نسخه آزمایشی

نکته هاى ناب - جلد چهارم ۱۳۹۲/۴/۱۶ - ۲۴۵۸ بازدید

نکته هاى ناب - جلد چهارم


 


 
 

نکته هاى ناب -
جلد چهارم


گزیده بیانات رهبر فرزانه انقلاب
در جمع دانشجویان و دانشگاهیان
(سال هاى ۱۳۸۳ ـ ۱۳۶۸)
تنظیم و نظارت: ··· نهاد نمایندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها
معاونت مطالعات راهبردى
تدوین: ··· حسن قدوسى زاده
ناشر: ··· دفتر نشر معارف
نوبت چاپ: ··· یازدهم / پاییز ۱۳۹۰
تیراژ: ··· ۵۰۰۰ جلد
قیمت: ··· ۱۵۰۰ تومان
شابک: ··· ۶ - ۰۰۲ - ۵۳۱ - ۹۶۴ ـ ۹۷۸
«همه حقوق براى ناشر محفوظ است»
مراکز پخش:
۱. مدیریت پخش دفتر نشر معارف: قم، خیابان شهدا، کوچه ۳۲، پلاک ۵، تلفن و نمابر:
۷۷۴۴۶۱۶
۲. فروشگاه شماره ۱: قم، خیابان شهداء، روبه روى دفتر مقام معظم رهبرى، تلفن
۷۷۳۵۴۵۱
۳. فروشگاه شماره ۲: تهران، خیابان انقلاب، چهار راه کالج، جنب بانک ملت، پلاک ۷۱۵،
تلفن ۸۸۹۱۱۲۱۲
نشانى اینترنت: - www.Ketabroom.irپست الکترونیک:

info@Ketabroom.ir

 
 


فهرست
فصل اول: فرهنگ و تهاجم فرهنگى
۱. فرهنگ یک ملت عبارت است از··· ۱۳
۲. تأثیر فرهنگ، در آینده یک ملت و یک کشور، با هیچ چیز دیگر قابل مقایسه نیست···
۱۴
۳. فرهنگ، بستر اصلى حرکت عمومى، سیاسى و علمى کشور است··· ۱۵
۴. سه عرصه مهم در فرهنگ کشور··· ۱۶
۵. اولین کارى که سلطه گران در رابطه با فرهنگ کشورهاى تحت سلطه مى کنند··· ۱۹
۶. معنا و مفهوم حقیقى تهاجم فرهنگى··· ۲۰
۷. اگر با تهاجم فرهنگى هوشمندانه و مدبرانه برخورد نشود، بسیار خطرناک است.··· ۲۱
۸. تفاوت هاى تهاجم فرهنگى و تبادل فرهنگى··· ۲۲
۹. گرفتار شدن به تفکر و ذائقه ترجمه اى از مصادیق تهاجم فرهنگى و مصیبتى بزرگ
است··· ۲۶
۱۰. برترى علمى غربى ها دلیل بر این نیست که ما عادات فرهنگى و رفتار و آداب معاشرت
خود را هم از آن ها یاد بگیریم··· ۲۶
۱۱. وقتى علم بومى نشود و کشور گرفتار عقب ماندگى علمى گردد، پیروى از فرهنگ بیگانه
و تبعیت اجبارى از سیاست هاى آن ها نیز حتمى است··· ۲۷
۱۲. خطر اشاعه بنیان هاى فرهنگى فاسد و بى بند و بارى از توپ و تفنگ بیشتر است···
۲۹

فصل دوم: روشنفکرى
۱۳. مقدمه··· ۳۳
۱۴. تولد روشنفکرى در ایران··· ۳۴
۱۵. دوره قاجاریه··· ۳۶
۱۶. دوره رضا خان··· ۳۷
۱۷. از شهریور ۲۰ تا مرداد ۳۲··· ۳۸
۱۸. دوران پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲··· ۳۹
۱۹. ویژگى هاى روشنفکرى از زبان آل احمد··· ۴۰
۲۰. دوران بعد از پیروزى انقلاب··· ۴۷
۲۱. دوران پس از جنگ تحمیلى··· ۴۹
۲۲. خطاى تاریخى جلال آل احمد··· ۵۲

فصل سوم: ارزشهاى دینى
۲۳. معناى تقوا··· ۵۷
۲۴. تقوا، بزرگ ترین سرمایه اى است که موفقیت دنیا و آخرت جوانان را تضمین مى
کند··· ۵۸
۲۵. علم و تقوا، سلاح جذب جوانان به معنویات··· ۵۹
۲۶. توبه وظیفه همیشگى انسان است··· ۶۰
۲۷. به نماز خیلى اهمیت بدهید و سعى کنید آن را از حالت کسالت آور براى خودتان خارج
کنید··· ۶۰
۲۸. با قرآن اینگونه مواجه شوید··· ۶۱
۲۹. اگر بخواهیم قرآن، بر ذهنیت جامعه حاکم گردد باید تلاوت قرآن را همگانى کنیم···
۶۲
۳۰. باید فهم قرآن در بین مردم رایج شود··· ۶۳
۳۱. قرآن در تمام مسائل زندگى، سخن شفاف،راهگشاو گره بازکن دارد··· ۶۳
۳۲. با نهج البلاغه و صحیفه سجادیه انس بگیرید··· ۶۴
۳۳. دعاى حقیقى یعنى خواستن همراه با اصرار و جدیت··· ۶۴
۳۴. معناى صحیح «عافیت طلبى» در دعاها··· ۶۶
۳۵. معناى قضا و قدر و جایگاه اختیار انسان در سرنوشت خویش··· ۶۷
۳۶. ما چگونه مى توانیم از زندگانى حضرت زهرا علیهاالسلام الگو بگیریم؟··· ۶۹
۳۷. نفس اماره و خودخواهى ها عامل رکود و عقب گرد انسان··· ۷۴
۳۸. روح انسانى نه ظلم مى کند، نه ستم را تحمل مى نماید··· ۷۵
۳۹. شهادت··· ۷۶

فصل چهارم: مسائل سیاسى و اجتماعى
۴۰. آزادى و حدود و آداب آن··· ۷۹
۴۱. من با حزب و تحزّب مخالف نیستم··· ۸۰
۴۲. نظارت استصوابى و فلسفه وجودى آن··· ۸۰
۴۳. معناى ولایت مطلقه فقیه این نیست که رهبرى هر کار دلش خواست، مى تواند بکند!···
۸۱
۴۴. نظارت بر مطبوعات یک وظیفه و کار لازم است··· ۸۲
۴۵. سه وظیفه اساسى مطبوعات، آزادى مطبوعات··· ۸۳
۴۶. زیر سؤال بردن قوه قضائیه نقطه شروع فساد در کشور است··· ۸۳
۴۷. آقاى مصباح، خلاء شخصیت هایى مثل علامه طباطبایى و شهید مطهرى را در زمان ما پر
مى کنند··· ۸۴
۴۸. اصلاح طلبى انقلابى و اصلاح طلبى آمریکایى··· ۸۵
۴۹. خطرناک تر از تحجر مذهبى، تحجر سیاسى است··· ۸۶
۵۰. خشونت قانونى و خشونت غیرقانونى··· ۸۶
۵۱. اشرافیگرى مسؤلان آفت مضاعف است··· ۸۸
۵۲. دیدگاه اسلام و غرب نسبت به زن··· ۸۸
۵۳. اسراف، الگوى زن مسلمان نیست.··· ۹۱
۵۴. انتظارات فرهنگ اسلامى و فرهنگ غربى از زن··· ۹۱
۵۵. حجاب، به معناى منزوى کردن زن نیست··· ۹۲
۵۶. بحث پوشش زن نباید از هجوم تبلیغاتى غرب متأثر باشد··· ۹۲
۵۷. زن با پوشش و حجاب صحیح کرامت خود را حفظ مى کند··· ۹۴
۵۸. دوست ندارم دختر و پسر ما در نوع آرایش و لباس و ... دائم چشمشان به غربى ها
باشد··· ۹۵
۵۹. نباید زنان به سمت تجمل گرایى سوق پیدا کنند··· ۹۵
۶۰. با مُد خیلى موافقم، اما مُدى که از داخل جوشیده باشد نه مُد غربى··· ۹۶
 
 


مقدمه
مجموعه اى که با عنوان «نکته هاى ناب» فرا روى شما است، گلچینى دلنشین و جذاب از
بیانات رهبر فرزانه انقلاب حضرت آیت اللّه خامنه اى مدظله العالى است که در طول
سالهاى ۸۳ـ۶۸ در جمع دانشجویان، استادان دانشگاه ها، مسئولین شوراى عالى انقلاب
فرهنگى و سایر مجامع علمى و دانشگاهى ایراد گردیده است.
هر چند متن کامل بیانات معظم له در جمع دانشجویان و دانشگاهیان، هر ساله در قالب
کتابى با عنوان «دانشگاه اسلامى و رسالت دانشجوى مسلمان» به وسیله نهاد نمایندگى
مقام معظم رهبرى در دانشگاهها چاپ شده و در اختیار دانشجویان عزیز قرار گرفته است؛
اما از آنجا که این بیانات حاوى مباحثى بسیار ارزشمند و راه گشا براى نسل جوان و به
ویژه دانشجویان عزیز دانشگاه ها است، مرکز فرهنگى نهاد تصمیم گرفت نکات مهم و اساسى
این بیانات را استخراج و پس از تدوین و فصل بندى به صورتى مناسب در اختیار مجامع
دانشگاهى و فرهنگى قرار دهد. بدین ترتیب تمام مطالب پس از گزینش و فهرست بندى، در
۱۵ فصل تدوین و در قالب ۵ جلد تنظیم گردید:
جلد اول: دانشگاه، دانشجو، تشکل هاى دانشجویى
جلد دوم: تولید علم و جنبش نرم افزارى، جوانان، هنر و موسیقى
جلد سوم: نظام و انقلاب، استکبار جهانى
جلد چهارم: فرهنگ و تهاجم فرهنگى، روشن فکرى، ارزشهاى دینى و اسلامى، مسائل سیاسى و
اجتماعى
جلد پنجم: ویژگى هاى فرهنگ و تمدن غربى، نگرش اسلام و غرب نسبت به زن، نگرش اسلام و
غرب به خانواده.
امید است این مجموعه، راهگشاى دانشجویان، دانشگاهیان و نسل جوان فرهیخته کشور در
صحنه هاى دفاع از آرمانهاى عظیم انقلاب اسلامى گردد و مقدمات حضور هر چه بیشتر دین
و ارزشهاى الهى در فرآیندهاى علمى و محیط هاى دانشجویى را فراهم آورد و پیگیرى
مسئله تولید علم و جنبش نرم افزارى را در دانشگاه ها تسریع بخشد. در پایان وظیفه
خود مى دانیم از تلاشهاى خالصانه و چندین ماهه برادر عزیز جناب آقاى دکتر حسن قدوسى
زاده، که تدوین و تنظیم کامل این مجموعه را به عهده گرفتند تقدیر و تشکر کنیم.

نهاد نمایندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها
معاونت آموزش و تبلیغ
 



فصل اوّل: فرهنگ و تهاجم فرهنگى
۱. فرهنگ یک ملت عبارت است از
بین علم و تکنولوژى و تبعات آن، با فرهنگ تفاوت وجود دارد. دو مقوله جداگانه اند.
اگر چه خود علم هم جزو شاخه هاى فرهنگ است، اما فرهنگ به معناى خاص براى یک ملت
عبارت از ذهنیات و اندیشه ها و ایمان ها و باورها و سنت ها و آداب و ذخیره هاى فکرى
و ذهنى است، که از این جهات، ما نه فقط از دنیاى پیشرفته در علم و تکنولوژى، عقب
نیستیم، بلکه در بسیارى از جهات از آن ها جلوتر هم هستیم. البته نمى خواهیم مبالغه
و اغراق گویى و مطلق گویى کنیم، گر چه در یک چیزهایى از همین شاخه هاى فرهنگ خارجى
ها و عمدتا اروپایى ها از ما جلوتر هستند.۱

۲. تأثیر فرهنگ، در آینده یک ملت و یک کشور، با هیچ چیز دیگر قابل مقایسه نیست
بنده اصرار دارم که در محافل تصمیم گیر نظام جمهورى اسلامى یک مقوله مورد توجه قرار
بگیرد و آن مقوله فرهنگ است.دغدغه فرهنگى و اهتمام به مسئله فرهنگ، یک وقت یک حالت
حساسیت شخصى است یک وقت هم ناشى از نگرش به فرهنگ است.حساسیت شخصى و گرایش هاى
فردى، آنچنان اهمیت و ارزشى ندارند آنچه که مهم است این است که ما ببینیم واقعا
فرهنگ چه تاثیرى در سرنوشت کشور دارد و پرداختن به مسئله فرهنگ و حساس بودن بر روى
آن، براى آینده اى که همه ما به آن علاقه مندیم و براى آن کار مى کنیم چه قدر مى
تواند نقش ایفا کند.
به نظر ما اینگونه است که بخش عمده فرهنگ، همان عقاید و اخلاقیات یک فرد یا یک
جامعه است.رفتارهاى جامعه هم که جزو فرهنگ عمومى و فرهنگ یک ملت است، برخاسته از
همان عقاید است. در واقع عقاید یا اخلاقیات، رفتارهاى انسان را شکل مى دهند و به
وجود مى آورند.
خلقیات اجتماعى، رفتارهاى اجتماعى را به وجودمى آورند، بنابر این درست است که مقوله
فرهنگ در موارد زیادى شامل رفتارها هم مى شود، لیکن اساس و ریشه فرهنگ عبارت است از
عقیده و برداشت و تلقى هر انسانى از واقعیات و حقایق عالم و نیز خلقیات فردى و
خلقیات اجتماعى و ملى.
بنده چند نمونه از خلقیات اجتماعى و ملى را که براى یک ملت تعیین کننده است در این
جا عرض مى کنم:مثلا عزم و اراده، غرور ملى، احساس توانایى، احساس قدرت براقدام و
عمل و سازندگى، انضباط، نشاط، همکارى و مشارکت.اگر فرض کنیم ملتى همراه با ایمان و
عقیده اى که دارد این اخلاقیات را هم دارا باشد، خواهیم دید که چقدر در رسیدن به
اهداف و آرمان هایش به او کمک خواهد کرد.بنابراین به نظر ما مقوله فرهنگ از نظر
تاثیرش در آینده یک ملت و یک کشور، با هیچ چیز دیگرى قابل مقایسه نیست، اهمیت مقوله
فرهنگ از این جاست.لذا هرآنچه که موجب دغدغه انسان نسبت به آینده کشور و اهداف و
آرمان هاى آن مى شود، همین ها موجب دغدغه در مسائل فرهنگى هم مى شود.
بنابراین دغدغه فرهنگى، ناشى از دغدغه نسبت به انسانیت انسان و نسبت به اهداف والاى
انسانى و نسبت به آن چیزهایى است که حقیقتا مى خواهیم به آن ها دست پیدا کنیم و
براى آن ها تلاش مى کنیم و براى آن ها زنده هستیم.بنابراین اگر فرض کنیم در کشور
محصولات فرهنگى ناسالمى وجود داشته باشد فکر ناسالم، اخلاق ناسالم، رفتار ناسالم،
ابزار فرهنگى ناسالم، رسانه هاى ناسالم، کتاب ناسالم، وسائل هنرى ناسالم که
بتواندبا خرافات و کج اندیشى ها و کجروى ها عقاید را سست و مخدوش کند، این ها
فرآورده هاى ضد انسانى اند، مقابله با آن ها باید با انگیزه دفاع از انسانیت صورت
بگیرد و همه باید در این زمینه احساس وظیفه کنند.نگاه ما به فرهنگ، اینگونه است.۲

۳. فرهنگ، بستر اصلى حرکت عمومى، سیاسى و علمى کشور است
ما فرهنگ را بستر اصلى زندگى انسان مى دانیم؛ نه فقط بستر اصلى درس خواندن و علم
آموختن. فرهنگ هر کشور، بستر اصلى حرکت عمومى آن کشور است. حرکت سیاسى و علمى اش هم
در بستر فرهنگى است. فرهنگ، یعنى خلقیات و ذاتیات یک جامعه و بومىِ یک ملت؛
تفکراتش، ایمانش، آرمان هایش؛ این ها تشکیل دهنده مبانى فرهنگ یک کشور است؛ این
هاست که یک ملت را یا شجاع و غیور و جسور و مستقل مى کند، یا سرافکنده و ذلیل و
فرودست و خاک نشین و فقیر مى کند. فرهنگ، عنصر خیلى مهمى است. ما نمى توانیم از
فرهنگ و رشد فرهنگى و پرورش فرهنگى صرف نظر کنیم. فرهنگ هم مثل علم است؛ فرهنگ هم
گیاه خودرو نیست. همه آنچه شما از نشانه ها و مظاهر فرهنگى در جامعه خودتان و در هر
نقطه اى از دنیا مى بینید، بدون تردید این بذر را دستى افشانده است. البته انسان
بعضى از دست ها را مى بیند، اما بعضى از دست ها را نمى بیند؛ از داخل خانه، تا درون
مدرسه، تا فضاى خیابان، تا رادیو و تلویزیون، تا ماهواره، تا تبلیغات جهانى، تا
اینترنت، و از این قبیل چیزها. فرهنگ، هدایت و پرورش دادن مى خواهد. بنابراین در
دانشگاه ها کارفرهنگى بسیار مهم است.۳

۴. سه عرصه مهم در فرهنگ کشور
من فرهنگ کشور را در سه عرصه به طور مهم و عام مشاهده مى کنم ...
اول، در عرصه تصمیم هاى کلان کشور است؛ یعنى فرهنگ به عنوان جهت دهنده به تصمیم هاى
کلان کشور حتّى تصمیم هاى اقتصادى، سیاسى، مدیریتى و یا در تولید نقش دارد. وقتى ما
مى خواهیم ساختمان بسازیم و شهرسازى کنیم، در واقع با این کار داریم فرهنگى را
ترویج مى کنیم، یا تولید مى کنیم، یا اشاعه مى دهیم. وقتى تولید اقتصادى هم مى
کنیم، در واقع داریم از این طریق فرهنگى را تولید مى کنیم، یا اشاعه مى دهیم، یا
اجرا مى کنیم. اگر در سیاست خارجى مذاکره اى مى کنیم و تصمیمى مى گیریم، عیناً همین
معنا وجود دارد.
بنابراین فرهنگ مثل روحى است که در کالبد همه فعالیت هاى گوناگون کلان کشورى حضور و
جریان دارد. فرهنگى که باید درتولید، خدمات، ساختمان سازى، کشاورزى، صنعت، سیاست
خارجى و تصمیمات امنیتى رعایت شود و حدود را معین و جهت را مشخص کند، چیست؟ این
باید در این جا معین شود. بنابراین فرهنگ به عنوان جهت دهنده به تصمیم هاى کلان
کشور است؛ این در واقع اهمیت و بناگذاشتنِ یک مبناى فرهنگى را در این جا به ما نشان
مى دهد.
دوم، فرهنگ به عنوان شکل دهنده به ذهن و رفتار عمومى جامعه است. حرکت جامعه بر اساس
فرهنگ آن جامعه است. اندیشیدن و تصمیم گیرى جامعه بر اساس فرهنگى است که بر ذهن
حاکم است. دولت و دستگاه حکومت نمى تواند از این واقعیتِ به این اهمیت، خود را کنار
نگهدارد. وقتى مردم در خانواده و ازدواج و کسب و لباس پوشیدن و حرف زدن و تعامل
اجتماعى شان در واقع دارند با یک فرهنگ حرکت مى کنند ـ بنده پیش از انقلاب در
سخنرانى هایم مثال مى زدم و مى گفتم فرهنگ مثل تورى است که ماهى ها بدون این که
خودشان بدانند، در داخل این تور دارند حرکت مى کنند و به سمتى هدایت مى شوند ـ دولت
و مجموعه حکومت نمى تواند خود را از این موضوع برکنار بدارد و بگوید بالاخره فرهنگى
وجود دارد و مردم به چیزى فکر مى کنند؛ نه، ما مسئولیت داریم این فرهنگ را بشناسیم؛
اگر ناصواب است، آن را تصحیح کنیم؛ اگر ضعیف است، آن را تقویت کنیم؛ اگر در آن
نفوذى هست دست نفوذى را قطع کنیم. بنابراین فرهنگ به عنوان شکل دهنده به ذهن و
رفتار عمومى جامعه هم یکى از میدان هاى اساسى است.
چیزهایى که در فرهنگ عمومى ما ضعیف است، یا جایش کم است، یا به قول آقایان احتیاج
به دوز بالاترى دارد، کدام است؟
یکى از آن ها انضباط است. جامعه ما به انضباط، نهایت نیاز را دارد.
دیگرى، اعتمادبه نفس ملى و اعتزاز ملى است؛ یعنى احساس عزت کردن از این که من اهل
ایرانم. به قول سهراب سپهرى، «اهل کاشانم، روزگارم بد نیست»؛ این افتخار است. یا در
جاى دیگر مى گوید: «من مسلمانم». اعتزاز به ایرانى بودن؛ ما به این نیاز داریم.
البته این با ملى گرایى ناقص ـ همان ناسیونالیسم منفى مطرودى که ما همیشه آن را رد
مى کردیم ـ نباید اشتباه شود؛ این ناسیونالیسمِ مثبت است؛ این ملى گرایى به معناى
خوب قضیه است؛ ما به این احتیاج داریم. مورد بعدى، قانون پذیرى است؛ به هم تنه
نزدن، از هم جلو نیفتادن، حق همدیگر را برنداشتن، توى جیب همدیگر دست نکردن؛ این ها
قانون است و ما در جامعه این ها را لازم داریم.
موضوع دیگر، غیرت ملى است. اگر ببینیم کسى دارد به نحوى از انحاء به مرزهاى فرهنگى
یا دینى یا جغرافیایى یا ملى ما تعرض مى کند یا فکر تعرض دارد، باید خون ما به جوش
بیاید و غیرت ما تحریک شود ... .
مقوله بعدى، تدین و دین باورى است؛ دین باورى با همان معناى عام خودش. من این جا به
نظرم به دانشجویان هم این نکته را گفتم که هر کس شب بیست و یکم قرآن سرش گرفت و «بک
یا الله» گفت، از نظر من او همان دانشجویى است که من مى گویم متدین و خدایى و
مسلمان و حزب اللهى است؛ کارى ندارم از کدام حزب و جناح و تشکیلات است. ما باید همه
را به این طرف بکشانیم که شب بیست و یکم ماه رمضان احساس کنند دلشان به سمت مسجد و
قرآن مى کشد؛ این حالت براى کشور ما خیلى لازم است.
موارد دیگر، فرهنگ ازدواج، فرهنگ رانندگى، فرهنگ خانواده، فرهنگ اداره ـ رشوه
بگیریم، نگیریم، با رشوه گیر چه کار کنیم، کار مردم را چگونه راه بیندازیم ـ و
فرهنگ لباس است ... بنده با مُد خیلى موافقم؛ جزو آدم هایى هستم که به مُد گرایش
دارم، اما مُدى که از داخل جوشیده باشد چون مُد یعنى ابتکار و نوآورى نه چیزى که از
بیرون بیاید. مُد آرایش مو و لباس و حرف زدن ما همه اش دارد از بیرون مى آید ... .
الگوى مصرف وسائل زندگى مهم است؛ فرش و پرده و چراغمان چه طورى باشد؛ این ها را نمى
شود ندیده گرفت. اگر کسى توى بحر این کارها برود، مى بیند چقدر سرمایه و فکر و همت
و هنر دارد صرف این ها مى شود که گاهى بسیارى از آن ها بیهوده است. بالاخره جایى
باید موضع خود را درباره این ها معین کند؛ حتّى اگر بگوید من الان وقت ندارم و
اولویتم تعیین لباس ملى نیست. خیلى خوب، معلوم بشود که ما تا پنج سال یا ده سال این
اولویت را نداریم و مى خواهیم آن را کنار بگذاریم؛ لیکن بالاخره این انبار مجموعه
فرهنگى صاحبى داشته باشد. این هم فرهنگِ در عرصه دوم است ... .
عرصه سوم، فرهنگ به عنوان سیاست هاى کلان آموزشى و علمى دستگاه هاى موظف دولت است؛
یعنى آموزش و پرورش و آموزش عالى و بهداشت و درمان. دستگاه هاى موظف دولت بالاخره
باید سیاست هاى کلان آموزشى و علمى شان را از مرکزى بگیرند؛ این مرکز، این شوراست.
درست است که آموزش و پرورش خودش یک مجمع مشورتى دارد، ولى او کار دیگرى مى کند و
نزدیک به اجراست؛ اما این دورتر از اجراست؛ کلان تر و وسیع تر نگاه مى کند. وزارت
علوم و بهداشت و درمان هم به شدت به این شورا احتیاج دارند ... .
در بحث فرهنگ به عنوان سیاست هاى کلان آموزشى و علمى دستگاه هاى موظف دولتى که عرصه
سوم بود یکى از کارهایى که باید در این شورا تصمیم گیرى و اجرا شود، نحوه استفاده
از مدیران و اساتید وفادار به دین و نظام اسلامى و انقلاب است.۴

