پشت پرده وهابیت ۱۳۹۲/۴/۱۵ - ۳۴۱۵ بازدید

پشت پرده وهابیت





پشت پرده وهابیت

تهیه و تنظیم:
نهاد نمایندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها
معاونت آموزش و تبلیغ - اداره مشاوره و پاسخ
تیراژ ۳۰۰۰ جلد
نوبت چاپ اول
تاریخ چاپ زمستان ۸۶
مراکز پخش:
۱. قم: معاونت آموزش و تبلیغ نهاد، تلفن ۲۹۰۴۴۴۰
۲. قم: خیابان شهدا، کوچه ۳۲، پلاک ۳، تلفن و نمابر: ۷۷۴۴۶۱۶
۳. قم: خ شهداء - روبه روى دفتر رهبرى - تلفن ۷۷۳۵۴۵۱ نمابر ۷۷۴۲۷۵۷
پست الکترونیک: info@porseman.org



فهرست مطالب
مقدمه ۹
وحدت دینى و بحث علمى ۱۱
وهابیت عامل تفرقه امت ها ۱۴
عصر ظهور اندیشه هاى ابن تیمیه ۱۴
ابن تیمیه بنیانگذار تفکر وهابیت ۱۶
عصر ظهور افکار محمد بن عبدالوهاب ۱۸
دولت هاى سعودى ۲۰
دوران اول سعودى ها ۲۰
دوران دوم سعودى ها ۲۰
نگاهى گذرا به زندگى محمد بن عبدالوهاب ۲۱
پشت پرده وهابیت ۲۳
مأموریت ویژه «مستر همفر» ۲۳
سفر به استانبول ۲۴
ارتباط با شیخ ۲۵
بازگشت به لندن ۲۵
سفر به عراق ۲۶
آشنایى با عبدالوهاب ۲۷
ارتباط با عبدالوهاب ۲۸
خواب مستر همفر ۲۸
سفر به اصفهان و شیراز ۲۸
دعوت آشکارا ۲۹
دین محمد بن عبدالوهاب و قدرت محمد بن سعود!! ۳۰
بذر انحراف ۳۰
اسلام آمریکایى ۳۰
نقد تفکرات وهابى ۳۱
جسمانیت خدا ۳۱
خداى وهابیت مى خندد ۳۲
خداى وهابیت از عرش به زیر مى آید ۳۳
خداى وهابیت با چشم قابل رؤیت است ۳۳
خداى وهابیت نمى تواند همه جا باشد ۳۴
خداى وهابیت به صورت نوجوان و مو فرفرى است ۳۴
پیامبر وهابیت در کنار خداى آنان جلوس مى کند ۳۵
خداى وهابیت چهار انگشت بزرگتر از عرش است ۳۵
کرسى در اثر سنگینى خداى وهابیت ناله مى کند ۳۶
وهابیت و تکفیر مسلمین ۳۶
فتاوى وهابیون بر ضد شیعه ۳۷
فتواى هیئت عالى افتاى سعودى به کفر شیعه ۳۸
فتواى مفتى وهابى به حرمت دعا براى حزب اللَّه لبنان ۳۸
تراژدى وهابیت ۳۹
۱. قتل و غارت در منطقه نجد ۳۹
۲. سقط زنان باردار ۳۹
۳. کشته شدن مردم ریاض بر اثر گرسنگى و تشنگى ۳۹
۴. کشتار بى رحمانه شیعیان در کربلا ۳۹
۵. قتل عام مردم طائف ۴۱
۶. انهدام میراث فرهنگى و مذهبى ۴۲
۷. تخریب زادگاه پیامبرصلى الله علیه وآله ۴۳
۸. آتش زدن کتابخانه هاى بزرگ ۴۳
شبهات وهابیت ۴۵
عدالت جمیع صحابه ۴۵
جواز توسل ۴۹
تبرک به اشخاص یا اشیاء مقدس ۵۳
شفاعت ۵۵
مقایسه شفاعت با توبه ۵۶
شفاعت کنندگان ۵۶
ملائکه ۵۶
شهادت دهندگان به حق ۵۷
انبیاء، علماء و شهداء ۵۷
آیا توسل، استغاثه و طلب شفاعت به میت جایز است؟ ۵۷
آیا تثویب جایز است؟ ۵۹
اختلاف اهل سنت در تثویب ۶۰
حکم متعه در آیات و روایات ۶۱
متعه حج ۶۱
متعه نساء ۶۱
جمع بین الصلاتین ۶۳
آیات نماز ۶۳
روایات نماز ۶۴
ازدواج ام کلثوم با عمر ۶۵
لعن کردن ۶۹
آیا لعن کردن جایز است؟ چه کسانى استحقاق لعن را دارند؟ ۶۹
لعن کنندگان امام على علیه السلام!! ۷۱
آیا لعن و نفرین منافقین اشکال دارد؟!! ۷۲
عشرة مبشرة ۷۳
دلایل مشروعیت تقیّه ۷۷
آیات تقیّه ۷۷
آیا ساختن مسجد و یا ساختمان و زیارتگاه کنار قبور جایز است؟ ۷۹
آیا برپایى جشن میلاد جایز است؟ ۸۱
امامان شیعه در منابع اهل سنت ۸۵
فضایل امام على علیه السلام ۸۵
جان پیامبرصلى الله علیه وآله ۸۵
برادر رسول خداصلى الله علیه وآله ۸۶
ازدواج با دختر نبى صلى الله علیه وآله ۸۶
على علیه السلام تمام علم را در سینه دارد ۸۷
نزول لیلة المبیت ۸۷
نزول آیه اطعام ۸۷
نزول آیه ولایت ۸۷
فضائل حسن مجتبى علیه السلام ۸۸
فضایل امام سجادعلیه السلام ۸۹
فضایل امام باقرعلیه السلام ۹۰
فضایل امام صادق علیه السلام ۹۰
تألیفات در رد وهابیت ۹۳



