نیرنگ در نبرد علی(ع) با عمر بن عبدود در جنگ خندق ۱۴۰۰/۰۱/۱۲ - ۲۹۳ بازدید

سلام
ایا سخن"جنگ نیرنگ است"که از امیرالمومنین در کتاب تفسیر قمی در جنگ خندق نقل شده و ماجرای نیرنگ زدن امیرالمومنین برای کشتن عمر بن عبدود صحت دارد یا نه؟(حتی این کار توسط برخی به عنوان عملیات فریب شناخته شده

جواب اجمالی:
بلی چنین روایاتی که جنگ خدعه و فریب است است در منابع روایی وجود دارد. در باره جنگ و نبرد علی ع با عمربن عبدود در خندق نیز چنین گزارشی وجود دارد. توضیح بیشتر :
در احادیث و روایاتی به خدعه و فریب در جنگ اشاره شده است .
1- رسولُ اللّه ِ صلى الله علیه و آله :الحَربُ خُدْعَةٌ .[کنز العمّال : 10891 .]
پیامبر خدا صلى الله علیه و آله :جنگ، نیرنگ است .
2- عن عدیّ بنِ حاتم :إنّ أمیر المؤمنین علیه السلام قال فی یوم التقى هُو و مُعاویةُ بصِفّینَ و رَفَعَ بها صَوْتَهُ لیُسْمِعَ أصْحابَهُ: و اللّه ِ لأقْتُلَنَّ مُعاویةَ و أصْحابَهُ ثُمَّ یقولُ فی آخِرِ قَولهِ : إنْ شاءَ اللّه ُ ، ـ یَخْفِضُ بها صَوْتَهُ ـ . و کنتُ قَریبا مِنهُ فقلتُ : یا أمیرَ المؤمنینَ ، إنّکَ حَلَفْتَ على ما فعلتَ ثُمَّ اسْتَثْنَیتَ ، فما أرَدتَ بذلکَ؟
فقالَ لی : إنَّ الحَربَ خُدْعَةٌ ، و أنا عِند المؤمنینِ غَیرُ کَذُوبٍ ، فأرَدتُ أنْ اُحَرِّضَ أصْحابی علَیهِم کَیْلا یَفْشَلوا و لکن یَطْمَعوا فیهِم فأَفْقَهُهُمْ یَنْتَفِعُوا بها بَعدَ الیَومِ إنْ شاءَ اللّه ُ .[الکافی : 7/460/1 ، تهذیب الأحکام : 6/163/299 .]
الکافى ـ به نقل از عدى بن حاتم ـ : روزى که امیر المؤمنین علیه السلام در صفین با معاویه رو به رو شد، با صداى بلند که یارانش بشنوند، فرمود : به خدا قسم معاویه و یاران او را مى کشم . سپس در پایان این جمله، آهسته گفت : ان شاء اللّه . من که نزدیک آن حضرت بودم عرض کردم: اى امیر مؤمنان ! شما براى گفته خود سوگند خوردید و سپس ان شاء اللّه گفتید ، منظورتان چه بود ؟!
حضرت فرمود: همانا جنگ، مکر و نیرنگ است . من در نظر مؤمنان هرگز دروغگو نبوده و نیستم ، خواستم یاران خود را علیه سپاه معاویه برانگیزم، تا دچار سستى نشوند، و به پیروزى امید بندند این مطلب را آویزه گوش کن که ان شاء اللّه ، بعدا به کارت مى آید.
3- الإمامُ الباقرُ علیه السلام :إنَّ علِیّا علیه السلام کانَ یقولُ : لَأنْ یَخْطَفَنی الطَّیرُ أحَبُّ إلَیَّ مِن أنْ أقولَ على رسولِ اللّه ِ صلى الله علیه و آله لَم یَقُلْ ، سَمِعْتُ رسولَ اللّه ِ صلى الله علیه و آله یقولُ یَومَ الخَندَقِ : الحَربُ خُدْعَةٌ ، و یقولُ : تَکَلَّموا بما أرَدْتُم .[وسائل الشیعة : 11/102/1 .]