۵. اولین کارى که سلطه گران در رابطه با فرهنگ کشورهاى تحت سلطه مى کنند
در رابطه با فرهنگ کشورهاى تحت سلطه، اولین کارى که سلطه گران مى کنند ـ که از قدیم
مرسوم بوده است ـ این است که فرهنگ این کشورها را؛ زبانشان، ارزش هایشان، سنت ها و
ایمانشان را با تحقیر، با فشار، با زور، و در مواقعى به زور شمشیر و درآوردن چشم ـ
که در تاریخ مواردى از آن را داریم ـ نابود مى کردند و نمى گذاشتند که مردم به زبان
خودشان تکلم کنند؛ براى این که زبان وارداتى را قبول کنند.
وقتى انگلیسى ها به شبه قاره هند آمدند، زبان فارسى را که زبان دیوانى رایج بود،
نگذاشتند پابرجا بماند و با گلوله و با فشار گفتند که حق ندارید فارسى حرف بزنید؛
فارسى را منسوخ کردند؛ انگلیسى را به جایش آوردند. در دوره حکومت سیاه پهلوى ها هم
باورهاى مذهبى و عمومى و نیروبخش به جامعه؛ ایمان و اعتقادات، را از مردم به تدریج
بیرون کشاندند و غیرت زدایى و ایمان زدایى کردند.۵

۶. معنا و مفهوم حقیقى تهاجم فرهنگى
من که مى گویم تهاجم فرهنگى، عده اى خیال مى کنند مراد من این است که مثلاً پسرى
موهایش را تا این جا بلند کند. خیال مى کنند بنده با موى بلندِ تا این جا مخالفم.
مسئله تهاجم فرهنگى این نیست. البته بى بندوبارى و فساد هم یکى از شاخه هاى تهاجم
فرهنگى است؛ اما تهاجم فرهنگىِ بزرگ تر این است که این ها در طول سال هاى متمادى به
مغز ایرانى و باور ایرانى تزریق کردند که تو نمى توانى؛ باید دنباله رو غرب و اروپا
باشى. نمى گذارند خودمان را باور کنیم. الان شما اگر در علوم انسانى، در علوم
طبیعى، در فیزیک و در ریاضى و غیره یک نظریه علمى داشته باشید، چنانچه برخلاف
نظریات رایج و نوشته شده دنیا باشد، عده اى مى ایستند و مى گویند حرف شما در
اقتصاد، مخالف با نظریه فلانى است؛ حرف شما در روان شناسى، مخالف با نظریه فلانى
است.
یعنى آن طورى که مؤمنین نسبت به قرآن و کلام خدا و وحى الهى اعتقاد دارند، این ها
به نظرات فلان دانشمند اروپایى همان اندازه یا بیشتر اعتقاد دارند! جالب این جاست
که آن نظریات کهنه و منسوخ مى شود و جایش نظریات جدیدى مى آید؛ اما این ها همان
نظریات پنجاه سال پیش را به عنوان یک متن مقدس و یک دین در دست مى گیرند! ده ها سال
است که نظریات پوپر در زمینه هاى سیاسى و اجتماعى کهنه و منسوخ شده و ده ها کتاب
علیه نظریات او در اروپا نوشته اند؛ اما در سال هاى اخیر آدم هایى پیدا شدند که با
ادعاى فهم فلسفى، شروع کردند به ترویج نظریات پوپر!
سال هاى متمادى است که نظریات حاکم بر مراکز اقتصادى دنیا منسوخ شده و حرف هاى
جدیدى به بازار آمده است؛ اما عده اى هنوز وقتى مى خواهند طراحى اقتصادى بکنند، به
آن نظریاتِ کهنه قدیمى نگاه مى کنند! این ها دو عیب دارند: یکى این که مقلدند، دوم
این که از تحولات جدید بى خبرند؛ همان متن خارجى را که براى آن ها تدریس کرده اند،
مثل یک کتابِ مقدس در سینه خود نگه داشته اند و امروز به جوان هاى ما مى دهند. کشور
ما مهد فلسفه است، اما براى فهم فلسفه به دیگران مراجعه مى کنند!۶

۷. اگر با تهاجم فرهنگى هوشمندانه و مدبرانه برخورد نشود، بسیار خطرناک است.
متأسفانه وقتى درباره تهاجم فرهنگى و ضرورت رویارویى با آن و نهى از منکر سخن مى
گوییم غالبا ذهن مردم ـ به دلیل سوابق ذهنى و یا هر چیز دیگر ـ به سمت مصداق هاى
کوچک مى رود. که این دو نتیجه بد دارد: یکى اینکه یک عده انسان هاى سطحى قضیه را در
همان حد منصر مى بینند و نیرویشان را در جهت همان مثال هاى سطحى و کوچک که هیچ
اهمیتى ندارد بسیج مى کنند و دوم اینکه هوشمندان و متفکرین جامعه که مى بینند مسئله
در این حد خلاصه شده،اهمیت قضیه از نظرشان کاسته مى شود و این مایه نگرانى است.
براى مثال ممکن است تهاجم فرهنگى در چهره و پوشش چند نفر زن در خیابان متجلى باشد و
این را کسى مهم نداند. اما قضیه به اینجا منحصر نمى شود. بلکه قضیه این است که
حقیقتا جبهه وسیعى از سوى دشمن با ابزار مؤثر، خطرناک و کارآمد و با استفاده از علم
و تکنولوژى به وجود آمده براى اینکه جمهورى اسلامى را با تهاجم فرهنگى مواجه کنند.
چنین مبارزه اى اگر در مقابلش حرکتى انجام نگیرد بلاشک پیروز خواهد بود. به نظر من
اگر با این تهاجم، هوشمندانه و با بهره گیرى از روش هاى درست و مدبرانه مقابله
نشود، بسیار خطرناک و نابودکننده است. باید به این قضیه رسید. در این زمینه بایستى
از اعمال سلیقه جلوگیرى کرد. اینکه فلان مسئول فلان بخش فرهنگى ما در یک قضیه اى
سلیقه اى دارد، نباید ملاک باشد، بلکه باید خطر را با همان اهمیتى که دارد دید.۷

۸. تفاوت هاى تهاجم فرهنگى و تبادل فرهنگى
«تهاجم فرهنگى»، با «تبادل فرهنگى» متفاوت است. تبادل فرهنگى لازم است. هیچ ملتى بى
نیاز نیست از این که در همه زمینه ها، از جمله در زمینه مسائل فرهنگى ـ آن مجموعه
مسائلى که به آن ها نام فرهنگ داده مى شود ـ از ملت هاى دیگر بیاموزد. همیشه تاریخ
نیز همین بوده است. ملت ها در رفت و آمدهایشان، آداب زندگى را، خُلقیّات را، علم
را، لباس پوشیدن را، آداب معاشرت را، زبان را، معارف را و دین را از یکدیگر
فراگرفته اند. این، مهم ترین تبادل هاى ملت ها با هم بوده است؛ حتّى مهم تر از
تبادل اقتصادى و کالا. بسیار اتّفاق افتاده است که این تبادل فرهنگى، به تغییر مذهب
یک کشور انجامیده است!
مثلاً در شرق آسیا، بیشترین عاملى که اسلام را به این کشورها ـ از جمله به کشور
اندونزى، به کشور مالزى و حتى به قسمت هاى مهمى ازشبه قارّه ـ بُرد، دعوت مبلّغین
نبود؛ بلکه رفت و آمد آحاد ملت ایران بود. تجّار و سیّاحان ایرانى راه افتادند،
رفتند، آمدند و در سایه این رفت و آمدهاست که شما مى بینید ملت بزرگى که امروز شاید
بزرگ ترین ملت اسلامى در آسیاست ـ یعنى اندونزى ـ مسلمان شده است. این اسلام را
اوّل بار، نه مبلّغین دینى براى آن ها بردند و نه شمشیر و جنگ! اسلام را همین رفت
وآمدها برد. خود ملت ما هم، در طول زمان، خیلى چیزها از ملت هاى دیگر آموخته است، و
این، یک روند ضرورى براى تروتازه ماندن معارف و حیات فرهنگى در سرتاسر عالم است.
این، تبادل فرهنگى است و خوب است.
تهاجم فرهنگى این است که یک مجموعه ـ سیاسى یا اقتصادى ـ براى مقاصد سیاسى خود و
براى اسیرکردن یک ملت، به بنیان هاى فرهنگى آن ملّت هجوم مى برد. چنین مجموعه اى هم
چیزهاى تازه اى را وارد آن کشور و آن ملت مى کند؛ امابه زور؛ امّا به قصد جایگزین
کردن آن ها با فرهنگ و باورهاى ملى. این، اسمش تهاجم است.
در تبادل فرهنگى، هدف، بارورکردن فرهنگ ملى و کامل کردن آن است. اما در تهاجم
فرهنگى، هدف، ریشه کن کردن فرهنگ ملى و ازبین بردن آن است.
در تبادل فرهنگى، آن ملتى که از ملت هاى دیگر چیزى مى گیرد، مى گردد چیزهاى مطبوع و
دلنشین و خوب و مورد علاقه را مى گیرد. فرض بفرمایید، دانش را از آن ها تعلیم مى
گیرد. فرض کنید، ملت ایران به اروپا مى رود و مى بیند آن ها مردمى اهل سختکوشى و
خطر کردنند. اگر این را از آن ها یاد بگیرد، خیلى خوب است. به اقصاى شرق آسیا مى
رود و مى بیند که آن ها مردمى هستند داراى وجدان کار، علاقه مند به کار، مشتاق کار.
اگر این را از آن ها یاد بگیرد، خیلى خوب است. به فلان کشور مى رود و مى بیند مردم
آن کشور، وقت شناس، داراى نظم و انضباط، داراى محبّت، داراى حسِّ ادب و حسِّ
احترامند. اگر یاد بگیرد، این ها چیزهاى خوبى ست.
در تبادل فرهنگى، قضیه چنین است. ملت فراگیرنده، مى گردد نقاط درست و چیزهایى را که
فرهنگ او را کامل مى کند، از دیگران تعلیم مى گیرد. درست مثل انسانى که ضعیف است و
دنبال غذاى مناسبى مى گردد. دوا و غذاى مناسب را مصرف مى کند، تا سالم شود و نقصش
از بین برود. در تهاجم فرهنگى، چیزهایى که به ملت مورد تهاجم مى دهند، چیزهاى خوب
نیست، بلکه چیزهاى بد است.
فرض بفرمایید اروپایى ها، وقتى تهاجم فرهنگى را در کشور ما شروع کردند، نیامدند
روحیه وقت شناسى شان را، روحیه شجاعت و خطر کردن در مسائل را، یا تجسّس و کنجکاوى
علمى را، در ملت ما منتشر کنند و با تبلیغات و تحقیقات، سعى کنند ملت ایران، ملتى
داراى وجدان کارى یا وجدان علمى شود. این کارها را که نمى کنند! مسئله لاابالى گرى
جنسى را وارد کشور ما مى کردند.
ملت ما، در طول هزاران سال، ملتى بود داراى مبالات جنسى؛ یعنى رعایت هاى مربوط به
زن و مرد و این در تمام دوران اسلامى بوده است. نه این که کسى خطا و تخلّف نمى
کرده؛ خطا همیشه هست. در همه دوران ها و در همه زمینه ها، افراد بشر خطا مى کنند.
خطا هست؛ اما خطا غیر از این است که چیزى بشود عرف جامعه!
ملت ما، ملتى بود که از هرزگى و عیّاشى هاى فراگیر و مجالس عیش و طرب و این چیزها،
برى بود. این کارها مخصوص اشراف و پادشاهان و شاه زاده ها و ملک زاده خانم ها و
امثال این ها بود، که عیّاشى کنند و شب تا صبح بیدار بمانند. اروپایى ها، میخانه
هایشان در طول مدّت شب وروز و دوران سال و همه تاریخ همیشه روبه راه بود. این،
تاریخ اروپاست. هرکس مى خواهد، برود بخواند و ببیند. این را خواستند وارد کشور ما
بکنند و تا آن جا که توانستند، کردند.
در تهاجم فرهنگى، دشمن مى گردد آن نقطه اى از فرهنگ خود را به این ملت مى دهد و
وارد این ملت مى کند که خودش مى خواهد. معلوم است که دشمن چه مى خواهد! اگر در
تبادل فرهنگى، ملتى که از فرهنگ بیگانه چیزى مى گیرد، تشبیه به آدمى شود که در کوچه
و بازار، غذا و دواى مناسب مى خرد که مصرف کند؛ در تهاجم فرهنگى، ملتى را که تحت
تهاجم قرار گرفته است، باید به بیمارى که افتاده و خودش کارى نمى تواند بکند، تشبیه
کنیم. آن وقت دشمن، آمپولى به او تزریق مى کند و معلوم است آمپولى که دشمن تزریق
کند، چیست! این، فرق دارد با آن دارو و درمانى که خود شما بروید و آن را با میل
انتخاب و وارد بدنتان کنید. این، تهاجم فرهنگى است.
پس، تبادل فرهنگى به انتخاب ماست؛ اما تهاجم فرهنگى به انتخاب دشمن است. تبادل
فرهنگى انجام مى دهیم تا کامل شویم؛ یعنى فرهنگ خودى را کامل کنیم. اما تهاجم
فرهنگى انجام مى گیرد تا فرهنگ خودى را ریشه کن کند. تبادل فرهنگى از چیزهاى خوب
است؛ تهاجم فرهنگى از چیزهاى بد است. تبادل فرهنگى در هنگام قوّت و روزگار توانایى
یک ملت انجام مى گیرد؛ ولى تهاجم فرهنگى در دوران ضعف یک ملت است. لذا دیدید که
استعمارگران، در آسیا و آفریقا و امریکاى لاتین، هر جا خواستند وارد شوند، قبل از
آن که سیاستمداران و سربازان و قزّاق هایشان وارد شوند، میسیون هاى مسیحى و هیأت
هاى تبشیرى مسیحى شان وارد شدند! سرخپوستان و سیاهپوستان را اوّل مسیحى کردند، بعد
طناب استعمار به گردنشان انداختند. بعد هم از خانه و کاشانه شان، آواره شان کردند و
پدرشان را در آوردند!
در همین ایران ما، به اواخر دوران قاجار نگاه کنید! ببینید چقدر کشیش از اروپا راه
افتادند و به قصد مسیحى کردن مردم به این جا آمدند! البته آن ها، مثل دزدناشى که به
کاهدان مى زند، نفهمیدند براى ترویج مسیحیّت باید به کجا بروند. آن ها موفّق نشدند؛
اما قصدشان این بود. نمى شود گفت که سرمایه داران و کمپانى ها و غارتگران بین
المللى، معتقد به حضرت مسیحند! آن ها چه مى شناسند مسیح کیست؟! در محیط هایى که یک
فرهنگ ملىِ مدافع ـ مدافع حیثیّت خود ـ وجود دارد، کار اوّل این است که آن فرهنگ را
از آن ها بگیرند. مثل این که اگر یک عدّه سرباز بخواهند به یک قلعه مستحکم حمله
کنند، کار اوّل این است که پاى این قلعه آب مى اندازند؛ شاید دیوارهایش بریزد.
دیوارهاى این قلعه را، هرطور بتوانند، سست مى کنند. این، اوّلین کار است. یا این که
قلعگیان را خواب مى کنند. به قول سعدى که در آن داستان، در گلستان، مى گوید: «اولین
دشمنى که برتاخت، خواب بود!» خواب، اوّلین دشمنشان بود. چشم هایشان گرم شد و
خوابشان برد. بعد از آن که این دشمنِ خودى ـ که خواب باشد ـ از درون خودشان چشم هاى
آن ها را بست و دست هایشان لمس شد، دشمن آمد دست هاى این ها را بست و هر چه خواست،
برداشت و بُرد! در تهاجم فرهنگى، این گونه عمل مى کنند.۸

۹. گرفتار شدن به تفکر و ذائقه ترجمه اى از مصادیق تهاجم فرهنگى و مصیبتى بزرگ است
تهاجم فرهنگى، مخصوص برخى از پدیده هاى ظاهرى و سطحى نیست؛ مسئله این است که یک
مجموعه فرهنگى در دنیا با تکیه به نفت، حق وتو، سلاح میکربى و شیمیایى، بمب اتمى و
قدرت سیاسى مى خواهد همه باورها و چارچوب هاى مورد پسند خودش براى ملت ها و کشورهاى
دیگر را به آن ها تحمیل کند؛ این است که یک کشور گاهى به تفکر و ذائقه ترجمه اى
دچار مى شود؛ فکر هم که مى کند، ترجمه اى فکر مى کند و فرآورده هاى فکرى دیگران را
مى گیرد؛ البته نه فرآورده هاى دست اول؛ فرآورده هاى دست دوم، نسخ شده، دستمالى شده
و از میدان خارج شده اى را که آن ها براى یک کشور و یک ملت لازم مى دانند و از راه
تبلیغاتى به آن ملت تزریق مى کنند و به عنوان فکر نو با آن ملت در میان مى گذارند.
این براى یک ملت از هر مصیبتى بزرگ تر و سخت تر است.۹

۱۰. برترى علمى غربى ها دلیل بر این نیست که ما عادات فرهنگى و رفتار و آداب معاشرت
خود را هم از آن ها یاد بگیریم
عده اى فکر مى کنند چون غربى ها از لحاظ علمى بر ما برترى دارند، پس ما باید فرهنگ
و عقاید و آداب معاشرت و آداب زندگى و روابط اجتماعى و سیاسى مان را از آن ها یاد
بگیریم؛ این اشتباه است. اگر استادى در کلاس به شما درس بدهد و خیلى هم استاد خوبى
باشد و به او علاقه هم داشته باشید، آیا حتماً باید رنگ لباس خود را همان رنگى
انتخاب کنید که او مى پسندد؟ اگر این استاد عادت بدى هم داشت، شما باید این عادت بد
را از او یاد بگیرید؟ فرض کنید استاد وسط درس گفتن، دستش را در دماغش مى کند؛ شما
علم را از او یاد بگیرید، چرا این کار را از او یاد مى گیرید؟
اروپایى ها کارهاى غلط و خطا و رفتارهاى زشت الى ماشاءاللَّه دارند؛ چرا باید این
کارها را از آنها یاد بگیریم؟ آن مردِ مجذوبِ مفتونِ دانش غربى ها مى گفت: ما باید
از فرق سر تا نوک پا غربى شویم. چرا؟ ما ایرانى هستیم و باید ایرانى بمانیم. ما
مسلمانیم و باید مسلمان باشیم. آن ها بیشتر از ما علم دارند؛ خوب، ما مى رویم
علمشان را یاد مى گیریم؛ چرا باید عادات و فرهنگ و رفتار و آداب معاشرت آن ها را
یاد بگیریم؛ این چه منطق غلطى است؟
چون آن ها به دلیلى باید چیزى به نام کراوات دور گردنشان ببندند ـ که البته ما نمى
گوییم شما چرا کراوات مى بندید؛ کراوات مال آن هاست ـ آیا ما هم باید از آن ها
تقلید کنیم؟ منطق ما براى این کار چیست؟ چرا ما لباس و رفتار و آداب معاشرت و حرف
زدن و حتّى لهجه آن ها را تقلید کنیم؟ من گاهى مى بینم در تلویزیون گزارشگر ما از
فلان نقطه دنیا دارد به زبان فارسى گزارش مى دهد و مطلب مربوط به ایران است؛ اما
زبان فارسى را طورى حرف مى زند مثل این که یک انگلیسى دارد به زبان فارسى حرف مى
زند! این، ضعف نفس و احساس حقارت است.۱۰

۱۱. وقتى علم بومى نشود و کشور گرفتار عقب ماندگى علمى گردد، پیروى از فرهنگ بیگانه
و تبعیت اجبارى از سیاست هاى آن ها نیز حتمى است
وقتى در جامعه اى علم محترم شمرده مى شود که استعداد و سرچشمه درونى عناصر انسانى
کشور جوشان شود و علم بومى گردد. سرمایه گذارى براى علم، باید با این هدف باشد؛ و
الّا این که دیگران فرآورده هاى علمى داشته باشند و فرمول ها و کلماتى را به ما
بیاموزند و ما بدون این که هیچ عمقى از آن به دست بیاوریم، آن کلمات را یاد بگیریم،
به پیشرفت هیچ کشورى کمک نمى کند؛ نه ما و نه هیچ کشور دیگرى.
در گذشته سرچشمه علم در این کشور خشک شده بود. از طرق مختلف این کار صورت مى گرفت:
یکى این بود که در مقابل هیمنه پیشرفت دانش غربى، این تصور در کشور ما غلیظ شد و
مورد تأکید قرار گرفت که ایرانى قادر نیست، ایرانى نمى تواند، ایرانى استعداد لازم
را براى پیشرفت علمى و صنعتى ندارد. امروز این حرف به گوش شما بیگانه و ناآشناست؛
اما بدانید که در یک دوره طولانى، این فکر در کشور تولید و ترویج شد؛ گفتند
ایرانى به درد ادبیات مى خورد ـ ادبیات بزم و گل و بلبل و این طور چیزها ـ آن هم
ادبیات به معناى شعر؛ والّا تحقیقات ادبى را هم باز باید اروپایى ها و مستشرقین
اروپایى مى آمدند مى کردند. ایرانى به درد کارهاى جدى و اساسى نمى خورد.
نتیجه فقر علمى، فقر صنعتى شد. نتیجه فقر صنعتى، خرج کردن همه سرمایه ها براى رسیدن
به سطح زندگى معمولىِ متعارف دنیایى شد؛ یعنى وارد کردن، صنعت مونتاژ، دائم دنبال
دیگران دویدن، نفت و همه سرمایه هاى داخلى را تقدیم کردن.
نتیجه دیگرش این بود که خیلى از استعدادهاى طبیعى ـ غیر از استعدادهاى انسانى ـ در
کشور ما متوقف ماند. وقتى مردمى دانشمند نبودند، اهل صنعت نبودند و فناورى و علم
نداشتند، از بسیارى از ثروت هاى موجود طبیعى خودشان هم غافل مى مانند. سال هاى
متمادى مى گذشت؛ نفت در این کشور بود، اما کسى نبود که بداند این نفت چیست و به چه
درد مى خورد! دیگرانى که پیشرفت کرده بودند، این ماده را مى شناختند و کاربرد آن را
مى دانستند؛ لذا آن ها آمدند آن را کشف و استخراج کردند؛ صاحب آن شدند و به سود
خودشان تصرف کردند؛ هم در کشور ما و هم در اغلب کشورهاى نفت خیز دنیا. همه این ها
دنباله عقب ماندگىِ علمى است.
وقتى علم نباشد، صنعت نیست. وقتى صنعت نباشد، بسیارى از ثروت هاى جامعه کشف نمى
شود. وقتى صنعت نباشد، همه موجودى براى به دست آوردن صنعت روز خرج مى شود؛ دنباله
روى از بیگانه و گرفتنِ ناگزیرِ فرهنگ بیگانه و تبعیت ناگزیر از سیاست هاى بیگانه
هم به دنبالش پدید مى آید. همه این ها ناشى از بى علمى است. بنابراین علم باید در
کشور ترویج شود. یکى از کارهاى مهم انقلاب همین بود؛ علم را در داخل کشور ترویج
کرد.۱۱