مقدمه
برخى علماى اهل سنت از دیرباز نگاهى نقادانه به فرهنگ شیعى و مکتب اهل بیت علیه
السلام داشته اند و همواره سؤالات و شبهاتى را مطرح کرده اند. این رویکرد با ظهور
وهابیت در شبه جزیره عربستان روند سریع تر و شدیدترى به خود گرفته است و پس از
پیروزى انقلاب اسلامى ایران این تهاجم به شکل هاى مختلف و از راه هاى گوناگون؛
مانند اینترنت و ماهواره، گسترش بسیار زیادى یافته است.
مجموع اشکالات و شبهاتى که از ناحیه وهابیت و طرفداران آنها مطرح مى شود، اغلب یا
از جهل و نادانى به مکتب و سیره اهل بیت علیهم السلام ناشى مى شود یا از جدى نگرفتن
توطئه ها و دست هاى پشت پرده استکبار جهانى در ایجاد اختلاف میان اهل سنت و شیعیان
است.
فرهنگ غنى تشیع، فرهنگى برخاسته از قرآن و اهل بیت علیه السلام است که در میان عموم
اهل سنت به ویژه جوانان آنان، با استقبال چشمگیرى روبرو شده است. فرهنگى که از مکتب
نورانى اسلام ناب و مطابق با سنت پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله سرچشمه گرفته است
؛ به همین دلیل وقتى وهابیون متعصب، مى بینند افراد تحصیل کرده، با چند مذاکره علمى
با علماى شیعه به مذهب تشیع تشرف پیدا کرده اند، پایه هاى مذهب خود را متزلزل دیده
و براى جلوگیرى از این فروپاشى دست به اشاعه اکاذیب و جعل احادیث و ترویج نسبت هاى
ناروا و نابجا به مکتب تشیع زده اند. این در حالى است که هرچه بیشتر تلاش مى کنند،
کمتر نتیجه مى گیرند.
اینک که عمره دانشجویى با استقبال روزافزون روبرو شده است و دانشگاه ها به فضاى
معنویت نورانى شده است؛ فرصتى است که دانشگاهیان عزیز به عنوان قشر فرهیخته و
تأثیرگذار جامعه، باورهاى اعتقادى خود را بیش از پیش استحکام بخشند و با آشنایى
نسبت به فرهنگ و آیین عربستان به عنوان مرکز ثقل برخى گروه هاى اهل سنت، پرچم دفاع
از مکتب اهل بیت علیه السلام را به اهتزاز درآورند.
در این راستا نوشتار پیش روى شما توسط محقق محترم، صاحب اندیشه و بیان، حجةالاسلام
والمسلمین جناب آقاى علیرضا جوادى(زید عزّه) به رشته تحریر درآمده است.
برآنیم با توفیق خداوند، ادامه این چنین مجموعه ها را تقدیم شما خوبان کنیم.
در پایان از تلاش هاى مخلصانه مؤلف محترم و مجموعه همکاران اداره مشاوره و پاسخ، به
خصوص حجةالاسلام والمسلمین صالح قنادى(زیدعزّه) که در بازخوانى و آماده سازى این
اثر تلاش کرده اند، تشکر و قدردانى مى شود و دوام توفیقات این عزیزان را در جهت
خدمت بیشتر به مکتب اهل بیت علیهم السلام و ارتقاء فرهنگ دینى جامعه - به ویژه
دانشگاهیان - از خداوند متعال مسألت داریم.
اللَّه ولى التوفیق
معاون آموزش و تبلیغ نهاد
علیرضا مستشارى



وحدت دینى و بحث علمى
اینکه جایگاه وحدت امت اسلامى کجاست؟ حد و مرز آن چقدر است؟ چگونه باید عمل کرد؟
آیا باید مباحث اختلافى مطرح شود یا خیر؟ مطلب قابل توجهى است که باید مورد بررسى و
دقت قرار گیرد.
در اینجا به طور مختصر به چند نکته مهم اشاره مى شود:
در این زمینه تمسک به سیره گفتارى و رفتارى حضرت على علیه السلام مى تواند بهترین
درس و الگو براى دنیاى امروز و جهان اسلام باشد.
امیرالمؤمنین على علیه السلام از اظهار و مطالبه حق و شکایت از ربایندگان آن
خوددارى نکرد و با صراحت حقیقت اسلام را ابراز داشت و بارها مهاجرین و انصار را به
غدیر و فرمایشات پیامبرصلى الله علیه وآله متذکر مى شد.
آن حضرت، ضمن حفظ وحدت امت اسلام، در خطبه هایش - که تا قیام قیامت روشنگر خواهد
بود - شکایت از غاصبان را اعلام مى کرد. در عین حال ستم مخالفان، موجب نشد آن حضرت
راه انزوا را پیش گیرد و از جماعت مسلمین خارج شود. او در جمعه و جماعات شرکت
مى کرد و از ارشاد خلفاء دریغ نمى کرد، طرف شور و مشورت آنها قرار مى گرفت و آنچه
صلاح مسلمین بود را انجام مى داد.
به طور نمونه در جنگ مسلمانان با ایرانیان عمر بن خطاب مایل بود شخصاً شرکت کند.
اما امام على علیه السلام فرمودند: «تو در مدینه بمانى بهتر است چون دشمن فکر
مى کند دوباره از مدینه امداد و کمک مى رسد ولى وقتى در جنگ شرکت کنى نیروهاى خود
را متمرکز مى کنند تا تو را از بین برند و با روحیه قوى ترى به نبرد با مسلمانان
مى پردازند»(۱).
امام على علیه السلام با این همه مشورت ها و شرکت در جماعت، اما هیچ گونه مقام
حکومتى را از هیچ یک از خلفاء قبول نکرد ؛ فرماندهى و استاندارى؛ زیرا پذیرش مقام
به معناى صرف نظر کردن از حق مسلم خویش و بسنده کردن و حتى رضایت به وضعیت موجود
بود.
این سیره به معناى دقیق، همان حفظ وحدت همراه با حفظ اصول دینى و رعایت اتحاد امت
اسلام مى باشد.
همچنین آن گاه که ابوسفیان فرصت را مغتنم شمرد و خواست از نارضایتى على علیه السلام
استفاده کند و با تظاهر به خیرخواهى پیشنهاد جنگ با ابوبکر را به امام على علیه
السلام داد و گفت: «من براى دستیابى تو به حقت، یاریت خواهم کرد». ولى امام
على علیه السلام دست رد بر سینه او زد تا وحدت مسلمانان بیش از پیش شکسته نشود و
دشمنان سوء استفاده نکنند.
البته حفظ وحدت به طور واقعى و پایدار، راهى بود که پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله
از پیش ترسیم کرده بود.
او که آینده را مى دانست و فرموده بود: «سَتَفتَرِقُ اُمَّتِى عَلَى ثَلاثٍ وَ
سَبعِینَ فِرقَةً»
؛ «امت من بر هفتاد و سه فرقه از هم گسسته مى شود».
تنها راه وحدت میان امت اسلام و نجات از ظلالت و گمراهى را این گونه مشخص کرد:
«إنّى تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَینِ کِتَابَ اللهِ وَ عِترَتِى اهل بَیتِى وَ
إنَّهُمَا لَن یفتَرِقَا حَتّى یرِدَا عَلَى الحَوضَ»
(۲) ؛ «من دو چیز گرانمایه را
براى شما (ارث) مى گذارم ؛ کتاب خدا و خاندانم اهل بیت. این دو هیچگاه از هم جدا
نباشند تا این که (در قیامت) در کنار حوض (کوثر) بر من آیند».
در روایت دیگرى آمده است:
«فَلا تُقَدِّمُوهَا فَتُهلِکُوا وَ لاتُقَصِّرُوا عَنهُمَا فَتُهلِکُوا وَ لا
تُعَلِّمُوهُم فَإنَّهُم أعلَمُ مِنکُم»
(۳) ؛ «یکى را بر دیگرى مقدم نشمارید که
هلاک مى شوید ؛ و نیز در حق آن دو کوتاهى نکنید که باز به هلاکت مى رسید و در صدد
یاد دادن به آنان (اهل بیت) نباشید که آنها بیشتر از شما مى دانند».
بعد از رحلت نبى مکرم اسلام صلى الله علیه وآله وقتى امام على علیه السلام با آن
همه ظلم و ستم مواجه شد، فرمود:
«وَایمُ اللهِ لَولا مَخَافَةَ الفِرقَةَ بَینَ المُسلِمِینَ ... لَکُنَّا عَلَى
غَیرِ مَا کُنَّا بِهِم عَلَیهِ»
(۴) ؛ «به خدا سوگند! اگر نبود ترس از تفرقه بین
مسلمانان .... همانا غیر از آنچه بر آن تحمیل شدیم عمل مى کردیم».
البته حضرت على علیه السلام با همه تلاشى که در جهت حفظ وحدت میان مسلمانان داشت؛
اما حفظ وحدت مانع از بیان بسیارى از حقایق نشد.
چنان که در کتاب هاى اهل سنت آمده است؛ عمر به حضرت على علیه السلام و عباس
مى گوید:
«فَلَمَّا تُوُفِّى رَسُولُ اللهِ وَ قَالَ أبُوبَکرِ أنَا وَلى رَسُولِ اللهِ ...
فَرَأیتُمَاهُ کاذِباً آثِمَاً غَادِراً خَائِناً ... ثُمَّ تُوُفِّى أبُوبَکرِ
فَقُلتُ أنَا وَلِى رَسُولِ اللهِ وَ وَلِى أبى بَکرِ فَرَأیتُمَانِى کاذِباً
آثِمَاً غَادِراً خَائِناً»
(۵) ؛ «وقتى پیامبر خدا رحلت کرد، ابوبکر گفت: من جانشین
رسول خدایم ... شما او را دروغگو، گناه کار، طغیانگر و خائن دانستید... سپس بعد از
مرگ ابوبکر من گفتم: من جانشین رسول خدا و ابوبکرم ؛ آنگاه شما مرا دروغگو، گناه
کار، طغیانگر و خائن پنداشتید».
در نتیجه حفظ وحدت با بیان حقیقت منافات ندارد. اما باید در جاى خود و به دور از
سوء استفاده دشمنان انجام شود.

