وحشت غرب از اسلام ناب! ۱۳۹۴/۱۲/۱۵ - ۲۰۶۲ بازدید

وحشت غرب از اسلام ناب!






پرسش. مگر اسلام چه منافعی از غرب رو به خطر میندازه،
غربی که این همه قدرت و پیشرفت و عظمت داره و چه نیازی داره که با اسلام سرتقابل
داشته باشه؟ اسلام چه خطری برای لیبرالیسم غرب به وجود آورد؟ آیا تا قبل از انقلاب
ایران این خطر برای غرب وجود داشت؟
 
دانشجوی محترم ضمن تشکر از تماس شما با این مرکز، پیش از
پرداختن به پاسخ اصلی سوال لازم است اشاره نماییم: یکی از اشتباهاتی که در تحلیل ما
نسبت به غرب ممکن است به وجود آید این است که ما به گونه ای غرق در برخی مظاهر و
زیبایی‌های ظاهری تمدن غربی شویم که بسیاری از واقعیات درونی غرب را نادیده بگیریم
و همین نیز باعث می شود تا مثلا جامعه و تمدنی که دچار مشکلات فراوان بوده و حتی رو
به سقوط و زوال می باشد را جامعه ای بی عیب و نقص بدانیم که ظهور هیچ قدرت و تفکر
دیگری نمی تواند سر سوزنی در روند حرکت آن تاثیر داشته باشد.
در واقع اگر ما تمدن غربی را با دقت بنگریم متوجه خواهیم شد که
این تمدن به دلیل بنیان‌های غلطی که بر اساس آن‌ها شکل گرفته است در حال زوال و
فروپاشی است و از طرفی در جهان اسلام تمدنی در حال شکل گیری است که به دلیل
ظرفیت‌های تمدنی بالا و برتری‌هایی که از این لحاظ دارد در حال پر کردن خلا‌های
ناشی از افول غرب می باشد و همین مطلب نیز باعث شده است تا غرب به شدت از ظهور
اسلام در هراس باشد و این هراس با پیروزی انقلاب اسلامی که نوید بخش ظهور مجدد
آفتاب تمدن اسلام و فعال کننده ظرفیت‌های تمدنی اسلام می باشد تشدید شده است.
از این روی ما در این پاسخ ابتدا به تمدن غربی، مبانی و نواقص
آن اشاره می کنیم تا با فهم درست این نکته که تمدن غربی بر خلاف فروغ ظاهری و
پیشرفت‌هایی که در مظاهر تمدنی دارد در حال افول و فروپاشی است، علل هراس آن از
تمدن اسلامی و به ویژه پیروزی انقلاب اسلامی مشخص شود.
به لحاظ لغوی واژه تمدن از ریشه «مدن» گرفته شده و معنای آن
پذیرش مدنیت، شهرنشینی، خوگرفتن به آداب و اخلاق شهریان، پذیرش شهر و قانون و سایر
شئون اجتماعی و همکاری افراد اجتماع با یکدیگر در امور مختلف اجتماعی و سیاسی،
اقتصادی است.[۱]
برای تمدن تعاریف گوناگونی ارائه شده است و برای آن ارکان
متعددی برشمرده اند که در شکل گیری و پایداری آن مؤثر بوده است. ویل دورانت، تمدن
را چنین تعریف می‌کند، تمدن به شکل کلی آن عبارت از نظمی اجتماعی است که در نتیجه
وجود آن، خلاقیت فرهنگی امکان پذیر می شود و جریان پیدا می کند.
در تمدن چهار رکن و عنصر اساسی وجود دارد که عبارتند از: پیش
بینی و احتیاط در امور اقتصادی، سازمان سیاسی، سنن اخلاقی و کوشش در راه معرفت و
بسط هنر؛ ظهور تمدن هنگامی امکان پذیر است که هرج و مرج و ناامنی پایان پذیرفته
باشد. چه فقط هنگام از بین رفتن ترس است که کنجکاوی و احتیاط به ابداع و اختراع به
کار می افتد و انسان خود را تسلیم غریزه ای می کند که او را به شکل طبیعی به راه
کسب علم و معرفت و تهیه وسایل بهبود زندگی سوق می دهد.[۲]
تمدن غرب اگر چه در دیدگاه برخی محققان دارای ریشه‌های سه هزار
ساله بوده و به دوران یونان و روم باستان بر می گردد اما واقعیت این است که تمدن
غرب امروز، محصول فرایندی است که تقریبا از اواخر قرن ۱۴ میلادی آغاز شده و به
دنبال برخی تحولات به حاکمیت قرون وسطایی کلیسا پایان داد و بشر را وارد مرحله
جدیدی از زندگی نمود که در آن جایگاه خدا با بشر تعویض شد و بسیاری از ارزش‌ها جای
