمار کند. نفقه زن از این جهت مانند نفقه پدر و مادر است که در موارد خاصى بر عهده فـرزنـد اسـت امـا فـرزنـد در مـقـابـل ایـن وظـیـفه که انجام مى دهد هیچ گونه حقى از نظر استخدام پدر و مادر پیدا نمى کند.
رعایت جانب زن در مسائل مالى
اسـلام بـه شـکـل بـى سـابـقـه اى جـانـب زن را در مـسـائل مـالى و اقـتـصـادى رعـایـت کـرده اسـت . از طـرفـى بـه زن اسـتـقـلال و آزادى کـامـل اقـتـصـادى داده و دسـت مـرد را از مال و کار او کوتاه کرده و حق قیمومت در معاملات زن را ـ که در دنیاى قدیم سابقه ممتد دارد و در اروپـا تـا اوایـل قـرن بـیـستم رایج بود ـ از مرد گرفته است . و از طرف دیگر با بـرداشـتـن مسؤ ولیت تاءمین بودجه خانوادگى از دوش زن ، او را از هر نوع اجبار و الزام براى دویدن به دنبال پول معاف کرده است .
غـرب پـرسـتان آنگاه که مى خواهند به نام حمایت از زن از این قانون انتقاد کنند، چاره اى ندارند از اینکه به یک دروغ شاخدار متوسل شوند. اینها مى گویند: فلسفه نفقه این است که مرد خود را مالک زن مى داند و او را به خدمت خود مى گمارد. همان طورى که مالک حیوان نـاچـار اسـت مخارج ضرورى حیوانات مملوک خود را بپردازد تا آن حیوانات بتوانند به او سـوارى بـدهـنـد و بـرایـش بـارکـشـى کـنـنـد. قـانـون نـفـقـه هـم بـراى هـمـیـن مـنـظـور حداقل بخور و نمیر را براى زن واجب کرده است .
اگـر کسى قانون اسلام را در این مسائل از آن جهت مورد حمله قرار دهد که اسلام بیش از حد لازم زن را نـوازش کـرده و مـرد را زیـر بـار کـشیده و او را به صورت خدمتکار بى مزد و اجرى براى زن در آورده است ، بهتر مى تواند به ایراد خود آب و رنگ و سر و صورتى بدهد تا این که به نام زن و به نام حمایت زن بر این قانون ایراد بگیرد.
حـقـیـقـت ایـن اسـت کـه اسـلام نـخـواسته به نفع زن و علیه مرد یا به نفع مرد و علیه زن قـانـونـى وضـع کـنـد. اسـلام نـه جـانبدار زن است و نه جانبدار مرد. اسلام در قوانین خود سـعـادت مـرد و زن و فـرزنـدانـى کـه باید در دامن آنها پرورش یابند و بالاخره سعادت جـامـعـه بـشـریـت را در نـظـر گـرفـتـه اسـت . اسـلام راه وصـول زن و مـرد و فـرزنـدان آنـهـا و جـامـعه بشریت را به سعادت ، در این مى بیند که قـواعـد و قـوانـیـن طبیعت و اوضاع و احوالى که به دست توانا و مدبر خلقت به وجود آمده نادیده گرفته نشود.
همچنانکه مکرر گفته ایم . اسلام در قوانین خود این قاعده را همواره رعایت کرده است که مرد مظهر نیاز و احتیاج و زن مظهر بى نیازى باشد. اسلام مرد را به صورت خریدار و زن را بـه صـورت صـاحـب کـالا مـى شـنـاسـد. از نـظـر اسـلام در وصـال و زنـدگـى مـشـتـرک زن و مـرد، این مرد است که باید خود را به عنوان بهره گیر بـشـناسد و هزینه این کار را تحمل کند. زن و مرد نباید فراموش کنند که در مساءله عشق ، از نـظـر طـبـیـعت دو نقش جداگانه به عهده آنها واگذار شده است . ازدواج هنگامى پایدار و مستحکم و لذت بخش است که زن و مرد در نقش طبیعى خود ظاهر شوند.
عـلت دیـگـر کـه بـراى لزوم نـفقه زن بر مرد در کار است این است که مسؤ ولیت و رنج و زحمات طاقت فرساى تولید نسل از لحاظ طبیعت به عهده زن گذاشته شده است . آنچه در این کار از نظر طبیعى به عهده مرد است یک عمل لذت بخش آنى بیش نیست . این زن است که بـایـد ایـن بـیـمـارى مـاهـانـه را (در غـیـر ایـام کـودکـى و پـیـرى ) تـحمل کند، سنگینى دوره باردارى و بیمارى مخصوص این دوره را به عهده بگیرد. سختى زایمان و عوارض آن را تحمل نماید، کودک را شیر بدهد و پرستارى کند.
ایـنـها همه از نیروى بدنى و عضلانى زن مى کاهد، توانایى او را در کار و کسب کاهش مى دهـد. ایـنهاست که اگر بنا بشود قانون ، زن و مرد را از لحاظ تاءمین بودجه زندگى در وضع مشابهى قرار دهد و به حمایت زن بر نخیزد، زن وضع رقت بارى پیدا خواهد کرد. و همین ها سبب شده که در جاندارانى که به صورت جفت زندگى مى کنند، جنس ‍ نر همواره بـه حـمـایـت جـنـس مـاده بـرخـیـزد، او را در مـدت گـرفـتـارى تـولیـد نسل در خوراک و آذوقه کمک کند.
بـعـلاوه زن و مـرد از لحـاظ نیروى کار و فعالیتهاى خشن تولیدى و اقتصادى ، مشابه و مـسـاوى آفـریـده نـشـده انـد. اگـر بـنـاى بـیـگـانـگـى بـاشـد و مـرد در مقابل زن قد علم کند و به او بگوید ذره اى از درآمد خودم را خرج تو نمى کنم ، هرگز زن قادر نیست خود را به پاى مرد برساند.
گـذشـتـه از ایـنـهـا و از هـمـه بـالاتـر ایـنـکـه احـتـیـاج زن بـه پـول و ثـروت از احـتـیاج مرد افزونتر است . تجمل و زینت جزء زندگى زن و از احتیاجات اصـلى زن اسـت . آنـچـه یـک زن در زنـدگـى مـعـمـولى خـود خـرج تـجـمـل و زیـنـت و خـودآرائى مـى کـنـد بـرابـر اسـت بـا مـخـارج چـنـدیـن مـرد. مـیـل به تجمل به نوبت خود میل به تنوع و تفنن را در زن به وجود آورده است . براى یک مـرد یـک دسـت لبـاس تا وقتى قابل پوشیدن است که کهنه و مندرس نشده است ، اما براى یک زن چطور؟ براى یک زن تا وقتى قابل پوشیدن است که جلوه تازه اى به شمار رود. اى بسا که یک دست لباس یا یکى از زینت آلات براى زن ارزش بیش از یک بار پوشیدن را نـداشـتـه بـاشـد. تـوانـایـى کـار و کـوشـش زن بـراى تحصیل ثروت از مرد کمتر است ، اما استهلاک ثروت زن به مراتب از مرد افزونتر است .
بـعـلاوه زن بـاقـى مـانـدن زن ، یـعـنـى بـاقـى مـانـدن جمال و نشاط و غرور در زن ، مستلزم آسایش بیشتر و تلاش کمتر و فراغ خاطر زیادترى اسـت . اگـر زن مـجـبـور بـاشـد مـانـنـد مـرد دائمـا در تـلاش و کـوشـش و در حـال دویـدن و پـول درآوردن بـاشـد. غـرورش در هـم مـى شـکـنـد. چـیـن هـا و گره هایى که گـرفـتـاریـهاى مالى به چهره و ابروى مرد انداخته است در چهره و ابروى او پیدا خواهد شـد. مـکرر شنیده شده است زنان غربى که بیچاره ها در کارگاهها و کارخانه ها و اداره ها اجبارا در تلاش معاشند، آرزوى زندگى زن شرقى را دارند. بدیهى است زنى که آسایش خـاطـر نـدارد، فـرصـتـى نخواهد یافت که به خود برسد و مایه سرور و بهجت مرد نیز واقع شود.
لذا نـه تـنـهـا مصلحت زن ، بلکه مصلحت مرد و کانون خانوادگى نیز در این است که زن از تـلاشهاى اجبارى خردکننده معاش معاف باشد. مرد هم مى خواهد کانون خانوادگى براى او کـانـون آسایش و رفع خستگى و فراموشخانه گرفتاریهاى بیرونى باشد. زنى قادر اسـت کـانـون خـانوادگى را محل آسایش و فراموشخانه گرفتاریها قرار دهد که خود به انـدازه مـرد خـسـتـه و کـوفـتـه کـار بـیـرون نـبـاشـد. واى بـه حال مردى که خسته و کوفته پا به خانه بگذارد و با همسرى خسته تر و کوفته تر از خـود روبـرو شـود. لهـذا آسـایـش و سـلامت و نشاط و فراغ خاطر زن براى مرد نیز ارزش فراوان دارد.
سـر ایـنکه مردان حاضرند با جان کندن پول در آورند و دو دستى تقدیم زن خود کنند تا او بـا گـشـاده دسـتـى خـرج سـر و بر خود کند این است که مرد نیاز روحى خود را به زن دریافته است ، دریافته است که خداوند زن را مایه آسایش و آرامش روح او قرار داده است ؛ و جـعـل مـنـها زوجها لیسکن الیها(۲۲) دریافته است که هر اندازه موجبات آسایش و فـراغ خـاطـر هـمـسـر خود را فراهم کند غیر مستقیم به سعادت خود خدمت کرده است و کانون خـانـوادگـى خـود را رونـق بـخـشـیـده اسـت . دریـافـتـه اسـت کـه از دو هـمـسـر لازم اسـت لااقل یکى مغلوب تلاشها و خستگیها نباشد تا بتواند آرامش دهنده روح دیگرى باشد، و در این تقسیم کار آنکه بهتر است در معرکه زندگى وارد نبرد شود مرد است و آن که بهتر مى تواند آرامش دهنده روح دیگرى باشد زن است .
زن از جـنـبـه مالى و مادى نیازمند به مرد آفریده شده است و مرد از جنبه روحى . زن بدون اتکاء به مرد نمى تواند نیازهاى فراوان مادى خود را ـ که چندین برابر مرد است ـ رفع کند. از این رو اسلام همسر قانونى زن (فقط همسر قانونى او را) نقطه اتکاء او معین کرده است .
زن اگـر بـخـواهـد آن طـور کـه دلش مـى خـواهـد بـا تـجـمـل زنـدگى کند، اگر به همسر قانونى خود متکى نباشد به مردان دیگر متکى خواهد شد. این همان وضعى است که مع الاسف نمونه هاى زیادى پیدا کرده و رو به افزایش ‍ است .
فلسفه تبلیغ علیه نفقه
مـردان شـکـارچـى ایـن نـکـتـه را دریـافـتـه انـد و یـکـى از عـلل تـبـلیـغ عـلیـه نـفـقـه زن بـر شـوهـر هـمـیـن اسـت کـه احـتـیـاج فـراوان زن بـه پول اگر از شوهر بریده شود زن به آسانى به دامن شکارچى خواهد افتاد.
اگر در فلسفه حقوقهاى گزافى که در مؤ سسات به خانمها پرداخته مى شود دقت کنید، مفهوم عرض مرا بهتر درخواهید یافت . شک نداشته باشید که الغاء نفقه موجب ازدیاد فحشا مى شود.
چـگـونـه بـراى یک زن مقدور است که حساب زندگى خود را از مرد جدا کند و آنگاه بتواند خود را چنانکه طبیعتش ‍ اقتضا مى کند اداره کند؟
حـقـیـقـت را اگـر بـخـواهـیـد فـکـر الغـاء نـفـقـه از طـرف مـردانـى هـم کـه از تـجمل و اسراف زنان به ستوه آمده اند تقویت مى شود. اینها مى خواهند با دست خود زن و بـه نـام آزادى و مـسـاوات ، انـتـقـام خـود را از زنـان اسـراف کـار و تجمل پرست بگیرند.
ویل دورانت در لذات فلسفه پس از آنکه تعریفى از ازدواج نوین به این صورت مى کند: (زنـاشـویـى قـانـونـى بـا جـلوگـیـرى قـانـونـى از حمل و با حق اطلاق وابسته به رضایت طرفین و نبودن فرزند و نفقه ) مى گوید:
(زنـان تجمل پرست طبقه متوسط سبب خواهند شد که به زودى انتقام مرد زحمتکش از تمام جنس زن گرفته شود. ازدواج چنان تغییر خواهد کرد که دیگر زنان بیکارى که فقط مایه زیـنـت و وحـشـت خـانـه هـاى پـرخـرج بودند وجود نخواهند داشت . مردان از زنان خود خواهند خـواست که خود مخارج خود را در بیاورند. زناشویى دوستانه (ازدواج نوین ) حکم مى کند کـه زن بـایـد تـا هـنـگـام حـمـل کـار کـنـد. در ایـن جـا نـکـتـه اى هـسـت کـه مـوجـب تـکـمـیـل آزادى زن خـواهـد شـد و آن ایـنـکـه از ایـن بـه بـعـد بـایـد خـود خـرج خـود را از اول تا آخر بپردازد. انقلاب صنعتى نتایج بیرحمانه خود را (درباره زن ) ظاهر مى سازد. زن بـایـد در کارخانه با شوهر خود کار کند. زن به جاى آنکه در اتاق خلوتى بنشیند و مرد را ناگزیر سازد که براى جبران بى حاصلى او دو برابر کار کند، باید در کار و پاداش و حقوق و تکالیف با او برابر باشد.)
آنگاه به صورت طنز مى گوید: (معنى آزادى زن این است ).
دولت به جاى شوهر
ایـن جـهـت کـه وظـایف طبیعى زن در تولید نسل ایجاب مى کند که زن از نقطه نظر مالى و اقـتـصـادى نـقـطـه اتـکـایـى داشـتـه بـاشـد، مـطـلبـى نـیـسـت کـه قابل انکار باشد.
در اروپـاى امـروز افـرادى هستند که طرفدارى از آزادى زن را به آنجا رسانده اند که از بـازگـشـت دوره (مادرشاهى ) و طرد پدر به طور کلى از خانواده دم مى زنند. به عقیده ایـنها با استقلال کامل اقتصادى زن و تساوى او در همه شؤ ون با مرد، در آینده پدر عضو زائد شناخته خواهد شد و براى همیشه از خانواده حذف خواهد شد.
در عـیـن حال همین افراد دولت را دعوت مى کنند که جانشین پدر شود و به مادران که قطعا حـاضـر نـخـواهـنـد بـود بـه تـنـهـایـى تـشـکیل عائله بدهند و همه مسؤ ولیتها را به عهده بـگـیـرنـد، پـول و مـسـاعـده بـدهـد تـا از بـاردارى جـلوگـیـرى نـکـنـنـد و نـسـل اجـتـمـاع مـنـقـطـع نـگـردد؛ یـعـنـى زن خـانـواده کـه در گـذشـتـه نـفـقـه خـور و بـه قـول اعـتـراض کـنـنـدگـان مـمـلوک مرد بوده است ، از این به بعد نفقه خور و مملوک دولت باشد؛ وظایف و حقوق پدر به دولت منتقل گردد.
اى کـاش افرادى که تیشه برداشته ، کورکورانه بنیان استوار کانون مقدس خانوادگى مـا را ـ کـه بـر اساس قوانین مقدس آسمانى بنیان شده است ـ خراب مى کنند، مى توانستند به عواقب کار بیندیشند و شعاع دورترى را ببینند.
برتراند راسل در کتاب زناشویى و اخلاق فصلى تحت عنوان (خانواده و دولت ) باز کـرده اسـت . در آنـجـا پس از آن که درباره بعضى دخالتهاى فرهنگى و بهداشتى دولت درباره کودکان بحثى مى کند، مى گوید:
(ظـاهـرا چـیـزى نـمـانـده کـه پـدر عـلت وجـودى بـیـولوژیـک خـود را از دسـت بـدهد... یک عـامـل نـیـرومـنـد دیـگـر در طـرد پـدر مـؤ ثـر اسـت و آن تـمـایـل زنـان بـه اسـتـقـلال مـادى اسـت . زنـانـى کـه در راءى دادن شرکت مى کنند غالبا مـتـاءهـل نـیـسـتـنـد و اشـکـالات زنـان متاءهل امروز بیش از زنان مجرد است و با وجود امتیازات قـانـونـى ، در رقـابـت بـراى مـشـاغـل عـقـب مـى مـانـنـد... بـراى زنـان مـتـاءهـل دو راه اسـت کـه اسـتـقـلال اقـتـصـادى خـود را حـفـظ کـنـنـد: یـکـى آن اسـت کـه در مـشـاغـل خـود بـاقـى بـمـانـنـد و لازمـه ایـن فـرض ایـن اسـت کـه پـرسـتـارى اطـفـال خـود را بـه پـرسـتـاران مـزدبـگـیـر واگـذار کـنـنـد و بـالنـتـیـجـه کـودکستانها و پـرورشـگـاهـها توسعه زیادى خواهد یافت و نتیجه منطقى این وضع این است که از لحاظ روانـشـنـاسى براى کودک نه پدرى وجود خواهد داشت نه مادرى . راه دیگر آن است که به زنـان جـوان مـسـاعـده اى بـپـردازنـد کـه خـودشـان از اطـفال نگهدارى کنند. طریقه اخیر به تنهایى مفید نبوده و باید با مقررات قانونى مبتنى بـر اسـتـخـدام مـجـدد مـادر پـس از آنـکـه طـفـلش بـه سـن مـعـیـنـى رسـیـد تـکـمـیـل شـود. امـا این طریقه این امتیاز را دارد که مادر مى تواند خود طفلش را بزرگ کند بـدون ایـنـکـه براى این امر تحت تعلق حقارت آور مردى قرار گیرد...با فرض تصویب چـنـیـن قـانـونـى بـایـد انـتـظـار عـکـس العـمـل آن را بـر روى اخـلاق فـامـیـل داشـت . قـانـون مـمـکـن اسـت مـقـرر دارد کـه مـادر طفل نامشروع حق مساعده ندارد و یا اینکه در صورت وجود دلایلى حاکى از زناى مادر مساعده بـه پـدر خـواهـد رسـیـد. در ایـن صـورت پـلیـس مـحـلى مؤ ظف خواهد بود که رفتار زنان مـتـاءهل را تحت نظر بگیرد. اثرات این قانون چندان درخشان نخواهد بود، ولى این خطر را دارد کـه در ذائقـه کسانى که موجد این تکامل اخلاقى بوده اند چندان خوشایند واقع نشود. بـالنـتـیجه مى توان احتمال داد که دخالتهاى پلیس در این باره قطع شده و حتى مادرهاى نـامـشـروع از مـسـاعـده بـرخـوردار شـونـد. در ایـن صـورت وظیفه اقتصادى پدر در طبقات کـارگر به کلى از میان رفته و اهمیتش بیش از سگها و گربه ها براى اولادشان نخواهد بـود...تـمـدن یـا لااقـل تـمـدنـى کـه تـاکـنـون تـوسـعـه یـافـتـه متمایل به تضعیف احساسات مادرى است .
محتملا براى حفظ تمدنى که تحول و تکامل زیادى یافته لازم خواهد شد به زنان براى بـاردارى آنـقـدر پـول بـدهـنـد که آنان در این کار نفع مسلمى بیابند. در این صورت لازم نـیـسـت کـه تـمـام یـا اکـثـریـتـشـان شـغـل مـادرى را بـرگـزیـنـنـد، ایـن هـم شـغـلى چـون مـشـاغـل دیـگـر کـه زنـان آن را بـا جـدیـت و وقـوف کامل استقبال خواهند کرد. اما تمام اینها فرضیاتى بیش ‍ نیست و منظورم این است که نهضت زنـان بـاعـث زوال خـانـواده پـدرشـاهـى اسـت کـه از ماقبل تاریخ نماینده پیروزى مرد بر زن بوده است . جانشین شدن دولت به جاى پدر در مغرب زمین که با آن مواجه هستیم ، پیشرفتى شمرده مى شود...)
الغـاء نـفـقـه زن (بـه قـول ایـن آقایان : استقلال مادى زنان ) طبق گفته هاى بالا نتایج و آثار ذیل را خواهد داشت :
سـقـوط و طـرد پدر از خانواده و لااقل از اهمیت افتادن پدر و بازگشت به دوره مادرشاهى ، جـانـشـیـن شدن دولت به جاى پدر و مساعده و نفقه گرفتن مادران از دولت به جاى پدر، تـضـعـیـف احـسـاسـات مـادرى ، در آمـدن مـادرى از صـورت عـاطـفـى بـه صـورت شغل و کار و کسب .
بـدیـهـى اسـت کـه نـتیجه همه اینها سقوط کامل خانواده است که قطعا مستلزم سقوط انسانیت است . همه چیز درست خواهد شد و فقط یک چیز جاى خالى خواهد داشت و آن سعادت و مسرت و برخوردارى از لذات معنوى مخصوص کانون خانوادگى است .
بـه هـر حـال مـنـظـورم ایـن اسـت کـه حـتـى طـرفـداران اسـتـقـلال و آزادى کـامـل زن و طـرد پـدر از مـحـیـط خانواده ، وظیفه طبیعى زن را در تولید نسل مستلزم حقى و مساعده اى و احیانا مزد و کرایه اى مى دانند که به عقیده آنها دولت باید این حق را بپردازد، برخلاف مرد که وظیفه طبیعى او هیچ حقى را ایجاب نمى کند.
در قـوانـیـن کـارگـرى جـهـان حـداقـل مـزدى کـه بـراى یـک مـرد قائل مى شوند، شامل زندگى زن و فرزندانش نیز مى شود، یعنى قوانین کارگرى جهان حق نفقه زن و فرزند را به رسمیت مى شناسد.
آیا اعلامیه جهانى حقوق بشر به زن توهین کرده است ؟
در اعلامیه حقوق بشر ماده ۲۳، بند ۳ چنین آمده است :
(هـر کسى که کار مى کند به مزد منصفانه و رضایت بخشى ذى حق مى شود که زندگى او و خانواده اش را موافق شؤ ون انسانى تاءمین کند.)
در ماده ۲۵، بند ۱ مى گوید:
(هر کس حق دارد که سطح زندگانى او سلامت و رفاه خود و خانواده اش را از حیث خوراک و مسکن و مراقبتهاى طبى و خدمات لازم اجتماعى تاءمین کند.)
در ایـن دو مـاده ضـمـنـا تـاءیـیـد شـده اسـت کـه هـر مـردى کـه عـائله اى تـشـکیل مى دهد باید متحمل مخارج و نفقه زن و فرزندان خود بشود؛ مخارج آنها جزء مخارج لازم و ضرورى آن مرد محسوب مى شود.
اعـلامـیـه حقوق بشر با اینکه تصریح مى کند که زن و مرد داراى حقوق مساوى مى باشند نفقه دادن مرد به زن را با تساوى حقوق زن و مرد منافى ندانسته است . علیهذا کسانى که همواره با اعلامیه حقوق بشر و تصویب آن در مجلسین استناد مى کنند، باید مساءله نفقه را یـک مـسـاءله خـاتـمـه یـافـته تلقى کنند. و آیا غرب پرستانى که به هر چیزى که رنگ اسـلامـى دارد نـام ارتـجـاع و تـاءخـر مى دهند، به خود اجازه خواهند داد که به ساحت قدس اعلامیه حقوق بشر هم توهین کنند و آن را از آثار مالکیت مرد و مملوکیت زن معرفى کنند؟
از این بالاتر اینکه اعلامیه حقوق بشر در ماده بیست و پنجم چنین مى گوید:
(هـر کـس حـق دارد کـه در مـوقـع بیکارى ، بیمارى ، نقص اعضاء، بیوگى ، پیرى یا در تـمـام مـواردى کـه بـه عـلل خـارج از اراده انـسـان وسـایـل امـرار مـعـاش از دسـت رفـتـه بـاشـد، از شـرایـط آبرومندانه زندگى برخوردار شود.)
در ایـنجا اعلامیه حقوق بشر گذشته از اینکه از دست دادن شوهر را به عنوان از دست دادن وسـیـله مـعـاش بـراى زن معرفى کرده است . بیوگى را در ردیف بیکارى ، بیمارى ، نقص اعـضـاء ذکر کرده است ، یعنى زنان را در ردیف بیکاران و بیماران و پیران و افراد ناقص الاعضاء ذکر کرده است . آیا این یک توهین بزرگ نسبت به زن نیست ؟ مسلما اگر در یکى از کتابها یا دفترچه هاى قانونى مشرق زمین چنین تعبیرى یافت مى شد، فریاد اعتراض به آسمان بلند بود، همچنانکه نظیر آن را در مورد بعضى قوانین ایران خودمان دیدیم .
امـا یـک انـسـان واقـع بـیـن کـه تـحـت تـاءثـیـر هـو و جـنـجـال نـبـاشـد و تـمـام جـوانـب را بـبـیند، مى داند که نه قانون خلقت که مرد را یکى از وسایل معاش زن قرار داده و نه اعلامیه حقوق بشر که (بیوگى ) را به عنوان از دست دادن وسـیـله مـعیشت یاد کرده است و نه قانون اسلام که زن را واجب النفقه مرد شمرده است . هـیـچ کـدام بـه زن تـوهـیـن نـکرده اند، چون این یک جانب قضیه است که زن نیازمند به مرد آفریده شده است و مرد نقطه اتکاء زن شمرده مى شود.
قـانـون خـلقـت بـراى ایـنـکـه زن و مـرد را بـهـتـر و بیشتر به یکدیگر بپیوندد و کانون خـانوادگى را ـ که پایه اصلى سعادت بشر است ـ استوارتر سازد، زن و مرد را نیازمند بـه یـکـدیـگـر آفـریده است . اگر از جنبه مالى مرد را نقطه اتکاء زن قرار داده است ، از جـنـبـه آسایش روحى زن را نقطه اتکاء مرد قرار داده است . این دو نیاز مختلف ، بیشتر آنها را به یکدیگر نزدیک و متحد مى کند.
بخش نهم : مساءله ارث
مقدمه
دنیاى قدیم یا به زن اصلا ارث نمى داد و یا ارث مى داد اما با او مانند صغیر رفتار مى کـرد یـعـنـى بـه او اسـتـقلال و شخصیت حقوقى نمى داد. احیانا در بعضى از قوانین قدیم جـهـان اگر به دختر ارث مى دادند و به فرزندان او ارث نمى دادند، بر خلاف پسر که هـم خـودش مـى تـوانـسـت ارث بـبـرد و هـم فـرزنـدان او مـى تـوانـسـتـنـد و ارث مـال پـدربـزرگ بـشوند. و در بعضى از قوانین دیگر جهان که به زن مانند مرد ارث مى دادنـد نـه به صورت سهم قطعى و به تعبیر قرآن (نصیبا مفروضا) بود بلکه به ایـن صـورت بود که به مورث حق مى دادند که درباره دختر خود نیز اگر بخواهد وصیت کند.
تـاریـخـچه ارث زن طولانى است . محققین و مطلعین ، بحث هاى فراوانى کرده و نوشته هاى زیـادى در اخـتـیـار گـذاشـتـه انـد. لزومـى نـمـى بـیـنـم بـه نقل گفته ها و نوشته هاى آنها بپردازم . خلاصه اش همین بود که ذکر شد.
علل محرومیت زن از ارث .
عـلت اصـلى مـحـرومـیـت زنـان از ارث ، جـلوگـیـرى از انـتـقـال ثـروت خـانـواده اى بـه خـانـواده دیـگر بوده است . طبق عقاید قدیمى نقش مادر در تـولیـد فـرزنـد ضـعـیـف اسـت ، مـادران فـقط ظروفى هستند که در آن ظرفها نطفه مردان پـرورش مـى یـابـد و فرزند به وجود مى آید. از این رو معتقد بودند که فرزندزادگان پـسـرى یـک مـرد، فـرزنـدان او و جـزء خـانـواده او هـسـتـنـد و امـا فـرزندزادگان دخترى او فـرزنـدان او و جـزء خـانـواده او نـیـسـتـند، بلکه جزء خانواده پدر شوهر دختر محسوب مى شـونـد. روى ایـن حـسـاب اگـر دخـتـر ارث بـبـرد و بـعـد ارث او بـه فـرزنـدان او مـنـتـقـل شـود، سـبـب مـى شـود کـه ثـروت یـک خـانـواده بـه یـک خـانـواده بـیـگـانـه منتقل گردد.
در کـتـاب ارث در حـقوق مدنى ایران تاءلیف مرحوم دکتر موسى عمید، صفحه ۸، پس از آن کـه مـى گـویـد: در دوره هـاى قـدیـم ، مـذهـب اسـاس خـانـواده هـا را تشکیل مى داده نه علقه طبیعى ، مى گوید:
(ریاست مذهبى در این خانواده (پدرشاهى ) با پدربزرگ خانواده بود و پس از او اجراى مـراسـم و تـشـریـفـات مـذهـب خـانـوادگـى فـقـط بـه واسـطـه اولاد ذکـور از نـسـلى بـه نـسـل بـعـد مـنـتـقـل مـى شـد و پـیـشـیـنـان مـردان را فـقـط وسـیـله ابـقـاى نـسـل مـى دانـسـتند و پدر خانواده چنانکه حیات بخش پسر خویش بود همچنین عقاید و رسوم دیـنـى خـود و حـق نـگـهـداشـتـن آتـش و خـوانـدن ادعـیـه مـخـصـوصـه مـذهـبـى را نـیـز بـدو انـتـقـال مـى داد. چـنـانـکـه در وداهـاى هـنـد و قوانین یونان و رم مسطور است که قوه تولید مـنـحـصـر بـه مـردان اسـت و نـتـیـجـه ایـن عقیده کهن این شد که ادیان خانوادگى به مردان اختصاص یابد و زنان را بى واسطه پدر یا شوهر هیچ گونه دخالتى در امر مذهب نبوده ... و چـون در اجـراى مراسم مذهبى سهیم نبودند از سایر مزایاى خانوادگى نیز قهرا بى بهره بودند، چنانکه بعدها که وراثت ایجاد شد زنان از این حق محروم شدند.)
مـحـرومیت زن از ارث علل دیگر نیز داشته است ، از آن جمله ضعف قدرت سربازى زن است . آنجا که ارزشها بر اساس قهرمانیها و پهلوانیها بود و یکى مرد جنگى را به از صدهزار آدم ناتوان مى دانستند زن را به خاطر عدم توانایى بر انجام عملیات دفاعى و سربازى از ارث محروم مى کردند.
عرب جاهلیت از همین نظر مخالف ارث بردن زن بود و تا پاى مردى ـ ولو در طبقات بعدى ـ در مـیـان بـود بـه زن ارث نـمـى داد. لهـذا وقـتـى کـه آیـه ارث نـازل شـد و تـصریح کرد به اینکه : للرجال نصیب مما ترک الوالدان و الاقربون و للنـسـاء نـصـیـب مـمـا تـرک الوالدان و الاقـربـون مـمـا قل منه او کثر نصیبا مفروضا(۲۳) باعث تعجب اعراب شد. اتفاقا در آن اوقات برادر حـسـان بـن ثـابـت ، شـاعـر مـعروف عرب ، مرد و از او زنى با چند دختر باقى ماند. پسر عـمـوهـاى او هـمه دارایى او را تصرف کردند و چیزى به زن و فرزندان او ندادند. زن او شکایت نزد رسول اکرم برد. رسول اکرم آنها را احضار کرد. آنها گفتند زن که قادر نیست سـلاح بـپـوشـد و در مقابل دشمن بایستد، این ما هستیم که باید شمشیر دست بگیریم و از خـودمـان و از ایـن زنـهـا دفـاع کـنـیـم ، پـس ثـروت هـم باید متعلق به مردان باشد. ولى رسول اکرم حکم خدا را به آنها ابلاغ کرد.
ارث پسر خوانده
اعـراب جـاهـلیت گاهى کسى را پسر خوانده قرار مى دادند و در نتیجه آن پسر خوانده مانند یک پسر حقیقى وارث میت شمرده مى شد. رسم پسرخواندگى در میان ملتهاى دیگر و از آن جـمـله ایـران و روم قـدیـم مـوجـود بـوده اسـت . طـبـق ایـن رسـم یـک پـسـر خـوانـده بـه دلیـل ایـنکه پسر است از مزایایى برخوردار بود که دختران نسلى برخوردار نبودند. از جمله مزایاى پسر خوانده ارث بردن بود، همچنان (که ) ممنوعیت ازدواج شخص با زن پسر خوانده یکى دیگر از این مزایا و آثار بود. قرآن کریم این رسم را نیز منسوخ کرد.
ارث هم پیمان
اعراب رسم دیگر نیز در ارث داشتند که آن را نیز قرآن کریم منسوخ کرد و آن رسم (هم پـیـمـانـى ) بـود. دو نفر بیگانه با یکدیگر پیمان مى بستند که (خون من خون تو و تعرض به من تعرض به تو. و من از تو ارث ببرم و تو از من ارث ببرى ). به موجب ایـن پـیمان این دو نفر بیگانه در زمان حیات از یکدیگر دفاع مى کردند و هر کدام زودتر مى مرد دیگرى مال او را به ارث مى برد.
زن ، جزء سهم الارث
اعـراب گـاهـى زن مـیـت را جـز امـوال و دارایـى او به حساب مى آوردند و به صورت سهم الارث او را تصاحب مى کردند. اگر میت پسرى از زن دیگر مى داشت ، آن پسر مى توانست به علامت تصاحب ، جامه اى بر روى آن زن بیندازد و او را از آن خویش بشمارد. بسته به مـیـل او بـود کـه آن زن را بـه عقد نکاح خود درآورد و یا او را به زنى به شخص دیگرى بـدهد و از مهر او استفاده کند. این رسم نیز منحصر باعراب نبوده است و قرآن آن را منسوخ کرد.
در قـوانـیـن قـدیـم هندى و ژاپنى و رومى و یونانى و ایرانى تبعیضهاى ناروا در مساءله ارث ، زیـاد وجـود داشـتـه اسـت و اگـر بـخـواهـیـم بـه نقل آنچه مطلعین گفته اند بپردازیم چندین مقاله خواهد شد.
ارث زن در ایران ساسانى
مرحوم سعید نفیسى در تاریخ اجتماعى ایران از زمان ساسانیان تا انقراض امویان صفحه ۴۲ مى نویسد:
(در زمینه تشکیل خانواده نکته جالب دیگرى که در تمدن ساسانى دیده مى شود این است کـه چـون پـسـرى بـه سن رشد و بلوغ مى رسید، پدر یکى از زنان متعدد خود را به عقد زنـاشـویـى وى در مـى آورده است . نکته دیگر این است که زن در تمدن ساسانى شخصیت حـقـوقـى نـداشـتـه اسـت و پـدر و شوهر اختیارات بسیار وسیعى در دارایى وى داشته اند. هـنـگـامـى کـه دخـتـرى بـه پـانـزده سـالگـى مـى رسـیـد و رشـد کـامـل کـرده بـود، پدر یا رئیس خانواده مکلف بود او را به شوى بدهد. اما سن زناشویى پسر را بیست سالگى دانسته اند و در زناشویى رضایت پدر شرط بود. دخترى که به شوى مى رفت دیگر از پدر یا کفیل خود ارث نمى برد و در انتخاب شوهر هیچ گونه حقى بـراى او قـائل نبودند. اما اگر در سن بلوغ ، پدر در زناشویى وى کوتاهى مى کرد حق داشت به ازدواج نامشروع اقدام بکند و در این صورت از پدر ارث نمى برد.
شـمـاره زنـانـى که مردى مى توانست بگیرد نامحدود بود و گاهى در اسناد یونانى دیده شـده اسـت کـه مـردى چـنـد صـد زن در خـانـه داشـتـه اسـت . اصـول زنـاشـویـى در دوره سـاسـانـى ـ چـنـانکه در کتابهاى دینى زردشتى آمده ـ بسیار پیچیده و در هم بوده و پنج قسم زناشویى رواج داشته است :
۱. زنـى کـه بـه رضاى پدر و مادر، شوهر مى رفت فرزندانى مى زاد که در این جهان و آن جهان از او بودند و او را (پادشاى زن ) مى گفتند.
۲. زنـى کـه یـگـانـه فرزند پدر و مادرش بود، او را (اوگ زن ) یعنى زن یگانه مى گـفـتـنـد و نـخـستین فرزندى که مى زاد به پدر و مادرش داده مى شد تا جانشین فرزندى بشود که از خانه آنها رفته است و شوهر کرده و پس از آن این زن را هم (پادشاه زن ) مى گفتند.
۳. اگـر مردى در سن بلوغ بى زن مى مرد، خانواده اش زن بیگانه اى را جهیز مى داد و او را بـه کـابـیـن مـرد بـیگانه اى در مى آورد و آن زن را (سذر زن ) یعنى زن خوانده مى گـفـتـنـد و هـر چـه فـرزنـد او مى زاد نیمى به آن مرد مرده تعلق مى گرفت و در آن جهان فرزند او مى شد و نیمى دیگر از آن شوهر زنده بود.
۴. زن بیوه اى که دوبار شوهر کرده بود (چغر زن ) مى گفتند که به معنى چاکر زن یـعـنـى زن خـادمه باشد، و اگر از شوى اول خود فرزند نداشت و او را (سذرزن ) مى دانستند...
۵. زنى که بى رضاى پدر و مادرش به شوهر مى رفت ، در میان زنان پست ترین پایه را داشـت و او را (خـودسـراى زن ) یعنى زن خودسر مى گفتند و از پدر و مادر خود ارث نـمـى بـرد مگر پس از آنکه پسرش به سن بلوغ برسد و او را به عنوان (اوگ زن ) به عقد در آورد.)
در قـوانـیـن اسـلام هـیـچـیـک از نـاهمواریهاى گذشته در مورد ارث وجود ندارد. چیزى که در قوانین اسلامى مورد اعتراض مدعیان تساوى حقوق است این است که سهم الارث زن در اسلام مـعـادل نـصف سهم الارث مرد است . از نظر اسلام پسر دو برابر دختر و برادر دو برابر خـواهـر و شـوهـر دو بـرابـر زن ارث مـى بـرد. تنها در مورد پدر و مادر است که اگر میت فرزندانى داشته باشد و پدر و مادرش نیز زنده باشد، هر یک از پدر و مادر یک ششم از مال میت را به ارث مى برند.
علت اینکه اسلام سهم الارث زن را نصف سهم الارث مرد قرار داد وضع خاصى است که زن از لحاظ مهر و نفقه و سربازى و برخى قوانین جزائى دارد. یعنى وضع خاص ارثى زن معلول وضع خاصى است که زن از لحاظ مهر و نفقه و غیره دارد.
اسـلام بـه مـوجـب دلائلى کـه در مـقـالات پـیـش گفتیم مهر و نفقه را امورى لازم و مؤ ثر در اسـتحکام زناشویى و تامین آسایش خانوادگى و ایجاد وحدت میان زن و شوهر مى شناسد. از نـظـراسـلام الغـاء مـهـر و نـفـقـه و خـصـوصـا نـفـقـه مـوجـب تـزلزل اسـاس خانوادگى و کشیده شدن زن به سوى فحشاء است . و چون مهر و نفقه را لازم مـیـدانـد و بـه ایـن سبب قهرا از بودجه زندگى زن کاسته شده است و تحمیلى از این نـظـر بر مرد شده است ، اسلام مى خواهد این تحمیل از طریق ارث جبران بشود. لهذا براى مـرد دو بـرابـر زن سـهـم الارث قرار داده است . پس مهر و نفقه است که سهم الارث زن را تنزل داده است .
ایراد غرب پرستان
برخى از غرب پرستان وقتى که در این مساءله داد سخن مى دهند و نقص سهم الارث زن را یـک وسـیـله تبلیغ و هیاهو علیه اسلام قرار مى دهند، موضوع مهر و نفقه را پیش مى کشند. مى گویند چه لزومى دارد که ما سهم زن را در ارث از سهم مرد کمتر قرار دهیم و آنگاه این کـمبود را به وسیله مهر و نفقه جبران کنیم ؟ چرا چپ اندرقیچى کار کنیم و لقمه را از پشت گـردن بـه دهـان بـبـریـم ؟ از اول سـهـم الارث زن را معادل سهم الارث مرد قرار مى دهیم تا مجبور نشویم با مهر و نفقه آن را جبران کنیم .
اولا ایـن دایـگـان مـهـربـانـتـر از مـادر، عـلت را بـه جـاى مـعـلول و مـعـلول را بـه جـاى عـلت گـرفـتـه انـد. ایـنـهـا خـیـال کـرده انـد مـهـر و نـفـقـه مـعـلول وضـع خـاص ارثـى زن اسـت ، غافل از اینکه وضع خاص ارثى زن معلول مهر و نفقه است . ثانیا گمان کرده اند آنچه در ایـنـجـا وجـود دارد صرفا جنبه مالى و اقتصادى است . بدیهى است اگر تنها جنبه مالى و اقـتـصادى مطرح بود دلیلى نداشت که مهر و نفقه اى در کار باشد و یا سهم الارث زن و مـرد تـفـاوت داشته باشد. چنانکه در مقاله پیش گفتیم ، اسلام جهات زیادى را که بعضى طـبیعى و بعضى روانى است در نظر گرفته است . از یک طرف احتیاجات و گرفتاریهاى زیـاد زن از لحـاظ تـولیـد نـسـل در صـورتى که مرد طبعا از همه آنها آزاد است ، از طرف دیـگـر قدرت کمتر او از مرد در تولید و تحصیل ثروت ، و از جانب سوم استهلاک ثروت بـیـشـتـر او از مـرد، بـعـلاوه مـلاحـظـات روانى و روحى خاص زن و مرد و به عبارت دیگر روانـشـناسى زن و مرد و اینکه مرد همواره باید به صورت خرج کننده براى زن باشد و بالاءخره ملاحظات دقیق روانى و اجتماعى که سبب استحکام علقه خانوادگى مى شود، اسلام هـمـه ایـنـهـا را در نـظـر گـرفـتـه و مهر و نفقه را از این جهات لازم دانسته است . این امور ضـرورى و لازم بـه طـور غـیـرمـسـتـقـیـم سـبـب شـده کـه بـر بـودجـه مـرد تحمیل وارد شود. از این رو اسلام دستور داده که به خاطر جبران تحمیلى که بر مرد شده است ، مرد دو برابر زن سهم الارث ببرد. پس تنها جنبه مالى و اقتصادى در میان نیست که گفته شود چه لزومى دارد در یک جا سهم زن کسر شود و در جاى دیگر جبران گردد.
ایراد زنادقه صدر اسلام بر مساءله ارث
گـفـتـیـم از نـظـر اسـلام مـهـر و نـفـقـه عـلت اسـت و وضـع ارثـى زن معلول . این مطلبى نیست که تازه ابراز شده باشد، از صدر اسلام مطرح بوده است .
ابـن ابى العوجا مردى است که در قرن دوم مى زیسته و به خدا و مذهب اعتقاد نداشته است . ایـن مـرد از آزادى آن عـصـر اسـتفاده مى کرد و عقاید الحادى خود را همه جا ابراز مى داشت . حـتى گاهى در مسجدالحرام یا مسجدالنبى مى آمد و با علماء عصر راجع به توحید و معاد و اصـول اسـلام بـه بـحث مى پرداخت . یکى از اعتراضات او به اسلام همین بود، مى گفت : مـا بـال المـرئه المـسـکـیـنـه الضـعـیـفـه تـاخـد سـهـمـا و یـاخـذ الرجل سهمین ؟ یعنى چرا زن بیچاره که از مرد ناتوانتر است باید یک سهم ببرد و مرد کـه تـواناتر است دو سهم ببرد؟ این خلاف عدالت و انصاف است . امام صادق فرمود: این بـراى ایـن است که اسلام سربازى را از عهده زن برداشته و به علاوه مهر و نفقه را به نـفع او بر مرد لازم شمرده است و در بعضى جنایات اشتباهى که خویشاوندان جانى باید دیه بپردازند، زن از پرداخت دیه و شرکت با دیگران معاف است . از این رو و سهم زن در ارث از مـرد کـمـتـر شـده اسـت . امـام صـادق صـریـحـا وضـع خـاص ارثـى زن را معلول مهر و نفقه و معافیت از سربازى و دیه شمرد.
نظیر این پرسشها از سایر ائمه دین شده است و همه آنها به همین نحو پاسخ گفته اند.
بخش دهم : حق طلاق
حق طلاق (۱)
مقدمه
هـیـچ عـصـرى مـانـنـد عـصـر مـا خـطـر انـحـلال کـانـون خـانـوادگى و عوارض سوء ناشى از آن را مورد توجه قرار نداده است ، و در هیچ عصرى مانند این عصر عملا بشر دچار این خطر و آثار سوء ناشى از آن نبوده است .
قانونگزاران ، حقوقدانان ، روانشناسان هر کدام با وسایلى که در اختیار دارند سعى مى کـنـنـد بـنـیـان ازدواجـهـا را اسـتـوار و پـایـدارتـر و خـلل نـاپـذیرتر سازند. اما (از قضا سر کنگبین صفرا فزود). آمارها نشان مى دهد که سال به سال بر عدد طلاقها افزوده مى شود و خطر از هم پاشیدن بر بسیارى از کانون هاى خانوادگى سایه افکنده است .
معمولا هر وقت یک بیمارى مورد توجه قرار مى گیرد و مساعى مادى و معنوى براى مبارزه و جلوگیرى از آن به کار مى رود، از میزان تلفات آن کاسته مى شود و احیانا ریشه کن مى گردد اما بیمارى طلاق برعکس است .
افزایش طلاق در زندگى جدید
در گـذشـتـه کـمـتـر دربـاره طـلاق و عـوارض سـوء آن و عـلل پـیـدایـش و افـزایـش آن و راه جـلوگـیـرى از وقـوع آن فـکـر مـى کـردنـد. در عـیـن حـال کمتر طلاق صورت مى گرفت و کمتر آشیانه ها بهم مى خورد. مسلما تفاوت دیروز و امـروز در ایـن اسـت که امروز علل طلاق فزونى یافته است . زندگى اجتماعى شکلى پیدا کـرده اسـت کـه مـوجبات جدایى و تفرقه و از هم گسستن پیوندهاى خانوادگى بیشتر شده اسـت و از هـمـیـن جـهـت مـسـاعـى دانـشـمـنـدان و خـیـرخـواهان تاکنون به جایى نرسیده است و متاءسفانه آینده خطرناکترى در پیش است .