وهابیت عامل تفرقه امت ها
ملت اسلام با رهنمودهاى حیات بخش اسلام توانسته بود با ایجاد پیوند اخوت در سایه
کلمه توحید و توحید کلمه در برابر تهاجم سنگین «صلیبیان» و حمله هاى «مغول» ثابت و
استوار بماند ؛ ولى متأسفانه با ظهور و بروز تفکر «ابن تیمیه» در «قرن هفتم» و به
دنبال آن فرقه «وهابیت»؛ این وحدت در هم شکست و با اتهام نادرست بدعت، شرک و کفر به
مسلمانان شیعه، و نابودى آثار بزرگان دین و کاستن از مقام انبیاء و اولیاء، خدمت
بسیار بزرگى به استعمار شوم غرب و دشمنان دیرینه اسلام شد.

عصر ظهور اندیشه هاى ابن تیمیه
پیشرفت اسلام در اروپا و شکست «اندلس» براى غرب صلیبى تلخ و ناگوار بود ؛ لذا به
فکر و اندیشه انتقام بود تا اینکه در سال هاى پایانى «قرن پنجم»، فرمان حمله توسط
«پاپ»، رهبر کاتولیک هاى شهر رم به «فلسطین» و «بیت المقدس»، قبله اول مسلمانان،
صادر شد. صدها هزار مسیحى برافروخته از کینه دیرینه صلیبى «قدس» را قتلگاه مسلمانان
ساختند و به دنبال آن بود که جنگ هاى صلیبى ۲۰۰ ساله (از ۴۸۹ تا ۶۹۰ ) شکل گرفت و
میلیون ها انسان کشته و زخمى شدند.
در همان زمان که «مصر» و «شام» با «صلیبیان» درگیر بودند، امت اسلامى با طوفانى
سخت تر یعنى حمله «مغول»ها به رهبرى «چنگیز» مواجه شد که در پى آن میراث اسلامى و
فرهنگى اسلام نابود و به عبارتى غارت گردید.
در سال ۶۵۶ توسط «هلاکو»، نواده «چنگیز»، بغداد به خاک و خون کشیده شد و طومار
خلافت «عباسى» در هم پیچیده شد.
سپس در سال هاى ۶۵۷ تا ۶۶۰ بر سر «حلب» و «موصل» همان آمد که بر سر «بغداد» آمد.
«ابن اثیر» مورخ مشهور اهل سنت مى نویسد: مصائبى که از سوى مغولان بر مسلمین وارد
شد، آن چنان سهمگین بود که مرا یاراى نوشتن آنها نیست و اى کاش مادرم مرا
نمى زایید(۶).
قابل ذکر است که در طول سلطه «مغول»، فرستادگان مسیحى همواره مى کوشیدند که با جلب
نظر مغولان و همدستى آنان امت اسلام را از دو سو مورد حمله قرار دهند. افزون بر
اینکه مادر و همسر «هولاکوخان» مسیحى بودند و سردار بزرگ او نیز در «شامات» مسیحى
بود و همچنین «اباقاخان»، فرزند «هولاکو» با دختر امپراطورى روم شرقى ازدواج کرد و
با «پاپ» و سلاطین فرانسه و انگلیس بر ضد مسلمین متحد شدند و به مصر و شام حمله
کردند. بدتر اینکه نوه «هلاکو» به وسوسه وزیر یهودیش «سعدالدوله ابهرى» در اندیشه
تسخیر مکه و تبدیل آن به بت خانه افتاد و مقدمات این جنایت را نیز فراهم ساخت ؛ اما
خوشبختانه نوه «هلاکو» بیمار شد و «سعدالدوله» نیز به قتل رسید و این عملیات اجرا
نشد(۷).
در یک چنین زمان حساسى که کشورهاى اسلامى در تب و تاب درگیرى هاى ویرانگر مى سوخت و
مسلمانان مورد حمله شرق و غرب بودند، فاجعه اى بزرگتر و مصیبت بار دیگرى رخ داد که
ابعاد تخریب و جنایت آن به مراتب از حمله شرق و غرب بیشتر بود. آن فاجعه ظهور و
بروز «ابن تیمیه» با یک سرى افکار بسیار خطرناک و تفرقه افکن بود.