خود را با ارزش‌هایی که پیش از آن عمدتا ضدارزش بودند عوض نمود.
این تحولات با موضوع مهم دیگری به نام مدرنیزاسیون همراه بود که
برخی از ویژگی‌های آن عبارت بودند از : ۱. بشر انگاری و اومانیسم ۲. تاکیدو تکیه بر
عقل جزوی نفسانیت مدار استیلا جو (عقل مدرن) ۳. اصالت علم جدید ۴. جداکردند اخلاق
از تاروپود عالم ۵. سکولاریزم و سکولاریزه کردن امور ۶. بروکراسی پیچیده مدرن ۷.
نهیلیسم و پوچ گرایی ۸. اعتقاد به قانون گذاری توسط عقل جزوی بشری و حق حاکمیت بشری
۹. سرمایه سالاری[۳]
تمدن غرب با استفاده از ابزار علم جدید و تکنولوژی‌هایی که هر
روز به مدد انگیزه‌های جدید دنیاطلبانه در حال رشد بود به سطح از پیشرفت مادی رسید
که دیگر توان محدود شدن در مرزهای جغرافیایی خود را نداشته و احساس نیاز به
بازارهای بین المللی و نیز زمین و منابع مورد نیاز باعث شد تا با پدیده به اصطلاح
سرریز شدن مواجه شده و با تهاجم به مناطق دیگر کره زمین پدیده استعمار و استعمارگری
را به وجود آورد که به تسلط چندین قرنه بر منابع مادی و معنوی ملت‌های دنیا منجر شد
که این تسلط اگر چه امروزه به شکل مستقیم خود دیگر نمود و بروزی ندارد اما همچنان
ملت‌های فراوانی در دنیا طعم تلخ سلطه غرب را در قالب استعمار نو و استعمار فرانو
احساس می کنند.
اما تمدن غرب با تمام قدرت نمایی‌های که در برابر ملت‌های دنیا
انجام داده است به دلیل برخی ویژگی‌هایی که از خود بروز می داد و به فراموشی سپردن
برخی اموری که در پایداری تمدنها نقش دارند از جمله فرهنگ و معنویت به مرور دچار
مشکلاتی شده است که به انواع بحران‌ها در درون این تمدن منجر شده است که باعث ضعف
آن شده است و در آینده به شکست و فروپاشی آن منجر خواهد شد و این چیزی است که در
دیدگاه‌های مقام معظم رهبری نسبت به آمریکا و به طور کلی جهان غرب بارها به آن
اشاره شده است.
به عنوان مثال مقام معظم رهبری در این زمینه معتقدند: «اگر در
نیم قرن قبلی، آمریکا خود را صاحب اختیار کشورهـای آمـریـکای لاتـین مـی‌خواست، در
نیم قرن کنونی خود را سلطان و دیکتاتور بی‌قید و شرط همه‌
کشورهای منطقه اسلامی می خواهد. هدف‌گیریها
و برنامه ‌ریزی‌های بین ‌المللی
و پرضایعه‌ آمریکا، همه ناظر به این مدّعای متکبرانه و در
عین حال احمقانه است. شک نیست که آمریکا و متحدانش ناکام خواهند شد و دنیا یکبار
دیگر شاهد سقوط یک امپراتوری قدرتمند ولی مَست، خواهد بود، همچنانکه هم در
افغانستان و هم در فلسطین، محاسبات مستانه‌ آنان غلط از آب
درآمد. ولی اگر امت اسلامی چه دولت‌ها و چه ملت‌ها بموقع و خردمندانه و شجاعانه
تصمیم نگیرند، بار دیگر خسارت‌های سنگین و دیرجبرانی خواهند داشت.[۴]
«غرب دچار بحران شدید هویت فرهنگى و شخصیتى بوده و به علت از
بین رفتن پایه‌هاى اخلاق از درون در حال متلاشى شدن مى‌باشد.»[۵]
بنابر این به منظوربررسی میزان پایداری و یا عدم پایداری تمدن غرب بهتر است با همان
نگاهی که مقام معظم رهبری به مسائل پیرامون تمدن غرب می نگریستند یعنی بررسی تحلیل
از اوضاع وشرایط تمدن غرب به موضوع نگاه کنیم.
با نگاهی به شرایط و اوضاع غرب مشاهده می کنیم که متاسفانه تمدن
غرب به دلیل برخی ویژگی‌های ذاتی خویش که مهمترین آنها بحث نفی خدا و جایگزینی
انسان محوری و نیز سکولاریزم و جداکردن اخلاق و دین از حوزه‌های اجتماعی می باشد در
حال فروپاشی از درون می باشد. این فروپاشی به گونه ای است که حتی برخی تحلیلگران
