نقش جهاد با نفس اماره در رسیدن به قدرت انجام کارهای خارق العاده ۱۴۰۰/۰۱/۲۸ - ۴۹۱ بازدید

در بحث مخالفت با هوای نفس چ اتفاقی میافتد ک اون مرتاض هندی هم ب یکسری قدرت ها دست می‌اید ویک شخصی ک در سیر و سلوک معنوی وارد میشود این هم ب اون قدرت‌ها میرسه بفرمایید ک چ چیزی ویا ربطی بین بدست اوردن این قدرت‌ها با مخالفت با هوای نفس دارد.خیلی ممنون

دوست گرامی. انسان دارای توانایی های روحی و معنوی عظیمی است و تنها مانعی که برای شکوفایی آن وجود دارد هوای نفس است و حتی شیطان که دشمن قسم خورده انسان است از طریق نفس نفوذ می کند وگرنه راهی به درون انسان ندارد و چون کسی موفق شود که این مانع را بردارد، به شکوفایی و قدرت می رسد و کارهای خارق العاده انجام می دهد. منتهی اهل معرفت از طریق ریاضت شرعی این کار را انجام می دهند و مرتاض های هندی از روش های غیر شرعی نیز بهره می برند ولی نتیجه هر دو چون منکوب کردن نفس است هر دو به نتیجه و قدرت دست می یابند یکی از راه حلال و دیگری از راه های گاهی حرام و غیر شرعی. دشمن و مانع اصلی راه خدا و کمال انسان
انسان در ابتدا حیوانی بیش نیست، حیوانی که نفخه روح الهی در او هست و استعداد انسان شدن و تعالی روح را دارد و می تواند آنقدر به خدا نزدیک شود که به مقام ولایت تکوینی برسد، یعنی چشم و گوشش خدایی شود و امور غیر عادی را ببیند و بشنود و اراده و قدرتش نیز مظهر اراده و قدرت خدا گردد و کارهای خارق العاده از او صادر شود، کارهایی که از عهده بشرهای معمولی بر نمی آید. انسان اگر از حیوانیت خود صعود کند و به مقام انسانیت برسد، از علم لدنی و قدرت الهی برخوردار می شود.
این استعداد در تمامی انسان ها وجود دارد، اما تنها عده بسیار کمی در این مسیر موفق می شوند، دلیل آن دشمنی نفس است. نفس اماره به عنوان دشمن داخلی به تحریک شیطان که دشمن خارجی انسان است، همواره در صدد تحریک قلب نسبت به تمایلات دنیوی و مادی و لذت های دنیوی است.
ولی این دشمنی اصالت ندارد، یعنی اینطور نیست که نفس ذاتا دشمن انسان باشد و خدا آن را دشمن خلق کرده باشد، نفس انسان اگر توسط عقل مهار شود و خوی افراطی گری اش کنترل شود، بهترین خادم انسان و قلب است ولی اگر رها شود بدترین دشمنان او است.
خدای متعال در درون انسان دشمن خلق نکرده است، تمام نیروهایی که در انسان قرار داده، برای خدمت به او آماده شده و نفس نیز از این قاعده مستثنی نیست. ولی در صورتی که از حد خودش و کنترل عقل و دین خارج شود و به صورت اسبی سرکش و افسار گسیخته عمل نماید، دشمن ترین دشمنان انسان می شود.
همانگونه که دنیای ممدوح و مذموم وجود دارد، یعنی امکانات دنیوی هم می تواند ابزار رشد انسان باشد و هم مانع کمال آن گردد، نفس انسان نیز دو جهت دارد، هم می تواند خادم روح باشد، هم خائن روح. هم زمینه ساز تعالی معنوی انسان باشد، هم عامل نفوذ شیطان و مانع رشد معنوی آدمی!
از نظر فلسفی نفس شانی از روح انسان است که تامین کننده نیازهای طبیعی و مادی آدمی است. مدیریت قوای نفسانی مانند شهوت و غضب، تن و جنبه های دنیوی انسان به عهده نفس است. در مدیریت نفسانی طبیعت انسان، غرایز نقش به سزایی دارند و نفس با استفاده از غرایز کشور تن آدمی را اداره می کند.
اما در اغلب موارد به دلیل افزون خواهی نیروهای نفسانی و تمایل به افراطی گری آدمی دچار شهوت و غضب مفرط و خواسته های افراطی در راستای کامیابی و لذت طلبی و راحت خواهی می شود، که به آن هوای نفس اطلاق می گردد.
هوای نفس و آرزوی دراز دنیوی است که انسان را زمین گیر می کند و نمی گذارد به جایگاه معنوی خویش در آفرینش صعود کند و خلیفه خدا در زمین باشد. اینکه کسی آرزو دارد خانه لوکس و ماشین گران قیمت و زندگی لاکچری داشته باشد، دلش بخواهد پول دار و مشهور شود، پست و مقام بگیرد، به قدرت برسد، توی چشم باشد و. ... اینها همه مانع تعالی روح است.
از آیت الله جوادى آملى نقل شده که فرمودند: روزی توفیق یافتم که خدمت استادم مرحوم آقا شیخ محمد تقى آملى برسم. ایشان سعى مى کردند هر وقت حضورش مى رفتیم مجلس شان آموزنده باشد. گاهى داستانى ذکر مى کردند که حکایت از آن مى کرد که انسان راهى جز تهذیب نفس ندارد.
یک روز فرمودند: به این که من خواب دیدم دشمن به من حمله کرده است و به من پرخاش مى کند، من ناچار شدم که دست او را بگیرم و دستش را گاز گرفتم و از شدت درد بیدار شدم، دیدم دستم در دهان خودم قرار دارد. فهمیدم دشمن من، خودم هستم! و کسى به سراغ من نمى آید. این نفس است که دشمن من است. ما از بیرون آسیب نمى بینم. هر چه مى بینم از درون است.
بار دیگر فرمودند: من خواب دیدم دشمنى به من حمله کرده است و من هم به او پرخاش کرده ام و دست برده ام چشم او را بکنم و از شدت درد بیدار شدم، دیدم دستم در چشم خودم است. باز من در عالم رویا آموختم که دشمن انسان خود انسان است.
خطر هوای نفس برای انسان آنقدر زیاد است که رهبران دینی ما آنرا دشمن ترین دشمنان انسان عنوان کرده اند. پیامبر اسلام (ص) به این دشمنی نَفْس تصریح فرموده است: اَعْدَی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ؛ دشمن‌ترین دشمنانت نَفْس توست که میان دو پهلوی تو است.منظور از نَفْس که دشمن انسان است، آن دسته از گرایش‌هایی است که مانع ترقّی روح انسان و تقرّب به سوی خدا است.
واضح است که ایجاد زندگی سالم و پیشروی به سوی کمال مطلوب، که فطرت آدمی آن را خواستار است، وقتی تحقّق می‌پذیرد که انسان توان مقابله با نَفْس امّاره را داشته باشد و در میدان ستیز و مبارزه با او زانو نزند، چون در صورت عدم توان مقابله با دشمن داخلی (نَفْس امّاره) و تبعیّت از او، آدمی هویّت انسانی خویش را می‌بازد و از سِلْک انسانیّت خارج می‌شود و در مسیر حیوانیّت گام می‌نهد، بلکه بدتر از چهارپایان می‌شود: أُولَئِکَ کَالْأنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ؛ آنها همچون چهارپایان اند، بلکه گمراه‌تر.
انسان به انسانیت نمی رسد، مگر اینکه از نفس خود عبور کند و هوای نفس خود را منکوب نماید. حتی شیطان از راه نفس به انسان نفوذ می کند، اگر کسی نفس خود را اصلاح و تهذیب کند از شر شیطان هم در امان می ماند، ولی اگر نفس خود را تهذیب ننماید، دائما در معرض هجوم شیاطین خواهد بود، بنابراین ما برای رسیدن به کمال انسانی و الهی خود، فقط یک مانع بزرگ بر سر راه داریم و آن نفس است. نفس است که نمی گذارد انسان به سعادت حقیقی خود برسد. نفس همواره آدمی را به بدی و افراط و تفریط فرمان می دهد و اگر بر او مسلط شود به طور کامل عقلانیت را از او سلب و راه انسان شدن را به روی آدمی سد می کند.
نفس انسان را حیوان می خواهد و نمی گذارد آدمی از حیوانیت عبور کند. بیشتر مردم گرفتار نفس اند و استعداد های انسانی آنان ظهور نمی کند. البته گاهی نفس انسان را از حیوانات نیز پست تر می کند. قرآن کریم در این باره می فرماید: أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلًا؛ برخی انسان ها را گمان می کنی که می شنوند یا عقل دارند، ولی جز این نیست که ایشان مانند حیوانات هستند بلکه از آنان هم گمراهتر و پست تر می باشند.