ابن تیمیه بنیانگذار تفکر وهابیت
«احمد ابن تیمیه» در سال ۶۶۱ ق یعنى پنج سال پس از سقوط «بغداد» در «حران» از توابع
«شام» به دنیا آمد و تحصیلات اولیه را در آنجا به پاپان رساند. پس از حمله «مغول»
به «شام»، او با خانواده اش به دمشق رفت و در آنجا اقامت گزید.
در سال ۶۹۸ به تدریج آثار انحراف در «ابن تیمیه» ظاهر شد و شروع به انتشار و تبلیغ
آن افکار کرد.
به عنوان نمونه در تفسیر آیه شریفه «الرَّحمنُ عَلَى العَرشِ استَوَى»(۸) ؛ «خداوند
بخشنده بر عرش تسلط یافت». در شهر «حماة» ۱۵۰ کیلومترى «دمشق» جایگاهى براى خداوند،
بر فراز آسمان معین کرد تا بر تخت سلطنتش تکیه زند(۹).
انتشار افکار «ابن تیمیه» در «دمشق» و اطراف آن غوغایى به پا کرد و گروهى از فقها
بر ضد او قیام کرده و از «جلال الدین حنفى» قاضى وقت محاکمه او را خواستار شدند ؛
ولى او در دادگاه حاضر نشد.
ابن تیمیه» همواره با آراء خلاف خود افکار عمومى را متشنج و معتقدات مردم را جریحه
دار کرد تا اینکه در هشتم رجب سال ۷۰۵ قضات شهر در قصر «نایب السلطنة» حاضر و کتاب
الواسطیة او را در حضورش قرائت کردند. پس از دو جلسه مناظره با «کمال الدین
زملکانى» و اثبات انحراف فکرى و عقیدتى وى، «ابن تیمیه» را به مصر تبعید کردند.
در آنجا نیز به خاطر انتشار افکار انحرافى توسط «ابن محلوف مالکى» قاضى وقت به
زندان محکوم شد.
او در تاریخ ۲۳ ربیع الاول سال ۷۰۷ از زندان آزاد شد ؛ ولى به خاطر پافشارى به نشر
عقاید باطل خود قاضى «بدرالدین» او را محاکمه و به خاطر فعالیت در نشر افکار غلط به
«اسکندریه» مصر تبعید کرد.
او در آنجا بود تا این که بعد از هشت ماه به «قاهره» برگشت.
«ابن کثیر» مى نویسد:
۲۲ رجب سال ۷۲۰ «ابن تیمیه» به «دارالسعاده» احضار شد و قضات و مفتیان مذاهب أربعه
؛ «حنفى»، «مالکى»، «شافعى» و «حنبلى»، او را به خاطر فتاواى خلاف مذاهب اسلامى به
زندان محکوم کردند.
زمانه گذشت و بار دیگر او در دوم محرم سال ۷۲۱ از زندان آزاد شد.
«ابن حجر عسقلانى» مى گوید:
«ابن تیمیه» را جهت محاکمه نزد قاضى «مالکى» بردند ؛ اما وى به سوالات قاضى جواب
نداد و گفت: «تو با من عداوت دارى» آنگاه قاضى دستور داد او را در قلعه اى زندانى
کردند.
پس از مدتى به قاضى خبر رسید عده اى با «ابن تیمیه» رفت و آمد مى کنند.
قاضى گفت: «اگر به خاطر کفرى که از او ثابت شده کشته نشود، لااقل باید بر او سخت
گرفته شود.»
به همین خاطر دستور داد او را به زندان انفرادى برند و قاضى در شهر دمشق اعلام
عمومى کرد: «هر کس عقیده «ابن تیمیه» را داشته باشد، خون و مالش حلال مى باشد ؛
خصوصاً حنبلى ها». از این رو حنبلى ها که در معرض اتهام بودند، خود را پیروان امام
شافعى معرفى کردند(۱۰).
بالاخره او در همان قلعه «دمشق» در زندان انفرادى در سال ۷۲۸ از دنیا رفت.
با مرگ «ابن تیمیه» اگر چه شاگردان او همچون «ابن قیم جوزى» افکار او را پذیرفته
بودند ؛ اما به علت مقابله و مخالفت همه مذاهب أربعه، افکار او نیز به دست فراموشى
سپرده شد و از اعتقادات او خبرى نبود تا سال ۱۱۵۷ که شخصى به نام «محمد بن
عبدالوهاب» در سرزمین نجد مطرح شد.

عصر ظهور افکار محمد بن عبدالوهاب
در قرن دوازدهم «محمد بن عبدالوهاب» مروج اصلى افکار «وهابیت» مسلمانان را به جرم
توسل به انبیاء و اولیاء الهى، مشرک و بت پرست قلمداد کرد و فتوا به تکفیر آنان داد
و خونشان را حلال و قتلشان را جایز و اموال آنان را جزء غنائم جنگى به حساب آورد.
در نتیجه این فتوا هزاران مسلمان به خاک و خون کشیده شدند.
طرح مجدد افکار «ابن تیمیه» توسط «محمد ابن عبدالوهاب» در بدترین شرایط تاریخى و
سیاسى صورت گرفت ؛ چرا که امت اسلام از چهار طرف مورد تهاجم شدید استعمارگران صلیبى
قرار داشت و بیش از هر زمان دیگر نیاز به وحدت داشت.
انگلیسى ها بخش عظیمى از «هند» را با زور از چنگ مسلمانان در آورده بودند و با
پایان دادن به شوکت امپراطورى مسلمانان «تیمورى» در آرزوى تسخیر «پنجاب»، «کابل» و
سواحل «خلیج فارس» به سر مى بردند. لشگر آنان گام به گام به سمت جنوب و غرب «ایران»
پیشروى مى کرد.
از سوى دیگر فرانسوى ها به رهبرى «ناپلئون»، «مصر» و «سوریه» و «فلسطین» را با زور
اشغال کردند و این در حالى بود که به امپراطورى «عثمانى» که مسلمانان بودند چنگ و
دندان نشان مى دادند و در اندیشه نفوذ به «هند» بودند.
روس هاى تزارى که مدعى جانشین سزارهاى مسیحى «روم شرقى» بودند با حملات مکرر به
«ایران» و «عثمانى» مى کوشید تا قلمرو حکومت خویش را از یک سو تا «قسطنطنیه» و
«فلسطین» و از سوى دیگر تا «خلیج فارس» گسترش دهند و به همین منظور اشغال نظامى
متصرفات «ایران» و «عثمانى» در «اروپا» و «قفقاز» را در صدر برنامه هاى خود قرار
داده بودند. آمریکایى ها نیز چشم طمع به کشورهاى شمال آفریقا داشتند و با حمله به
شهرهاى «لیبى» و «الجزایر» سعى در رخنه به جهان اسلام داشتند. جنگ «اتریش» و
«عثمانى» بر سر «صربستان» و همکارى ناوگان جنگى «هلند» با «انگلیس» در محاصره نظامى
پایتخت «الجزایر» نیز در همین دوران بحرانى صورت گرفت. در یک چنین فضاى بحرانى
«محمد بن عبدالوهاب» بار دیگر افکار مردود «ابن تیمیه» شایع کرد و در راستاى کمک به
همه دشمنان اسلام، در لباس خودى، بزرگترین ضربه را به امت اسلام زد و مسلمانان را
کافر، مشرک و مهدورالدم خواند!!
بر اثر این نظریه و فتوا هزاران مسلمان به دست خود مسلمانان افراطى کشته شدند!!