غربی نیز خود بدان واقف شده و در کتابها و مقالات خویش سخن از فروپاشی غرب به میان
آورده اند. به عنوان مثال دکتر آلکسیس کارل این گونه به آن اعتراف مى کند: «انسان
(غربى بى دین) در جهان، در جهانى که خود ساخته، غریب و بیگانه است.
این موجود هنوز نمى تواند دنیاى خود را تنظیم کند... ماقوم بدى
هستیم، ما ملت محکوم به زوالیم، و در طوفان ورشکستگى عقل، گرفتار شده ایم. ملت‌ها و
جماعت‌هایى که در این اجتماع، در این تمدن صنعتى به عالى ترین مرتبه نمو و پیشرفت
رسیده اند چون خوب نگاه کنى ملت‌هایى هستند که ضعف گرفته و به ناتوانى گراییده،
ملت‌هایى هستند که به زودى به شکست و تباهى خواهند رسید؛ آن هم با سرعتى به مراتب
بیش تر از سرعت دیگران.»[۶]
«اشپینگلر» در کتاب «سقوط غرب» و «توین بى»در«بررسى تاریخ» به زوال و نابودى این
تمدن، اشاره کرده اند.
«ناتائیل وست» نویسنده آمریکایى که کافاکاى آمریکا، لقب گرفته
است مى‌گوید: «این تمدن، بوى مردار مىدهد؛ وقت آن است که مؤدبانه ولى زود به خاکش
بسپاریم. ما اعضاى بشاش اداره متوفیات دوران جدیدیم.»[۷]
و یا در سال ۱۹۹۳ مقاله‌ای به قلم «اون هریس» با نام «سقوط غرب» منتشر شد که در آن
نویسنده بقای موقعیت ژئوپولتیک غرب را مدیون مقابله با کمونیسم دانسته و مدعی شده
بود، با از بین رفتن کمونیسم، غرب هم قطعاً [به عنوان یک بازیگر ژئوپولتیک] سقوط
خواهد کرد.
اگر به تضادهایی که میان کشورهای غربی در زمان جنگ عراق وجود
داشت و هنوز هم وجود دارد، توجه کنید، به سختی می‌توان نتیجه گرفت که اتحادی عملی
میان این کشورها وجود دارد.[۸]
نگاهی به برخی مولفه‌ها که در تداوم و یا افول تمدنها نقش اساسی ایفا می کنند از
جمله مسئله اخلاق و معنویت، خانواده، سیاست، اقتصاد و... در غرب نشان از
ناهنجاری‌هایی دارد که در صورت تداوم به زوال تمدن غرب خواهد انجامید که با وجود
اینکه هر یک از این عوامل به تنهایی می توانند باعث زوال تمدن غرب شوند اما به
منظور آشنایی هر چه بیشتر با غرب امروز به چند نمونه از این موارد اشاره می نماییم.[۹]
رینگراز جمله دانشمندانی است که با درک انحطاط فرهنگی غرب،
ریشه‌های انحطاط را در فساد اخلاقی می داند و می نویسد: افول و زوال غرب را می توان
به وسیله یک نمودار پرنوسان نشان داد.
آثار انحطاط در ایالات متحده امریکا در پنجاه سال اخیر (سال‌های
بین ۱۹۱۲ تا ۱۹۶۳) بیش تر از ۱۳۷ سال پیش به چشم می خورد و نیز این آثار در بیست
سال گذشته بیش تر از پنجاه سال پیش بوده است. با توجه به آمار و اطلاعات، می توان
شواهدی ارائه نمود که در حیات غرب از یک سو، گرایش به دین کاهش یافته و از سوی
دیگر، به نسبت کاهش گرایش دینی، آمار جرم و جنایت و ناامنی افزایش یافته است. بر
طبق آمار سال ۱۸۵۱، در حدود ۴۰ درصد از بزرگسالان در انگلستان و ویلز شنبه به کلیسا
می رفتند.
در سال ۱۹۰۰، این نسبت به ۳۵ درصد و در سال ۱۹۵۰، به ۲۰ درصد
کاهش یافته است. این تعداد امروز در مجموع، تقریباً به ۱۱ درصد رسیده است. مذاهب
اصلی بریتانیا به طور متوسط، ۵ درصد کلیسا روندگان را در طی نیمه دوم دهه ۱۹۷۰ از
دست داده اند. نفوذ مذهب بر حکومت نیز در دوره پس از جنگ جهانی دوم کاهش یافته است.
بر طبق آزمون دیگری (در کشورهای امریکا، آلمان، بریتانیا و
مانند آنها) به هر میزان که از بزرگسالان به جوانان نزدیکتر می شویم بر درصدِ کاهش
اهمیت خدا در زندگی گروه‌های جوان تر افزوده می شود. جوان ترین گروه دو برابر و نیم
بیشتر از بزرگ ترین گروه پاسخ مادی می دهد. به موازات آن، مجموعه مشاهدات در
