یزید ملعون عامل اصلی شهادت امام حسین(ع) ۱۳۹۹/۱۰/۱۷ - ۱۶۱۵ بازدید

سلام وقت بخیرایا یزید بن معاویه نقش اصلی را در شهادت امام حسین علیه السلام داشت یا نه کسان دیگری بودند که نقش اصلی را در شهادت امام حسین علیه السلام داشتند؟

یزید به فرماندار مدینه نوشت که از حسین بن علی بیعت بگیر و اگر بیعت نکرد سر او را از بدن جدا کن .(تاریخ یعقوبی ,ج 2 ص 15,مقتل خوارزمی ج 1 ,ص 180)همین دستور یزید مبنای جداکردن سر از بدن شد.حاکمی که دستور به جدا کردن سر می دهد ,فرماندارانش این دستوررا اجرا می کنند.بنا بر این عبیدالله بر اساس دستور یزید عمل کرده است.از نظر تاریخ، خصوصاً تاریخ تشیع، مسلّم است که مسبّب اصلی در شهادت امام حسین (علیه السلام) و یارانش یزید بن معاویه بوده است؛ ولی گاه از طرف علمای اهل سنّت این شبهه القا می‌شود که یزید در قتل حسین (علیه السلام) و یارانش نقشی نداشت؛ بلکه ابن زیاد وکوفیان بودند که هم به عنوان سبب و هم به عنوان مباشر، دست به این جنایت فجیع زدندو برخورد پایانی یزید با اسیران را در شام، و اظهار نارضایتی او را شاهد گرفته اندکه یزید به این مسئله رضایت نداشته و نقش سببی نیز نداشته است؛ خصوصاً وهابیونبیشتر به این شبهه دامن می زنند و می گویند که این جنایات بدون آگاهی و اطلاع یزید
بوده است و یا حداقل در قاتل بودن یزید تردید داریم. در این باره می توان به ابن‌تیمیّه و پیروانش و غزالی در «احیاء العلوم» اشاره کرد که به این شبهه دامن زده‌اند. [۱] در ابتداء به دلایل و شواهدی می پردازیم که نقش اصلی و مستقیمیزید را در شهادت حضرت حسین بن علی (علیه السلام) و یارانش اثبات می کند؛ آن گاه عوامل رسوایی و پشیمانی یزید را (به ظاهر) از این ماجرا با توجّه به منابع فریقین
بررسی می کنیم.
نقش یزید در قتل امام حسین (علیه السلام) دلایل و شواهد فراوانی بر این امر وجود دارد که به اهم آنها اشاره می شود:
۱ ـ نامه ای به ابن زیاد وضع کوفه آشفته بود؛ به گونه ای که شهر در معرض سقوط قرار داشت. در این هنگام یزید به «سرجون نصرانی» ـ که مشاور مَحرم اسرار پدرش معاویه بودـ مراجعه و با او مشورت کرد. سرجون به یزید گفت: «اگر هم اکنون پدر تو زنده شود و به تو امری کند، اطاعت می کنی؟» گفت: «آری!» سرجون بی درنگ حکم ولایت و سرپرستی عبید الله بن زیاد را بر کوفه بیرون آورد. مفاد حکم چنین بود. «عبید الله بن زیاد با حفظ سِمَت قبلی که ولایت بصره است به ولایت کوفه نیز منصوب شود.» معاویه، این حکم را به خط خود نوشته و به سرجون سپرده بود تا در وقت مناسب، آن را به یزید ارائه کند. یزید نیز ابن زیاد را حاکم کوفه قرار داد و در نامه ای به او نوشت: «... قَدْ بَلَغنِی أنّ اهل الکوفة قد کتبوا إلی الحسین فی القدوم علیهم و أنّه قد خرج من مکّة متوجّهاً نحوَهم و قد بلی به بلدک من بین البُلدان و أیّامُک من بین الایام، فإن قتلته و إلا رجعت إلی نسبک عبید، فاحذر أن یفوتک» [۲] ؛ به من خبر رسیده که اهل کوفه به حسین [علیه السلام]، نامه نوشته اند [مبنی بر دعوت
و] برای اینکه نزد آنان آید، و او نیز به قصد اجابت دعوت از مکه به سوی آنان [و مردم کوفه] حرکت کرده است و به راستی شهر و (محل حکومت) تو از بین شهرها و ایام تو از بین ایام، به این امتحان مبتلا شده است. اگر او را کشتی (که مقصود حاصل است) وگرنه [اعلام می کنم که تو پدر و مادر درستی نداری و] نسبت را به پدرت عبید برمی‌گردانم (و نسب سابقت را که ولدالزنا هستی به گوش همگان می رسانم). بترس از اینکه فرصت را از دست دهی [و حسین [علیه السلام]، جان سالم به در برد]. [۳] بلاذری نیز شبیه این نامه را نقل کرده است. [۴]