در شماره ۱۰۵ مجله زن روز مقاله جالبى از مجله نیوزویک تحت عنوان (طلاق در آمریکا) درج شـد. ایـن مـجله مى نویسد: (طلاق گرفتن درآمریکا به آسانى تاکسى گرفتن است ).
و هم مى نویسد:
(در مـیان مردم آمریکا دو ضرب المثل از همه ضرب المثلهاى دیگر در باره طلاق معروفتر اسـت : یکى اینکه (حتى دشوارترین سازشها هم میان زن و شوهر از طلاق بهتر است ). ایـن ضـرب المثل را شخصى به نام سروانتس در حدود چهار قرن پیش گفته است . ضرب المثل دوم که از شخصى است به نام سامى کاهن ، در نیمه دوم قرن بیستم گفته شده است و درسـت نـقـطـه مـقابل ضرب المثل اول است و شعارى است بر ضد او و آن این است : عشق دوم دلپذیرتر است .)
از مـتـن مـقاله نامبرده بر مى آید که ضرب المثل دوم کار خود را در آمریکا کرده است ، زیرا مى نویسد:
(سـراب طـلاق نه تنها (تازه پیوندها) بلکه مادران آنها و زن و شوهران (دیرینه پـیـونـد) را هـم بـه خود مى کشد، به طورى که از جنگ دوم به این طرف سطح طلاق در آمـریـکـا بـه طـور مـتوسط از سالى ۰۰۰/۴۰۰ طلاق پایین تر نرفته است و ۴۰ درصد ازدواجـهـاى بـهـم خـورده ۱۰ سـال یـا بـیـشـتـر و ۱۳ درصـد آن ازدواجـهـا بـیـش از ۲۰ سـال دوام داشـتـه اسـت . سـن مـتـوسـط دو مـیـلیـون زن مـطـلقـه آمـریـکـایـى ۴۵ سـال اسـت . ۶۲ درصـد زنـان مـطـلقـه بـه هـنـگـام جـدایـى کـودکـان کـمـتـر از ۱۸ سـال داشـتـه انـد. زنـان مـزبـور در واقـع نـسـل خـاصـى را تشکیل مى دهند.
سپس مى نویسد:
(با وجودى که پس از طلاق ، زن آمریکایى .)خویشتن را (آزادتر از آزاد) حس مى کند ولى مـطـلقـه هـاى آمریکایى ، چه جوان و چه میانسال ، شادکام نیستند و این ناشادى را مى تـوان از مـیـزان روزافـزون مـراجعات زنان به روانکاو و روانشناس یا از پناه بردن آنها بـه الکـل و یـا از افـزایـش سطح خودکشى در میان آنان دریافت . از هر ۴ زن مطلقه یکى الکلى مى شود و میزان خودکشى میان آنها سه برابر زنان شوهردار است . خلاصه اینکه زن آمریکایى همینکه از دادگاه طلاق با پیروزى بیرون مى آید مى فهمد که زندگى بعد از طـلاق آنـچـنان که مى پنداشته بهشت نیست .. دنیایى که ازدواج را بعد از قوانین طبیعى محکمترین رابطه انسانى دانسته ، بسیار دشوار است که عقیده خوبى در باره زنى که این پیوند راگسسته نشان دهد. ممکن است جامعه چنین زنى را گرامى بدارد، پرستش کند و حتى بـر او غبطه خورد ولى هرگز به چشم کسى که در زندگى خصوصى دیگرى وارد شود و ایجاد خوشبختى کند بدو نمى نگرد.)
ایـن مقاله ضمنا این پرسش را طرح مى کند که آیا علت طلاقهاى فراوان ، ناسازگارى و عدم توافق اخلاقى میان زن و شوهر است یا چیز دیگر است ؛ مى گوید:
(اگـر نـاسـازگـارى را عـامـل جدایى (جوانان نو پیوند) بدانیم پس جدایى زوجهاى (دیرینه پیوند) را چگونه باید توجیه کرد؟ با توجه به امتیازى که قوانین آمریکا بـه زن مـطـلقـه مـى دهـد، جـواب ایـن اسـت کـه عـلت طـلاق در ازدواجـهـاى ده یا بیست ساله نـاسـازگـارى نـیـست بلکه بى میلى به تحمل ناسازگاریهاى دیرین و هوس براى درک لذات بـیـشـتـر و کامجوییهاى دیگر است . در عصر قرصهاى ضد حاملگى و دوران انقلاب جنسى و اعتلاى مقام زن ، این عقیده در میان بسیارى از زنان قوت گرفته که خوشى و لذت مقدم بر استوارى و نگهدارى کانون خانوادگى است . زن و شوهرى را مى بینید که سالها بـا هـم زنـدگـى مـى کـنند، بچه دار مى شوند و در غم و شادى هم شرکت داشته اند، ولى نـاگـهـان زن بـراى طـلاق تـلاش مـى کند بدون آنکه هیچ تغییرى در وضع مادى و معنوى شـوهـرش پـدیـد آمـده بـاشـد. عـلت ایـن اسـت کـه تـا دیـروز حـاضـر بـود یـکـنـواخـتـى کـسـل کـنـنـده زنـدگـى را تـحـمـل کـنـد ولى اکـنـون بـه تـحـمـل یـکنواختى تمایلى ندارد.. زن آمریکایى امروز کامجوتر از زن دیروزى بوده و در برابر نارسایى آن کم تحمل تر از مادر بزرگ خویش است .)
طلاق در ایران
افـزایـش طـلاق مـنـحـصـر به آمریکا نیست ، بیمارى عمومى قرن است . در هر جا که آداب و رسـوم جـدیـد غـربـى بیشتر نفوذ کرده است ، آمار طلاق هم افزایش یافته است . مثلا اگر ایـران خـودمـان را در نـظـر بگیریم ، طلاق در شهرها بیش از ولایات است و در تهران که آداب و عادات غربى رواج بیشترى دارد بیش از شهرهاى دیگر است .
در روزنـامـه اطلاعات شماره ۱۱۵۱۲ آمار مختصرى از ازدواجها و طلاقهاى ایران ذکر کرده بود، نوشته بود:
(بـیـش از یک چهارم طلاقهاى ثبت شده سراسر کشور مربوط به تهران است ؛ یعنى ۲۷ درصـد طـلاقـهـاى ثبت شده را تهران تشکیل مى دهد، با اینکه نسبت جمعیت تهران به جمعیت سـراسـر کـشـور ۱۰ درصـد مى باشد. به طور کلى درصد طلاق در شهر تهران بیش از درصـد ازدواج اسـت . وقـایـع ازدواج تـهـران ۱۵ درصـد کل ازدواج کشور است .)
محیط طلاق زاى آمریکا
بـگـذاریـد حـالا کـه سـخـن از افـزایـش طـلاق در آمـریـکـا بـه مـیـان آمد و از مجله نیوزویک نـقـل شد که زن آمریکایى کامجویى و لذت را بر استوارى و نگهدارى کانون خانوادگى مقدم مى دارد، گامى جلوتر برویم و ببینیم چرا زن آمریکایى چنین شده است . مسلما مربوط بـه سـرشـت زن آمـریکایى نیست ، علت اجتماعى دارد؛ این محیط آمریکاست که این روحیه را بـه زن آمـریـکـایـى داده اسـت . غـرب پرستان ما سعى دارند بانوان ایرانى را در مسیرى بـیـنـدازنـد کـه زنـان آمـریـکـایـى رفـتـه انـد. اگـر ایـن آرزو جـامـه عـمـل بـپـوشـد، مـسـلمـا زن ایـرانـى و کـانـون خـانـوادگـى ایرانى نیز سرنوشتى نظیر سرنوشت زن آمریکایى و خانواده آمریکایى خواهد داشت .
هفته نامه بامشاد در شماره ۶۶ (۴/۵/۴۴) چنین نوشته بود:
(بـبینید کار به کجا کشیده که صداى فرانسویان هم بلند شده که (آمریکاییها دیگر شورش را در آورده اند). عنوان برجسته مقاله روزنامه فرانس سوار این است که در بیش از ۲۰۰ رستوران و کاباره ایالت کالیفرنیا پیشخدمتهاى زن با سینه باز کار مى کنند. در این مقاله نوشته شده که (مونوکینى ) مایویى که سینه هاى زنان را نمى پوشاند، در سـانـفـرانـسـیـسـکـو و لوس آنـجـلس بـه عـنوان لباس کار شناخته شده است . در شهر نـیـویـورک دهـهـا سـیـنـمـا فـیـلمـهـایـى را نـشـان مـى دهـنـد کـه فـقـط در زمـیـنـه مـسـایـل جـنـسـى اسـت و تصاویر برهنه زنان بر بالاى در آنها به چشم مى خورد. اسامى بـعـضـى از آنـهـا از ایـن قـرار اسـت : (مـردانى که زنان خود را با هم عوض مى کنند)، (دخترانى که مخالف اخلاقند)، (تنکه اى که هیچ چیز را نمى پوشاند)، در ویترین کتابخانه ها کمتر کتابى است که عکس زن لخت در پشت آن نباشد؛ حتى کتابهاى کلاسیک هم از ایـن قـاعـده مـسـتـثـنـى نـیـسـت و در مـیـان آنـهـا کـتـابـهـایـى از ایـن قـبـیـل بـه حـد وفور دیده مى شود: (وضع جنسى شوهران آمریکایى )، (وضع جنسى مـردان غـرب )، (وضـع جـنـسـى جـوانـهـاى کـمـتـر از بـیـسـت سـال )، (شـیـوه هـاى جـدیـد در امور جنسى براساس ‍ تازه ترى اطلاعات ). نویسنده روزنـامـه فرانس سوار آنگاه با تعجب و نگرانى از خودش مى پرسد که آمریکا دارد به کجا مى رود؟)
بامشاد آنگاه مى نویسد:
(راسـتـش ایـنـکـه هر کجا که مى خواهد برود...من فقط دلم براى آن عده از مردم مملکتم مى سوزد که خیال مى کنند در پهنه جهان سرمشق مناسبى پیدا کرده اند و در این راه سر از پا نمى شناسند.)
پـس مـعـلوم مـى شـود اگـر زن آمریکایى سربه هوا شده است و کامجویى را بر وفادارى به شوهر و خانواده ترجیح مى دهد زیاد مقصر نیست ؛ این محیط اجتماعى است که چنین تیشه به ریشه کانون مقدس خانوادگى زده است .
عـجـبـا! پـیـشـقـراولان قـرن مـا روز بـه روز عـوامـل اجـتـمـاعـى طـلاق و انـحـلال کـانـون خـانوادگى را افزایش مى دهند و با یکدیگر در این راه مسابقه مى دهند و آنـگـاه فـریـاد مـى کـشـنـد کـه چـرا طـلاق ایـن قـدر زیـاد اسـت ؟ ایـنـهـا از طـرفـى عـوامـل طـلاق را افـزایش مى دهند و از طرف دیگر مى خواهند با قید و بند قانون جلو آن را بگیرند. (این حکم چنین بود که کج دار و مریز).
فرضیه ها
اکـنـون مـطـلب را از ریـشـه مـورد بـحـث قـرار دهـیـم . اول از جـنبه نظرى ببینیم آیا طلاق خوب است یا بد؟ آیا خوب است راه طلاق به طور کلى بـاز بـاشـد؟ آیا خوب است که کانونهاى خانوادگى پشت سر هم از هم بپاشند؟ اگر این خـوب اسـت ، پـس هـر جـریـانـى کـه بر افزایش طلاقها بیفزاید عیب ندارد. و یا باید راه طـلاق بـکـلى بـسـتـه بـاشـد و پـیـونـد ازدواج اجـبـارا شـکـل ابـدیـت داشته باشد و جلو هر جریانى که موجب سستى پیوند مقدس ازدواج مى شود گرفته شود؟ یا راه سومى در کار است : قانون نباید راه طلاق را به طور کلى بر زن و مـرد بـبـنـدد بـلکـه باید راه را باز بگذارد؛ طلاق احیانا ضرورى و لازم تشخیص داده مى شـود. در عـیـن حـال کـه قـانون راه را بکلى نمى بندد، اجتماع باید مساعى کافى به کار بـرد کـه مـوجـبـات تفرقه و جدایى میان زنان و شوهران به وجود نیاید. اجتماع باید با عـللى کـه سـبـب تـفـرقـه و جدایى زنان و شوهران و بى آشیانه شدن کودکان مى گردد مبارزه کند؛ و اگر اجتماع موجبات طلاق را فراهم کند، منع و بست قانون نمى تواند کارى صورت بدهد.
اگربنا بشود قانون راه طلاق را باز بگذارد، آیا بهتر است به چه شکلى باز بگذارد؟ آیا باید این راه تنها براى مرد یا براى زن باز باشد یا باید براى هر دو باز باشد؟ و بـنـابـر شـق دوم ، آیـا بـهـتـر اسـت راهـى کـه بـاز مـى گـذارد بـراى زن و مرد به یک شـکـل بـاشـد؟ راه خروجى زن و مرد را از حصار ازدواج به یک نحو قرار دهد؟ یا بهتر این است که براى هر یک از زن و مرد یک در خروجى جداگانه قرار دهد؟
مجموعا پنج فرضیه در مورد طلاق مى توان اظهار داشت :
۱. بى اهمیتى طلاق و برداشتن همه قید و بندهاى قانونى و اخلاقى جلوگیرى از طلاق .
کسانى که به ازدواج تنها از نظر کامجویى فکر مى کنند، جنبه تقدس و ارزش خانواده را بـراى اجـتماع در نظر نمى گیرند و از طرفى فکر مى کنند پیوندهاى زناشویى هر چه زودتـر تـجـدیـد و تـبدیل شود لذت بیشترى به کام زن و مرد مى ریزد، این فرضیه را تـاءیـید مى کنند. آن کس که مى گوید (عشق دوم همیشه دلپذیرتر است ) طرفدار همین فرضیه است . در این فرضیه ، هم ارزش اجتماعى کانون خانوادگى فراموش شده است و هم مسرت و صفا و صمیمیت و سعادتى که تنها در اثر ادامه پیوند زناشویى و یکى شدن و یکى دانستن دو روح پیدا مى شود نادیده گرفته شده است . این فرضیه ناپخته ترین و ناشیانه ترین فرضیه ها در این زمینه است .
۲. ایـنـکـه ازدواج یـک پـیـمـان مـقدس است ، وحدت دلها و روحهاست و باید براى همیشه این پـیـمـان ثـابـت و مـحـفـوظ بـمـانـد و طلاق از قاموس اجتماع بشرى باید حذف شود. زن و شـوهـرى کـه بـا یـکـدیـگـر ازدواج مـى کـنـنـد، بـاید بدانند که جز مرگ چیزى آنها را از یکدیگر جدا نمى کند.
ایـن فـرضـیه همان است که کلیساى کاتولیک قرنهاست طرفدار آن است و به هیچ قیمتى حاضر نیست از آن دست بردارد.
طـرفـداران ایـن فـرضـیـه در جـهـان رو بـه کـاهـش انـد. امـروز جز در ایتالیا و اسپانیاى کـاتـولیک به این قانون عمل نمى شود. مکرر در روزنامه مى خوانیم که فریاد زن و مرد ایتالیایى ازاین قانون بلند است و کوششها مى شود که قانون طلاق به رسمیت شناخته شود و بیش از این ازدواجهاى ناموفق به وضع ملالت بار خود ادامه ندهند.
چـنـدى پـیـش در یـکـى از روزنامه هاى عصر مقاله اى از روزنامه دیلى اکسپرس تحت عنوان (ازدواج در ایـتـالیـا یـعـنـى بـنـدگـى زن ) ترجمه شده بود و من خواندم . در آن مقاله نـوشـته بود: در حال حاضر به واسطه عدم وجود طلاق در ایتالیا عملا افراد بسیارى از مـردم بـه صـورت نـامـشـروع روابـط جـنـسـى برقرار مى کنند. طبق نوشته آن مقاله (در حـال حـاضـر بـیـش از پنج میلیون نفر ایتالیایى معتقدند که زندگى آنها چیزى نیست جز گناه محض و روابط نامشروع ).
در هـمـان روزنـامـه از روزنـامـه فـیـگـارو نـقـل کـرده بـود کـه مـمـنـوعـیـت طـلاق مشکل بزرگى براى مردم ایتالیا به وجود آورده است : (بسیارى تابعیت ایتالیا را به همین خاطر ترک کرده اند. یک مؤ سسه ایتالیایى اخیرا از زنان آن کشور نظر خواسته است که آیا اجراى مقررات طلاق برخلاف اصول مذهبى است یا نه ؟ ۹۷ درصد از زنان به این پرسش پاسخ منفى داده اند.)
کلیسا در نظر خود پافشارى مى کند و به تقدس ازدواج و لزوم استحکام هر چه بیشتر آن استدلال مى کند.
تـقـدس ازدواج و لزوم اسـتـحـکـام و خـلل نـاپـذیـربـودن آن مـورد قـبـول اسـت ، امـا بشرطى که عملا این پیوند میان زوجین محفوظ باقى مانده باشد. مواردى پیش مى آید که سازش میان زن و شوهر امکان پذیر نیست . در این گونه موارد نمى توان بـه زور قـانـون آنـهـا را بـه هـم چـسـبـانـد و نـام آن را پیوند زناشویى گذاشت . شکست نـظـریـه کـلیـسـا قطعى است . بعید نیست کلیسا اجبارا در عقیده خود تجدید نظر کند، لهذا لزومى ندارد ما بیش از این درباره نظر کلیسا و انتقاد از آن بحث کنیم .
۳. ایـنـکـه ازدواج از طـرف مـرد قـابـل فـسـخ و انـحـلال اسـت و از طـرف زن بـه هیچ نحو قـابـل انـحـلال نیست . در دنیاى قدیم چنین نظرى وجود داشته است ، ولى امروز گمان نمى کنم طرفدارانى داشته باشد و به هر حال این نظر نیز احتیاجى به بحث و انتقاد ندارد.
۴. ایـنکه ازدواج ، مقدس و کانون خانوادگى محترم است ، اما راه طلاق در شرایط مخصوص بـراى هـر یـک از زوجـیـن باید باز باشد و راه خروجى زوج و زوجه از این بن بست باید به یک شکل و یک جور باشد.
مـدعـیان تشابه حقوق زن و مرد در حقوق خانوادگى که به غلط از آن به (تساوى حقوق ) تـعـبـیـر مـى کـنند، طرفدار این فرضیه اند. از نظر این گروه همان شرایط و قیود و حـدودى کـه براى زن وجود دارد باید براى مرد وجود داشته باشد و همان راهها که براى خـروج مـرد از ایـن بن بست باز مى شود عینا باید براى زن باز باشد و اگر غیر از این باشد ظلم و تبعیض و نارو است .
۵. ایـنـکـه ازدواج ، مـقـدس و کـانـون خـانـوادگى محترم و طلاق امر منفور و مبغوضى است . اجـتـمـاع مـوظـف اسـت کـه عـلل وقـوع طـلاق را از بـیـن بـبـرد. در عـیـن حال قانون نباید راه طلاق را براى ازدواجهاى ناموفق ببندد. راه خروج از قید و بند ازدواج هـم بـراى مـرد بـایـد بـاز باشد و هم براى زن ، اما راهى که براى خروج مرد از این بن بست تعیین مى شود با راهى که براى خروج زن تعیین مى شود دو تاست و از جمله مواردى که زن و مرد حقوق نامشابهى دارند طلاق است .
ایـن نـظـریـه همان است که اسلام ابداع کرده و کشورهاى اسلامى به طور ناقص (نه به طور کامل ) از آن پیروى مى کنند.
حق طلاق (۲)
یک مشکله بزرگ جهانى
طلاق در عصر ما یک مشکله بزرگ جهانى است . همه مى نالند و شکایت دارند. آنانکه طلاق در قـوانـیـن شـان بـه طـور کـلى مـمـنوع است ، از نبودن طلاق و بسته بودن راه خلاص از ازدواجهاى ناموفق و نامناسب که قهرا پیش مى آید مى نالند. آنان که برعکس ، راه طلاق را بـه روى زن و مرد متساویا باز کرده اند فریادشان از زیادى طلاقها و نااستوارى بنیان خانواده ها با همه عوارض و آثار نامطلوبى که دارد به آسمان رسیده است . و آنان که حق طلاق را تنها به مرد دادند از دو ناحیه شکایت دارند:
۱. از نـاحـیـه طلاقهاى ناجوانمردانه بعضى از مردان که پس از سالها پیوند زناشویى نـاگـهـان هـوس زن نـو در دلشان پیدا مى شود و زن پیشین را که عمر و جوانى و نیرو و سـلامـت خود را در خانه آنها صرف کرده و هرگز باور نمى کرده که روزى آشیانه گرم او را از او بگیرند، با یک رفتن به محضر طلاق او را دست خالى از آشیانه خود مى رانند.
۲. از نـاحیه امتناعهاى ناجوانمردانه بعضى مردان از طلاق زنى که امید سازش و زندگى مشترک میان آنها وجود ندارد.
بـسـیـار اتـفـاق مـى افـتـد کـه اخـتـلافـات زنـاشـویـى بـه عـلل خـاصـى بـه جـایـى مـى کـشـد کـه امید رفع آنها از میان مى رود، تمام اقدامات براى اصـلاح بـى نـتـیـجـه مـى ماند، تنفر شدید میان زن و شوهر حکمفرما مى شود و آن دو عملا یـکـدیگر را ترک مى کنند و جدا از هم بسر مى برند. در همچو وضعى هر عاقلى مى فهمد راه منحصر به فرد این است که این پیوند که عملا بریده شده قانونا نیز بریده شود و هر کدام از اینها همسر دیگرى براى خود اختیار کند. اما بعضى از مردان براى اینکه طرف را زجـر بـدهـنـد و او را در هـمـه عـمر از برخوردارى از زندگى زناشویى محروم کنند، از طـلاق خـوددارى مـى کـنـنـد و زن بـدبـخـت را در حـال بـلاتـکـلیـفـى و بـه تـعـبـیـر قـرآن کالمعلقه نگه مى دارند.
چـون ایـن گـونه افراد که قطعا از اسلام و مسلمانى جز نامى ندارند به نام اسلام و به اتـکـاء قـوانـیـن اسـلامـى ایـن کارها را مى کنند، این شبهه براى بعضى که با عمق و روح تعلیمات اسلامى آشنا نیستند پیدا شده که آیا اسلام خواسته است کار طلاق به همین نحو باشد؟!
اینها با لحن اعتراض مى گویند: آیا واقعا اسلام به مردان اجازه داده که گاهى به وسیله طـلاق دادن و گـاهـى بـه وسـیـله طلاق ندادن ، هر نوع زجرى که دلشان مى خواهد به زن بدهند و خیالشان هم راحت باشد که از حق مشروع و قانونى خود استفاده کرده و مى کنند؟
مـى گـویـنـد: مگر این کار ظلم نیست ؟ اگر این کار ظلم نیست پس ظلم چیست ؟ مگر شما نمى گـویـیـد اسـلام بـا ظـلم بـه هـر شـکل و به هر صورت مخالف است و قوانین اسلامى بر اسـاس عـدل و حـق تنظیم شده است ؟ اگر این کار ظلم است و قوانین اسلامى نیز بر اساس حـق و عـدالت تـنـظیم شده است ، پس بگویید ببینیم اسلام براى جلوگیرى از این گونه ظلمها چه تدبیرى اندیشیده است ؟
در ظـلم بـودن ایـن گـونـه کارها بحثى نیست و بعدا خواهیم گفت اسلام براى این جریانها تـدابیرى اندیشیده و به حال خود نگذاشته است . اما یک مطلب دیگر هست که نمى توان و از آن غـافـل بود و آن این است که راه جلوگیرى از این ظلم و ستمها چیست ؟ آیا آن چیزى که سـبـب شـده ایـن گـونـه ظلمها صورت بگیرد تنها قانون طلاق است و تنها با تغییر دادن قانون مى توان جلو آن را گرفت ؟ یا ریشه این ظلمها را در جاى دیگر باید جستجو کرد و تغییر قانون نیز نمى تواند جلو آنها را بگیرد؟
فـرقـى کـه مـیـان نـظـر اسـلام و بـرخـى نـظـریـات دیـگـر در حـل مـشـکـلات اجـتـمـاعى هست این است که بعضى تصور مى کنند همه مشکلات را با وضع و تـغـیـیـر قانون مى توان حل کرد. اسلام به این نکته توجه دارد که قانون فقط در دایره روابـط خـشـک و قـراردادى افـراد بـشـر مـى تـواند مؤ ثر باشد اما آنجا که پاى روابط عـاطـفـى و قـلبـى در مـیـان اسـت تـنـهـا از قـانـون کـار سـاخـتـه نـیـسـت ، از علل و عوامل دیگر و از تدبیر دیگر نیز باید استفاده کرد.
ما ثابت خواهیم کرد که اسلام در این مسائل در حدودى که قانون مى توانسته مؤ ثر باشد از قانون استفاده کرده است و از این جهت کوتاهى نکرده است .
طلاقهاى ناجوانمردانه
نخست درباره مشکله اول امروز ما یعنى طلاقهاى ناجوانمردانه بحث مى کنیم .
اسـلام بـا طـلاق ، سـخـت مخالف است . اسلام مى خواهد تا حدود امکان طلاق صورت نگیرد. اسـلام طـلاق را بـه عـنـوان یـک چـاره جـویـى در مـواردى کـه چـاره منحصر به جدایى است تـجـویـز کـرده اسـت . اسـلام مـردانـى را کـه مـرتـب زن مـى گـیرند و طلاق مى دهند و به اصطلاح (مطلاق ) مى باشند دشمن خدا مى داند.
در کافى مى نویسد:
رسول خدا به مردى رسید و از او پرسید: با زنت چه کردى ؟
گفت : او را طلاق دادم .
فرمود: آیا کار بدى از او دیدى ؟
گفت : نه ، کار بدى هم از او ندیدم .
قضیه گذشت و آن مرد بار دیگر ازدواج کرد. پیغمبر از او پرسید: زن دیگر گرفتى ؟
گفت : بلى .
پس از چندى که باز به او رسید پرسید: با این زن چه کردى ؟
گفت : طلاقش دادم .
فرمود: کار بدى از او دیدى ؟
گفت : نه ، کار بدى هم از او ندیدم .
این قضیه نیز گذشت و آن مرد نوبت سوم ازدواج کرد.پیغمبر اکرم از او پرسید: باز زن گرفتى ؟
گفت : بلى یا رسول الله .
مدتى گذشت و پیغمبر اکرم به او رسید و پرسید: با این زن چه کردى ؟
- این را هم طلاق دادم .
- بدى از او دیدى ؟
- نه بدى از او ندیدم .
رسـول اکـرم فرمود: خداوند دشمن مى دارد و لعنت مى کند مردى را که دلش مى خواهد مرتب زن عوض کند و زنى را که دلش مى خواهد مرتب شوهر عوض کند.
بـه پـیـغـمـبـر اکـرم خبر دادند که ابوایوب انصارى تصمیم گرفته زن خود ام ایوب را طـلاق دهـد. پـیـغـمـبـر کـه ام ایـوب را مـى شناخت و مى دانست طلاق ابو ایوب براساس یک دلیـل صـحـیـحـى نـیـسـت ، فرمود: (ان طلاق ام ایوب لحوب ) یعنى طلاق ام ایوب گناه بزرگ است .
ایـضـا پـیـغمبر اکرم فرمود: جبرئیل آن قدر به من درباره زن سفارش و توصیه کرد که گمان کردم طلاق زن جز در وقتى که مرتکب فحشاء شده باشد سزاوار نیست .
امـام صـادق از پـیـغمبر اکرم نقل کرده که فرمود: (چیزى در نزد خدا محبوبتر از خانه اى کـه در آن پیوند ازدواجى صورت گیرد وجود ندارد و چیزى در نزد خدا مبغوضتر از خانه اى کـه در آن خانه پیوندى با طلاق بگسلد وجود ندارد.) امام صادق آنگاه فرمود: اینکه در قـرآن نـام طـلاق مکرر آمده و جزئیات کار طلاق مورد عنایت و توجه قرآن واقع شده ، از آن است که خداوند جدایى را دشمن مى دارد.
طـبـرسى در مکارم الاخلاق از رسول خدا نقل کرده است که فرمود: (ازدواج کنید ولى طلاق ندهید، زیرا عرش ‍ الهى از طلاق به لرزه در مى آید).
امـام صـادق فـرمـود: (هـیـچ چـیـز حـلالى مـانـند طلاق مبغوض و منفور پیشگاه الهى نیست . خداوند مردمان بسیار طلاق دهنده را دشمن مى دارد.)
اخـتـصـاص بـه روایـات شـیـعه ندارد، اهل تسنن نیز نظیر اینها را روایت کرده اند. در سنن ابـوداود از پـیـغـمـبـر اکـرم نـقل مى کند: مااحل الله شیئا ابغض الیه من الطلاق یعنى خداوند چیزى را حلال نکرده که در عین حال آن را دشمن داشته باشد مانند طلاق .
مـولوى در داسـتـان مـعروف موسى و شبان ، اشاره به همین حدیث نبوى مى کند آنجا که مى گوید:
تا توانى پا منه اندر فراق
ابغض الاشیاء عندى الطلاق

آنـچـه در سـیـرت پـیشوایان دین مشاهده مى شود این است که تا حدود امکان از طلاق پرهیز داشـتـه انـد و لهـذا طـلاق از طـرف آنـهـا بسیار به ندرت صورت گرفته است و هر وقت صـورت گـرفـته دلیل معقول و منطقى داشته است . مثلا امام باقر زنى اختیار مى کند و آن زن خـیـلى مـورد عـلاقـه ایـشـان واقـع مـى شـود. در جریانى امام متوجه مى شود که این زن (نـاصـبـیه ) است یعنى با على بن ابیطالب علیه السلام دشمنى مى ورزد و بغض آن حـضـرت را در دل مـى پـرورانـد. امـام او را طـلاق داد. از امام پرسیدند: تو که او را دوست داشتى چرا طلاقش دادى ؟ فرمود: نخواستم قطعه آتشى از آتشهاى جهنم در کنارم باشد.
شایعه بى اساس
در ایـنـجـا لازم اسـت بـه یک شایعه بى اساس که دست جنایتکار خلفاى عباسى آن را به وجـود آورده و در مـیـان عـمـوم مـردم شـهرت یافته ، اشاره مختصر بکنم . در میان عموم مردم شهرت یافته و در بسیارى از کتابها نوشته شده که امام مجتبى فرزند برومند امیرالمؤ مـنـیـن عـلیـه السـلام از کـسـانـى بوده که زیاد زن مى گرفته و طلاق مى داده است و چون ریـشـه ایـن شـایـعه تقریبا از یک قرن بعد از وفات امام بوده است به همه جا پخش شده اسـت و دوسـتـان آن حـضـرت نـیـز (آن را پـذیـرفـتـه انـد) بـدون تـحـقـیـق در اصل مطلب و بدون توجه به اینکه این کار از نظر اسلام یک کار مبغوض و منفورى است و شـایـسته مردم عیاش و غافل است نه شایسته مردى که یکى از کارهایش این بود که پیاده به حج مى رفت ، متجاوز از بیست بار تمام ثروت و دارایى خود را با فقرا تقسیم کرد و نـیـمى را خود برداشت و نیم دیگر را به فقرا و بیچارگان بخشید، تا چه رسد به مقام اقدس امامت و طهارت آن حضرت .
چـنـانـکـه مـى دانـیـم در گـردش خـلافت از امویان به عباسیان ، بنى الحسن یعنى فرزند زادگـان امـام حـسـن با بنى العباس ‍ همکارى داشتند، اما بنى الحسین یعنى فرزند زادگان امـام حـسـیـن - کـه در راءس آنـهـا در آن وقـت امـام صـادق بـود - از هـمـکارى با بنى العباس خـوددارى کـردنـد. بـنـى العباس با اینکه در ابتدا خود را تسلیم و خاضع نسبت به بنى الحـسـن نـشـان مـى دادند و آنها را از خود شایسته تر مى خواندند، در پایان کار به آنها خیانت کردند و اکثر آنها را با قتل و حبس ‍ از میان بردند.
بـنـى العـبـاس براى پیشبرد سیاست خود شروع کردند به تبلیغ علیه بنى الحسن . از جـمـله تـبـلیـغـات نـارواى آنـها این بود که گفتند: ابوطالب - که جد اعلاى بنى الحسن و عـمـوى پـیـغمبر است - مسلمان نبود و کافر از دنیا رفت و اما عباس ‍ که عموى دیگر پیغمبر اسـت و جـد اعـلاى مـاسـت مـسـلمـان شـد و مـسـلمـان از دنـیا رفت . پس ما که اولاد عموى مسلمان پیغمبریم از بنى الحسن که اولاد عموى کافر پیغمبرند براى خلافت شایسته تریم . در ایـن راه پـولهـا خـرج کـردنـد و قـصـه هـا جـعـل کـردنـد. هـنـوز هـم کـه هـسـت ، گـروهـى از اهـل تـسـنـن تـحت تاءثیر همان تبلیغات و اقدامات فتوا به کفر ابوطالب مى دهند. هر چند اخـیـرا تـحـقـیـقـاتـى در مـیـان مـحـقـقـان اهـل تـسـنـن در ایـن زمـیـنـه بـه عمل آمده وافق تاریخ از این نظر روشنتر مى شود.
مـوضـوع دومـى کـه بـنـى العباس علیه بنى الحسن عنوان کردند این بود که گفتند نیاى بـنـى الحـسـن بـعـد از پدرش على به خلافت رسید و اما چون مرد عیاشى بود و به زنان سـرگـرم بـود و کـارش زن گـرفتن و زن طلاق دادن بود از عهده برنیامد؛ از معاویه که رقـیـب سـرسـخـتـش بـود پـول گرفت و سرگرم عیاشى و زن گرفتن و طلاق دادن شد و خلافت را به معاویه واگذار کرد.
خـوشـبـختانه محققان باارزش عصر اخیر در این زمینه تحقیقاتى کرده و ریشه این دروغ را پیدا کرده اند. ظاهرا اول کسى که این سخن از او شنیده شده است قاضى انتصابى منصور دوانـیـقـى بـوده کـه بـه امـر مـنـصـور مـاءمـور بـوده ایـن شـایـعـه را بـپـراکـنـد. بـه قـول یـکـى از مورخان : اگر امام حسن اینهمه زن گرفته است پس فرزندانش کجا هستند؟! چرا عدد فرزندان امام اینقدر کم بوده است ؟ امام که عقیم نبوده و از طرفى رسم جلوگیرى یا سقط جنین هم که معمول نبوده است .
مـن از سـاده دلى بعضى از ناقلان حدیث شیعى مذهب تعجب مى کنم که از طرفى از پیغمبر اکـرم و ائمـه اطهار اخبار و احادیث بسیار زیادى روایت مى کنند که خداوند دشمن مى دارد یا لعـنـت مـى کـنـد مـردمان بسیار طلاق را، پشت سرش مى نویسند: امام حسن مرد بسیار طلاقى بـوده . ایـن اشـخـاص فکر نکرده اند که یکى از سه راه را باید انتخاب کنند: یابگویند طلاق عیب ندارد و خداوند مرد بسیار طلاق را دشمن نمى دارد، یا بگویند امام حسن مرد بسیار طلاق نبوده است ، یا بگویند - العیاذبالله - امام حسن پابند دستورهاى اسلام نبوده است . اما این آقایان محترم از یک طرف احادیث مبغوضیت طلاق را صحیح و معتبر مى دانند و از طرف دیـگـر نسبت به مقام قدس امام حسن خضوع و تواضع مى کنند و از طرف دیگر نسبت بسیار طلاقى را براى امام حسن نقل مى کنند و بدون اینکه انتقاد کنند از آن مى گذرند.
بـعـضـى کـار را بـه آنجا کشانیده اند که گفته اند امیرالمؤ منین على علیه السلام از این کـار فـرزنـدش ناراحت بود؛ در منبر به مردم اعلام کرد که به پسرم حسن زن ندهید زیرا دخـتـران شـمـا را طـلاق مـى دهـد، امـا مـردم جـواب دادنـد ما افتخار داریم که دخترانمان همسر فرزند عزیز پیغمبر بشود، او دلش خواست نگه مى دارد و اگر نخواست طلاق مى دهد.
شاید بعضى ها موافقت دختران و فامیل دختران را به طلاق براى اینکه مبغوضیت و منفوریت طـلاق از مـیـان بـرود کـافـى بـشمارند خیال کنند طلاق آن وقت منفور است که طرف راضى نـبـاشـد، امـا در مـورد زنـى کـه مـایـل اسـت بـه افـتـخـارى نایل گردد و چند صباحى با مرد مایه افتخارش زندگى کند طلاق مانعى ندارد.
امـا چـنـیـن نیست . رضایت پدران دختران به طلاق و همچنین رضایت خود دختران به طلاق از مـبـغوضیت طلاق نمى کاهد، زیرا آنچه اسلام مى خواهد این است که ازدواج پایدار و کانون خانوادگى استوار بماند. تصمیم زوجین به جدایى تاءثیر زیادى در این جهت ندارد.
اسـلام کـه طـلاق را مـبـغـوض و مـنـفـور شـنـاخـتـه ، تـنـهـا بـه خـاطـر زن و بـراى تـحـصـیـل رضـایـت زن نـبـوده اسـت کـه بـا رضـایـت زن و فامیل زن مبغوضیتش از میان برود.
عـلت ایـنـکه موضوع امام حسن را طرح کردم ، گذشته از اینکه یک تهمت تاریخى را از یک شـخـصـیت تاریخى در هر فرصتى باید رفع کرد، این است که بعضى از خدابى خبران مـمـکـن اسـت ایـن کـار را بـکـنـنـد و بـعـد هـم امـام حـسـن را بـه عـنـوان دلیل و سند براى خود ذکر کنند.
به هر حال آنچه تردید در آن نیست این است که طلاق و جدایى زوجین فى حد ذاته از نظر اسلام مبغوض و منفور است .
چرا اسلام طلاق را تحریم نکرد؟
در ایـنـجـا یـک سـؤ ال مهم پیش مى آید و آن اینکه اگر طلاق تا این اندازه مبغوض است که خـداونـد مـرد ایـن کـاره را دشـمـن مـى دارد، پـس چرا اسلام طلاق را تحریم نکرده است ؟ چه مـانـعـى داشـت کـه اسـلام طـلاق را تـحـریـم کـنـد و فقط در موارد خاص و معینى آن را مجاز بشمارد؟ به عبارت دیگر آیا بهتر نبود که اسلام براى طلاق شرایط قرار مى داد و تنها در صورت وجود آن شرایط به مرد اجازه طلاق مى داد؟ و چون طلاق مشروط بود قهرا جنبه قـضـائى پـیـدا مـى کـرد؛ هـر وقـت مـردى مـى خـواسـت زن خـود را طـلاق دهـد مـجـبـور بـود اول دلیـل خـود را از نـظـر تـحـقـق شـرایـط بـه مـحـکـمـه عـرضـه بـدارد، مـحـکـمـه اگـر دلایل او را کافى مى دانست به او اجازه طلاق مى داد و الا نه .
اسـاسـا مـعـنـى ایـن جـمـله : (مـبـغوض ترین حلالها در نزد خدا طلاق است ) چیست ؟ طلاق اگـرحـلال اسـت مـبـغـوض نـیـسـت و اگـر مـبـغـوض اسـت حلال نیست . مبغوض بودن با حلال بودن ناسازگار است .
بعد از همه اینها آیا اجتماع ، یعنى آن هیاءتى که به نام محکمه و غیره نماینده اجتماع است ، حـق دارد در - امـر طـلاق که مى گویید از نظر اسلام منفور و مبغوض است - این قدر مداخله کـنـد کـه از تـسـریـع در تـصـمـیـم بـه طلاق جلوگیرى کند و آنقدر طلاق را به تاءخیر بـیـندازد که مرد از تصمیم خود پشیمان شود و یا بر اجتماع یعنى همان هیاءت روشن شود که ازدواج مورد نظر سازش پذیر نیست و بهتر این است که زناشویى فسخ شود؟
حق طلاق (۳)
مقدمه
مـطـلب بـه ایـنـجـا رسـیـد کـه طـلاق از نـظـر اسـلام سـخـت مـنـفـور و مـبغوض است ؛ اسلام مایل است پیمان ازدواج محکم و استوار بماند. آنگاه این پرسش را طرح کردیم : اگر طلاق تـا ایـن انـدازه منفور و منغوض است ، چرا اسلام آن را تحریم نکرده است ؟ مگر نه این است کـه اسلام هر عملى را که منفور مى داند مانند شرابخوارى و قماربازى و ستمگرى ، آن را تـحریم کرده است ؟ پس چرا طلاق را یکباره تحریم نکرده و براى آن مانع قانونى قرار نـداده اسـت ؟ و اسـاسـا ایـن چـه مـنـطـقـى اسـت کـه طـلاق ، حـلال مـغـبـوض اسـت ؟ اگر حلال است مغبوض بودن چه معنى دارد؟ و اگر مغبوض است چرا حـلال اعلام شده است ؟ اسلام از طرفى مرد طلاق دهنده را زیر نگاههاى خشم آلود خود قرار مـى دهـد، از او تنفر و بیزارى دارد، از طرف دیگر وقتى که مرد مى خواهد زن خود را طلاق دهد مانع قانونى در جلو او قرار نمى دهد، چرا؟
ایـن پـرسـش بسیار بجاست . همه رازها در همین نکته نهفته است . راز اصلى مطلب این است کـه زوجیت و زندگانى زناشویى یک علقه طبیعى است نه قراردادى ، و قوانین خاصى در طـبـیـعـت بـراى او وضـع شـده اسـت . ایـن پـیـمـان بـا هـمـه پـیـمـانـهـاى دیـگر اجتماعى از قبیل بیع و اجاره و صلح و رهن و وکالت و غیره این تفاوت را دارد که آنها همه صرفا یک سلسله قراردادهاى اجتماعى هستند، طبیعت و غریزه در آنها دخالت ندارد و قانونى هم از نظر طـبـیـعـت و غـریـزه بـراى آنـهـا وضع نشده است ، برخلاف پیمان ازدواج که براساس یک خواهش طبیعى از طرفین که به اصطلاح مکانیسم خاصى دارد باید تنظیم شود.
از ایـن رو اگر پیمان ازدواج مقررات خاصى دارد که با سایر عقود و پیمانها متفاوت است نباید مورد تعجب واقع شود.
قوانین فطرت در مورد ازدواج و طلاق
یـگـانـه قانون طبیعى در اجتماع مدنى قانون آزادى - مساوات - است . تمام مقررات اجتماعى باید بر اساس دو اصل آزادى و مساوات تنظیم شود نه چیز دیگر، برخلاف پیمان ازدواج کـه در طـبـیـعـت جـز اصلهاى آزادى و مساوات قوانین دیگرى نیز براى آن وضع شده است و چـاره اى از رعـایـت و پـیـروى آن قـوانـیـن نـیـسـت . طـلاق مـانـنـد ازدواج قـبـل از هـر قـانـون قـراردادى در متن طبیعت داراى قانون است . همان طورى که در آغاز کار و وسـط کـار یـعـنـى در ازدواج بـایـد رعـایـت قـانـون طـبیعت بشود (ما قسمتهایى تحت عنوان خواستگارى و مهر و نفقه و مخصوصا تحت عنوان تفاوتهاى زن و مرد گفتیم ) در طلاق نیز کـه پـایـان کـار اسـت بـایـد آن قـوانین رعایت شود. سربه سر گذاشتن با طبیعت فایده نـدارد. بـه قـول الکـسـیـس کارل : قوانین حیاتى و زیستى مانند قوانین ستارگان سخت و بیرحم و غیر قابل مقاومت است .
ازدواج وحـدت و اتـصـال اسـت ، و طـلاق جـدایـى و انـفـصـال . وقـتـى کـه طـبـیـعـت ، قـانـون جـفـتـجـویـى و اتـصـال زن و مـرد را بـه ایـن صـورت وضـع کـرده اسـت که از طرف یک نفر اقدام براى تـصـاحب است و از طرف نفر دیگر عقب نشینى براى دلبرى و فریبندگى ، احساسات یک طـرف را بـر اسـاس در اخـتـیـار گـرفتن شخص طرف دیگر و احساسات آن طرف دیگر را بـراسـاس در اخـتـیـار گرفتن قلب او قرار داده است ، وقتى که طبیعت پایه ازدواج را بر مـحـبـت و وحـدت و هـمـدلى قـرار داده نـه بـر هـمـکـارى و رفـاقـت ، وقـتـى کـه طبیعت منظور خـانـوادگـى را بـر اسـاس مرکزیت جنس ظریفتر و گردش جنس خشن تر به گرد او قرار داده اسـت ، خـواه نـاخواه جدایى و انفصال و از هم پاشیدگى این کانون و متلاشى شدن این منظومه را نیز تابع مقررات خاصى قرار مى دهد.
در مقاله ۱۵ از یکى از دانشمندان نقل کردیم که :
(جـفـتـجـویـى عـبـارت اسـت از حـمله براى تصرف در مردان و عقب نشینى براى دلبرى و فـریـبـنـدگـى در زنـان . چـون مرد طبعا حیوان شکارى است عملش تهاجمى و مثبت است و زن بـراى مـرد هـمـچـون جـایـزه اى است که باید آن را برباید. جفتجویى جنگ است و پیکار و ازدواج تصاحب و اقتدار.)
پـیـمـانـى کـه اسـاسـش بـر مـحـبـت و یـگـانـگـى اسـت نـه بـر هـمـکـارى و رفـاقـت ، قـابـل اجـبـار و الزام نـیـسـت . بـا زور و اجـبـار قـانونى مى توان دو نفر را ملزم ساخت با یـکـدیـگـر هـمـکـارى کـنـنـد و پـیـمان همکارى خود را براساس عدالت محترم ۲۵بشمارند و سـالیـان دراز بـه هـمـکارى خود ادامه دهند، اما ممکن نیست با زور و اجبار قانونى دو نفر را وادار کـرد کـه یـکدیگر را دوست داشته باشند، نسبت به هم صمیمیت داشته باشند، براى یکدیگر فداکارى کنند، هر کدام از آنها سعادت دیگرى را سعادت خود بداند.