کشورهای امریکا و آلمان غربی مشخص می کند که نگرش نسبت به همجنس بازی به تدریج،
مثبت تر می شود.
از سوی دیگر، با کاهش گرایش به مذهب و اخلاق و فاصله گرفتن از
ارزش‌های سنّتی، شاهد افزایش روز افزون جرم و جنایت در این کشورها هستیم. ازدیاد
جرایم در جامعه امریکا به حدّی است که در شهرهای بزرگ صنعتی و تجاری کسی جرأت پیاده
روی در خیابان‌ها و پارک‌ها را به هنگام شب ندارد و تجاوز به حقوق فردی و اجتماعی
به حدّی رسیده است که مردم در حالت هراس اجتماعی به سر می برند. در ایالات متحده
امریکا درصد کودکان متولد شده نامشروع سفیدپوست و غیر سفیدپوست در یک دوره سی ساله
بالا رفته است. از سال ۱۹۴۰ تا سال ۱۹۶۹ از ۱۰۰ کودک غیر سفیدپوست به دنیا آمده ۱۷
کودک نامشروع بوده و در سال ۱۹۶۹ این تعداد به ۳۱ درصد رسیده و برای سفیدپوستان در
دوره مذکور از ۲ درصد به ۳/۵ درصد رسیده است. همچنین بین سال‌های ۱۹۰۰ تا ۱۹۶۰ درصد
طلاق در آلمان از ۶/۱۷ به ۷/۸۸، در انگلستان از ۲/۲ به ۵/۶۹ و در فرانسه، از ۱/۲۶
به ۴/۸۲ افزایش یافته است.
در ایالات متحده (سال ۱۹۴۶) از هر دو ازدواج یکی به طلاق منتهی
می شود و بسیاری از کودکان در خانواده‌هایی بزرگ می شوند که یا پدر در آن غایب است
یا مادر. علاوه بر این، کسانی هستند که می کوشند معنای سنّتی ازدواج را که میان دو
جنس مخالف صورت می پذیرفته است، بشکنند و معنای جدیدی به آن بدهند که عبارت باشد از
«هرگونه پیوند و التزامی میان دو آدم، هرچند از جنس موافق باشند، مادام که بخواهند
با هم زندگی کنند.» بنابراین، در آخرین مرحله تجدّد یا مدرنیسم، که برخی به آن «پست
مدرنیسم» اطلاق کرده اند، حتی معنای خانواده، که در طول قرون و اعصار هیچ گاه مورد
معارضه و چند و چون نبوده نیز شدیداً مورد حمله قرار گرفته است.
نتایج تحقیقات موریزون در مورد نام نویسی ۹۲ دختر خردسال در
مراکز فساد، مؤید فروپاشی خانواده در غرب و ناسازگاری بنای آن با فطرت است. بنا به
گزارش یکی از مجلات در فرانسه، روزانه ۲ کودک در اثر بد رفتاری پدر یا مادر جان می
سپارند. در سال ۱۹۹۱ روزانه دست کم، یک نوزاد در کوچه‌ها و در کلیساها رها شده اند.[۱۰]
این آمارهای تکان دهنده تنها بخشی از واقعیت‌هایی هستند که امروزه غرب با آن مواجه
است و طی آن انحطاط اخلاقی جامعه غربی آن را به سوی سراشیبی سقوط می کشاند چرا که
یکی از مهمترین عوامل قوام و دوام هر تمدنی اخلاق آن می باشد که در صورت غیبت آن بی
اخلاقی به نا امنی و ناامنی به سقوط تمدن خواهد انجامید.
دین در جوامع غربی
دین به عنوان مهمترین مظهر هر فرهنگ محسوب شده و فرهنگ یکی از
ارکان هر تمدنی می باشد اما در جامعه غربی به دنبال رنسانس که در واقع پدیده ای
واکنشی در قبال هزار سال سلطه دین تحریف شده مسیحی بر آنها بود دین و به طور کلی
خدا از عرصه زندگی انسان مدرن غربی کنار گذاشته شد و به جای آن اومانیسم یعنی انسان
محوری جایگزین شد که بر طبق آن همه چیز جهان توسط انسان و برای انسان در همین دنیا
مورد برنامه ریزی قرار می گرفت لذا با حذف دین از عرصه زندگی بشری تمدن غربی به
مرور به پوچی رسید چرا که بر اساس ایدئولوژی تمدن غربی انسان مدرن محور قرار می
گرفت و اصالت ماده (ماتریالیسم) و اصالت لذت (اپیکوریسم) به عنوان امور به ظاهر
زیبا او را از توجه به امور پایدار از جمله امور اخروی باز داشته و باتوجه به سیراب
نشدن روح معنویت خواه بشر نهایتا از سویی دچار بحران معنویت شده و از سویی دچار