۱۲. خطر اشاعه بنیان هاى فرهنگى فاسد و بى بند و بارى از توپ و تفنگ بیشتر است
بنده بارها گفته بودم که دشمنان ملت ایران بیش از آنچه به توپ و تفنگ و این چیزها
احتیاج داشته باشند، به اشاعه بنیان هاى فرهنگىِ فاسدساز نیاز دارند. در خبرها
خواندم که یکى از مسئولان یک مرکز مهم سیاسى در امریکا گفته به جاى انداختن بمب،
دامن هاى کوتاه برایشان بفرستید! راست مى گوید؛ اگر براى کشورى شهوات جنسى و آمیزش
بى رویه زن و مرد و دختر و پسر را ترویج کردند و جوان را به راه هایى کشاندند که
غریزه او هم به طور طبیعى متمایل به آن است، دیگر احتیاج به استفاده از توپ و تفنگ
علیه یک ملت نیست.
فساد، یک ملت را به خودى خود ضایع و باطل مى کند و آینده او را تباه مى سازد. امروز
خود آمریکایى ها از آینده خودشان دارند مى ترسند؛ من این را در بعضى از مقالاتِ
روشن بینانشان مى بینم؛ مربوط به الان هم نیست؛ شاید ده پانزده سال است که این
پدیده در امریکا پیدا شده. کسانى از صاحب نظرهاى این ها نسل امروز امریکا و رشد
فساد در آن را مى بینند؛ رواج همجنس بازى، نابودى خانواده، کثرت کودکان خیابان خواب
و رشد جنایت کودکان و نوجوانان را مشاهده مى کنند؛ مى دانند که این وضعیت حتّى
کشورى با تمدن آمریکایى را، با این همه پیشرفت علمى و فناورى، در آینده اى نه چندان
دور به زمین خواهد زد؛ لذا دارند هشدار مى دهند.
از مدت ها پیش توصیه آن ها این بوده است ـ و حتّى به هالیوود و جاهاى دیگر هم فشار
مى آورند ـ که در تلویزیون ها به جاى نمایش فیلم هاى شهوتناک و خشونت بار، فیلم هاى
خانوادگى را نمایش بدهند، که رمان هایش هم منتشر شده است. حتّى اسم نویسنده ها را
هم ذکر کرده اند. البته حرکت و مسیر آن ها در جهت فساد به نقطه اى رسیده که قابل
پیشگیرى نیست و نمى توانند جلوى این فساد را بگیرند. ممکن است مختصرى به تأخیر
بیندازند، اما نمى توانند جلویش را نمى توانند بگیرند. لیکن ما مى توانیم؛ ما هنوز
با آن سراشیبى هاى خطرناک خیلى فاصله داریم.۱۲
 
 


فصل دوّم: روشنفکرى
۱۳. مقدمه
در انتخاب بحثى که امروز براى شما دانشجویان عزیز مطرح مى کنم، خیلى دچار تردید
نشدم. البته سخنان زیادى هست که ذکر مى شود، و خیلى مناسب است که با شما جوانان
عزیز، به خصوص دانشجویان در میان گذاشته شود، و به قول معروف : «یک سینه حرف موج
زند در دهان ما»، لیکن بحثى که به نظرم رسید امروز مطرح کنم، موضوعى است که بارها
در ذهن من گذشته و روى آن فکر و مطالعه کرده ام و به آن اهمیت مى دهم.
البته این بحث، احتمالاً بحث قابل گسترشى است. امروز براى اول بار من این مسئله را
طرح مى کنم، و اگر خود من در جلسات یا نوبت هاى دیگرى که به این دانشگاه یا دانشگاه
هاى دیگر مى روم، مجال و فرصت بشود، آن را ادامه مى دهم. دانشجویان، به خصوص
دانشجویان رشته تاریخ و رشته هاى علوم اجتماعى، مى توانند روى این قضیه اى که من
مطرح مى کنم، فکر و مطالعه کنند. این بحث، بحثى درباره مقوله روشنفکرى و روشنفکران
در کشور ما است، که به نظر من مقوله مهمى است.
این مسئله، مسئله اى است که اگر من بخواهم روى آن اسم بگذارم، مثلاً خواهم گفت:
ارتجاع روشنفکران، یا ارتجاع به روشنفکرى. مى دانید که مقوله روشنفکرى، اساساً ضد
ارتجاع است. روشنفکرى مقوله اى است که رو به جلو دارد و به آینده نگاه مى کند؛ یعنى
همان مفهومى که در فارسى آن را از «انتلکتوئل» فرانسه ترجمه کرده اند.
البته کسانى که اهل فن این کار و اهل زبانند، مى گویند این ترجمه، ترجمه درست و
دقیقى نیست. حالا هرچه هست، معلوم است که مقصود چیست. من بعداً مقدارى هم در این
خصوص توضیح مى دهم.
این هویت پیشرو و آینده نگر، رو به مستقبل دارد و نمى تواند با رجعت و عقبگرد خو
بکند؛ اما من پدیده اى را مشاهده کردم و مشاهده مى کنم، که جز اسم گفته شده براى
آن، عنوانى پیدا نمى کنم: ارتجاع روشنفکرى، رجعت روشنفکرى.

۱۴. تولد روشنفکرى در ایران
من بارها گفته ام که روشنفکرى در ایران، بیمار متولد شد. مقوله روشنفکرى، با
خصوصیاتى که در عالم تحقق و واقعیت دارد که در آن، فکر علمى، نگاه به آینده،
فرزانگى، هوشمندى، احساس درد در مسائل اجتماعى؛ به خصوص آنچه که مربوط به فرهنگ است
در کشور ما بیمار و ناسالم و معیوب متولد شد. چرا؟ چون کسانى که روشنفکران اول
تاریخ ما هستند، آدم هاى ناسالمیند. حالا من چند نفر از این شخصیت ها و پیشروان
روشنفکرى در ایران را اسم مى آورم: میرزا ملکم خان ارمنى، میرزا فتحعلى آخوندزاده،
حاج سیاح محلاتى.
این کسانى که اولین نشانه ها و پیام هاى روشنفکرى قرن نوزدهمى اروپا را وارد ایران
کردند، به شدت نامطمئن بودند. مثلاً میرزا ملکم خان که داعیه روشنفکرى داشت و مى
خواست علیه دستگاه استبداد ناصرالدین شاهى روشنگرى بکند، خود او دلال معامله بسیار
استعمارى و زیانبار رویتر بود!
مى دانید که در بیست سال آخر زندگى ناصرالدین شاه، انحصارات خارجى پدر این مملکت را
درآورد. انگلیسى ها مى آمدند انحصارى مى گرفتند انحصار گمرکات، انحصار دخانیات،
انحصار راه آهن و ... باز روس ها از آن طرف مى آمدند و مى گفتند شما به رقیب ما
امتیاز این معامله انحصارى و این به اصطلاح تجارت را دادید، باید به ما هم بدهید؛
به او هم چیزى مى دادند!
بعدها اسم این را «موازنه مثبت» گذاشتند؛ موازنه بین روس و انگلیس در سیاست خارجى و
ارتباطات اقتصادى؛ منتها بر مبناى مسابقه! یک چیزى به این قدرت بدهند، دیگرى فردا
بگوید چرا به من ندادید؛ این ها هم بگویند بگیر این هم مال تو! باز او بگوید مال من
کم شد، بگویند این هم مال تو! ایران را داشتند به نفع خاندان سلطنت یعنى همان
ناصرالدین شاه و دربارى ها و هر کسى که بتواند از این سفره یغما لقمه اى ببرد غارت
مى کردند.
این آقاى روشنفکرى که به عنوان معروف ترین پیام آور روشنفکرى و روشنگرى در ایران
مطرح بود ـ یعنى همین میرزا ملکم خان ـ خودش دلال قضیه رویتر بود! در همین انحصار
معروف تنباکو که میرزاى شیرازى، مرجع تقلید وقت آن را تحریم کرد و جلوى این معامله
زیانبار را گرفت میرزا ملکم خان خودش دلال آن بود!
واقعاً یکى از دلالى هاى عمده میرزا ملکم ارمنى، همین قضیه رژى بود، که دربار هم آن
را قبول کرد. این آدم مى خواهد در ایران پیام آور روشنفکرى باشد؛ یعنى مردم را به
آینده، به تجدد و نوگرایى دعوت کند؛ ببینید مردم چه از آب درمى آیند!
من نمى دانم شما چه قدر از تاریخ معاصر اطلاع دارید و چه قدر آن را خوانده اید. چه
قدر خوب است که شماها در تابستان که قدرى فراغت پیدا مى کنید، واقعاً برنامه ریزى
کنید و قدرى از تاریخ معاصر، از جمله همین قضیه تنباکو را مطالعه کنید. کتاب هایى
هم درباره این موضوع نوشته شده، که مناسب است آن ها را بخوانید. البته مطالعه کتاب
هاى امین را مى گویم. بعضى ها هستند که چون پاى روحانیت و دین در میان است، از
عنادى که با دین دارند، حاضر نیستند به افتخار به این بزرگى اعتراف کنند و آن را
مطرح نمایند.
از یک بُعد دیگر، میرزا فتحعلى آخوندزاده شبیه میرزا ملکم خان است. این آخوندزاده،
از خامنه است. من از خامنه اى هاى قدیمى و بعضى از خویشاوندان خودمان چیزهاى زیادى
نسبت به او شنیده ام و مى دانم. ایشان قبل از انقلاب اکتبر به قفقاز رفت و در روسیه
سر سفره تزارها نشست و با کمک تزارها و زیر سایه آن ها، به خیال خودش بنا کرد علیه
دستگاه استبداد ایران مبارزه کردن! این مبارزه، مبارزه نامطمئنى بود؛ این قابل قبول
نبود. اولین چیزى را هم که این ها هدف قرار مى دادند، به جاى این که بیشتر به
استبداد و جهات سیاسى بپردازند، به دین و اعتقادات مردم و سنت هاى اصیل بومى مى
پرداختند، که آن را بعداً خواهم گفت.
حاج سیاح هم یک نمونه سوم است. او شرح حال زندگى خودش را در سفر اروپایى نوشته است.
کسى که این کتاب را بخواند، شک نمى کند که در این کتاب، به صورت سفارش شده اى سعى
شده، با هرجایى که پاى یک روحانى آزاده ى بزرگ در میان است، برخورد شود؛ عملاً نام
او کتمان شود و ماجراى او مطرح نگردد. روشنفکرى در ایران، این گونه متولد شد.

۱۵. دوره قاجاریه
طبقات بعدى روشنفکرى هم در ایران، طبقات مطمئنى نبودند؛ بیشتر شاهزاده ها و اشراف و
اعیان زاده ها بودند. شما شرح حال سه جلدى عبدالله مستوفى را نگاه کنید، که خودش آن
را نوشته است. خود او هم از همان روشنفکران است؛ ضمناً از اعیان زاده ها و خان زاده
هاى دستگاه قاجار است. البته او شخصیت متعادلى است؛ شخصیت منفى به نظر نمى رسد. اگر
شما به آن کتاب نگاه کنید، خواهید دید که آن افرادى که اولین پرچم ها و پیام هاى
روشنفکرى، با آن ها دیده و شنیده و شناخته مى شد، چه کسانى بودند. دوره قاجار به
این ترتیب گذشت؛ یعنى یک روشنفکر وطنى میهنى بى غرضِ دلسوزِ علاقه مند، در بین
مجموعه روشنفکران ایران کمتر دیده شد.

۱۶. دوره رضا خان
بعد دوره رضاخان آمد. در این دوره، روشنفکران درجه یک کشور، از اساتید، از
نویسندگان، از متفکرانى که جزو زبدگان روشنفکرى بودند، در خدمت رضاخان قرار گرفتند؛
رضاخانى که از فرهنگ و معرفت بویى نبرده بود و دفاع این ها از رضاخان، هیچ وجهى
نداشت؛ نه باسواد بود، نه فرهنگى بود، نه ملى بود؛ همه مى دانستند که سیاست هاى
انگلیسى هاست که اجرا مى شود. خود روشنفکران مى دیدند که انگلیسى ها رضاخان را
آوردند، برکشیدند، به قدرت رساندند، سلطنت او را تقویت کردند، مقدماتش را فراهم
کردند، موانعش را نابود کردند و جاده را براى او صاف نمودند. در آن موقع،
روشنفکران، ایدئولوگ هاى حکومت کودتایى رضاخانى شدند! هرکارى که او خواست بکند، این
ها ایدئولوژى و زیربناى فکریش را فراهم مى کردند و برایش مجوز درست مى نمودند.
من دوست دارم این بحث را، نه به عنوان یک مسئول، بلکه به عنوان یک روحانى و یک
طلبه، و به عنوان کسى که تقریباً همه جوانیم را در فضاى روشنفکرى زمان خودم گذرانده
ام و با خیلى از این چهره هاى معروف روشنفکرى ایران، یا از نزدیک آشنا بوده ام، یا
با آثارشان آشنا بوده ام و درست آن ها را مى شناسم از شاعرشان، نویسنده شان،
هنرمندشان مطرح کنم و با شما حرف بزنم.
دلم مى خواهد شما جوانان این دوره، قدرى فضاى فرهنگ کشورتان را بشناسید؛ چون شماها
جزو قشرهاى روشنفکر هستید. ببینید کجا قرار دارید، چه بوده و چه شده، و مى خواهند
چه بشود؛ مایلم شما این نکته را توجه کنید.

۱۷. از شهریور ۲۰ تا مرداد ۳۲
در دوره بعد از رفتن رضاخان و بعد از شهریور ۲۰ که حکومت عجیب و غریبى در آن وقت
تشکیل شده بود بخشى از روشنفکران در آن موقع به حزب توده پیوستند؛ که اتفاقاً بعضى
از صادق ترین روشنفکران از این ها بودند که به حزب توده پیوستند؛ اگرچه به شوروى
وابسته بودند. آن وقت، خودشان هم اعتراف داشتند؛ همه شان هم قبول داشتند که به
شوروى وابسته بودند؛ و شوروى ها در ایجاد و پشتیبانى این ها نقش داشتند، و این ها
مثل ستون پنجم شوروى ها در ایران عمل مى کردند.
شما به خاطرات همین کیانورى و دیگر رؤساى توده اى ها که در جمهورى اسلامى گیر
افتادند، نگاه کنید. خاطرات این ها چاپ شده است؛ از پنجاه سال قبل، شصت سال قبل
صحبت مى کنند. با آن که این ها شاید همه حقایق را هم نمى خواستند بگویند، اما
کاملاً از گوشه و کنار حرف هایشان مشخص مى شود که آن روز حقیقت حزب توده چه بود.
درعین حال، باز صادق ترین و مخلص ترین روشنفکران در همین مجموعه جمع شده بودند؛ یکى
از آن ها خود جلال آل احمد بود، که من در این بحث، از حرف هاى او براى شما نقل
خواهم کرد. مرحوم جلال آل احمد، جزو حزب توده بود. خلیل ملکى و دیگران، اول در حزب
توده بودند.
من یادم نیست که این حرف را از خودش شنیدم، یا دوستى براى من نقل مى کرد. سال ۴۷
ایشان به مشهد آمده بود. در جلسه اى که با آن مرحوم بودیم، از این حرف ها خیلى
گذشت. احتمال مى دهم خودم شنیده باشم، احتمال هم مى دهم کسى از او شنیده بود و براى
من نقل مى کرد. مى گفت: ما در اتاق هاى حزب توده، مرتب از این اتاق به آن اتاق جلو
رفتیم منظورش این بود که مراحل حزبى را طى کردیم به جایى رسیدیم، دیدیم که از پشت
دیوار صدا مى آید؛ گفتیم آن جا کجاست، گفتند این جا مسکو است؛ گفتیم ما نیستیم؛
برگشتیم.
یعنى به مجرد این که در سلسله مراتب حزبى احساس کردند که این وابسته به خارج است،
گفتند که ما دیگر نیستیم؛ بیرون آمدند، و با خلیل ملکى و جماعتى دیگر، نیروى سوم را
درست کردند؛ مخلص ها آن جا بودند. این دوره، تا حدود دوران دکتر مصدق و بعد ۲۸
مرداد ۱۳۳۲ ادامه یافت.

۱۸. دوران پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲
بعد از ۲۸ مرداد، از لحاظ نشان دادن انگیزه هاى یک روشنفکر در مقابل یک دستگاه
فاسد، سکوت عجیبى در فضاى روشنفکرى هست. خیلى از کسانى که در دهه ۲۰ مورد غضب
دستگاه قرار گرفته بودند، در دهه ۳۰ به همکاران مطیع دستگاه تبدیل شدند!
آل احمد در کتاب «خدمت و خیانت روشنفکران»، از همین روشنفکرى دهه ۳۰ حرف مى زند. آل
احمد این کتاب را در سال ۴۳ شروع کرده، که تا سال ۴۷ ادامه داشت. سال ۴۷ که آل احمد
به مشهد آمد، ما ایشان را دیدیم. به مناسبتى صحبت از این کتاب شد، گفت مدتى است به
کارى مشغولم؛ بعد فهمیدیم که از سال ۴۳ مشغول این کتاب بوده است.
او از ما در زمینه هاى خاصى مطالبى مى خواست، که فکر مى کرد ما از آن ها اطلاع
داریم. آن جا بود که ما فهمیدیم او این کتاب را دارد مى نویسد. این کتاب بعد از
فوتش منتشر شد. آن کتاب، کتابى نبود که در رژیم گذشته اجازه پخش داشته باشد؛ کتابِ
صددرصد ممنوعى محسوب مى شد و امکان نداشت پخش بشود.
البته در این جا آل احمد مواضع خیلى خوبى را اتخاذ مى کند؛ اما درعین حال شما مى
بینید که همین آل احمدِ معتقد به مذهب و معتقد به سنت هاى ایرانى و بومى و شدیداً
پابند به این سنت ها، و معتقد به زبان و ادب فارسى، و بیگانه از غرب و دشمن
غربزدگى، باز درباره مسائل روشنفکرى، در همان فضاى روشنفکرى غربى فکر کرده، تأمل
کرده، حرف زده و قضاوت نموده است. این که مى گویم روشنفکرى در ایران بیمار متولد
شد، معنایش همین است. تا هرجا هم ادامه پیدا کرده، بیمارى ادامه پیدا کرده است.