دولت هاى سعودى
ترویج افکار باطل «ابن تیمیه» توسط «محمد ابن عبدالوهاب» در سرزمین «نجد» با
هماهنگى «محمد بن سعود» حاکم «درعیه» در سال ۱۱۵۷ قمرى آغاز شد که با نبردهاى خونین
بر سواحل خلیج فارس و تمامى منطقه حجاز سلطه یافت.
دوران اول سعودى ها
خاندان «سعود» به ترتیب یک دوره ۷۵ ساله قدرت را در دست داشتند که تا سال ۱۲۳۳ قمرى
طول کشید ؛ این افراد عبارتند از:
۱. «محمد بن سعود» حاکم و پیشواى وهابیت بین سال هاى ۱۱۵۷ تا ۱۱۷۹.
۲. «عبدالعزیز بن محمد» ۱۱۸۰ تا ۱۲۱۹.
۳. «سعود بن عبدالعزیز» ۱۲۱۹ تا ۱۲۲۹.
۴. «عبداللَّه بن سعود» ۱۲۲۹ تا ۱۲۳۳ که در استانبول کشته شد.
با قتل «عبداللَّه بن سعود» به دست ابراهیم پاشاى عثمانى، خاندان سعودى از قدرت
ساقط شد و تا حدود ۸۰ سال در عزلت بودند.
دوران دوم سعودى ها
«عبد العزیز بن عبد الرحمن» در سال ۱۳۹۱ از «کویت» به «نجد» آمد و با کمک پیروان
مسلک «وهابیت» و با تکیه به کمک هاى بى دریغ انگلیسى ها و فرانسوى ها، در مدت ۲۰
سال جنگ و نزاع در تقسیم کشورهاى عربى، قلمرو کشور «عربستان سعودى» را تعیین و
سلطنت «آل سعود» را پى ریزى کرد. وى در سال ۱۳۷۳ از دنیا رفت.
تاکنون فرزندان او بر این کشور حکومت مى کنند که عبارتند از:
۱. ملک «سعود بن عبدالعزیز ۱۳۷۳ تا ۱۳۸۸
۲. ملک «فیصل بن عبدالعزیز» ۱۳۸۸ تا ۱۳۹۵ او طرح توسعه حرمین شریفین را داد.
۳. ملک «خالدبن عبد العزیز» ۱۳۹۵ تا ۱۴۰۲
۴. ملک «فهد بن عبد العزیز» ۱۴۰۲ تا ۱۴۲۶
۵. ملک «عبداللَّه بن عبد العزیز» ۱۴۲۶
وى در ۷۴ سالگى حکومت را به دست گرفت و تاکنون (۱۴۲۹) پادشاه عربستان مى باشد.

نگاهى گذرا به زندگى محمد بن عبدالوهاب
محمد بن عبدالوهاب» در سال ۱۱۱۵ قمرى در شهر «عُیینة» از توابع «نجد» در عربستان به
دنیا آمد.
فقه حنبلى را در زادگاه خود آموخت و آنگاه براى ادامه تحصیل راهى «مدینه» منوره شد.
او در دوران تحصیل مطالبى به زبان مى آورد که نشانگر انحراف فکرى او بود به طورى که
برخى از اساتید نسبت به آینده او اظهار نگرانى مى کردند.
در حقیقت او بنیانگذار افکار وهابیت نبود ؛ بلکه قرن ها قبل از او بخشى از این
افکار توسط دیگر کج اندیشان حنبلى مانند «ابن تیمیه» و شاگردانش مطرح شده بود ؛ ولى
به علت مخالفت صریح همه علماى مذاهب اربعه اهل سنت و علماى شیعه، آن افکار به دست
فراموشى رفته بود.
مهمترین کارى که «محمد بن عبد الوهاب» کرد این بود که افکار «ابن تیمیه» را به صورت
یک فرقه و مذهب جدیدى در آورد و شکل و قالب خاصى به آن داد که با تمام مذاهب
چهارگانه اهل سنت و مذهب تشیع تفاوت دارد.
دکتر «منیر عجلانى» در کتاب خود مى نویسد:
«محمد بن عبد الوهاب» در زمان حیات پدرش جرأت اظهار عقاید خویش را نداشت ؛ ولى پس
از آنکه پدرش در سال ۱۱۵۳ درگذشت، مردم را به آیین خود دعوت کرد و افکار خود را
اظهار نمود.
وى در آغاز کارش به «بصره» آمد و عقایدش را به طور آشکار، بیان نمود که با مخالفت
شدید بزرگان «بصره» مواجه شد و در نتیجه مردم بر ضد او قیام کرده و او را از شهر
بیرون کردند(۱۱).
او سپس به «بغداد»، «کردستان»، «همدان»، «اصفهان» و «قم» سفر کرد و در هر جا با
اظهار افکار خود، مردم همگى اعتراض مى کردند و نزدیک بود خون او را بریزند ؛ از این
رو به «عُیینه» زادگاه خود بازگشت.
در آنجا با «عثمان بن معمر» حاکم وقت پیمان بست که هر دو بازوى یکدیگر باشند و تحت
حمایت «عثمان بن معمر» عقاید خویش را بى پروا اظهار مى کرد ولى طولى نکشید که
«عثمان بن معمر» به دستور فرمانرواى «احساء» او را از شهر بیرون کرد.
سپس به شهر «دِرعیه» آمد و با «محمد بن سعود» پیمان ننگى بست و بذر حرامى را در
بستر تاریخ کاشت؛ «حکومت از آنِ «محمد بن سعود» و تبلیغ به دست «محمد بن عبدالوهاب»
باشد».
اولین کار «محمد بن عبدالوهاب» ویران کردن زیارتگاه هاى صحابه و اولیاء در اطراف
«عُیینه» بود از جمله تخریب قبر «زید بن الخطاب» برادر عمر(۱۲).
این کار با واکنش شدید مردم و علما مواجه شد و به ناچار او را از شهر بیرون کردند.
 