امام باقر علیه السلام :على علیه السلام مى فرمود : اگر پرنده [شکارى ]مرا برباید خوشتر دارم تا سخنى را به پیامبر نسبت دهم که نفرموده است. شنیدم پیامبر خدا صلى الله علیه و آله در جنگ خندق مى فرمود: جنگ یعنى خدعه و نیرنگ و مى فرمود : هرچه مى خواهید بگویید .
4- در باره جنگ خندق و نبرد علی ع با عمر بن عبدود آمده است :
تفسیر القمّی : فی غَزوةِ الأحزابِ ، فی کلامٍ جَرى بینَ علیٍّ علیه السلام و عَمرِو بنِ عَبدِوَدٍّ ··· فقالَ لَهُ علیٌّ: یا عَمرُو ، أ مَا کفـاکَ أنّی بارَزْتُـکَ و أنتَ فارِسُ العَرَبِ حتّى اسْتَعَنْتَ علَیَّ بظَهیرٍ ؟ فالْتَفتَ عَمرٌو إلى خَلْفِه فضَربَهُ أمیرُ المؤمنینَ علیه السلام مُسْرِعا على ساقَیهِ قطعهما جَمیعا، و ارْتَفَعَت بَینَهُما عَجاجَةٌ ··· و أقبلَ إلى رسولِ اللّه ِ صلى الله علیه و آله تَسیلُ على رأسِهِ مِن ضَرْبةِ عَمرٍو، و سَیفُهُ یَقْطُرُ مِنهُ الدّمُ ··· فقالَ رسولُ اللّه ِ: یا علیُّ ، ماکَرْتَهُ ؟ قالَ: نَعَم یا رسولَ اللّه ِ ، الحَربُ خَدیعَةٌ .[تفسیر القمّی : 2 / 184 .] تفسیر القمّى: در جنگ احزاب میان على علیه السلام و عمرو بن عبدود سخنانى گذشت ··· على علیه السلام به او فرمود: اى عمرو ! [در بزدلى تو] همین بس نیست که من به جنگ تن به تن با تو آمده ام و تو که شهسوار عربى با خودت کمک آورده اى ؟ عمرو برگشت که پشت سرش را نگاه کند امیر المؤمنین علیه السلام بیدرنگ چنان ضربتى بر دو ساق پاى او فرود آورد که از پیکرش جدا شدند و گرد و غبارى به هوا برخاست ··· آن حضرت در حالى که بر اثر ضربت عمرو خون از فرقش مى ریخت و از شمشیرش نیز خون مى چکید، نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله برگشت ··· رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود : اى على ! فریبش دادى ؟ عرض کرد : آرى ، اى رسول خدا ! جنگ، نیرنگ است . 5- اصل گزارش نبرد میان امام علی(ع) و عَمْرو بْن عَبْدِوَدّ در جنگ خندق و کشتن شدن او توسط امام(ع) در منابع تاریخی و حدیثی – با اندکی اختلاف در الفاظ - نقل شده است؛[1] اما در یکی از منابع روایی،[2] عبارتی وجود دارد که در دیگر منابع نیست، و آن عبارت؛ «نیرنگ زدن امام علی(ع) به عمرو بن عبدود در میدان نبرد» می‌باشد:
علی(ع) در حالى‌که هَرْوَله می‌کرد، [از کنار عمرو ] گذشت ... عمرو به وى گفت: کیستى؟
گفت: «من، على بن ابی‌طالب، پسر عموى پیامبر خدا و داماد اویم».
عمرو گفت: به خدا سوگند، پدرت در گذشته با من دوست بود و خوش ندارم که تو را به قتل رسانم. پسر عمویت هنگامى که تو را به سویم فرستاد، خاطرجمع نبود که تو را با نیزه‌ام برُبایم و میان زمین و آسمان رها سازم، نه زنده و نه مرده!