۱۹. ویژگى هاى روشنفکرى از زبان آل احمد
حالا این بیمارى چه بود؛ یعنى کجا بروز مى کرد؟ این را از زبان آل احمد براى شما
ذکر مى کنم. آل احمد در مشخصات روشنفکر مى گوید: یک مشخصات، مشخصات عوامانه روشنفکر
است. او مى گوید معناى «عوامانه» این نیست که عوام، روشنفکر را این گونه تصور مى
کنند؛ بلکه خود روشنفکر هم گاهى همین طور فکر مى کند.
این خصوصیات سه تاست: اول، مخالفت با مذهب و دین یعنى روشنفکر لزوماً بایستى با دین
مخالف باشد! دوم، علاقه مندى به سنن غربى و اروپارفتگى و این طور چیزها؛ سوم هم
درسخواندگى. این دیگر برداشت هاى عامیانه از روشنفکرى است؛ ممیزات روشنفکر این است.
یعنى اگر کسى متدین شد، چنانچه علامه دهر باشد، اول هنرمند باشد، بزرگ ترین فیلسوف
باشد؛ روشنفکر نیست!
بعد مى گوید این سه خصوصیتى که برداشت عامیانه و خصوصیات عامیانه روشنفکرى است، در
حقیقت ساده شده دو خصوصیت دیگرى است که با زبان عالمانه یا زبان روشنفکرى مى شودرا
بیان کرد. یکى از آن دو خصوصیت، عبارت است از بى اعتنایى به سنت هاى بومى و فرهنگ
خودى که این دیگر بحث عوامانه نیست؛ این حتمى است. دیگرى، اعتقاد به جهان بینى
علمى، رابطه علمى، دانش و قضا و قدرى نبودن این ها؛ مثال هایى هم مى زند.
این در حالى است که در معناى روشنفکرى ساخته و پرداخته فرنگ که این ها آن را از
فرنگ گرفتند و آوردند به هیچ وجه این مفهوم و این خط و جهت و این معنا نیست! یعنى
چرا باید یک روشنفکر حتماً به سنت هاى بومیش بى اعتنا باشد؛ علت چیست؟ روشنفکرى،
عبارت است از آن حرکتى، شغلى، کار و وضعى که با فعالیت فکر سر و کار دارد.
روشنفکر، کسى است که بیشتر با مغز خودش کار مى کند، تا با بازویش؛ با اعصاب خودش
کار مى کند، تا با عضلاتش؛ این روشنفکر است. لذا در طبقات روشنفکرى که سپس در فصل
هاى بعدى کتابش ذکر مى کند، از شاعر و نویسنده و متفکر و امثال این ها شروع مى کند،
تا به استاد دانشگاه و دانشجو و دبیر و معلم و روزنامه نگار ـ که آخرین آن ها
روزنامه نگار و خبرنگار است ـ مى رسد.
چرا باید کسى که با تفکر خودش کار مى کند، لزوماً به سنت هاى زادگاه و کشور و میهن
و تاریخ خودش بیگانه باشد، حتّى با آن ها دشمن باشد، یا بایستى با مذهب مخالف باشد؟
پاسخ این سؤال در خلال حرف هاى خود این مرحوم، یا بعضى حرف هاى دیگرى که در این
زمینه ها زده شده، به دست مى آید. علت این است که آن روزى که مقوله روشنفکرى مقوله
«انتلکتوئل» اول بار در فرانسه به وجود آمد، اوقاتى بود که ملت فرانسه و اروپا از
قرون وسطى خارج شده بودند؛ مذهب کلیسایى سیاهِ خشنِ خرافى مسیحیت را پشت سر انداخته
و طرد کرده بودند. دانشمند را مى کشد، مکتشف و مخترع را محاکمه مى کند، تبعید مى
کند، نابود مى کند، کتاب علمى را از بین مى برد.
این بدیهى است که یک عده انسان هاى فرزانه پیدا شوند و آن مذهبى که این خصوصیت را
داشت و از خرافات و حرف هایى که هیچ انسان خردپسندى آن را قبول نمى کند، پُر بود،
به کنارى بیندازند و به کارهاى جدید رو بیاورند و دائره المعارف جدید فرانسه را
بنویسند و کارهاى بزرگ علمى را شروع کنند.
بدیهى است که این ها طبیعت کارشان پشت کردن به آن مذهب بود. آن وقت روشنفکر مقلد
ایرانى در دوره قاجار، که اول بار مقوله «انتلکتوئل» را وارد کشور کرد و اسم
منورالفکر به آن داد و بعد به «روشنفکر» با همان خصوصیت ضد مذهبش تبدیل شد، آن را
در مقابل اسلام آورد؛ اسلامى که منطقى ترین تفکرات، روشن ترین معارف، محکم ترین
استدلال ها و شفاف ترین اخلاقیات را داشت؛ اسلامى که همان وقت در ایران همان کارى
را مى کرد، که روشنفکران غربى مى خواستند در غرب انجام بدهند؛ یعنى در برهه اى از
دوران استعمار، روشنفکران غربى، با مردم مناطق استعمارزده غرب همصدا شدند.
مثلاً اگر کشور اسپانیا، کوبا را استعمار کرده بود و ثروت آن جا شکر کوبا را در
اختیار گرفته بود، «ژان پل سارتر» فرانسوى از مردم کوبا و از «فیدل کاسترو» و از
«چه گوارا»، علیه دولت استعمارى فرانسه دفاع مى کرد و کتاب مى نوشت: «جنگ شکر در
کوبا».
به عبارت دیگر، روشنفکر غربى در برهه اى از زمان، با دولت و با نظام حاکم بر خودش،
به نفع ملت هاى ضعیف مبارزه مى کرد. این کار در ایران به وسیله چه کسى انجام مى
گرفت؟ به وسیله میرزاى شیرازى؛ به وسیله میرزاى آشتیانى در تهران؛ به وسیله
سیدعبدالحسین لارى در فارس. این ها با نفوذ استعمار مبارزه مى کردند؛ اما چه کسى به
انعقاد قراردادهاى استعمارى و دخالت استعمار کمک مى کرد؟ میرزا ملکم خان و امثال
او، و بسیارى از رجال قاجار که جزو روشنفکران بودند. یعنى درست مواضع جابه جا شده
بود؛ اما در عین حال مبارزه با دین خرافى مسیحیت در روشنفکرى ایران، جاى خودش را به
مبارزه با اسلام داد! بنابراین، یکى از خصوصیات روشنفکر این شد که با اسلام، دشمن و
مخالف باشد.
البته هنوز هم که هنوز است، دنباله هاى همان خیل روشنفکران دوره پهلوى، از کتاب
نویسشان گرفته، تا شاعرشان، تا محققشان، تا مصححشان، تا بیوگراف نویسشان، گاهى با
صراحت همان خط را دنبال مى کنند و از مثل «میرزا فتحعلى آخوندزاده»اى، آن چنان
تجلیل مى کنند، مثل این که از پیامبرى دارند تجلیل مى کنند! براى این که میرزا
فتحعلى به برکت ضدیتش با دین و مبارزه اش با اسلام، هم رفت سر سفره تزارها نشست و
نان آن ها را خورد و کمک آن ها را قبول کرد، و هم بعداً وقتى که بلشویک ها و
کمونیست ها به خامنه ما آمدند، به نام میرزا فتحعلى آخوندزاده کنسرت راه انداختند!
من خودم چون در آن دوران، کودکى را نگذراندم، آن هایى که کودکى شان را در آن جا
گذرانده بودند و یادشان بود، سال ها پیش این ماجرا را براى من نقل مى کردند. مى
گفتند وقتى در زمان «پیشه ورى» سال ۱۳۲۴ و ۱۳۲۵ تبریز و بخشى از آذربایجان در
اختیار نیروهاى پیشکرده شوروى قرار گرفت و اشغال شد و حکومت به اصطلاح محلى تشکیل
شد و بعد هم تار و مار گردیدند، در آن وقت بلشویک ها به تبریز آمدند و به خامنه
رفتند و کنسرتى به نام میرزا فتحعلى آخوند زاده راه انداختند!
یعنى یک نفر، هم در حکومت تزارى طرفدار دارد، هم در حکومت بلشویک ها که حکومت تزارى
را برانداخته است! شخصیت مضطرب را مى بینید؟! نقطه مشترک حکومت تزارى و حکومت
کمونیستى چیست؟ ضدیت با مذهب، ضدیت با اسلام؛ و ایشان منادى ضدیت با اسلام بوده
است.
البته به نظر ما، در روشنفکرى به معناى حقیقى کلمه، نه ضدیت با مذهب هست، و نه ضدیت
با تعبد؛ یک انسان مى تواند هم روشنفکر باشد؛ به همان معنایى که همه روشنفکر را
تعریف کرده اند ـ کسى که به آینده نگاه مى کند، کار فکرى مى کند، رو به پیشرفت دارد
ـ و هم مى تواند مذهبى باشد، مى تواند متعبد باشد، مى تواند مرحوم دکتر بهشتى باشد،
مى تواند شهید مطهرى باشد، مى تواند بسیارى از شخصیت هاى روشنفکرِ مذهبى کاملاً
مؤمن ما باشد، که ما دیده ایم؛ هیچ لزومى ندارد که مخالف مذهب باشد.
جالب این جاست که وقتى قید عدم تعبد را جزو قیود حتمى و اصلى روشنفکرى ذکر مى کنند،
نتیجه این مى شود که علامه طباطبایى، بزرگ ترین فیلسوف زمان ما، که از فرانسه
فلاسفه و شخصیت هاى برجسته اى مثل «هانرى کربن» به این جا مى آیند و چند سال مى
مانند تا از او استفاده کنند، روشنفکر نیست؛ اما مثلاً فلان جوجه شاعرى که به مبانى
مذهب و مبانى سنت و مبانى ایرانیگرى اعتقادى ندارد، و چند صباحى هم در اروپا یا
امریکا گذرانده، روشنفکر است؛ و هرچه در اروپا بیشتر مانده باشد، روشنفکرتر است!
ببینید چه تعریف غلط و چه جریان زشت و نامناسبى به نام روشنفکر در ایران ایجاد شده
بود.
در جریان مسائل عظیم کشور، روشنفکران با همین خصوصیات حضور داشتند؛ اما در حاشیه.
در قضیه ۲۸ مرداد، هیچ مبارزه حقیقى از جانب روشنفکران صورت نگرفت. البته ۲۸ مرداد
نسبت به زمان ما، خیلى قدیمى و دور از دسترس است؛ لیکن شدت عمل رژیم پهلوى در قضیه
۲۸ مرداد، با روشنفکرانى که احیاناً به دکتر مصدق یا نهضت ملى علاقه اى هم داشتند،
کارى کرد که بکل کنار رفتند و هیچ مبارزه حقیقى از طرف مجموعه روشنفکر صورت نگرفت؛
در حالى که وظیفه روشنفکرى ایجاب مى کرد که به نفع مردم و به نفع آینده آن ها وارد
میدان بشوند، شعر بگویند، بنویسند، حرف بزنند و مردم را روشن کنند؛ اما این کارها
انجام نگرفت.
بعد به قضیه پانزده خرداد مى رسیم، که بزرگ ترین حادثه اى بود که در قرن حاضر در
کشور ما، میان مردم و رژیم حاکم اتفاق افتاده بود. در پانزده خرداد، سخنرانى
امام(رضوان اللّه علیه) در قم و در روز عاشورا، آن چنان ولوله اى ایجاد کرد که یک
شورش عظیم مردمى، بدون هیچ گونه رهبرى مشخصى در تهران، فردا و پس فراى آن روز به
راه افتاد. اسنادى هم چاپ شده، که نشاندهنده مذاکرات هیأت دولت براى مقابله با این
حادثه در همان روزهاست.
شما ببینید، آن سخنرانى و آن حضور مردم، چه زلزله اى به وجود آورده بود. حرکت امام،
با قوى ترین شکلى که ممکن بود انجام بگیرد، انجام گرفت و مردم را به حرکت درآورد.
بعد هم سربازان رژیم به خیابان ها آمدند و مردم را به گلوله بستند. چند هزار نفر که
البته آمار دقیقش را هرگز ما نتوانستیم بفهمیم در این ماجرا کشته شدند و خون ها
ریخته شد.
آل احمد در همین کتاب «خدمت و خیانت روشنفکران» مى گوید:
روشنفکران ایرانى ما ـ به نظرم چنین تعبیرى دارد ـ دست خودشان را با خون پانزده
خرداد شستند! یعنى لب تر نکردند! همین روشنفکران معروف؛ همین هایى که شعر مى گفتند،
قصه مى نوشتند، مقاله مى نوشتند، تحلیل سیاسى مى کردند؛ همین هایى که داعیه رهبرى
مردم را داشتند؛ همین هایى که عقیده داشتند در هر قضیه از قضایاى اجتماعى، وقتى آن
ها در یک روزنامه یا یک مقاله اظهارنظرى مى کنند، همه باید قبول کنند، این ها سکوت
کردند! این قدر این ها از متن مردم دور بودند؛ و این دورى همچنان ادامه پیدا کرد.
گاهى نشانه هاى خیلى کوچکى از آن ها پیدا مى شد؛ اما وقتى که دستگاه یک تشر مى زد،
برمى گشتند مى رفتند! یکى از نمونه هاى جالبش، آدم معروفى بود، که چند سالى هست که
فوت شده است؛ حالا نمى خواهم اسمش را بیاورم؛ کتابش را مى گویم؛ هر کس فهمید، که
فهمید. این شخص، قبل از انقلاب نمایشنامه اى نوشته بود به نام: «آ باکلاه، آ بى
کلاه». آن وقت ها ما این نمایشنامه را خواندیم.
او نقش روشنفکر را در این نمایشنامه مشخص کرده بود. در آن بیان سمبلیک، منظور از «آ
بى کلاه» انگلیسى ها بودند، و منظور از «آ باکلاه» امریکایى ها بودند. در پرده اول،
نمایشنامه نشاندهنده دوره نفوذ انگلیس ها بود؛ و در پرده دوم، نشاندهنده دوره نفوذ
امریکایى ها؛ و در هر دو دوره، قشرهاى مردم به حسب موقعیت خودشان، حرکت و تلاش
دارند؛ اما روشنفکر که در آن نمایشنامه، «آقاى بالاى ایوان» نام دارد بکل برکنار مى
ماند! مى بیند، احیاناً کلمه اى هم مى گوید، اما مطلقاً خطر نمى کند و وارد نمى
شود.
این نمایشنامه را آن آقا نوشت، و من همان وقت در مشهد بعد از نماز براى دانشجویان و
براى جوانان صحبت مى کردم. این کتاب به دست ما رسید، من گفتم که خود این آقاى
نویسنده این کتاب هم، همان «آقاى بالاى ایوان» است؛ در حقیقت خودش را تصویر و توصیف
کرده است؛ به کلى برکنار!
بنابراین، بدترین کارى که ممکن بود یک مجموعه روشنفکرى در ایران بکند، کارهایى بود
که روشنفکران ما در دوره پانزده ساله نهضت اسلامى انجام دادند؛ بکل کنار رفتند!
نتیجه هم معلوم شد: مردم مطلقاً از آن ها بریدند. البته تا حدودى، تعداد خیلى
معدودى وسط میدان بودند؛ از جمله خود مرحوم آل احمد بود؛ حتّى شاگردان و دوستان و
علاقه مندانش وارد این میدان نشدند؛ خیلى دورادور حرکتى کردند.
زندان ها از مردم، از روحانیون، از دانشجویان، از طلبه ها، از آحاد مردم، از کارگر،
از کاسب پُر بود. تمام طول این سال هاى متمادى، بیشترین تعداد زندانى ها را، زندانى
هاى مربوط به نهضت امام تشکیل مى دادند؛ چون تلاششان، تلاشى بود که دستگاه را به
ستوه مى آورد. این چهره هاى معروفى که همه مى شناسید، زندان رفتند و ساعت هاى
متمادى زیر شکنجه فریاد کشیدند؛ اما آن آقایان نه!
البته بعضى از این ها که به خاطر چیز مختصرى به زندان مى افتادند، تقریباً به فوریت
به توبه نامه مى رسیدند! الان در میان همین چهره هاى معروفى که مى خواهند عامل
ارتجاع روشنفکرى در زمان ما بشوند که بعد عرض مى کنم کسانى بودند که در زندان نامه
مى نوشتند و التماس و گریه مى کردند! ما این ها را کاملاً از نزدیک مى شناسیم؛
خودشان هم مى دانند که ما آن ها را مى شناسیم؛ اما جوانان این ها را نمى شناسند. آن
مجموعه آن روز، تا زمان انقلاب نشان دادند که یک قشر غیر قابل اعتماد براى رهبرى
فکرى مردمند.
البته یکى، دو سال به انقلاب، حرکتى به وجود آمد. این حرکت هم به این شکل بود که
موج نهضت، با بار معرفتى و اعتقادى خودش، وارد محافل گوناگون شد. خیلى ها بودند که
به اسلام اعتقاد نداشتند؛ اما به برکت نهضت، به اسلام اعتقاد پیدا کردند.
خیلى از دختران بودند که به حجاب هیچ اعتقادى نداشتند؛ اما در دوران نهضت، بدون این
که کسى به آن ها حتّى یک کلمه بگوید، خودشان باحجاب شده بودند؛ یعنى نهضت امام،
نهضت اسلامى، با گسترش خودش، با اوج خودش، با کربلایى شدن خودش، هرچه بیشتر تلفات
مى داد، هرچه بیشتر شهید مى داد، هرچه بیشتر فدایى مى داد، طرفداران بیشتر و پیام
گسترده ترى پیدا مى کرد.
هرچه پیام انقلاب پیش مى رفت، پیام نهضت هم که همان پیام دین و پایبندى به اصول
اسلامى و معارف اسلامى بود گسترش پیدا مى کرد، و البته مجموعه اى را هم شامل شد.
این ها اشخاص مشخصى که البته من نمى خواهم اسم بیاورم وارد میدان شدند، تا انقلاب
شد.

۲۰. دوران بعد از پیروزى انقلاب
بعد از پیروزى انقلاب، روشنفکرى در ایران برنیفتاد روشنفکرى وجود داشت اما در واقع
یک روشنفکرى نوین به وجود آمد. در دوره انقلاب، شاعر، نویسنده، منتقد، محقق،
کارگردان، سینماگر، نمایشنامه نویس، نقاش، از دو قشر پدید آمد: یکى از عناصرى که
انقلاب این ها را به وجود آورده بود، و دوم عناصرى که از دوره قبل بودند و انقلاب
این ها را به کلى قلب ماهیت کرده بود.
براى اولین بار بعد از گذشت تقریباً صد سال از آغاز تحرک روشنفکرى در ایران،
روشنفکرى بومى شد. آن کسانى که در مقوله هاى روشنفکرى فعالترند و در مرکز دایره
روشنفکرى قرار دارند یعنى نویسندگان و شعرا تا برسد به قشرهاى گوناگون، مثل
هنرمندان و نقاشان و ...، این ها براى اولین بار در این کشور مثل یک ایرانى فکر
کردند، مثل یک مسلمان حرف زدند، محصول روشنفکرى و هنرى و ادبى تولید کردند؛ این شد
یک دوران جدید.
البته مقاومت هایى بود، لیکن حرکت عظیم انقلابى، که همه چیز مقدمه چنین حرکتى است ـ
این را شما بدانید که هر فکرى، هر قلم زدنى، هر کار کردنى، مقدمه چنین حرکتى است؛
مثل حرکتى که در انقلاب براى کشور پدید آمد ـ بزرگ ترین برکات را براى کشور دارد؛
لذا موج حرکت خودى و اسلامى و بومى روشنفکرى، با شعبه هاى گوناگونش در کشور، همه
چیز را تحت الشعاع قرار داد؛ از آهنگساز گرفته، تا موسیقیدان، تا هنرمند، تا ادیب،
تا شاعر، اسلامى فکر کردند، اسلامى کار کردند؛ لااقل تلاش کردند که این گونه باشند.
این، چیز بسیار نو و مبارکى بود؛ و این ادامه پیدا کرد.
جنگ، میدانى براى بروز استعدادها در این زمینه شد. مى دانید یکى از چیزهایى که هنر
و ادبیات را در هر کشورى به شکوفایى مى رساند، حوادث سخت، از جمله جنگ است.
زیباترین رمان ها، بهترین فیلم ها، شاید بلندترین شعرها، در جنگ ها و به مناسبت جنگ
ها سروده شده و گفته شده و تولید شده و به وجود آمده است؛ در جنگ ما هم همین طور
بود.
ما در جنگ مظلوم بودیم. ما در جنگ ملتى بودیم یکجا مظلوم و مورد ستم. ما که تجاوزى
به کسى نکرده بودیم؛ ما هیچ بهانه اى دست کسى نداده بودیم؛ ما حتّى یک تیر هم به
داخل مرزهاى عراق پرتاپ نکرده بودیم؛ اما طبیعت انقلاب این بود که به ما حمله نظامى
بشود.
یکى از رهبران ملى آفریقا، «احمد سکوتره» رئیس جمهور گینه کوناکرى بود. او در دوران
ریاست جمهورى من، چند بار به ایران آمد. یکى از دفعاتى که آمد، زمان جنگ بود. گفت
از این جنگى که بر شما تحمیل شده، تعجب نکنید. هر انقلابى که علیه دستگاه هاى
استعمارى و استکبارى و قدرت هاى متنافذ جهانى باشد، وقتى به وجود بیاید، یکى از
اولین کارهایى که علیه آن مى شود، این است که یکى از همسایگانشان را به جانش مى
اندازند؛ شما هم مشمول این قانون کلى شده اید؛ تعجب نکنید. او به من گفت: به شما از
یک مرز حمله کرده اند؛ اما به من، از پنج جاى مرزم، پنج کشور حمله کرده اند! چون
کشور کوچکى است و اطرافش کشورهاى متعددى هست. او هم چون یک فرد انقلابى بود و با یک
انقلاب سر کار آمده بود، مورد حمله قرار گرفته بود.
همه مردم در جنگ شرکت داشتند. در حادثه جنگ، نقش رهبرى، نقش طراز اول بود. رهبرى با
خودش، حضور یکپارچه مردم را آورد. این بسیج، تشکیل سپاه، تحرک عظیم ارتش، کارهاى
فراوانى که انجام گرفت، کمک مردم، همراهى مردم و ... هم، آن فضایى را که روشنفکرى
براى رشد و شکوفایى خودش لازم داشت، در همان جهت درست تشدید کرد.
البته این هایى که مى گویم، مسئله اغلب است نه عمومى استثناهایى دارد. در همان
دوران جنگ، نویسنده و داستان نویسى، داستانى درباره جنگ نوشت؛ لیکن داستانى که
ایران را در این جنگ محکوم مى کند! ببینید، وقتى کسى حاضر نیست به هیچ قیمتى از
مواضع غلط خودش منصرف بشود، این طورى درمى آید.
ایرانى که اهواز و آبادان و خرمشهرش، بدون اراده و بدون اختیار او، مورد هجوم نظامى
دشمن قرار گرفته، و جمهورى اسلامى از رهبرى، از دولت، از نیروهاى مسلح و از مردم با
همه وجود وارد میدان شده است، چه ایرادى باید به این گرفت؟ این رمان، اول تا آخر،
ایراد به مردم و مسئولان آن منطقه، و تمسخر و اهانت به آن هاست. از این چیزها، از
بعضى از آن قدیمى ها صادر شد؛ لیکن روال عمومى این طورى نبود؛ تا بعد از جنگ و تا
بعدها، روال عمومى در جهت صحیح بود.
در عالم حرکت روشنفکرى، این یک پیشرفت و یک ترقى و یک کار منطبق با طبیعت روشنفکرى
بود؛ چون روشنفکرى طبیعتش پیشروى است؛ و درستش همین بود که از آن اشتباه و از آن
بیمارى نجات پیدا کند؛ اما در شرایط قبل از انقلاب امکان نداشت؛ شرایط انقلاب این
تحول را ممکن و عملى کرد.

۲۱. دوران پس از جنگ تحمیلى
یک کلمه از بحث من باقى مانده؛ و آن یک کلمه، همه آن مطلبى است که اسم این بحث به
مناسبت آن است. آن یک کلمه این است: از بعد از جنگ تلاش هایى جدى شروع شده، براى
این که روشنفکرى ایران را به همان حالت بیمارى قبل از انقلاب برگردانند برگشت به
عقب، ارتجاع یعنى باز قهر کردن با مذهب، قهر کردن با بنیان هاى بومى، رو کردن به
غرب، دلبستگى و وابستگى بى قید و شرط به غرب، پذیرفتن هرچه که از غرب از اروپا، از
امریکا مى آید، بزرگ شمردن هر آنچه که متعلق به بیگانه است، و حقیر شمردن هر آنچه
که مربوط به خودى است؛ که در باطن خودش، تحقیر ملت ایران و تحقیر بنیان هایش را
همراه دارد؛ من این را دارم مشاهده مى کنم.
این ها چه کسانى هستند؟ البته مى شود حدس زد؛ من این جا دیگر خبر یقینى نمى توانم
بگویم. یک عده کسانى هستند که «لم یؤمنوا بالله طرفة عین». این ها هرگز نه به اسلام
و نه به ایران، ایمانى نیاورده اند. آن چند سالى هم که این جریانات روشنفکرى الهى،
اسلامى، مذهبى، حقیقى، ایرانى هرچه مى خواهید اسمش را بگذارید در ایران وجود داشت،
این ها حاضر نشدند حتّى سر بلند کنند! به گوشه اى رفتند، یا به خارج از کشور سفر
کردند و معبود خودشان، قبله خودشان، معشوق خودشان را آن جا یافتند.
این ملت، این سنت ها، این تاریخ این فرهنگ، برایشان اهمیتى نداشت؛ طبعاً آینده این
ملت هم برایشان اهمیتى ندارد. ممکن است حرف بزنند، ممکن است ادعا بکنند؛ اما گذشته
نشان نمى دهد که این ها صادقند. این ها به فکر مردم نیستند؛ به فکر خودشانند.
بعضى ها هم کسانى هستند که ممکن است تحت تأثیر این ها قرار بگیرند؛ عنوان هاى
پُرطمطراق روى ذهن ها اثر بگذارد. بعضى هم احتمالاً نمى توانم یقیناً بگویم کسانى
که اجیر باشند. بالاخره یکى از چیزهایى که راحت در خدمت پول قرار مى گیرد، ادبیات و
قلم و هنر و شعر است؛ تعجبى ندارد! ما شعراى بزرگى را داشتیم که براى فلان پادشاه
شعر گفتند و او را ستودند؛ در حالى که در خور لعن و نفرین بودند.
ما کسان زیادى را داشتیم که به خاطر پول، به خاطر دنیا، به خاطر شهوات، از بنیان
هاى پلید و زشت حمایت کردند؛ در حالى که باید از آن ها تبرى مى جستند؛ هیچ بُعدى
ندارد. البته عرض کردم که این اطلاع نیست؛ این حدس است. مى خواهند روال را به عقب
برگردانند؛ نباید روشنفکران مسلمان ما این را اجازه بدهند.
این که مى گویم نباید اجازه بدهند، مقصودم این نیست که حالا بلند شوند دعوا کنند؛
نخیر، میدان روشنفکرى، میدان مشت و امثال این ها نیست. میدان فرهنگ و روشنفکرى،
میدان همان فرهنگ است؛ ابزارهایش، ابزارهاى فرهنگى است.
جوانانى که اهل مقولات روشنفکریند، باید در میدان فعال بشوند. جوانان! خودتان را
بسازید. یک ملت اگر بخواهد راه رشد و کمال و پیشرفت را طى بکند، باید از لحاظ ایمان
فکرى، به جاى محکمى متکى باشد. آن ملتى، آن نسلى، آن جوانى که بخواهد به یک مجموعه
هُرهُرى مذهب، بى ایمان، بى اعتقاد به بنیان هاى اخلاقى و دینى و معنوى دل بسپارد و
با حرف آن ها پیش برود، زیر پایش سست خواهد شد؛ نسل جوان، همانى خواهد شد که در
دوران رژیم پهلوى بود؛ یأس آور، بى فایده، مایل به فساد، آماده براى کجروى. آن وقت
براى آن که کسى آن ها را باز از آن راه، به راه راست حرکت بدهد، معونه زیادى لازم
است؛ حرکتى مثل انقلاب اسلامى لازم است، که به آسانى در قرنى بلکه قرن هایى در این
کشور پیش نمى آید.
با همه قوا باید موجودى فعلى را حفظ کرد. نباید اجازه بدهند که یک عده افرادى که
سال هاى متمادى در این کشور با ابزارهاى روشنفکرى و با ابزارهاى فرهنگى، هیچ خدمتى
به این مردم نتوانستند انجام بدهند ـ حداقلش این است ـ در هیچ مشکل و مسئله مهمى
نتوانستند با این مردم همراه باشند و به پاى مردم برسند؛ حتّى نتوانستند پابه پاى
مردم برسند، چه برسد بخواهند جلودار و پیشرو و رهبر مردم باشند؛ همیشه عقب ماندند،
همیشه در انزوا ماندند؛ این ها مجدداً به این کشور بیایند و سایه فکر و فرهنگ
خودشان را حاکم بکنند.
این که مى بینیم در بعضى از مطبوعات و مجلات و منشورات فرهنگى، چیزهایى نشان داده
مى شود، دنبال رجعت به گذشته اند؛ دنبال برگشتن به حالت بیمارى روشنفکریند. این
مقوله روز است. این مقوله بسیار اساسى و مهمى است.