اگـر بـخـواهـیـم مـیـان دو نـفـر بـه این شکل رابطه محفوظ بماند باید جز اجبار قانونى تدابیر عملى و اجتماعى دیگر به کار بریم .
مکانیسم طبیعى ازدواج که اسلام قوانین خود را بر آن اساس وضع کرده این است که زن در مـنـظـومـه خـانـوادگـى محبوب و محترم باشد. بنابراین اگر به عللى زن از این مقام خود سـقوط کرد و شعله محبت مرد نسبت به او خاموش ، و مرد نسبت به او بى علاقه شد، پایه و رکـن اسـاس خـانوادگى خراب شده ؛ یعنى یک اجتماع طبیعى به حکم طبیعت از هم پاشیده اسـت . اسـلام بـه چنین وضعى با نظر تاءسف مى نگرد، ولى پس از آنکه مى بیند اساس طـبـیـعـى ایـن ازدواج مـتـلاشى شده است نمى تواند از لحاظ قانونى آن را یک امر باقى و زنـده فـرض کـنـد. اسـلام کـوشـشـهـا و تـدابـیـر خـاصـى بـه کـار مى برد که زندگى خانوادگى از لحاظ طبیعى باقى بماند، یعنى زن در مقام محبوبیت و مطلوبیت و مرد در مقام طلب و علاقه و حضور به خدمت باقى بماند.
توصیه هاى اسلام بر اینکه زن حتما باید خود را براى شوهر خود بیاراید، هنرهاى خود را در جلوه هاى تازه براى شوهر به ظهور برساند، رغبتهاى جنسى او را اشباع کند و با پاسخ منفى دادن به تقاضاى او در او ایجاد عقده و ناراحتى روحى نکند، و از آن طرف به مرد توصیه کرده به زن خود محبت و مهربانى کند، به او اظهار عشق و علاقه نماید، محبت خود را کتمان نکند، و همچنین تدابیر اسلام مبنى بر اینکه التذاذات جنسى محدود به محیط خـانوادگى باشد، اجتماع بزرگ محیط کار و فعالیت باشد نه کانون التذاذات جنسى ، تـوصـیه هاى اسلام مبنى بر اینکه برخوردهاى زنان و مردان در خارج از کادر زناشویى لزومـا و حـتـمـا بـایـد پـاک و بـى آلایـش بـاشـد، هـمـه و همه براى این است که اجتماعات خانوادگى از خطرات از هم پاشیدگى مصون و محفوظ بمانند.
مقام طبیعى مرد در حیات خانوادگى
از نـظـر اسـلام مـنتهاى اهانت و تحقیر براى یک زن این است که مرد بگوید من تو را دوست ندارم ، از تو تنفر دارم ، و آنگاه قانون بخواهد به زور و اجبار آن زن را در خانه آن مرد نـگـه دارد. قـانون مى تواند اجبارا زن را در خانه مرد نگه دارد، ولى قادر نیست زن را در مـقـام طـبـیـعـى خود در محیط زناشویى ، یعنى مقام محبوبیت و مرکزیت نگهدارى کند. قانون قادر است مرد را مجبور به نگهدارى از زن و پرداخت نفقه و غیره بکند اما قادر نیست مرد را در مـقـام و مـرتـبـه یـک فـداکـار و بـه صـورت یـک نقطه (گردان ) در گرد یک نقطه مرکزى نگه دارد.
از این رو هر زمان که شعله محبت و علاقه مرد خاموش شود ازدواج از نظر طبیعى مرده است .
ایـنـجـا پـرسـش دیـگرى پیش مى آید و آن اینکه اگر این شعله از ناحیه زن خاموش بشود چـطـور؟ آیـا حیات خانوادگى با از میان رفتن علاقه زن به مرد باقى است یا از میان مى رود؟ اگر باقى است چه فرقى میان زن و مرد است که سلب علاقه مرد موجب پایان حیات خـانـوادگـى مـى شود و سلب علاقه زن موجب پایان این حیات نمى شود؟ و اگر با سلب عـلاقـه زن نـیـز حـیـات خـانوادگى پایان مى یابد پس در صورتى که زن از مرد سلب عـلاقـه کـنـد بـایـد ازدواج را پـایـان یـافـتـه تـلقـى کـنـیـم و بـه زن هـم مثل مرد حق طلاق بدهیم .
جـواب ایـن اسـت کـه حـیـات خـانوادگى وابسته است به علاقه طرفین نه یک طرف . تنها چیزى که هست روانشناسى زن و مرد در این جهت متفاوت است و ما در مقالات گذشته با استناد به تحقیقات دانشمندان آن را بیان کردیم . طبیعت علایق زوجین را به این صورت قرار داده اسـت کـه زن را پـاسـخ دهـنـده بـه مـرد قـرار داده اسـت . عـلاقـه و مـحـبـت اصـیـل و پـایـدار زن هـمـان اسـت کـه بـه صـورت عـکـس العمل به علاقه و احترام یک مرد نسبت به او به وجود مى آید. از این رو علاقه زن به مرد مـعـلول عـلاقـه مـرد بـه زن و وابسته به اوست . طبیعت ، کلید محبت طرفین را در اختیار مرد قرار داده است ، مرد است که اگر زن را دوست بدارد و نسبت به او وفادار بماند زن نیز او را دوسـت مـى دارد و نـسـبت به او وفادار مى ماند. به طور قطع زن طبعا از مرد وفادارتر است و بى فایى زن عکس العمل بى وفایى مرد است .
طـبـیـعـت کـلیـد فسخ طبیعى ازدواج را به دست مرد داده است ، یعنى این مرد است که با بى علاقگى و بى وفایى خود نسبت به زن او را نیز سرد و بى علاقه مى کند. برخلاف زن کـه بـى عـلاقـگـى اگـر از او شروع شود تاءثیر در علاقه مرد ندارد بلکه احیانا آن را تـیـزتر مى کند. از این رو بى علاقگى مرد منجر به بى علاقگى طرفین مى شود، ولى بـى عـلاقـگـى زن مـنجر به بى علاقگى طرفین نمى شود. سردى و خاموشى علاقه مرد مـرگ ازدواج و پـایـان حیات خانوادگى است اما سردى و خاموشى علاقه زن به مرد آن را به صورت مریضى نیمه جان در مى آورد که امید بهبود و شفا دارد. در صورتى که بى عـلاقـگـى از زن شـروع شـود مـرد اگـر عـاقـل و وفادار باشد مى تواند با ابراز محبت و مهربانى علاقه زن را باز گرداند و این کار براى مرد اهانت نیست که محبوب رمیده خود را بـه زور قـانـون نـگـه دارد تـا تـدریـجـا او را رام کـنـد، ولى بـراى زن اهـانـت و غـیـر قـابـل تـحـمـل اسـت کـه بـراى حـفـظ حـامـى و دلبـاخـتـه خـود بـه زور و اجـبـار قـانـون متوسل شود.
البـته این در صورتى است که علت بى علاقگى زن فساد اخلاق و ستمگرى مرد نباشد. اگر مرد ستمگرى آغاز کند و زن به خاطر ستمگرى و اضرار مرد به او بى علاقه گردد مـطـلب دیـگـرى اسـت و مـا جداگانه آنجا که درباره مساءله دوم این بحث یعنى خودداریهاى نـاجـوانمردانه از طلاق بحث مى کنیم درباره آن بحث خواهیم کرد و خواهیم گفت که به مرد اجازه داده نخواهد شد که سوء استفاده کند و زوجه را براى اضرار و ستمگرى نگه دارد.
به هر حال تفاوت زن و مرد در این است که مرد به شخص زن نیازمند است و زن به قلب مرد. حمایت و مـهـربـانـى قـلبـى مـرد آنـقـدر بـراى زن ارزش دارد کـه ازدواج بـدون آن بـراى زن قابل تحمل نیست .
نظر یک بانوى روانشناس
در شـمـاره ۱۱۳ زن روز مـقاله اى از یک کتاب به نام (روانشناسى مادران ) به قلم یک بـانـوى فرانسوى به نام (بئاتریس ماریو) درج شده بود. این خانم طبق مندرجات آن مقاله دکتر در روانشناسى است ، روانشناس و روانکاو مخصوص بیمارستانهاى پاریس است و خودش نیز مادر است و سه فرزند دارد.
در قسمتهایى از این مقاله ، نیازمندیهاى یک زن ـ در حالى که باردار یا بچه دار است ـ به محبت و مهربانى شوهر به خوبى تشریح شده است . مى گوید:
(از وقـتـى کـه یـک زن حـس مـى کـنـد که به زودى بچه دار خواهد شد شروع مى کند به نگریستن ، جستجو کردن و بو کشیدن بدن و اندام خود، مخصوصا اگر بچه اولش باشد. ایـن حـالت کـنـجـکـاوى بـسـیـار شـدیـد اسـت ، درسـت مـثـل ایـن کـه زن بـا خـود بـیـگانه است ، مى خواهد وجود خویشتن را کشف کند، وقتى که زن نـخـستین ضربه هاى کوچولوى بچه اش را در شکم خویش احساس کرد شروع مى کند به گـوش دادن بـه هـمـه صـداهاى اندام خود، حضور موجود دیگرى در بدن زن چنان سعادت و خـوشـحـالى به او مى دهد که کم کم میل به انزوا و تنهایى پیدا مى کند و از دنیاى خارج قـطـع ارتـبـاط مـى کند، زیرا مى خواهد با کوچولویى که هنوز به دنیا نیامده است خلوت کند...
مـردها در روزهاى آبستنى همسرانشان وظایف بسیار مهمى به عهده دارند و متاءسفانه همیشه از انـجـام این وظایف شانه خالى مى کنند. مادر آینده نیاز دارد که حس کند شوهرش او را مى فـهـمـد دوست دارد و پشتیبان او است و گرنه وقتى دید که شکمش بالا آمده است ، زیباییش لطـمـه خـورده ، حالت استفراغ دارد و از زایمان مى ترسد، همه این ناراحتیها را به حساب شـوهـرش خـواهـد گـذاشـت او را آبـستن ساخته است ... مرد وظیفه دارد که در ماههاى آبستنى بـیـشتر از پیش در کنار زنش باشد، خانواده به پدرى مهربان نیاز دارد تا زن و بچه ها بـتـوانـنـد از هـمـه مـشـکـلات و شـادیـهـا و انـدوه هـاى خـود بـا او حـرف بـزنند. حتى اگر حرفهایشان بى معنى یا خسته کننده باشد. زن آبستن خیلى نیازمند آن است که از بچه اش بـا او حـرف بـزنند. تمام غرور و افتخار یک زن مادر شدن اوست ، و وقتى احساس کند که شـوهـرش ‍ نـسبت به کودکى که او به زودى به دنیا خواهد آورد بى اعتناست ، این احساس غـرور و افـتخار جایش را به احساس ‍ حقارت و بیهودگى مى دهد، از مادر بودن بیزار مى شود و آبستنى برایش معنى یک (احتضار) پیدا مى کند. ثابت شده است که چنین زنانى دردهـاى آبستنى را خیلى به دشوارى تحمل مى کنند... رابطه مادر و فرزند یک رابطه دو نـفـرى نـیـسـت ، بـلکـه یک رابطه سه نفرى است : مادر کودک پدر، و پدر حتى اگر غایب باشد (زن را طلاق داده باشد) در زندگى درونى مادر، در تخیلات و تصورات او، و نیز در احساس مادرى نقش اساسى دارد ...)
اینها بود سخنان یک بانوى دانشمند که هم روانشناس است و هم مادر.
بنیانى که بر اساس عواطف بنا شده است
اکـنـون درسـت فـکـر کـنـیـد مـوجـودى که تا این اندازه به عواطف و علایق قلبى و حمایت و مـهـربـانـى مـوجـود دیـگـر نـیـازمـنـد اسـت ، هـمه چیز را با عواطف و مهربانى او مى تواند تحمل کند، بدون عواطف و مهربانیهاى او حتى فرزند براى او مفهوم درستى ندارد، موجودى کـه بـه قـلب و احساسات موجود دیگر نیازمند است نه تنها به وجود او، چگونه ممکن است با زور قانون او را به آن موجود دیگر که نامش مرد است چسبانید؟
آیـا ایـن اشـتـبـاه نـیست که ما از طرفى موجبات بلهوسى و بى علاقگى مردان را نسبت به هـمـسـرانـشـان فـراهـم کـنـیـم و زمـیـنه هاى هوسرانى را هر روز فراهم تر سازیم و آنگاه بـخـواهـیـم بـا زور قـانـون آنـهـا را بـه مـردان مـتصل کنیم و به اصطلاح به ریش مردان بچسبانیم ؟ اسلام کارى کرده که مرد عملا زن را بخواهد و دوستدار او باشد، اسلام هرگز نخواسته که به زور زن را به مرد بچسباند.
به طور کلى هر جا که پاى علاقه و ارادت و اخلاص در میان باشد و این امور پایه و رکن کار محسوب شوند جاى اجبار قانونى نیست . ممکن است جاى تاءسف باشد ولى جاى اجبار و الزام و اکراه نیست .
مثالى ذکر کنم : مى دانیم که در نماز جماعت عدالت امام و اعتقاد ماءمومین به عدالت او شرط اسـت . ارتـبـاط و اجـتـمـاع امـام و ماءمومین ارتباط و اجتماعى است که بر اساس عدالت امام و ارادت و عـلاقـه و اخـلاص مـاءمـومـیـن اسـتـوار شده است . قلب و احساسات رکن اساسى این ارتباط و اجتماع است . به همین دلیل این اجتماع و ارتباط اجبار بردار و الزام بردار نیست . قـانـون نـمى تواند ضامن بقا و ادامه آن باشد. اگر ماءمومین نسبت به امام جماعت خود بى علاقه گردند و اراده و اخلاصشان سلب گردد این ارتباط و اجتماع طبعا از هم پاشیده است خواه سلب اراده و علاقه و اخلاص ماءمومین از امام به جا باشد یا بى جا. فرضا امام جماعت داراى عـالیـتـریـن درجـه عـدالت و تـقوا و صلاحیت باشد نمى توان ماءمومین را مجبور به اقـتـدا کـرد. مـضـحـک اسـت اگـر امـام جـمـاعـتـى بـه دادگـسـتـرى عـرض حـال بدهد چرا مردم به من ارادت ندارند؟ چرا مردم به من اعتقاد ندارند؟ و بالاخره چرا مردم بـه من اقتدا نمى کنند؟ بلکه منتهاى اهانت به مقام یک امام جماعت این است که مردم را با قوه جبریه به اقتداء به او وادار کنند.
هـمـچـنین است رابطه انتخاب کنندگان و نمایندگان . این ارتباط نیز یک ارتباطى است که بـر اسـاس علاقه و عقیده و ایمان باید استوار باشد. قلب و احساسات رکن این ارتباط و اجتماع است . مردم باید معتقد و علاقمند و مؤ من باشند و نماینده اى که انتخاب مى کنند. حالا اگـر مـردمى شخصى را انتخاب نکنند نمى توان و نباید مردم را به انتخاب او مجبور کرد هـر چـنـد آن مـردم در اشـتـبـاه باشند و شخص مورد نظر در منتهاى صلاحیت ، و واجد شرایط باشد. زیرا طبیعت انتخاب کردن و راءى دادن با اجبار ناسازگار است و چنین شخصى نمى تـوانـد بـه اسـتـنـاد صـلاحیت خود به دادگاه شکایت کند که چرا مردم مرا که چنین و چنانم انتخاب نمى کنند.
کـارى کـه در ایـن قـبـیـل موارد باید انجام داد این است که سطح فکر مردم بالا برده شود. تربیت آنها به شکل صحیح در آید تا اینکه در وقتى که مى خواهند فریضه دینى خود را ادا کنند عادلهاى واقعى را پیدا کنند و به آنها ارادت بورزند و اقتدا کنند، و وقتى که مى خـواهـنـد فـرضـیـه اجـتـمـاعـى خـود را ادا کـنـنـد افـراد صـلاحـیت دار را پیدا کنند و از روى میل و علاقه به آنها راءى بدهند و اگر احیانا مردم پس از مدتى ارادت ، تغییر عقیده دادند و بـه سـوى کـس دیـگـر رفتند و بى جهت هم این کار را کردند، تاءسف و تاءثر هست ، اما جاى اجبار و اکراه و دخالت زور نیست .
فـرضـیـه خـانـوادگى نیز درست مانند همان فرضیه دینى و فرضیه اجتماعى است . پس عمده این است که بدانیم اسلام زندگى خانوادگى را یک اجتماع طبیعى مى داند و براى این اجـتـمـاع طـبـیـعى یک مکانیسم مخصوص تشخیص داده است ، و رعایت آن مکانیسم را لازم و غیر قابل تخلف دانسته است .
بـزرگـتـریـن اعجاز اسلام در تشخیص این مکانیسم است . علت اینکه دنیاى غرب نتوانسته اسـت بـر مـشـکـلات خـانـوادگـى فایق آید و هر روز مشکلى بر مشکلات آن افزوده است عدم تـوجـه بـه هـمـیـن جهت است . اما خوشبختانه تحقیقات علمى تدریجا آن را روشن مى کند. من مـانـنـد ایـن آفـتـاب عـالمـتـاب روشـن مـى بـیـنـم کـه دنـیـاى غـرب در پـرتـو علم تدریجا اصول اسلامى را در مقررات خانوادگى خواهد پذیرفت . و البته من هرگز تعلیمات متین و نورانى اسلام را با آنچه به این نام در دست مردم است یکى نمى دانم .
آنچه بنیان خانوادگى را استوار مى سازد بیش از تساوى است
آنـچـه دنـیـاى غـرب در حـال حـاضـر خـود را فـریـفته آن نشان مى دهد (تساوى ) است ، غـافـل از آنـکـه مـسـاءله تـسـاوى را در چـهـارده قـرن پـیـش اسـلام حـل کـرده اسـت . در مـسـائل خانوادگى که نظام خاصى دارد چیزى بالاتر از (تساوى ) وجـود دارد. طـبـیـعـت در اجـتـماع مدنى فقط قانون تساوى را وضع کرده و گذشته ولى در اجـتـمـاع خـانوادگى جز تساوى قوانین دیگرى نیز وضع کرده است . تساوى به تنهایى کـافـى نـیـسـت کـه روابـط خـانـوادگـى را تـنـظـیـم کند. سایر قوانین طبیعت را در اجتماع خانوادگى باید شناخت .
تساوى در فساد
مـتـاءسـفانه کلمه تساوى به واسطه تکرار و تلقین زیاد خاصیت اصلى خودش را از دست داده اسـت . کـمـتـر فـکـر مـى کـنـنـد کـه مـقـصـود از تـسـاوى ، تـسـاوى در حـقـوق اسـت . خیال مى کنند همین قدر که مفهوم (تساوى ) در یک موردى صدق کرد کار تمام است . به عقیده این بى خبران ، در گذشته مردها به زنها زور مى گفتند، اما امروز چون آنها نیز به مـردهـا زور مى گویند، پس همه چیز درست شد، زیرا تساوى در زورگویى برقرار شده است . در گذشته در حدود ده درصد ازدواجها از ناحیه مردها منجر به طلاق و جدایى مى شد، امـا حـالا در بـعـضـى نـقاط جهان چهل درصد ازدواجها منجر به طلاق مى شود و نیمى از این طـلاق هـا را زنـهـا بـه وجود مى آورند، پس جشن بگیریم و شادى کنیم زیرا (تساوى ) کـامـل حـکـم فـرمـا است . در گذشته فقط مردها بودند که به زنها خیانت مى کردند، مردها بودند که پابند عفت و تقوى نبودند، اما امروز بحمدالله زنها نیز خیانت مى کنند، پابند عـفـت و تـقـوا نـیـسـتند، چه از این بهتر؟! زنده باد تساوى ، مرگ بر تفاوت ! در گذشته مـردها مظهر بى رحمى و قساوت بودند، مردها بودند که با داشتن چند کودک دلبند، زن و فـرزنـد را رها کرده به دنبال معشوقه نو مى رفتند، امروز زنان دیرینه پیوند نیز پس از سـالهـا زنـاشـویـى و داشـتـن چـنـد کودک در اثر یک آشنایى در مجلس رقص با یک مرد دیـگـر، بـا کـمـال قـسـاوت و بـیـرحـمـى خـانـه و آشـیـانـه را رهـا مـى کـنـنـد و بـه دنـبـال هـوس دل خـود مـى رونـد، بـه به ، چه از این بالاتر؟ زن و مرد در یک پایه قرار گرفتند و (تساوى ) برقرار شد!
این است که به جاى درمان دردهاى بى پایان اجتماع و به جاى اصلاح نقاط ضعف مردان و زنان ، و استوار ساختن کانون خانوادگى ، روز به روز پایه کانون خانوادگى را سست تر و متزلزل تر مى کنیم ، در عوض رقص و پایکوبى مى کنیم که بحمدالله هر چه هست به سوى تساوى مى رویم . بلکه تدریجا زنها در فساد و انحراف و قساوت و بیرحمى از مردان گوى سبقت مى ربایند.
از آنـچه گفته شد معلوم شد که چرا اسلام با اینکه طلاق را مبغوض و منفور مى داند مانع قـانـونـى در جـلو آن قـرار نـمـى دهـد. مـعـلوم شـد مـعـنـى حـلال مـبـغـوض چـیـسـت ؟ چـطـور مـى شـود یـک چـیـز هـم حلال باشد و هم بى نهایت منفور و مبغوض .
حق طلاق (۴)
مقدمه
از بحثهاى پیش معلوم شد اسلام با طلاق و انحلال کانون خانوادگى نظر مخالف دارد، آن را دشـمـن مـى دارد، انـواع تـدابـیـر اخـلاقـى و اجـتـمـاعـى بـراى حـفـظ ایـن کانون از خطر انـحـلال بـه کـار بـرده اسـت ، بـراى جـلوگـیـرى از وقـوع طـلاق بـه هـر وسـیـله اى متوسل شده و از هر سلاحى استفاده کرده است ، جز وسیله زور و سلاح قانون .
اسـلام بـا ایـن جهت که از زور و سلاح قانون براى جلوگیرى مرد از طلاق استفاده شود و زن با زور قانون در خانه مرد بماند مخالف است ، آن را با مقام و موقعى که زن باید در محیط خانواده داشته باشد مغایر مى داند، زیرا رکن اساسى زندگى خانوادگى احساسات و عـواطـف اسـت و آنـکـس کـه بـایـد احـساسات و عواطف زناشویى را دریافت و جذب کند تا بـتـوانـد به نوبه خود به فرزندان خود مهر و محبت بپاشد زن است . بى مهرى شوهر و خاموش شدن شعله احساسات شوهرى او نسبت به زن محیط خانوادگى را سرد و تاریک مى کـنـد. زیـرا حـتـى احـسـاسـات مـادرانـه یـک زن نسبت به فرزندان بستگى زیادى دارد به احساسات شوهر درباره او. به قول خانم بئاتریس ماریو ـ که قسمتى از گفتار او را در مـقـاله پـیش نقل کردیم ـ احساسات مادرى غریزه نیست ، به این معنى که چنین نیست که بهر حـال مـادر مـقـادیـرى احـسـاسـات ثابت و غیر قابل کاهش و افزایش نسبت به فرزندان خود داشـتـه بـاشـد، و برخوردارى او از عواطف شوهر تاءثیر فراوانى در احساسات مادرى او دارد.
نـتیجه اینکه وجود زن باید از وجود مرد عواطف و احساسات بگیرد تا بتواند فرزندان را از سرچشمه فیاض ‍ عواطف خود سیراب کند.
مـرد مـانـنـد کـوهسار است و زن به منزله چشمه و فرزندان به منزله گلها و گیاهها. چشمه بـایـد بـاران کـوهـسـاران را دریافت و جذب کند تا بتواند آن را به صورت آب صاف و زلال بـیـرون دهـد و گـلهـا و گـیـاهـهـا و سـبـزه ها را شاداب و خرم نماید. اگر باران به کـوهـسـاران نـبـارد یـا وضـع کوهسار طورى باشد که چیزى جذب زمین نشود، چشمه خشک و گلها و گیاهها مى میرند.
پس همان طورى که رکن حیات دشت و صحرا، باران و بالاخص باران کوهستانى است ، رکن حیات خانوادگى احساسات و عواطف مرد نسبت به زن است . از این عواطف است که هم زندگى زن و هـم زندگى فرزندان صفا و جلا و خرمى مى گیرد. وقتى که احساسات و عواطف مرد نسبت به زن این چنین وضع و موقعى در روح زندگى خانوادگى دارد، چگونه ممکن است از قانون به عنوان یک سلاح و یک تازیانه علیه مرد استفاده کرد؟
اسـلام با طلاقهاى ناجوانمردانه ، یعنى با اینکه مردى پس از امضاء پیمان زناشویى و احـیـانا مدتى زندگى مشترک به خاطر هوس زن نو یا یک هوس دیگر زن پیشین را از خود براند، سخت مخالف است . اما راه چاره از نظر اسلام این نیست که (ناجوانمرد) را مجبور به نگهدارى زن کند، این چنین نگهدارى با قانون طبیعى زندگى خانوادگى مغایرت دارد.
اگـر زن بـا زور قـانـون و قـوه مـجریه بخواهد به خانه شوهر برگردد، مى تواند آن خـانـه را اشـغـال نظامى کند اما نمى تواند بانوى آن خانواده و رابطه جذب احساسات از شوهر و دفع احساسات به فرزندان بوده باشد، و هم نمى تواند وجدان نیازمند به مهر خود را اشباع و اقناع نماید.
اسـلام کـوشـشـهـا کـرده کـه نـاجـوانـمردى و طلاقهاى ناجوانمردانه از میان برود و مردان جـوانـمـردانـه از زنـان نـگـهـدارى و پـذیـرایـى کـنـنـد. ولى اسلام بر خود به عنوان یک قـانـونگذار و بر زن به عنوان مرکز منظومه خانوادگى و رابط جذب و دفع احساسات ، نمى پسندد که زن را به زور و اجبار در نزد مرد ناجوانمرد نگهدارى کند.
آنـچـه اسـلام کـرده اسـت درست نقطه مقابل کارى است که غرب و غرب پرستان کرده و مى کـنـنـد. اسلام با عوامل ناجوانمردى و بى وفایى و هوسبازى سخت نبرد مى کند اما حاضر نیست زن را به زور به ناجوانمرد و بى وفا بچسباند. اما غربیان و غرب پرستان روز بـه روز بر عوامل ناجوانمردى و بى وفایى و هوسبازى مرد مى افزایند آنگاه مى خواهند زن را به زور به مرد هوسباز و بى وفا و ناجوانمرد بچسبانند...
تـصـدیـق مـى فـرمـایـیـد که اسلام با اینکه ناجوانمردان را به هیچ وجه در نگهدارى زن مـجـبـور نـکـرده و آنـها را آزاد گذاشته است و همه مساعى خود را در راه زنده نگهداشتن روح انـسـانـیـت و جـوانـمـردى بـه کـار بـرده اسـت ، عـمـلا تـوانـسـتـه اسـت بـه مـیـزان بـسیار قـابـل توجهى از طلاقهاى ناجوانمردانه بکاهد، در صورتى که دیگران که توجهى به ایـن مـسـائل نـدارنـد و هـمـه سـعـادتها را از زور و سرنیزه طلب مى کنند موفقیتهاى بسیار کـمـتـرى در ایـن زمـیـنـه داشـته اند. گذشته از طلاق هایى که به تقاضاى زنان در اثر ناسازگارى و به قول مجله نیوزویک به خاطر (کامجویى ) زنان صورت مى گیرد، طلاقهایى که به وسیله بوالهوسى مردان در آنجاها صورت گرفته و مى گیرد از آنچه در میان ما صورت مى گیرد بسى افزونتر است .
طبیعت صلح خانوادگى با سایر صلحها جداست
به طور قطع در میان زن و مرد باید صلح و سازش برقرار باشد. اما صلح و سازشى کـه در زنـدگى زناشویى باید حکمفرما باشد با صلح و سازشى که میان دو همکار، دو شـریـک ، دو هـمـسـایه ، دو دولت مجاور و هم مرز باید برقرار باشد تفاوت بسیار دارد. صلح و سازش در زندگى زناشویى نظیر صلح و سازشى است که میان پدران و مادران بـا فـرزندان باید برقرار باشد که مساوى است با گذشت و فداکارى و علاقمندى به سـرنـوشـت یـکـدیـگـر و شـکـسـتـن حـصار دوگانگى ، و سعادت او را سعادت خود دانستن و بدبختى او را بدبختى خود دانستن ، برخلاف صلح و سازش ‍ میان دو همکار یا دو شریک یا دو همسایه یا دو دولت مجاور.
ایـن گـونـه صلحها عبارت است از عدم تعرض و عدم تجاوز به حقوق یکدیگر. در میان دو دولت مـتـخـاصـم (صـلح مسلح ) هم کافى است . اگر نیروى سومى دخالت کند و نوار مـرزى دو کـشـور را اشغال کند و مانع تصادم نیروهاى دو کشور شود، صلح برقرار شده است زیرا صلح سیاسى جز عدم تعرض و عدم تصادم مفهومى ندارد.
اما صلح خانوادگى غیر از صلح سیاسى است . در صلح خانوادگى عدم تجاوز به حقوق یـکـدیـگـر کـافـى نـیست ، از صلح مسلح کارى ساخته نیست . چیزى بالاتر و اساسى تر ضـرورت دارد، اتـحـاد و یـگـانـگـى و آمیخته شدن روحها باید تحقق پذیرد، همچنانکه در صـلح و سـازش مـیان پدران و فرزندان نیز چیزى بالاتر از عدم تعرض ضرورى است . مـتـاءسـفـانـه مـغـرب زمـیـن بـه عـلل تـاریـخى و احیانا منطقه اى ، با عواطف (حتى در محیط خانوادگى ) بیگانه است ، صلح خانوادگى از نظر غربى با صلح سیاسى یا اجتماعى تفاوتى ندارد. غربى همان طورى که با تمرکز نیرو در مرز دو کشور صلح برقرار مى کـنـد، مـى خـواهـد بـا تـمـرکـز قـوه دادگسترى در مرز حیات زن و مرد صلح برقرار کند، غـافـل از ایـنـکـه اسـاس زندگى خانوادگى برچیده شدن مرز است ، وحدت است ، بیگانه شمردن هر نیروى دیگر است .
غـرب پـرسـتـان بـه جـاى ایـنـکـه مـغـرب زمـیـن را بـه اشـتـبـاهـاتـش در مـسـائل خانوادگى واقف کنند و به افتخارات خود بنازند چنان در همرنگ شدن با آنها سر از پـا نـمـى شـنـاسـنـد کـه خـودشان را هم فراموش کرده اند. اما این خود گم کردن دیرى نـخـواهد پایید و با زمانى که مشرق زمین شخصیت خود را باز یابد و قلاده بندگى غرب را پـاره نـمـایـد و بـه فکر مستقل و فلسفه مستقل زندگى خویش تکیه کند فاصله زیادى نداریم .
در اینجا ذکر دو مطلب لازم است :
اسلام از هر عامل انصراف از طلاق استقبال مى کند
مـمـکن است بعضى افراد از گفته هاى پیش چنین نتیجه گیرى کنند که ما مدعى هستیم براى طـلاق مـرد هـیچ گونه مانعى نباید به وجود آورد، همین که مردى تصمیم به طلاق گرفت باید راه را از هر جهت به روى او باز گذاشت . خیر، چنین نیست آنچه ما درباره نظر اسلام گفتیم فقط این بود که از زور و جبر قانون نباید به عنوان مانع در جلو مرد استفاده کرد. اسـلام از هـر چـیـزى کـه مـرد را از طـلاق مـنـصـرف کـنـد استقبال مى کند. اسلام عمدا براى طلاق شرایط و مقرراتى قرار داده که طبعا موجب تاءخیر افـتـادن طـلاق و غـالبـا مـوجـب انصراف از طلاق مى گردد. اسلام علاوه بر اینکه مجریان صـیـغـه و شهود و دیگران را توصیه کرده که با کوششهاى خود مرد را از طلاق منصرف کـنـنـد، طلاق را جز در حضور دو شاهد عادل صحیح نمى داند، یعنى همان دو نفرى که اگر بـنـا بـاشـد طـلاق در حـضور آنها صورت بگیرد به واسطه خاصیت عدالت و تقوى خود منتهاى سعى و کوشش را براى ایجاد صلح و صفا میان زن و مرد به کار مى برند.
امـا ایـنـکـه امـروز مـعـمـول شـده اسـت کـه مـجـرى طـلاق صـیـغـه طـلاق را در حضور دو نفر عـادل جـارى مـى کـنـد کـه زوجـین را هرگز ندیده و نمى شناسند و فقط اسمى از زوجین در حـضـور آنـهـا بـرده مـى شـود، مـطـلب دیـگرى است و ربطى به نظر و هدف اسلام ندارد، مـعـمـول مـیـان مـا ایـن اسـت کـه مـجـریـان طـلاق دو نـفـر عـادل را پـیدا مى کنند و نام زوجین را در حضور آنها مى برند. مثلا مى گویند: زوج احمد و زوجـه فـاطمه ، من به وکالت از زوج زوجه را طلاق دادم . اما این احمد و فاطمه کیست ؟ آیا عدلین که به عنوان شهود صیغه طلاق را گوش مى کنند آنها را دیده اند؟ آیا اگر روزى بـنـاى شهادت شد مى توانند شهادت بدهند که در حضور ما طلاق این دو نفر بالخصوص جارى شده است ؟ البته نه . پس ‍ این چه جور شهادتى است ؟ من نمى دانم .
بـه هـر حـال یکى از امورى که موجب انصراف مردان از طلاق مى گردد لزوم حضور عدلین است ، اگر به صورت صحیحى عمل بشود. اسلام براى ازدواج که آغاز پیمان است حضور عـدلیـن را شـرط نـدانـسـته است ، زیرا نمى خواسته است عملا موجبات تاءخیر افتادن کار خـیـرى را فـراهـم کـنـد. ولى براى طلاق با اینکه پایان کار است حضور عدلین را شرط دانسته است .
هـمـچنین اسلام در مورد ازدواج ، عادت ماهانه زن را مانع وقوع عقد قرار نداده است ، اما آن را مـانـع وقـوع طـلاق قـرار داده اسـت ، بـا ایـنـکه چنانکه مى دانیم عادت ماهانه زن چون مانع آمـیـزش زنـاشـویـى زن و مـرد اسـت بـا ازدواج مـربـوط مـى شـود نـه بـا طـلاق کـه فـصـل جدایى است و زن و مرد از آن به بعد با هم کارى ندارند. قاعدتا مى بایست اسلام اجراء صیغه ازدواج را در حال عادت ماهانه زن جایز نشمارد. زیرا ممکن است زن و مردى که تـازه بـه هـم مـى رسـنـد رعـایـت لزوم پـرهـیـز در وقـت عادت را نکنند، برخلاف طلاق که فـصـل جـدایـى اسـت و عـادت مـاهـانـه در آن تـاءثیر ندارد ولى اسلام از آنجا که طرفدار (وصل ) و مخالف (فصل ) است زمان عادت را مانع صحت طلاق قرار داده ، ولى مانع صـحـت عقد ازدواج قرار نداده است . در بعضى از مواقع سه ماه (تربص ) لازم است تا اجازه صیغه طلاق داده شود.
بدیهى است این همه عایق و مانع ایجاد کردن به منظور این است که در این مدت ناراحتیها و عـصـبـانـیتهایى که موجب تصمیم به طلاق شده است از میان برود و زن و مرد به زندگى عادى خود برگردند.
بـعـلاوه ، آنـجـا کـه کـرامـت از طـرف مرد باشد و طلاق به صورت رجعى صورت گیرد، مدتى را به نام (عده ) براى مرد مهلت قرار داده که مى تواند در آن مدت رجوع کند.
اسـلام بـه مـلاحـظه اینکه هزینه ازدواج و هزینه عده و نگهدارى فرزندان را به عهده مرد گـذاشـتـه اسـت یک مانعى عملى براى مرد تراشیده است مردى که بخواهد زن خود را طلاق دهـد و زن دیـگـر بـگـیرد، باید نفقه عده زن اول را بدهد، هزینه فرزندانى که از او دارد بـر عـهـده بـگـیـرد، بـراى زن نـو مـهـر قـرار دهـد، و از نو زیر بار هزینه زندگى او و فرزندانى که بعدا از او متولد مى شود برود.
ایـن امـور بـه عـلاوه مسؤ ولیت سرپرستى کودکان بى مادر، دورنماى وحشتناکى از طلاق براى مرد مى سازد و خود به خود جلو تصمیم او را به طلاق مى گیرد.
گذشته از همه اینها، اسلام آنجا که بیم انحلال و از هم پاشیدگى کانون خانوادگى در مـیـان بـاشـد لازم دانـسـتـه اسـت کـه دادگـاه خـانـوادگـى تـشـکـیـل و حـکمیت برقرار گردد. به این ترتیب که یک نفر داور به نمایندگى از طرف مـرد و یـک نـفـر داور دیـگر به نمایندگى از طرف زن براى رسیدگى و اصلاح معین مى شوند.
داوران مـنـتـهـاى کـوشـش خـود را دربـاره اصـلاح آنـهـا بـه عـمـل مـى آورنـد و اخـتـلافـات آنها را حل مى کنند و احیانا با مشورت قبلى با خود زن و مرد اگـر جـدایـى میان آنها را اصلح تشخیص دادن آنها را از یکدیگر جدا مى کنند. البته اگر در میان خاندان زوجین افرادى باشند که صلاحیت حکمیت داشته باشند آنها نسبت به دیگران اولویت دارند. این نص قرآن کریم است که در آیه ۳۵ از سوره النساء مى فرماید:
و ان خـفـتم شقاق بینهما فابعثوا حکما من اهله و حکما من اهلها ان یریدا اصلاحا یوفق الله بینهما ان الله کان علیما خبیرا.
یـعـنى اگر بیم آن داشته باشید که میان زن و شوهر شکاف و جدایى بیفتد، یک نفر داور از خـانـدان مـرد و یـک نـفـر داور از خـانـدان زن برانگیزید. اگر داوران نیت اصلاح داشته باشند خداوند میان آنها توافق ایجاد مى کند. خداوند دانا و مطلع است .
صـاحـب تـفـسـیـر کشاف در تفسیر کلمه (حکم ) مى گوید: اى رجلا مقنعا رضیا یصلح لحـکـومه العدل و الاصلاح بینهمایعنى کسى که به عنوان داور انتخاب مى شود، باید مـورد اعـتـماد و داراى نفوذ کلام و منطق نافذ بوده باشد، پسندیده و شایسته براى داورى عـادلانـه و بـراى اصـلاح بـاشـد. سـپـس مـى گـویـد: عـلت ایـنـکـه در درجـه اول بـایـد داورهـا از میان خاندان زوج و زوجه انتخاب شوند این است که نزدیکان زوجین از واقـعـیـات جـارى مـیـان آنـهـا بـا خـبـرتـرنـد، و هـم عـلاقـه آنـها به اصلاح ، به واسطه خـویـشـاونـدى ، از بـیـگـانـه بـیـشـتـر اسـت . بـعـلاوه زوجـیـن اسـرار دل خـود را در حـضـور خـویـشـاوند بهتر از بیگانه آشکار مى کنند. اسرارى را که حاضر نیستند به بیگانه بگویند به خویشاوندان مى گویند.
راجـع بـه ایـنـکـه آیـا تـشکیل حکمیت واجب است یا مستحب ، میان علما اختلاف است . محققین عقیده دارنـد ایـن کـار وظـیفه حکومت است و واجب است . شهید ثانى در مسالک صریحا فتوا مى دهد کـه مـسـاءله داورى بـه تـرتیبى که گفته شد واجب و ضرورى است و وظیفه حکام است که همواره این کار را بکنند.
سـیـد مـحـمـد رشـیـد رضـا صـاحـب تـفـسـیـر المـنـار پـس از آنـکـه راءى مـى دهـد کـه تـشـکـیـل حـکـمـیـت واجب است ، به اختلاف علماى اسلامى راجع به وجوب و استحباب این کار اشاره مى کند و سپس مى گوید: آنچه عملا در میان مسلمین وجود ندارد خود این کار و استفاده از مزایاى بى پایان آن است . طلاقها مرتب صورت مى گیرد و شقاقها و خلافها در خانه هـا راه مـى یـابـد بـدون آنـکه از اصل حکمیت که نص قرآن کریم است کوچکترین استفاده اى بـشـود. تـمـام نـیـروى عـلمـاى مـسـلمـیـن صـرف بـحـث و جـدال در اطـراف وجـوب و اسـتحباب این کار شده است . کسى پیدا نشد که بگوید بالاخره چـه واجـب و چـه مـسـتـحـب ، چـرا قـدمـى براى عملى شدن آن بر نمى دارید؟ چرا همه نیروها صـرف بـحث و جدل مى شود؟ اگر بنا است عمل نشود و مردم از مزایاى آن استفاده نکنند چه فرق مى کند که واجب باشد یا مستحب ؟
شهید ثانى راجع به شروطى که داورها به خاطر اصلاح میان زوجین مى توانند به زوج تحمیل کنند این طور مى گوید:
(مـثـلا داوران زوج را مـلزم مـى کـنند که زوجه را فلان شهر یا فلان خانه سکنى دهد: یا ایـنـکـه فى المثل مادر خود را یا زن دیگر خود را در خانه او ولو در اتاق جداگانه سکنى نـدهـد. یـا مـثلا مهر زن را که به ذمه گرفته است نقد بپردازد. یا اگر پولى از زن به قرض گرفته است فورا بپردازد).
غـرض ایـن اسـت کـه هـر اقـدامى که سبب تاءخیر اقدام زوج در تصمیم به طلاق بشود، از نظر اسلام عمل صحیح و مطلوبى است .
از اینجا پاسخ پرسشى که در مقاله ۲۲ به این صورت مطرح شد: (آیا اجتماع ، یعنى آن هـیـاءتـى که به نام محکمه و غیره نماینده اجتماع است ، حق دارد در امر طلاق که از نظر اسـلام مـبـغـوض و مـنفور است مداخله کند به این صورت که از تسریع در تصمیم مرد به طلاق جلوگیرى کند؟).(روشن مى شود).
جـواب ایـن اسـت : البـتـه مى تواند چنین کارى بکند، زیرا همه تصمیمهایى که به طلاق گـرفـتـه مى شود نشانه مرگ واقعى ازدواج نیست . به عبارت دیگر همه تصمیم هاى که دربـاره طـلاق گـرفـتـه مـى شـود دلیـل خـامـوش شـدن کامل شعله محبت مرد و سقوط زن از مقام و موقع طبیعى خود و عدم قابلیت مرد براى نگهدارى از زن نـیـست ، غالب تصمیمها در اثر یک عصبانیت و یا غفلت و اشتباه پیدا مى شود. جامعه هـر انـدازه و بـه هر وسیله اقداماتى به عمل آورد که تصمیمات ناشى از عصبانیت و غفلت عملى نشود بجاست و مورد استقبال اسلام است .
مـحـاکـم به عنوان نمایندگى از اجتماع ، مى توانند متصدیان دفاتر طلاق را از اقدام به طـلاق ـ تـا وقـتـى مـحکمه عدم موفقیت خود را در ایجاد صلح و سازش میان زوجین به اطلاع آنها نرسانده است ـ منع کنند. محاکم کوشش خود را در ایجاد صلح و سازش میان زوجین به عـمـل مـى آورند و فقط هنگامى که بر محکمه ثابت شد که امکان صلح و سازش میان زوجین نیست ، گواهى عدم امکان سازش صادر و به اطلاع صاحبان دفاتر مى رساند.
سوابق خدمت زن در خانواده
مـطـلب دیـگـر ایـنـکـه طـلاق هـاى نـاجـوانـمـردانـه عـلاوه بـر انـحـلال کـانون مقدس خانوادگى اشکالات خاصى براى شخص ‍ زن به وجود مى آورد که نباید آنها را نادیده گرفت . زنى سالها با صمیمیت در خانه مردى زندگى مى کند و چون میان او و خودش دوگانگى قائل نیست و آن خانه را خانه خود و لانه خود مى داند منتهاى خدمت و مـجـاهـدت را بـراى سـر و سـامـان دادن بـه آن خـانـه به کار مى برد. غالبا زنها (به اسـتـثـنـاى زنـان بـه اصـطلاح طبقات متجدد شهرى ) کار خدمت و زحمت و صرفه جویى در خوراک و لباس و هزینه خانه را به جایى مى رسانند که خود مردان را ناراضى مى کنند، از آوردن خـدمـتـکـار بـه خـاطـر ایـنـکـه در هزینه زندگى صرفه جویى شود مضایقه مى نمایند. نیرو و جوانى و سلامت خود را فداى خانه و لانه و آشیانه و در واقع فداى شوهر مـى کـنـند. اکنون فرض کنید شوهر چنین زنى پس از سالها زندگى مشترک هوس زن نو و طـلاق هـمـسـر کـهـنـه بـه سـرش مـى زنـد و مـى خـواهـد زن نـو را بـه لانـه و آشـیانه زن اول ـ کـه بـه قـیمت عمر و جوانى و سلامت و آرزوهاى بر باد رفته او تمام شده ـ بیاورد، مى خواهد با محصول دسترنج زن اول با زن دیگر عیاشى و هوسرانى کند. تکلیف این کار چیست ؟
ایـنـجـا دیـگـر تـنـها مساءله بهم خوردن کانون خانوادگى و گسیخته شدن رابطه زوجیت مـطـرح نـیـسـت کـه گـفـتـه شـود نـاجـوانـمـردى شـوهـر مـرگ ازدواج اسـت و تحمیل زن به مرد ناجوانمرد دون شاءن و مقام طبیعى زن است .