امیرمؤمنان به وى گفت: «پسر عمویم می‌دانست که اگر تو مرا بکُشى، من وارد بهشت شوم و تو در آتش باشى، و اگر من تو را بکُشم، تو در آتش باشى و من در بهشت».
عمرو گفت: هر دوى آنها به سودِ تو است، اى على! و این، تقسیمِ ناعادلانه‌اى است!
على(ع) فرمود: «این سخن، بگذار. من از تو شنیدم در حالى‌که پرده‌هاى کعبه را گرفته بودى، می‌گفتى: "هیچ‌کس در جنگ، سه خواسته بر من عرضه ندارد، جز آن‌که یکى از آنها را اجابت کنم" و [اینک ] من سه خواسته بر تو عرضه می‌دارم، یکى را اجابت کن».
[عمرو] گفت: بگو آنها را، اى على!
فرمود: «یکى آن‌که شهادت دهى که خدایى جز خداى یگانه نیست و محمّد، پیامبر خدا است».
[عمرو] گفت: این را رها کن و دومین خواسته را بپرس.
فرمود: «این‌که بازگردى و این سپاه را از [رویارویى با] پیامبر خدا بازگردانى. اگر [پیامبر] راست‌گو باشد، شما نیز به واسطه او عزّت و برترى یابید، و اگر دروغ‌گو باشد، دزدان و فرومایگان عرب [براى از میان بُردن او] بس باشند».
عمرو گفت: آن وقت، زنان قریش با یکدیگر گفت‌وگو نمی‌کنند و شاعران در سروده‌هایشان [نخواهند گفت ] که من از جنگ ترسیدم و به عقب بازگشتم؟ [در این صورت،] گروهى را که مرا بر خود رئیس کردند، یارى نکرده‌ام.
امیرمؤمنان فرمود: «[خواسته ] سوم، آن است که فرود آیى، تا با تو کارزار کنم؛ چرا که تو سواره‌اى و من پیاده».
آن‌گاه از اسبش پایین پرید و آن‌را پى کرد و گفت: این، خصلتى است که گمان نمی‌کردم یکى از عرب‌ها مرا بدان وادار نماید.
آن‌گاه [کارزار را] شروع کرد و با شمشیر بر سرِ على(ع) زد. امیرمؤمنان، خود را در پناه سپرش گرفت؛ اما [شمشیر] سپر را بُرید و بر سرش نشست.
على(ع) به او فرمود: «اى عمرو! آیا همین که من با تو کارزار می‌کنم و تو جنگاور عرب هستى، تو را بس نیست براى مبارزه با من، از یاور کمک گرفتى؟».
عمرو به پشت سرش نگاه کرد. امیرمؤمنان، به سرعت ضربه‌اى بر دو ساقش فرود آورد و هر دو را قطع کرد. گَرد و غبارى از میان آنان بلند شد.
منافقان گفتند: على بن ابی‌طالب، کشته شد.
سپس گَرد و غبار خوابید و نگاه کردند. در این هنگام، امیر مؤمنان را بر روى سینه عمرو دیدند که ریش او را گرفته و می‌خواهد سر او را از تن جدا کند. سپس سرش را بُرید و آن‌را گرفت و به سوى پیامبر خدا آمد، در حالى‌که بر اثر ضربتِ عمرو، خون از سرش جارى بود و از شمشیرش خون می‌چکید، و چنین رجز می‌خواند:
«من، على و پسر عبدالمطّلبم ،
مرگ براى جوانمرد، از فرار بهتر است».
آن‌گاه پیامبر خدا فرمود: «اى على! بر او نیرنگ کردى؟».