پوچی و بی هدفی می شد که برای درمان اولی به دین‌های جایگزین روی می آورد که امروزه
این کار با پدیده عرفان‌های نو ظهور و دین‌های ساختگی تعقیب می شود که البته معمولا
به دلیل عدم اشباع خاطر معنویت خواه بشر به راه‌های فاسد دیگری منجر می شود و یا
باز هم سر از پوچی در می آورد که در نهایت معمولا به افسردگی و خودکشی می انجامد
بنابر این ماده گرایی که در ابتدای ظهور تمدن مدرن غربی مهمترین انگیزه انسان غربی
برای توسعه و پیشرفت بود امروزه به مهمترین مانع توسعه تبدیل شده و بشریت را به سمت
فنا و نیستی می کشاند.
توجه به آزادی و دمکراسی در غرب : امروزه با بیدار شدن ملتها
موضوع آزادی و توجه به خواست‌های آنها به یکی از موضوعات اساسی تمدن‌های امروزین
تبدیل شده است که علیرغم اینکه در غرب بیش از هر جای دیگری از این مساله سخن به
میان آورده می شود اما واقعیتها نشان از دروغ بودن این ادعاها داشته و اوضاع آزادی
به ویژه آزادی بیان و آزادی حق انتخاب در غرب چنان روز به روز وخیم تر می شود که
حتی خود غربی‌ها نیز بدان اعتراف می کنندو این نشان دهنده اینست که این قبیبل
شعارها صرفا مصرف خارجی دارند وگر نه در داخل واقعیتها خلاف این مطلب را نشان می
دهد از سویی در خارج از این مرزها نیز این شعارها تا جایی محترم هستند که تامین
کننده منافع قدرت‌های غربی باشند وگر نه هیچ ارزش و اعتباری نخواهند داشت به عنوان
مثال غربی‌ها با انتخابات‌هایی که در فلسطین و زیر نظر ناظران خودشان برگزار شد به
دلیل اینکه نتیجه انتخابات بر خلاف خواست آنها بود مخالفت کردند و یا بیش از سی سال
است که با جمهوری اسلامی ایران که مردمسالار ترین نظام دنیا را داشته و کم حضورترین
انتخابات آن از پرحضورترین انتخابات بسیاری از کشورهای غربی باشکوه است مخالفت می
کنند لذا این قبیل بی توجهی‌ها به آزادی‌ها به مرور باعث ظهور اعتراضات ملتها و
نیزبروز تنش‌هایی در میان ملت‌های غربی شده و به تدریج باعث زوال تمدن دیکتاتوری
غربی خواهد شد. در زمینه وضعیت آزادی و دمکراسی در خود غرب دسته ای از صاحب نظران
غربی با تاکید بر اینکه «دموکراسی و مردمسالاری در غرب یک دروغ بزرگ است»[۱۱]
جریان انتخابات رایج در کشورهای بزرگ غربی همچون ایالات متحده را نمادی از یک مردم
سالاری واقعی ندانسته و اظهار می دارند:«نامزدهای انتخاباتی با اتکا بر مشاوران
اجیرشده یا به بازی گرفتن مردم ساده لوح و بی تفاوت افکار آنها را با مهارت تحت
کنترل خود در آورده و افکار بسیاری از مردم را از مشکلات واقعی به سمت مسائل پرسرو
صدا و بی مفهوم سوق می دهند»[۱۲]
پروفسور روژه گارودی فیلسوف معروف فرانسوی در جواب سوال خانم استروم خبرنگار و مفسر
رادیو سوئد که از وی پرسید:آیا در اسلام جایی برای دموکراسی غربی وجود دارد؟ با
تصور واهی خواندن وجود دموکراسی در غرب اظهار داشت: «دموکراسی!کدام دموکراسی؟!در
کدام یک از کشورهای غربی دموکراسی وجود ارد؟ جز اینکه در اجتماعات آنها-قانون جنگل
حکم فرماست-گروه‌های قدرت طلب برای چذب آرا مردم در رقابت هستند»گارودی تصریح
کرد:«این فقط یک تصور است که ما مردم و زن و بچه‌های آزادی هستیم!»[۱۳]
همچنین در جریان بزرگترین گردهمایی و نشست مشترک اساتید دانشگاهها و اعضا و
گردانندگان اتحادیه‌های کارگری آمریکا،تحت عنوان پیکار برای آینده آمریکا که در
دانشگاه کلمبیا در نیویورک برگزار شد،جول راجز استاد جامعه شناس دانشگاه ویسکونسین