مـسـاءله دیـگـرى مـطـرح اسـت : مـسـاءله آواره و بـى آشـیـانـه شـدن ، مـسـاءله تـحـویـل دادن آشیانه خود ساخته را به رقیب ، مساءله هدر رفتن رنجها و کارها و زحمتها و خدمتها مطرح است .
شـوهـر و کـانـون خانوادگى و خاموش شدن شعله حیات خانوادگى به جهنم ! هر انسانى لانـه و آشـیـانـه اى مـى خواهد و به لانه و آشیانه اى که به دست خود براى خود ساخته اسـت عـلاقـه مـنـد است . اگر مرغى را از خانه و لانه اى که براى خود ساخته است بیرون کـنند از خود دفاع مى کند، آیا زن حق ندارد از لانه و آشیانه خود دفاع کند؟ آیا این کار از طـرف مـرد ظلم واضح نیست ؟ اسلام از این نظر چه فکرى کرده است ؟ به عقیده ما این مشکله کـامـلا قـابـل تـوجـه اسـت . غـالب نـاراحتى هایى که به واسطه طلاق هاى ناجوانمردانه صـورت مـى گـیرد از این ناحیه است . در این گونه موارد است که طلاق تنها فسخ زوجیت نیست ، ورشکستگى و نابودى زن است .
امـا هـمـانـطـورى کـه در مـتـن پـرسش اشاره شد، مساءله خانه و آشیانه با مساءله طلاق دو تـاسـت ، ایـن دو را از یـکـدیـگـر بـایـد تـفـکـیـک کرد. از نظر اسلام و مقررات اسلامى این مشکل حل شده است . این مشکل از جهل به مقررات اسلامى و از سوء استفاده مردان از حسن نیت و وفادارى زنان به وجود آمده است .
ایـن مـشـکل از آنجا پیدا شده که غالبا مردان و زنان گمان مى کنند کار و خدمتى که زن در خانه مرد مى کند و محصولى که از آن کارها پدید مى آید به مرد تعلق دارد، بلکه گمان مـى کـنند مرد حق دارد که به زن مانند یک برده یا مزدور فرمان دهد و بر زن واجب است که فـرمـان او را در این مسائل بپذیرد، در صورتى که مکرر گفته ایم که زن از نظر کار و فعالیت آزادى کامل دارد و هر کارى که مى کند به شخص خود او تعلق دارد و مرد حق ندارد به صورت یک کارفرما در مقابل زن ظاهر شود.
اسـلام با استقلال اقتصادى که به زن داده و به علاوه هزینه زندگى او و فرزندانش را بـه عـهـده مـرد گـذاشـتـه اسـت بـه او فـرصـت کـافـى و کـامـل داده کـه خود را از نظر مال و ثروت و امکانات یک زندگى آبرومندانه از مرد مستغنى نـمـایـد بـه طـورى کـه طلاق و جدایى از این نظر براى او نگرانى به وجود نیاورد. زن تمام چیزهایى که خود براى لانه و آشیانه خود فراهم آورده باید متعلق به خود بداند و مـرد حـق نـدارد آنها را از او بگیرد. این گونه نگرانیها در رژیمهایى وجود دارد که زن را مـجـبـور بـه کـار کـردن در خـانـه شـوهـر مـى دانـنـد و مـحـصول کار او را هم متعلق به شوهر مى دانند نه به خود او. نگرانیهایى هم که در میان مردم ما وجود دارد غالبا ناشى از جهالت و بى خبرى از قانون اسلامى است .
عـلت دیـگـر ایـن نـاراحـتـیها سوء استفاده مرد از وفادارى زن است . برخى از زنان نه به خاطر بى خبرى از قانون اسلام بلکه به خاطر اعتماد به شوهران در خانه آنها فداکارى مـى کـنـنـد، دلشـان مـى خـواهـد حـسـاب مـن و تـو در کـار نـبـاشـد، سـخـن مال من و تو در میان نباشد. از این رو در فکر خود و در فکر استفاده از فرصتى که اسلام بـه آنـهـا داده اسـت نـمـى افـتـنـد. یـک وقـت چـشـم بـاز مى کنند که مى بینند عمر خود را در فـداکـارى بـراى یـک عـنصر بى وفا صرف کرده اند و فرصتهاى کافى که اسلام به آنها داده است از کف داده اند.
این گونه زنان از اول باید توجه داشته باشند که (چه خوش بى مهربانى از دو سر بـى ) اگـر بـنـاسـت زن از حـق شـرعـى خـود در انـدوخـتـن مـال و ثـروت و تـشـکـیـل لانه و آشیانه به نام خود صرف نظر کند و نیروى کار خود را هـدیـه مـرد نـمـایـد. مـرد هـم در عـوض بـه حـکـم واذا حـیـیـتم بتحیه فحیوا باحسن منها او ردوهـا(۲۴) بـاید به همان اندازه یا بیشتر به عنوان هدیه و بخشش نثار زن نماید. در مـیـان مـردان بـاوفـا هـمـیـشـه مـعـمول بوده و هست که در عوض ‍ فداکاریها و به خدمات صادقانه زن ، اشیاء گرانبها و خانه و یا مستغل دیگرى به زن خود هدیه کرده اند.
بـه هر حال مقصود این است که مشکله بى آشیانه شدن زن به قانون طلاق مربوط نیست . تـغـیـیـر قـانـون طـلاق آن را اصـلاح نـمـى کـنـد. ایـن مـشـکـله بـه مـسـاءله اسـتـقـلال و عـدم اسـتـقـلال اقـتـصـادى زن مـربـوط اسـت و اسـلام آن را حـل کـرده اسـت . ایـن مـشـکله در میان ما از بى خبرى گروهى از زنان از تعالیم اسلامى ، و غفلت و ساده دلى گروهى دیگر ناشى مى شود. زنان اگر به فرصتى که اسلام در این زمـینه به آنها داده است آگاه شوند و در فداکارى و گذشت در راه شوهر، ساده دلى نشان ندهند، این مشکل خود به خود حل شده است .
حق طلاق (۵)
مقدمه
خـوانـنـده مـحـترم در یاد دارد که در فصل ۲۲ گفتیم ناراحتیهاى طلاق در میان ما از دو ناحیه اسـت : یـکـى از نـاحـیـه طلاقهاى ناجوانمردانه و ناشى از بى وفایى و نامردمى برخى مـردان ، دیـگـر از نـاحـیـه خـودداریـهـاى نـاجوانمردانه برخى مردان از طلاق زنى که امید سـازش مـیـان آنـهـا نـیـست و فقط به خاطر زجر دادن زن ، نه به خاطر زندگى با او، از طلاق خوددارى مى کنند.
در دو فـصـل پـیـش راجع به قسمت اول بحث کردیم ، گفتیم اسلام از هر وسیله اى که مانع طلاقهاى ناجوانمردانه بشود استقبال مى کند و خود با تدابیر خاصى سعى کرده که این گونه طلاقها صورت نگیرد، اسلام فقط با استعمال زور و استفاده از قوه قهریه براى برقرارى روابط خانوادگى مخالف است .
از آنـچـه گـفـته شد معلوم شد که خانواده از نظر اسلام یک واحد زنده است و اسلام کوشش مـى کـند این موجود زنده به حیات خود ادامه دهد. اما وقتى که این موجود زنده مرد، اسلام با نظر تاءسف به آن مى نگرد و اجازه دفن آن را صادر مى کند ولى حاضر نیست پیکره او را بـا مومیاى قانون مومیایى کند و با جسد مومیایى شده او خود را سرگرم نماید. معلوم شد عـلت ایـنـکـه مـرد حـق طـلاق دارد ایـن اسـت کـه رابـطه زوجیت بر پایه علقه طبیعى است و مـکـانـیـسم خاصى دارد، کلید استحکام بخشیدن و هم کلید سست کردن و متلاشى کردن آن را خـلقـت بـه دسـت مـرد داده است . هر یک از زن و مرد به حکم خلقت نسبت به هم وضع و موقع خـاصـى دارنـد کـه قـابـل عـوض شـدن یا همانند شدن نیست . این وضع و موقع خاص به نوبه خود علت امورى است و از آن جمله حق طلاق است . و به عبارت دیگر علت این امر نقش خـاص و جـداگـانـه اى است که هر یک از زن و مرد در مساءله عشق و جفتجویى دارند نه چیز دیگر.
حق طلاق ناشى از نقش خاص مرد در مساءله عشق است نه از مالکیت او
از اینجا شما مى توانید به ارزش تبلیغات عناصر ضد اسلامى پى ببرید. این عناصر گاهى مى گویند علت اینکه اسلام به مرد حق طلاق داده است این است که زن را صاحب اراده و میل و آرزو نمى شناسد، او را در ردیف اشباء مى داند نه اشخاص ، اسلام مرد را مالک زن مـى دانـد و طـبـعـا بـحکم الناس مسلطون على اموالهم به او حق مى دهد هر وقت بخواهد مملوک خود را رها کند.
مـعـلوم شـد مـنـطق اسلام مبتنى بر مالکیت مرد و مملوکیت زن نیست ، معلوم شد منطق اسلام خیلى دقـیـقتر و عالیتر از سطح افکار این نویسندگان است . اسلام به شعاع وحى به نکات و رموزى در اساس و سازمان بنیان خانوادگى پى برده است که علم پس از چهارده قرن خود را به آنها نزدیک مى کند.
طلاق از آن جهت رهایى است که ماهیت طبیعى ازدواج ،تصاحب است
و گـاهـى مـى گـویـنـد: طلاق چرا صورت رهایى دارد؟ حتما باید صورت قضایى داشته بـاشـد به اینها باید گفت طلاق از آن جهت رهایى است که ازدواج تصاحب است ، شما اگر توانستید قانون جفتجویى را در مطلق جنس نر و ماده عوض کنید و حالت طبیعى ازدواج را از صـورت تـصـاحب خارج کنید، اگر توانستید در روابط جنس نر و جنس ماده (اعم از انسان و حیوان )، براى هر یک از آنها نقش مشابه یکدیگر به وجود آورید و قانون طبیعت را تغییر دهید، مى توانید طلاق را از صورت رهایى خارج کنید.
یکى از این عناصر مى نویسد:
(عقد ازدواج را عموما فقهاى شیعه از عقود لازمه شمرده اند و قانون مدنى ایران را هم به ظـاهـر آن را عـقـد لازم مـى دانـد. و لیـکـن مـن مى خواهم بگویم عقد نکاح مطابق فقه اسلام و قـانـون مدنى ایران فقط نسبت به زن لازم است ، نسبت به مرد عقدى است جایز زیرا او هر وقت مى تواند اثر عقد مذکور را از بین برده ازدواج را بهم بزند.)
سپس مى گوید:
(عـقد ازدواج نسبت به مرد جایز است و نسبت به زن لازم مى باشد و این یک بى عدالتى قـانونى است که زن را اسیر مرد قرار داده است . من هر وقت عبارت ماده ۱۱۳۳ قانون مدنى کـشـور شـاهـنشاهى ایران را (قانون حق مرد به طلاق ) مى خوانم ، از بانوان ایرانى و از این مدارس و دانشگاهها و از این قرن اتم و اقمار و دموکراسى خجالت مى کشم .)
ایـن آقـایـان اولا نـتـوانـسـته اند یک امر واضحى را درک کنند و آن اینکه طلاق غیر از فسخ ازدواج اسـت ، ایـنـکـه مـى گـویـنـد عـقـد ازدواج طبیعتا لازم است ، یعنى هیچیک از زوجین (به اسـتثناى موارد خاصى ) حق فسخ ندارند. اگر عقد فسخ شود تمام آثار آن از میان مى رود و کـاءن لم یـکن مى شود. در مواردى که عقد ازدواج فسخ مى گردد، تمام آثار و از آن جمله مهر از میان مى رود، زن حق مطالبه آن را ندارد، همچنین نفقه ایام عده ندارد، بر خلاف طلاق کـه عـلقـه زوجـیـت را از مـیان مى برد ولى آثار عقد را بکلى از میان نمى برد، اگر مردى زنـى را عـقـد کـنـد و بـراى او فـرضـا پانصدهزار تومان مهر قرار دهد و بعد از یک روز زنـدگـى زنـاشـویـى بـخـواهـد زن را طـلاق دهـد، باید تمام مهر را بعلاوه نفقه ایام عده بپردازد. و اگر مرد بعد از عقد و قبل از ارتباط زناشویى زن را طلاق دهد باید نصف مهر را بپردازد و چون چنین زنى عده ندارد نفقه ایام عده طبعا موضوع ندارد. پس معلوم مى شود طلاق نمى تواند همه آثار عقد را از میان ببرد، در صورتى که اگر ازدواج نامبرده فسخ بـشـود زن حـق مـهـر نـدارد. از همین جا معلوم مى شود طلاق غیر فسخ است . حق طلاق با لازم بـودن عـقـد ازدواج مـنـافـات نـدارد. اسـلام دو حـسـاب قـائل شده است : حساب فسخ و حساب طلاق . حق فسخ را در مواردى قرار داده است که پاره اى از عـیوب در مرد یا زن باشد. این حق را، هم به مرد داده و هم به زن بر خلاف حق طلاق که در صورت مردن و بى جان شدن حیات خانوادگى صورت مى گیرد و منحصر به مرد است .
ایـنـکـه اسـلام حـسـاب طلاق را از حساب فسخ جدا کرده و براى طلاق مقررات جداگانه اى وضـع کـرده اسـت ، مـى رسـانـد که در منطق اسلام ، اختیار طلاق مرد ناشى از این نیست که اسلام خواسته امتیازى به مرد داده باشد.
به این اشخاص باید گفت که براى اینکه از مدارس و دانشگاهها و اقمار مصنوعى خجالت نـکشید، بهتر این است مدتى به خود زحمت بدهید درس بخوانید، تا هم فرق فسخ و طلاق را دریابید و هم با فلسفه عمیق و دقیق اجتماعى و خانوادگى اسلامى آشنا بشوید، که نه تـنـهـا از مـدارس و دانـشـگـاهـهـا خـجـالت نـکـشـیـد بـلکـه بـا گـردن فـرازى از مقابل آنها عبور کنید. اما افسوس که جهل دردى است سخت بى درمان .
جریمه طلاق
در بـعـضى از قوانین جهان براى جلوگیرى از طلاق ، جریمه برایش معین مى کرده اند. من نـمـى دانـم در قـوانـیـن امـروز جـهـان چـنـین قانونى وجود دارد یا نه ، ولى مى نویسند که امـپـراطورى هاى مسیحى رم براى شوهرى که بدون علت موجه زن خود را طلاق دهد مجازات قائل شده بودند.
بدیهى است که این ، نوعى دیگر استفاده از اعمال زور براى ثبات بنیان خانوادگى است و نتیجه بخش ‍ نمى باشد.
حق طلاق براى زن به صورت حق تفویضى
در ایـنـجـا ذکـر یـک مـطلب لازم است و آن اینکه همه سخنان ما درباره این بود که طلاق به صـورت یـک حـق طـبـیـعـى از مـخـتـصـات مـرد اسـت . امـا ایـنـکـه مـرد مـى تـوانـد بـه عنوان توکیل مطلقا یا در موارد خاصى از طرف خود به زن حق طلاق بدهد، مطلب دیگرى است که هـم در فـقـه اسـلامـى مـورد قبول است و هم قانون مدنى ایران به آن تصریح کرده است . ضـمـنـا براى اینکه مرد از توکیل خود صرف نظر نکند و این حق تفویضى را از زن سلب نـنـمـایـد یـعـنـى بـه صـورت وکـالت بـلاعـزل درآیـد، مـعـمـولا ایـن تـوکـیـل را بـه عـنـوان شـرط ضمنى در یک عقد لازم قرار مى دهند. به موجب این شرط، زن مطلقا یا در موارد خاصى که قبلا معین شده است مى تواند خود را مطلقه نماید.
لهـذا از قـدیـم الایـام زنـانـى کـه از بـعضى جهات نسبت به شوهران آینده شان نگرانى داشتند، به صورت شرط ضمن العقد براى خود حق طلاق را محفوظ مى داشتند و عنداللزوم از آن استفاده مى کردند.
علیهذا از نظر فقه اسلامى زن حق طلاق به صورت طبیعى ندارد اما به صورت قراردادى یعنى به صورت شرط ضمن العقد مى تواند داشته باشد.
ماده ۱۱۱۹ قانون مدنى چنین مى گوید:
(طـرفـیـن عـقـد ازدواج مى توانند هر شرطى که مخالف با مقتضاى عقد مزبور نباشد در ضـمـن عقد ازدواج یا عقد لازم دیگر بنمایند، مثل اینکه شرط شود هر گاه شوهر، زن دیگر بـگـیرد یا در مدت معینى غایب شود یا ترک انفاق نماید یا بر علیه حیات زن سوء قصد کـنـد یـا سـوء رفـتـارى نـمـایـد کـه زنـدگـانـى آنـهـا بـا یـکـدیـگـر غـیـر قابل تحمل شود، زن وکیل و وکیل در توکیل باشد که پس از اثبات تحقق شرط در محکمه و صدور حکم نهایى خود را مطلقه نماید.)
چـنـانـکه ملاحظه مى فرمایید، اینکه مى گویند از نظر فقه اسلامى و قانون مدنى ایران طلاق حق یکجانبه است که به مرد داده شده و از زن بکلى سلب شده ، سخن صحیحى نیست .
از نـظر فقه اسلامى و هم از نظر قانون مدنى ایران ، حق طلاق به صورت یک حق طبیعى براى زن وجود ندارد ولى به صورت یک حق قراردادى و تفویضى مى تواند وجود داشته باشد.
اکـنـون نـوبـت آن است که به قسمت دوم بحث خود یعنى موضوع امتناع هاى ناجوانمردانه و سـتـمـگـرانـه بـعـضـى از مـردان از طـلاق بـپردازیم ، ببینیم آیا اسلام راه حلى براى این مـشـکـل ـ کـه حـقـیـقـتـا هـم مـشـکـل بـزرگـى اسـت ـ پـیـش بـیـنـى کـرده یـا نـه . در فـصل آینده در اطراف این مطلب تحت عنوان (طلاق قضایى ) بحث خواهیم کرد. ضمنا از اینکه سخن ما در قسمت اول طولانى شد معذرت مى خواهم .
طلاق قضایى
مقدمه
طـلاق قـضـایـى یـعـنـى طـلاقـى که بوسیله قاضى نه بوسیله زوج صورت بگیرد. در بـسـیـارى از قـوانین جهان اختیار طلاق مطلقا در دست قاضى است و تنها محکمه است که مى تواند به طلاق و انحلال زوجیت راءى بدهد. از نظر این قوانین تمام طلاقها طلاق قضایى اسـت . مـا در مـقـالات گـذشـتـه بـا تـوجـه بـه روح ازدواج و هـدف از تـشـکـیـل کـانون خانوادگى و مقام و موقعى که زن باید در محیط خانوادگى داشته باشد بطلان این نظریه را روشن کردیم و ثابت کردیم طلاقهایى که جریان عادى خود را طى مى کند نمى تواند بسته به نظر قاضى باشد.
بـحـث فـعـلى مـا در این است که آیا از نظر اسلام قاضى (با همه شرایط سخت و سنگینى کـه اسلام براى قاضى قائل است ) در هیچ شرایط و اوضاع و احوالى حق طلاق ندارد، یا ایـنـکـه در شـرایـط خـاصى چنین حقى براى قاضى پیدا مى شود هر چند آن شرایط خیلى استثنایى و نادرالوجود بوده باشد.
طـلاق حـق طـبـیـعى مرد است ، اما به شرط اینکه روابط او با زن جریان طبیعى خود را طى کـنـد. جـریـان طـبیعى روابط شوهر با زن به این است که اگر مى خواهد با زن زندگى کند، از او به خوبى نگهدارى کند، حقوق او را ادا نماید، با او حسن معاشرت داشته باشد. و اگـر سـر زنـدگـى بـا او را ندارد به خوبى و نیکى او را طلاق دهد، یعنى از طلاق او امـتـنـاع نکند، حقوق واجبه او را بعلاوه مبلغى دیگر به عنوان سپاسگزارى به او بپردازد و مـتـعـوهن على الموسع قدره و على المقتر قدره (۲۵) و علقه زناشویى را پایان یافته اعلام کند.
امـا اگـر جـریـان طـبـیـعـى خـود را طى نکند چطور؟ یعنى اگر مردى پیدا شود که نه سر زندگى و حسن معاشرت و تشکیل کانون خانوادگى سعادتمندانه و اسلام پسندانه دارد، و نه زن را آزاد مى گذارد که دنبال کار خود برود، به عبارت دیگر نه به وظایف زوجیت و جلب نظر و رضایت زن تن مى دهد، و نه به طلاق رضایت مى دهد، در اینجا چه باید کرد؟
طلاق طبیعى نظیر زایمان طبیعى است که خود به خود جریان طبیعى خود را طى مى کند. اما طـلاق از طـرف مـردى کـه نـه بـه وظایف خود عمل مى کند و نه به طلاق تن مى دهد، نظیر زایمان غیر طبیعى است که با کمک پزشک و جراح نوزاد را باید بیرون آورد.
آیا بعضى ازدواجها سرطان است و زن باید بسوزد و بسازد؟
اکـنـون بـبینیم اسلام درباره این گونه طلاقها و این گونه مردان چه مى گوید؟ آیا باز هـم مـى گـویـد کـار طـلاق صـددرصد بسته به نظر مرد است و اگر چنین مردى به طلاق رضایت نداد، زن باید بسوزد و بسازد و اسلام دستها را روى یکدیگر مى گذارد و از دور این وضع ظالمانه را تماشا مى کند؟
عـقـیـده بـسیارى همین است . مى گویند: از نظر اسلام این کار چاره پذیر نیست این یک نوع سـرطـان اسـت کـه احـیـانا افرادى گرفتار آن مى شوند و چاره ندارد. زن باید بسوزد و بسازد تا تدریجا شمع حیاتش خاموش شود.
بـه عـقیده اینجانب این طرز تفکر با اصول مسلم اسلام تضاد قطعى دارد. دینى که همواره دم از عدل مى زند، (قیام به قسط) یعنى برقرارى عدالت را به عنوان یک هدف اصلى و اسـاسـى هـمـه انـبیا مى شمارد لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المـیـزان لیـقـوم النـاس بـالقـسـط(۲۶) چـگـونـه ممکن است براى چنین ظلم فاحش ‍ و واضـحـى چـاره انـدیـشـى نـکرده باشد؟! مگر ممکن است اسلام قوانین خود را به صورتى وضع کند که نتیجه اش این باشد که بیچاره اى مانند یک بیمار سرطانى رنج بکشد تا بمیرد؟!
مـوجـب تـاءسـف اسـت کـه بـرخـى افـراد بـا ایـنـکـه اقـرار و اعـتـراف دارند که اسلام دین (عدل ) است و خود را از (عدلیه ) مى شمارند، اینچنین نظر مى دهند. اگر بنا بشود قـانـون ظـالمانه اى را تحت عنوان (سرطان ) به اسلام ببندیم مانعى نخواهد بود که قـانـون سـتـمـگـرانـه دیـگـرى را بـه عـنـوان (کـزاز) و قـانون دیگرى را به بهانه (سل ) و قانون دیگرى را به عنوان (فلج اعصاب ) و قوانین ستمگرانه دیگرى را به بهانه هاى دیگر بپذیریم .
اگر اینچنین است پس اصل (عدل ) که رکن اساسى تقنین اسلامى است کجا رفت ؟
(قیام به قسط) که هدف انبیا است کجا رفت ؟
مى گویند: سرطان . عرض مى کنم بسیار خوب ، سرطان . آیا اگر بیمارى دچار سرطان شـد و بـا یـک عـمل ساده بشود سرطان را عمل کرد، نباید فورى اقدام کرد و جان بیمار را نجات داد؟
زنـى کـه بـه هـمـسـرى مـردى بـراى زنـدگـى بـا او تـن مـى دهـد و بـعـد اوضـاع و احوال به صورتى در مى آید که آن مرد از اختیارت خود سوء استفاده مى کند و از طلاق زن نه به خاطر زندگى و همسرى ، بلکه براى اینکه از ازدواج آینده او با یک شوهر واقعى و مناسب جلوگیرى کند و به تعبیر قرآن او را (کالمعلقه ) نگه دارد خوددارى مى کند، حـقـا چـنـین زنى مانند یک بیمار سرطانى گرفتار است . اما این سرطان سرطانى است که بـه سـهـولت قـابـل عـمـل اسـت . بـیـمـار پـس از یـک عـمـل سـاده شـفـاى قـطـعـى و کـامـل خـود را بـاز مـى یـابـد. ایـن گـونـه عمل و جراحى به دست حاکمان و قاضیان شرعى واجد شرایط امکان پذیر است .
هـمـچـنـانـکـه در مـقـالات پـیـش اشـاره کـردیـم یـکـى از دو مشکل بزرگ در جامعه ما امتناعهایى است که برخى مردان ستمگر از طلاق مى کنند. و از این راه بـه نـام دیـن و بـه بـهـانـه دیـن سـتم بزرگى مرتکب مى شوند. این ستمگریها به ضمیمه آن طرز تفکر غلط به نام اسلام و دین که مى گوید زن باید این گونه ستمها را به عنوان یک سرطان غیر قابل علاج تحمل کند، بیش از هر تبلیغ سوء دیگر علیه اسلام اثر گذاشته است .
بـا ایـنکه بحث در این مطلب جنبه فنى و تخصصى دارد و از حدود این سلسله مقالات خارج اسـت ، لازم مـى دانـم انـدکـى در اطـراف این مطلب بحث کنم تا بر بدبینان روشن کنم که آنچه اسلام مى گوید غیر از این حرفهاست
بن بست ها
ایـن گـونـه بـن بـسـت هـا مـنـحـصـر بـه مـسـائل ازدواج و طـلاق نـیـسـت ، در موارد دیگر از قبیل مسائل مالى نیز پیش مى آید. نخست ببینیم آیا اسلام در غیر مورد ازدواج و طلاق با این بـن بـسـتها چه کرده است . آیا اینها را به صورت بن بست و به صورت یک پدیده چاره ناپذیر پذیرفته است یا بن بست را از میان برده و چاره کرده است ؟
فـرض کـنـیـد دو نـفـر از راه ارث یـا از راه دیـگـر، مـالک یـک کـالاى غـیـر قـابـل تـقـسـیـم از قـبـیـل یـک گـوهـر یـا یـک انـگـشـتـر یـا اتـومـبـیـل یا تابلو نقاشى مى شوند و حاضر نیستند مشترکا از آن استفاده کنند به اینکه گـاهـى در اختیار یکى از آنها باشد و گاهى در اختیار دیگرى ، هیچ کدام از آنها هم حاضر نـیـسـت سهم خود را به دیگرى بفروشد و هیچ گونه توافق دیگرى نیز در زمینه استفاده از آن مال در میان آنها صورت نمى گیرد. از طرفى مى دانیم تصرف هر یک از آنها در آن مـال مـوقـوف بـه اذن و رضـایـت طرف دیگر است . در این گونه موارد چه باید کرد؟ آیا بـایـد آن مـال را مـعـطـل و بـلااسـتـفـاده گـذاشـت و مـوضـوع را بـه صـورت یـک مـشـکـله لایـنـحل و یک حادثه بغرنج غیر قابل علاج رها کرد یا اینکه اسلام براى این گونه امور راه چاره معین کرده است ؟
حـقـیـقـت ایـن اسـت کـه فـقـه اسـلامـى ایـن مـسـائل را بـه صـورت یـک مـشـکـله لایـنـحـل نـمـى پـذیـرد. حـق مـالکـیـت و اصـل تـسـلط بـر مـال را آنـجـا کـه مـنـجر به بى استفاده ماندن مال باشد محترم نمى شمارد. در این گونه موارد به خاطر جلوگیرى از بلااستفاده ماندن ثروت ، به حاکم شرعى به عنوان یک امر اجـتماعى و یا به قاضى به عنوان یک مساءله اختلافى اجازه مى دهد که على رغم لجاجت و امـتـنـاع صـاحـبـان حـقـوق ، تـرتـیـب صـحـیـحـى بـدهـنـد. مـثـلا مـال مـورد نـظـر اجـاره داده شـود و مـال الاجـاره مـیـان آنـهـا تـقـسـیـم شـود و یـا آن مـال فـروخـتـه شـود و قـیـمـت آن در مـیـان آنـهـا قـسـمـت بـشـود. بـه هـر حـال وظـیـفـه حاکم یا قاضى است که به عنوان (ولى ممتنع ) ترتیب صحیحى به این کـار بـدهـد. هـیـچ ضـرورتـى نـدارد کـه صـاحـبـان اصـلى مال رضایت بدهند یا ندهند.
چـرا در ایـن گـونـه موارد رعایت حق مالکیت که یک حق قانونى است نمى شود؟ براى اینکه اصـل دیـگـرى در کـار اسـت : اصـل جـلوگـیـرى از ضـایـع شـدن و بـلااسـتـفـاده مـانـدن مـال . رعـایـت مـالکـیـت و تـسـلط صـاحـبـان مـال تـا آنـجـا لازم اسـت کـه مـنـجـر بـه رکود و تعطیل و بلااستفاده ماندن مال و ثروت نشود.
فـرض کـنـیـد مـال مـورد اخـتـلاف گـوهـر یـا شـمـشـیـر یـا چـیـز دیـگـرى از ایـن قـبـیـل اسـت و هـیـچ یـک از آنها حاضر نیست سهم خود را به دیگرى بفروشد، اما هر دو نفر حـاضـرنـد آن را دو نـیـم کـنـند و هر کدام نیمى از آن را ببرد، یعنى کار لجاجت را به آنجا کشانده اند که توافق کرده اند آن مال را از ارزش بیندازند. بدیهى است گوهر یا شمشیر یـا اتـومـبـیـلى کـه دو نیم بشود از ارزش مى افتد. آیا اسلام اجازه مى دهد؟ خیر، چرا؟ چون تضییع مال است .
عـلامـه حـلى از بـزرگان درجه اول فقهاى اسلام مى گوید: اگر آنها بخواهند چنین کارى بـکـنـنـد حـاکـم بـاید جلو آنها را بگیرد. توافق صاحبان ثروت کافى نیست که به آنها اجازه چنین کارى داده شود.
بن بست طلاق
اکـنـون بـبـیـنـیم در مساءله طلاق چه باید کرد. اگر مردى سر ناسازگارى دارد، حقوق و وظـایـفـى را کـه اسـلام بر عهده او گذاشته است که بعضى مالى است (نفقات ) و بعضى اخلاقى است (حسن معاشرت ) و بعضى مربوط به امر جنسى است (حق همخوابگى و آمیزش ) انـجـام نـمـى دهـد، خواه هیچ یک از این حقوق و وظایف را ادا نکند یا بعضى از آنها را، در عین حـال حـاضـر هـم نـیـسـت زن را طـلاق دهـد، در ایـنـجـا چـه بـایـد کـرد؟ آیـا اصـل لازم و مـورد اهـمـیـتـى از نـظر اسلام وجود دارد که اسلام به حاکم یا قاضى شرعى اجـازه مـداخـله بـدهد (همان طورى که در مورد اموال چنین اجازه اى مى دهد) یا چنین اصلى وجود ندارد؟
نظر آیت الله حلى
مـن در ایـنـجـا رشـتـه سـخـن را بـه دسـت یـکـى از فـقـهـاى طـراز اول عـصـر حـاضـر، آیت الله حلى ، مقیم نجف اشرف مى دهم . معظم له در رساله اى به نام (حقوق الزوجیه ) درباره این مطلب نظر داده اند.
خلاصه نظریه ایشان در آنچه مربوط به حقوق زن و امتناع مرد است این است :
(ازدواج پـیـمـان مـقـدسـى اسـت . در عـین حال نوعى شرکت میان دو انسان است و یک سلسله تعهدات براى طرفین به وجود مى آورد. تنها با انجام آن تعهدات است که سعادت طرفین تاءمین مى گردد. بعلاوه ، سعادت اجتماع نیز بستگى دارد به سعادت آنها و انجام یافتن تعهدات آنها در برابر یکدیگر.
حـقـوق عـمده زوجه عبارت است از نفقه و کسوه ، حق همخوابگى و زناشویى ، حسن معاشرت اخلاقى .
اگـر مـرد از انجام تعهدات خود نسبت به زن شانه خالى کند و از طلاق نیز خوددارى کند، تکلیف زن چیست ؟ و چگونه باید با مرد مقابله شود؟
در ایـنـجـا دو راه فـرض مـى شـود: یـکـى اینکه حاکم شرعى حق دخالت داشته باشد و با اجراى طلاق کار را یکسره کند، دیگر اینکه زن نیز به نوبه خود از انجام تعهدات خود در برابر مرد خوددارى نماید.
امـا از نـقـطـه نـظـر اول یـعـنـى دخـالت حـاکـم شـرعـى ، بـبـیـنـیـم روى چـه اصل و چه مجوزى حاکم شرعى در این گونه موارد حق دخالت دارد.
قرآن کریم در سوره بقره چنین مى فرماید: الطلاق مرتان فامساک بمعروف او تسریح باحسان ...(۲۷) یعنى حق طلاق (و رجوع ) دو نوبت بیش نیست . از آن پس یا نگهدارى به شایستگى و یا رها کردن به نیکى .
و بـاز در سوره بقره مى فرماید: و اذا طلقتم النساء فبلغن اجلهن فامسکوهن بمعروف او سـرحـوهـن بـمـعـروف و لا تـمـسـکـوهـن ضـرارا لتـعـتـدوا و مـن یـفـعـل ذلک فـقـد ظـلم نـفـسه (۲۸) یعنى هر گاه زنان را طلاق دادید و موقع عده آنها رسید، یا از آنها به خوبى نگهدارى کنید و یا به خوبى جلوشان را باز بگذارید. مبادا بـراى ایـنکه به آنها ستم کنید آنها را به شکل زیان آورى نگهدارى کنید. هر که چنین کند باید بداند که به خویشتن ستم کرده است .
(از ایـن آیـات یـک اصـل کـلى استفاده مى شود و آن اینکه هر مردى در زندگى خانوادگى یکى از دو راه را باید انتخاب کند: یا تمام حقوق و وظایف را به خوبى و شایستگى انجام دهـد (امـسـاک بـه معروف = نگهدارى به شایستگى ) و یا علقه زوجیت را قطع و زن را رها نـماید (تسریح به احسان = رها کردن به نیکى ). شق سوم یعنى اینکه زن را طلاق ندهد و بـه خـوبـى و شـایـسـتـگى هم از او نگهدارى نکند، از نظر اسلام وجود ندارد. جمله ولا تـمـسـکـوهـن ضـرارا لتـعتدوا همان شق سوم را نفى مى کند. و بعید نیست که جمله فوق مفهوم اعمى داشته باشد، هم شامل مواردى بشود که زوج عمدا و تقصیرا زندگى را بر زن سـخـت و زیـان آور مـى کـنـد، و هم شامل مواردى بشود که هر چند زوج تقصیر و عمدى ندارد ولى به هر حال نگهدارى زن جز زیان و ضرر براى زن چیزى نیست .
ایـن آیـات هـر چـند در مورد عده و رجوع و عدم رجوع مرد وارد شده و تکلیف مرد را روشن کند کـه رجـوع او بـایـد بر پایه اساسى باشد، به خاطر این باشد که بخواهد از زن به شـایـستگى نگهدارى کند، نه به خاطر اینکه بخواهد زن بیچاره را اذیت کند، اما اختصاص بـه ایـن مـورد نـدارد؛ یـک اصـل کـلى اسـت و حـقـوق زوجـیـت را در هـمـه وقـت و هـمـه حـال بـیـان مـى کـنـد. یعنى زوج به طور کلى در زندگى باید یکى از دو راه گذشته را انتخاب کند و راه سومى برایش ‍ وجود ندارد.
بعضى از فقها از همین جا دچار لغزش شده ، خیال کرده اند این آیات مخصوص مردانى است کـه مـى خـواهـنـد در عـده رجـوع کـنـنـد. خـیـر، ایـن آیـات تـکـلیـف هـمـه مـردان را در هـر حال در برابر همسرشان روشن مى کند. دلیل ما بر این مطلب ، گذشته از سیاق آیات این اسـت کـه ائمـه اطـهـار بـه ایـن آیـات در غـیـر مـورد عـده نـیـز اسـتـدلال و اسـتـشهاد کرده اند، مثل اینکه امام باقر (ع ) فرمود: ایلا کننده (یعنى کسى که قسم مى خورد که با زن خود نزدیکى نکند) پس از چهار ماه اجبارا باید قسم خود را بشکند و کـفـاره بـدهـد و یـا زن خـود را طـلاق دهـد، زیـرا خداوند مى فرماید: امساک بمعروف او تسریح باحسان
امـام صادق در مورد مردى که به مرد دیگر وکالت داده بود که زنى براى او عقد کند و از جـانـب او مـهـر مـعـیـن کـنـد و وکـیـل ایـن کـار را کـرد امـا مـوکـل وکـالت خـود را انـکار کرد، امام فرمود: بر آن زن حرجى نیست که براى خود شوهر دیـگـرى انـتخاب کند اما اگر آن مرد واقعا وکالت داده و عقدى که صورت گرفته است از روى وکـالت بـوده اسـت ، بـر او واجـب اسـت فـى مابینه و بین الله این زن را طلاق بدهد، نـبـایـد این زن رابلاطلاق بگذارد، زیرا خداوند در قرآن مى فرماید: فامساک بمعروف اوتـسـریـح بـاحـسـان پـس مـعـلوم مـى شـود ائمـه اطـهـار ایـن آیـه را یـک اصل کلى مى دانند، اختصاص به مورد خاص ندارد.
حـاکـم شـرعـى آنـجـا کـه مـرد نـه بـه وظـایـف زوجـیـت عـمـل مـى کـنـد و نـه طـلاق مـى دهـد بـایـد زوج را احـضـار کـنـد. اول بـه او تـکلیف طلاق کند. اگر طلاق نداد خود حاکم طلاق مى دهد. امام صادق در روایتى که ابوبصیر از آن حضرت نقل کرده است فرمود: هرکس زنى دارد و او را نمى پوشاند و نـفـقـه او را نـمـى پـردازد، بـر پـیـشواى مسلمین لازم است که آنها را (به وسیله طلاق ) از یکدیگر جدا کند.)
ایـن بـود خـلاصـه بـسـیـار مـخـتـصـرى از نـظـریـه یـک فـقـیـه طـراز اول عـصـر حـاضـر. هر کس که تفصیل بیشترى بخواهد باید به رساله حقوق الزوجیه از تقریرات درس معظم له مراجعه کند.
چـنـانـکـه مـلاحـظـه فـرمـودیـد جـمـله امـسـاک بـمـعـروف او تـسـریـح بـاحـسـان یـک اصـل و قـاعـده کلى است که قرآن کریم در چهارچوب آن ، حقوق زوجیت را مقرر داشته است . عـلیـهذا اسلام به حکم این اصل و بخصوص به موجب تاءکیدى که با جمله ولا تمسکوهن ضـرارا لتـعـتـدوافرموده است ، به هیچ وجه اجازه نمى دهد که مرد از خدا بى خبرى از اخـتـیـارات خود سوء استفاده کند و زنى را نه به خاطر زندگى با او بلکه به خاطر در مضیقه قرار دادن او و جلوگیرى او از ازدواج با مرد دیگر در قید ازدواج نگهدارد.
شواهد و دلائل دیگر
عـلاوه بـر شـواهـد و دلائلى کـه در رسـاله حـقـوق الزوجـیـه ذکـر شـده اسـت ، شـواهـد و دلائل زیـادتـر دیگرى هست که مى رساند جمله امساک بمعروف او تسریح باحسان از نظر اسلام یک اصل کلى است و حقوق زوجیت باید در چهارچوب آن رعایت شود. هر چه انسان بـیـشـتر در اطراف و جوانب این مطلب مطالعه مى کند، آن را روشنتر مى یابد و بیشتر به استحکام مقررات دین مبین اسلام پى مى برد.
در کافى جلد ۵، صفحه ۵۰۲ از امام صادق روایت مى کند که فرمود:
اذا اراد الرجل ان یتزوج المراه فلیقل : اقررت بالمیثاق الذى اخذ الله : امساک بمعروف او تسریح باحسان .
یـعـنى وقتى که مردى مى خواهد ازدواج کند بگوید اعتراف مى کنم به پیمانى که خداوند از من گرفته است و آن اینکه زن را به شایستگى نگهدارى کنم و یا به نیکى طلاق دهم .
در آیه ۲۱ از سوره النساء مى فرماید:
وکـیـف تاخذونه و قدافضى بعضکم الى بعض واخذن منکم میثاقا غلیظایعنى چگونه مـهـرى کـه بـه زنـان داده ایـد (بـا زور و بـا در مـضیقه قرار دادن ) از آنها مى گیرید؟ و حال آنکه به یکدیگر رسیده و از یکدیگر کام گرفته اید و زنان از شما پیمان استوار و شدیدى گرفته اند.
مـفـسـرین شیعه و سنى اعتراف دارند که مقصود از (پیمان استوار و شدید) همان پیمان خداست که خداوند با جمله امساک بمعروف او تسریح باحسان از مردان گرفته است . یـعـنـى هـمـان پـیـمـانـى کـه امـام صادق علیه السلام فرمود: مرد هنگام ازدواج باید بدان اعتراف و اقرار کند، که زن را به شایستگى نگهدارى کند و یا به نیکى رها نماید.
پـیـغـمـبـر اکـرم جـمـله مـعـروفـى دارد کـه در حـجـه الوداع فـرمـود و شـیـعـه و سنى آن را نقل کرده اند. پیغمبر اکرم فرمود:
اتـقـوالله فـى النساء فانکم اخذتموهن بامانه الله و استحللتم فروجهن بکلمه الله ...
یعنى ایهاالناس ! در مورد زنان ، خدا را در نظر بگیرید و از او بترسید. شما آنها را به عـنـوان امـانـت خـدا نـزد خـود بـرده ایـد و عـصـمـت آنـهـا را بـا کـلمـه خـدا بـر خـود حلال کرده اید.
ابن اثیر در کتاب النهایه مى نویسد:
(مـقـصـود از (کـلمـه خـدا) کـه پـیـغمبر اکرم فرمود به موجب آن عصمت زنان بر مردان حـلال مـى شـود هـمـان اسـت کـه با این جمله در قرآن ادا شده : امساک بمعروف او تسریح باحسان
نظر شیخ الطائفه
شـیـخ طـوسـى در کـتـاب خـلاف جـلد ۲، صـفحه ۱۸۵ پس از آنکه درباره (عنه ) یعنى نـاتـوانـى جـنسى نظر مى دهد و مى گوید پس از آنکه ثابت شد که مرد (عنین ) است ، زن خـیـار فسخ دارد، مى گوید اجماع فقها بر این مطلب است . آنگاه مى گوید: و نیز به ایـن آیـه استدلال شده است امساک بمعروف او تسریح باحسان عنین چون قادر نیست از زن به خوبى و شایستگى نگهدارى کند پس باید او را رها نماید.
از مـجـموع اینها به خوبى و به صورت قاطع مى توان فهمید که اسلام هرگز به مرد زورگـو اجـازه نـمـى دهـد کـه از حـق طـلاق سـوء اسـتفاده کند و زن را به عنوان یک محبوس نگهدارى کند.
ولى از آنـچـه گـفـتـه شـد نـبـایـد چنین استفاده شود که هر کسى که نام قاضى روى خود گذاشته حق مداخله در این گونه مسائل دارد. قاضى از نظر اسلام شرایط سخت و سنگینى دارد که اکنون جاى بحث در آن نیست .
مـطـلب دیـگـرى کـه بـایـد به آن توجه داشته باشیم این است که طلاق قضایى از نظر اسـلام - بـا آن هـمـه عـنـایـتى که اسلام در ابقاء کانون خانوادگى دارد - خیلى استثنائا و نـادرالوجـود صـورت مـى گـیـرد. اسـلام بـه هـیـچ وجـه اجـازه نـمـى دهـد که طلاق به آن صـورتـى درآیـد کـه در آمریکا و اروپا وجود دارد و نمونه اش را مرتب در روزنامه ها مى خـوانیم ، مثلا زنى از شوهر خودش شکایت و تقاضاى طلاق مى کند به خاطر اینکه فیلمى کـه مـن دوسـت دارم او دوسـت نـدارد، یـا فـى فـى سـگ عـزیـزم را نـمـى بـوسـد و از ایـن قبیل مسائل مسخره که مظهر سقوط بشریت است .
خـوانـنـده مـحـتـرم از آنچه در این چند مقاله گفتیم ، ضمنا به مفهوم مطلبى که در مقاله ۲۱ گفتیم پى برد. ما در آن مقاله پنج نظریه درباره طلاق ذکر کردیم ، به این ترتیب :
۱. بى اهمیتى طلاق و برداشتن همه قیود اخلاقى و اجتماعى از جلو آن .
۲. ابدیت همه ازدواجها و جلوگیرى از طلاق به طور کلى (نظریه کلیساى کاتولیک ).
۳. ازدواج از طرف مرد قابل انحلال و از طرف زن به هیچ وجه قابل انحلال نباشد.
۴. ازدواج ، هـم از مـرد و هـم از طـرف زن در شـرایـط خـاصـى قـابـل انـحـلال بـاشـد، و راهـى کـه براى هر یک از زن و مرد قرار داده مى شود یک جور و همانند باشد (نظریه مدعیان تساوى حقوق )
۵. راه طلاق همان طورى که براى مرد باز است ، براى زن نیز بسته نیست ، اما در خروجى مرد با در خروجى زن دوتا است .
در آن مـقـاله گـفـتـیـم کـه اسلام نظر پنجم را تاءیید مى کند. از آنچه در مورد شرط ضمن العـقـد و هـم در مـورد طلاق قضایى گفتیم معلوم شد که اسلام هر چند طلاق را به صورت یـک حـق طـبـیـعـى براى زن نمى شناسد، اما راه را بکلى بر او نبسته است و درهاى خروجى مخصوصى براى زن باز گذاشته است .
درباره طلاق قضایى بیش از اینها مى توان بحث کرد، خصوصا با توجه به عقائدى که ائمه و فقهاء سایر مذاهب اسلامى دارند و عملى که در سایر کشورهاى اسلامى بر طبق آنها مى شود، اما ما همین قدر را براى این مقالات کافى مى دانیم .