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

میهمان
سلام.من‌دوره‌نوجوانی‌دچارشک‌وشبهه‌بودم‌ولی بسیارازین‌موضوع اصطراب‌داشتم‌درواقع‌وسواس‌فکری داشتم.به یکباره حادثه‌ای برای من پیش آمد که دونن از عزیزانم را در یک روز از دست دادم.که غم انکیزترین‌روزهای‌زندگی‌من‌بود‌ناگاه‌از.دنیا‌بریدم‌و‌پرده‌هایی‌از‌حجاب کنار زده شد نه از وسوسه خبری بود نه ازشیطان.یعنی‌شیطان‌بسیار‌ضعیف‌ومن قوی‌شده بودم‌شعورم بسیار بالا رفته بود‌ایمان‌قلبی‌به‌وجودم‌برگشت.و‌من‌به یک نوع سیر‌و.سلوک‌رسیدم‌که‌فقط‌پرده‌و‌یک‌حجااب بیشتر بین من و خدا احساس نمی کردم ولی با نخواستم یا نتوانستم‌آن‌حجاب را کنار بزنم.تا‌اینکه وضع حمل کردم‌و‌با تولد فرزندم و‌دلبستگی‌به‌او‌دوباره‌به‌عالم‌مادی‌سقوط‌کردم.ولی تا‌۲۵سال‌هبچ.شبهه‌ای‌از‌وجود‌خدا نداشتم تا اینکه اخیرا. با‌یک جمله ای از دخترم که در سن نوجوانی می‌باشد و‌تقریبا‌دین‌را‌خرافه میداند‌ناخاسته‌دچارکمی وسواس‌زجر‌دهنده‌و‌بیماری‌قلب‌شدم‌عبادت‌میکنم‌ولی‌ته‌دلم‌صاف‌نمیشه.کمکم‌کنید چطورمیتونم‌رهایی‌یابم
پرسمان
سلام علیکم، خواهر گرامی. مشکل شما ضعف شناخت و آگاهی است. عقایدپیشین شما هم مبتنی بر آگاهی نبوده و لذا زایل شده توصیه ما این است که کتاب های دینی مطالعه کنید و سیر مطالعاتی داشته باشید تا عقایدتان علمی و محکم باشد و به گونه ای نباشد که با یک جمله شنیدن متزلزل شود بلکه به گونه ای باشد که اگر همه مردم بگویند خدا نیست شما مطمئن باشید که خدا هست و حرف شما را می شنود و نزدیک شدن به او موجب کمال و سعادت انسان است. موفق باشید.

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق صفحه جستجو اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.