امریکا طی سخنانی با حمله شدید به مدعیان وجود دمکراسی در آمریکا اظهار داشت: این
چه نوع ازادی و دموکراسی است که دارایی یک درصد بالای جامعه بیش از ۹۰ درصد پایین
آن است؟!این چه نوع دموکراسی است که در یک اقلیت کوچک با تسلط کامل بر تمام وسایل
ارتباط جمعی، دانشگاهها، مدارس، روزنامه‌ها، مجلات، چاپخانه‌ها و خلاصه بر تمام
وسایل و ابزار فکر سازی توان فکر کردن مستقل و قائم بذات را از مردم این کشور گرفته
است؟! این چه نوع آزادی و دموکراسی است که کاندیداهای ریاست جمهوریش خدمتگزار منافع
چندصد شرکت غول آسای فراملیتی اند؟!این چه نوع آزادی و دموکراسی است که در آن همین
شرکتها در همین دستگاه‌های ارتباط جمعی آدم‌های خود را به مردم می قبولانند و
اکثریت قریب به اتفاق مردم توان هیچ گونه مقابله ای با چنین قدرت غول آسایی را
ندرند…؟![۱۴]
نتیجه اینکه تنها با درنظر گرفتن همین مقدار از آمار و اطلاعات به ویژه در زمینه
سقوط اخلاقی غرب می توان به نتیجه رسید که اگر نگوییم غرب در آینده نزدیک سقوط
خواهد کرد اما به یقین می توانیم بگوییم در مسیر سقوط قرار گرفته است و دو عامل
سقوط آن راتسریع خواهد نمود : یکی مشکلات خود تمدن غرب که به بخشی از آن در بالا
اشاره شد و دیگری ظهور پدیده ای به نام تمدن اسلامی که اتفاقا نواقص تمدن غربی را
نه تنهاندارد بلکه نقطه روشن این تمدن همان نقاط تاریک تمدن غربی می باشد یعنی
اخلاق و معنویت که گوهر گمشده تمدن غربی بود در تمدن اسلامی کاملا یافت شده و توسعه
ای که در تمدن اسلامی وجوددارد برخلاف توسعه تمدن غربی که انسان تک بعدی را ارتقا
داده و آنگاه آن را ساقط می نمود توسعه همه جانبه بشریت خواهد بود این مساله از دید
تحلیلگران غربی چنان جدی می باشد که حتی شخصی همچون ساموئل هانتنگتون طراح نظریه
برخورد تمدنها که همواره به فکر سلطه تمدن غربی بر جهان بوده است صریحا در کتاب
خویش می گوید : «تقابل اصلی آینده جوامع بشری برخورد فرهنگ اسلامی و فرهنگ غربی
است.»[۱۵]
علاوه بر این ظهور اسلام انقلابی باعث به مخاطره افتادن منافع نامشروع غربی‌ها در
منطقه حساس خاورمیانه شده است چنانکه برژنسکی نظریه پرداز مشهور آمریکایی می گوید :
«تجدید حیات اسلام بنیادگرا در سراسر منطقه با سقوط شاه و تشنجات ناشی از ایران
(امام) خمینی ( ره) یک مخاطره مستمر برای منافع ما در منطقه ای که حیات جهان غرب
کاملاً به آن وابسته است ایجاد کرده است. بنیادگرایی اسلامی پدیده ای است که امروزه
آشکار نظم و ثبات موجود را تهدید می کند.»[۱۶]
تاثیر گذاری و نفوذ انقلاب اسلامی در نهضت‌های آزادیبخش در سراسر جهان و تبدیل شدن
انقلاب اسلامی به عنوان الگویی برای مبارزه و مقابله با قدرت‌های بزرگ و دمیدن
روحیه استکبار ستیزی در میان آنان نیز یکی دیگر از علل هراس غرب از اسلام و انقلاب
اسلامی می باشد در این زمینه الکساندر هیک وزیر دفاع اسبق آمریکا می گوید: « به نظر
من خطرناک تر و مهم تر از این مشکلات بین المللی عواقب گسترش بنیاد گرایی اسلامی
است که در ایران پاگرفته و اکنون عراق و ثبات رژیم‌های عرب میانه رو را در منطقه
تهدید می کند، می باشد. اگر این از کنترل خارج شود منافع ابر قدرت‌ها را به خطرناک
ترین وجه به مخاطره خواهد انداخت.»[۱۷]
مقام معظم رهبری در دلایل قدرت‌های بزرگ و آمریکا با دست یابی جمهوری اسلامی به
فناوری صلح آمیز هسته ای فرمودند: «آمریکایی‌ها می دانند که اگر ایران اسلامی و ملت
ایران برقله رفیع این فناوری بایستد سخن حق او که دعوت به استقلال و عزت و سرافرازی