گفت: بلى اى پیامبر خدا! جنگ، نیرنگ است.[3]
در برخی گزارشات نیز چنین آمده است که؛ هنگامى که امام على(ع) بر عمرو بن عبدود چیره شد، او را نکشت و از وى دور شد؛ عده‌ای او را نکوهش کردند و حذیفه از علی(ع) دفاع ‌کرد، پیامبر(ص) فرمود: «اى حذیفه! دست نگه دار که على، به زودى سبب توقّفش را می‌گوید». سپس على(ع) عمرو بن عبدود را کشت و وقتی [نزد پیامبر(ص)] برگشت، پیامبر(ص) علّت توقّف را جویا شد. على(ع) گفت: «به مادرم دشنام داد و به صورتم آب دهان انداخت. پس ترسیدم مبادا با انگیزه نفسانى او را بکشم. رهایش کردم تا خشمم فرو نشست. سپس به خاطر خدا او را کشتم».[4]
مولوی در مثنوی در زمینه این اخلاص علی(ع)، چنین سروده است:
از علی آموز اخلاص عمل شیر حق را دان مطهر از دغل
در غزا بر پهلوانی دست یافت زود شمشیری بر آورد و شتافت
او خدو انداخت در روی علی افتخار هر نبی و هر ولی
آن خدو زد بر رخی که روی ماه سجده آرد پیش او در سجده‌گاه
و ... .[5]
درباره این گزارش باید به چند نکته توجه نمود:
الف. یکی از عناصر مهم در نبرد با دشمن، جنگ روانی است که خود مبتنی بر نیرنگ‌ها، بزرگ‌نمایی‌ها و ... می‌باشد و چون این فریب به منظور هدف مهم‌تری می‌باشد، نباید آن‌را همسان با دروغی دانست که برای منافع ناحق شخصی و گروهی بر زبان جاری می‌شود. چنان‌که در این‌باره در روایات دیگر می‌خوانیم:
1. پیامبر اکرم(ص) فرمود: «جنگ؛ یعنى نیرنگ».[6]
2. ابن عبّاس می‌گوید: پیامبر(ص) یکى از اصحاب خود را مأمور کشتن یک نفر یهودى کرد. او گفت: اى پیامبر خدا! در صورتى از عهده این کار برمی‌آیم که دستم را باز بگذارى. پیامبر خدا فرمود: «همانا جنگ، نیرنگ است. پس هر کار می‌خواهى، بکن».[7]
3. عدى بن حاتم می‌گوید: به درستى که حضرت علی(ع)، هنگامى که در صفّین با معاویه رو در رو شد، صدایش را بلند می‌کرد تا یارانش بشنوند و می‌فرمود: «به خدا سوگند، معاویه و یارانش را خواهم کُشت!». آن‌گاه در آخر سخن، صدایش را آهسته می‌کرد و می‌گفت: «إن شاء الله!». من نزدیک ایشان بودم و گفتم: اى امیرمؤمنان! به درستى که سوگند یاد کردى بر آنچه انجام می‌دهى. آن‌گاه «ان شاء الله» گفتى. مقصودت از این، چه بود؟ فرمود: «جنگ، نیرنگ است و من نزد مؤمنان، دروغ‌گو نیستم. خواستم تا یارانم را بر دشمن بشورانم تا سُستى نکنند و [به نبردِ] با آنان، رغبت پیدا کنند. پس در آینده، داناترین آنان، از این سخن سود بَرَد. إن شاء الله!».[8]
4. امام صادق(ع) فرمود: «خداوند کسى که در جنگ به حریف خود نیرنگ بزند و به او دروغ بگوید، بازخواست نمی‌کند».[9]
ب. به‌علاوه؛ در برخی از گزارشاتی که اصل این مبارزه نقل شده، آمده است که؛ چندین نفر نیز همراه عمرو بن عبدود بودند؛ مثل پسر او؛[10] به این جهت کلام امام علی(ع) هنگام مبارزه که افرادی را همراه خود آورده‌ای، دروغ نبوده است. لذا آن‌حضرت با اشاره به این افراد در پشت سر که یک واقعیت بود، حواس عمرو بن عبدود را پرت کرد و به او ضربه زد.