۲۲. خطاى تاریخى جلال آل احمد
البته روشنفکر جماعت وقتى بخواهند در این زمینه ها حرف بزنند، مى توانند بنشینند
ببافند، حرف بزنند، که آقا نمى شود، روشنفکرى با دین نمى سازد؛ دین اگر به کشورى
آمد، همه چیز را تحت الشعاع قرار مى دهد؛ کمااین که متأسفانه در یک پاورقى، مرحوم
آل احمد هم یک جمله این طورى دارد، که خطاى تاریخى است. به نظر من، ایشان در این جا
دچار خطاى تاریخى شده است.
مى گوید در زمان صفویه، چون دین، منشیگرى، ادیبى و دبیرى، در کنار دستگاه هاى
حکومتى قرار گرفت ـ یعنى مثلاً میرداماد رفت کنار شاه عباس نشست ـ لذا در دوران
صفویه، فرهنگ و ادب و فلسفه و هنر تنزل کرد! این اشتباه است. مثل دوره صفویه، دوره
اى در طول ادبیات نیست. مرحوم آل احمد اهل شعر نبوده؛ به نظر من، از روى بى اطلاعى
اظهارنظر کرده است.
شعراى مخالف سبک هندى، حرف معروف غلطى را در دهن ها انداختند. سبک هندى، در دوره
صفویه رایج شد و تا دوره زندیه و اوایل قاجاریه هم ادامه داشت؛ بعد گروه دیگرى پدید
آمدند، که به آن ها به اصطلاح متجددان و انجمن ادبى اصفهان مى گفتند. این ها با سبک
هندى خیلى مخالف بودند. البته شعرهایشان هرگز به پایه شعراى سبک هندى هم نمى رسد
فاصله خیلى زیاد است لیکن مخالف بودند.
از آن زمان ترویج شد که دوره صفویه، دوره انحطاط شعر است! نه، شاعر بزرگى مثل صائب،
متعلق به دوران صفویه است. شعرایى مثل کلیم، مثل عرفى، مثل طالب آملى، متعلق به
دوران صفویه اند. شعرایى که در همه طول تاریخ شعر، ما نظیرشان را کم داریم، در دوره
صفویه بوده اند. نصرآبادى در «تذکره نصرآبادى»، در زمان خودش در اصفهان، نزدیک به
هزار شاعر را اسم مى آورد و شرح حالشان را مى نویسد. شهرى مثل شهر اصفهان، هزار
شاعر! البته شعراى خوب، نه شاعر جفنگ گو! شعرهایشان هست، تذکره نصرآبادى هم موجود
است. ما کِى و کجا چنین چیزى داشتیم؟
در فلسفه، ملاصدرا، بزرگ ترین فیلسوف همه تاریخ فلسفه اسلامى، متعلق به زمان صفویه
است. میرداماد، مربوط به زمان صفویه است. فیض کاشانى عارف معروف مربوط به زمان
صفویه است. لاهیجى متکلم و فیلسوف معروف متعلق به زمان صفویه است. این چه حرفى است
که زمان صفویه، دوره انحطاط شعر است؟ نخیر، اتفاقاً دوران صفویه، دوران شکوه و اوج
ادب و هنر است.
البته ادب به معناى شعر، نه نثر. نثر هم خوب است، اما آن چنان اوجى ندارد. بهترین
کاشیکارى ها و بهترین معمارى ها، متعلق به دوران صفویه است. شما در طول تاریخ، مثل
مسجد شیخ لطف الله در یک مقوله، مثل میدان نقش جهان اصفهان در یک مقوله، مثل آن
ساختمان ها در مقولات دیگر نمى توانید پیدا کنید؛ مگر خیلى کم. این ها متعلق به
دوران صفویه است.
البته صفویه شعرا را به دربار نمى بردند، تا به آن ها پول بدهند؛ ولى واقعاً نمى
خواهم از صفویه دفاع هم بکنم. ما با همه شاه ها بدیم. شاه بد است. اصلاً شاه نمى
تواند خوب باشد. ملوکیت بد است. ملوکیت، به معناى مالکیت است. آن کسى که خودش را
مَلک مى نامد یعنى پادشاه مالکیتى نسبت به مردم و به اصطلاح رعیت خودش براى خود
قائل است. در اسلام اصلاً ملوکیت مردود است.
آن روز در نماز جمعه هم گفتم که خلافت و ولایت، نقطه مقابل ملوکیت است. پادشاهان
صفویه هم پادشاه بودند و ما اصلاً نمى توانیم از آن ها دفاع بکنیم؛ اما از لحاظ
تاریخى، این حرف، حرف غلطى است که ما بگوییم در دوره صفویه، شعر و ادبیات، تنزل و
انحطاط پیدا کرده است. من مى بینم که هنوز هم به تبع همان دوران، در تلویزیون و
رادیو و این جا و آن جا، گاهى همین مطالب را مى گویند. نخیر، دوران صفویه، دوران
انحطاط نیست. بعد از حافظ، هیچ غزلسرایى به عظمت «صائب» نیامده است. بعد از رودکى،
هیچ شاعرى به تعداد صائب شعر نگفته است؛ دویست هزار شعر دارد. البته شاعرِ حسابى که
بشود روى شعرش ایستاد و از شعرش دفاع کرد، مورد نظر است؛ والاّ شاعران جفنگ گو هرچه
بخواهید، مى گویند. هیچ شهرى به قدر اصفهان، در خودش شاعر و هنرمند و فاضل و فیلسوف
و فقیه نداشته است؛ این چه حرفى است؟!
على ایّحال، ارتجاع روشنفکرى این است؛ یعنى برگشتن به دوران بیمارى روشنفکرى؛
برگشتن به دوران بى غمى روشنفکران؛ برگشتن به دوران بى اعتنایى دستگاه روشنفکرى و
جریان روشنفکرى به همه سنت هاى اصیل و بومى و تاریخ و فرهنگ این ملت.
امروز هر کس این پرچم را بلند کند، مرتجع است؛ ولو اسمش روشنفکر و شاعر و نویسنده و
محقق و منتقد باشد. اگر این پرچم را بلند کرد پرچم بازگشت به روشنفکرى دوران قبل از
انقلاب، با همان خصوصیات، و با جهتگیرى ضد مذهبى و ضد سنتى این مرتجع است؛ این اسمش
ارتجاع روشنفکرى است.
شما دانشجویان، خودتان جزو قشرهاى روشنفکر هستید؛ روى این موضوع باید فکر و کار
کنید. البته من اگر بخواهم در این زمینه صحبت بکنم، با این یک ساعتى که صحبت شد،
مطلب تمام نمى شود؛ چون نمونه ها و مثال هاى فراوانى وجود دارد؛ حرف هاى فراوانى در
این زمینه هست؛ انتقادهاى گوناگونى از حرف هاى کسانى که در این زمینه ها حرف زده
اند، وجود دارد، که من اگر بخواهم این ها را بگویم، خیلى طول مى کشد. ان شاءالله
ادامه مطلب براى فرصت و مجال دیگرى بماند.۱۴
 
 


فصل سوّم :
ارزش هاى دینى و اسلامى
۲۳. معناى تقوا
تقوا یعنى چه؟ معناى تقوا این نیست که انسان، خیلى عبادت بکند؛ ممکن است خیلى عبادت
کردن، بر تقوا مترتب بشود، اما تقوا آن نیست. معناى تقوا این است که انسان در هر
کار، از تصمیم و عمل خود مراقبت کند؛ فکر کند که چه مى خواهد عمل کند و پا را مى
خواهد کجا بگذارد ـ با مطالعه، با توجه.
یک وقت انسان، مستانه و بى هشانه بدون توجه به این که دارد چه کار مى کند، حرکت و
اقدام مى کند، یا تصمیم مى گیرد، یا انجام مى دهد، یا ترک مى کند؛ یک وقت همه این
کارها را با توجه به این که دارد چه کار مى کند، انجام مى دهد؛ این دومى تقواست.
یک وقت شما دارید در جاده اسفالته راه مى روید، این یک جور راه رفتن است؛ یک وقت
دارید در راهى قدم برمى دارید که زیر پایتان ـ این طرف، آن طرف ـ در همه جا بوته
هاى خار است. وقتى در میان خارستانى عبور مى کنید، جورى قدم برمى دارید که خار به
لباس شما نگیرد و ساق پاى شما را آزرده نکند؛ این تقواست؛ یعنى با دقت، قدم
برداشتن.
آدم بى تقوا آن آدمى است که اگر به او بگویند بیا درباره مسئله وجود، مسئله آفرینش
و هدف هستى فکر کن، مى گوید: ولش کن بابا! این بى تقوایى است.
آدم با تقوا آن کسى است که وقتى درباره مسئله هدف هستى، مسئله خدا و قیامت، بحث و
سؤال مطرح مى شود، به فکر فرو مى رود واندیشه، تا راه درست را پیدا کند؛ در این باب
اندیشیدن تقواست. امیرالمؤمنین علیه السلام، تقوا را به آن اسب راهوارى تشبیه مى
کنند که سوار، زمام آن را در دست دارد و از آن استفاده مى کند؛ هر جا مى خواهد، مى
تازد و هر جا مى خواهد، آن را نگه مى دارد.
در مقابل تقوا، غفلت و گمراهى است. در تعبیر امیرالمؤمنین، خطا در مقابل تقوا
گذاشته شده است ـ «خطایا» ـ خطا رفتن اندیشه، خطا رفتن زبان، دست، پا، دل و خطا
رفتن تصمیم و عمل، مثل اسبى است که راهوار نیست؛ اسب سرکش و افسار گسسته اى است که
یک نفر را هم رویش انداخته اند که اختیار آن را ندارد و آن اسب، خودش او را مى برد.
معلوم است که چنین کسى جان سالمى به در نخواهد برد ... دقت کنید؛ در کارها، خوب فکر
و خوب عمل کنید. هرگز در اندیشیدن به راه هاى درست، تنبلى نکنید. «ولش»، جزو بدترین
کارهاست؛ جزو خطرناک ترین کارها این «ولش» است. همه چیز را با دقت دنبال کنید. نسل
جوان باید این باشد.۱۵

۲۴. تقوا، بزرگ ترین سرمایه اى است که موفقیت دنیا و آخرت جوانان را تضمین مى کند
گاهى با خود فکر مى کنم جوان که در بهترین اوقات عمر خود به سر مى برد، اگر بخواهد
سرمایه اى را به دست بیاورد که موفقیت دنیایى و آخرتى او را تضمین کند، دنبال چه
چیزى باید باشد؟ سؤال مهمى است. اولاً مورد نظر، موفقیت هاى دنیایى و اخروى است ـ
جسم و جان، فکر و دل ـ ثانیا این سؤال، مخصوص به یک دسته از جوان ها هم نیست.
پاسخى هم که به ذهن من مى رسد، باز مخصوص یک دسته از جوان ها نیست؛ یعنى این جور
نیست که فرض کنیم این پاسخ، مخصوص جوان هاى کاملاً متدین و متعبد است. نه، حتى اگر
جوانى را فرض کنیم که از لحاظ تعبد و تدین، در رتبه خیلى بالایى هم نباشد، باز این
پاسخ درباره او صدق مى کند. حتى اگر فرض کنیم جوانى را که در برخى عقاید خود مشکلى
هم داشته باشد، باز این پاسخ درباره او صدق مى کند.
جوابى که من به آن رسیده ام، این یک کلمه است: «تقوا»! اگر جوان، در دوره جوانى سعى
کند تقوا داشته باشد ـ با همان تعریفى که در فرهنگ دینى و قرآن از تقوا شده است ـ
بزرگ ترین سرمایه را هم براى درس، هم براى فعالیت هاى سازندگى، هم براى عزت دنیوى،
هم براى به دست آوردن دستاورهاى مادى، هم براى معنویت، اگر اهل معنویت است ـ به دست
آورده است. حتى براى آن آفاق بسیار دور و درخشان معنویت هم که معمولاً آدم هاى
متوسط، قدرى از آن آفاق، دور هستند ـ آفاق عرفانى و معنوى و همان چیزهایى که در
کلمات عرفا و بزرگان و اهل عشق معنوى هم به آن ها اشاره شده است ـ تقوا سرمایه
است.۱۶

۲۵. علم و تقوا، سلاح جذب جوانان به معنویات
اگر قرار باشد بخواهید ایمان و ذهن و حرکت جوان را به سمتى که شما در آن هستید،
متوجه کنید، راهش علم و تقواست؛ چون هر ذهنى در مقابل علم، خاضع مى شود ـ چه
بخواهد، چه نخواهد.
خصوصیت دانش این است که افراد را در مقابل خودش خاضع مى کند؛ هر چند در ظاهر هم
مکابره و عناد بکند، در باطن، خضوع پیدا مى کند. تقوا هم که سلاح عجیب و عظیمى است
که برندگى آن، حد و حصرى ندارد؛ راه ها را باز و فضا را نورانى مى کند، عنادها را
از بین مى برد و دشمنى ها را کم مى کند. تقوا چیز خیلى عجیبى است؛ دوستان را به راه
مى اندازد، اصلاً بازار آفرینش را گرم مى کند و حرکت به سمت تعالى را ـ که همه
آفرینش در همه حال در این حرکتند ـ گرم و پر جاذبه و زیبا مى کند.۱۷

۲۶. توبه وظیفه همیشگى انسان است
ممکن است کسى بگوید ما که جوانیم و هنوز عمرى از ما نگذشته که مثل شماها گناه زیادى
کرده باشیم و محتاج توبه باشیم. نه، این درست نیست؛ توبه وظیفه همیشگى انسان است؛
پاک ترین انسان ها هم باید توبه کنند.
توبه یعنى برگشت به خدا، برگشت از راه خطا، توجه دادن دل به پروردگار و رو را به
طور کامل به خدا کردن. از امام سجاد علیه السلام چه کسى پاکتر؟ شما به صحیفه سجادیه
از اول تا آخر نگاه کنید؛ ببینید چه حالى، چه سوز و گدازى و چه توبه اى در آن نهفته
است؛ «هذا مقام من استحیى لنفسه منک و سخط علیها و رضى عنک». امام سجاد علیه السلام
به خداى متعال عرض مى کند: پروردگارا! من بر نفس خودم که گاهى از فرمان تو سرپیچى
کرده، خشمگین ام. از تو راضى ام و به خاطر سرپیچى نفس از تو شرمنده ام. این راز و
نیاز و سوز و گداز امام سجاد علیه السلاماست.۱۸

۲۷. به نماز خیلى اهمیت بدهید و سعى کنید آن را از حالت کسالت آور براى خودتان خارج
کنید
انسان در معرض خطاهاى گوناگونى هست. هر انسانى ـ بزرگ و کوچک و پیر و جوان ندارد ـ
بالاخره سهوها و اشتباهات و خطاهایى دارد و گناهانى بر او عارض مى شود. انسان اگر
بخواهد در جادّه زندگى موفّق شود، نماز مى تواند جبران کننده باشد.
در آیه شریفه قرآن مى فرماید: «وَ أَقِمِ الصَّلاةَ
طَرَفَى النَّهارِ وَ زُلَفاً مِنَ اللَّیْلِ إِنَّ الْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ
السَّیِّئاتِ
»۱۹؛ یعنى نماز را در دو سوى روز و پاره هایى از شب بجا
آورید؛ زیرا نیکى ها مى تواند بدى ها را از بین ببرد. نماز نورانیّتى دارد؛ ظلمت ها
را از بین مى برد، بدى ها را از بین مى برد و اثر گناهان را از دل مى زداید. انسان
بالاخره ممکن است آلودگى هایى پیدا کند و دست و بالش به خطایى بند شود. اگر به نماز
پایبند باشید، این نورانیّت شما باقى خواهد ماند و گناه این فرصت را پیدا نمى کند
که در جان شما نفوذ کند.
من خواهش مى کنم که به مسئله نماز خیلى جدّى نگاه کنید. البته همه شما نماز خوانید؛
منتها سعى کنید نماز را از حالت کسالت آور براى خودتان خارج کنید؛ چون اگر نماز را
از یک کار همین طور از حفظى و به اصطلاح حالت طوطى وارى خارجش نکنیم، یک چیز کسالت
آورى مى شود؛ یعنى آدم باید بلند شود وضو بگیرد و برود یک کارى را که نمى داند
چیست، انجام دهد. اما اگر معانى این کلمات را بفهمید، آن وقت خواهید دید که نماز
اصلاً کسالت آور نیست؛ بلکه شوق آور است و انسان به سوى نماز مى شتابد. آن وقت «حىّ
على الصّلوة» ـ بشتاب به نماز ـ واقعیت پیدا مى کند.۲۰

۲۸. با قرآن اینگونه مواجه شوید
قدم اول [ آشنایى با قرآن]، آشنایى با متن قرآن است؛ از این باید عبور کنید. قدم
بعدى، عبارت از مأنوس شدن با قرآن خواندن، است. قرآن خواندن را رها نکنید. البته
اگر کسى بتواند در این خلال، قرآن را حفظ بکند، چند قدم جلو مى آید و بقیه کارها
براى او آسان مى شود. به هرحال، قدم بعدى عبارت از تأمل در آیات است؛ که انسان با
هر آیه قرآن،مثل سخن سنجیده اى که کسى با انسان حرف مى زند، مواجه شود. وقتى که
گوینده، سنجیده حرف مى زند، ما مجبور مى شویم دقت کنیم تا حرف او را بفهمیم؛ با
قرآن، این جور مواجه بشویم. با شما دارد سنجیده حرف زده مى شود.
وقتى شما قرآن مى خوانید، این کلمات، همه پر مغز است. هیچ لزومى هم ندارد هر آیه اى
را که ما نگاه مى کنیم، سعى کنیم اعماقى در آن پیدا کنیم و فرض کنیم که مثلاً
معنایش این است؛ نه، شما اگر ترجمه آیات را بدانید ـ ترجمه آیات، حتماً لازم است؛
یعنى اگر کسى بخواهد در آیات تدبر کند، باید معناى قرآن را بداند، این یک قدم حتمى
است ـ آن وقت با توجه به ترجمه، فرصت تدبر براى شما به وجود مى آید و مى توانید در
قرآن تدبر کنید.۲۱

۲۹. اگر بخواهیم قرآن، بر ذهنیت جامعه حاکم گردد باید تلاوت قرآن را همگانى کنیم
توجه به تلاوت قرآن، یک فلسفه اساسى دارد؛ این جور نیست که فقط جنبه هنرى مسئله،
مورد توجه قرار گرفته، یا یک سرگرمى باشد. اگر بخواهیم قرآن در فضاى ذهنى جامعه و
کشورمان رواج پیدا بکند و مفاهیم قرآن، مفاهیم رایج در ذهن ها و فکرها بشود و عرف
قرآن، حاکم بر ذهنیت جامعه گردد ـ که این بسیار هم مهم است ـ حتماً احتیاج داریم به
این که افراد جامعه، همه بتوانند قرآن را درست تلاوت کنند و از طریق تلاوت کردن،
قدرت تدبر در قرآن را پیدا کنند و با تدبر در قرآن بتوانند به قدر ظرفیتشان به
اعماق مفاهیم و معارف قرآنى برسند و سیر کنند. خوش خوانان قرآن، پرچم ها و عَلَم
هایى هستند که بقیه افراد را به سمت تلاوت قرآن سوق مى دهند. خوشخوانى و درستخوانى
قرآن، این خصوصیت را دارد.۲۲

۳۰. باید فهم قرآن در بین مردم رایج شود
بدانید، تا وقتى که هر بخش از امت اسلامى ـ مثلاً جامعه ایرانى ـ اکثر اجزایش، یا
حداقل بخش بزرگى از اجزاى این امت نتوانند با مفاهیم قرآن، رابطه مستقیم و رویاروى
برقرار بکنند، پایه هاى تمدن قرآنى مستحکم نخواهد شد.
باید فهم قرآن در بین مردم رایج بشود. باید طورى شود که هرگاه جوان هاى ما، دخترها،
پسرها، پدر و مادرها، کارمند، کاسب، کشاورز و کارگر قشرهاى مختلف درباره مسئله اى
از مسائل اجتماعى، سیاسى، یا اقتصادى فکر مى کنند، یک معرفت قرآنى که مستند به آیات
قرآن است، در ذهنشان نقش ببندد. ببینید چقدر مهم است!
هر جامعه اى که این جور شد و اکثریت، یا جمعیت عظیمى از آن جامعه به این حالت در
آمدند، آن وقت مى شود امیدوار بود که بناى شامخ اسلامى در این جا عمیق و راسخ است.
ما داریم به این سمت حرکت مى کنیم.۲۳

۳۱. قرآن در تمام مسائل زندگى، سخن شفاف،راهگشاو گره بازکن دارد
مثلاً انسانى که دچار تنبلى و کم کارى است، وقتى این آیه معروف قرآن به یادش بیاید
که «وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعى * وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ
یُرى»
۲۴، و معنایش را بفهمد که هیچ انسانى جز نتیجه سعى خودش را نخواهد دید ـ نتیجه
سعى خود را حتماً خواهد دید ـ شما ببینید چه حرکتى در او ایجاد مى کند! چه شوقى در
یک انسان بى تفاوت به وجود مى آورد و یک انسان شایق را چطور در میدان، ثابت قدم مى
کند! قرآن در همه مسائل زندگى، سخن گویا، شفاف، راهنما، راهگشا و گره بازکن دارد،
که اگر انسان ها با قرآن انس بگیرند و معناى قرآن را بفهمند، به تدریج این مفاهیم
در ذهن ها مستقر و تبدیل به ذهنیت تثبیت شده جامعه خواهد شد.۲۵

۳۲. با نهج البلاغه و صحیفه سجادیه انس بگیرید
عزیزان با نهج البلاغه انس پیدا کنید. نهج البلاغه، خیلى بیدار کننده و هوشیار
کننده و خیلى قابل تدبر است. در جلساتتان، با نهج البلاغه و کلمات امیرالمؤمنین انس
پیدا کنید. اگر خداى متعال توفیق داد و یک قدم جلو رفتید، آن وقت با صحیفه سجادیه
که على الظاهر فقط کتاب دعاست؛ اما آن هم مثل نهج البلاغه، کتاب درس و کتاب حکمت و
کتاب عبرت و کتاب راهنماى زندگى سعادتمندانه انسان است انس بگیرید.۲۶

۳۳. دعاى حقیقى یعنى خواستن همراه با اصرار و جدیت
شما مى توانید با توجه و دعا، زمینه تقدیرات خودتان را فراهم کنید. البته این به
معناى آن نیست که تلاش در ایجاد سرنوشت، نقش ندارد؛ چرا تلاش، علت است. هیچ معلولى
بدون علت، امکان ندارد، منتها جور آوردن علت ها، به نوبه خود باز متکى به علت دیگرى
است. دعا زمینه را فراهم و علت ها را جور مى کند. شما به خدا عرض مى کنید: «یا
مسبّب الاسباب»؛ اى کسى که سبب ها و علت ها را تسبیب مى کنى، سببیت به آن ها مى
دهى، آن ها را ردیف مى کنى تا این کار انجام بگیرد.
خداوند مقدمات اختیار و انتخاب را براى انسان فراهم مى کند؛ یا به قول مرحوم علامه
طباطبایى (رضوان اللّه علیه)، دعا یکى از علل و اسباب است، مثل بقیه اسباب، مثل
بقیه علل مادى و معنوى که شما مى شناسید. ما در همه عوارض، همه پدیده ها و همه
حوادث زندگى، عللى را مشاهده مى کنیم. بعضى از این علل، مادى است، بعضى معنوى و
بعضى انسانى است؛ بعضى خارج از وجود انسان و بعضى مخلوطى از این ها است.
دعا هم یکى از این علل است. درخواست از خداى متعال، یکى از این علل است. لذا به دعا
به چشم جدّ نگاه کنید. حقیقتاً از خداى متعال بخواهید. دعا هم این گونه نیست که
انسان، شبیه کسى که موظفش کرده اند که این را بگو، این طور بگوید؛ مثل شعر، یا
سرودى که آدم دارد مى خواند! همین طور بگوید: خدایا، این را به من بده، آن را به من
بده، ما را بیامرز! این، دعا نیست؛ این لقلقه زبان است. دعا یعنى خواستن. از خدا
باید بخواهى. هر چه بیشتر با الحاح و با جدّ و اصرار بخواهید، احتمال استجابت،
بیشتر است. جدّ، لازم است.
بعضى از افراد تعجب مى کنند؛ مى گویند: دعاهاى ما مستجاب نشد! اگر گفته شود شما چه
کار کردید؟ چگونه دعا کردید؟ مى گوید: آقا در مجلس روضه، این همه گفت، و ما هم
گفتیم «الهى آمین»! این که انسان نداند چه دارد مى خواهد، متوجه نباشد که چه چیزى
را و از چه کسى دارد طلب مى کند، و اصلاً طلب جدّى نداشته باشد، این دعا نیست!
نکته دیگر در این باب این است که خواسته هاى زندگى زیادند؛ اما بعضى خواسته ها حقیر
و بعضى خواسته ها جلیل و عظیم و ارزشمندند. خواسته هاى جلیل را پیدا کنید، خواسته
هاى عظیم و با قدر و قیمت را پیدا کنید. نه این که راجع به زندگى معمولیتان چیزى
نخواهید؛ چرا، گاهى در همین خواسته هاى زندگى معمولى هم نقطه اى است که خیلى تعیین
کننده است؛ اما بعضى چیزها هم خیلى کوچکند.۲۷