طبرانی هم با سند خود روایت کرده است که یزید در نامه ای به ابن زیاد نوشت: «...اگر حسین را نکشی به نسب سابق خود برخواهی گشت.» از این رو، عبید الله بن زیاد امام حسین (علیه السلام) را به قتل رساند و سر مبارک آن جناب را برای یزید فرستاد. وقتی یزید، سر آن حضرت را دید، آن اشعار معروف کفر آمیز «... ولا وحیٌ نزل» را به زبان جاری کرد. هیثمی با تصریح به صحّت سند این نامه روایت می کند، ابن عساکر در «تاریخ مدینه دمشق»، ذهبی در «سیراعلام النبلاء»، ابوالفرج ابن جوزی حنبلی در «الرد علی المتعصّب العنید» و سیوطی در «تاریخ الخلفاء»، همه می نویسند یزید در نامه اش به ابن زیاد دستور داد که امام حسین (علیه السلام) را به قتل برساند. [۵]
۲ ـ نامه ابن عباس به یزید شاهد دیگر این است که بعد از خروج حضرت سیدالشهداء (علیه‌السلام) از مکّه، عبدالله بن زبیر در مکه اعلام خلافت کرد؛ ولی ابن عباس و علویین با او بیعت نکردند. یزید در نامه ای از ابن عباس به سبب بیعت نکردنش تشکر کرد و نوشت: «ابن عباس! تو با بیعت نکردنت رابطه خودت را با من حفظ کردی... و این لطف تو را فراموش نمی کنیم و به زودی محبّت تو را جبران می کنیم... و از تو می خواهم حقیقت را به مردم بگویی و نگذاری که با ابن زبیر بیعت کنند؛ چرا که تو نزد مردم، فردی مورد قبول هستی...». ابن عباس در جواب او نوشت: «أمّا بعد فقد جاءنی کتابک فأمّا
ترکی بیعة ابن الزبیر فو الله ما أرجو بذلک برّک و لا حمدک و لکنّ الله بالّذی انوی علیهم و زعمت أنک لست بناس بری فاحبس ایّها الانسان! برّک عنّی فانّی حابس عنک برّی. و سألت أن احبب الناس الیک... کیف؟ و قد قتلت حسیناً و فتیان عبد المطلب مصابیح الهدی و نجوم الاعلام ... فما انسی من الأشیاء فلست بناس اطّرادک حسینا من حرم رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم) إلی حرم الله و شبیرک الخیول إلیه. فمازلت بذلک حتی امتحنته إلی العراق فخرج خائفاً یترقب فنزلت به خیلک عداوة منک لله و لرسوله و لأهل بیته الذین أذهب إلیه عنهم الرجس و طهّرهم تطهیراً فاغتنمتم قلّة أنصاره و استئصال أهل بیته و تعاونتم علیه کأنّکم قتلتم أهل بیت من الشرک و الکفر...؛ و قد قتلت ولد أبی و سیفک یقطر من دمی و أنت أحد ثاری...» [۶] ؛ امّا بعد نامه ات به من رسید (ای یزید!) اینکه من با ابن زبیر بیعت نکردم، به خدا سوگند به جهت محبت به تو و انتظار ستایش تو نبوده و خداوند از نیّت من آگاه است و گمان برده ای که نیکی به من را فراموش نمی کنی. پس ای انسان، دست نگه دار (و به من خوبی نکن)؛ چرا که من به تو نیکی نکرده ام و از من خواسته ای که مردم را به سوی تو دعوت [و از تو حمایت کنم] چگونه این کار را انجام دهم و حال آنکه، تو حسین (علیه السلام) و فرزندان خاندان عبدالمطلب را که چراغ های هدایت و ستارگان دانش بودند به قتل رساندی (و همه در عراق به دستور تو به قتل رسیدند). پس اگر همه چیز را فراموش کنم این را فراموش نمی کنم که حسین (علیه السلام) را تحت تعقیب قرار دادی تا آن بزرگوار، از حرم رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) خارج شد و به مکّه پناه برد. این کار ادامه یافت تا آنجا که مجبورش کردی با خوف و نگرانی به سوی عراق خارج شود. سربازان تو در آنجا به جهت دشمنی با رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اهل بیت او (علیهم السلام) آنهایی که خداوند، پلیدی را از آنان دور ساخته و پاکیزه شان نموده است از فرصت کمی یاران و تنگناهی اهل بیت استفاده کردید و همدیگر را یاری دادید، همانند کشتار اهل شرک و کفر، آنان را به قتل رساندید. و (ای یزید از من توقع محبت داری) در حالی که فرزند پدرم را کشتی و از شمشیر تو خون [خاندان] من می چکد و در حالی که تو یکی از کسانی هستی که باید از او انتقام بگیرم.» در این سخنان به صراحت بیان شده که یزید، قاتل اصلی حضرت امام حسین (علیه السلام) و یارانش بوده است.