بخش یازدهم : تعدد زوجات
مقدمه
(تک همسرى ) طبیعى ترین فرم زناشویى است . در تک همسرى روح اختصاص ، یعنى مـالکـیـت فـردى و خصوصى ـ که البته با مالکیت خصوصى ثروت متفاوت است ـ حکمفرما است . در تک همسرى هر یک از زن و شوهر احساسات و عواطف و منافع جنسى دیگرى را (از آن ) خود و مخصوص شخص خود مى داند.
نـقـطـه مـقابل تک همسرى ، (چند همسرى ) یا زوجیت اشتراکى است . چند همسرى یا زوجیت اشتراکى به چند شکل ممکن است فرض شود.
کمونیسم جنسى
یـکـى ایـنـکـه اخـتـصـاص در هـیچ طرف وجود نداشته باشد، نه مرد به زن معین اختصاص داشـتـه بـاشـد و نـه زن مـخـصـوص ‍ مـرد مـعـیـن باشد. این فرض همان است که از آن به (کـمـونـیـسـم جـنـسـى ) تـعـبـیـر مـى شـود. کمونیسم جنسى مساوى است با نفى زندگى خـانـوادگـى . تـاریـخ و حـتـى فـرضـیـات مـربـوط بـه مـاقـبـل تـاریـخ ، دوره اى را نـشـان نـمـى دهـد کـه در آن دوره بـشـر بـکلى فاقد زندگى خانوادگى بوده و کمونیسم جنسى بر آن حاکم بوده است . آنچه را به این نام خوانده اند و مـدعـى هستند که در میان بعضى از مردمان وحشى وجود داشته ، حالت متوسطى بوده میان زنـدگـى اخـتـصـاصـى خـانـوادگـى و کـمـونـیـسـم جـنـسـى . مـى گـویـنـد در بـعـضـى قـبایل چند برادر مشترکا با چند خواهر ازدواج مى کرده اند، یا گروهى از مردان یک طایفه بالاشتراک با گروهى از زنان طایفه دیگر ازدواج مى کرده اند.
ویل دورانت در جلد اول تاریخ تمدن صفحه ۶۰ مى گوید:
( در بـعـضى نقاط، ازدواج به صورت دسته جمعى صورت مى پذیرفته به این معنى که گروهى از مردان یک طایفه گروهى از زنان طایفه دیگر را به زنى مى گرفته اند. در تـبـت مـثلا عادت بر آن بوده است که چند برادر چند خواهر را به تعداد خود به همسرى اختیار مى کرده اند به طورى که هیچ معلوم نبود کدام خواهر زن کدام برادر است و یک نوع کـمـونـیسم در زناشویى وجود داشته و هر مرد با هر زن که مى خواسته همخوابه مى شده اسـت . سـزار بـه عـادت مشابهى در میان مردم قدیم انگلستان اشاره کرده است . از بقایاى ایـن حوادث ، عادت همسرى با زن برادر پس از مرگ برادر را باید شمرد که در میان قوم یهود و اقوام دیگر قدیم شایع بوده است ).
نظریه افلاطون
آنـچـنـانـکـه از کـتـاب جـمـهـوریت افلاطون بر مى آید و عموم مورخین آن را تایید مى کنند، افـلاطـون در نـظـریـه (حـاکـمـان فـیـلسوف و فیلسوفان حاکم ) خود براى این طبقه اشـتـراک خـانـوادگـى را پیشنهاد مى کند، و چنانکه مى دانیم برخى از رهبران کمونیسم در قـرن ۱۹ نـیـز ایـن چـنـیـن پـیـشـنـهـادى نـمـودنـد ولى بـنـا بـه نـقـل کـتـاب فـرویـد و تـحـریـم زنـاشویى با محارم در اثر تجارب تلخ و فراوان ، در سـال ۱۹۳۸ از طـرف بـرخـى از کـشـورهـاى نیرومند کمونیستى قانون تک همسرى یگانه قانون رسمى شناخته شد.
چند شوهرى
شکل دیگرى چند همسرى چند شوهرى است ، یعنى اینکه یک زن در آن واحد بیش از یک شوهر داشـتـه بـاشـد. ویـل دورانـت مـى گـویـد: (ایـن کـیـفـیـت در قـبـیـله تـودا و بـعـضـى از قبایل تبت قابل مشاهده است ).
در صحیح بخارى از عایشه نقل مى کند که :
(در جـاهـلیـت عـرب ، چـهار نوع زناشویى وجود داشته است . یک نوع همان است که امروز مـعـمـول و جـارى اسـت کـه مـردى به وسیله پدر دختر از دختر خواستگارى مى کند و پس از تـعـیـیـن مـهـر با او ازدواج مى کند و فرزندى که از آن دختر پیدا مى شود، از لحاظ تعیین پـدر تـکـلیـف روشـنـى دارد. نـوع دیـگـر ایـن بـوده کـه مـردى در خـلال ایـام زنـاشـویـى با زنى خود وسیله زناشویى او را با مرد دیگرى براى یک مدت مـحـدود فـراهـم مـى کـرده اسـت تـا از او بـراى خـود نـسـل بـهـترى به وجود آورد. به این ترتیب که آن مرد از زن خود کناره گیرى مى کرد. و زن خـود را تـوصـیه مى کرد که خود را در اختیار فلان شخص معین بگذارد و تا وقتى که از آن مرد آبستن نمى شد به کناره گیرى خودش ادامه مى داد، همین که روشن مى شد آبستن شده با او نزدیکى مى کرد. این کار را در مورد کسانى مى کردند که آنها را براى تولید فـرزنـد از خـود شـایـسـتـه تـر مـى دانـسـتـنـد. و در حـقـیـقـت ایـن کـار را بـراى بـهـبـود نـسـل و اصـلاح نـژاد انـجـام مـى دادنـد. این نوع زناشویى را ـ که در واقع زناشویى در خلال ایام زناشویى دیگر بود ـ ( نکاح استبضاع ) مى نامیدند. نوع دیگر زناشویى ایـن بـود: گروهى که عده شان کمتر از ده نفر مى بود با یک زن معین رابطه برقرار مى کـردنـد، آن زن آبستن مى شد و فرزندى به دنیا مى آورد، در این وقت آن زن همه آن گروه را نـزد خـود دعـوت مـى کـرد و طـبـق عـادت و رسم آن زمان ، آن مردان نمى توانستند از آمدن سـرپـیـچـى کـنـنـد؛ هـمـه مـى آمـدنـد. در ایـن هـنـگـام آن زن هـر کـدام از آن مـردان را که خود مـایـل بـود بـه عـنـوان پـدر بـراى فـرزنـد خـود انـتـخـاب مـى کـرد و آن مرد حق نداشت از قـبـول آن فـرزنـد امـتناع کند. به این ترتیب آن فرزند فرزند رسمى و قانونى آن مرد محسوب مى شد.
نـوع چـهـارم ایـن بـود کـه زنـى رسما عنوان (روسپى گرى ) داشت ، هر مردى - بدون اسـتـثـنـاء - مى توانست با او رابطه داشته باشد. این گونه زنان معمولا پرچمى بالاى خانه خود مى زدند و با آن علامت شناخته مى شدند. اینچنین زنان پس از آن که فرزندانى به دنیا مى آوردند همه مردانى را که با آنها ارتباط داشتند جمع مى کردند و آنگاه کاهن و قـیـافه شناس آوردند. قیافه شناس از روى مشخصات قیافه راءى مى داد که این فرزند از آن کـیست ، و آن مرد هم مجبور بود نظر قیافه شناس را بپذیرد و آن فرزند را فرزند رسمى و قانونى خود بداند.
هـمـه این زناشویى ها در جاهلیت وجود داشت ، تا خداوند محمد صلى الله علیه و آله را به پـیـغـمـبـرى بـرگـزیـد و او هـمـه آنـهـا را جـز آنـچـه اکـنـون معمول است از میان برد).
از ایـنـجـا مـعلوم مى شود که رسم چندشوهرى در جاهلیت عرب وجود داشته است . منتسکیو در روح القوانین مى گوید:
(ابـوالظهیرالحسن ، جهانگرد عرب ، در قرن نهم میلادى که به هندوستان و چین رفت این رسم را (چند شوهرى ) مشاهده کرد و آن را دلیل بر فحشاء شمرد)
و هم او مى نویسد:
(در سـواحـل مـالابـار قـبـیله اى به نام قبیله (نائیر) زندگى مى کنند. مردان این قبیله نـمـى تـوانـنـد بیش از یک زن بگیرند، در صورتى که زنهاى آنها مى توانند شوهرهاى مـتـعـددى انـتـخـاب کـنـنـد. بـه عقیده من علت وضع این قانون این است که مردان قبیله نائیر سلحشورترین قبایل مى باشند و به واسطه اصالتى که دارند حرفه جنگ با آنهاست ، و همان طورى که ما در اروپا سربازان را از ازدواج منع مى کنیم تا علایق زناشویى مانع از انـجـام حـرفـه سربازى آنها نشود، قبایل مالابار هم سعى کرده اند حتى المقدور مردان قـبـیـله نـائیـر را از علایق خانوادگى معاف دارند. و چون به واسطه گرمى آب و هوا ممکن نـمـى شـد مـطـلقـا آنـان را از ازدواج مـمـانعت کنند، لذا مقرر داشته اند چند مرد داراى یک زن باشند تا علاقه خانوادگى آنها سست باشد و مانع انجام حرفه جنگى آنها نشود).
اشکال چند شوهرى
اشـکـال عـمـده و اسـاسى که چند شوهرى به وجود مى آورد و همان بیشتر سبب شده که این رسم عملا موفقیتى نداشته باشد، اشتباه انساب است . در این نوع زناشویى رابطه پدر بـا فـرزنـد عـمـلا نـامـشـخـص اسـت ، هـمچنان که در کمونیسم جنسى نیز رابطه پدران با فرزندان نامشخص است . و همان طورى که کمونیسم جنسى نتوانست براى خود جا باز کند، چـنـد شـوهرى نیز نتوانست مورد پذیرش یک اجتماع واقعى بوده باشد، زیرا همچنانکه در یـکـى از مـقـالات گـذشـتـه گـفـتـیـم زنـدگـى خـانـوادگـى و تـاءسـیـس آشـیـانـه بـراى نـسل آینده و ارتباط قطعى میان نسل گذشته و آینده ، خواسته غریزه طبیعت بشر است . این کـه احـیـانـا و اسـتـثـنـائا در مـیان بعضى طوایف بشرى چند شوهرى وجود پیدا کرده است ، دلیـل نـمـى شـود کـه تـشـکـیـل عـائله اخـتصاصى خواسته طبیعت مرد نیست ، همان طورى که انـتـخـاب تـجـرد و پرهیز از زندگى زناشویى از طرف عده اى از مردان یا زنان صرفا دلیـل بـر نـوعى انحراف است و دلیل نمى شود که بشر طبعا خواهان زندگى زناشویى نـمـى بـاشـد. چند شوهرى نه تنها با طبیعت انحصارطلبى و فرزند دوستى مرد ناموافق است ، با طبیعت زن نیز مخالفت دارد. تحقیقات روان شناسى ثابت کرده است که زن بیش از مرد خواهان تک همسرى است .
تعدد زوجات
شـکـل دیـگـر و نـوع دیـگـر چند همسرى ، چند زنى یا تعدد زوجات است . چند زنى یا تعدد زوجـات بـرخلاف چند شوهرى و کمونیسم جنسى ، رواج و موفقیت بیشترى داشته است ، نه تـنـهـا در مـیـان قـبـایـل وحـشـى وجـود داشـتـه اسـت ، بـسـیـارى از ملل متمدن نیز آن را پذیرفته اند. گذشته از عرب جاهلیت ، در میان قوم یهود و ملت ایران در زمـان سـاسـانـیـان و بـعضى ملل دیگر این رسم و قانون وجود داشته است . منتسکیو مى گوید: (در قانون مالایو گرفتن سه زن مجاز بود) و هم او مى گوید:
(والانـتـیـنـیـن امپراطور روم ، به علل و جهات مخصوص اجازه داد مردها چندین زن بگیرند، ولى چـون ایـن قـانـون بـا آب و هـواى اروپـا مـنـاسـب نـبود از طرف سایر امپراطوران روم مثل (تئودور) و (آکاردیوس ) و (مونوریوس ) لغو گردید.)
اسلام و تعدد زوجات
اســـلام چــنـد زنـى را بـر خلاف چند شوهرى بکلى نسخ و لغو نکرد، بلکه آن را تحدید وتـــقـــیـــیـــد کـــرد؛ یـــعـــنــى از طـرفـى نـامـحـدودى را از مـیـان بـرد و بـراى آن حـــداکـــثـــرقـائل شـد کـه چـهـارتاست ، و از طرف دیگر براى آن قیود و شرایطى قـرار داد و بـه هرکـس اجـازه نـداد کـه هـمـسران متعدد انتخاب کند. در آینده درباره آن قـیـود و شـرایـط و هـمچنیندرباره اینکه چرا اسلام چند زنى را بکلى لغو نکرد بحث خـواهـیـم کرد. عجیب این است که درقـرون وسـطـى از جـمـله تـبـلیـغـاتى که به ضد اسـلام مـى کـردنـد ایـن بود که مى گفتندپیغمبر اسلام براى اولین بار رسم تعدد زوجـات را در جهان اختراع کرد!! و مدعى بودندشـالوده اسـلام تـعـدد زوجـات اسـت و عـــلت پـــیـــشـــرفـــت ســـریـــع اســـلام در مـــیـــان اقـــوام ومـــلل گـــونـــاگـون اجـازه تعدد زوجات است . و هم ادعا مى کردند که علت انحطاط مشرق زمیننیز تعدد زوجات است .
ویل دورانت در جلد اول تاریخ تمدن صفحه ۶۱ مى گوید:
(عـلمـاى دیـنـى در قـرون وسـطـى چـنـیـن تـصور مى کردند که تعدد زوجات از ابتکارات پـیـغـمـبـر اسـلام اسـت ، در صـورتـى که چنین نیست و چنانکه دیدیم در اجتماعات ابتدایى جـریـان چـند همسرى بیشتر مطابق آن بوده است . عللى که سبب پیدایش عادت تعدد زوجات در اجـتـمـاعـات ابـتـدایـى گـشـتـه ، فـراوان اسـت . بـه واسـطـه اشـتـغـال مـردان بـه جـنـگ و شـکار، زندگى مرد بیشتر در معرض خطر بود و به همین جهت مـردان بـیـشـتـر از زنـان تـلف مى شدند و فزونى عده زنان بر مردان سبب مى شد که یا تـعـدد زوجـات رواج پیدا کند و یا عده اى از زنان در بى شوهرى به سر برند، ولى در میان آن ملل که مرگ و میر فراوان بود هیچ شایستگى نداشت که عده اى زن مجرد بمانند و تـولیـد مـثـل نکنند... بى شک تعدد زوجات در اجتماعات ابتدایى امر متناسبى بوده ، زیرا عـده زنـان بـر مـردان فـزونـى داشـتـه اسـت ، از لحـاظ بـهـبـود نسل هم باید گفت که سازمان تعدد زوجات بر تک همسرى فعلى ترجیح داشته است ، چه هـمـان گـونـه که مى دانیم تواناترین و محتاط ترین مردان عصر جدید غالبا طورى است که دیر موفق به اختیار همسر مى شوند و به همین جهت کم فرزند مى آورند، در صورتى کـه در آن ایـام گـذشـتـه تـوانـاتـریـن مـردان ظـاهـرا به بهترین زنان دست مى یافته و فـرزنـدان بیشتر تولید مى کردند به همین جهت است که تعدد زوجات مدت مدیدى در میان ملتهاى ابتدایى بلکه ملتهاى متمدن توانسته است دوام کند، و فقط در همین اواخر و در زمان مـا اسـت کـه رفـتـه رفـتـه دارد از کـشـورهـاى خـاورى رخـت بـرمـى بـنـدد. در زوال این عادت ، عواملى چند دخالت کرده است : زندگانى کشاورزى که حالت ثباتى دارد سختى و ناراحتى زندگى مردان را تقلیل داد و مخاطرات کمتر شد و به همین جهت عدد مرد و زن تـقـریـبـا مـسـاوى یـکدیگر شد، و در این هنگام چند زنى ، حتى در اجتماعات ابتدایى از امـتـیازات اقلیت ثروتمند گردید و توده مردم به همین جهت با یک زن به سر مى برند و عمل (زنا) را چاشنى آن قرار مى دهند!)
گوستاولوبون در تاریخ تمدن صفحه ۵۰۷ مى گوید:
(در اروپـا هـیـچ یـک از رسوم مشرق به قدر تعدد زوجات بد معرفى نشده و درباره هیچ رسـمـى هـم این قدر نظر اروپا به خطا نرفته است . نویسندگان اروپا تعدد زوجات را شـالوده مـذهـب اسـلام دانـسـتـه و در انـتـشـار دیـانـت اسـلام و تنزل و انحطاط ملل شرقى ، آن را علة العلل قرار داده اند. آنها علاوه بر همه اعتراضات ، نسبت به زنان مشرق هم ابراز همدردى نموده اند من جمله اظهار مى کنند که آن زنان بدبخت را زیـر پـنـجـه خـواجه سرایان ، سخت و شدید در چهار دیوار خانه مقید نگاه داشته اند و به مجرد حرکت مختصرى که موجب رنجش و عدم رضایت خانه خدایان شود حتى ممکن است آنها را بـا کـمـال بـى رحـمـى اعـدام کنند. ولى تصور مزبور از جمله تصوراتى است که هیچ مـدرک و اسـاسـى بـراى آن نـیـسـت . اگـر خـوانـنـدگـان ایـن کـتـاب از اهـل اروپا، براى مدت کمى تعصبات اروپایى ، را از خود دور سازند تصدیق خواهند کرد کـه رسـم تـعـدد زوجـات بـراى نـظـام اجـتـمـاعى شرق یک رسم عمده است که بوسیله آن ، اقـوامـى کـه ایـن رسـم مـیـان آنـهـا جارى است روح اخلاقى ایشان در ترقى ، و تعلقات و روابـط خـانـوادگـى آنـهـا قوى و پایدار مانده و بالاءخره در نتیجه همین رسم است که در مـشـرق اعـزاز و اکـرام زن بـیـش از اروپـا اسـت . مـا قبل از شروع به اقامه دلیل و اثبات مدعاى خود، از ذکر این مطلب ناچاریم که رسم تعدد زوجـات ابـدا مـربـوط به اسلام نیست ، چه قبل از اسلام هر رسم مذکور در میان تمام اقوام شـرقـى از یـهـود، ایـرانـى ، عـرب و غـیـره شـایـع بـوده اسـت . اقـوامـى کـه در مـشـرق قـبـول اسـلام کـردنـد از ایـن حـیـث فـایـده اى از اسـلام حـاصـل نـکـردند و تاکنون هم در دنیا یک چنین مذهب مقتدرى نیامده که این گونه رسوم مانند تـعدد زوجات را بتواند ایجاد کند و یا آن را منسوخ سازد. رسم مذکور فقط بر اثر آب و هـواى مـشـرق و در نـتـیـجه خصایص نژادى و علل و اسباب دیگرى که به طرز زندگانى مشرق مربوط بوده پیدا شده است ، نه اینکه مذهب آن را آورده باشد... در مغرب هم با وجود ایـنـکـه آب و هـوا و طـبـیـعـت هیچیک مقتضى براى وجود چنین رسمى نیست ، معذلک رسم وحدت زوجـه رسـمـى اسـت کـه مـا آن را فـقـط در کـتـابـهـاى قـانـون مـى بـیـنـیـم درج است ، والا خـیـال نـمـى کنم بشود این را انکار کرد که در معاشرت واقعى ما اثرى از این رسم (رسم وحـدت زوجـه ) نـیست . راستى من متحیرم و نمى دانم که تعدد زوجات مشروع مشرق از تعدد زوجـات سـالوسانه اهل مغرب چه کمى دارد و چرا کمتر است ؟ بلکه من مى گویم که اولى از هـر حـیـث بـهـتر و شایسته تر از دومى است . اهل مشرق وقتى بلاد معظمه ما را سیاحت مى کنند از این اعتراضات و حملات ما دچار بهت و حیرت گردیده متغیر مى شوند...)
آرى ، اسـلام تـعـدد زوجـات را ابـتـکار نکرد بلکه آن را از طرفى محدود ساخت و براى آن حـداکـثـر قـائل شـد، و از طـرف دیـگر قیود و شرایط سنگینى براى آن مقرر کرد. اقوام و مـللى کـه بـه دیـن اسـلام گـرویـدنـد غـالبـا در میان خودشان این رسم وجود داشت و به واسطه اسلام مجبور بودند حدود و قیودى را گردن نهند.
تعدد زوجات در ایران
کریستن سن در کتاب ایران در زمان ساسانیان صفحه ۳۴۶ مى گوید:
(اصل تعدد زوجات اساس تشکیل خانواده (در ایران زمان ساسانیان ) به شمار مى رفت . در عـمـل ، تـعـداد زنـانى که مرد مى توانست داشته باشد به نسبت استطاعت او بود. ظاهرا مردمان کم بضاعت به طور کلى بیش از یک زن نداشتند. رئیس خانواده از حق ریاست دودمان بـهـره مـنـد بـود. یـکـى از زنـان ، سـوگلى و صاحب حقوق کامله محسوب شده و او را (زن پـادشـایـیـها) (پادشاه زن ) یا زن ممتاز مى خواندند. از او پست تر زنى بود که عنوان خـدمـتـکـارى داشـت و او را زن خدمتکار (زن ى چگاریها) مى گفتند. حقوق قانونى این دو نوع زوجـه مختلف بود. ظاهرا کنیزان زرخرید و زنان اسیر جزو طبقه چاکر زن بوده اند. معلوم نـیـسـت که عده زنان ممتاز یک مرد محدود بوده است یا خیر. اما در بسى از مباحثات حقوقى از مـردى که دو زن ممتاز دارد سخن به میان آمده است . هر زنى از این طبقه عنوان بانوى خانه داشته است و گویا هر یک از آنها داراى خانه جداگانه بوده اند. شوهر مکلف بود که مادام العمر زن ممتاز خود را نان دهد و نگهدارى کند. هر پسرى تا سن بلوغ و هر دخترى تا سن ازدواج داراى هـمـیـن حقوق بوده اند، اما زوجه هایى که عنوان چاکر زن داشته اند فقط اولاد ذکور آنان در خانواده پدرى پذیرفته مى شده است .)
در تـاریـخ اجتماعى ایران از انقراض ساسانیان تا انقراض امویان (تاءلیف مرحوم سعید نفیسى ) مى نویسد:
(شـمـاره زنـانـى کـه مـردى مى توانست بگیرد نامحدود بود، و گاهى در اسناد یونانى دیده شده است که مردى چند صد زن در خانه داشته است .)
مـنـتـسـکـیـو در روح القـوانـیـن از آکـاتـیـاس ، مـورخ رومـى ، نقل مى کند که :
(در زمـان ژوسـتـى نـیـن چـنـد نـفـر از فـلاسـفـه رومـى که مورد آزار و اذیت مسیحیان قرار گـرفـتـه و نـمـى خـواسـتـنـد مـذهـب مـسـیـح را قـبول کنند، روم را ترک گفته و به دربار خـسـروپـرویز پادشاه ایران پناه آوردند و در آنجا چیزى که بیشتر موجب حیرت آنها شد، ایـن بـود کـه نه تنها تعدد زوجات مرسوم بود بلکه مردها با زنهاى دیگران آمیزش ‍ مى کردند.)
نـاگـفـتـه نـمـاند که فلاسفه رومى به دربار انوشیروان پادشاه ایران پناه آوردند نه خسروپرویز. ذکر خسرو پرویز در کلام منتسکیو اشتباه است .
در مـیـان اعـراب تـعـدد زوجـات حـد و حـصـرى نداشت . محدود کردن اسلام تعدد زوجات را و حـداکـثـر مـعـیـن کـردن بـراى آن ، بـراى آن عـده از اعـراب کـه بـیـش از چـهـار زن داشـتـنـد اشـکـال بـه وجود مى آورد، افرادى بودند که احیانا ده زن داشتند و مجبور بودند که شش تاى آنها را رها کنند.
پـس معلوم شد اسلام تعدد زوجات را ابتکار و اختراع نکرده ، بلکه برعکس براى آن حدود و قـیـودى مـقـرر کـرده است ، ولى آن را بکلى لغو و نسخ هم نکرده است . در فصلهاى آینده ببینیم علت پیدایش تعدد زوجات در میان بشر چیست . آیا علت آن زورگویى مرد و تحکم او بـر زن بوده است یا ضرورتهاى خاصى در کار بوده که آن را ایجاب مى کرده است ؟ آن ضـرورتـهـا چـیست ؟ آیا از نوع عوامل منطقه اى و جغرافیایى است یا از نوع دیگر است ؟ و بـالاخـره چـرا اسـلام ایـن رسم را الغاء نکرد؟ حدود و قیودى که اسلام براى تعدد زوجات مـقرر کرده چیست ؟ و بالاءخره علت اینکه بشر امروز (اعم از مرد و زن ) علیه تعدد زوجات قـیـام کـرده چـیـسـت ؟ آیـا یـک ریـشـه انـسـانـى و اخـلاقـى دارد یـا علل دیگرى در کار است ؟ اینها مطالبى است که در آینده درباره آن بحث خواهیم کرد.
علل تاریخى تعدد زوجات (۱)
مقدمه
عـلل تـاریـخـى و اجـتـمـاعـى تـعـدد زوجـات چـیـسـت ؟ چـرا بـسـیـارى از مـلل جـهـان و مـخـصـوصـا مـلل شـرقـى ایـن رسـم و سـنـت را پـذیـرفـتـنـد و بـعـضـى از ملل مانند ملل غربى هیچوقت آن را نپذیرفتند؟ چرا در میان شکلهاى سه گانه چند همسرى ، چـنـد زنى رواج و مقبولیت بسزایى یافت ، برخلاف چند شوهرى و اشتراکیت جنسى که یا هـرگـز صـورت عـمـل بـه خـود نـگـرفـتـه اسـت و یـا بـسیار به ندرت واقع شده و جنبه استثنایى داشته است ؟
تا درباره این علل تحقیق نکنیم نمى توانیم درباره تعدد زوجات از نظر اسلام بحث کنیم و هم نمى توانیم این مساءله را از نظر احتیاجات امروز بشر مورد بررسى قرار دهیم .
اگـر ملاحظات روانى و اجتماعى زیادى که وجود دارد از نظر دور بداریم و مانند بسیارى از نـویـسـنـدگـان سـطـحـى فـکـر کـنـیـم ، کـافـى اسـت کـه بـراى تـوضـیـح و تـوجـیه عـلل تـاریـخـى و اجـتماعى تعدد زوجات همان (ترجیع بند) معروفى که در این گونه زمـیـنـه ها همواره بازگو مى شود تکرار کنیم و بگوییم : خیلى واضح است که علت تعدد زوجـات چـیـست و چه بوده است . علتش زورگویى و تسلط مرد و بردگى زن است ، علتش پـدرشـاهـى است . مرد چون بر زن تسلط و حکمروایى داشته است ، رسوم و قوانین را به نـفـع خـود مـى چـرخـانـده اسـت و لهـذا رسـم چـنـد زنـى را بـه نـفع خود و علیه زن قرنها مـعـمـول داشته است ، و زن چون محکوم مرد بوده است نتوانسته است چند شوهرى را به نفع خـود مـجـرى دارد. امـروز کـه دوره پـایـان زورگـویـى مـرد اسـت امـتیاز چند زنى نیز مانند بـسـیـارى از امـتـیـازات غـلط دیـگـر جـاى خـود را بـه حـقـوق مـتـسـاوى و متقابل زن و مرد مى دهد.
اگر اینچنین فکر کنیم بسیار سطحى و ناشیانه فکر کرده ایم . نه علت رواج یافتن چند زنى زور گویى مرد بوده است و نه علت شکست چند شوهرى ضعف و محکومیت زن بوده است ، و نـه عـلت ایـنـکه امروز تعدد زوجات عملا منسوخ مى شود این است که دوران زورگویى مرد به پایان رسیده است ، و نه مرد امروز به واسطه ترک تعدد زوجات واقعا امتیازى را از دسـت مـى دهـد. بـلکـه بـرعـکـس امـتـیـازى بـه نـفـع خـود عـلیـه زن کـسب مى کند. من منکر عامل (زور و قدرت ) به عنوان یکى از عوامل گرداننده تاریخ بشرى نیستم ، و هم منکر اینکه مرد در طول تاریخ از قدرت خود علیه زن سوء استفاده کرده نمى باشم . اما معتقدم کـه مـنـحـصـر کـردن عـامـلهـا به عامل زور و قدرت مخصوصا در توجیه و توضیح روابط خانوادگى زن و مرد، ناشى از کوته فکرى است .
اگـر نظریه بالا درست باشد الزاما باید قبول کنیم که مواقع نادر و استثنایى که چند شـوهـرى مـعـمـول شـده ، مـانـنـد دوره جـاهـلیـت عـرب و یـا زمـانـى کـه بـه قـول مـنـتـسـکـیـو در مـیـان قـبـیـله نـائیـر در سـواحـل مـالایـا چـنـد شـوهـرى مـعـمول شده است ، زمانى بوده که زن فرصتى یافته و قدرتى علیه مرد به دست آورده تـا تـوانـسـتـه اسـت چـنـد شـوهـرى را بـه مـرد تـحـمـیـل کـنـد، و بـایـد قـبـول کـنـیـم کـه ایـن دوره هـا دوره طـلائى زن بـوده اسـت و حـال آنـکه مى دانیم دوره جاهلیت عرب یکى از دوره هاى سیاه و تاریک زندگى زن است . در مـقـاله پـیـش از مـنـتـسـکـیو نقل کردیم که رواج چند شوهرى در میان قبیله نائیر مربوط به قـدرت و احترام زن نبوده است . علت این امر تصمیم اجتماع به دور نگهداشتن سربازان از علایق خانوادگى و حفظ روحیه سربازى بوده است .
بـه عـلاوه ، اگـر عـلت تعدد زوجات ناشى از پدرشاهى و پدرسالارى است ، چرا در میان مـلل غـربى رایج نشده است ؟ آیا پدرشاهى منحصر به مشرق زمین است . مغرب زمین آنچنان عـیـسـى رشـتـه و مـریـم بـافـتـه بـوده انـد کـه از ابـتـدا بـراى زن حـقـوق مـتـسـاوى و مـتـقـابـل نـسـبـت بـه مـرد قـائل بـوده انـد؟ آیـا فـقـط در مـشـرق زمـیـن عـامـل قـدرت بـه نـفـع مـرد کـار کـرده اسـت و در مـغـرب زمـیـن ایـن عامل در جهت عدالت سیر مى کرده است ؟
زن غـربـى تـا نـیـم قـرن پـیـش ، از بـدبـخـت تـریـن زنـان دنـیـا بـود؛ حـتـى در اموال خود نیازمند قیمومت شوهر بود. به اقرار خود غربى ها در قرون وسطى زن شرقى از زن غربى وضع بسیار بهترى داشته است . گوستاولوبون مى گوید:
(در دوره تمدن اسلام به زنان عینا همان درجه و مقام داده شد که زنان اروپا بعد از مدت طولانى آن را دارا شدند؛ یعنى بعد از آنکه رفتار بهادرانه اعراب اندلس در اروپا بناى اشـاعـت را گـذاشت ... در اهالى اروپا اخلاق بهادرانه که یک جزء عمده آن رفتار با زنان است از مسلمین آمده و از آنها تقلید شده است ، و مذهبى که توانست زن را از درجه پست و ذلت نـجـات بـخـشیده و به اوج عزت و رفعت نائل سازد، مذهب اسلام بوده است ، نه مذهب مسیح ، چـنـانـکه عامه خیال مى کنند، زیرا مى بینیم که در قرون وسطى رؤ سا و سردارهاى ما با آنـکـه مـسـیـحـى بـودنـد مـعـهذا پاس احترام زن را نگه نمى داشتند و از بررسى تواریخ قـدیـمـه در ایـن مـطـلب شـبـهـه اى بـاقـى نـمـى مـانـد کـه قـبـل از ایـنـکه مسلمین رعایت و احترام زن را به اسلاف ما بیاموزند، امرا و سرداران ما نسبت به زن با کمال وحشیگرى سلوک مى نمودند.)
دیـگـران نیز کم و بیش اوضاع زن غربى را در قرون وسطى همینطور وصف کرده اند. با هـمـه ایـن احـوال ، بـا ایـنـکـه پـدرشاهى و زور و تحکم مرد به حد اعلا در اروپاى قرون وسطى حکومت مى کرده است ، چرا تعدد زوجات معمول نبوده است ؟
حقیقت این است که نه آنجا که چند شوهرى معمول شده است به واسطه فرصت و قدرت زن بـوده اسـت ، و نـه علت شکست چند شوهرى ضعف و ناتوانى زن بوده است و نه موجب رواج تعدد زوجات در مشرق زمین زور و تحکم مرد بوده است و نه منشاء عدم رواج تعدد زوجات در مغرب زمین قدرت و برابرى زن و مرد بوده است .
علت شکست چند همسرى
عـلت شـکـست چند شوهرى این است که نه با طبیعت مرد موافق است و نه با طبیعت زن . اما از نـظـر مـرد بـراى ایـنـکـه اولا بـا روحـیـه انـحصار طلبى مرد ناسازگار است و ثانیا با اصـل اطـمـیـنـان پدرى مخالف است . علاقه به فرزند، طبیعى و غریزى بشر است . بشر طـبـعـا خـواهـد تـوالد و تـنـاسـل کـنـد و مـى خـواهـد رابـطـه اش بـا نـسل آینده و نسل گذشته مشخص ‍ و اطمینان بخش باشد. مى خواهد بداند پدر کدام فرزند است و فرزند کدام پدر است . چند شوهرى زن با این غریزه و طبیعت آدمى ناسازگار بوده است ، برخلاف چند زنى مرد که از این نظر نه به مرد لطمه مى زند و نه به زن .
مى گویند گروهى از زنان (در حدود چهل نفر) گرد آمدند و به حضور على بن ابیطالب عـلیـه السـلام رسـیدند، گفتند: چرا اسلام به مردان اجازه چند زنى داده اما به زنان اجازه چند شوهرى نداده است ؟ آیا این امر یک تبعیض ناروا نیست ؟
عـلى عـلیـه السـلام دسـتـور داد ظرفهاى کوچکى از آب آوردند و هر یک از آنها را به دست یـکـى از آن زنان داد. سپس ‍ دستور داد همه آن ظرفها را در ظرف بزرگى که وسط مجلس گـذاشـتـه بـود خالى کنند. دستور اطاعت شد. آنگاه فرمود: اکنون هر یک از شما دو مرتبه ظرف خود را از آب پر کنید، اما باید هر کدام از شما عین همان آبى که در ظرف خود داشته بردارد. گفتند: این چگونه ممکن است ؟ آبها با یکدیگر ممزوج شده اند و تشخیص آنها ممکن نـیـست . على علیه السلام فرمود: اگر یک زن چند شوهر داشته باشد خواه ناخواه با همه آنـها هم بستر مى شود و بعد آبستن مى گردد. چگونه مى توان تشخیص داد که فرزندى که به دنیا آمده است از نسل کدام شوهر است ؟ این از نظر مرد.
اما از نظر زن ، چند شوهرى هم با طبیعت زن منافى است و هم با منافع وى . زن از مرد فقط عـامـلى بـراى ارضاء غریزه جنسى خود نمى خواهد که گفته شود هر چه بیشتر براى زن بـهـتـر. زن از مـرد مـوجـودى مى خواهد که قلب آن موجود را در اختیار داشته باشد، حامى و مـدافـع او بـاشـد، بـراى او فـداکـارى نـمـایـد، زحـمـت بـکـشـد و پـول در آورد و محصول کار و زحمت خود را نثار او نماید، غمخوار او باشد. پولى که مرد بـه زن بـه عـنـوان یـک (روسـپـى ) داده و مـى دهـد، هـمـچـنین پولى که زن از راه کار و فـعـالیـت بـدسـت آورده و مـى آورد، نـه بـه احـتـیاجات مالى وسیع زن - که چندین برابر احـتیاجات مرد است - وافى بوده و نه ارزش آن پولى را داشته که مرد به خاطر علاقه و مـحـبـت و در راه عـشـق بـه زن مـى پرداخته است . احتیاجات مالى وسیع زن را همواره مرد به عـنـوان یک فداکار تاءمین کرده است . بهترین و نیرومندترین مشوق مرد به کار و فعالیت نیز کانون خانوادگى او یعنى همسر و فرزندان او بوده است .
زن در چـنـد شوهرى هرگز نمى توانسته است حمایت و محبت و عواطف خالصانه و فداکارى یـک مـرد را نـسبت به خود جلب کند. از این رو چند شوهرى نظیر روسپى گرى همواره مورد تنفر زن بوده است . علیهذا چند شوهرى نه با تمایلات و خواسته هاى مرد موافقت داشته است و نه با خواسته ها و تمایلات زن .
شکست اشتراکیت جنسى
همچنانکه علت شکست اشتراکیت جنسى نیز همین است .اشتراکیت جنسى و از میان رفتن اختصاص از دو طـرف ، کـه نـه زن بـه مـرد مـعـینى اختصاص داشته باشد و نه مرد به زن معینى - هـمـچـنانکه اشاره کردیم - از طرف افلاطون پیشنهاد شد، منتها در شعاع طبقه حاکمه یعنى طـبـقه حاکمان فیلسوف و فیلسوفان حاکم به عقیده افلاطون . این پیشنهاد نه تنها مورد پـذیـرش دیـگـران واقـع نـشـده بـلکـه خـود افـلاطـون نـیـز از عـقـیـده خـود عدول کرد.
در یـک قـرن اخیر فردریک انگلس ، پدر دوم کمونیسم نیز این فرضیه را پیشنهاد و از آن دفـاع کـرد امـا دنـیـاى کـمـونـیـسـم آن را نـپـذیـرفـت . مـى گـویـند دولت شوروى در اثر تـجـربـیـات تـلخ فـراوان در اجـراى تـئورى اشـتـراکـى خـانـوادگـى انـگـلس ، در سـال ۱۹۳۸ قـوانـیـنـى بـه نـفـع خـانواده گذرانید و تک همسرى را به عنوان زناشویى رسمى کمونیستى پذیرفت .
چند زنى براى یک مرد مى توانسته امتیازى شمرده شود، اما چند شوهرى هیچ وقت براى زن امـتـیـازى نـبوده و نخواهد بود. علت این تفاوت این است که مرد طالب شخص زن است و زن طـالب قـلب مـرد و فداکاریهاى او. براى مرد مادامى که شخص زن را در اختیار دارد اهمیتى نـدارد کـه قـلب زن را از دسـت بـدهد. از این رو مرد اهمیتى نمى داده که در چند زنى قلب و عـواطـف زن را از دسـت مـى دهد. ولى براى زن قلب و عواطف مرد اصالت دارد. اگر آن را از دست بدهد، همه چیز را از دست داده است .
بـه عـبـارت دیـگـر، در امـر زنـاشویى دو عنصر دخالت دارد: یکى مادى و دیگرى معنوى . عـنـصـر مادى زناشویى جنبه هاى جنسى آن است که در جوانى در منتهاى اوج و غلیان است و تـدریـجـا رو بـه کـاهش و آرامش مى رود. جنبه معنوى آن عواطف رقیق و صمیمانه اى است که مـیـان آنـهـا حـکـمـفرما مى شود و احیانا هر چه زمان مى گذرد نیرومندتر مى گردد. یکى از تـفـاوتـهـاى زن و مـرد ایـن اسـت کـه بـراى زن عـنـصـر دوم بـیـش از عـنـصـر اول اهـمـیـت دارد، بـرخـلاف مـرد. زنـاشـویى براى زن بیشتر جنبه معنوى دارد و براى مرد بیشتر جنبه مادى ، و لااقل جنبه مادى و معنوى زناشویى براى مرد مساوى است .
گـذشـتـه از ایـنـهـا در مـقاله ۲۴ گفتیم و سخنان یک بانوى روان شناس اروپایى را نیز شاهد آوردیم که زن از آن نظر که پرورش دهنده فرزند در رحم و دامن است ، حالات روانى مـخـصـوصـى دارد که سخت او را به محبت و عواطف مهرآمیز شوهر به عنوان پدر فرزندش نـیـازمـنـد مـى سازد. حتى میزان محبت زن به فرزندان بستگى زیادى دارد به میزان محبت و عـلاقـه مـرد بـه او بـه عـنـوان پـدر فـرزندش و به عنوان عاملى که موجب به وجود آمدن فرزند شده است . این نیاز زن منحصرا در تک شوهرى بر آورده مى شود.
عـلیـهـذا مـقـایـسـه چـنـد شـوهـرى به چند زنى و تصور اینکه فرقى میان چند زنى و چند شـوهـرى نـیـسـت و عـلت ایـنـکـه چـنـد زنـى در قـسـمـتـى از جـهـان مـعـمـول و مجرى شده است ، این است که مرد زورمندتر بوده است و علت اینکه زن نتوانسته است چند شوهرى را به عنوان یک امتیاز براى خود حفظ کند ضعف و ناتوانى زن بوده است ، اشتباه فاحش است .
خانم منوچهریان در کتاب انتقاد بر قوانین اساسى و مدنى ایران صفحه ۳۴ مى گوید:
(قـانـون مدنى ماده ۱۰۴۹ مى گوید: هیچ کس نمى تواند دختر برادر یا دختر خواهر زن را بـگـیـرد مـگـر با اجازه زن خود... زن اگر اجازه دهد شوى وى مى تواند دختر برادر یا خـواهـر او را بـگـیـرد. حـالا باید دید که اگر اجازه ندهد چه مى شود؟ هیچ . به اصطلاح آنـکـه عـوض دارد گله ندارد، مرد با دیگرى ازدواج مى کند. خوب ، حالا اگر قضیه را به عکس کنیم آن وقت چه خواهد شد؟ مثلا اگر بگوییم زن نمى تواند با پسر برادر یا پسر خواهر شوهر خود ازدواج کند (در همان حالى که زن این شوهر است ) مگر با اجازه شوهر، از شـنـیـدن ایـن سـخـن خـون رگـهـاى مـتعصب به جوش ‍ مى آید و فریاد مى زنند این پیشنهاد بـرخـلاف اصول انسانیت است و اصلا طبع و نهاد زن هم با آن مباینت دارد. در پاسخ باید گـفـت تـنـهـا ایـن پـیـشـنـهـاد مـخـالف بـا اصـل بـردگـى زن اسـت . هـمـچـنـانـکـه یـک مـال بـیـش از یـک مـالک نـدارد و یـا اگـر هـم داشـتـه بـاشـد مـحـصـول آن پـس از افـراز بـاز بـه یـک مـالک بر مى گردد، زن هم چون بنا به قوانین صـریـح و ضـمـنـى کـشـور مـا در حـکم اموال است از این رو نباید بیشتر از یک مالک داشته باشد...)
در صفحه ۷۳ آن کتاب مى گوید:
(مـا مـى تـوانـیـم بگوییم همچنانکه مرد تا چهار زن مى تواند داشته باشد، زن هم چون بـشـر اسـت و بـا مـرد بـرابـر، بـایـد بـتـواند حقوقى را که او دارد دارا شود. نتیجه این صـغـرى کـبرى منطقى براى مردان بسیار وحشت آور مى شود. اینجاست که خون در رگهاى آنـان بـه جـوش مـى آیـد و بـا چـهـره اى بـرافـروخته و چشمانى آتشبار فریاد مى زنند: چـگـونه زن مى تواند بیش از یک شوهر داشته باشد؟ ما در پاسخ با سردى و آرامى مى گوییم : چرا مرد مى تواند بیش از یک زن داشته باشد؟
مـا در ایـنـجا نمى خواهیم ترویج فساد اخلاق کنیم ، و نمى خواهیم عفت و پاکدامنى زنان را نـاچـیـز و بـیـهوده بگیریم ، ولى مى خواهیم به مردان بفهمانیم که درباره زن عقیده آنان چـنـانـکه مى پندارند بر پایه اى محکم و تزلزل ناپذیر جاى ندارد. زن یکى است و مرد یکى . هر دو با هم برابرند. اگر به مردان از لحاظ اینکه مردند حق داده شده است که تا چـهـار زن بـگـیـرنـد، بـایـد زنـان هـم هـمـیـن حـق را داشـتـه بـاشند. اگر فرضا از لحاظ عقل تواناتر از مرد نباشد، باید اذعان کرد که تجلى روح و کیفیات نفسانى در زن ضعیف تر از مرد نیست .)
چـنـانـکـه مـلاحـظـه مـى فـرمایید در بیانات فوق هیچ فرقى میان چند زنى و چند شوهرى گـذاشـتـه نـشـده اسـت جـز ایـنـکـه مـرد چـون زور داشـتـه اسـت بـه نـفـع خـود چند زنى را مـعـمـول داشـتـه اسـت ، بـرخـلاف زن کـه آزادى نـداشـتـه از چـنـد شـوهـرى کـه تـنـهـا اصل مخالف بردگى اوست دفاع کند. و نیز در بیانات فوق چنین بیان شده که علت رواج چـنـد زنى و شکست چند شوهرى مالکیت مرد و مملوکیت زن بوده است . مرد چون مالک زن بوده است مى توانسته است زنان متعدد یعنى اموال فراوان داشته باشد، اما زن چون مملوک بوده اسـت و مـملوک نمى توانسته است بیش از یک مالک داشته باشد از موهبت چند شوهرى محروم مانده است .