[1]. برای نمونه ر.ک: شیخ مفید، الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج 1، ص 98 – 99، قم، کنگره شیخ مفید، چاپ اول، 1413ق؛ بیهقی، ابو بکر احمد بن حسین، دلائل النبوة، ج 3، ص 437 – 439، بیروت، دار الکتب العلمیة، چاپ اول، 1405ق؛ حسکانی، عبید الله بن احمد، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج 2، ص 10 – 11، تهران، مؤسسه طبع و نشر، چاپ اول، 1411ق.
[2]. قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، محقق، موسوی جزائری، سید طیب، ج 2، ص 184 – 185، قم، دار الکتاب، چاپ سوم، 1404ق.
[3]. همان.
[4]. ابوحامد غزالی، محمد، کیمیای سعادت، ج 1، ص 517، تهران، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى ، چاپ یازدهم ، 1383ش؛ ابن شهر آشوب مازندرانی، مناقب آل أبی‌طالب(ع)، ج 2، ص 115، قم، علامه، چاپ اول، 1379ق.
[5]. مولوی، جلال الدین، مثنوی معنوی، دفتر اول.
[6]. عتکی البزّار، أبوبکر أحمد بن عمرو، مسند البزّار، ج 4، ص 187، بیروت، مؤسسة علوم القرآن، چاپ اول، 1409ق.
[7]. متقی هندی، علی بن حسام الدین ، کنز العمّال، ج 4، ص 469، بیروت، مکتبة التراث الاسلامی، چاپ اول، 1397ق.
[8]. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، محقق، مصحح، غفاری، علی اکبر، آخوندی، محمد، ج 7، ص 460، تهران، دار الکتب الإسلامیة، چاپ چهارم، 1407ق.
[9]. کافی، ج 2، ص 342.
[10]. ر. ک: الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج 1، ص 99؛ دلائل النبوة، ج 3، ص 437 – 439؛ ابن هشام، عبد الملک، السیرة النبویة، ج 2، ص 225، بیروت، دار المعرفة، چاپ اول، بی‌تا.
https://www.islamquest.net/fa/archive/question/fa56935

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

میهمان
سلام چرا علی ع با اینهمه جنگ زمانی که پیامبر فوت کرد از حق خود دفاع نکرد با تشکر
پرسمان
سلام علیکم، اولا: امام از حق خود در هر جا که می‌توانست دفاع کرد و سخن گفت اینطور نبوده که هیچ اقدامی نکرده که بیشتر توضیح می‌دهیم.
ثانیا: ولایت امام علی علیه السلام منصبی الهی بود که مولی (ع) ذره ای در حفظ آن کوتاهی نکرد؛ آری تنها در آن جا که دید امر دائر است بین حفظ اساس اسلام و جلوگیری از بازگشت تازه مسلمانان به کفر و بین مبارزه برای بدست گرفتن حکومت اسلام، او حفظ اسلام را برگزید و مظلومانه تیرهای بلا را به جان خود و اهلبیت پاکش پذیرا گشت. اساسى ترین فلسفه سکوت آن حضرت آن گونه که از سخنان مولى استفاده مى شود «حفظ اساس دین » است. در برخى ازسخنان مولى این نکته نیز مطرح است که حضرت راز سکوت خویش را نداشتن یاران وفادار و فداکار بیان مى کند؛ یعنی در شرایطی که یار وفادار برای گرفتن حق حکومت اندک بوده است، سکوت تنها راه حفظ دین تلقی می شود.