۳ ـ اقرار ابن زیاد خود ابن زیاد به صراحت گفت که قتل امام حسین (علیه السلام) به دستور یزید بوده است: «وَ أمّا قتلی الحسین، فإنّه أشار إلیٌ یزید بقتله أو قتلی فاخترت قتله؛ [۷] اما کشتن حسین به دست من، برای اشاره یزید بود که به من دستور داد [و مرا مخیر گذاشت بین] به کشتن او (حسین) و یا کشته شدن خودم. پس من قتل حسین (علیه السلام) را برگزیدم.»
4 ـ سخنان معاویة بن یزید وقتی یزید از دنیا رفت، معاویة بن یزید که در توصیف او می‌گویند: جوان صالحی بود، در نخستین سخنرانی خود به غصب خلافت به دست جد و پدرش و همین طور قاتل حسین (علیه السلام) بودن پدرش اعتراف کرد و گفت: «إنّ هذه الخلافة حبل الله و أن جدّی معاویة نازع الأمر أهل هو من هو أحقّ به منه علی بن ابی طالب، و رکبت بکم ما تعلمون... ثمّ قلّد أبی الأمر و کان غیر أهل له و نازع ابن بنت رسول‌الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم)»؛ براستی خلافت ریسمانی الهی است و جدّم معاویه، آن را به ناحق از علی بن ابی طالب که سزاوار آن بود گرفت و به منازعه با او پرداخت و آنچه را نسبت به شما انجام داد که می دانید... سپس پدرم امر (خلافت) را به گردن انداخت؛ در حالی که اهلیت تصدّی خلافت را نداشت و با فرزند رسول خدا (صلّی‌الله علیه و آله و سلّم) به دشمنی رداخت.» او در حالی که گریه می کرد، افزود: «إنّ من أعظم الامور علینا علمنا بسوء مصرعه و بئس منقلبه و قد قتل عترة رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و أباح الخمر و خرّب الکعبة ....فشأنکم أمرکم. والله لئن کانت الدنیا خیرا... و لکن کانت شرّاً فکفی ذُریة أبی سفیان ما أصابوا منها» [۸] ؛ از بزرگترین امور (و مصائب) بر ما این است که می دانیم جایگاه بد و محل رجوع بدی (در جهنم) در انتظار اوست و او عترت پیامبر را کشت و خمر را مباح و کعبه را تخریب کرد. پس خودتان می دانید و حکومت (من به شما کاری ندارم) اگر دنیاخیر بود... و اگر شر است فرزندان ابو سفیان را آنچه بدان رسیده اند کافی است. در کلمات معاویه بن یزید به صراحت پدرش یزید را قاتل امام حسین(علیه السلام) و یارانش شمرده شده است.