۳۴. معناى صحیح «عافیت طلبى» در دعاها
دعا براى عافیت، مهم است. در روایات دارد که از معصوم شاید از نبى اکرم صلى الله
علیه و آلهسؤال کردند: ما براى چه دعا کنیم؟ فرمودند: براى عافیت. بعضى ها عافیت را
بد مى فهمند؛ خیال مى کنند همان «عافیت طلبى» است؛ که معروف است فلان کس «آدم عافیت
طلب» است! عافیت طلبى، یعنى انسان از کارهاى سخت، روى گردان بشود و کُنجى را بگیرد
و آن جا زندگى کند.
نه، معناى «عافیت» در دعا این نیست. «عافیت» در مقابل «ابتلاء» و در مقابل «بلا»
است. عافیت از اخلاق بد، عافیت از آن چیزى که در عرف، به آن «عافیت طلبى» مى گویند؛
یعنى وارد میدان ها نشدن. این خودش یک بلا و یک بدبختى است. عافیت از آن، عافیت از
گناه، عافیت از تسلط دشمن، عافیت از نفوذ دشمن و عافیت از شهوات نفسانى! همه این ها
«عافیت» است. لذا در دعاهاى سجده آخر مى گوییم: «یا ولى العافیة، اسألک العافیة،
عافیة الدنیا والاخرة»
. دعایى هم امام سجاد علیه السلام در همین صحیفه سجادیه
دارند؛ «دعائه فى طلب العافیة». اصلاً عافیت از خدا مى خواهد. عافیت، خیلى خوب است.
امام حسین به آن عظمت، مظهر آزادگى و شجاعت و از خودگذشتگى، در دعاى عرفه مى
فرماید: پروردگارا، اگر تو از من راضى باشى، من به هیچ چیز دیگر اهمیت نمى دهم، به
هیچ مشکلى از مشکلات زندگى اهمیت نمى دهم. «فان رضیت عنّى فلا ابالى عن سواک». بعد
مى فرماید: «ولکن عافتیک اوسع لى»؛ اما اگر عافیتت را نصیب من بکنى، و سختى ها و
بلاها و دشوارى ها را براى من پیش نیاورى، براى من بهتر است! یعنى امام حسین هم،
«عافیت» به این معنا را مى خواهد.۲۸

۳۵. معناى قضا و قدر و جایگاه اختیار انسان در سرنوشت خویش
ما در اسلام و در تعبیرات دینى چیزى داریم به نام تقدیر، چیزى داریم به نام قضا، که
روى هم گفته مى شود قضا و قدر. ما به قضا و قدر اعتقاد داریم؛ هم قدر حق است، هم
قضا حق است. بعضى ها خیال مى کنند آدم اگر معتقد به قضا و قدر شد، نمى تواند اراده
و قدرت انتخاب انسان را مؤثر بداند؛ این همان بد فهمیدنِ معناى قضا و قدر است.
نخیر، ما کاملاً به قضا و قدر و حق انتخاب انسان معتقدیم؛ این ها مکمل یکدیگرند. من
در چند جمله، این را براى شما تبیین مى کنم.
قدر یا تقدیر به معناى اندازه گیرى و تعیین اندازه است؛ یعنى قوانین عالم را مشخص
کردن، و علت ها و معلول ها و رابطه آن ها را فهمیدن. کسى که زهرى را مى نوشد، تقدیر
او مردن است. تأثیر زهر روى جهاز هاضمه و گردش خون و عوامل حیاتى انسان این است که
او را از بین ببرد و بکُشد. کسى که از بالاى بلندى خودش را زمین مى اندازد، تقدیر
او، له شدن و خُرد شدن است. کسى که از این جا بلند مى شود و تصمیم مى گیرد به سمت
قله الوند برود، وقتى حرکت کرد، تقدیر او رسیدن به قله الوند است. علل و عوامل را
خداى متعال به وجود آورده است و بر این علل و عوامل، معلولات و مسبّباتى را مترتب
کرده است.
شما آیا عاملى را که به نتیجه اى مى رسد، انتخاب مى کنید یا نمى کنید؟ اگر انتخاب
کردید، تقدیرى که دنباله این انتخاب است، مى شود قضا. قضا یعنى حکم؛ یعنى حتم. در
معناى قضا حتمیت و قطعیت وجود دارد.
یک وقت هست شما انتخاب نمى کنید؛ فرض بفرمایید سر چند راهى مى رسید. اطراف همین
میدانى که اشاره کردم، چند خیابان وجود دارد. تقدیر کسى که از خیابانِ اول حرکت
کند، این است که به فلان نقطه برسد. تقدیر کسى که از خیابان دوم حرکت کند، این است
که به فلان نقطه برسد. تقدیر کسى که از خیابان سوم و چهارم و پنجم و ششم حرکت کند،
رسیدن به نقاطى است که این خیابان ها به آن ها منتهى مى شود. اگر شما تصمیم گرفتید
از این میدان به هیچکدام از این خیابان ها نروید، آیا این تقدیرها درباره شما تحقق
پیدا خواهد کرد؟ نه، شما نرسیدن به این اهداف را انتخاب کرده اید؛ بنابراین نمى
رسید.
اگر خیابانِ اول را انتخاب کردید و تصمیم گرفتید و نیرویتان را به کار انداختید و
رفتید، به آن نتیجه مى رسید. قضاى شما ـ یعنى حکم حتمى شما ـ این است که به آن هدف
برسید. چیزى که مى تواند هر تقدیرى را به قضا تبدیل کند، اراده شما است. تقدیر،
ترسیم شده است؛ اما این تقدیر درباره شما حتمیت ندارد؛ این شما هستید که با اراده و
همت و اقدامِ خود به آن تقدیر حتمیت مى دهید.
نتایج و تبعات این اقدام را هم باید قبول و تحمل کنید. اگر سر دو راهى برسیم، یک
راه ما را به منزلگه مقصود مى رساند؛ یک راه هم ما را به باتلاق یا به یک نقطه
خطرناک مى رساند؛ این دو تقدیر در مقابل شما است. شما باید از بین این دو تقدیر،
یکى را انتخاب کنید.
اگر راه اول را انتخاب کردید و بین راه خسته و منصرف نشدید و اراده تان متزلزل و
نیروى بدنتان تمام نشد، قضاى شما این است که به آن جا برسید. اگر به عکس، راه دوم
را انتخاب کردید، در بین راه به خود نیامدید، متنبّه نشدید، توبه نکردید، از این
راه برنگشتید و آن را ادامه دادید، البته تقدیر شما این است که به همان باتلاق و
نقطه خطرناک برسید. این شمایید که انتخاب مى کنید.
نکته دوم که مى خواهم عرض کنم، این است: ما در باب گزینش راه تقدیر گفتیم انتخاب با
شماست ـ در این شکى نیست ـ اما نقش هدایت و کمک الهى را حتماً باید در نظر داشت.
گاهى شما براى انجام کارى خسته مى شوید، از خداى متعال نیرو مى خواهید، خدا هم به
شما نیرودهد و راه مى افتید. گاهى در یک انتخاب دچار مشکل مى شوید، از خداى متعال
هدایت و دستگیرى مى خواهید، خدا هم شما را هدایت مى کند. یکى هم هست که در آن شرایط
از خدا نیرو نمى خواهد، نیرو هم گیرش نمى آید؛ از خدا هدایت نمى خواهد، هدایت هم
گیرش نمى آید. پروردگار عالم به ما فرموده است از من بخواهید؛ هدایت بخواهید، کمک
بخواهید، توفیق بخواهید. این است که من بخصوص به جوان ها مى گویم رابطه خود را با
خدا مستحکم کنید و نقش دعا و تضرع را بشناسید. معناى دعا این نیست که شما از خدا
بخواهید و بنشینید و فکر نکنید؛ نه، از خدا بخواهید، تا وقتى حرکت مى کنید، در
حرکت، شما را کمک کند. از خدا بخواهید، تا وقتى انتخاب مى کنید، در انتخابِ درست،
شما را کمک کند. از خدا بخواهید، تا اگر صحنه، صحنه دشوارى است و قابل تشخیص نیست،
در تشخیص به شما کمک کند.۲۹

۳۶. ما چگونه مى توانیم از زندگانى حضرت زهرا علیهاالسلام الگو بگیریم؟
الگو را نباید براى ما معرفى کنند و بگویند که این الگوى شما است. این الگوى
قراردادى و تحمیلى، الگوى جالبى نمى شود.
الگو را باید خودمان پیدا کنیم؛ یعنى در افق دیدمان نگاه کنیم و ببینیم از این همه
چهره اى که در جلوى چشممان مى آید، کدام را بیشتر مى پسندیم؛ طبعا این الگوى ما مى
شود. من معتقدم که براى جوان مسلمان، به خصوص مسلمانى که با زندگى ائمه و خاندان
پیامبر و مسلمانان صدر اسلام آشنایى داشته باشد، پیدا کردن الگو مشکل نیست، و الگو
هم کم نیست. حالا خود شما خوشبختانه از حضرت زهرا علیهاالسلام اسم آوردید. من در
خصوص وجود مقدس فاطمه زهرا علیهاالسلام چند جمله اى بگویم؛ شاید این سررشته اى در
زمینه بقیه ائمه و بزرگان بشود و بتوانید فکر کنید.
شما خانمى که در دوره پیشرفت علمى و صنعتى و تکنولوژى و دنیاى بزرگ و تمدن مادى و
این همه پدیده هاى جدید زندگى مى کنید، از الگوى خودتان در مثلاً هزار و چهار صد
سال پیش توقع دارید که در کدام بخش، مشابه وضع کنونى شما را داشته باشد، تا از آن
بهره بگیرید. مثلاً فرض کنید مى خواهید ببینید چگونه دانشگاه مى رفته است؟ یا وقتى
که مثلاً در مسائل سیاست جهانى فکر مى کرده، چگونه فکر مى کرده است؟ این ها که
نیست.
یک خصوصیات اصلى در شخصیت هر انسانى هست؛ آن ها را بایستى مشخص کنید و الگو را در
آن ها جستجو نمایید. مثلاً فرض بفرمایید در برخورد با مسائل مربوط به حوادث
پیرامونى، انسان چگونه باید برخورد بکند؟ حالا حوادث پیرامونى، یک وقتى مربوط به
دوره اى است که مترو هست و قطار هست و جت هست و کامپیوتر هست؛ یک وقت مربوط به دوره
اى است که نه، این چیزها نیست، اما حوادث پیرامونى بالاخره چیزى است که انسان را
همیشه احاطه مى کند.
انسان دو گونه مى تواند با این قضیه برخورد کند: یکى مسئولانه، یکى بى تفاوت.
مسئولانه هم انواع و اقسام دارد؛ با چه روحیه اى، با چه نوع نگرشى به آینده. آدم
باید این خطوط اصلى را در آن شخصى که فکر مى کند الگوى او مى تواند باشد، جستجو کند
و از آن ها پیروى نماید.
من این موضوع را یک وقت در سخنرانى هم گفته ام. در این سخنرانى هاى ما هم گاهى حرف
هاى خوبى در گوشه کنار هست؛ منتها غالبا دقت نمى شود و همین طور گم مى شود.
ببینید، مثلاً حضرت زهرا علیهاالسلام در سنین شش سالگى، هفت سالگى بودند، اختلاف
وجود دارد؛ چون در تاریخ ولادت آن حضرت، روایات مختلف است که قضیه شعب ابى طالب پیش
آمد. شعب ابى طالب، دوران بسیار سختى در تاریخ صدر اسلام است؛ یعنى دعوت پیامبر
شروع شده بود، دعوت را علنى کرده بودند، به تدریج مردم مکه ـ به خصوص جوانان، به
خصوص برده ها ـ به حضرت مى گرویدند؛ بزرگان طاغوت ـ مثل همان ابولهب و ابوجهل و
دیگران ـ دیدند که هیچ چاره اى ندارند، جز این که پیامبر و همه مجموعه دوروبرش را
از مدینه اخراج کنند؛ همین کار را هم کردند.
تعداد زیادى از این ها را که ابى طالب هم جزو بزرگان بود ـ و بچه و بزرگ و کوچک مى
شدند، همه را از مکه بیرون کردند. این ها از مکه بیرون رفتند؛ اما کجا بروند؟
تصادفا جناب ابى طالب، در گوشه اى از نزدیکى مکه ـ فرضا چند کیلومترى مکه ـ در شکاف
کوهى ملکى داشت؛ اسمش «شعب ابى طالب» بود. شعب، یعنى همین شکاف کوه، یک دره کوچک.
ما مشهدى ها به این طور چیزى «بازه» مى گوییم. اتفاقا این از آن لغت هاى صحیح دقیق
فارسى سره هم هست، که به لهجه محلى، روستایى ها به آن «بَزَه» مى گویند؛ اما همان
اصلش «بازه» است. جناب ابى طالب یک بازه یا یک شعبى داشت؛ گفتند به آن جا برویم.
حالا شما فکرش را بکنید، در مکه، روزها هواى گرم؛ شب ها بى نهایت سرد بود؛ یعنى
وضعیتى غیر قابل تحمل. این ها سه سال در این بیابان ها زندگى کردند. چه قدر گرسنگى
کشیدند، چه قدر سختى کشیدند، چه قدر محنت بردند، خدا مى داند. یکى از دوره هاى سخت
پیامبر، آن جا بود. پیامبر اکرم در این دوران، مسئولیتش فقط مسئولیت رهبرى به معناى
اداره یک جمعیت نبود؛ باید مى توانست از کار خودش پیش این هایى که دچار محنت شده
اند، دفاع کند.
مى دانید وقتى که اوضاع خوب است، کسانى که دور محور یک رهبرى جمع شده اند، همه از
اوضاع راضیند؛ مى گویند خدا پدرش را بیامرزد، ما را به این وضع خوب آورد. وقتى سختى
پیدا مى شود، همه دچار تردید مى شوند، مى گویند ایشان ما را آوردند؛ ما که نمى
خواستیم به این وضع دچار بشویم!
البته ایمان هاى قوى مى ایستند؛ اما بالاخره همه سختى ها به دوش پیامبر فشار مى
آورد. در همین اثنا، وقتى که نهایت شدت روحى براى پیامبر بود، جناب ابى طالب که
پشتیبان پیامبر و امید او بود، و خدیجه کبرى که او هم بزرگ ترین کمک روحى براى
پیامبر بود، در ظرف یک هفته از دنیا رفتند؛ حادثه خیلى عجیبى است؛ یعنى پیامبر
تنهاى تنها شد.
من نمى دانم شما هیچ وقت رئیس یک مجموعه کارى بوده اید، تا بدانید معناى مسئولیت یک
مجموعه چیست. در چنین شرایطى، انسان واقعا بیچاره مى شود. در این شرایط، نقش فاطمه
زهرا را ببینید. آدم تاریخ را که نگاه مى کند، این گونه موارد را در گوشه کنارها هم
باید پیدا بکند؛ متأسفانه هیچ فصلى براى این طور چیزها باز نکرده اند.
فاطمه زهرا مثل یک مادر، مثل یک مشاور، مثل یک پرستار براى پیامبر بوده است. آن جا
بوده که گفتند فاطمه «ام ابیها» مادر پدرش است. این مربوط به آن وقت است؛ یعنى وقتى
که یک دختر شش ساله، هفت ساله این طورى بوده است. البته در محیط هاى عربى و در محیط
هاى گرم، دختران زودتر رشد جسمى و روحى مى کنند؛ مثلاً به اندازه رشد یک دختر ده،
دوازده ساله حالاى ما. این، احساس مسئولیت است.
آیا این نمى تواند براى یک جوان الگو باشد، که نسبت به مسائل پیرامونى خودش زود
احساس مسئولیت کند، زود احساس نشاط کند؟ آن سرمایه عظیم نشاطى که در وجود او هست،
این ها را خرج کند، براى این که غبار کدورت و غم را از چهره پدرى که حالا حدود
مثلاً پنجاه سال از سنش مى گذشته و تقریبا پیرمردى شده است، پاک کند. آیا این نمى
تواند براى یک جو.ان الگو باشد؟ این خیلى مهم است.
نمونه بعد، مسئله همسردارى و شوهردارى است. یک وقت انسان فکر مى کند که شوهردارى،
یعنى انسان در خانه و در آشپزخانه غذا را مرتب کند و اتاق را تر و تمیز کند و پتو
را پهن کند و مثل قدیمى ها تشکچه را بگذارد که آقا از اداره یا از دکان بیاید.
شوهردارى که فقط این نیست. شما ببینید شوهردارى فاطمه زهرا چگونه بود. در طول دده
سالى که پیامبر در مدینه بودند، حدود نه سالش حضرت زهرا و حضرت امیرالمؤمنین با
همدیگر زن و شوهر بودند. در این نه سال، جنگ هاى کوچک و بزرگى ذکر کرده اند ـ حدود
شصت جنگ اتفاق افتاده ـ در اغلب آن ها هم امیرالمؤمنین بوده است. حالا شما ببینید،
او خانمى است که در خانه نشسته و شوهرش مرتب در جبهه است، و اگر در جبهه نباشد،
جبهه لنگ مى ماند ـ این قدر جبهه وابسته به اوست ـ از لحاظ زندگى هم وضع روبه راهى
ندارند؛ همان چیزهایى که شنیده ایم: «وَ یُطْعِمُونَ
الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً * إِنَّما نُطْعِمُکُمْ
لِوَجْهِ اللّهِ
»؛۳۰ یعنى حقیقتا زندگى فقیرانه محض داشتند؛ در حالى که
دختر رهبرى هم هست، دختر پیامبر هم هست، یک نوع احساس مسئولیت هم مى کند.
ببینید انسان چه قدر روحیه قوى مى خواهد داشته باشد، تا بتواند این شوهر را تجهیز
کند؛ دل او را از وسوسه اهل وعیال و گرفتارى هاى زندگى خالى کند؛ به او دلگرمى
بدهد؛ بچه ها را به آن خوبى که او تربیت کرده، تربیت کند. حال شما بگویید امام حسن
و امام حسین، امام بودند و طینت امامت داشتند؛ زینب که امام نبود. فاطمه زهرا او را
در همین مدت نه سال تربیت کرده بود. بعد از پیامبر هم که ایشان مدت زیادى زنده
نماندند.
این طور خانه دارى، این طور شوهردارى و این طور کدبانویى کردند و این طور محور
زندگى فامیل ماندگار در تاریخ قرار گرفتند. آیا این ها نمى تواند براى یک دخترجوان،
یک خانم خانه دار یا مشرف به خانه دارى الگو باشد؟ این ها خیلى مهم است.
حالا بعد از قضیه وفات پیامبر، آمدن به مسجد، و آن خطبه عجیب را خواندن، خیلى شگفت
انگیز است. اصلاً ماها که اهل سخنرانى و حرف زدن ارتجالى هستیم، مى فهمیم که چه قدر
این سخنان عظیم است. یک دختر هجده ساله، بیست ساله و حداکثر بیست و چهار ساله ـ که
البته سن دقیق آن حضرت مسلم نیست؛ چون تاریخ ولادت آن بزرگوار مسلم نیست و در آن
اختلاف است ـ آن هم با آن مصیبت ها و سختى ها به مسجد مى آید، در مقابل انبوه
جمعیت، با حجاب سخنرانى مى کند؛ که آن سخنرانى، کلمه و کلمه اش در تاریخ مى ماند.
عرب ها به خوش حافظه گرى معروف بودند. یک نفر مى آمد یک قصیده هشتاد بیتى را مى
خواند، بعد از این که جلسه تمام مى شد، ده نفر مى گرفتند آن را مى نوشتند. این
قصایدى که مانده، غالبا این طور مانده است. اشعار در نوادى ـ یعنى آن مراکز اجتماعى
ـ خوانده مى شد و ضبط مى گردید. این خطبه ها و این حدیث ها، غالبا این گونه بود.
نشستند، نوشتند و حفظ کردند، و این خطبه ها تا امروز مانده است. کلمات مفت در تاریخ
نماند؛ هر حرفى نمى ماند. این قدر حرف ها زده شده، این قدر سخنرانى شده، این قدر
مطلب گفته شده، این قدر شعر گفته شده؛ اما نمانده است و کسى به آن ها اعتنا نمى
کند.
آن چیزى که تاریخ در دل خودش نگه مى دارد و بعد از هزار و چهار صد سال هر انسان که
نگاه مى کند، احساس خضوع مى کند، این یک عظمت را نشان مى دهد. به نظر من، این براى
یک دختر جوان الگو است.
البته در زمان خودمان هم الگو داریم؛ امام الگوست. این جوانان بسیجى ما الگو هستند؛
هم کسانى که شهید شدند، و هم کسانى که امروز زنده هستند ... البته انسان هم الگو را
با معیارهاى خودش انتخاب مى کند. من خواهش مى کنم هر الگویى که خواستید انتخاب
بکنید، معیار «تقوا» را که توضیح دادم، حتما در نظر داشته باشید. تقوا چیزى نیست که
بشود از آن گذشت. براى زندگى دنیوى هم تقوا لازم است؛ براى زندگى اخروى هم تقوا
لازم است.۳۱

۳۷. نفس اماره و خودخواهى ها عامل رکود و عقب گرد انسان
در درون وجود ما، بزرگ ترین دشمن ما کمین گرفته و آن، نفس امّاره و شهوات و
خودخواهى و خودپرستى هاى ما است. هر لحظه اى که بتوانیم، این مار گزنده و این دشمن
کشنده را سر جاى خود بنشانیم ولو به طور موقت در آن لحظه، ما موفق و سعادتمند و
قادر بر عمل و مقاومت و ایستادگى و جهاد فى سبیل الله هستیم. هر وقتى که این دشمن،
سر بلند کند و عقل و نیروى معنوى و نفس رحمانى در وجود ما را سرکوب کند و تحت تأثیر
خود قرار بدهد، در آن لحظه، ما در حال سکون و رکود و یا عقبگردیم. سکون، یعنى
عقبگرد. این دو، یکى است.۳۲

۳۸. روح انسانى نه ظلم مى کند، نه ستم را تحمل مى نماید
مشکل ملت ها، مشکل تسلط و حاکمیت کسانى است که اگرچه لباس انسانى پوشیده اند، اما
در باطن، یک حیوان درنده وحشى بى ملاحظه اند. آن کسى که برایش کشتن هزاران انسان،
شیمیایى کردن خانواده ها و بچه هاى کوچک، اهمیتى ندارد و به راحتى جنایت مى کند، او
در ظاهر انسان است، ولى در باطن گرگ است. صورت معنوى و حقیقى او، صورتى که در قیامت
با آن محشور خواهد شد، صورت یک حیوان وحشى است.