ثالثا: مولى على (ع) به این باور رسید که ادامه روش اعتراض‌آمیز نه تنها تاثیر آنى خود را ندارد بلکه سبب سوء استفاده دشمنان زخم خورده اسلام مى‌شود، البته مولى على (ع) در آغاز تلاش شایسته خویش را در جهت تحقق برترین معروف یعنى «تحقق حکومت حق » به کار برد، آنگاه که از یافتن نتیجه مایوس شد بر اساس مصالح اسلام دست از روش اعتراض‌آمیز خویش کشید. و این روش الهام بخش این نکته است که انسان باید در حد توان خود در جهت تحقق معروف تلاش کند تا حد یاس!
فایده دیگرى که این رفتار مولى داشت آن بودکه جلوى تحریف تاریخ را گرفت وگرنه بى تردید سکوت مولى را علامت رضایت گرفته و مى گفتند آنچه واقع شده مطابق خواست حضرت بوده است چنانچه امروزه عده‌ای از اهل سنت می‌گویند!
لذا مولى در آغاز تلاش گسترده مقدس خویش را جهت بازگرداندن امامت در جایگاه شایسته خود به کار برد هم خود وارد صحنه شد و هم همسر فداکارش حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها و هم برخى از دوستان وفادار و فداکار حضرت! در این رابطه مولى على (ع) هم کار سیاسى داشت و هم تلاش تشکیلاتى! و البته در تمام این ها مولى کاملا مراقب بود که دشمنان اسلام که درصدد یافتن فرصت براى ضربه زدن به اسلام اند از وضعیت پیش آمده بهره نبرند!
اولین برخورد مولى در این رابطه برخورد پرخاشگرانه حضرت، با ابوبکر در همان روز غصب خلافت بود. مسعودى مى‌نویسد:
در روز بیعت سقیفه مولى به ابوبکر فرمود:
«افسدت علینا امورنا و لم تستشر و لم ترع لنا حقا فقال ابوبکر بلى ولکنى خشیت الفتنه؛ کار ما را تباه کردى و با ما مشورت نکردى و حق ما را رعایت ننمودى ابوبکر گفت: آرى ولکن از بروز فتنه ترسیدم!» ناگفته روشن است که سخن ابوبکر بهانه اى بیش نیست، واقعیت آن است که اگر با مولى بیعت مى شد «فتنه زدایى » صورت مى گرفت؛ زیرا این على بود که «فتنه شناس » بود و بهترین شیوه را براى دفع آن داشت این بهانه همان است که بعدها عمر به ابن عباس گفت که درست است ما هم على را لایق ترین براى خلافت دانسته و مى دانیم لیکن از آن جا که على (ع) در جنگ ها بستگان کافر برخى از اینان را کشته، ترسیدم در صورت به خلافت رسیدن او، آنها فتنه به پاکنند!!
دومین تلاش مولى کوشش براى فراهم آوردن نیرو جهت برخورد با جریان انحراف بود.
به گفته مورخان امام على (ع) شب ها به همراه حضرت صدیقه طاهره به خانه مهاجر وانصار مى رفت و آنان را به یارى مى طلبید لیکن آنان با عذرهاى غیرموجهى همانند آن که کار تمام شده و بیعت با ابى بکر صورت پذیرفته و اگر مولى زودتر از ما بیعت مى خواست ما حضرت را برمى گزیدیم! شانه از انجام وظیفه امام حق خالى کردند و جز اندکى وفادار، کسى در کنار آن حضرت نبود. بدیهى است در این شرائط با این یاران اندک کارى از پیش نمى رود و قیام در این شرایط جز کشته شدن همین اندک، بدون آن که تاثیر مناسب خویش را داشته باشد، پیامد دیگرى نخواهد داشت و این حقیقتى است که مولى در سخنان خود بیان فرموده است:
«... فنظرت فاذا لیس لى معین الا اهل بیتى فضننت بهم عن الموت...؛ نگریستم و دیدم مرا یارى نیست و جز کسانم مددکارى نیست دریغ آمدم که آنان دست به یاریم گشایند مبادا که به کام مرگ درآیند...».