است در افکار عمومی جهان به ویژه مسلمانان، نفوذ بیشتری خواهد یافت و دشمنان ملت از
همین مساله ناراحت و نگرانند. »[۱۸]
سرانجام باید به عنصر مهم دیگری اشاره کرد که باعث هراس غربی‌ها شده است چرا که می
تواند کلیت تمدن غرب را که بر اساس سرکوب استعداد‌های دیگران و وابسته کردن آنها به
خود می باشد مورد تهدید خویش قرار دهد که این عامل عبارت است از استقلال طلبی
جمهوری اسلامی و حرکت در مسیر توسعه و پیشرفت کشور و رهایی از وابستگی در عرصه‌های
مختلف به سایر کشورها از جمله قدرت‌های بزرگ. مارتین ایندایک معاون خاور میانه ای
وقت وزارت خارجه آمریکا با اشاره به ناهمخوانی سیاست‌های جمهوری اسلامی با ایالت
متحده، گستاخانه تاکید می کند که مجازات و تنبیه انقلاب اسلامی درس عبرتی برای
کشورهایی خواهد بود که در مسیر استقلال و رهایی از رهبری آمریکا گام بر می دارند.[۱۹]
نوام چامسکی نظریه پرداز مشهور آمریکایی نیز براین باور است که : «جمهوری اسلامی
ایران از نظر آمریکا غیر قابل پذیرش است چون از استقلال خود چشم پوشی نمی کند. »[۲۰]
مقام معظم رهبری در این باره فرمودند : «دشمنی نظام مستکبر آمریکایی و هر مستکبر در
دنیا با نظام اسلامی، به خاطر پرچم برافراشته عدالت است، به خاطر این است که می
بیند با نام اسلام و با تعالیم والای اسلام کشوری دارد به سمت رشد و توسعه و پیشرفت
علمی و عملی حرکت می کند می داند که این، جلوی نفوذ آنها را خواهد گرفت. آنها با هر
کشوری که خارج از قلمرو قدرت آنها به توسعه، به سمت رقابت با آنها حرکت کند،
مخالفند. آنها در مناطق مختلف عالم – که از لحاظ منابع حیاتی و منابع اقتصادی و زیر
زمینی، ثروتمند و غنی است – منافع خودشان را دنبال می کنند و در پی این هستند که
ظالمانه و مستکبرانه براین کشورها پنجه بیفکنند وبا قدرت زور و زر و تزویر خودشان
بتوانند این منابع را در اختیار بگیرند. دشمنی آمریکا و استکبار با ایران اسلامی به
خاطر این حرکت قدرتمندانه مردمی است چون ایمان مردم، علاقه مردم به استقلال، و
اطمینان به نفس مردم، به ضرر آنهاست. آنها می خواهند کشور ما را همیشه وابسته نگه
دارند. آنها می خواهند از لحاظ فرهنگی، اقتصادی و سیاسی کشورهای این منطقه را
وابسته به خودشان نگه دارند. وقتی کشوری مستقل است، وقتی اطمینان به نفس دارد و با
اعتماد به خود، در راهی که او را به سمت اهداف والا می رساند، حرکت می کند، طبعا
اینها ناراضی می شوند. نارضایتی دشمنان جهانی ما به این خاطر است. آنها وقتی راضی
می شوند که ملت ایران اختیار دین ودنیا و فرهنگ و اقتصاد خود را یکسره به آنها
بسپارد. ملت ایران امروز بیدار شده است و زیر بار چنین زور گویی‌ها و قلدری‌هایی
نمی رود.»[۲۱]
همچنین فرمودند : « آنها از شکل گرفتن ایران قدرتمند، مستقل، اسلامی، پیشرفته و
برخوردار از فناوری‌های مدرن نگرانند وسعی می کنند با جار و جنجال راه پیشرفت ملت
ایران را سد کنند و این کشور را همیشه نیازمند خود نگه دارند.»[۲۲]
با توجه به آنچه گفته شد می توان دریافت که اسلام، به دلیل ظرفیت‌های تمدنی که دارد
به ویژه درشرایط زوال تمدنی غرب، بیشترین مخاطره را برای این تمدن ایجاد می کند و
این مخاطره حتی پیش از انقلاب اسلامی نیز برای آن قابل تصور بود اما به دلیل نبودن
فرصت و زمینه لازم برای بروز و شکوفایی تمدن اسلامی چندان احساس نمی شد و با پیروزی
انقلاب اسلامی و فعال شدن ظرفیت‌های تمدنی اسلام، این خطر بیش از هر زمان دیگری
احساس شد.