اى دریده پوستین یوسفان
گرگ برخیزى از این خواب گران

این گونه افراد، آن روزى که مرگ گریبان آن ها را بگیرد و از خواب گرانِ هذیان آمیز
زندگى ننگبار خودشان بیدار بشوند، به خودشان که نگاه مى کنند، خود را گرگ خواهند
دید. آن کسانى هم که این وضعیت بد را در دنیا تحمل مى کنند، نسبت به این همه فاجعه
و این همه جنایت در دنیا بى تفاوت و خونسرد مى مانند و احساس تکلیف نمى کنند، آن ها
هم از یک ناحیه دیگر اشکال دارند؛ آن ها هم تربیت نفسانى ندارند؛ آن ها هم عشق به
زندگى و ترس از مرگ، گریبانشان را گرفته است؛ صورت معنوى آن ها هم، اگر گرگ نیست،
موش است؛ اگر درنده نیست، حیوان قابل دریده شدن و خورده شدن است؛ بره است؛ تعبیر
احترام آمیزترش این است. روح انسانى، نه اجازه مى دهد کسى آن طور جنایت و ستمگرى
بکند، نه اجازه مى دهد انسانى این همه ظلم و ستم را تحمل نماید.۳۳

۳۹. شهادت
شهادت بدین معنا است که یک انسان برترین و محبوب ترین سرمایه دنیوى خویش را نثار
آرمانى سازد که معتقد است زنده ماندن و بارور شدن آن به سود بشریت است و این یکى از
زیباترین ارزش هاى انسانى است که آرمان مطلوب و الهى و آرزوى همه پیامبران خدا است.
این ارزش، در صدر همه نیکى هاى بشرى قرار مى گیرد و در هیچ ترازوى مادى نمى گنجد.
پذیرش این تفکر همان عامل خیره کننده اى است که به مجاهدان راه حقیقت نیرویى براى
باطل ساختن همه محاسبات جبهه خصم مى بخشد و چنانکه به تجربه دانسته شده است دشمن
حقیقت را دچار بن بست و عجز و حیرت مى سازد.۳۴
 
 


فصل چهارم :
مسائل سیاسى و اجتماعى
۴۰. آزادى و حدود و آداب آن
امروز در دانشگاه بحث آزادى خیلى تکرار مى شود. بعضى مى گویند آزادى دادنى نیست،
گرفتنى است؛ من مى گویم آزادى، هم دادنى است، هم گرفتنى است، هم آموختنى است.
«آزادى دادنى است» یعنى چه؟ یعنى مسئولان حکومت ها اجازه ندارند حق طبیعى آزادى
یعنى آزادى هاى قانونى را از کسى سلب کنند. البته این لطفى نیست که حکومت ها مى
کنند؛ باید آزادى را بدهند؛ و این یک وظیفه و تکلیف است. «آزادى گرفتنى است»، یعنى
هر انسان آگاه و باشعورى در جامعه باید با حقِ آزادى و حدود خودش آشنا باشد و آن را
مطالبه کند و بخواهد. و اما «آزادى آموختنى است»، یعنى آزادى آداب و فرهنگى دارد که
باید آن را آموخت. بدون فرهنگ و ادب آزادى، این نعمت بزرگ براى هیچ کس و هیچ جامعه
اى آن چنان که شایسته است فراهم نخواهد شد. اگر در جامعه ادب آزادى وجود نداشته
باشد و افراد چگونگى استفاده از آن را ندانند، مطمئن باشند آزادى را که براى یک
جامعه فعال و کوشا و پیشرو یک ضرورت است از دست خواهند داد و از نظر اسلام این براى
یک جامعه فاجعه است.۳۵

۴۱. من با حزب و تحزّب مخالف نیستم
بعضى ها مى گویند فلانى با حزب و تحزب مخالف است؛ در صورتى که پس از پیروزى انقلاب
اسلامى، اولین حزب را ما درست کردیم.اگر تحزب به معناى واقعى کلمه وجود داشته باشد،
من طرفدار آن هستم؛ منتها من تحزب را این نمى دانم که عده اى از داعیه داران سیاسى،
به دنبال کسب قدرت، دور هم جمع شوند ده نفر، پانزده نفر، بیست نفر و با شعار و
ایجاد هیجان و جذابیت هاى دروغین، مردم یا گروههایى از مردم را به این طرف و آن طرف
بکشانند و مرتب دعوا و اختلاف راه بیندازند و براى این که بى کار نمانند، یک مسئله
کوچک را بزرگ کنند، یک چیز کم اهمیت را پراهمیت جلوه دهند و روزها و هفته ها درباره
اش بحث و تحلیل کنند؛ بر اساس آن، دوست و دشمن معین کنند؛ فلان کس، فلان طرفى است،
پس دشمن است؛ فلان کس، فلان طرفى است، پس دوست است. بنده این ها را تحزب نمى دانم؛
این ها روش هاى غلط سیاسى است که در دنیا هم رایج است.دل ما خوش بوده است که در
ایران این چیزها رایج نباشد؛ اما متاسفانه بعضى ها به این چیزها دلبستگى دارند.۳۶

۴۲. نظارت استصوابى و فلسفه وجودى آن
نظارت استصوابى یک قانون است و نبایستى کسى از عمل به قانون گله اى داشته باشد. این
نظارت شوراى نگهبان، طبق قانون و متکى به قانون اساسى است؛ پایه ها و ریشه هایش در
قانون اساسى است و در قانون عادى هم همان تأیید شده است و وجود دارد. این نظارت هم
براى شهروندان عادى و معمولى نیست؛ این براى آن است که یک آدم ناباب، یک آدم مضر،
یک آدم بد، به این مرکزِ حساس وارد نشود.
این نظارت استصوابى مخصوص مجلس که نیست؛ در مورد ریاست جمهورى هم هست. حالا شما
ببینید یک آدم حرافِ پشت هم اندازى که از خارج هم حمایت بشود و پول فراوانى هم
داشته باشد و خودش را به شکل هاى گوناگونى بیاراید و این جا بیاید و کاندیدا بشود و
اکثریتى را هم ببرد و رئیس جمهور بشود، تکلیف مملکت چه مى شود؟! نظارت استصوابى
براى همین است که جلوى آدم هایى که بر طبق قوانین کشور، صلاحیت آمدن به این منصب
حساس را ندارند چه مجلس، چه ریاست جمهورى، چه در بقیه جاهایى که این نظارت وجود
دارد؛ مثل مجلس خبرگان و دیگر جاها گرفته شود و این ها نتوانند وارد این مراکز حساس
بشوند.۳۷

۴۳. معناى ولایت مطلقه فقیه این نیست که رهبرى هر کار دلش خواست، مى تواند بکند!
بعضى ها خیال مى کنند که این «ولایت مطلقه فقیه» که در قانون اساسى آمده، معنایش
این است که رهبرى مطلق العنان است و هر کار که دلش بخواهد، مى تواند بکند. معناى
ولایت مطلقه این نیست.
رهبرى بایستى موبه مو قوانین را اجرا کند و به آن ها احترام بگذارد؛ منتها در
مواردى اگر مسئولان و دست اندرکاران امور بخواهند قانونى را که معتبر است موبه مو
عمل کنند، دچار مشکل مى شوند. قانون بشرى همین طور است. قانون اساسى راه چاره اى را
باز کرده و گفته آن جایى که مسئولان امور در اجراى فلان قانون مالیاتى یا سیاست
خارجى، بازرگانى، صنعتى و دانشگاهى دچار مضیقه مى شوند و هیچ کار نمى توانند بکنند
ـ مجلس هم این طور نیست که امروز شما چیزى را ببرید و فردا تصویب کنند و به شما
جواب دهند ـ رهبرى مرجع است. زمان امام هم همین طور بود.
بنده خودم آن وقت رئیس جمهور بودم و جایى که مضیقه هایى داشتیم، به امام نامه مى
نوشتیم و ایشان اجازه مى دادند. بعد از امام، دولت قبلى و دولت فعلى گاهى راجع به
مسائل گوناگون نامه مى نویسند که در این جا مضیقه وجود دارد، شما اجازه بدهید که
این بخش از قانون نقض شود. رهبرى بررسى و دقت مى کند و اگر احساس کرد که به ناگزیر
باید این کار را بکند، آن را انجام مى دهد.
جاهایى هم که به صورت معضل مهم کشورى است، به مجمع تشخیص مصلحت ارجاع مى شود. این
معناى ولایت مطلقه است، والّا رهبر، رئیس جمهور، وزرا و نمایندگان، همه، در مقابل
قانون تسلیمند و باید تسلیم باشند. قانون این قدر مهم است که غالب بر عملکرد من و
شما است.۳۸

۴۴. نظارت بر مطبوعات یک وظیفه و کار لازم است
من معتقدم که نظارت بر مطبوعات، یک وظیفه و یک کار لازم است؛ این مرّ قانون اساسى و
قانون مطبوعات و قانون عادى هم هست. بدون نظارت، یقیناً خواسته ها و مصالح ملى از
مطبوعات تأمین نخواهد شد. بعضى ها خیال مى کنند که افکار عمومى، منطقه آزاد و بى
قید و بندى است که هر کار خواستند، با آن بکنند! افکار عمومى موش آزمایشگاهى نیست
که هرکس هر کار خواست، بتواند با آن بکند. با تحلیل هاى غلط و شایعه سازى و تهمت و
دروغ، به ایمان و عواطف و باورها و مقدسات مردم آسیب مى زنند؛ این که درست نیست؛
بنابر این نظارت لازم است تا این کارها نشود؛ این یک وظیفه است و اگر انجام نگیرد،
جاى سؤال دارد که چرا انجام نمى گیرد.۳۹
 
۴۵. سه وظیفه اساسى مطبوعات، آزادى مطبوعات
براى مطبوعات هم سه وظیفه عمده قائلم: وظیفه نقد و نظارت، وظیفه اطلاع رسانى
صادقانه و شفاف، وظیفه طرح و تبادل آراء و افکار در جامعه. معتقدم که آزادى قلم و
بیان حق مسلّم مردم و مطبوعات است؛ در این هم هیچ تردیدى ندارم و این جزو اصول
مصرحه قانون اساسى است.
معتقدم اگر جامعه اى مطبوعات آزاد و داراى رشد و قلم هاى آزاد و فهمیده را از دست
بدهد، خیلى چیزهاى دیگر را هم از دست خواهد داد. وجود مطبوعات آزاد، یکى از نشانه
هاى رشد یک ملت و حقیقتاً خودش هم مایه رشد است؛ یعنى از یک طرف رشد و آزادگى ملت،
آن را به وجود مى آورد؛ از طرف دیگر،آن هم به نوبه خود مى تواند رشد ملت را افزایش
بدهد. البته معتقدم در کنار این ارزش، ارزش ها و حقایق دیگرى هم وجود دارد که با
آزادى مطبوعات و آزادى قلم، آن ارزش ها نباید پامال بشود. هنر بزرگ این است که کسى
بتواند هم آزادى را حفظ کند، هم حقیقت را درک کند، هم مطبوعات آزاد داشته باشد، هم
آن آسیب ها دامنش را نگیرد؛ باید این گونه مشى کرد.۴۰

۴۶. زیر سؤال بردن قوه قضائیه نقطه شروع فساد در کشور است
معتقدم زیر سؤال بردن قوه قضائیه در یک کشور، نقطه شروع فساد در آن کشور است؛
بنابراین نباید قوه قضائیه را زیر سؤال برد. نه این که قوه قضائیه همیشه درست عمل
مى کند، یا همه آدم هایش درستند، یا همه کارهایش درست است؛ نه، یقیناً در قوه
قضائیه تخلفاتى وجود دارد؛ اخیراً خود قوه قضائیه رئیس دادگاهى را به محاکمه کشید و
الان هم در زندان است؛ بنابراین برخورد مى کنند. یقیناً اگر آن شخص به یک باند
سیاسى وابسته بود، حالا جنجالش دنیا را گرفته بود؛ اما وقتى وابسته نیستند،
سروصدایش بلند نمى شود! قوه قضائیه با فساد در درون خودش قاطع برخورد مى کند.
با این که نمى خواهم بگویم کلاً قوه قضائیه بى عیب یا بى اشکال است یا همه آدم هایش
خوبند؛ اما همه موظفند پیکره قوه قضائیه را به رسمیت بشناسند؛ ملاحظه کنند و آن را
زیر سؤال نبرند. اگر قوه قضائیه زیر سؤال برود، هر مجرمى مى تواند با دستاویزى، از
بار مؤاخذه و محاکمه فرار کند؛ دیگر نمى شود کسى را تعقیب کرد؛ بنابراین در مقابل
حکم دادگاه همه باید تسلیم باشند.۴۱

۴۷. آقاى مصباح، خلاء شخصیت هایى مثل علامه طباطبایى و شهید مطهرى را در زمان ما پر
مى کنند
امروز بحمدالله نظام اسلامى ما مفتخر است که شخصیت هاى برجسته علمى و معنوى در آن
حضور دارند؛ مثل همین شخصیت عزیز و عظیمى که بحمدالله این کار هم از برکات ایشان
است ـ جناب آقاى مصباح ـ من ایشان را نزدیک به چهل سال است مى شناسم و به ایشان
ارادت قلبى دارم؛ فقیه، فیلسوف، متفکر و صاحب نظر در مسائل اساسى اسلام. اگر خداى
متعال به نسل کنونى ما این توفیق را نداد که از شخصیت هایى مثل مرحوم علامه
طباطبایى، یا مرحوم شهید مطهرى استفاده کنند اما بحمدالله این شخصیت عزیز و عظیم،
خلاء آن عزیزان را در زمان ما پر مى کنند.
من حقیقتاً خدا را حمد و شکر مى کنم که جامعه ما و به خصوص نسل جوان ما به ایشان
خیلى علاقه دارند. بنده از هرجا که کسب خبر کردم در سرتاسر کشور اطلاع پیدا کردم که
نسل جوان ما به ایشان شدیداً علاقمند و معتقد و قدر دانند؛ این هم نعمت بزرگ خدا و
دلیل سلامت این کار است. وقتى انسان با روح و با هدف خدایى وارد میدان شد، همین جور
مى شود.۴۲

۴۸. اصلاح طلبى انقلابى و اصلاح طلبى آمریکایى
امروز یکى از واژه هاى رایج، واژه «اصلاح طلبى» است. من در نماز جمعه هم گفتم،
بارها هم تکرار کرده ام؛ بنده معتقدم اصلاح طلبى جزو ذات انقلاب است؛ اصلاً انقلاب،
یعنى یک حرکت بزرگ و رو به جلو، که این حرکت هرگز ایستایى ندارد و به طور دائم
پیشرونده است؛ این پیشروندگى یعنى همان اصلاح طلبى.
البته اگر آمریکایى ها بخواهند بیایند به ما درس اصلاح طلبى بدهند و بگویند شما این
کارها را بکنید تا اصلاح طلب باشید، بدیهى است که ما قبول نمى کنیم؛ زیرا آن چیزى
که او اصلاح طلبى مى داند، عین ارتجاع به گذشته است.
اگر امروز به جاى حکومت مردمى پُرنشاطِ مستقلِ شجاعِ جمهورى اسلامى در این کشور، یک
حکومت پادشاهى مرتجعانه مطیع غرب بود، این ها آن را اصلاح طلب مى دانستند. آن گونه
اصلاح طلبى براى خودشان خوب است. اگر آن نوع اصلاح طلبى خوب است، بروند براى خودشان
عمل کنند.
اصلاح طلبى با معناى درست این کلمه جزو لاینفک انقلاب است و یک دانشجوى مسلمان نمى
تواند اصلاح طلب نباشد. اصلاح طلبى یک پُز سیاسى نیست؛ از این به عنوان یک پُز
سیاسى و وسیله اى براى جذب دل این و آن نباید استفاده کرد؛ از آن براى موجه کردن
چهره نباید استفاده کرد.
اصلاح طلبى، یک تکلیف و یک مجاهدت است. دولت و ملت موظفند اصلاح طلب باشند؛ البته
اجازه ندهند که اصلاح طلبى را دیگران براى آن ها تعریف کنند؛ خودشان باید اصلاح
خودشان را بشناسند، جستجو کنند، تشخیص بدهند و تعریف کنند. نقطه مقابلش هم اصلاح
طلبى امریکایى و اصلاح طلبى بیگانه پسند است.۴۳

۴۹. خطرناک تر از تحجر مذهبى، تحجر سیاسى است
ما وقتى مى گوییم تحجر، فوراً ذهنمان مى رود به تحجر مذهبى؛ بله آن هم یک نوع تحجر
است، اما تحجر فقط تحجر مذهبى نیست، بلکه خطرناک تر از آن، تحجر سیاسى است؛ تحجرهاى
ناشى از شکل بندى تحزب و سازمان هاى سیاسى است که اصلاً امکان فکر کردن به کسى نمى
دهند. اگر ده دلیل قانع کننده براى حقانیت یک موضع ذکر کنیم، قبول مى کند، اما در
عمل طور دیگرى عمل مى کند! چرا؟ چون حزب، ـ آن تشکیلات سیاسى بالاى سر ـ مثل
پدرخوانده مافیا از او این گونه خواسته؛ این را انسان متأسفانه در برخى از گوشه
کنارهاى حتّى محیط دانشگاهى مى بیند.۴۴

۵۰. خشونت قانونى و خشونت غیرقانونى
درباره خشونت از دو منظر مى شود نگاه کرد؛ یا به عبارتى این طور بگوییم، در دو فاز
مى شود مسئله خشونت را مورد ملاحظه قرار داد: یک فازِ اخلاقى و حقوقى است، یک فازِ
تبلیغاتى و جنگ روانى است؛ این ها را نباید با هم مخلوط کرد. در زمینه حقوقى و
اخلاقى تکلیف ما با خشونت معلوم است؛ بارها هم گفته ایم که هر کس به صورت غیر
قانونى به حقوق افراد تعدى مى کند و خشونت مى ورزد، محکوم است؛ اسلام هم عقیده اش
همین است.
در اسلام حتّى مجازات هایى مثل حد و قصاص و امثال این ها، براى جلوگیرى از خشونت
است. آن کسى که آدمکشى و دزدى در سرشت اوست، براى این که جلوى او را بگیرند، حد و
قصاص و مجازاتى معین کرده اند؛ دراین باره هیچ بحثى نیست؛ بنده بارها گفته ام، در
نماز جمعه هم گفته ام که با یکى دانستن معناى خشونت و مجازات اسلامى مخالفم؛ از هر
جناحى هم باشد، فرق نمى کند؛ وقتى کار بدى صورت گرفت، نمى شود گفت که مثلاً فلان
جوانِ خوب، یا فلان جوانِ فلان جناح، یا فلان جوان وابسته به فلان جا این کار را
کرده، پس از بدى آن کار یک مقدار کم مى شود؛ نه، وقتى بد است، بد است؛ در این هیچ
بحثى نیست.
اما یک فاز تبلیغاتى هم وجود دارد که یک جنگ روانى علیه انقلاب راه انداخته است.
اولین بار چه کسانى اسم خشونت را به عنوان یک نقطه منفى براى کشور ما در دنیا مطرح
کردند؟ همان کسانى که دستشان تا مرفق در خون بیگناهان فرو رفته است یعنى امریکایى
ها همان کسانى که تا حالا هر کسى را مى خواستند، در دنیا غیرقانونى ترور مى کردند؛
اما حالا مى خواهند آن را قانونى کنند! این ها هستند که از خشونت دم مى زنند و
خشونت را تقبیح مى کنند؛ رادیوى صهیونیستى و صهیونیست ها هستند که راجع به خشونت
بحث مى کنند؛ این ها به صورت مسائل سیاسى و تبلیغاتى مطرح مى شود؛ چیزى نیست که
انسان بتواند آن را به عنوان یک واقعیت در نظر بگیرد، تا بخواهد درباره آن
اظهارنظرى بکند؛ از این هم نباید غفلت کرد.
عده اى تشنه قدرتند، یا مریضند و یا سفیه اند؛ لذا همان حرف ها را مجدداً تکرار مى
کنند. امام بزرگوار را که مظهر رحمت و عطوفت بود، به خشونت متهم مى کنند. امام یک
انسان عارف و حقیقتاً مظهر رحمت بود؛ مردى که آن گونه با صلابت انقلاب را پیش مى
برد، در مقابل مسائل عاطفى آن قدر دقیق بود ... امام مظهر احساس بود؛ انسانى عطوف،
مهربان و به شدت عاطفى بود. یک انسانِ این طورى را به قساوت متهم کنند؛ چرا؟ چون در
زمان او در قضیه عملیات مرصاد حکم قانون نسبت به یک عده محارب و آدمکشِ جنایتکار
اجرا شده بود.
عده اى با این مردم جنگیده بودند، که مجازات مشخصى هم در قانون دارد، امام هم مرّ
قانون را اجرا کرده بود. البته امام که این کار را نکرده بود؛ دستگاه هاى مسئول آن
موقع انجام داده بودند؛ اما امام را به قساوت متهم مى کردند! الان هم یک عده آدم
غافل، یا سفیه، یا بى اطلاع از نقشه دشمن، این ها را در داخل تکرار مى کنند؛ این ها
واقعاً ظلم است.۴۵

۵۱. اشرافی گرى مسئولان آفت مضاعف است
اشرافی گرى براى یک کشور آفت است؛ اشرافیگرى مسئولان، آفت مضاعف است؛ براى خاطر این
که اگر اشراف عالم از مال خودشان ـ حالا حلال و حرامش به عهده خودشان ـ خرج مى
کنند، از مال خودشان اشرافی گرى مى کنند؛ اما اگر مسئولان اشرافی گرى بکنند، از مال
مردم دارند خرج مى کنند؛ مال خودشان که نیست. این اشرافی گرى، با احساس عمومى مردم،
با نوشتن، با گفتن و با ترویج این فکر درست خواهد شد؛ این باید به یک فرهنگ تبدیل
بشود؛ کارى نیست که بشود به صورت دادگاه ویژه و محاکمه و امثال این ها درستش کرد.۴۶

۵۲. دیدگاه اسلام و غرب نسبت به زن
دنیاى استکبارىِ سرشار از جاهلیّت، در اشتباه است که خیال مى کند ارزش و اعتبار زن
به این است که خود را در چشم مردان آرایش کند تا چشم هاى هرزه به او نگاه کنند و از
او تمتّع گیرند و او را تحسین نمایند.
بساط آن چیزى که امروز به عنوان «آزادى زن» در دنیا و از سوى فرهنگ منحطّ غربى پهن
شده است، برپایه این است که زن را در معرض دید مرد قرار دهند تا از او تمتّعات جنسى
ببرند. مردان از آن ها لذّت ببرند و زن ها وسیله التذاذ مردان شوند. این، آزادى زن
است؟ کسانى که در دنیاى جاهل و غافل و گمراه تمدّن غربى ادّعا مى کنند طرفدار حقوق
بشرند، در حقیقت ستمگران به زن هستند.
زن را به چشم یک انسان والا نگاه کنید، تا معلوم شود که تکامل و حق او و آزادى او
چیست. زن را به عنوان موجودى که مى تواند مایه اى براى صلاح جامعه با پرورش انسان
هاى والا شود نگاه کنید، تا معلوم شود که حقّ زن چیست و آزادى او چگونه است.
زن را به چشم آن عنصر اصلى تشکیل خانواده در نظر بگیرید؛ که خانواده اگرچه از مرد و
زن تشکیل مى شود و هر دو در تشکیل خانواده و موجودیت آن مؤثّرند، اما آسایش فضاى
خانواده، آرامش و سکونتى که در فضاى خانه است، به برکت زن و طبیعت زنانه است. با
این چشم به زن نگاه کنند تا معلوم شود که او چگونه کمال پیدامى کند و حقوقش در
چیست.
از روزى که اروپایى ها، صنایع جدید را به وجود آوردند ـ در اوایل قرن نوزدهم که
سرمایه داران غربى کارخانه هاى بزرگ را اختراع کرده بودند ـ و احتیاج به نیروى کار
ارزان و بى توقّع و کم دردسر داشتند، زمزمه «آزادى زن» را بلند کردند؛ براى این که
زن را از داخل خانواده ها به درون کارخانه ها بکشانند؛ به عنوان یک کارگزار ارزان
از او استفاده کنند، جیب هاى خودشان را پرکنند و زن را از کرامت و منزلت خود
بیندازند.
امروز آنچه که به عنوان «آزادى زن» در غرب مطرح است، دنباله همان داستان و همان
ماجراست. لذا ظلمى که در فرهنگ غربى به زن شده است و برداشت غلطى که از زن در آثار
فرهنگ و ادبیات غرب وجود دارد، در تمام دوران تاریخ بى سابقه است. در گذشته هم در
همه جا به زن ظلم شده است، اما این ظلمِ عمومى و فراگیر و همه جانبه، مخصوص دوران
اخیر و ناشى از تمدّن غرب است.
زن را به عنوان وسیله التذاذ مردان معرفى کردند و اسمش را «آزادى زن» گذاشتند!
درحالى که به واقع آزادى مردان هرزه براى تمتّع از زن و نه آزادى زن بود. نه فقط در
عرصه کار و فعالیت صنعتى و امثال آن، بلکه در عرصه هنر و ادبیّات هم به زن ظلم
کردند.
شما امروز، در داستان ها، در رمان ها، در نقّاشى ها، در انواع کارهاى هنرى نگاه
کنید، ببینید با چه دیدى به زن نگریسته مى شود؟ آیا جنبه هاى مثبت و ارزش هاى
والایى که در زن هست، مورد توجّه قرار مى گیرد؟ آیا آن عواطف رقیق، آن مهربانى و
خوى مهرآمیزى که خداى متعال در زن به ودیعه گذاشته است ـ خوى مادرى، روحیه نگهدارى
از فرزند و تربیت فرزند ـ مورد توجّه است یا جنبه هاى شهوانى و به تعبیر آن ها
عشقى؟ (که این تعبیر غلط و نادرستى است. این شهوت است نه عشق!) زن را این گونه
خواستند پرورش و عادت دهند: به عنوان یک موجود مصرف کننده. مصرف کننده دست و دل باز
و کارگر کم توقّع و کم طلب و ارزان.
اسلام این ها را براى زن ارزش نمى داند. اسلام با کارکردن زن موافق است. نه فقط
موافق است، بلکه کار را تا آن جا که مزاحم با شغل اساسى و مهم ترین شغل او، یعنى
تربیت فرزند و حفظ خانواده نباشد، شاید لازم هم مى داند. یک کشور که نمى تواند از
نیروى کار زنان در عرصه هاى مختلف بى نیاز باشد! اما این کار نباید با کرامت و ارزش
معنوى و انسانى زن منافات داشته باشد. نباید زن را تذلیل کنند و او را وادار به
تواضع و خضوع نمایند.
تکبر از همه انسان ها مذموم است، مگر از زنان در مقابل مردان نامحرم! زن باید در
مقابل مرد نامحرم متکبّر باشد. «فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ»؛۴۷ در حرف زدن مقابل
مرد نباید حالت خضوع داشته باشد. این، براى حفظ کرامت زن است. اسلام این را مى
خواهد و این الگوى زن مسلمان است.