نیز فرمود: «... فنظرت فاذا لیس لى رافد و لا ذاب و لامساعد الا اهل بیتى فضننت بهم عن المنیه...؛... پس نگریستم و دیدم نه مرا یارى است نه مدافعى و مددکارى جز کسانم که دریغ آمدم به کام مرگشان برانم...».
و در سخنى دیگر فرمود:
«لو وجدت اربعین ذوى عزم منهم لناهضت القوم...؛اگر چهل تن که داراى عزم استوار باشند از میان ایشان بیابم با این گروه به نبرد برمى خیزم ».
و این تحرکات مولى طبق نقلى تا شش ماه ادامه یافت و اینها در شرایطى بود که مولى این اقدامات را وظیفه مى دید و ضررى براى اساس اسلام نداشت. سخنان امام در زمینه نداشتن یاران وفادار و فداکار مربوط به این دوره است.
بعد از این دوره شرایط تغییر یافت و مولى به این باور رسید که نه تنها اقدامات حضرت مؤثر نیست بلکه بیم آن مى رود که دشمنان از آب گل آلود استفاده کرده ماهى بگیرند!! اینجا بود که حضرت دست از این اقدامات نیز کشید و در حقیقت آتش بس یک طرفه از ناحیه مولى انجام گرفت.
خود مولى در این زمینه چنین مى فرماید:
«... فامسکت یدى حتى راءیت راجعه الناس قد رجعت عن الاسلام یدعون الى محق دین محمد صلى الله علیه و آله فخشیت ان لم انصر الاسلام و اهله ان ارى فیه ثلما او هدما تکون المصیبه به على اعظم من فوت ولایتکم...؛... پس دست خود باز کشیدم تا آن که دیدم گروهى در دین خود نماندند و از اسلام روى برگرداندند و مردم را به نابود ساختن دین محمد (ص) خواندند پس ترسیدم که اگر اسلام و مسلمانان را یارى نکنم رخنه اى در آن بینم یا ویرانیى، که مصیبت آن بر من سخت تر از محروم ماندن از خلافت است و از دست شدن حکومت شما...».
در این سخن مولى على(ع) دقیقا شرایط را ترسیم کرده و زیربناى سکوت خویش رادفاع از اساس اسلام بیان مى کند.
در چنین شرایطى از گوشه کنار کشور اسلامى اخبارى مى رسید که برخى از قبائل تازه مسلمان سر به شورش برآورده و پرچم ارتداد را برافراشتند و عملا در برابر اساس اسلام ایستاده اند و علاوه بر ارتداد، فتنه ظهور مدعیان نبوت همانند مسیلمه و سجاح و طلیحه مشکل دیگر آن روز جهان اسلام بود که بدون تردید اگر مولى هم چنان به مخالفت خود ادامه مى داد، این اساس اسلام بود که ضربه مى دید، و براى امام على، به هیچ وجه این امر قابل پذیرش نبود. در همین بحبوحه شخصى به مولى گفت: اگر شما همچنان به این رویه (اعتراض) ادامه دهى هیچ کس به جنگ با دشمنان اسلام نمى رود! حضرت نیز وقتى شرائط را چنان دید، دست از اعتراض کشید و نشاط فوق العاده اى براى نبرد با دشمنان مکتب در بین مسلمین پدید آمد.
امام على(ع) در سخنى شرایط آن دوره را چنین ترسیم مى کند:
«لما توفى رسول الله (ص) ارتدت العرب و اشراءیت الیهودیه و النصرانیه و نجم النفاق و صار المسلمون کالغنم المطیره فى اللیله الشاتیه؛ هنگامى که پیامبر وفات یافت عرب جاهلى بازگشت خود را شروع کرد و یهود و نصارى سر برداشتند و منافقان آشکار گشتند و وارد صحنه شدند و مسلمانان هم چون رمه بى چوپانى بودند که در یک شب سرد و بارانى زمستان در بیابان گرفتار شده اند.» اینجاست که مولى حفظ اسلام را در حفظ وحدت امت اسلامى و کنار گذاشتن اعتراض مى داند و اگر بخواهیم فلسفه سکوت مولى را در یک جمله خلاصه کنیم باید بگوییم حضرت براى حفظ اساس دین شیوه نرمش را برگزید آن چنان که به همان انگیزه در پى یارانى وفادار بود تا با همراهى آنان از اسلام ناب محمدى (ص) پاسدارى کند اما افسوس!!!...