اتـفـاقـا بـرخـلاف نـظـر خـانـم نـویـسـنـده ، پـذیـرش نـیـافـتـن چـنـد شـوهـرى خـود دلیـل اسـت کـه مـرد بـه زن بـه چـشـم یـک مـال نـگـاه نـمـى کـرده اسـت ، زیـرا شـرکـت در مـال و مـالک شـدن چـنـد نـفر یک مال را و استفاده مشترک از آن یکى از قوانین جارى و سارى بـشـرى در امـوال اسـت . اگـر مـرد بـه زن بـه چـشـم یـک مـال نـگـاه مـى کـرد شـرکـت در آن را جـایـز مـى شـمـرد، هـمـچـنـانـکـه شـرکـت در مـال و اسـتـفـاده مـشـتـرک از آن را جـایـز شـمـرده اسـت . در کـجـاى دنـیـا مـعـمـول است که مال بیشتر از یک مالک نمى تواند داشته باشد تا قانون تک شوهرى را ناشى از آن بدانیم ؟
مـى گـویـنـد چـون مـرد یـکـى است و زن یکى ، باید حقوق برابر داشته باشند. چرا مرد بتواند از حقوق چند زنى بهره مند شود و زن نتواند از حق چند شوهرى استفاده کند؟
مى گویم اشتباه شما همین جاست که خیال کرده اید تعدد زوجات جزء حقوق مرد است و تعدد شـوهر جزء حقوق زن ، در صورتى که تعدد زوجات جزء حقوق زن است و تعدد شوهر نه جـزء حـقـوق مـرد اسـت و نـه جـزء حـقـوق زن ، هـم بـرخـلاف مـصالح و منافع مرد است و هم برخلاف مصالح و منافع زن . ما بعدا ثابت خواهیم کرد که قانون تعدد زوجات در اسلام بـه مـنـظـور احـیـاء و احـقاق حقوق زن وضع شده است و اگر بنا بود جانب مرد رعایت شود اسلام همان کارى را مى کرد که دنیاى غرب کرده است ؛ به مرد حق استفاده و بهره بردارى از زنـان دیـگر جز زن او مى داد ولى هیچ تعهدى براى مرد به نفع زن و فرزندان او به عـنـوان هـمـسر قانونى و فرزندان قانونى قائل نمى شد. چند شوهرى به نفع زن نبوده که حقى از او سلب شده باشد.
مـى گـویـنـد مـى خـواهـیـم بـه مـردان بفهمانیم که عقاید آنها درباره زن آنچنانکه خود مى پندارند محکم و تزلزل ناپذیر نیست .
از قـضـا آنـچـه مـا مى خواهیم همین است . ما در مقالات آینده مبناى نظر اسلام را درباره تعدد زوجات خواهیم گفت . از این نویسنده و هر صاحب نظر دیگر ملتمسانه طلب مى کنیم ببینند و نـظـر بـدهـنـد کـه آیـا نـظـر اسـلام مـبـتـنـى بـر یـک اصل تزلزل ناپذیر است یا نه . من قول شرف مى دهم اگر کسى توانست خللى در مبناى نـظـر اسـلامـى راجع به این مساءله پیدا کند، من از تمام گفته هاى خود در زمینه حقوق زن صرف نظر مى کنم .
علل تاریخى تعدد زوجات (۲)
مقدمه
هوسرانى و تسلط بى چون و چراى مرد، به تنهایى براى پیدایش رسم (چند زنى ) کـافـى نیست ؛ حتما علل و عوامل دیگر نیز دخالت داشته است . زیرا براى مرد هوسران راه سهلتر و بى دردسرتر از چند زنى این است که حس ‍ تنوع طلبى خود را از راه زن بازى آزاد و رفـیـقـه و مـعـشـوقه گیرى ارضاء کند، بدون آنکه زن مورد نظر خود را به عنوان (هـمـسـرى ) بـپـذیـرد و نـسـبـت بـه فـرزنـدان احتمالى او تعهد و مسؤ ولیتى به عهده بگیرد.
از ایـن رو در اجـتـمـاعـاتـى کـه چـنـد زنى معمول بوده است یا موانع اخلاقى و اجتماعى راه معشوقه گیرى و زن بازى آزاد را براى مرد هوسباز بسته بوده است و مرد هوسباز مجبور بوده غرامت تنوع طلبى خود را با بهاى قبول همسرى قانون زن مورد استفاده خود و پدرى فـرزنـدانـش بـپـردازد، و یـا بـایـد فرض کنیم علل دیگرى (جغرافیایى یا اقتصادى یا اجتماعى ) غیر از هوسبازى و تنوع طلبى مرد در کار بوده است .
عوامل جغرافیایى
مـنـتـسـکـیـو و گـوسـتـاولوبـون اصـرار زیـادى دارنـد کـه عـلل جـغـرافـیـایى را دخالت دهند. به عقیده این مفکران ، آب و هواى مشرق زمین مقتضى رسم تـعـدد زوجـات بـوده است . در آب و هواى مشرق زمین زن زودتر بالغ مى شود و هم زودتر پیر مى شود و از این جهت مرد به زن دوم و سوم احتیاج پیدا مى کند. بعلاوه ، مرد پرورده آب و هـواى مـشرق زمین از لحاظ نیروى جنسى طورى است که یک زن نمى تواند او را اقناع کند.
گوستاو لوبون در تاریخ تمدن اسلام و عرب صفحه ۵۰۹ مى گوید:
(رسـم مـذکـور رسـم تـعـدد زوجـات فـقط بر اثر آب و هواى مشرق و در نتیجه خصایص نژادى و علل و اسباب دیگرى که به طرز زندگانى مشرق مربوط بوده پیدا شده است ، نه اینکه مذهب آن را آورده باشد. و معلوم است آب و هوا و خصایص قومى از جمله عواملى است کـه فـوق العـاده قـوى و مـؤ ثـر بـوده و حـتـى ما لازم هم نمى دانیم که راجع به آن زیاد قـلمـفـرسـایـى کنیم . بعلاوه ، اصل طبیعت و ساختمان مخصوص زنان مشرق و لزوم حضانت طفل و امراض و عوارض و غیره ، آنها را اغلب مجبور ساخته که از شوهر کناره گیرى اختیار کـنـنـد، و چـون آب و هـواى مـشـرق و جـبـلت قـومـى طـورى اسـت کـه بـراى مـرد تـحـمـل این کناره جویى موقت غالبا غیر ممکن بوده لهذا تعدد زوجات لزوم پیدا نموده است .)
منتسکیو در روح القوانین صفحه ۴۳۰ مى گوید:
در کـشـورهایى که داراى آب و هواى گرم مى باشند زنها در سنین هشت و نه و ده سالگى بالغ هستند و بعد از این که شوهر کردند بارور مى شوند، به طورى که مى توان گفت در کشورهاى گرمسیر ازدواج و باروى زنها بلافاصله پشت هم صورت مى گیرد.
پـریـدو در شرح حال پیغمبر اسلام مى گوید که آن حضرت در پنج سالگى خدیجه را بـه حـباله نکاح در آورد و در هشت سالگى با وى همخواب شد. این است که زنها کشورهاى گـرمـسـیـر در بـیـسـت سـالگى پیر هستند و هنگامى که تازه مى خواهند عقلشان به طرف کـمـال بـرود پـیـر شـده انـد... در کـشـورهـایـى کـه هـوا مـعتدل است ، نظر به اینکه زیبایى زنها مدتى باقى مى ماند و دیرتر به حد بلوغ مى رسـنـد و وقـتـى کـه ازدواج مـى کـنند به واسطه زیادى سن تجربیاتى دارند و در موقع بـچـه دار شـدن مقدارى از سن آنها گذشته و زن و شوهر تقریبا در یک سن و در یک موقع پـیـر مـى شـونـد، این است که مساواتى بین زن و مرد برقرار شده و مردها بیش از یک زن نمى گیرند...
بـنـابـرایـن قـانـون مـنـع تـعـدد ازدواج در اروپـا و مـجـاز کـردن ایـن عمل در آسیا مربوط به مقتضیات آب و هواست ...)
ایـن تـوجـیه به هیچ وجه صحیح نیست ، زیرا اولا رسم تعدد زوجات در مشرق زمین منحصر بـه مـنـاطـق گـرمـسـیـر نـبـوده اسـت . در ایـران بـا ایـنـکـه از لحـاظ آب و هـوا مـعـتـدل اسـت ، از قـبـل از اسـلام تعدد زوجات معمول بوده است . اینکه منتسکیو مى گوید در مـنـاطـق گـرمـسـیـر زنـان در بـیـست سالگى پیر مى شوند، گزافه اى بیش نیست . از آن گزافه تر اینکه به نقل از پریدو مى گوید: پیغمبر اسلام در پنج سالگى خدیجه را به عقد خویش در آورد و در هشت سالگى با وى زفاف کرد، در صورتى که همه مى دانند پـیـغـمـبـر اسـلام در بـیـسـت و پـنـج سـالگـى بـا خـدیـجـه کـه در آن وقـت چهل سال از سنش مى گذشت ازدواج کرد.
ثـانـیـا اگـر زود پیر شدن زن و غلیان نیروى جنسى مرد موجب اصلى این کار بوده است ، چـرا مـردم مـشـرق زمـیـن هـمـان راه مـردم مـغـرب زمـیـن را در قرون وسطى و قرون جدید پیش نـگـرفـتـنـد و بـجاى تعدد زوجات طبیعت خود را با فحشاء و زن بازى آزاد اقناع نکردند؟ زیـرا در مـغـرب زمـین به قول گوستاولوبون رسم وحدت زوجه رسمى است که فقط در کتابهاى قانون درج است و در معاشرتهاى مغرب زمین اثرى از آن نیست .
و بـاز بـه قـول او در مـشـرق زمـیـن تـعـدد زوجـات بـه شکل قانونى یعنى قبول تعهد همسرى نسبت به زن و مسؤ ولیت پدرى نسبت به فرزندان او وجـود داشـتـه اسـت و در مـغـرب زمـیـن بـه شـکـل سـالوسـانـه و غـیر قانونى یعنى به شـکـل مـعشوقه بازى و رفیقه بازى بدون قبول تعهد همسرى نسبت به زن و تعهد پدرى نسبت به فرزندان او.
وضع چند همسرى در مغرب زمین
مـن در ایـنـجـا لازم مـى دانـم شـرح مـخـتـصـرى از وضـع چـنـد هـمـسـرى بـه شـکـل مـغـرب زمـیـنـى در قـرون وسـطـى از زبـان یـکـى از مـورخـان مـحـقـق مـغـرب زمـیـن نـقل کنم تا خوانندگان محترم و همه کسانى که مشرق زمین را به نام تعدد زوجات و احیانا بـه نـام حـرمـسـرادارى مـورد انـتـقاد قرار مى دهند و آن را مایه سرافکندگى مشرق زمین در مـقـابل مغرب زمین مى شمارند، بدانند که آنچه در مشرق زمین وجود داشته ، با همه معایب و جـنـبـه هـاى نـنگین آن نسبت به جریاناتى که از این نظر در مغرب زمین مى گذشته ، هزار درجه فضیلت دارد.
ویـل دورانـت در جـلد ۱۷ تـاریـخ تـمدن فصلى دارد تحت عنوان (سستى اخلاق ). در این فـصـل وضـع اخـلاق عـمـومـى را در ایـتـالیـا در دوره رنـسـانـس شـرح مـى دهـد. تـمـام ایـن فـصـل کـه در یـازده قـسـمـت ذکـر شـده ، خواندنى است . من خلاصه اى از آنچه تحت عنوان (اخـلاق در روابـط جـنـسـى ) ضـمـن ایـن فـصـل آمـده اسـت نقل مى کنم .
ویـل دورانـت اول مـقـدمـه کوتاهى ذکر مى کند و مثل اینکه با این مقدمه قبلا مى خواهد معذرت خواهى کرده باشد.
مقدمتا چنین مى گوید:
(حال با پرداختن به اخلاقیات مردم غیر روحانى و با آغاز از روابط جنسى ، باید نخست متذکر شویم که مرد ذاتا طبیعت چند همسرى دارد، و فقط نیرومندترین قیود اخلاقى ، میزان مـنـاسـبـى از فـقـر و کـار سـخـت و نـظـارت دائمـى زوجـه مـى تـوانـد یک همسرى را به او تحمیل کند).
آنگاه به اصل مطلب پرداخته مى گوید:
(مـعـلوم نـیـست زناى محصنه در قرون وسطى کمتر بوده است تا رنسانس ، و همان گونه که در قرون وسطى زنا با بهادرى تلطیف مى شد به همان طریق در دوره رنسانس در میان طبقات تحصیل کرده با آرمانى ساختن ظرافت و سحر آمیزى روحى زن تربیت شده نرمش مى یـافـت ... دخـتـران خـانـواده هـاى اصـیـل تـا حـدى از مـردانى که با خاندان خودشان تعلق نـداشـتـنـد نـسـبـتـا مـجزا نگه داشته مى شدند. مزایاى عفت پیش از زناشویى جدا به آنان تـعـلیـم داده مـى شد. گاه این تعلیم چنان مؤ ثر مى افتاد که بنا به روایت ، زن جوانى پـس از تـجـاوزى کـه به ناموسش شد خود را در آب غرق کرد. آن زن بى شک منحصر به فرد بوده است . زیرا پس از مرگ او اسقفى درصدد بر آمد تا مجسمه اى از او برپا کند.
مـاجـراهـاى قـبـل از ازدواج مـى بـایـسـت قـابـل مـلاحـظـه بـاشـد. والا مـشـکـل بـتـوان بـراى اطفال نامشروع بیشمارى که در هر یک از شهرهاى ایتالیاى رنسانس یافت مى شد دلیلى جست . فرزند حرامزاده نداشتن امتیازى به شمار مى رفت . اما داشتن آن نـنـگ فـاحـشـى نـبـود. مـرد مـعـمـولا بـهـنـگـام ازدواج زن خـود را تـرغـیـب مـى کـرد کـه طـفـل حـرامـزاده خـویـش را بـه خـانه بیاورد تا با سایر فرزندان آن مرد پرورش یابد. حـرامـزاده بـودن از قـدر کـسـى نـمـى کـاست . داغى که جامعه بر آن مى زد چندان مهم نبود. وانـگـهـى مـشـروعـیـت را مـى شد با رشوه دادن به یکى از اعضاى کلیسا به دست آورد. در نـبودن وارثان مشروع یا ذى صلاحیت پسران حرامزاده ، ممکن بود به ملک یا حتى به تاج و تـخـت بـرسـنـد. هـمـان گـونـه کـه فـرنـتـه اول وارث سـلطـنـت الفـونـسـوى اول پادشاه ناپل و لئونللودسته جانشین نیکولوى سوم امیر فرارا شد. وقتى که پیوس دوم در سـال ۱۴۵۹ بـه فـرار آمـد، مـورد پـذیـرایـى هـفـت شـاهـزاده قـرار گرفت که همه نـامـشـروع بـودنـد. رقـابـت حـرامـزادگـان با حلال زادگان منشاء مهمى از کشمکشهاى دوره رنـسـانـس بـود... اما در مورد همجنس گرایى باید بگوییم که تقریبا یک قسمت اجبارى از احیاى رسوم یونان باستان بود...
سـان برناردینو موارد این عمل شنیع را در ناپل چندان زیاد دید که شهر را به سرنوشت سـدوم و عـمـوره تهدید کرد. آرتینو این انحراف را در رم نیز به همان اندازه شایع یافت ... در مـورد فحشاء نیز مى توانیم همین گونه سخن بگوییم . بنا بر روایت اینفسورا که دوسـت مـى داشـت آمـار خـود را در رم پـاپ نـشـیـن سـنـگـیـن تـر سـازد. بـه سال ۱۴۹۰ در میان نفوس نود هزار نفرى رم ۶۸۰۰ روسپى ثبت شده وجود داشت و این رقم البـتـه شـامـل روسـپـیـان مـخـفـى و غـیـر رسـمـى نـمـى شـد. در ونـیـز طـبـق آمـار سال هزار و پانصد و نه ، ۱۱۶۵۴ فاحشه در میان نفوس سیصد هزار نفرى آن شهر وجود داشـت ... در قـرن پـانـزدهـم دخـتـرى که در ۱۵ سالگى هنوز به شوهر نرفته بود ننگ خـانـواده بـه شـمار مى رفت . در سده شانزدهم (سن ننگین ) به هفده سالگى رسانده شـد تـا تـحـصیلات عالیتر را براى دختر ممکن سازد. مردان که از تمام مزایا و تسهیلات فـحـشـاء بـرخـوردار بـودنـد، فـقط در صورتى مجذوب ازدواج شدند که برایشان جهاز مـعـتـنـابـهـى بـیـاورد... بـنـابـر آیـیـن ازدواج قـرون وسطایى چنین انتظار مى رفت که در مـراحل مختلف دوران زناشویى ، عشق میان زن و مرد نضج گیرد، چنانکه در شادى و اندوه ، خـوشـبـخـتـى و بدبختى شریک یکدیگر باشند و ظاهرا در بسیارى از موارد چنین انتظارى بر آورده مى شد... با این حال زناى محصنه رایج بود. چون بیشتر ازدواجهاى طبقات عالى ، اتحادى دیپلماتیک به خاطر منافع سیاسى و اقتصادى بود، بسیارى از شوهران خود را بـه داشـتـن مـعـشوقه اى ذى حق مى دانستند و زن گرچه ممکن بود از این امر اندوهگین شود، معمولا دیده بر آن مى بست یا لب نمى گشود.
در مـیـان طـبـقـات مـتـوسـطه ، برخى از مردان گمان داشتند که زنا تفریح مشروعى است . مـاکیاولى و دوستانش ظاهرا از داستان هایى که درباره بى وفاییهاى خود با یکدیگر رد و بـدل مـى کـردنـد نـاراحـت نـمى شدند. وقتى که در این موارد زن با تقلید از شوى خود انـتـقـام مـى گـرفـت ، شوهر غالبا بر عمل او چشم مى پوشید و کلاه غیرت را بالاتر مى کشید.)
آرى ، ایـن بـود نمونه اى از زندگى مردمى که همواره تعدد زوجات را بر مشرق یک گناه نـابـخـشـودنـى مـى شـمـارنـد و احـیـانـا آب و هـواى مـشـرق زمـیـن را مـسـؤ ول ایـن عـمـل به اصطلاح غیر انسانى ! مى دانند و اما آب و هواى سرزمین آنها به هیچ وجه به آنها اجازه بى وفایى به زن و تخطى از تک همسرى نمى دهد!
ضـمـنـا ایـن نـکـتـه نـیز ناگفته نماند که نبودن تعدد زوجات به صورت مشروع در میان غـربـیـهـا، چـه خـوب و چـه بـد، مـربـوط بـه مـذهـب مـسـیـح نـیـسـت . در اصـل دیـن مـسـیـح ، نـصـى بـر مـنـع تـعـدد زوجات نیست ، بلکه چون حضرت مسیح مقررات تورات را تاءیید کرده است و در تو راه تعدد زوجات به رسمیت شناخته شده است ، باید بـگـوییم در اصل دین مسیح تعدد زوجات تجویز شده است . حتى گفته مى شود که قدماى مـسـیـحـیـون داراى زوجـات مـتـعـدد بوده اند. پس خوددارى غرب از تعدد زوجات به صورت شرعى و قانونى ، علت یا علل دیگرى داشته است .
عادت ماهانه
بـعـضـى دیـگـر بـیمارى ماهانه زن و عدم آمادگى او را براى تمتع مرد در مدت بیمارى ، هـمـچـنـیـن خـسـتگى زن از فرزند زاییدن و میل او به کناره گیرى از زندگى زناشویى و رسیدگى به غذا و پرورش فرزندان را منشاء تعدد زوجات دانسته اند.
ویل دورانت مى گوید:
در اجـتـماعات ابتدایى ، زنان به سرعت پیر مى شوند و به همین جهت خود غالبا مردان را بـه زنـاشـویـى جـدیـد تشویق مى کردند تا بتوانند مدت درازترى غذاى کودکان خود را تـاءمـیـن کـنـنـد و در عـیـن حـال فـاصـله مـیـان دوره هـاى حـمـل خـود را طـولانـى تـر سـازنـد بـى آنـکـه از مـیـل مـردان در تـولیـد نـسـل و دفـع شـهـوت خـود چـیـزى بـکـاهـنـد. غـالبـا دیـده شـده کـه زن اول ، شـوهـر خـود را تـرغیب مى کرده است تا زن تازه بگیرد که کار او سبکتر شود و زن تازه براى خانواده اطفال دیگرى بیاورد و بهره بردارى و ثروت زیادتر شود.)
بدون شک بیمارى ماهانه زن و همچنین خستگى او از فرزند زادن ، زن و مرد را از لحاظ امر جنسى در وضع نامشابهى قرار مى دهد و سبب مى گردد که مرد کم و بیش رو به سوى زن دیگر بیاورد. اما هیچیک از دو علت بالا به تنهایى موجب رسم تعدد زوجات نمى شود، مگر آنـکه یک مانع اخلاقى یا اجتماعى براى مرد وجود داشته باشد که نتواند هوس خود را با مـعـشـوقـه گـیـرى ، و زن بـازى آزاد تـسـکـیـن دهـد. پـس هـر یـک از دو عـامـل فـوق هـر زمـان دخـالت داشـتـه انـد، در زمـیـنـه اى بـوده کـه مـرد آزادى کامل در هوسبازى نداشته است .
محدود بودن دوره فرزندزایى زن
بـه عـقـیده بعضى محدود بودن سن زن از نظر تولید فرزند برخلاف مرد، و رسیدن او به سن (یائسگى ) یکى از علل پیدایش رسم تعدد زوجات بوده است . احیانا زنى به این سن مى رسیده است ، در حالى که به قدر کافى براى مرد فرزند نیاورده بوده است ، یا فرزندان قبلى تلف شده بودند.
مـیـل مـرد بـه داشـتـن فـرزنـد بـعـلاوه عـدم مـیـل او بـه طـلاق زن اول سـبـب شـده کـه مـرد بـه دنـبـال زن دوم یـا سـوم بـرود، هـمـچـنـانـکـه نـازا بـودن زن اول عامل دیگرى براى رو آوردن مرد به ازدواج ثانوى بوده است .
عوامل اقتصادى
بـراى تـعـدد زوجات ، ریشه هاى اقتصادى نیز ذکر کرده اند و گفته اند در دوران قدیم ، برخلاف امروز، زن و فرزند زیاد از لحاظ اقتصادى به نفع مرد بوده است . مرد از زنان و فـرزنـدان خـود مانند بردگان کار مى کشیده است و احیانا فرزندان خود را مى فروخته است . منشاء بردگى بسیارى از افراد، اسارت در جنگ نبوده است ، بلکه پدران آنها، آنها را به بازار آورده و فروخته اند.
ایـن جـهـت مـى تـوانـد عـلت تـعـدد زوجـات واقـع شـود، زیـرا مـرد تـنـهـا بـا قبول همسرى رسمى زن مى تواند از مزیت کثرت اولاد بهره مند شود. معشوقه گیرى و زن بازى آزاد نمى تواند این مزیت را براى مرد تاءمین کند. ولى چنانکه مى دانیم این علت را به همه مواردى که تعدد زوجات وجود داشته است نمى توان تعمیم داد.
فـرضـا مـلل ابـتـدایـى بـه ایـن مـنـظـور زنـان مـتـعـدد مـى گـرفـتـه انـد، هـمـه مـلل ایـنـطـور نـبـوده انـد. در دنـیـاى قـدیـم رسـم تـعـدد زوجـات درمـیـان طـبـقـاتـى معمول بود که با تجمل و تعین و تشخص زندگى مى کردند و معمولا پادشاهان ، امیران ، سـرداران ، روحـانـیـون و بـازرگـانـان مـتـعین زنان متعدد داشته اند و چنانکه مى دانیم این طبقات از وجود زنان و فرزندان زیاد خود بهره اقتصادى نمى برده اند.
عامل عدد و عشیره
عـلاقـه بـه کـثـرت فـرزنـد و تـوسـعـه نـفـوس فـامـیـل نـیـز بـه نـوبـه خـود عـامـل دیگرى بوده براى تعدد زوجات . یکى از جهاتى که زن و مرد را در وضع متفاوتى قـرار مـى دهـد این است که عدد فرزندانى که یک زن مى تواند تولید کند بسیار معدود و مـحـدود اسـت ، خـواه تـک شـوهـر بـاشد یا چند شوهر، اما عدد فرزندانى که مرد مى تواند تولید کند بستگى دارد به تعداد زنانى که در اختیار دارد، ممکن است یک مرد به تنهایى از صدها زن ، هزارها فرزند از نسل خود تولید کند.
در دنـیـاى قـدیـم بـرخـلاف دنـیـاى امـروز عـدد و عـشـیـره عـامـل اجـتـمـاعـى مـهـمـى بـه شـمـار مـى رفـتـه اسـت . قـبـایـل و طـوایـف از هر وسیله اى براى تکثیر عدد و جلوگیرى از کاهش آن استفاده مى کرده انـد. یـکى از افتخارات آن مردم افتخار به کثرت عدد افراد قبیله بوده است . بدیهى است که تعدد زوجات یگانه وسیله تکثیر عدد بوده است .
فزونى عدد زنان بر مردان
آخـریـن عـامـل تـعـدد زوجـات که ضمنا مهمترین عوامل است ، فزونى عدد زنان بر عدد مردان بـوده است . موالید دختران از موالید پسران زیادتر نبوده و نیست . احیانا اگر در برخى سـرزمینها موالید دختر از موالید پسر بیشتر است ، در بعضى سرزمین هاى دیگر برعکس اسـت ، مـوالیـد پـسر از موالید دختر افزونتر است . چیزى که همواره سبب مى شود که عدد زنـان آمـاده ازدواج از عـدد مردان آماده ازدواج بیشتر باشد این است که تلفات مرد همیشه از تـلفـات زن بـیـشـتـر بـوده و هـسـت . کثرت تلفات مرد همواره سبب شده و مى شود که در صـورت تک همسرى ، گروه فراوانى از زنان از داشتن شوهر قانونى و خانه و زندگى و فرزند مشروع محروم بمانند. در اینکه در اجتماعات ابتدایى این طور بوده بحثى نیست . قبلا از ویل دورانت نقل کردیم که :
(در اجتماعات ابتدایى به واسطه اشتغال مردان به جنگ و شکار، زندگى مرد در معرض خطر بود و به همین جهت مردان بیشتر از زنان تلف مى شدند. فزونى عده زنان بر مردان سـبـب مـى شـد کـه یـا تـعـدد زوجـات رواج پـیـدا کـنـد و یـا عـده اى از زنـان بـه حال عزوبت بسر برند.)
بررسى علل و عوامل
عـللى را کـه از لحـاظ تـاریـخى مى توان مبداء و منشاء چند زنى فرض کرد همینهاست که گـفـتـه شـد. امـا چـنـانـکـه مـلاحـظـه شـد بـعـضـى از ایـن علل در واقع علت نبوده و بى جهت در ردیف علل تعدد زوجات ذکر شده است ، مانند آب و هوا. از این یک که بگذریم به سه نوع علت بر مى خوریم :
نـوع اول : آن کـه در روآوردن مـرد بـه تـعـدد زوجات تاءثیر داشته ، بدون آنکه مجوزى براى مرد شمرده شود، فقط جنبه زور و ظلم و استبداد داشته است . علت اقتصادى که قبلا ذکـر شـد از ایـن قـبـیـل اسـت .بـدیـهـى اسـت که فروختن فرزند یکى از وحشیانه ترین و ظـالمـانـه تـریـن کـارهـاى بـشرى است و تعدد زوجاتى که به خاطر این هدف وحشیانه و ظالمانه باشد مانند خود آن عمل نامشروع است .
نوع دوم : آن علل از جنبه حقوقى قابل مطالعه است و مى تواند (مجوزى ) براى مرد یا بـراى اجـتـمـاع شـمـرده شـود، از قـبـیـل نـازا بودن زن یا یائسه شدن او و احتیاج مرد به فـرزنـد یـا نـیـازمـنـدى قـبـیـله یـا کـشـور بـه کـثـرت نـفـوس . بـه طـور کـلى عـلل طـبـیعى که زن و مرد را از لحاظ ارضاء جنسى و یا از لحاظ تولید فرزند در وضع نامساوى قرار مى دهد مى تواند از جنبه حقوقى (مجوز) تعدد زوجات محسوب شود.
امـا در مـیـان عـلل گـذشـتـه نـوع سـومـى هست که اگر فرض کنیم در دنیاى گذشته وجود داشـتـه و یـا در دنـیـاى امـروز وجود دارد، بیش از آن است که فقط (مجوز) تعدد زوجات بـراى مـرد یـا اجتماع محسوب گردد بلکه موجب (حقى ) است از جانب زن و موجب تکلیفى اسـت بـه عـهـده مرد و اجتماع . آن علت ، فزونى عدد زن بر مرد است . اگر فرض کنیم در گـذشـتـه یـا زمان حاضر عدد زنان آماده به ازدواج بر عدد مردان آماده به ازدواج فزونى دارد بـه طورى که اگر تک همسرى تنها صورت قانونى ازدواج باشد گروهى از زنان بى شوهر از تشکیل زندگى خانوادگى محروم مى مانند، چند زنى به عنوان (حقى ) از زنـان مـحـروم و (تـکـلیـفـى ) بـه عـهـده مـردان و زنـان متاءهل محسوب مى شود.
حـق تـاءهـل از طبیعى ترین حقوق بشرى است . هیچ بشرى را از این حق به هیچ نامى و تحت هـیـچ عنوانى نمى توان محروم کرد. حق تاءهل حقى است که هر فرد بر اجتماع خود پیدا مى کند. اجتماع نمى تواند کارى بکند که نتیجتا گروهى از این حق محروم بمانند.
هـمـان طـورى کـه حـق کـار، حق خوراک ، حق مسکن ، حق تعلیم و تربیت ، حق آزادى جزء حقوق اصلى و اولى بشر شمرده مى شود و به هیچ وجه و هیچ عنوان نمى توان از او سلب کرد، حـق تـاءهـل نـیـز یک حق طبیعى است و نظر به اینکه در صورت فزونى عدد زنان آماده به ازدواج ، از مـردان آمـاده بـه ازدواج قانون انحصار ازدواج به تک همسرى با این حق طبیعى منافى است ، پس این قانون برخلاف حقوق طبیعى بشر است .
ایـنـهـا مـربـوط بـه گـذشـتـه اسـت . در زمـان حـاضـر چـه بـایـد گـفـت ؟ آیـا عـلل (مـجـوز) تـعـدد زوجـات و هـمچنین علتى که تعدد زوجات را به عنوان (حق ) زن رسـمـیـت مـى دهـد، در ایـن زمـان وجـود دارد یـا خـیـر؟ بـه فـرض ایـنـکـه ایـن علل وجود داشته باشد، از جنبه حق زن سابق چه باید گفت ؟
حق زن در چند همسرى
مقدمه
عـلل شـکـست چند شوهرى و رواج چند زنى را شرح دادیم . روشن کردیم که در پیدایش چند زنـى عـلل گـونـاگـونـى تـاءثـیـر داشـتـه اسـت . بـعـضـى از آن عـلل از روحـیـه تـحـکم و استبداد جنس مرد سرچشمه گرفته است و بعضى دیگر ناشى از تـفـاوت وضـع طـبـیـعـى زن و مـرد از لحـاظ سنین استعداد تولید فرزند و قابلیت تعداد تولید فرزند بوده است و مى توانسته (مجوزى ) براى چند زنى مرد به شمار رود. امـا عـلت خـاصـى همواره در طول تاریخ در کار بوده که چند زنى را به عنوان (حقى ) بـراى زن و (وظیفه اى ) براى مرد ایجاب مى کرده است . آن ، فزونى نسبى عدد زنان آماده به ازدواج از عدد مردان آماده به ازدواج است .
مـا بـراى ایـنـکـه از درازى سـخـن خـوددارى کـنـیـم ، از بحث درباره علتهایى که ممکن است (مـجوز) تعدد زوجات براى مرد محسوب شود خوددارى مى کنیم ؛ سخن را محدود مى کنیم بـه عـلتـى کـه اگـر وجود داشته باشد تعدد زوجات به صورت (حقى ) براى طبقه نسوان در مى آید.
بـراى اثـبـات این مدعا دو مقدمه باید روشن شود: یکى اینکه ثابت شود طبق آمار قطعى و مـسـلم ، عده زنان آماده ازدواج بر عدد مردان آماده ازدواج فزونى دارد. دیگر اگر چنین چیزى وجـود پـیـدا کند، از جنبه حقوق بشرى و انسانى موجب حقى مى شود براى زنان محروم بر عهده مردان و زنان متاءهل .
اما از نظر اول . خوشبختانه در دنیاى امروز آمار نسبتا صحیحى در این زمینه وجود دارد. همه کـشـورهـاى جـهـان در هـر چـند سال یک بار سرشمارى مى کنند. در این سرشماریها که در کشورهاى پیشرفته به صورت دقیقى صورت مى گیرد، نه تنها عدد مجموع جنس ذکور و مـجـموع جنس اناث به دست مى آید، بلکه نسبت عدد دو جنس در سنین مختلف به دست مى آید. مـثـلا روشـن مى گردد که عدد پسران از بیست ساله تا بیست و چهار ساله چقدر است و عدد دخـتـران از عـدد بـیـسـت ساله تا بیست و چهار ساله چقدر است ، همچنین در سایر سنین عمر. سازمان ملل متحد در سالنامه هاى جمعیت شناسى خود همواره این آمار را منتشر مى کند و ظاهرا تـاکـنـون شـانـزده نـشـریه در این زمینه منتشر کرده است . آخرین نشریه مربوط است به سال ۱۹۶۴ که در سال ۱۹۶۵ منتشر شده است .
البـتـه قـبـلا بـاید به این نکته توجه داشته باشیم که براى مدعاى ما کافى نیست که بـدانـیـم مـجـموع عدد جنس ذکور مردم یک کشور چقدر است و مجموع عدد اناث آنها چقدر. آنچه مفید و لازم است این است که بدانیم نسبت مردان و زنان آماده به ازدواج چه نسبت است . غالبا نسبت مردان و زنان آماده به ازدواج با نسبت مجموع جنس ذکور و جنس اناث متفاوت است ، و این دو عـلت دارد: یـکـى ایـنـکـه دوره بلوغ دختران قبل از دوره بلوغ پسران است . به همین جهت معمولا در قوانین جهان سن قانونى دختران از سن قانونى پسران پایین تر است و عملا در همه جهان اکثریت قریب به اتفاق ازدواجها میان مردان و زنانى صورت مى گیرد که مردان به طور متوسط پنج سال از زنان بزرگترند.
عـلت دیـگر که علت اساسى است و مهمتر است این است که با اینکه موالید دختر از موالید پسر بیشتر نیست و احیانا در بعضى کشورها موالید پسر بیشتر است ، همواره به واسطه اینکه تلفات جنس ذکور از تلفات جنس اناث بیشتر است ، در سنین ازدواج توازن بهم مى خـورد؛ گـاهـى بـه صـورت فـاحشى تفاوت پیدا مى شود و عدد زنان آماده ازدواج بر عدد مـردان آمـاده ازدواج بـه مـقـیـاس وسـیعى فزونى مى گیرد. و لهذا ممکن است مجموع عدد جنس ذکـور یـک کـشـور بـا عـدد جـنـس اناث آن مساوى یا از آن بیشتر باشد، اما در طبقه آماده به ازدواج یعنى طبقه اى که به سن قانونى ازدواج رسیده اند کار بر عکس بوده باشد.
ایـن مـطـلب از آمـارى کـه در آخـریـن نـشـریـه جـمـعـیـت شـنـاسـى سـازمـان مـلل مـتحد مربوط به سال ۱۹۶۴ درج شده کاملا روشن است . مثلا در جمهورى کره طبق آمار این نشریه مجموع جمعیت ۶۳۵ / ۲۷۷ / ۲۶ نفر است از این مجموع ۲۸۹ / ۱۴۵ / ۱۳ نفر از جـنـس ذکـورنـد و ۳۴۶ / ۱۳۲ / ۱۳ نفر از اناث ؛ یعنى در مجموع جمعیت عدد ذکور ۱۲۹۴۳ نـفـر بـیـش از اثـاث اسـت . ایـن نـسـبـت در اطـفـال کـمـتـر از یـک سـاله و اطفال یک ساله تا چهارساله و از پنج ساله تا نه ساله و از دوازده ساله تا چهارده ساله و از پانزده ساله تا نوزده ساله همچنان محفوظ است .
آمـار نـشان مى دهد که در همه این سنین تعداد ذکور بیش از اناث است . اما از بیست ساله تا بـیـسـت و چهارساله این نسبت عوض مى شود. مجموع عدد ذکور در این سنین ۳۶۴ / ۰۸۳ / ۱ نـفـر اسـت و مـجـموع اناث ۰۵۱ / ۱۱۱ / ۱ نفر است . از این سنین به بالا که سنین ازدواج قانونى زنان و مردان است هر چه بالا برویم عدد جنس اناث بیش از عدد جنس ذکور است .
تـازه جـمـهورى کره وضع استثنایى دارد که در مجموع جمعیت عدد ذکور بیش از اناث است . اکـثـریـت قریب به اتفاق کشورها نه تنها در سنین ازدواج عدد جنس اناث بیش از جنس ذکور اسـت ، در مـجـمـوع جـمـعیت نیز عدد اناث بیش ‍ از ذکور است . مثلا در کشور جمهورى شوروى مـجـمـوع جـمـعـیـت ۰۰۰ / ۱۰۱ / ۲۱۶ است و از این مجموع ۰۰۰ / ۸۴۰ / ۹۷ از جنس ذکور و ۰۰۰ / ۲۶۱ / ۱۱۸ از جـنـس انـاث اسـت و ایـن تـفـاوت در سـنـیـن قـبل از ازدواج و همچنین سنین ازدواج ، یعنى از بیست ساله تا بیست و چهار ساله و از بیست و پـنـج سـاله تا بیست و نه ساله و از سى ساله تا سى و چهار ساله و همچنین تا هشتاد ساله و هشتاد و چهار ساله ، همچنان محفوظ است .
و هـمچنین است کشورهاى انگلستان ، فرانسه ، آلمان غربى ، آلمانى شرقى ، چکسلواکى ، لهستان ، رومانى ، مجارستان ، آمریکا، ژاپن و غیره . و البته در بعضى نقاط مانند برلن غربى و شرقى تفاوت عدد زن و مرد تفاوت فاحشى است .
در هـنـدوسـتـان حـتى در سنین ازدواج عدد مرد بر عدد زن مى چربد. فقط از سنین پنجاه به بـالا اسـت کـه عـدد زن بـر عـدد مـرد فزونى مى گیرد. ظاهرا علت نقصان زن در هند عادت قدیمى مردم خرافاتى آن سرزمین است که زن شوهر مرده را از میان مى برند.
سـرشـمـارى کـه سـال گـذشـتـه در ایـران بـه عـمـل آمـد نـشان داد که ایران از کشورهاى اسـتـثـنـایى است که در مجموع جمعیت ، عدد ذکور بیش از عدد اناث است . مجموع جمعیت ایران طـبـق ایـن سـرشـمارى ۰۹۰ / ۷۸۱ / ۲۵ نفر است و از این مجموع ۳۳۴ / ۳۳۷ / ۱۳ نفر از جـنـس ذکـورنـد و ۵۷۶ / ۴۴۳ / ۱۲ نـفر از جنس اناث مى باشند و مجموعا عدد ذکور ۵۷۸ / ۸۹۳ بیش از عدد اناث است .
یـادم هـسـت کـه در هـمـان اوقـات بـعـضى نویسندگان که در باره تعداد زوجات بحث کرده بـودنـد نـوشته بودند ببینید برخلاف ادعاى طرفداران تعدد زوجات عدد مرد در کشور ما بیش از عدد زن است ، پس قانون تعدد زوجات باید لغو شود.
مـن هـمان وقت تعجب مى کردم از این نویسندگان . اینها فکر نمى کنند که اولا قانون تعدد زوجات مخصوص ایران نیست و ثانیا آنچه براى این موضوع مفید است این است که بدانیم عـدد مـردان آمـاده به ازدواج با عدد زنان آماده به ازدواج برابر است یا از آن بیشتر است . ایـنـکـه در مـجـمـوع عـدد، عـده جـنس ذکور بیش از جنس اناث باشد براى موضوع مورد نظر کافى نیست . دیدیم که در جمهورى کره و بعضى کشورهاى دیگر نیز در مجموع نفوس عدد جـنـس ذکـور بیشتر است ولى در افراد آماده به ازدواج عدد جنس اناث بیشتر است . بگذریم از ایـنـکـه در کـشورهایى مانند ایران چندان اعتمادى به این آمارها نیست . اگر تنها (ژست پـسـرزایـى ) زنـان ایـران را در نظر بگیریم که حاضر نیستند حتى در جواب ماءموران سرشمارى خود را دخترزا معرفى کنند و به جاى دختر پسر قلمداد مى کنند، کافى است که اعـتـمـاد مـا را سـلب کـنـد. جـریـان عـمـلى عـرضـه و تـقـاضـا در کـشـور مـا دلیل قاطعى است بر اینکه عدد زنان آماده به ازدواج در این کشور از عدد مردان بیشتر است ، زیـرا بـا ایـنـکـه تعدد زوجات در همه جاى این کشور از شهرها و دهات و حتى میان ایلات معمول بوده و هست ، هرگز کسى در این کشور تاکنون احساس کمبود زن نکرده و زن بازار سـیـاه پـیـدا نـکـرده است . برعکس ، همواره عرضه بر تقاضا مى چربیده است . دختران یا زنـان بـیـوه و جـوانـى کـه اجـبارا بدون شوهر مى مانده اند از مردان مجرد بسى افزونتر بـوده انـد. هیچ وقت یک مرد، هر اندازه فقیر و بدقیافه بوده ، اگر زن مى خواسته بدون زن نـمـى مـانـده است ، در صورتى که زنانى که اجبارا بدون شوهر مانده اند زیاد بوده اند. این جریان مشهود و محسوس بیش از هر آمارى قاطعیت دارد.
اشـلى مـونـتـاگـو در کـتـاب زن جـنـس بـرتـر ضـمـن ایـنـکـه بـیـهـوده مـى کـوشـد مـیـل زن را بـه تـجمل و زینت ناشى از عوامل اجتماعى بداند، به این حقیقت اعتراف مى کند و مى گوید: در سراسر عالم پیوسته میزان زنان آماده ازدواج بر مردان فزونى دارد.
آمـارگـیـرى سـال ۱۹۵۰ نـشـان داد کـه زنـان آمـاده ازدواج آمـریـکا به اندازه یک میلیون و چهارصد و سى هزار تن بر مردان افزایش دارد. (مجله زن روز، شماره ۶۹، صفحه ۷۱).
برتراند راسل در کتاب زناشویى و اخلاق فصل مربوط به نفوس ، صفحه ۱۱۵ مى گوید:
(در انـگـلسـتـان کـنونى بیش از دو میلیون زن زائد بر مردان وجود دارد که بنابر عرف باید همواره عقیم بمانند و این براى ایشان محرومیت بزرگى است .)
در چـنـد سـال پیش در روزنامه هاى ایران خواندیم که زنان مجرد آلمان که پس از تلفات عظیم آلمان در جنگ دوم جهانى از داشتن شوهر قانونى و کانون خانوادگى محروم مانده اند، رسما از دولت آلمان تقاضا کردند که قانون تک همسرى را لغو کند و اجازه تعدد زوجات بـدهـد. دولت آلمـان ضـمـن یـک درخـواسـت رسـمـى از دانـشـگـاه اسـلامـى الازهـر فـرمـول ایـن کـار را خـواسـتـه و البـتـه بـعـد هـم اطـلاع حاصل کردیم که کلیسا سخت با این تقاضا مخالفت کرد. کلیسا محروم ماندن زنان را و در واقـع شـیـوع فـحـشـاء را بـر تـعـدد زوجـات ، صـرفـا بـه خـاطـر ایـنـکـه یـک فرمول شرقى و اسلامى است ، ترجیح داد.
علل فزونى عدد زنان آماده به ازدواج از مردان
عـلت این امر چیست ؟ چرا با اینکه موالید دختر از موالید پسر بیشتر نیست ، عدد زنان آماده ازدواج از مردان بیشتر است ؟
عـلت ایـن امـر واضـح اسـت : تـلفات جنس مرد از تلفات جنس زن بیشتر است . این تلفات معمولا در سنینى واقع مى شود که مرد باید سرپرست خانواده اى باشد. اگر اندکى به مرگهایى که در اثر حوادث پیش مى آید توجه کنیم از جنگها، غرق شدنها، سقوطها، زیر آوار ماندنها، تصادفها و غیر اینها خواهیم دید همه این حوادث و تلفات متوجه جنس مرد است . نـدرتـا زنـى در مـیـان ایـنـهـا دیده مى شود. چه در مبارزه انسان با انسان ، چه در مبارزه انسان با طبیعت ، تلفات متوجه مرد مى شود.
اگـر تـنـهـا جـنـگـها را در نظر بگیریم که از اول تاریخ بشریت روزى نبوده که در چند نـقـطـه جـهـان جـنـگ نـبـاشـد و تلفاتى بر مردان وارد نیاورد، کافى است که بدانیم چرا تـوازن زن و مـرد در سـنـیـن ازدواج بهم مى خورد. میزان تلفات جنگ در عصر صنعت صدها برابر عصرهاى شکار و کشاورزى است . تلفاتى که در دو جنگ اخیر جهانى بر جنس مرد وارد شـد - کـه ظـاهـرا در حـدود هـفـتـاد میلیون نفر بوده است - مساوى است با تلفاتى که سابقا در چند قرن از راه جنگ بر بشر وارد مى شد. شما اگر تنها تلفاتى را که در چند سـال اخـیـر در جـنـگ هـاى مـنـطـقـه اى خاور دور و خاورمیانه و آفریقا وارد آمده و هنوز هم در جریان است در نظر بگیرید، مدعاى ما را تصدیق خواهید کرد.
ویل دورانت مى گوید:
(در زوال ایـن عـادت (تعدد زوجات ) عوامل چند دخالت کرده است . زندگانى کشاورزى که حـالت ثـبـاتـى دارد سـخـتـى و نـاراحـتـى زنـدگـى مـردان را تقلیل داد و مخاطرات کمتر شد و به همین جهت عده مرد و زن تقریبا مساوى یکدیگر شد.)