[۱]
علی اکبر دهخدا، سنت نامه،
تهران: انتشارات دانشگاه تهران ۱۳۷۸، ج ۴ ص ۶۱۰۸.



[۲]
ویل دورانت، تاریخ تمدن،
ترجمه احمد آرام، انتشارات انقلاب اسلامی ۱۳۷۲، ج ۱ ص ۳.



[۳]
رک : شهریار زرشناس، مبانی
نظری غرب مدرن



[۴]
پیام مقام معظم رهبری به
کنگره حج در سال ۱۳۸۱



[۵]
بیانات مقام معظم رهبری در
دیدار نمایندگان فرهنگى جمهورى اسلامى ایران در خارج از کشور، ۱۱/۶/۷۶



[۶]
انسان؛ موجود ناشناخته /
۴۳ - ۴۴. به نقل از امیر رجبی، چرا نماز بخوانیم برگرفته از سایت تبیان



[۷]
رسالت هنر، دکتر مصطفى
رحیمى به نقل از امیر رجبی، همان



[۸]
پروفسور «تیموتی
گارتن‌اش»، استاد دانشگاه آکسفورد به نقل از مجید مرادی، سقوط غرب



[۹]
سقوط اخلاقی غرب : رابرت
جی.



[۱۰]
پایگاه اطلاع رسانی آفتاب
به نقل از خبرگزاری فارس



[۱۱]
احمد هوبر نویسنده و
روزنامه نگار معروف سوئیسی در مصاحبه با کیهان۲۲/۷/۷۷ به نقل از کتاب عصر
امام خمینی ره



[۱۲]
بنجامین اسپاک،دنیای بهتر
برای کودکانمان، ص ۱۶۴ به نقل از همان



[۱۳]
منوچهر دبیر ساقی،در غرب
چه می گذرد،ص۲۳۷ به نقل از همان



[۱۴]
نشریه جامعه
سالم،ش۲۳،گزارش یک گردهمایی تاریخی به نقل از همان



[۱۵]
نفوذ و استحاله، تهران:
معاونت سیاسی نمایندگی ولی فقیه، ۷۸،، ص ۴۷



[۱۶]
داودی، محسن، ستیز غرب با
آنچه بنیادگرایی اسلامی می نامد، تهران، دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی،
۶۸، ص ۸۰



[۱۷]
روزنامه اطلاعات، ۱/۱۲/۶۱



[۱۸]
بیانات مقام معظم رهبری
در جمع دست اندر کاران جهاد دانشگاهی، ۱/۴/۸۳



[۱۹]
روزنامه کیهان، ۲۶/۱/۷۸



[۲۰]
روزنامه رسالت، ۲۷/۲/۸۰



[۲۱]
بیانات مقام معظم رهبری
در اجتماع مردم رفسنجان، ۱۸/۲/۸۴



[۲۲]
بیانات مقام معظم رهبری
در جمع دست اندر کاران جهاد دانشگاهی، ۱/۴/۸۳




ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

میهمان
این جواب برای دانشجو مفید نیست. این یک جواب نبود مقاله بود.
دانشجو با پرسیدن سئوال دنبال خواندن مقاله نیست دنبال یک جواب شفاف و روشن مثل شفافیت سئوال خودش است.
پرسمان
ضمن تشکر بابت درج نظرتان، فرمایشتان درست است و غالبا همین طور است اما از آنجایی که برخی از دوستان هم دنبال مطلب کامل می گردند چاره نداشتیم که مطلب را مفصل ارائه کنیم. باز هم ما را از نظرات سازنده تان بهره مند فرمایید. موفق باشید.

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.