5 ـ فرستادن سرها نزد یزید شاهد دیگر این است که ابن زیاد پس از شهادت امام حسین (علیه‌السلام) و یارانش سرها را با سرعت، نزد یزید فرستاد. بلاذری در این باره می نویسد: «نصب ابن زیاد رأس الحسین بالکوفة و جعل بدار به فیها، ثم دعا زحر بن قیس [۹] الجعفی فسرّح معه برأس الحسین و رؤوس أصحابه و أهل بیته إلی یزید بن معاویة»[۱۰] ؛ ابن زیاد سر [مبارک] حسین (علیه السلام) را در کوفه نصب کرد و در آن دور گرداند. سپس زحر بن قیس را خواست و سر حسین (علیه السلام) و سرهای اصحاب او را همراه با اهل بیتش توسط او به سوی (شام نزد) یزید بن معاویه فرستاد. ابن کثیر از شاگردان ابن تیمیه ـ که سعی دارند مسایل مربوط به اهل بیت (علیه السلام) را بپوشانند ـ در این باره می گوید: «ثمّ امر ابن زیاد برأس الحسین فنصب بالکوفه و طیف به فی ازقٌتها ثم سیّره مع زحر بن قیس... فخرجوا حتی قدموا بالرؤوس کلها علی یزید بن معاویة» [۱۱] ؛ ابن زیاد امر کرد سر [مبارک] امام حسین (علیه السلام) را در کوفه نصب کردند و در کوچه های آن دور کرداندند. سپس به همراه زحر بن قیس با سایر سرهای اصحاب به سوی یزید فرستادند و آنها از کوفه خارج شدند و همراه تمام سرها بر یزید بن معاویه وارد شدند. فرستادن سرها و اسرا از دو جهت مؤید است که یزید به این قتل راضی بوده و فرمان داده است: یکی از این جهت که اگر یزید فرمان نداده بود و راضی نبود ابن زیاد جرأت نمی کرد یک چنین جنایاتی انجام دهد و سرها و اسیران را با وضع زننده ای به شام بفرستد. جهت دوم این است که شواهدی در منابع اهل سنّت وجود دارد که خود یزید دستور داد سر حسین (علیه السلام) و اسیران را نزد او بفرستید. طبری می نویسد: «از جانب یزید نامه ای رسید که اسیران را به سوی او بفرستند؛ از این رو عبید الله بن زیاد مخفر بن ثعلبه و شمر بن ذی الجوشن را همراه زنان و کودکان و سر حسین به سوی امیر المؤمنین (یزید بن معاویه) فرستاد. آنان نیز از کوفه به سمت شام حرکت کردند.
پی نوشت ها:
[۱] .ر.ک: ناگفته هایی از حقایق عاشورا، سید علی حسینی میلانی، نشر حقایق اسلامی، ۱۴۲۸ ق، جاپ دوم، ص ۱۳۳ و ۱۳۴.
[۲] . شرح منهاج الکلامة فی الامامة، سید علی میلانی، مؤسسة دار الهجرة، قم، ۱۴۱۸ ق، چاپ اول، ج ۱، ص ۴۹۳.
[۳] . تاریخ یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، شریف رضی، ۱۴۱۴ ق. چاپ اول، ج ۲، ص ۲۴۱.
[۴] . انساب الاشراف، احمد بلاذری، مجمع احیاء الثقافة الاسلامیة، ج ۳، ص ۱۶۰.
[۵] . المعجم الکبیر، ابو القاسم طبرانی، مکتبة ابن تیمیّه، مصر، ۱۴۰۴ ق، ج ۳، ص ۱۱۵ و ص ۱۱۶، حدیث ۲۸۴۶.
[۶] . تاریخ یعقوبی، همان، ج ۲، ص ۲۴۷، ۲۴۹؛ الکامل فی التاریخ، علی بن محمد بن‌اثیر جزری، دار صادر، بیروت، ۱۳۸۵ ق، ج ۴، ص ۱۲۷ و ۱۲۸.
[۷] . الکامل فی التاریخ، همان، ج ۴، ص ۱۴۰.
[۸] . الصواعق المحرقه، احمد بن حجر هیثمی مکّی، تحقیق عبد الرحمان ترکی، مؤسسه الرساله بیروت، ۱۴۱۷ ق، چاپ یکم، ص.؟
[۹] . ابن زحر همان است که طبق غلط مشهور زجر بن قیس یاد می شود.
[۱۰] . انساب الاشراف، همان، ص ۲۱۷، ح ۲۱۴.
[۱۱] . البدایة والنهایة، ابن کثیر، مکتبة المعارف، بیروت، ۱۴۰۵ ق، چاپ ششم، ج ۸،ص ۱۹۱.

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق صفحه جستجو اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.