این سخن از ویل دورانت خیلى عجیب است . اگر تلفات مرد منحصر بود به تلفاتى که در مـبـارزه بـا طبیعت متحمل مى شود، البته میان دوره شکار و دوره کشاورزى از این جهت تفاوت اسـت ؛ در صـورتى که عمده تلفات جنس مرد از راه جنگ است که در دوره کشاورزى از دوره شـکـار کـمـتـر نـبـوده اسـت ، و دیـگـر از ایـن راه اسـت کـه مرد همواره زن را تحت حمایت خود گرفته و کارهاى سخت و خطرناک را که خطر مرگ داشته خود به عهده مى گرفته است ؛ و لهذا این عدم توازن در دوره کشاورزى نیز مانند دوره شکار وجود داشته است .
ویـل دورانـت از دوره مـاشـیـنـى و صـنـعـتـى نـام مـى بـرد و حـال آنـکـه در این دوره است که تلفات مرد بیداد مى کند و توازن را به صورت فاحشى بر هم مى زند.
مقاومت بیشتر زن در برابر بیماریها
چیز دیگرى که سبب مى شود تلفات جنس مرد از تلفات جنس زن بیشتر باشد، موضوعى اسـت کـه اخـیـرا در پـرتـو پـیـشـرفـت عـلم کـشف شده است و آن اینکه مقاومت مرد در برابر بـیـماریها از مقاومت زن کمتر است و در نتیجه تلفات مرد به واسطه بیماریها از تلفات زن بیشتر است .
در دیماه ۱۳۳۵ روزنامه اطلاعات نوشت :
(اداره آمار فرانسه اطلاع مى دهد که با اینکه در فرانسه عدد مولود پسر از دختر بیشتر است و به ازاء هر صد دختر صد و پنج پسر متولد مى شود، معذلک عدد زنان یک میلیون و هفتصد و شصت و پنج هزار نفر از مردان بیشتر است و آنها علت این تفاوت را مقاومت جنس زن در مقابل بیمارى ذکر کرده اند.)
در مجله سخن ، سال ششم ، شماره یازدهم مقاله اى تحت عنوان (زن در سیاست و اجتماع ) از مـجـله مـاهـانـه و مـصـور یـونـسکو بوسیله دکتر زهرا خانلرى ترجمه شد. در آن مقاله از (اشلى مونتاک ) نقل شد که :
(طـبـیـعـت زن از نـظـر علمى بر طبیعت مرد تفوق دارد. کروموزوم x مربوط به جنس ماده از کـرومـوزوم Y مـربـوط به جنس نر قویتر است . لهذا عمر زن از عمر مرد درازتر است ، حد مـتـوسـط عـمـر زن از مـرد بـیـشـتـر است ، زن عموما از مرد سالمتر است ، مقاومتش در برابر بـسـیـارى از امـراض از مـرد بیشتر است ، اغلب زودتر معالجه مى شود. در برابر یک زن الکـن پنج مرد الکن یافت مى شود. در برابر یک زن کور رنگ ۱۶ مرد کور رنگ یافت مى شـود. اسـتـعـداد نزف الدم تقریبا منحصر به جنس مرد است . زن در برابر حوادث بیش از مـرد قـوه مـقـاومـت دارد. هـمه جا در جریان جنگ اخیر محقق شده است که در اوضاع مشابه ، زن بـسـیـار بـهـتـر از مـرد تـوانـسـتـه مـشـقـت مـحـاصـره (زنـدان ) اردوگـاه زنـدانـیـان را تحمل کند... تقریبا در همه کشورها تعداد انتحار در مردها سه برابر زنها است .)
نـظـریـه اشلى مونتاگو راجع به مقاومت بیشتر جنس زن در برابر بیمارى ، بعدها ضمن کتاب زن جنس برتر بوسیله آقاى حسام الدین امام ترجمه شد و در شماره ۷۰ مجله زن روز چاپ شد.
قدرت بیشتر مقاومت زن در برابر بیمارى سبب مى شود که فرضا روزى مرد قدرت پیدا کـنـد و انـتـقـام خود را از جنس ‍ زن بگیرد و پاى او را به کارهاى سخت و خطرناک که منجر بـه مـرگ و مـیـر مـى شـود بـکشد، مخصوصا او را به میدان جنگ برده تن ظریف او را هدف تـوپ و مـسلسل و بمب قرار داده مزه این کارها را به او بچشاند، باز هم به واسطه مقاومت بیشتر زن در مقابل بیمارى توازن عدد جنس زن و جنس مرد محفوظ نخواهد ماند.
ایـنـهـا هـمـه راجـع به مقدمه اول ، یعنى فزونى نسبى عدد زنان آماده ازدواج بر عدد مردان آماده ازدواج . پس معلوم شد واقعا چنین حقیقتى وجود دارد و معلوم شد علت آن چیست ؟ و آن علت یا علتها از اول تاریخ بشر تا این ساعت وجود داشته و دارد.
حق زن در چند همسرى
امـا مـقدمه دوم ، یعنى اینکه فزونى عدد زن آماده ازدواج بر عدد مرد آماده ازدواج براى طبقه زن تـولیـد (حـق ) مـى کـنـد و بـراى مـردان و زنـان متاءهل ایجاد (وظیفه ).
در ایـنـکـه حـق تـاءهـل از طبیعى ترین و اصیل ترین حقوق بشرى است جاى سخن نیست . هر کـسى (اعم از زن یا مرد) حق دارد زندگى خانوادگى داشته باشد، همان طورى که حق دارد کار کند مسکن داشته باشد از تعلیم و تربیت بهره مند شود؛ از بهداشت استفاده کند، امنیت و آزادى داشـتـه بـاشـد، اجـتـمـاع نه تنها نباید مانعى در راه استیفاى این حقوق ایجاد کند، بلکه باید وسیله تاءمین این حقوق را فراهم سازد.
از نـظـر مـا یـک نـقـیـصـه بـزرگ در اعـلامـیـه جـهـانـى حـقـوق بـشـر ایـن اسـت کـه به حق (تـاءهـل ) توجهى نکرده است . این اعلامیه از حقوقى مانند حق آزادى و امنیت ، حق رجوع مؤ ثـر بـه مـحـاکـم مـلى ، حـق تـابـعـیـت و تـرک تـابـعـیـت ، حـق آزادى ازدواج بـا اهـل هـر نـژاد و مـذهـب ، حـق مـالکیت ، حق تشکیل اتحادیه ، حق استراحت و فراغت ، حق آموزش و پرورش یاد مى کند اما از حق تاءهل یعنى حق داشتن یک کانون خانوادگى قانونى نامى به مـیـان نـمـى آورد. این حق مخصوصا از ناحیه زن بیشتر اهمیت دارد، زیرا زن بیش از مرد به داشـتـن کـانـون خـانوادگى نیازمند است . در مقاله ۲۷ گفتیم ازدواج براى مرد از جنبه مادى اهـمـیـت دارد و بـراى زن از جـنبه هاى معنوى و عاطفى . مرد اگر خانواده را از دست بدهد، با فـحـشـاء و رفـیقه بازى لااقل نیمى از احتیاجات خود را برمى آورد، اما اهمیت خانواده براى زن بیش ‍ از اینهاست . زن اگر محیط خانوادگى را از دست بدهد، با فحشاء و رفیق بازى نـمـى تـوانـد بـه هـیـچ وجـه احـتـیـاجـات مـادى و مـعـنـوى خـود را - ولو بـه حداقل - تاءمین کند.
حـق تـاءهـل بـراى یـک مـرد یـعـنـى حـق اشـبـاع غـریـزه ، حـق هـمـسـر و شـریـک و هـمـدل داشـتـن ، حـق فـرزنـد قـانـونـى داشـتـن . امـا حـق تـاءهـل بـراى یـک زن عـلاوه بر همه اینها یعنى حق حامى و سرپرست داشتن ، حق پشتوانه عواطف داشتن .
اکنون پس از اثبات دو مقدمه بالا:
۱. فزونى نسبى عدد زنان بر عدد مردان .
۲. حق تاءهل یک حق طبیعى بشرى است .
نتیجه این است : اگر تک همسرى تنها صورت قانونى ازدواج باشد عملا گروه زیادى از زنـان از حـق طـبیعى انسانى خود (حق تاءهل ) محروم مى مانند. تنها با قانون تجویز تعدد زوجات است - البته با شرایط خاصى که دارد - که این حق طبیعى احیاء مى گردد.
بر عهده زنان روشن بین مسلمان است که شخصیت واقعى خود را باز یابند و به نام حمایت از حـقـوق حـقـه زن ، بـه نـام حـمـایـت از اخـلاق بـه نـام حـمـایـت از نـسـل بـشر، به نام یکى از طبیعى ترین حقوق بشر، به کمیسیون حقوق بشر در سازمان مـلل پیشنهاد کنند که تعدد زوجات در همان شرایط منطقى که اسلام گفته ، به عنوان حقى از حقوق بشر به رسمیت بشناسد و از این راه بزرگترین خدمت را به جنس زن و به اخلاق بـنـمـایـنـد. صرف اینکه یک فرمول از جانب شرق آمده و غرب باید از شرق پیروى کند، گناه محسوب نمى شود.
نظریه راسل
برتراند راسل - چنانکه قبلا اشاره کردیم - به این نکته توجه دارد که اگر تک همسرى تنها صورت قانونى ازدواج باشد مستلزم محرومیت گروه زیادى از زنان مى شود. لهذا راه حلى پیشنهاد مى کند. اما چه راه حلى ؟! خیلى ساده ، پیشنهاد مى کند که به این زنان اجازه داده شود براى اینکه از داشتن فرزند محروم نمانند با شکار کردن مردان ، فرزندان بى پـدر به وجود آورند، و نظر به اینکه زن در حالى که فرزند در رحم یا دامن دارد احتیاج بـه کـمـک مادى دارد و معمولا پدر به نام نفقه به او کمک مى کند، دولت از این جهت جانشین پدر شود و به این گونه زنان کمک اقتصادى کند.
راسل پس از اینکه مى گوید:
(در انـگـلسـتـان کـنـونى بیش از دو میلیون زن زائد بر مردان وجود دارد و بنا بر عرف (عرف تک همسرى ) باید همواره عقیم بمانند و این براى آنها محرومیت بزرگى است .)
مى گوید:
(وحـدت ازدواج کـامـل (تک همسرى ) مبتنى بر فرض تساوى تقریبى زنان و مردان است . جـایـى کـه تـساوى وجود ندارد قساوت زیادى درباره کسانى مى شود که به حکم قانون ریاضى باید مجرد بمانند. حال اگر مایل به ازدیاد نفوس باشیم این قساوت ، گذشته از نظر خصوصى از لحاظ عمومى نیز مجاز نخواهد بود.)
این است راه حلى که یک فیلسوف قرن بیستم براى این مساءله اجتماعى پیشنهاد مى کند، و آن بـود راه حـلى کـه اسـلام پـیـشـنـهـاد کـرده اسـت . اسـلام مـى گـویـد: ایـن مـشکل را به این صورت حل کنید که یک نفر مرد واجد شرایط مالى و اخلاقى و جسمى بیش از یـک زن را تـکـفـل کـنـد، زن دوم را هـمسر قانونى و شرعى خود قرار دهد، میان او و همسر اولش و هـمـچـنـیـن مـیـان فـرزنـدان ایـن زن و فـرزنـدان هـمسر اولش هیچ گونه تبعیض و تفاوتى قائل نشود، زن اول تحت عنوان یک وظیفه اجتماعى نسبت به خواهر خودش از حق خود بـگـذرد و فـداکـارى کـنـد و ایـن نـوع اشـتـراک و سـوسـیـالیزم را ضرورى ترین انواع سـوسـیـالیزم است بپذیرد. اما این فیلسوف قرن بیستم مى گوید: زنان محروم شوهران زنـان دیـگـر را بـدزدنـد، بـچـه هـاى بـى پـدرى کـه از ایـن راه به وجود مى آیند دولت تـکـفـل کـنـد. از نـظـر ایـن فـیـلسـوف قـرن بـیـسـتـم احـتـیـاج زن بـه تـاءهـل فـقـط از سه ناحیه است : یکى از ناحیه جنسى که با زرنگى و دلربایى زن به خـوبـى تاءمین مى شود، دیگر از ناحیه فرزند که آن هم با دزدى تاءمین مى گردد، سوم از ناحیه اقتصادى که به وسیله دولت باید تاءمین شود. از نظر این فیلسوف چیزى که اهـمـیـت نـدارد یـکـى ایـن است که زن احتیاج دارد به عواطف صمیمانه شوهر؛ احتیاج دارد به ایـنـکـه مـردى او را زیـر بال حمایت خود بگیرد و تماس با او تنها از ناحیه احتیاج جنسى نباشد. موضوع دیگرى که از نظر این فیلسوف اهمیت ندارد وضع پریشان و ناراحت کننده کـودکـى اسـت کـه از ایـن راه بـه دنیا مى آید. هر کودکى ، بلکه هر انسانى نیاز دارد به پـدر شـنـاخـتـه شـده و مادر شناخته شده . هر کودکى نیاز دارد به عواطف صمیمانه پدر و مادر. تجربه نشان داده است مادرى که فرزندش پدر مشخصى ندارد و قلبش از منبع عواطف پـدر آن فـرزنـد سیراب نمى شود کمتر نسبت به فرزندش مهر مى ورزد. این کسر محبتها را از کجا باید تاءمین کرد؟ آیا دولت مى تواند تاءمین کند؟
آقاى راسل متاءسف است که اگر پیشنهاد او قانونى نشود گروه زیادى از زنان مجرد عقیم مـى مـانـنـد. اما خود آقاى راسل بهتر مى داند که زنان مجرد انگلستان شکیبایى انتظار چنین قـانـونـى را نـدارنـد؛ عـمـلا از پـیـش خـود مـشـکـل تـجـرد و فـرزنـد بـى پـدر را حل کرده اند.
از هر ده انگلیسى ...
در اطلاعات ۲۵ / ۹ / ۳۸ تحت عنوان (از هر ده انگلیسى یکى حرامزاده است ) چنین نوشته بود:
(لندن ، رویتر، ۱۶ دسامبر، خبرگزارى فرانسه . در گزارشى که دکتر ژ. آ. اسکات ، مـاءمـور پـزشـکـى شـهـردارى لنـدن تـهـیـه کـرده اسـت خـاطـرنـشـان شـده : سال گذشته در لندن از هر ده کودکى که به دنیا آمدند یکى غیر مشروع بوده است . دکتر اسـکـات تـاءکـیـد کـرده اسـت کـه تـولدهـاى غـیـرقـانـونـى در حـال افـزایـش دائمـى اسـت و از ۳۳۸۳۸ نـفـر در سال ۱۹۵۷ به ۵۳۴۳۳ نفر در سال بعدى افزایش یافته است .)
مـلت انـگـلسـتـان بـدون ایـنـکـه انـتـظـار قـانـونـى شـدن پـیـشـنـهـاد آقـاى راسل را بکشد خودش مشکل را حل کرد.
تعدد زوجات ممنوع و همجنس بازى رواست !
امـا دولت انـگـلسـتـان درسـت بـرخـلاف نـظـر آقـاى راسـل عـمـل کـرد؛ بـه جاى اینکه تکلیف زنان مجرد را روشن کند و حقى براى آنها در وجود مـردان قـرار دهـد، کـارى کـرد کـه زنان پیش از پیش از وجود مردان محروم گردند. در هفته گـذشـتـه قـانون (همجنس بازى ) را به تصویب نهایى رسانید. در تاریخ ۱۴ / ۴ / ۴۶ روزنامه اطلاعات خبر داد:
(لنـدن مـجـلس عوام بریتانیا پس از یک بحث هشت ساعته قانون همجنس بازى را تصویب کرد و متن لایحه را براى تصویب نهایى به مجلس اعیان فرستاد.)
در ده روز بعد یعنى در ۲۴ / ۴ / ۴۶ نوشت :
(مجلس لردهاى انگلیس قانون (همجنس بازى ) را در شور دوم تصویب کرد. این قانون کـه قـبـلا بـه تـصـویـب مـجـلس عـوام انگلیس رسیده به زودى از طرف الیزابت دوم ملکه بریتانیا توشیح خواهد شد.)
در حال حاضر در انگلستان تعدد زوجات ممنوع است اما همجنس بازى رواست .
از نـظـر ایـن مردم اگر یک مرد براى زن خود (هوویى ) از جنس زن بیاورد جایز نیست ، یـک عـمـل غـیـر انـسـانـى کـرده اسـت ، امـا اگـر (هـوویـى ) از جـنـس مـرد بـیـاورد، عـمـل شـرافتمندانه و انسانى و متناسب با مقتضیات قرن بیستم انجام داده است . به عبارت دیـگـر بـه فـتـواى اهـل حـل و عـقـد انـگـلسـتـان اگـر (هـووى ) زن ریـش و سـبـیـل داشـتـه بـاشـد چـنـد هـمـسـرى اشـکـالى نـدارد! ایـنـکـه مـى گـویـنـد دنـیاى غرب ، مـسـائل جـنـسـى و خـانـوادگـى را حـل کـرده و مـا بـایـد از راه حل هاى آنها استفاده کنیم ، به این نحو حل کرده که دانستید.
ایـنـهـا بـراى مـن چـنـدان مـایـه تـعـجـب نـیـسـت . راهـى کـه غـرب در مسائل مربوط به امور جنسى و امور خانوادگى پیش ‍ گرفته ، به نتایجى جز این نتایج نمى رسد؛ اگر به نتایجى غیر اینها برسد تعجب دارد.
آنچه مایه تعجب و تاءسف من است این است که مردم ما چرا منطق خود را از دست داده اند؟! چرا جـوانـان و تـحـصـیـل کـرده هـاى امـروز مـا کـمـتـر قـدرت تـجـزیـه و تحلیل قضایا را دارند؟! چرا شخصیت خود را باخته اند؟! چرا اگر گوهرى در دست داشته باشند و مردم آنسوى جهان بگویند این گردوست ، باور مى کنند و دور اندازند، و اما اگر گـردویـى در دسـت اجـنبى ببینند و به آنها گفته شود این گوهر است ، باور کرده شیفته اش مى گردند؟!
آیا طبیعت مرد چند همسرى است ؟
حـتـمـا تعجب خواهید کرد اگر بشنوید عقیده رایج روانشناسان و فیلسوفان اجتماعى غرب بر این است که مرد چند همسرى آفریده شده ، تک همسرى برخلاف طبیعت اوست .
ویـل دورانـت در لذات فـلسـفه صفحه ۹۱ پس از آن که شرحى درباره آشفتگیهاى اخلاقى امروز از نظر امور جنسى مى دهد ، مى گوید:
(بى شک بسیارى از آن ، نتیجه علاقه (اصلاح ناپذیرى ) است که به تنوع داریم و طبیعت به یک زن بسنده نمى کند.)
هم او مى گوید:
(مرد ذاتا طبیعت چند همسرى دارد و فقط نیرومندترین قیود اخلاقى ، میزان مناسبى از فقر و کـار سـخـت ، و نـظـارت دائمـى زوجـه مـى تـوانـد تـک هـمـسـرى را بـه او تحمیل کند.)
در شماره ۱۱۲ مجله زن روز تحت عنوان (آیا مرد طبیعتا خیانتکار است ؟) نوشته است :
(پـروفـسـور اشـمـیـد آلمـانـى گـفـتـه اسـت :...در طـول تـاریـخ ، مرد همیشه خیانتکار بوده و زن دنباله رو خیانت . حتى در قرون وسطى نیز بـرابـر شـواهـد مـوجـود ۹۰ درصـد از جـوانـان به دفعات رفیقه عوض مى کردند و ۵۰ درصـد از مـردان زن دار بـه هـمـسـرانـشـان خیانت مى ورزیدند. رابرت کینزى محقق معروف آمریکایى در گزارشش - که به کینزى راپورت مشهور شده - نوشته است : مردان و زنان آمـریـکـایـى در بـى وفـایـى و خـیـانـت دسـت سـایـر ملل دنیا را از پشت بسته اند.. کینزى در قسمت دیگر گزارشش آورده است : (زن بر خلاف مـرد از تـنـوع جـویـى در عـشـق و لذات بـیـزار اسـت . بـه هـمـیـن دلیـل بـعـضـى اوقـات از رفـتـار مـرد سـر در نـمـى آورد. ولى مـرد تـنـوع جویى را نوع مـاجـراجـویـى تـلقـى مـى کـنـد، آسان از راه بدر مى رود و به نظر او آنچه مهم است لذت جـسـمـى اسـت نـه لذت عـاطفى و روحى . تظاهر به تماس عاطفى و روحى در مرد فقط تا وقـتـى اسـت کـه فـرصتى براى درک لذت جسمى پیش نیامده است . روزى پزشک مشهورى بـه مـن گـفـت : (پـولیـگام ) بودن مرد (تنوع دوستى و تعدد خواهى ) و (منوگام ) بـودن زن (انـحـصـار خـواهـى و یکه شناسى ) یک امر بدیهى است ، زیرا در مرد میلیونها سـلول (اسـپـرم ) تـولیـد مـى شـود در حـالى کـه زن در دوران آمادگى جز یک تخم از تخمدان تولید نمى کند). صرف نظر از فرضیه کینزى ، بد نیست از خودمان بپرسیم :آیا وفادار بودن براى مرد مشکل است ؟
هـانـرى دومـنـتـرلان فـرانـسـوى در پـاسـخ ایـن سـؤ ال نـوشته است : وفادار بودن براى مرد مشکل نیست بلکه غیر ممکن است . یک زن براى یک مـرد آفریده شده است و یک مرد براى زندگى و همه زنها. مرد اگر به تاریکى مى پرد و بـه زنـش ‍ خـیـانـت کـنـد تـقـصـیـر خـودش نـیـسـت ، تـقـصـیـر خـلقـت و طـبیعت است که همه عوامل خیانت را در او به وجود آورده است .)
در شماره ۱۲۰ همین مجله تحت عنوان (عشق و ازدواج به سبک فرانسوى ) چنین مى نویسد:
(زن و شـوهـر فـرانـسـوى مـسـاءله بـى وفـایـى را بـیـن خـودشـان حـل کـرده و بـراى آن قـاعـده و قـانـون و حـد و حـدودى قائل شده اند. اگر مرد از مرز این قاعده و قانون تجاوز نکند پرش به تاریکى اش بى اهمیت است . آیا اصولا یک مرد بعد از دو سال زندگى زناشویى مى تواند وفادار بماند؟ بـه طـور یـقین نه ، زیرا این خلاف طبیعتش است . اما در مورد زنان تا اندازه اى تفاوت مى کـند و خوشبختانه آنها به این تفاوت واقفند. در فرانسه اگر شوهرى مرتکب خیانت شود زنـش ‍ احـساس نارضایى نمى کند یا عصبانى نمى شود، زیرا به خودش دلدارى مى دهد: او فـقـط جسمش را با خودش نزد دیگرى برده نه روح و احساساتش را، روح و احساساتش مال من است .)
در چـنـد سـال پـیـش نـظـریـه یـک پـروفـسـور زیـسـت شـنـاس بـه نـام دکـتـر راسـل لى در هـمـیـن زمـیـنـه در روزنـامـه کـیـهـان مـنـتـشر شد و مدتى مورد بحث و گفتگوى نـویـسـنـدگـان ایـرانـى بـود. بـه عـقـیـده دکـتر راسل لى قناعت مرد به یک زن خیانت به نـسـل اسـت ، نـه از نـظـر کـمـیـت بـلکـه از نـظـر کـیفیت ؛ زیرا بسنده کردن مرد به یک زن نسل او را ضعیف مى کند. نسل در چندهمسرى قوى و نیرومند مى گردد.
بـه عـقـیده ما این توصیف از طبیعت مرد به هیچ وجه صحیح نیست . الهام بخش این مفکران در این عقیده اوضاع خاص محیط اجتماعى آنها بوده نه طبیعت واقعى مرد.
البـتـه مـا مـدعى نیستیم که زن و مرد از لحاظ زیست شناسى و روانشناسى وضع مشابهى دارنـد. بـرعـکـس ، معتقدیم زیست شناسى و روانشناسى مرد و زن متفاوت است و خلقت از این تـفـاوت هـدف داشـتـه اسـت و بـه هـمین جهت نباید تساوى حقوق انسانى زن و مرد را بهانه بـراى تـشـابـه و یکنواختى حقوق آنها قرارداد. از نظر روحیه تک همسرى نیز قطعا زن و مرد روحیه هاى متفاوتى دارند. زن طبعا تک شوهر است ، چندشوهرى بر ضد روحیه اوست . نـوع تمنیات زن از شوهر با چند شوهرى سازگار نیست . اما مرد طبعاتک همسر نیست ، به این معنى که چند زنى بر ضد روحیه او نیست . چند زنى با نوع تمنیاتى که مرد از وجود زن دارد ناسازگار نیست .
امـا مـا با آن عقیده که روحیه مرد با تک همسرى ناسازگار است مخالفیم . ما منکر این نظر هـسـتـیـم کـه مـى گـویـد عـلاقـه مـرد به تنوع (اصلاح ناپذیر) است . ما با این عقیده مخالفیم که وفادارى براى مرد غیرممکن است و یک زن براى یک مرد آفریده شده و یک مرد براى همه زنها.
بـه عـقـیـده مـا عـوامل خیانت را محیطهاى اجتماعى در مرد به وجود آورد نه خلقت و طبیعت . مسؤ ول خـیـانـت مـرد خـلقـت نـیـسـت ، مـحـیـط اجـتـمـاعـى اسـت . عـوامـل خـیانت را محیطى به وجود مى آورد که از یک طرف زن را تشویق مى کند تمام فنون اغـوا و انحراف را براى مرد بیگانه به کار ببرد، هزار و یک نیرنگ براى از راه بیرون رفـتـن او بـسـازد؛ و از طـرف دیـگـر بـه بـهانه اینکه یگانه صورت قانون ازدواج تک همسرى است ، صدها هزار بلکه میلیونها زن آماده و نیازمند ازدواج را از حق زناشویى محروم مى کند و آنها را براى اغواى مرد روانه اجتماع مى سازد.
در مـشـرق اسـلامـى پـیـش از آنـکه آداب و رسوم غربى رایج گردد ۹۰ درصد مردان ، تک همسر واقعى بودند؛ نه بیش از یک زن شرعى داشتند و نه با رفیقه و معشوقه سرگرم بـودنـد. زوجـیت اختصاصى به مفهوم واقعى کلمه بر اکثریت قریب به اتفاق خانواده هاى اسلامى حکمفرما بود.
چند همسرى ، عامل نجات تک همسرى
تـعـجـب مـى کـنـیـد اگـر بـگـویـم تـعـدد زوجـات در مـشـرق اسـلامـى مـهـمـتـریـن عـامـل نـجـات تـک هـمـسـرى بـود. بـلى ، مـجـاز بـودن تـعـدد زوجـات بـزرگـتـریـن عـامـل نـجـات تک همسرى است ، به این معنى که در شرایطى که موجبات تعدد زوجات پیدا مى شود و عدد زنان نیازمند به ازدواج از مردان نیازمند به ازدواج فزونى مى گیرد، اگر حـق تـاءهـل این عده زنان به رسمیت شناخته نشود و به مردانى که واجد شرایط اخلاقى و مـالى و جـسـمـى هـستند اجازه چندهمسرى داده نشود رفیقه بازى و معشوقه گیرى ریشه تک همسرى واقعى را مى خشکاند.
در مـشـرق اسـلامـى از طـرفـى تـعـدد زوجـات مجاز بود و از طرف دیگر این همه مهیجات و مـحـرکـات اغـوا کـنـنـده نـبـود. لهـذا تک همسرى واقعى بر اکثریت خانواده ها حکمفرما بود و کـارمـعـشـوقـه بازى مردان به آنجا نکشید که کم کم برایش ‍ فلسفه بسازند و بگویند آفرینش مرد چندهمسرى است و تک همسرى براى مرد جزو ممتنعات و محالات جهان است .
ممکن است بپرسید: بنا به عقیده این دانشمندان - که از نظر قانون طبیعت ، مرد را چندهمسرى مـى دانند و از نظر قانون اجتماع تعدد زوجات را محکوم مى کنند - تکلیف مرد در میان این دو قانون چه مى شود؟
تـکـلیـف مـرد در مـکـتـب ایـن آقـایـان واضـح اسـت : مرد باید قانونا تک همسر باشد و عملا چندهمسر؛ یک زن شرعى و قانونى بیشتر نداشته باشد، اما معشوقه و رفیقه هر چه دلش مى خواهد مانعى ندارد. به عقیده این آقایان رفیقه گیرى و معشوقه بازى حق طبیعى و مسلم و مشروع مرد است ! و بسنده کردن مرد در همه عمر به یک زن نوعى (نامردى ) است .
چهره واقعى بحث
گـمـان مـى کـنـم وقـت آن رسـیـده است که خواننده محترم درک کند که مساءله اى که از لحاظ چـنـدهـمسرى براى بشر مطرح بوده و هست چیست . مساءله این نیست که آیا تک همسرى بهتر اسـت یـا چـنـدهـمـسـرى . در ایـنـکـه تک همسرى بهتر است تردیدى نیست . تک همسرى یعنى اخـتـصـاص خـانـوادگـى ، یـعـنـى ایـنکه جسم و روح هر یک از زوجین از آن یکدیگر باشد. بـدیـهـى است که روح زندگى زناشویى که وحدت و یگانگى است در زوجیت اختصاصى بهتر و کاملتر پیدا مى شود. آن دو راهى که بشر بر سر آن قرار گرفته این نیست که از مـیـان تـک هـمـسـرى و چـندهمسرى کدامیک را انتخاب کند. مساءله اى که از این لحاظ براى بـشر مطرح است این است که به واسطه ضرورتهاى اجتماعى ، مخصوصا فزونى نسبى عـده زنـان نـیازمند به ازدواج بر مردان نیازمند تک همسرى مطلق عملا در خطر افتاده است . تـک هـمـسرى مطلق که شامل تمام خانواده ها بشود افسانه اى بیش نیست . یکى از دو راه در پـیـش اسـت : یا رسمیت یافتن تعدد زوجات و یا رواج معشوقه بازى ؛ به عبارت دیگر یا چـنـدهـمـسـر شـدن مـعـدودى از مـردان مـتـاهـل - کـه حـتما از ۱۰ درصد تجاوز نخواهد کرد - و سـروسـامـان یـافـتـن و خـانـه زنـدگى پیداکردن زنان بى شوهر، و یا بازگذاشتن راه مـعـشـوقـه بـازى ؛ و چـون در صـورت دوم هـر معشوقه اى مى تواند با چندین مرد ارتباط داشته باشد، اکثریت قریب به اتفاق مردان متاهل عملا چندهمسر خواهند بود.
آرى ، ایـن اسـت صورت صحیح طرح مساءله چندهمسرى . اما مبلغان شیوه هاى غربى حاضر نـیـسـتـنـد صورت صحیح مساءله را طرح کنند؛ حاضر نیستند حقیقت را آشکارا بگویند. آنها واقعا مدافع مترس بازى و معشوقه گیرى هستند، زن شرعى و قانونى را سربار و مزاحم مـى دانـند و یکى اش را هم زیاد مى دانند چه رسد به دو زن و سه زن و چهار زن ، لذت را در آزادى از قـیـود ازدواج مى شناسند، اما در گفته هاى خود براى ساده دلان چنین وانمود مى کنند که ما مدافع تک همسرى هستیم ؛ بالحنى معصومانه مى گویند ما طرفدار آنیم که مرد تک همسر و باوفا باشد نه چندهمسر و بى وفا!
نیرنگ مرد قرن بیستم
مـرد قـرن بـیـسـتـم در بـسـیـارى از مـسـائل مـربـوط بـه حـقـوق خـانوادگى توانسته است نـعـل وارونـه بـزنـد و بـا نـامـهـاى قـشـنـگ تـسـاوى و آزادى ، زن را اغـفـال کـرده از تعهدات خود نسبت به او بکاهد و بر کامگیریهاى بى حساب خود بیفزاید. اما در کمتر مساءله اى به اندازه تعدد زوجات ، از این جهت موفقیت داشته است .
راسـتـى مـن گـاهـى در آثـار بـعـضـى از نـویسندگان ایرانى چیزهایى مى بینم که دچار تردید مى شوم ، نمى دانم ساده دلى است یا اغفال ؟
یکى از این نویسندگان نظر خود را درباره تعدد زوجات اینچنین نوشته است :
(در حـال حـاضـر در مـمـالک پـیـشـرفـتـه روابـط زوجـیـن مـتـکـى بـر تـکـالیـف حـقـوقى مـتـقـابـل اسـت و بـنـابـرایـن شـنـاخـت تـعـدد زوجـات بـه هـر شـکـل و عـنوان (دائم یا منقطع ) از جانب زن همان اندازه دشوار است که از مرد بخواهند وجود رقباى خود را در عرصه زناشویى تحمل کند.)
مـن نـمـى دانـم ایـن گـونـه اشـخـاص تـصـور واقـعـى شـان از ایـن مـسـاءله هـمـیـن اسـت یا نـعـل وارونـه مـى زنـنـد؟! آیـا ایـنـهـا واقـعـا نـمـى دانـنـد کـه تـعـدد زوجـات نـاشى از یک مـشـکـل اجـتـمـاعـى اسـت کـه بـر دوش تـمـام مـردان و زنـان مـتـاءهـل سـنـگـیـنـى مـى کـنـد و راه حـل بـهـتـرى از تـعـدد زوجـات تـاکـنـون بـراى ایـن مـشـکـل پـیـدا نـشـده اسـت ؟ آیا اینها نمى دانند که چشمها را روى هم گذاشتن و شعار دادن و فریاد (زنده باد تک همسرى و مرگ بر چند همسرى ) دردى دوا نمى کند؟ آیا اینها نمى دانـنـد کـه تـعـدد زوجـات جـزو حـقـوق زن اسـت نـه حـقـوق مـرد و ربـطـى بـه حـقـوق متقابل زن و مرد ندارد؟
مضحک این است که مى گویند: (تعدد زوجات از جانب زن همان اندازه دشوار است که از مرد بـخـواهـنـد وجـود رقـبـاى خـود را در عـرصـه زنـاشـویـى تـحـمل کند). گذشته از اینکه مقایسه غلطى است ، شاید نمى دانند که دنیاى امروز - که این آقایان هر پدیده اى را به این نام جذب مى کنند و هیچ تردیدى را در صحت رویدادهاى آن روا نـمـى دارنـد - مـرتـبـا از مـرد مـى خواهند که عشق زن خویش را محترم بشمارد و وجود رقـباى خود را در عرصه زناشویى تحمل کند. دنیاى امروز این (نابردباریها) را به نـام حـسـادت ، تـعـصـب ، فـنـاتـیـسـم و غـیـره مـحـکـوم مـى کـنـد. اى کـاش جـوانـان مـا لااقل از عمق جریاناتى که از این لحاظ در مغرب مى گذرد اندکى آگاهى داشتند.
روشن شد که تعدد زوجات ناشى از یک مشکل اجتماعى است نه طبیعت ذاتى مرد. بدیهى است کـه اگر در اجتماعى مشکله فزونى نسبى عدد زنان نیازمند بر مردان نیازمند وجود نداشته بـاشـد تـعدد زوجات از میان خواهد رفت و یا بسیار کم خواهد شد؛ و اگر بخواهیم در چنین شـرایطى (فرضا چنین شرایطى وجود پیدا کند)(زنانى بى شوهر نمانند) تعدد زوجات نـه کـافـى اسـت و نـه صـحـیـح . بـراى ایـن مـنـظـور چـنـد چـیـز دیـگـر لازم اسـت : اول عـدالت اجـتـماعى و کار و در آمد کافى براى هر مرد نیازمند به ازدواج تا بتواند به تـشـکیل کانون خانوادگى اقدام نماید. دوم آزادى اراده و اختیار همسر براى زن که از طرف پدر یا برادر یا شخص دیگر اجبارا به عقد یک مرد زندار پولدار در آورده نشود. بدیهى اسـت کـه اگـر زن آزاد و مختار باشد و امکان همسرى با یک مرد مجرد برایش فراهم باشد هرگز زن مرد زندار نخواهد شد و سر (هوو) نخواهد رفت . این اولیاء زن هستند که به طـمـع پـول ، دخـتـر یـا خـواهـر خـود را بـه مـردان زندار پولدار مى فروشند. سوم اینکه عـوامـل تـحـریـک و تـهـیـیـج و اغـوا و خـانـه خـراب کـن ایـنـقـدر زیـاد نـبـاشـد. عوامل اغوا، زنان شوهردار را از خانه شوهر به خانه بیگانه مى کشد، چه رسد به زنان بى شوهر.
اجـتـمـاع اگـر سـر اصـلاح دارد و طـرفـدار نـجـات تـک هـمـسـرى واقـعى است باید در راه برقرارى این سه عامل بکوشد، والا منع قانونى تعدد زوجات جز اینکه راه فحشاء را باز کند اثر دیگرى ندارد.
بحران ناشى از محرومیت زنان بى شوهر
امـا اگـر عدد زنان نیازمند بر مردان نیازمند فزونى داشته باشد، منع تعدد زوجات خیانت بـه بـشـریـت اسـت ، زیـرا تـنـهـا پـامـال کـردن حـقـوق زن در مـیان نیست . اگر مطلب به پـامـال شـدن حـقـوق عـده اى از زنـان خـتـم مـى شـد بـاز قـابـل تـحـمـل بـود. بـحـرانـى کـه از ایـن راه عـارض اجتماع مى شود از هر بحران دیگر خطرناکتر است ، همچنانکه خانواده از هر کانون دیگر مقدستر است .
زیـرا آن کـه از حـق طـبـیـعـى خـود مـحـروم مـى مـانـد یـک مـوجـود زنـده اسـت بـا هـمـه عـکـس العـمـل هـایـى کـه یک موجود زنده در محرومیتها نشان مى دهد، یک انسان است با همه عوارض روانى و عقده هاى روحى در زمینه ناکامیها، زن است با همه نیرنگهاى زنانه ، دختر حواست با قدرت کامل (آدم فریبى ).
او گـنـدم و جو نیست که زائد بر مصرف را به دریا بریزند یا در انبارى براى (روز مبادا) ذخیره کنند. خانه و اتاق نیست که اگر مورد احتیاج نبود قفلى به آن بزنند. بلى ، او یـک مـوجـود زنـده اسـت ، یـک انسان است ، یک زن است . نیروى شگرف خود را ظاهر خواهد کرد و دمار از روزگار اجتماع بر خواهد آورد. او خواهد گفت :
سـخـن درسـت بـگـویـم نـمـى تـوانـم دیـد
کـه مـى خـورنـد حریفان و من نظاره کنم

هـمـین (نمى توانم دید) کارها خواهد کرد، خانه ها و خانواده ها ویران خواهد ساخت ، عقده هـا و کـیـنه ها به وجود خواهد آورد. واى به حال بشر آنگاه که غریزه و عقده دست به دست هم بدهند.
زنـان مـحـروم از خـانـواده نهایت کوشش را براى اغواى مرد - که قدمش در هیچ جا این اندازه لرزان و لغـزان نـیـسـت - بـه کـار خـواهـنـد بـرد، و بـدیـهـى اسـت کـه (چـو گـل بـسـیـار شـد پـیـلان بـلغـزنـد) و مـتـاءسـفـانـه از ایـن (گل ) مقدار کمى هم براى لغزیدن این پیل کافى است .
آیـا مطلب به همین جا خاتمه پیدا مى کند؟ خیر، نوبت به زنان خانه دار مى رسد. زنانى که شوهران خود را در حال خیانت مى بینند آنها هم به فکر انتقام و خیانت مى افتند، آنها هم در خیانت دنباله رو مرد مى شوند. نتیجه نهایى چه خواهد بود؟
نـتـیـجـه نـهـایـى در گـزارشى که به (کینزى راپورت ) مشهور شده ، ضمن یک جمله خـلاصـه شـده اسـت : (مـردان و زنـان آمـریـکـایـى در بـى وفـایـى و خـیـانـت دست سایر ملل دنیا را از پشت بسته اند).
ملاحظه مى فرمایید که تنها با فساد و انحراف مرد خاتمه نمى یابد، شعله این آتش در نهایت امر دامن زنان خانه دار را هم مى گیرد.
عکس العمل هاى مختلف در زمینه پدیده فزونى زن
پـدیـده فـزونـى نـسـبـى زن هـمـیـشـه در زنـدگـى بـشر وجود داشته . چیزى که هست عکس العـمـل هـا در بـرابر این پدیده - که مشکله اى براى اجتماع بوجود مى آورد - یکسان نبوده اسـت . مـلتـهـایـى کـه روحـشـان با تقوا و عفاف پیوند بیشترى داشته ، به رهبرى ادیان بزرگ آسمانى این مشکله را با تعدد زوجات حل کرده اند و ملتهایى که تقوا و عفاف چندان با روحیه شان سازگار نبوده ، این پدیده را وسیله اى براى فحشاء قرار داده اند.
نه تعدد زوجات در مشرق ناشى از دین اسلام است و نه ترک آن در مغرب مربوط به دین مسیح است ، زیرا قبل از اسلام در مشرق زمین تعدد زوجات وجود داشته و ادیان شرقى آن را مـجـاز کـرده بـودند، و در اصل دین مسیح هم نصى بر منع تعدد زوجات وجود ندارد؛ هر چه هست مربوط به خود ملل عرب است نه دین مسیح .
مـلتـهـایـى کـه در مـسـیـر فـحـشاء قرار گرفته اند بیش از ملتهایى که تعدد زوجات را تجویز کرده اند به تک همسرى ضربه زده اند.
دکـتـر مـحـمـد حسین هیکل نویسنده کتاب زندگانى محمد پس از ذکر آیات قرآن درباره تعدد زوجات مى گوید:
(ایـن آیـات اکـتـفـا بـه یـک زن را بـهـتر مى شمارد و مى گوید: اگر مى ترسید مطابق عـدالت رفـتـار نـکـنـیـد فـقـط یـک زن بگیرید. ضمنا تاءکید مى کند که نمى توانید به عـدالت رفـتار کنید. اما در عین حال چون ممکن است در زندگى اجتماعى حوادثى پیش آید که تـعـدد زنـان را ایـجاب کند، بدین جهت آن را به شرط عدالت روا شمرده است . محمد صلى الله عـلیـه و آله در اثـنـاى جـنـگـهـاى مسلمانان که گروهى از آنان کشته مى شدند و طبعا زنـانـشـان بـیوه ماندند، بدین طریق رفتار کرد. واقعا آیا مى توانید بگویید که پس از جـنـگـهـا و امـراض عـمـومى و شورشها که هزارها و میلیونها اشخاص تلف مى شوند و عده زیادى زنان بى شوهر مى مانند اکتفا به یک زن بهتر از چند زن است که به طور استثناء و بـه قید عدالت روا شمرده شده است ؟ آیا مردم مغرب زمین مى توانند ادعا کنند که پس از جـنـگ جهانگیر، قانون اکتفا به یک زن همانطور که اسما وجود دارد عملا نیز اجرا شده است ؟)
اشکالات و معایب چند همسرى
سـعـادت و خـوشـبـخـتـى زنـاشویى در گرو صفا، صمیمیت ، گذشت ، فداکارى ، وحدت و یگانگى است . و همه اینها در چند همسرى به خطر مى افتد.
گـذشـته از وضع ناهنجار زنان و فرزندان دو مادره ، از نظر خود مرد آنقدر مسؤ ولیتهاى تعدد زوجات سنگین و خردکننده است که روآوردن به آن پشت کردن به مسرت و آسایش است .
اکـثـر مـردانـى کـه از تـعدد زوجات راضى و خشنودند آنها هستند که عملا از زیر بار مسؤ ولیتهاى شرعى و اخلاقى آن شانه خالى مى کنند، زنى را مورد توجه قرار داده زن دیگر را از حساب خارج مى کنند و به تعبیر قرآن کریم او را (کالمعلقه ) رها مى کنند. آنچه این گونه افراد نام تعدد زوجات به آن مى دهند در واقع نوعى تک همسرى است تواءم با ستمکارى و جنایت و بیدادگرى .
مـثل عامیانه در میان مردم رایج است ، مى گویند: (خدا یکى ، زن یکى ). عقیده اکثر مردان بـر ایـن بـوده و هـسـت و حقا اگر خوشى و مسرت را مقیاس قرار دهیم و مساءله را از زاویه فردى و شخصى بسنجیم عقیده درستى است . اگر درباره همه مردان صادق نباشد درباره اکثریت مردان صادق است .
اگر مردى خیال کند که تعدد زوجات با قبول همه مسؤ ولیتهاى شرعى و اخلاقى به نفع اوسـت و او از نـظـر تن آسایى از این کار صرفه مى برد، سخت در اشتباه است . مسلما تک همسرى از نظر تاءمین خوشى و آسایش بر چند همسرى ترجیح دارد، اما...
بررسى صحیح
بـررسـى درسـتـى و نـادرسـتـى مـسـائل مـانـنـد تـعدد زوجات - که ناشى از ضرورتهاى شخصى یا اجتماعى است - به این نحو صحیح نیست که آن را با تک همسرى مقایسه کنیم .
بررسى صحیح این گونه مسائل مـنـوط بـه ایـن اسـت کـه از طـرفـى عـلل و موجبات ایجاب کننده آنها را در نظر بگیریم و بـبـیـنیم عواقب وخیم بى اعتنایى به آنها چیست . از طرف دیگر نظرى به مفاسد و معایبى کـه از خـود ایـن مـسـائل ناشى مى شود بیفکنیم . آنگاه یک محاسبه کلى روى مجموع آثار و نـتـایـجـى کـه از دو طـرف مـسـاءله پـیـدا مـى شـود بـه عـمـل آوریـم . تـنـهـا در ایـن صـورت اسـت کـه ایـن گـونـه مسائل به صورت واقعى خود طرح و مورد بررسى قرار گرفته اند.
تـوضیحا مثالى ذکر مى کنم : فرض کنید مى خواهیم درباره (سربازى اجبارى ) نظر بدهیم . اگر تنها از زاویه منافع و تمایلات خانواده اى که سرباز به آنها تعلق دارد بـنـگـریـم شـک نـدارد کـه قانون سرباز وظیفه قانون خوبى نیست . چه از این بهتر که قـانـونـى بـه نـام قـانـون سـربـازى وظـیـفـه وجـود نـداشـتـه بـاشـد و عـزیـز دل خانواده از کنارشان دور نرود و احیانا به میدان جنگ و خاک و خون کشیده نشود!