۵۳. اسراف، الگوى زن مسلمان نیست.
من به خانم هاى مسلمان، به خانم هاى جوان و به خانم هاى خانه دار عرض مى کنم: سراغ
این مصرف گرایى که غرب مثل خوره به جان جوامع دنیا و از جمله جوامع کشورهاى درحال
توسعه و کشورهاى رو به پیشرفت و از جمله کشورما انداخته است، نروید. مصرف باید در
حدّ لازم باشد، نه در حدّ اسراف.
خانم هاى کسانى که همسرانشان یا خودشان مسؤولیت هایى در بخش هاى مختلف کشور دارند،
باید از لحاظ دورى از اسراف، نسبت به دیگران الگو باشند. باید براى دیگران درس
باشند و نشان دهند که شأنِ زن مسلمان بالاتر از این حرف هاست که اسیر زر و زیور و
جواهر آلات و از این قبیل شود. نمى خواهیم بگوییم این ها حرام است؛ مى خواهیم
بگوییم شأن زن مسلمان بالاتر از این است که در دورانى که بسیارى از مردم جامعه ما
محتاج کمکند، کسانى بروند پول بدهند طلا بخرند، زینت آلات بخرند، وسائل زندگى
رنگارنگ بخرند و در انواع و اقسام روش ها و منش هاى زندگى، اسراف کنند. اسراف،
الگوى زن مسلمان نیست.۴۸

۵۴. انتظارات فرهنگ اسلامى و فرهنگ غربى از زن
آنچه را که ما براى زن عرضه مى کنیم، چیزى است که هیچ انسان اندیشمند با انصافى نمى
تواند منکر شود که «این براى زن خوب است.» ما زن را به عفّت، به عصمت، به حجاب، به
عدم اختلاط و آمیزش بى حد و مرز میان زن و مرد، به حفظ کرامت انسانى، به آرایش
نکردن در مقابل مرد بیگانه ـ براى آن که چشم او لذّت نبرد ـ دعوت مى کنیم. این بد
است؟ این کرامت زن مسلمان است. این کرامت زن است. آن هایى که زن را تشویق مى کنند
که خود را به گونه اى آرایش دهد که مردان کوچه و بازار به او نگاه کنند و غرایز
شهوانى خودشان را ارضا کنند، باید از خودشان دفاع کنند که چرا زن را تا این حد
پایین مى آورند و تذلیل مى کنند؟! آن ها باید جواب بدهند.
فرهنگ ما، فرهنگى است که انسان هاى والا و اندیشمند غرب هم آن را مى پسندند و
رفتارشان همین طور است. در آن جا هم خانم هاى عفیف و سنگین و متین و زن هایى که
براى خودشان ارزشى قائلند، حاضرنیستند خودشان را براى ارضاى غرایز شهوانى بیگانگان
و هرزه چشم ها وسیله اى قرار دهند. فرهنگ منحط غربى، از این قبیل زیاد دارد.۴۹

۵۵. حجاب، به معناى منزوى کردن زن نیست
مسئله حجاب، به معناى منزوى کردن زن نیست. اگر کسى چنین برداشتى از حجاب داشته
باشد، برداشتش کاملاً غلط و انحرافى است. مسئله حجاب، به معناى جلوگیرى از اختلاط و
آمیزش بى قیدوشرط زن و مرد در جامعه است. این اختلاط، به ضرر جامعه و به ضرر زن و
مرد ـ بخصوص به ضرر زن ـ است.۵۰

۵۶. بحث پوشش زن نباید از هجوم تبلیغاتى غرب متأثر باشد
به نظر ما، بحث هایى که درباب پوشش زن مى شود، بحث هاى خوبى است که انجام مى گیرد؛
منتها باید توجه کنید که هیچ بحثى در این زمینه هاى مربوط به پوشش زن، از هجوم
تبلیغاتى غرب متأثر نباشد؛ اگر متأثر از آن شد، خراب خواهد شد. مثلاً بیاییم با
خودمان فکر کنیم که حجاب داشته باشیم، اما چادر نباشد؛ این فکر غلطى است. نه این که
من بخواهم بگویم چادر، نوع منحصر است؛ نه.
من مى گویم چادر بهترین نوع حجاب است؛ یک نشانه ملى ماست؛ هیچ اشکالى هم ندارد؛ هیچ
منافاتى با هیچ نوع تحرکى هم در زن ندارد. اگر واقعاً بناى تحرک و کار اجتماعى و
کار سیاسى و کار فکرى باشد، لباس رسمى زن مى تواند چادر باشد و ـ همان طور که عرض
کردم ـ چادر بهترین نوع حجاب است.
البته مى توان محجبه بود و چادر هم نداشت؛ منتها همین جا هم بایستى آن مرز را پیدا
کرد. بعضى ها از چادر فرار مى کنند، به خاطر این که هجوم تبلیغاتى غرب دامنگیرشان
نشود؛ منتها از چادر که فرار مى کنند، به آن حجاب واقعى بدون چادر هم رو نمى آورند؛
چون آن را هم غرب مورد تهاجم قرار مى دهد!
شما خیال کرده اید که اگر ما چادر را کنار گذاشتیم، فرضاً آن مقنعه کذایى و آن لباس
هاى «وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى جُیُوبِهِنَّ»۵۱
و همان هایى را که در قرآن هست، درست کردیم، دست از سر ما بر مى دارند؟ نه، آن ها
به این چیزها قانع نیستند؛ آن ها مى خواهند همان فرهنگ منحوس خودشان عیناً این جا
عمل بشود؛ مثل زمان شاه که عمل مى شد.
در آن زمان، زن اصلاً پوشش و حجابى نداشت؛ حتّى در این جاها وقتى نوبت به این کارها
مى رسد، بى بندوبارى خیلى بیشتر هم مى شود؛ کمااین که در زمان شاه، بى بندوبارى یى
که در همین شهر تهران و بعضى دیگر از شهرهاى کشور ما بود، از معمول شهرهاى اروپا
بیشتر بود! زن معمولى در اروپا، لباس و پوشش خودش را داشت؛ اما در این جا آن طورى
نبود. آن طور که دیده بودیم و شنیده بودیم و مى دانستیم و مناظرى که از آن وقت الان
جلوى نظر من هست، انسان واقعاً حیرت مى کند که چرا بایستى این گونه بشود؛ کمااین که
در خیلى از کشورهاى متأسفانه عقب مانده مسلمان و غیرمسلمان هم همین طور است.
بنابراین، باید به دقت و با نهایت کنجکاوى و بدون اغماض، مسائل ارزشى را رعایت
کرد.۵۲

۵۷. زن با پوشش و حجاب صحیح کرامت خود را حفظ مى کند
تجمل در حد معقول را اسلام هم رد نکرده، اما در حد غیر معقول به شکل مسابقه و به
شکل چشم و هم چشمى و رقابت و وابسته کردن زن به تجملات از چیزهاى انحرافى و درست در
جهت عکس آن هدفى است که اسلام براى زن ها در نظر دارد، این پایه و قاعده حرکت ما
است که امام ـ رضوان اللّه تعالى علیه ـ روى آن درباره زن تکیه داشتند. به هر حال
یکى از کارهایى که واجب است این است که باید به شدت مبارزه کرد و ما در این قضیه نه
فقط مدافع نیستیم بلکه مهاجم هم هستیم.
یک وقت در یک قضیه اى کسى از من پرسید شما در مورد این قضیه چه دفاعى دارید. من
گفتم نه اینکه دفاع ندارم، بلکه هجوم دارم و هجوم من هم این است که ما از غرب
طلبکاریم. این ما هستیم که به غرب مى گوییم شما دارید به زن اهانت مى کنید. شما
دروغ مى گویید که ما دو جنس را برابر دانستیم. این یک نوع فریب و ترفند سیاسى
فرهنگى است. شما با این روش دارید به زن خیانت مى کنید.
ما مى گوییم زن با پوشش و حجاب صحیح کرامت خودش را حفظ مى کند و خودش را از آن حدى
که مردان هرزه عالم مى خواهند (که در همه زمان ها و مکان ها مرد هرزه وجود دارد)
بالاتر مى آورد. اینکه قرآن مى فرماید: «فَلا تَخْضَعْنَ
بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِى فِى قَلْبِهِ مَرَضٌ
»۵۳ برخورد زن با
مرد نباید برخورد خضوع آمیز باشد.
مسائل طبیعى و غریزى بین زن و مرد جاى خودش را دارد و اشکالى هم ندارد. لکن خضوع زن
در مقابل مرد همین چیزى است که امروز در غرب وجود دارد. این روشى که امروز زن را در
رفت و آمدها جلو مى اندازند که خانم جلوتر از آقا مى رود این ظاهر قضیه است، اما
باطن قضیه درست عکس این است.۵۴
۵۸. دوست ندارم دختر و پسر ما در نوع آرایش و لباس و ... دائم چشمشان به غربى ها
باشد
من مى خواهم بگویم اگر شما موى سرتان را مى خواهید آرایش کنید، اگر مى خواهید لباس
بپوشید، اگر مى خواهید سبک راه رفتن را تغییر دهید، بکنید؛ اما خودتان انجام دهید؛
از دیگران یاد نگیرید.
در کشورهاى غربى و بیشتر از همه در امریکا، حدود سه چهار دهه پیش یک مشت جوان بر
اثر واخوردگى از شرایط اجتماعى، دچار حرکت هایى شدند، که البته تا امروز هم ادامه
دارد. در زمان ما مظهر این افراد، بیتل ها بودند که با آرایش عجیب و غریب و با نوعى
موسیقى شبیه موسیقى پاپ ـ که الان در دنیا معمول است ـ ظاهر مى شدند.
بنده بعد از انقلاب به الجزایر رفتم. در خیابان ماشین ما عبور مى کرد. یک وقت دیدم
پسر جوانى نصف موى سرش را تراشیده و نصف دیگر را باقى گذاشته است. هرچه من نگاه
کردم، دیدم این آرایش، هیچ زیبایى ندارد. مشخص بود او از کسانى تقلید کرده است. در
الجزایر، فشار صنعتى و فشار ابزار تولید و تکنیک بر زندگى مردم اصلاً آنقدر نیست که
یک جوان، احساساتى را پیدا کند که در امریکا یا انگلیس یا در جاى دیگر پیدا مى کرد؛
اما چون دیده بود آن ها انجام داده اند، او هم انجام مى داد. بنده با این چیزها
مخالفم و دوست نمى دارم جوان ما این طورى حرکت کند و دختر و پسرِ ما دائم چشمشان به
آن ها باشد.۵۵

۵۹. نباید زنان به سمت تجمل گرایى سوق پیدا کنند
این گرایش به تجمل گرایى که مدت ها بود در جامعه ما یواش یواش کم شده بود، یا در
اوایل انقلاب مثلاً خانم ها به تجملات و زر و زیورها اعتنایى نمى کردند، متأسفانه
باز این چیزها ـ آن طور که شنیده مى شود ـ در جامعه ما دارد رشد مى کند. زنان
اندیشمند و بافکر و بامعرفت جامعه ما باید این را خطر بدانند. نباید زنان به سمت
تجمل گرایى سوق پیدا کنند. البته این خطر براى مردان هم هست؛ منتها در زنان بیشتر و
امکانش زیادتر است. وانگهى در این قضیه، در موارد بسیارى، مردان تحت تأثیر زنانشان
قرار مى گیرند. شماها واقعاً باید با این قضیه مبارزه کنید؛ خودتان هم مراقبت
نمایید.
من با تظاهر به تجمل و تجمل گرایى در حد معتدلِ کمِ ناگزیرش مخالفتى نمى کنم؛ لیکن
اگر بنا شد که روند افراطى پیدا کند، چیز بسیار مزخرفى است. در لباس، در آرایش، در
زر و زیورها و طلا و جواهرات، خانم ها بایستى خیلى اهمیت بدهند که امساک بشود و بى
اعتنایى به این چیزها انجام بگیرد، تا شاید ان شاءاللَّه به درخشندگى ها و زیبایى
هاى واقعى تر بیشتر توجه بشود، تا به این زیبایى هاى ظاهرى.۵۶

۶۰. با مُد خیلى موافقم، اما مُدى که از داخل جوشیده باشد نه مُد غربى
بنده با مُد خیلى موافقم؛ جزو آدم هایى هستم که به مُد گرایش دارم، اما مُدى که از
داخل جوشیده باشد چون مُد یعنى ابتکار و نوآورى نه چیزى که از بیرون بیاید. مُد
آرایش مو و لباس و حرف زدن ما همه اش دارد از بیرون مى آید ... .
الگوى مصرف وسائل زندگى مهم است؛ فرش و پرده و چراغمان چه طورى باشد؛ این ها را نمى
شود ندیده گرفت. اگر کسى توى بحر این کارها برود، مى بیند چقدر سرمایه و فکر و همت
و هنر دارد صرف این ها مى شود که گاهى بسیارى از آن ها بیهوده است.۵۷
 
 

پی نوشت :

 
۱. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار علماء و روحانیون تبریز، ۵/۵/۱۳۷۲.

۲. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار اعضاى شوراى عالى انقلاب فرهنگى، ۱۹/۹/۱۳۷۹.

۳. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار وزیر علوم و رؤساى دانشگاه ها، ۱۷/۱۰/۱۳۸۳.

۴. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار اعضاى شوراى عالى انقلاب فرهنگى، ۲۶/۹/۱۳۸۱.

۵. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار با هیئت علمى و کارشناسان جهاد دانشگاهى،
۱/۴/۱۳۸۳.

۶. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار جوانان، اساتید، معلمان و دانشجویان دانشگاه
هاى استان همدان، ۱۷/۴/۱۳۸۳.

۷. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار اعضاى شوراى عالى انقلاب فرهنگى، ۱۹/۹/۱۳۷۱.

۸. بیانات مقام معظم رهبرى در دیدار وزیر، معاونین و رؤساى مناطق آموزش و پرورش
سراسر کشور، ۲۱/۰۵/۱۳۷۱.

۹. بیانات رهبر معظم انقلاب در جمع دانشجویان و اساتید دانشگاه صنعتى امیر کبیر،
۹/۱۲/۱۳۷۹.

۱۰. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار جوانان، اساتید، معلمان و دانشجویان دانشگاه
هاى استان همدان، ۱۷/۴/۱۳۸۳.

۱۱. بیانات رهبر معظم انقلاب در پایان سخنان دانشجویان، ۱۰/۸/۱۳۸۳.

۱۲. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار وزیر علوم و رؤساى دانشگاه ها، ۱۷/۱۰/۱۳۸۳.

۱۳. بیانات رهبر معظم انقلاب در جمع دانشجویان دانشگاه تهران، ۲۲/۲/۱۳۷۷.

۱۴. بیانات رهبر معظم انقلاب در جمع دانشجویان دانشگاه تهران، ۲۲/۲/۱۳۷۷.

۱۵. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار با تشکل هاى مختلف دانشجویى دانشگاه هاى
تهران، ۲۴/۱۰/۱۳۷۷.

۱۶. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار با تشکل هاى مختلف دانشجویى دانشگاه هاى
تهران، ۲۴/۱۰/۱۳۷۷.

۱۷. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار با نمایندگان ولى فقیه در دانشگاه ها،
۱۸/۷/۱۳۷۷.

۱۸. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار با دانشجویان دانشگاه شهید بهشتى، ۲۲/۲/۱۳۸۲.

۱۹. سوره هود: آیه ۱۱۴.

۲۰. بیانات رهبر معظم انقلاب در جلسه پرسش و پاسخ با جوانان، ۱۳/۱۱/۱۳۷۷.

۲۱. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار دانشجویان شرکت کننده در مسابقات قرآن،
۲۲/۲/۱۳۷۸.

۲۲. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار نخبگان قرآنى دانشجویان و دانش آموزان،
۵/۸/۱۳۷۸.

۲۳. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار نخبگان قرآنى دانشجویان و دانش آموزان،
۵/۸/۱۳۷۸.

۲۴. سوره نجم: آیات ۴۰ـ۳۹.

۲۵. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار نخبگان قرآنى دانشجویان و دانش آموزان،
۵/۸/۱۳۷۸.

۲۶. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار از دانشگاه صنعتى شریف، ۱/۹/۱۳۷۸.

۲۷. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار تعدادى از دانشجویان تشکل هاى اسلامى در
مراسم افطارى، ۱/۱۱/۱۳۷۶.

۲۸. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار تعدادى از دانشجویان تشکل هاى اسلامى در
مراسم افطارى شب، ۱/۱۱/۱۳۷۶.

۲۹. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار جوانان، اساتید، معلمان و دانشجویان دانشگاه
هاى استان همدان، ۱۷/۴/۱۳۸۳.

۳۰. سوره انسان: آیه ۹ـ۸.

۳۱. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار با جوانان به مناسبت هفته جوان، ۷/۲/۱۳۷۷.

۳۲. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار با مسئولان بنیاد شهید، جمعى از اساتید و
دانشجویان، ۲۴/۵/۱۳۶۹.

۳۳. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار با مسئولان بنیاد شهید، جمعى از اساتید و
دانشجویان، ۲۴/۵/۱۳۶۹.

۳۴. بیانات رهبر معظم انقلاب به بزرگداشت شهداى دانشجوى دانشگاه تبریز، ۱۵/۱۰/۱۳۸۱.

۳۵. بیانات رهبر معظم انقلاب در جمع دانشجویان و اساتید دانشگاه صنعتى امیر کبیر،
۹/۱۲/۱۳۷۹.

۳۶. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار با جوانان استان اصفهان، ۱۲/۸/۱۳۸۰.

۳۷. پاسخ هاى رهبر معظم انقلاب به پرسش هاى دانشجویان در دانشگاه صنعتى شریف،
۱/۹/۱۳۷۸.

۳۸. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار استادان و دانشجویان قزوین، ۲۶/۹/۱۳۸۲.

۳۹. بیانات رهبر معظم انقلاب در جمع دانشجویان و اساتید دانشگاه صنعتى امیر کبیر،
۹/۱۲/۱۳۷۹.

۴۰. بیانات رهبر معظم انقلاب در جمع دانشجویان و اساتید دانشگاه صنعتى امیر کبیر،
۹/۱۲/۱۳۷۹.

۴۱. بیانات رهبر معظم انقلاب در جلسه پرسش و پاسخ دانشجویان دانشگاه صنعتى امیر
کبیر، ۹/۱۲/۱۳۷۹.

۴۲. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار دانشجویان و دانش آموزان بسیجى طرح ولایت،
۱۳/۶/۱۳۷۸.

۴۳. بیانات رهبر معظم انقلاب در جمع دانشجویان و اساتید دانشگاه صنعتى امیر کبیر،
۹/۱۲/۱۳۷۹.

۴۴. بیانات رهبر معظم انقلاب در جمع دانشجویان و اساتید دانشگاه صنعتى امیر کبیر،
۹/۱۲/۱۳۷۹.

۴۵. بیانات رهبر معظم انقلاب در جمع دانشجویان و اساتید دانشگاه صنعتى امیر کبیر،
۹/۱۲/۱۳۷۹.

۴۶. پاسخ هاى رهبر معظم انقلاب به پرسش هاى دانشجویان در دانشگاه صنعتى شریف،
۱/۹/۱۳۷۸.

۴۷. سوره احزاب: آیه ۳۳.

۴۸. سخنرانى در دیدار با گروهى از زنان پزشک سراسر کشور، ۲۶/۱۰/۱۳۶۸.

۴۹. سخنرانى در دیدار با گروهى از زنان پزشک سراسر کشور، ۲۶/۱۰/۱۳۶۸.

۵۰. سخنرانى در دیدار با گروهى از زنان پزشک سراسر کشور، ۲۶/۱۰/۱۳۶۸.

۵۱. سوره نور: آیه ۳۱.

۵۲. بیانات رهبر معظم انقلاب در جلسه حجاب اسلامى به مناسبت میلاد حضرت فاطمه زهرا
علیهاالسلام، ۴/۱۰/۱۳۷۰.

۵۳. سوره احزاب: آیه ۳۲.

۵۴. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار اعضاى شوراى مرکزى جمعیت زنان، ۱۵/۲/۱۳۷۱.

۵۵. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار جوانان، اساتید، معلمان و دانشجویان دانشگاه
هاى استان همدان، ۱۷/۴/۱۳۸۳.

۵۶. بیانات رهبر معظم انقلاب در جلسه حجاب اسلامى به مناسبت میلاد حضرت فاطمه زهرا
علیهاالسلام، ۴/۱۰/۱۳۷۰.

۵۷. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار اعضاى شوراى عالى انقلاب فرهنگى ۲۶/۹/۱۳۸۱

 
 
 

مطالب مرتبط :

 


نکته های ناب - جلد اول


 


نکته های ناب - جلد دوم


 


نکته های ناب - جلد سوم


 


نکته های ناب - جلد پنجم


ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.