پشت پرده وهابیت
مأموریت ویژه «مستر همفر»
در این قسمت به برخى وقایع «پشت پرده وهابیت» اشاره مى شود؛ تا زشتى این جنایت
فرقه اى رسوا شود ؛ جنایتى که نشأت گرفته از ظلم به خاندان پیامبرصلى الله علیه
وآله است.
«مستر همفر» که یک مزدور و جاسوس عالى رتبه وزارت مستعمرات انگلیس است در سال ۱۷۱۰
میلادى از سوى وزیر مستعمرات کشور انگلستان مسئولیت کمپانى «هند شرقى» را به عهده
گرفت و جاسوس این دولت در کشورهاى اسلامى شد.
این مأموریت مربوط به زمانى است که قدرت و شوکت امپراطورى عثمانى رو به ضعف و سستى
نهاده بود و دشمنان اسلام در پى آن بودند که با ویران کردن پایه هاى اعتقادى
مسلمانان، ضربه اساسى بر جامعه هاى اسلامى وارد سازند. آنان مى کوشیدند باورهایى که
مسلمانان را بیدار مى ساخت و میان آنها همدلى و اتحاد ایجاد مى کرد را از میان
بردارند.
در این گفتار به یادداشت هاى «مسترهمفر» اشاره مى شود؛ که آلمانى ها در خلال جنگ
جهانى دوم به صورت یک مجموعه دنباله دار در مجله «اشپیگل» منتشر کردند. این مجموعه
به نام «اعترافات همفر» به چاپ رسید و از چهره «امپریالیسم»(۱۳) انگلیس پرده
برداشته است، در این اعترافات از ارتباط «مستر همفر» با «محمد بن عبدالوهاب»(۱۴)
گفته شده است و چهره واقعى فرقه وهابیت و همسویى این فرقه با دشمنان اسلام افشا شده
است.
«مستر همفر» مى گوید: در سال ۱۷۱۰ میلادى وزارت مستعمرات من را به کشورهاى مصر،
عراق، ایران، حجاز و ترکیه فرستاد تا اطلاعات کافى براى ضعیف کردن مسلمانان و چیرگى
بیشتر بر آنها را به دست آوریم. همزمان ۹ نفر دیگر از بهترین کارمندان وزارت که
فعالیت و نشاط کافى براى تحکیم سلطه بریتانیا به امپراطورى عثمانى و دیگر کشورهاى
اسلامى را داشته به مناطق مختلف اعزام کردند؛ پول و اطلاعات کافى و لازم را در
اختیار ما قرار دادند. من با هدف ایجاد تفرقه راهى استانبول مرکز خلافت اسلامى شدم.

سفر به استانبول
در استانبول با عالم سالخورده اى به نام «احمد اَفَندم» آشنا شدم و من خود را به
نام محمد به او معرفى کردم. آن چه براى من جلب توجه کرد این بود که او حتى یک بار
هم از اصل و نسب من نپرسید. او مرا «محمد افندى» صدا مى کرد.
من به شیخ گفتم: «در کشورشان میهمان هستم و پدر و مادر خود را از دست داده ام و
براى فرا گرفتن قرآن و سنت به پایتخت اسلام آمده ام.»
شیخ به من بسیار خوش آمد گفت و به دلایل زیر احترام به من را لازم دانست. او گفت:
- تو مسلمانى و مسلمانان با هم برادرند.
- تو میهمانى و پیامبر گفته: میهمان را نوازش کنید.
- تو جوینده علم و دانش هستى و اسلام به بزرگداشت جویندگان علم تأکید مى کند.
- تو در پى کسب امرار معاش هستى و خداوند کاسب را دوست دارد.
من از این کلمات شگفت زده شدم و گفتم چه خوب بود مسیحیت نیز چنین حقایقى مى داشت.

ارتباط با شیخ
در ابتدا شیخ تعلیم قرآن را آغاز کرد.
من در «استانبول» پولى به خادم مسجد مى دادم و پیش او زندگى مى کردم. نام او «مروان
افندى» بود.
من هر هفته جمعه ها، زکات پولى که در طول هفته بدست آورده بودم به استادم شیخ احمد
مى پرداختم و در واقع این رشوه اى بود که من براى تداوم روابط به او مى دادم تا مرا
بهتر آموزش دهد.
استادم از من درخواست کرد با یکى از دخترانش ازدواج کنم ولى من به خاطر موقعیتم
نمى توانستم چنین کارى کنم و لذا مجبور شدم به دروغ به او بگویم من قادر به ازدواج
نیستم ومانند دیگر مردان توانش را ندارم. من این بیمارى را بهانه کردم و او نیز
قبول کرد.
بازگشت به لندن
زمانه گذشت تا اینکه بالاخره پس از دو سال اقامت در استانبول به دستور وزارت به
لندن بازگشتم. من در طول این مدت هر ماه براى وزارت گزارش مى دادم و کارها و تحولات
را براى آنها شرح مى دادم.
«مستر همفر» مى گوید:
وزارت مستعمرات به من گفت: «تو در سفر آینده دو وظیفه مهم دارى:
نقاط ضعف مسلمانان را که ما مى توانیم از آن طریق به آنها آسیب برسانیم تحقیق کنى و
این اصل پیروزى بر دشمن است. اگر این نقطه ضعف را یافتى به آن یورش ببر که در این
صورت تو از موفق ترین مزدورانى و لایق اخذ نشان افتخار».
نتیجه جلسات و گفتگوهاى پى در پى این شد که نقاط ضعف مسلمانان تحقیق و تقویت شود و
نقاط قوت آنان تضعیف ؛ زیرا این بهترین راه شکست امت اسلامى است.
 