امـا بـررسـى این مساءله به این نحو صحیح نیست . بررسى صحیح آن به این نحو است کـه ضـمـن تـوجـه بـه جـدا شدن فرزندى از خانواده اى و احتمالا داغدار شدن آن خانواده ، عواقب وخیم سرباز مدافع نداشتن را براى کشور در نظر بگیریم . آن وقت است که کاملا مـعـقول و منطقى به نظر مى رسد که گروهى از فرزندان وطن به نام (سرباز) آماده دفـاع و جـانـبـازى بـراى کـشور باشند و خانواده هاى آنها رنجهاى ناشى از سربازى را تحمل کنند.
مـا در مقالات گذشته به ضرورتهاى شخصى و اجتماعى که احیانا مجوز تعدد زوجات مى شـود اشـاره کـردیـم . اکـنـون مى خواهیم معایب و مفاسد ناشى از تعدد زوجات را بررسى کـنـیـم تـا زمـیـنـه بـراى یـک مـحاسبه کلى فراهم گردد و ضمنا روشن شود که ما به یک سـلسـله مـعـایـب بـراى تعدد زوجات اعتراف داریم هر چند بعضى از ایرادات و اشکالات را وارد نمى دانیم چنانکه عنقریب روشن خواهد شد معایبى که مى شود براى تعدد زوجات ذکر کرد زیاد است و ما از جنبه هاى مختلف وارد بحث مى شویم . اینک پیمان آن اشکالات و معایب :
تعدد زوجات از نظر روحى
روابـط زنـاشـویـى مـنـحـصر به امور مادى و جسمانى یعنى تماسهاى بدنى و حمایتهاى مـالى نـیـسـت . اگـر مـنـحـصـر بـه ایـن امـور بـود تـعـدد زوجـات قابل توجیه بود، زیرا امور مادى و جسمانى را مى توان میان افراد متعدد قسمت کرد و به هرکدام سهمى داد.
در روابـط زنـاشـویـى آنـچـه عـمده و اساس است امور روحى و معنوى است ، عشق و عاطفه و احـسـاسـات اسـت . کـانـون ازدواج و نـقـطـه پـیـونـد دو طـرف بـه یـکـدیـگـر دل اسـت . عـشـق و احـسـاسـات مـانـنـد هـر امـر روحـى دیـگـر قـابـل تـجـزیـه و تـقسیم نیست ، نمى توان آنها را میان افراد متعدد سرشکن و جیره بندى کـرد. مـگر ممکن است دل را دو نیم کرد یا در دو جا به گرو گذاشت ؟ مگر مى شود قلب را به دو نفر تسلیم کرد؟ عشق و پرستش یکه شناس است ، شریک و رقیب نمى پذیرد. جو و گـنـدم نـیـسـت کـه بـشـود پـیـمـانـه کـرد و بـه هـر نـفـر سـهـمـى داد. بعلاوه ، احساسات قـابـل کـنـتـرل نـیـسـت . آدمـى در اخـتـیـار دل اسـت ، نـه دل در اخـتـیـار آدمـى . پـس آن چـیـزى کـه روح ازدواج اسـت و جنبه انسانى آنست و روابط دو انـسـان را از روابـط دو حـیـوان - کـه صـرفـا شهوانى و غریزى است - متمایز مى کند نه قابل قسمت است و نه قابل کنترل . پس تعدد زوجات محکوم است .
بـه عـقـیـده ما در این بیان قدرى اغراق وجود دارد، زیرا راست است که روح ازدواج عاطفه و احـسـاسـات است ؛ هم راست است که احساسات قلبى تحت اختیار آدمى نیست ؛ اما اینکه گفته مـى شـود احـسـاسـات قـابل تقسیم نیست ، یک تخیل شاعرانه بلکه یک مغالطه است ، زیرا سـخـن در این نیست که احساسات بخصوصى را مانند یک قطعه جسم دو قسمت کنند و به هر کـدام سـهـمـى بـدهـنـد، تـا گـفـتـه شـود کـه امـور روحـى قـابل تقسیم نیست ؛ سخن در ظرفیت روحى بشر است . مسلما ظرفیت روحى آدمى آنقدر محدود نـیست که نتواند دو علاقه را در خود جاى دهد. پدرى صاحب ده فرزند مى شود و هر ده نفر را تا حد پرستش دوست مى دارد، براى همه آنها فداکارى مى کند.
بلى ، یک چیز مسلم است و آن اینکه عشق و احساسات هرگز در صورت تعدد آنقدر اوج نمى گـیـرد کـه در وحـدت مـى گـیـرد. اوج اعـلاى عـشـق و احـسـاسـات با تعدد سازگار نیست ، همچنانکه با عقل و منطق نیز سازگار نیست
راسل در زناشویى و اخلاق مى گوید:
(بـسـیـارى از مـردم امـروز عـشـق را یـک مـبـادله مـنـصـفـانـه احـسـاسـات مـى دانـنـد و هـمـیـن دلیـل بـه تـنـهـایى ، صرف نظر از دلایل دیگر، براى محکوم کردن تعدد زوجات کافى است .)
مـن نمى دانم چرا اگر بناست مبادله احساسات منصفانه باشد باید انحصارى باشد؟ مگر پـدر کـه فـرزندان متعدد خود را دوست مى دارد و متقابلا آنها پدر را دوست مى دارند مبادله احـسـاسات آنها به طور منصفانه نیست ؟ اتفاقا با اینکه فرزندان متعدند علاقه پدر به هر یک از فرزندان بر علاقه هریک از فرزندان نسبت به پدر مى چربد.
عـــجـــیـب ایـن است که این سخن را کسى مى گوید که دائما به شوهران توصیه مـى کـنـد کـهعـــشــق زن خـود را بـه بیگانه محترم بشمارند و مانع روابط عـاشـقانه آنها نشوند؛ متقابلاچـنـیـن تـوصـیـه هـایـى بـه زنـان مـى کـنـد. آیـــا بـــه عــقـیـدهراسل باز هم مبادله احساسات زن و شوهر منصفانه است ؟
تعدد زوجات از نظر تربیتى
هـووگـرى ضـرب المـثـل نـاسـازگارى است . براى زن دشمنى بالاتر از (هوو) وجود نـدارد. چـنـد هـمـسـرى ، زنـان را به قیام و اقدام علیه یکدیگر و احیانا شوهر وا مى دارد و مـحـیـط زنـاشـویـى را - کـه بـایـد مـحـیـط صـفـا و صـمـیـمـیـت بـاشـد - بـه مـیـدان جنگ و جـدال و کـانـون کـیـنـه و انـتـقـام تـبـدیـل مى کند. دشمنى و رقابت و عداوت میان مادران به فـرزنـدان آنـهـا نـیـز سرایت مى کند، دودستگى ها و چنددستگى ها به وجود مى آید، محیط خـانـوادگى - که اولین مدرسه و پرورشگاه روحى کودکان است و باید الهام بخش نیکى ومهربانى باشد - درس آموز نفاق و نامردى مى گردد.
در اینکه تعدد زوجات زمینه همه این آثار ناگوار تربیتى است شکى نیست . اما یک نکته را نـبـایـد فـرامـوش کـرد و آن اینکه باید دید چقدر از این آثار ناشى از طبیعت تعدد زوجات اسـت و چـه قـدر از آنـها ناشى از ژستى است که مرد و زن دوم مى گیرند. به عقیده ما همه ایـن نـاراحـتـیـهـا مـعـلول طـبـیـعـت تـعـدد زوجـات نـیـسـت ، بـیـشـتـر معلول طرز اجراء آن است .
مردى و زنى با هم زندگى مى کنند و زندگى آنها جریان عادى خود را طى مى کند. در این بین آن مرد در یک برخورد فریفته زنى مى گردد و فورا هوس چند همسرى به سرش مى زنـد. پـس از یـک قـول و قـرار مـحـرمـانـه نـاگـهـان زن دوم مثل اجل معلق پا به خانه و لانه زن اول مى گذارد و شوهر و زندگى او را تصاحب مى کند و در حـقـیـقـت بـه زنـدگـى او شـبـیـخـون مـى زنـد. واضـح اسـت کـه عـکـس العمل روحى زن اول جز کینه و انتقام چیز دیگر نیست . براى زن هیچ چیزى ناراحت کننده تر از ایـن نـیست که مورد تحقیر شوهر قرار بگیرد. بزرگترین شکست براى یک زن این است که احساس کند نتوانسته قلب شوهر خود را نگهدارى کند، و ببیند که دیگرى او را تصاحب کـرده اسـت . وقـتـى کـه مـرد ژسـت خودسرى و هوسرانى مى گیرد و زن دوم ژست شبیخون زنى ، انتظار تحمل و بردبارى از زن اول انتظار بى جایى است .
امـا اگـر زن اول بـدانـد که شوهرش (مجوز) دارد، از او سیر نشده است و رو آوردن به چندهمسرى به معنى پشت کردن به او نیست ، و مرد ژست استبداد و خودسرى و هوسرانى را از خـود دور کـنـد و بـر احـتـرامـات و عـواطـف خـود نـسـبـت بـه زن اول بـیـفـزایـد، و هـمـچـنـیـن اگـر زن دوم تـوجـه داشـتـه بـاشـد کـه زن اول حـقـوقـى دارد و حـقـوق او محترم است و تجاوز به آنها جایز نیست ، خصوصا اگر همه تـوجـه داشـتـه باشند که در راه حل یک مشکل اجتماعى قدم برمى دارند، مسلما از ناراحتیهاى داخلى کاسته مى شود.
قـانـون تـعـدد زوجـات یـک راه حـل مـتـرقـیـانه ناشى از یک دید اجتماعى وسیعى است . حتما اجـراکـنـنـدگـان آن نـیـز باید در سطح عالیترى فکر کنند و از یک تربیت عالى اسلامى برخوردار باشند.
تـجـربـه نـشـان داده اسـت که در مواردى که مرد ژست خودسرى و هوسرانى نداشته و زن احساس کرده که شوهرش ‍ نیازمند به زن دوم است ، خود داوطلب شده و زن دوم را به خانه شـوهـرش آورده اسـت و هـیـچ یـک از نـاراحـتـیـهاى مزبور وجود نداشته است . اکثر ناراحتیها ناشى از طرز رفتار وحشیانه اى است که مردان در اجراى این قانون به کار مى برند.
تعدد زوجات از نظر اخلاقى
مـى گـویـنـد: اجـازه تـعـدد زوجـات اجـازه (شـره ) و شـهوت است ، به مرد اجازه مى دهد هـواپـرسـتـى کـنـد. اخـلاق ایـجـاب مـى کـنـد کـه انـسـان شـهـوات خـود را بـه حـداقـل مـمـکـن تـقلیل دهد، زیرا مقتضاى طبیعت آدمى این است که هر اندازه جلو شهوت را باز گذارد رغبت و تمایلش فزونى مى گیرد و آتش شهوتش مشتعلتر مى گردد.
منتسکیو در روح القوانین صفحه ۴۳۴ درباره تعدد زوجات مى گوید:
(پـادشـاه مـراکـش در حرمسراى خود از تمام نژادها، اعم از سفید و زرد و سیاه پوشت ، زن دارد. امـا اگـر ایـن شـخـص ‍ دو بـرابـر زنـهـاى کـنونى خود نیز زن داشته باشد باز هم خـواهـان زن تـازه خـواهـد بـود، زیـرا شـهـوتـرانـى مـثـل خـسـت و لئامـت اسـت و هـر چـه شـدت کـرد زیـادتـر مـى شـود، چـنـانـکـه تـحصیل سیم و زر باعث ازدیاد حرص و آز مى گردد. تعدد زوجات رسم عشقبازى مستهجن و مخالف طبیعت (همجنس بازى ) را نیز مى آموزد و رایج مى کند، زیرا در عرصه شهوترانى هـر عـمـلى کـه از حـدود مـعـیـن خـارج گـردیـد بـاعـث اعـمـال بـى قـاعـده مـى گـردد. در اسلامبول وقتى که شورشى درگرفت ، در حرمسراى یک حکمران حتى یک زن وجود نداشت ، چه آن حکمران با عشقبازیهاى مخالف طبیعت ، روزگار خود را مى گذرانید.)
ایـن ایـراد را از دو نـظـر بـایـد مـورد بـررسى قرار داد: یکى از این نظر که مى گویند اخـلاق پـاک بـا اعـمـال شـهـوت مـنـافـات دارد و بـراى پـاکـى نفوس باید شهوت را به حداقل ممکن تقلیل داد. دیگر از نظر آن اصل روانى که مى گوید مقتضاى طبیعت آدمى این است کـه هـر چـه بـیشتر با آن موافقت شود بیشتر طغیان مى کند و هر چه بیشتر با آن مخالفت شود آرام مى گیرد.
اما از نظر اول : باید بگوییم متاءسفانه این تلقین غلطى است که اخلاق مسیحى - که بر پـایـه ریـاضـت اسـت و از اخـلاق هـندى و بودایى و کلبى متاءثر است - القاء کرده است . اخـلاق اسـلامـى بـر ایـن پـایـه نـیـسـت . از نـظـر اسـلام چـنـیـن نیست که هر چه از شهوات تـقـلیـل شـود با اخلاق سازگارتر است و اگر به حد صفر برسد صد در صد اخلاقى است . از نظر اسلام اخلاق با افراط در شهوترانى ناسازگار است .
بـراى ایـنـکـه بـدانـیـم تـعـدد زوجـات یـک عـمـل افراطى است یا نه ، باید ببینیم آیا مرد بـالطـبـع تـک هـمـسرى است یا نه . از مقاله ۳۱ معلوم شد که شاید امروز یک نفر هم پیدا نـشـود کـه طـبـیـعـت مـرد را مـحـدود بـه تـک هـمـسـرى بـدانـد و چـنـد هـمـسـرى را یـک عـمـل انـحـرافـى و افـراطـى بـشـنـاسـد. برعکس ، عقیده بسیارى این است که طبیعت مرد چند همسرى است و تک همسرى چیزى است نظیر تجرد که برخلاف طبیعت مرد است .
اگـر چـه مـا بـا آن نـظر که طبیعت مرد چند همسرى است مخالفیم ، اما با این نظر هم موافق نـیستیم که طبیعت مرد تک همسرى است و چند همسرى بر ضد طبیعت مرد است و نوعى انحراف و مخالف طبیعت است نظیر همجنس بازى .
کسانى مانند منتسکیو که تعدد زوجات را مساوى با شهوت پرستى مى دانند، نظرشان به حـرمـسـرابـازى اسـت ؛ خـیـال کرده اند که اسلام با قانون تعدد زوجات خواسته است جواز حـرمـسـرا بـراى خـلفـاى عباسى و عثمانى و امثال آنها صادر کند. اسلام بیش از همه با آن کـارهـا مـخـالف اسـت . حـدود و قـیـودى کـه اسـلام بـراى تـعـدد زوجـات قائل است ، آزادى مرد هوسران رابکلى از او سلب مى کند.
امـا از نـظر دوم : این عقیده که مى گوید: (طبیعت آدمى هر اندازه ارضاء شود بیشتر طغیان مـى کـنـد و هـر انـدازه مـخـالفـت شـود بـهـتـر آرام مـى گـیـرد) درسـت نـقـطـه مـقـابل عقیده اى است که امروز در میان پیروان فروید پیدا شده و مرتبا به نفع آن تبلیغ مى شود.
فـرویـدیست ها مى گویند: (طبیعت بر اثر ارضاء و اقناع آرام مى گیرد و در اثر امساک فزونى مى گیرد و طغیان مى کند). لهذا این عده صددرصد طرفدار آزادى و شکستن آداب و سـنـن ، خـصـوصا در مسائل جنسى مى باشند. اى کاش منتسکیو زنده مى بود و مى دید که امروز چگونه فرضیه او مورد تمسخر فرویدیست ها قرار گرفته است .
از نـظر اخلاق اسلامى هر دو عقیده خطاست . طبیعت ، حقوق و حدودى دارد و آن حقوق و حدود را بـایـد شـنـاخـت . طـبـیـعت در اثر دو چیز طغیان مى کند و آرامش را بهم مى زند: یکى در اثر مـحـرومـیـت و دیـگـر در اثـر آزادى کـامـل دادن و بـرداشـتـن هـمـه قـیـود و حـدود از مقابل او.
بـه هـر حـال نـه تـعدد زوجات ضد اخلاق و بهم زننده آرامش روحى و مخالف پاکى نفوس اسـت آنـچـنـانـکه امثال منتسکیو مى گویند، و نه قناعت ورزیدن به زن یا زنان مشروع خود ضد اخلاق است آنچنانکه فرویدیستها عملا تبلیغ مى کنند.
تعدد زوجات از نظر حقوقى
بـه مـوجـب عقد ازدواج ، هر یک از زوجین به دیگرى تعلق مى گیرد و از آن او مى شود. حق اسـتـمـتـاعى که هر کدام نسبت به دیگرى پیدا مى کنند از آن جهت است که منافع زناشویى طرف را به موجب عقد ازدواج مالک شده است . از این رو در تعدد زوجات آن که ذى حق شماره اول است زن سابق است . معامله اى که میان مرد و زن دیگرى صورت مى گیرد در حقیقت معامله (فـضـولى ) اسـت ، زیـرا کـالاى مـورد مـعـامـله یعنى منافع زناشویى مرد قبلا به زن اول فـروخـتـه شـده و جـزء مـایـمـلک او مـحـسـوب مـى شـود. پـس آنـکـس کـه در درجـه اول بـایـد نـظـرش رعـایـت شـود و اجـازه او تـحـصـیـل گـردد زن اول اسـت . پـس اگـر بـنـاسـت اجـازه تـعـدد زوجـات داده شـود بـایـد مـوکـول بـه اجـازه و اذن زن اول بـاشـد، و در حـقـیـقـت ایـن زن اول است که حق دارد درباره شوهر خود تصمیم بگیرد که زن دیگر اختیار بکند یا نکند.
بـنـابـرایـن زن دوم و سـوم و چـهـارم گـرفـتـن درسـت مـثـل ایـن اسـت کـه شـخـصـى یـک بـار مـال خـود را بـه شـخـص دیـگـر بـفـروشـد و هـمـان مـال فروخته شده را براى نوبت دوم و سوم و چهارم به افراد دیگر بفروشد. صحت چنین مـعـامـله اى بـسـتگى دارد به رضایت مالک اول و دوم و سوم ، و اگر عملا شخص فروشنده مال مورد نظر را در اختیار افراد بعدى قرار دهد قطعا مستحق مجازات است .
ایـن ایـراد مـبـتـنـى بـر این است که طبیعت حقوقى ازدواج را مبادله منافع بدانیم و هر یک از زوجـیـن را مـالک مـنافع زناشویى طرف دیگر فرض کنیم . من فعلا راجع به این مطلب ـ کـه البـته قابل خدشه و ایراد است ـ بحث نمى کنم . فرض مى کنیم طبیعت حقوقى ازدواج هـمـین باشد. این ایراد وقتى وارد است که تعدد زوجات از جانب مرد فقط جنبه تفنن و تنوع داشـتـه باشد. بدیهى است که اگر طبیعت حقوقى ازدواج مبادله منافع زناشویى باشد و زن از هر لحاظ قادر باشد که منافع زناشویى مرد را تاءمین کند، مرد هیچ گونه مجوزى بـراى تـعـدد زوجـات نـخـواهد داشت . اما اگر جنبه تفنن و تنوع نداشته باشد، بلکه مرد یکى از مجوزهائى که در مقالات پیش اشاره کردیم داشته باشد، این ایراد مورد ندارد. مثلا اگـر زن عـقـیم باشد، یا به سن یائسگى رسیده باشد و مرد نیازمند به فرزند باشد، یـا زن مـریـض و غـیـر قـابـل استمتاع باشد، در این گونه موارد حق زن مانع تعدد زوجات نخواهد بود.
تازه این در صورتى است که مجوز تعدد زوجات ، امر شخصى مربوط به مرد باشد. اما اگر پاى یک علت اجتماعى در کار باشد و تعدد زوجات به واسطه فزونى عدد زنان بر مـردان و یـا بـه واسـطـه احتیاج اجتماع به کثرت نفوس ‍ تجویز شود، این ایراد صورت دیگرى پیدا مى کند. در این گونه موارد، تعدد زوجات یک نوع تکلیف و واجب کفایى است ، وظـیفه اى است که براى نجات اجتماع از فساد و فحشاء و یا براى خدمت به تکثیر نفوس اجـتـمـاع بـایـد انـجام شود. بدیهى است آنجا که پاى تکلیف و وظیفه اجتماعى به میان مى آید، رضایت و اجازه و اذن مفهوم ندارد. اگر فرض کنیم اجتماع واقعا مبتلا به فزونى زن بر مرد است یا نیازمند به تکثیر نفوس است ، یک وظیفه ، یک واجب کفایى متوجه همه مردان و زنان متاءهل مى شود، پاى یک فداکارى و از خود گذشتگى به خاطر اجتماع براى زنان مـتاءهل به میان مى آید. درست مثل وظیفه سربازى است که متوجه خانواده ها مى شود و باید بـه خـاطـر اجـتـمـاع از عزیزشان دل بکنند و او را روانه میدان کارزار کنند. در این گونه موارد، غلط است که موکول به رضایت و اجازه شخص یا اشخاص ذى نفع بشود.
کـسـانـى کـه مدعى هستند حق و عدالت ایجاب مى کند که تعدد زوجات با اجازه همسر پیشین بـاشـد، فـقـط از زاویـه تـفـنـن و تـنوع طلبى مرد مطلب را نگریسته اند و ضرورتهاى فـردى و اجـتـمـاعـى را از یـاد بـرده انـد. اساسا اگر ضرورت فردى یا اجتماعى در کار نـبـاشـد، تـعـدد زوجـات حـتـى بـا اجـازه زن پـیـشـیـن نـیـز قابل قبول نیست .
تعدد زوجات از نظر فلسفى
قانون تعدد زوجات با اصل فلسفى تساوى حقوق زن و مرد ـ که ناشى از تساوى آنها در انـسـانـیـت اسـت ـ مـنـافات دارد. چون زن و مرد هر دو انسان و متساوى الحقوق مى باشند، یا بـاید هر دو مجاز باشند که داراى چند همسر باشند یا هیچ کدام مجاز نباشند. اما اینکه مرد مـجـاز بـاشد چند زن داشته باشد و زن مجاز نباشد که چند شوهر داشته باشد، تبعیض و مرد نوازى است . اجازه دادن به مرد که تا چهار زن مى تواند بگیرد به معنى این است که ارزش یـک زن مـساوى است با یک چهارم مرد. این نهایت تحقیر زن است و حتى با نظر اسلام دربـاره ارث و شـهـادت ـ (کـه ارث و شـهادت ) دو زن را برابر با ارث و شهادت یک مرد قرار داده است ـ منافات دارد.
ایـن ایـراد سـخـیـفـت تـریـن ایـرادى اسـت که بر تعدد زوجات گرفته شده است . گویى ایرادکنندگان به علل و موجبات فردى و اجتماعى تعدد زوجات کوچکترین توجهى نداشته انـد، خـیـال کـرده انـد تنها موضوعى که در میان است ، هوس است . آنگاه گفته اند چرا به هوس مرد توجه شده و به هوس زن توجه نشده است ؟
چـون در گـذشـتـه راجـع بـه علل و موجبات و مجوزهاى تعدد زوجات ، مخصوصا راجع به چیزى که تعدد زوجات را به صورت حقى از جانب زنان بى شوهر بر عهده مردان و زنان متاءهل درمى آورد بحث کرده ایم ، دیگر بحثى نمى کنیم .
در ایـنـجا همین قدر مى گوییم اگر مبناى فلسفه اسلام در تعدد زوجات و ارث و شهادت ، تـحـقـیـر و بـى اعتنایى به حقوق زن بود و اسلام میان زن و مرد از لحاظ انسانیت و حقوق نـاشـى از انـسـانیت تفاوت قائل بود، همه جا یک جور نظر مى داد زیرا این فلسفه همه جا یـک جـور حـکم مى کند؛ یک جا نمى گفت یک زن نصف یک مرد ارث ببرد و در جاى دیگر نمى گـفـت یـک زن بـا یک مرد برابر ارث ببرد، و در جاى دیگر نمى گفت یک مرد تا چهار زن بـگـیـرد، و هـمـچـنـیـن در بـاب شـهادت در هر موردى به نحوى حکم نمى کرد. از اینها به خوبى مى توان فهمید که اسلام فلسفه هاى دیگرى در نظر گرفته است . ما در یکى از مقالات گذشته راجع به ارث توضیح دادیم و در مقاله دیگرى گفتیم مساءله تساوى زن و مرد در انسانیت و حقوق ناشى از انسانیت ، از نظر اسلام جزء الفباى حقوق بشرى است . از نـظـر اسلام در حقوق زن و مرد مسائلى بالاتر از تساوى وجود دارد که لازم است آنها دقیقا منظور گردد و اجرا شود.
نقش اسلام در چند همسرى
محدودیت
اسلام نه چند همسرى را اختراع کرد، (زیرا قرنها پیش از اسلام در جهان وجود داشت ) و نه آن را نـسـخ کـرد (زیرا از نظر اسلام براى اجتماع مشکلاتى پیش مى آید که راه چاره آنها منحصر به تعدد زوجات است ). ولى اسلام رسم تعدد زوجات را اصلاح کرد.
اول اصـلاحـى کـه بـه عـمـل آورد ایـن بـود کـه آن را مـحـدود کـرد قـبـل از اسلام تعدد زوجات نامحدود بود؛ یک نفر به تنهائى مى توانست صدها زن داشته باشد و از آنها حرمسرایى به وجود آورد. ولى اسلام (حداکثر) براى آن معین کرد؛ به یک نفر اجازه نداد بیش از چهار زن داشته باشد. در حکایات و روایات نام افرادى در صدر اسـلام دیـده مى شود که در حالى که اسلام آوردند بیش از چهار زن داشتند و اسلام آنها را مـجـبـور کـرد مـقـدار زائد را رها کنند. از آن جمله نام مردى به نام غیلان بن اسلمه برده مى شـود کـه ده زن داشـت و پیغمبر اکرم او را مجبور کرد که شش تاى آنها را رها کند و همچنین مـردى بـه نـام نـوفـل بـن مـعـاویـه پـنـج زن داشـت . پـس از آنـکـه اسـلام اخـتـیـار کـرد رسول اکرم (صلى الله علیه وآله ) امر کرد که یکى از آنها را حتما رها کند.
در روایـات شـیـعـه وارد شـده کـه یک نفر ایرانى مجوسى در زمان امام صادق اسلام اختیار کـرد در حـالى کـه هـفـت زن داشـت ، از امـام صـادق سـؤ ال شـد: تـکـلیـف این مرد که اکنون مسلمان شده با هفت زن چیست ؟ امام فرمود: حتما باید سه تاى از آنها را رها کند.
عدالت
اصـلاح دیـگـرى کـه اسلام به عمل آورد این بود که عدالت را شرط کرد و اجازه نداد به هـیـچ وجـه تـبـعـیـض مـیـان زنـان یـا مـیـان فـرزنـدان آنـها صورت بگیرد. قرآن کریم در کمال صراحت فرمود: فان خفتم ان الا تعدلوا فواحدة اگر بیم دارید که عدالت نکنید (یعنى اگر به خود اطمینان ندارید که با عدالت رفتار کنید) پس به یکى اکتفا کنید.
در دنـیـاى قـبـل از اسـلام اصل عدالت به هیچ وجه رعایت نمى شد، نه میان خود زنان و نه مـیـان فـرزنـدان آنـهـا. در مـقـاله ۲۷ از کـریـسـتـیـن سـن و دیـگـران نـقل کردیم که در ایران ساسانى رسم تعدد زوجات شایع بود و میان زنان و همچنین میان فـرزنـدان آنـهـا تـبعیض قائل مى شدند یکى یا چند زن ، زنان ممتاز (پادشاه زن ) خوانده مـیـشـدنـد و از حـقـوق کامل برخوردار بودند. سایر زنان به عنوان (چاکر زن ) و غیره خـوانـده مـى شدند و مزایاى قانونى کمترى داشتند. فرزندان چاکر زن اگر از جنس ذکور بـودنـد در خـانـه پـدر پذیرفته مى شدند و اگر دختر بودند به فرزندى پذیرفته نمى شدند.
اسـلام هـمـه ایـن رسـوم و عادات را منسوخ کرد؛ اجازه نداد که براى یک زن یا فرزندان او امتیازات قانونى کمترى قائل گردند.
ویل دورانت در جلد اول تاریخ تمدن ضمن بحث از تعدد زوجات مى گوید:
(به تدریج که ثروت نزدیک فرد به مقدار زیاد جمع مى شد و از آن نگرانى پیدا مى کـرد کـه چـون ثـروتش به قسمتهاى زیادى منقسم شود سهم هر یک از فرزندان کم خواهد شـد، ایـن فـرد به فکر مى افتاد که میان زن اصلى و سوگلى و همخوابه هاى خود فرق بگذارد تا میراث تنها نصیب فرزندان زن اصلى شود).
ایـن جمله مى رساند که تبعیض میان زنان و فرزندان آنها در دنیاى قدیم امر رایجى بوده است . ولى عجیب این است که ویل دورانت بعد به سخنان خود چنین ادامه مى دهد:
(تـا نـسـل مـعـاصـر تقریبا زناشویى در قاره آسیا بدین ترتیب بوده است . کم کم زن اصلى مقام زن منحصر به فرد را پیدا کرد و زنان دیگر یا محبوبه هاى سرى مرد شدند و یا اصلا از میان رفتند.)
ویل دورانت توجه نکرده یا نخواسته توجه کند که چهارده قرن است که در آسیا در پرتو دیـن مقدس اسلام رسم تبعیض میان فرزندان منسوخ شده است . یک زن اصلى و چند محبوبه سـرى داشـتـن جـزء رسـوم اروپـایـى اسـت نه آسیایى . این رسم اخیرا از اروپا به آسیا سرایت کرده است .
بـه هر حال اصلاح دومى که اسلام در تعدد زوجات انجام داد این بود که تبعیض را چه در میان زنان و چه در میان فرزندان ملغى ساخت .
از نـظـر اسـلام (سـوگـلى ) بـازى بـه هـر صـورت و بـه هـر شـکـل جـایـز نـیـسـت . عـلماء اسلام تقریبا وحدت نظر دارند که تبعیض میان زنان تحت هیچ عـنوانى جایز نیست . فقط بعضى از نحله هاى فقهى اسلامى حق زن را طورى توجیه کرده اند که با تبعیض سازگار است . به نظر من نباید تردید کرد که این نظر درست نیست و برخلاف مفهوم آیه کریمه قرآن است . رسول اکرم (صلى الله علیه وآله ) جمله اى در این بـاره فـرمـوده اسـت کـه شـیـعـه و سـنـى بـالاتـفـاق آن را نقل و روایت کرده اند. فرمود:
(هـر کـس دو زن داشـتـه بـاشـد و در مـیـان آنـهـا به عدالت رفتار نکند (به یکى از آنها بـیـشتر از دیگرى اظهار تمایل کند)، در روز قیامت محشور خواهد شد در حالى که یک طرف بدن خود را به زمین مى کشد تا سرانجام داخل آتش ‍ شود.)
عـدالت عـالیـتـرین فضیلت انسانى است . شرط عدالت یعنى شرط واجد بودن عالیترین نیروى اخلاقى . با توجه به این که معمولا احساسات مرد نسبت به همه زنها یکسان و در یـک درجـه نـیـسـت ، رعـایـت عـدالت و پـرهـیـز از تـبـعـیـض مـیـان زنـان ، یـکـى از مشکل ترین وظایف به شمار مى رود.
هـمـه مـى دانـیـم کـه رسـول اکـرم صـلى الله عـلیـه و آله در ده سـال آخـر عـمـر خـود یـعـنـى در دوره مـدیـنـه ـ کـه دوره جـنـگهاى اسلامى بود و زنان بى سـرپرست در میان مسلمین زیاد بودند ـ زنان متعدد اختیار کرد. اکثریت زنان پیغمبر بیوه و بزرگسال بودند و غالبا از شوهران سابق خود فرزندانى داشتند. تنها دوشیزه اى که پیغمبر اکرم با او ازدواج کرد عایشه بود. عایشه به همین جهت همیشه تفاخر مى کرد و مى گفت : من تنها زنى هستم که جز پیغمبر شوهر دیگرى او را لمس نکرده است .
رسـول اکـرم مـنـتـهاى عدالت را درباره همه آنها رعایت مى کرد و هیچ گونه تبعیضى میان آنـهـا قـائل نـمـى شـد. عروة بن زبیر خواهر زاده عایشه است ؛ درباره طرز رفتار پیغمبر اکرم با زنان خود، از خاله خویش عایشه سؤ الاتى کرده است . عایشه گفت : رسم پیغمبر ایـن بـود کـه هـیـچ یـک از مـا را بـر دیگرى ترجیح نمى داد. با همه به عدالت و تساوى کـامـل رفـتـار مـى کـرد. کـمـتـر روزى اتـفـاق مـى افـتاد که به همه زنان خود سر نزند و احـوالپـرسـى و تـفـقـد نکند. ولى نوبت هر کس بود، نسبت به دیگران به احوالپرسى قناعت مى کرد و شب را در خانه آن کس بسر مى برد که نوبت او بود. اگر احیانا در وقتى که نوبت زنى بود مى خواست نزد زن دیگر برود، رسما مى آمد و اجازه مى گرفت . اگر اجازه داده مى شد مى رفت و اگر اجازه داده نمى شد نمى رفت . من شخصا این طور بودم که هر وقت از من اجازه مى خواست نمى دادم .
رسـول اکـرم حـتى در بیماریى که منجر به فوت ایشان شد که توانائى حرکت نداشت ، عدالت را در کمال دقت اجرا کرد. براى اینکه عدالت و نوبت را رعایت کرده باشد، هر روز بـسـتـرش را از اتاقى به اتاق دیگر منتقل مى کردند. تا آنکه یک روز همه را جمع کرد و اجازه خواست در یک اتاق بماند و همه اجازه دادند در خانه عایشه بماند.
عـلى ابـن ابـیطالب علیه السلام در اوقاتى که دو زن داشت ، حتى اگر مى خواست وضو بسازد، در خانه زنى که نوبتش ‍ نبود وضو نمى خواست .
اسـلام بـراى شرط عدالت آن اندازه اهمیت قائل است که حتى اجازه نمى دهد مرد و زن دوم در حـیـن عـقـد تـوافـق کـنـنـد کـه زن دوم در شـرایـطـى نـامـسـاوى بـا زن اول زنـدگـى کـنـد. یعنى از نظر اسلام رعایت عدالت تکلیفى است که مرد نمى تواند با قـرار قـبـلى بـا زن ، خـود را از زیـر بـار مسؤ ولیت آن خارج کند. مرد و زن هیچ کدام چنین شرطى در متن عقد بنمایند. زن دوم کارى که مى تواند بکند فقط این است که عملا از حقوق خـود صـرف نـظـر کـنـد. امـا نـمـى تـوانـد شـرط کـنـد کـه حـقـوقـى مـسـاوى بـا زن اول نـداشـتـه بـاشـد، هـمـچـنـانـکـه زن اول نـیـز مـى تـوانـد عـمـلا بـا مـیـل و رضـاى خـود از حقوق خود صرف نظر کند اما نمى تواند کارى کند که قانونا حقى نـداشـتـه بـاشـد. از امـام بـاقـر عـلیـه السـلام سـؤ ال شـد: آیـا مرد مى تواند با زن خود شرط کند که فقط روزها هر وقت بخواهد به او سر بـزنـد، یـا مـاهى یک بار یا هفته اى یک بار نزد او برود، یا شرط کند که نفقه به طور کـامـل و مـسـاوى بـا زن دیـگـر بـه او نـدهـد و خـود آن زن هـم از اول این شرطها را بپذیرد؟ امام فرمود:
(خـیـر، چـنـیـن شـرطـهـایـى صـحیح نیست . هر زنى به موجب عقد ازدواج خواه ناخواه حقوق کـامـل یـک زن را پـیـدا مى کند. چیزى که هست ، پس از وقوع ازدواج هر زنى مى تواند عملا بـراى جـلب رضایت شوهر که او را رها نکند یا به علت دیگرى ، همه یا قسمتى از حقوق خود را ببخشد.)
تـعـدد زوجـات با این شرط اخلاقى اکید و شدید به جاى آنکه وسیله اى براى هوسرانى مـرد واقـع گـردد، شـکـل و قـیـافـه انـجـام وظـیـفـه به خود مى گیرد. هوسرانى و شهوت پرستى جز با آزادى کامل و دنبال هواى دل رفتن سازگار نیست ، هوسرانى آنگاه صورت عـمـل بـه خـود مـى گـیـرد کـه آدمـى خـود را در اخـتـیـار دل قـرار دهـد و دل را در اخـتـیـار خـواهـشـهـا و مـیـلهـا. دل و خـواهـشـهـاى دل مـنـطـق و حـساب برنمى دارد. آنجا که پاى انضباط و عدالت و انجام وظیفه به میان مى آید، هوسرانى و هواپرستى باید رخت بربندد. از این رو به هیچ وجه تعدد زوجات را در شرایط اسلامى نمى توان وسیله اى براى هوسرانى شناخت .
کسانى که تعدد زوجات را وسیله هوسرانى قرار داده اند، قانون اسلامى را بهانه براى یـک عـمل ناروا قرار داده اند، اجتماع حق دارد آنها را مواخذه و مجازات (کند) و این بهانه را از دست آنها بگیرد.
مساءله بیم از عدم عدالت
انـصـاف بـاید داد که افرادى که شرایط اسلامى را در تعدد زوجات کاملا رعایت مى کنند بـسـیـار کـم انـد. در فـقـه اسـلامـى مـى گـویـنـد (اگـر بـیـم دارى کـه استعمال آب براى بدنت زیان دارد وضو نگیر)، (اگر بیم دارى که روزه برایت زیان دارد روزه نـگـیـر.) این دو دستور در فقه اسلامى رسیده است . شما افراد بسیارى را مى بـیـنید که مى پرسند مى ترسم آب برایم زبان داشته باشد، وضو بگیرم یا نگیرم ؟ مـى ترسم روزه برایم ضرر داشته باشد، روزه بگیرم یا نگیرم ؟ البته این پرسشها پرسشهاى درستى است . چنین اشخاصى نباید وضو بسازند و نباید روزه بگیرند.
ولى نـص قـرآن کـریـم اسـت کـه (اگر بیم دارید که نتوانید میان زنان خود به عدالت رفـتار کنید یک زن بیشتر نگیرید). با این حال آیا شما در عمر از یک نفر شنیده اید که بـگـویـد مـى خـواهـم زن دوم بگیرم اما بیم دارم که رعایت عدالت و مساوات میان آنها نکنم ، بـگـیـرم یـا نـگـیـرم ؟ مـن کـه نـشـنـیـده ام . حـتـمـا شـمـا هـم نـشـنـیـده ایـد. سهل است ، مردم ما با علم و تصمیم اینکه به عدالت رفتار نکنند زنان متعدد مى گیرند و ایـن کـار را بـه نـام اسـلام و زیـر سـرپـوش ‍ اسـلامـى انـجام مى دهند. اینها هستند که با عمل ناهنجار خود اسلام را بدنام مى کنند.
اگـر تـنـهـا کـسـانـى اقـدام بـه تـعـدد زوجـات نـمـایـنـد کـه لااقل این یک شرط را واجد باشند جاى هیچ گونه بهانه و ایراد نبود.
حرمسراها
مـوضـوع دیـگـرى که سبب شده تعدد زوجات را بر قانون اسلام عیب بگیرند، دستگاههاى حـرمـسـرادارى خـلفـا و سـلاطـیـن پـیشین است ، برخى از نویسندگان و مبلغین مسیحى تعدد زوجـات اسـلامـى را مـسـاوى بـا حـرامـسـرادارى بـا همه مظاهر ننگین و مظالم بى پایان آن معرفى کرده اند و چنین وانمود مى کنند که تعدد زوجات در اسلام یعنى همان حرمسراداریها که تاریخ در دستگاههاى خلفا و سلاطین پیشین نشان مى دهد.
مـتـاءسـفانه بعضى از نویسندگان خودمان نیز که حرف به حرف بازگو کننده افکار و عقاید و منویات غربى ها هستند، هرجا که نام تعدد زوجات مى برند آن را با حرمسرا ردیف مى کنند. این قدر شخصیت و استقلال فکرى ندارند که میان آنها تفکیک کنند.
شرایط و امکانات دیگر
گـذشـته از شرط عدالت ، شرایط و تکالیف دیگرى نیز متوجه مرد است . همه میدانیم که زن مطلقا یک سلسله حقوق مالى و استمتاعى به عهده مرد دارد مردى حق دارد آهنگ چند همسرى کـنـد که امکانات مالى او به او اجازه این کار را بدهد. شرط امکان مالى در تک همسرى نیز هست ، اکنون فرصتى نیست که وارد این بحث بشویم .
امـکـانـات جـسـمـى و غـریـزى نـیـز بـه نـوبه خود شرط و واجب دیگرى است . در کافى و وسائل از امام صادق روایت شده است که فرمود:
(هرکس گروهى از زنان نزد خود گرد آورد که نتواند آنها رااز لحاظ جنسى اشباع نماید و آنگاه آنها به زنا و فحشاء بیفتند گناه این فحشا بگردن اوست ).
تـاریـخـچـه هـاى حـرمسراها داستانها ذکر مى کنند از زنان جوانى که از لحاظ غریزه تحت فشار قرار مى گرفتند و مرتکب فحشاء مى شدند و احیانا پشت سر آن فحشاها کشتارها و جنایتها واقع مى شد.
خـوانـنـده مـحـتـرم از مـجـمـوع هفت مقاله اى که درباره چند همسرى نوشتیم کاملا به ریشه و عـلل و مـوجـبـات تعدد زوجات ، و اینکه چرا اسلام آن را نسخ نکرد؟ و چه شرایط و حدود و قیودى براى آن قائل شد کاملا آگاه گشت ، برایش روشن شد که اسلام با تجویز تعدد زوجـات نـخواسته است زن را تحقیر کند، بلکه از این راه بزرگترین خدمت را به جنس زن کـرده است . اگر تعدد زوجات ، مخصوصا در شرایط فزونى نسبى عدد زنان آماده ازدواج بـر مـردان آمـاده ازدواج ـ کـه هـمـیـشه در دنیا بوده و هست ـ اجازه داده نشود زن به بدترین شـکـلى ملعبه مرد خواهد شد؛ رفتار مرد با او از یک کنیز بدتر خواهد بود. زیرا انسان در مـقـابـل یک کنیز لااقل این اندازه تعهد مى پذیرد که فرزند او را فرزند خود بداند اما در مقابل معشوقه و رفیقه این اندازه تعهد هم ندارد.
مرد امروز و تعدد زوجات
مرد امروز از تعدد زوجات رو گردان است ، چرا؟ آیا به خاطراینکه مى خواهد به همسر خود وفادار باشد و به یک زن قناعت کند یا به خاطر اینکه مى خواهد حس تنوع طلبى خود را از طریق گناه به حد اشباع وسیله برایش فراهم است ارضاء نماید؟ امروز گناه جاى تعدد زوجات را گرفته است نه وفا. و به همین دلیل مرد امروز سخت از تعدد زوجات که براى او تـعـهـد و تـکـلیف ایجاد مى کند متنفر است . مرد دیروز اگر مى خواست هوسرانى کند راه گناه چندان براى او باز نبود ناچار بود تعدد زوجات را بهانه قرار داده هوسرانى کند. در عـیـن اینکه شانه از زیر بار بسیارى از وظایف خالى مى کرد از انجام بعضى تعهدات مـالى و انسانى درباره زنان و فرزندان چاره اى نداشت . اما مرد امروز هیچ الزام و اجبارى نـمـى بـیـنـد کـه کـوچـکترین تعهدى در زمینه هوسرانیهاى بى پایان خود بپذیرد. ناچار علیه تعدد زوجات قیام مى کند.
مـرد امـروز تـحـت عـنـوان سـکـرتـر، ماشین نویس و صدها عنوان دیگر کام خود را از زن مى گـیـرد و بـودجـه آن را بـه صـندوق دولت یا شرکت یا مؤ سسه اى که در آن کار مى کند تحمیل مى کند بدون آنکه دینارى از جیب خود بپردازد.
مـرد امـروز هـر چـنـد صـبـاح یـکـبـار معشوقه خود را عوض مى کند بدون اینکه احتیاجى به تشریفات مهر و نفقه و طلاق داشته باشد. مسلما موسى چومبه با تعدد زوجات مخالف است زیـرا او هـمـیـشـه یـک سـکـرتـر مـو بـور جـوان زیـبـا در کـنـار خـود دارد و هـر چـنـد سال یکبار آن را عوض مى کند. با چنین امکاناتى چه حاجت به تعدد زوجات ؟
در شـرح حـال برتراندراسل ـ که یکى از مخالفین سرسخت تعدد زوجات است ـ چنین خوانیم :
(در نخستین دوران زندگى او علاوه بر مادر بزرگش ، دو زن دیگر نقش بزرگى داشته انـد کـه یـکـى از آنـهـا آلیـس ‍ نـخـسـتـیـن هـمـسـرش و دیـگـرى رفـیقه اش به نام اتولین مـورل مـى بـاشـنـد. مـورل از زنـان سـرشـناس آن دوره بود و با بسیارى از نویسندگان اوایل قرن بیستم دوستى داشت .)
مـسلما چنین شخصى با تعدد زوجات روى موافق نشان نمى دهد. گویا همین رفیقه بازى او بـود کـه بـه ازدواج او بـا هـمـسـرش آلیـس پـایـان داد، زیـرا از زبـان خـود راسل چنین نوشته اند:
(در بـعـد از ظـهـر یـکى از روزها هنگامیکه با دوچرخه عازم یکى از ییلاقات نزدیک شهر بودم ناگهان احساس ‍ کردم که دیگر آلیس را دوست ندارم .)

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.