... ارزش این رفتار شکوهمندانه مولى على (ع) اگر از جهاد مقدس مولى برتر نباشد یقینا کمتر نیست! این سیره درس آموز براى همه پیروان مولى است که همه باید فدایى دین باشیم و براى ما مصالح اساس اسلام در اولویت اول قرار داشته باشد و حتى در مواردى که حق را صد در صد در جانب خود مى دانیم ولى اگر ببینیم که تلاش دراین زمینه ضربه به اساس اسلام مى زند باید از این کار دست کشید و تنها به هدف والاى اعتلاى اسلام و مکتب اندیشید چنین باد انشاءالله.
این جواب اقتباسی بود از مقاله: امام على(ع) و بیست و پنج سال سکوت [۱] از دانشنامه سایت حوزه نت نمودار امام علی علیه السلام نمایه: امام علی علیه السلام در دوران صبر و سکوت
[۱]- مجله پاسدار اسلام، شماره ۱۹۵-۱۹۶
به نقل:http://www.tebyan-zn.ir/News-Article/Religion_Thoughts/۲۰۰۸/۹/۲۱/۱۲۸۲۴.html
میهمان
حضرت علی درب خیبر رو میکنه تنهایی چندین متر پرت میکنه اون طرف تر، بعد برای کشتن یه وحشی که یه دهم اون درب رو هم نمیتونه بلند کنه، نیرنگ زده؟ این حرفا با عقل نمیخونه. عبدود در حد یه ضربه هم نبود برای امام علی.
پرسمان
سلام علیکم، اولا خدعه و نیرنگ به معنی منفی آن که در فارسی معنا می‌کنیم نیست بلکه نیرنگ در جنگ که حرف از مرگ و زندگی است به معنی زیرکی و بهترین استفاده از لحظات خاص که هرگز قابل تکرار نیست می‌باشد، میدان جنگ و مبارزه که یک مسابقه ورزشی موقت نیست، بلکه بحث زنده ماندن و کشته شدن است، طبعا اینجا باید دشمن را مغلوب و خودت را نجات دهی به هرروش معقول و در هر فرصت مناسبی که می‌توانی!
عمربن عبدود از شجاعان عرب بود که هل من مبارز می طلبید و کسی یارای مبارزه با او نبود مگر علی ع که بقول پیامبر(ص) ضربه علی یوم الخندق افضل من عباده الثقلین، برای پیروزی براین بظاهر پهلوان عرب، توسط یک جوان شجاع و با اعتماد به نفس بالا که سابقه زیادی در جنگ نداشته لازم است اول حواس او را پرت کند تا بتواند برنامه دقیق خود را برای پیروزی اجرا کند.
زیرکی و نیرنگ لازمه‌ی هر نوع جنگی برای غلبه بر دشمن است و این ارتباطی با ضعیف یا قوی بودن عمربن عبدود و یا درب قلعه خیبر ندارد .
کندن درب خیبر و فتح قلعه خیبر با کشتن عمربن عبدود تناقض و تعارضی ندارد، امام در جریان کندن در قلعه خیبر، برای به رخ کشیدن توان مسلمین و جبهه حق در برابر یهود خیانت‌کار، و تضعیف روحیه دشمن از ظرفیت معنوی و نیروی خارق‌العاده خود که از راه بندگی و اطاعت خداوند به دست آورده بود استفاده کردند که همان باعث تسلیم دشمن و پیروزی مسلمانان شد.

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق صفحه جستجو اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.