سفر به عراق
پس از شش ماه اقامت در لندن به شهر بصره در عراق سفر کردم. آنجا شهرى بود عشایر
نشین که دو طایفه اسلامى یعنى شیعه و سنى در آن زندگى مى کردند ؛ البته تعدادى هم
مسیحى بودند.
در بصره به مسجدى رفتم که امامت آن را شخصى از اعراب به نام «عمر طایى» به عهده
داشت.
او به هنگام آشنایى و در نخستین دیدار به من شک کرد و از اصل و نسبم جستجو کرد. من
با آشنایى دادن شیخ «احمد اَفَندم» در استانبول از این تنگنا گذشتم و بالاخره توجه
او را به خودم جلب کردم ؛ ولى این فکر، خیالى بیش نبود چون که شیخ فکر مى کرد من
جاسوس ترکیه هستم.
از سوى دیگر شیخ، با استاندار بصره که از طرف سلطان عثمانى بود، اختلاف داشت ؛ لذا
من مجبور شدم شیخ «عمر طایى» را ترک کنم.
پس از آن به کاروان سرایى رفتم و از آنجا نیز به دلایلى بیرون شدم تا اینکه به
مغازه یک نجارى رفتم و قرار شد در مقابل غذا و مکان و یک دستمزد ناچیز براى او کار
کنم.
نام آن نجار «عبدالرضا» بود. او یک شیعه ایرانى از خراسان بود.
در بصره ارتباط شیعه و سنى خیلى طبیعى بود و با یکدیگر برادرانه برخورد مى کردند.
نقطه مشترک آنها نارضایتى از خلیفه عثمانى بود.
 
آشنایى با عبدالوهاب
در مغازه نجارى با جوانى آشنا شدم که سه زبان فارسى، ترکى و عربى را مى دانست و
لباس طلاب علوم دینى به تن داشت. نام او «محمد بن عبدالوهاب» بود.
او جوانى بسیار بلند پرواز و تندخو بود و از حکومت عثمانى انتقاد مى کرد ولى به
حکومت ایران کارى نداشت.
من نمى دانستم «محمد بن عبدالوهاب» از کجا با «عبدالرضا» آشنا شده بود. اما وجه
مشترک آنان نارضایتى از حکومت عثمانى بود.
«محمد بن عبدالوهاب» جوانى بى پروا بود و تعصبى علیه شیعه نداشت و این برخلاف بیشتر
اهل سنت بود. وى براى مذاهب چهارگانه اهل سنت جایگاهى قائل نبود و مى گفت: «خداوند
دستورى در این مورد نداده است.»
این جوان بلند پرواز براى فهم قرآن و سنت از اجتهاد خود استفاده مى کرد و نظرات
بزرگان زمان خود و نیز ائمه مذاهب و حتى ابوبکر و عمر را به نقد مى کشید.
روزى در میهمانى در منزل «عبدالرضا» میان «عبدالوهاب» و یکى از علماى ایرانى به نام
شیخ «جواد قمى» بحثى در گرفت. از این مباحثه سخت شگفت زده شدم ؛ چون «عبدالوهاب»
جوان در برابر شیخ پیر ایران همچون گنجشکى در دست صیاد توان حرکت نداشت ؛ ولى
همچنان بر حرف خود اصرار مى ورزید.
با این حال من گمشده خود را یافتم.
محمد بن عبدالوهاب جوانى بود بلند پرواز، بى پروا، ناراضى از عالمان زمان و مستقل
در رأى.
اینها نقاط ضعفى بود که خیلى مى توانستم از آن استفاده کنم.

ارتباط با عبدالوهاب
«عبدالوهاب» مى گفت من بیشتر از ابوحنیفه مى فهمم و نیز مى گفت که نصف کتاب «صحیح
بخارى» بیهوده است. من نیز ارتباط را با او تقویت کردم و همواره به او تلقین
مى کردم که تو موهبتى بزرگتر از على و عمر هستى و اگر پیامبر الآن زنده بود تو را
به جانشینى خود انتخاب مى کرد.
من با او زیاد بحث کردم و مرتب به او تلقین مى کردم تو از همه بهتر مى فهمى و
عالم ترى(۱۵).
 
خواب مستر همفر
بعد از مدتى یک روز به دروغ خوابى براى او تعریف کردم و او را در صف پیامبر قرار
دادم و گفتم: «پیامبر گفت تو هم نام من و وارث دانش من و جانشین من در دنیا و آخرتى
و اگر در زمان من زنده بودى تو را جانشین خود مى کردم.»
عبد الوهاب من را قسم داد که آیا راست مى گویى؟! من نیز قسم یاد کردم.
 
سفر به اصفهان و شیراز
«محمد بن عبدالوهاب» پس از مدتى خواست به استانبول سفر کند ولى من مانع شدم ؛ چون
ترسیدم در آنجا عالمان، کژیهاى او را درست کنند به همین دلیل به او پیشنهاد کردم به
اصفهان سفر کند ؛ زیرا آنها شیعه بودند و نمى توانستند «عبدالوهاب» را تحمل کنند.
او به اصفهان و شیراز سفر کرد و نمایندگان وزارت در اصفهان و شیراز نیز کاملاً
«عبدالوهاب» را تحت نظر داشته و من نیز به لندن بازگشتم و آنجا جلسات زیادى و
برنامه هایى در وزارت مستعمرات داشتیم.
من دوباره به بصره آمدم و از «عبدالرضا» خبردار شدم که «محمدبن عبدالوهاب» به نجد
رفته است، آدرس را گرفتم و به نجد سفر کردم و خود را غلام او معرفى کردم.
 
دعوت آشکارا
دو سال با «محمد بن عبدالوهاب» بودم و زمینه آشکار کردن دعوت را در او فراهم کردیم
او در سال ۱۱۴۳ قمرى عزم خود را جزم کرد تا یارانى جمع آورى کند.
من در اطرافش گروهى قوى و نیرومند را جمع کردم و به آنها از طرف وزارت پول
مى دادیم.
او هر چه بیشتر دعوتش را آشکار مى کرد، دشمنانش بیشتر مى شدند تا جایى که چندین بار
مى خواست از راه خود برگردد ؛ ولى ما مانع مى شدیم.
وزارت پس از سال ها کار و زحمت توانست «محمد بن سعود» را هم به سوى ما سوق دهد.
وزارت، شخصى را فرستاد و لزوم همکارى این دو محمد را «محمدبن عبدالدهاب» و «محمد بن
سعود» براى من بیان کرد.

دین محمد بن عبدالوهاب و قدرت محمد بن سعود!!
به این ترتیب قدرت بزرگى در نزد ما به وجود آمد و نجد را پایتخت حکومت و دین تازه
قرار دادیم و وزارت، هر دو را با پول کافى تأمین مى کرد.
 
بذر انحراف
وزارت مستعمرات انگلستان به جاسوسى و فریب «همفر» و تلاش خودخواهانه «محمد بن
عبدالوهاب» و «محمد بن سعود» بذرى را پاشیدند که آثار خانمان سوز آن تمام دنیاى
اسلام را فرا گرفته است و بار دیگر بذر انحراف در بستر خودخواهى ها و ریاست طلبى ها
کاشته شد.

اسلام آمریکایى
اگر در تاریخ وهابیت دقت شود، همسویى نظریات علماى وهابى با سیاست ها و خواسته هاى
ابرقدرت هاى غربى و اروپایى کاملاً واضح و روشن مى باشد.
از جمله این فتاوى مى توان به موارد زیر اشاره کرد:
- تکفیر مسلمانان و ایجاد تفرقه بین آنها.
- فتوا به تکفیر و جهاد ضد شیعیان.


نقد تفکرات وهابى
بنیانگذار فرقه وهابیت «محمد بن عبدالوهاب» است و او پیرو افکار «ابن تیمیه»
مى باشد. از این رو به بیان و نقد تفکرات آنان مى پردازیم:
جسمانیت خدا
از مسائلى که «ابن تیمیه» به طور رسمى، به نشر آن همت گماشت، جسمانیت خداوند و
اثبات لوازم آن بود ؛ همانند قرار گرفتن بر روى کرسى، خندیدن، راه رفتن و مانند
این هاست.
«ابن تیمیه» مى گوید: «و لیس فى کتاب اللَّه و لا سنة رسوله و لاقول أحد من سلف
الامة و أئمتها أنه لیس بجسم و أن صفاته لیست اجساماً و اَعراضاً»
(۱۶)؛ «نه در کتاب
خدا، نه در سنت رسول خدا و نه در گفتار یکى از گذشته امت اسلام و پیشوایان امت وجود
ندارد که خدا جسم نیست و صفاتش جسمى و عرضى نیست».
«والکلام فى وصف اللَّه بالجسم نفیاً و اثباتاً بدعة لم یقل احد من سلف الامة و
ائمتها ان اللَّه لیس بجسم کما لم یقولوا ان اللَّه جسم»
(۱۷) ؛ «نفى و اثبات
جسمانیت خداوند بدعت است و هیچ کس جسماینت را نه اثبات کرده و نه رد کرده است».
هیئت عالى افتاى سعودى در پاسخ به سوال از جسمانیت خداوند گفته:
«نظراً الى أن التجسیم لم یرد فى النصوص نفیه و لا اثباته فلا یجوز للمسلم نفیه و
لا اثباته لان الصفات توقیفیه»
(۱۸).
«با توجه به این که تجسیم خداوند در نصوص نه نفى شده است و نه اثبات، مسلمان هم
نباید آن را نفى کند یا اثبات. چون صفات خداوند توقیفى است».
این جمله با عقاید دیگر «ابن تیمیه» که جهت جسمانیت را اثبات مى کند، تناقض دارد.

خداى وهابیت مى خندد
ابن تیمیه» در کتاب «عقیدة الحمویه» مى نویسد:
«خداوند مى خندد و در قیامت با خنده بر بندگان خود تجلى مى کند»(۱۹).
صحیح «بخارى» نیز از «ابو هریره» روایتى از پیامبر نقل مى کند که:
یکى از صحابه از میهمانى پذیرایى کرد وقتى نزد پیامبر آمد، حضرت فرمود: «ضَحَکَ
اللهُ اللَّیلَةَ»(۲۰)؛ «خداوند (به خاطر مهمانى) دیشب خندید».
و نیز «بخارى» از «ابوهریره» نقل مى کند که پیامبر فرمود: «یضحک اللَّه الى رجلین
یقتل احدهما الاخر فکلاهما یدخل الجنه»(۲۱)؛ «خداوند بر دو نفرى که همدیگر را
مى کشند مى خندد و هر دو وارد بهشت مى شوند».
 
خداى وهابیت از عرش به زیر مى آید
ابن تیمیه مى گوید:
«هر شب خداوند به آسمان دنیا فرود مى آید و مى گوید: آیا کسى هست مرا بخواند و من
اجابتش کنم و طالب مغفرتى هست من او را ببخشم و این کار را تا طلوع فجر انجام
مى دهد».
او مى گوید: «فَمَن أنکَرَ النُّزُولَ أو تَاوَلَ فَهُوَ مُبتَدِعٌ ضَالٌّ»(۲۲)؛
«کسى که نزول (خدا از عرش) را منکر شود یا به تأویل برد بدعت گذارِ گمراه است».
ابن بطوطة در سفرنامه خود مى نویسد:
در مسجد جامع دمشق دیدم ابن تیمیه بر فراز منبر مى گفت: «إنَّ اللهَ یَنزِلُ إلَى
السَّمَاءِ الدُّنیَا کَنُزُولِى هذَا»
؛ «همانان خداوند از آسمان به دنیا نزول
مى کند همچنان که من فرود مى آیم».
سپس از پله هاى منبر پایین آمد.
در پى این سخنرانى «ابن الزهراء» از فقهاى مالکى اعتراض کرد و اظهارات او را به
«ملک ناصر» رسانید، او دستور داد «ابن تیمیه» را زندان کردند و در زندان جان
باخت(۲۳).

خداى وهابیت با چشم قابل رؤیت است
ابن تیمیه» در کتاب «منهاج السنة النبویة» مى گوید:
عموم منسوبین به اهل سنت بر اثبات رؤیت خداوند اتفاق نظر دارند و اجماع سلف بر این
است که ذات اقدس را در آخرت با چشم مى توان دید ولى در دنیا قابل رؤیت نیست(۲۴).
 
خداى وهابیت نمى تواند همه جا باشد
از هیئت عالى افتاى سعودى پرسیدند: از نظر شرعى حکم کسى که معتقد است خداوند همه جا
وجود دارد چیست؟
آنها در پاسخ گفتند:
به عقیده اهل سنت خداوند بالاى عرش قرار دارد و درون این جهان نیست بلکه خارج از
این عالم است و دلیل این مطلب هم همان نازل شدن قرآن است که نزول از بالا به پایین
است.
آنگاه هیئت عالى افتاء گفتند:
«من اعتقد أن اللَّه فى کل مکان فهو من الحلولیة و یزد علیه بما تقدم من الادلة على
أن اللَّه فى جهة العلو و أنه مستو على عرشه بائن من خلقه فان انقاد لما دل علیه
الکتاب و السنه و الاجماع و الا فهو کافر مرتد عن الاسلام»
(۲۵)؛ «کسى که اعتقاد
داشته باشد خداوند در هر مکانى هست، از «حلولیه» خواهد بود. و بر این مطلب دلایل
گذشته اضافه مى شود ؛ دلایل این که خداوند در جهت بالاست و بر عرش استیلاء دارد و
از مخلوقاتش جداست اگر چنین شخصى نسبت به این اعتقاد مطیع بود، که هیچ و گرنه کافر
است و مرتد».

خداى وهابیت به صورت نوجوان و مو فرفرى است
«ابو یعلى» استاد «ابن تیمیه» از «ابن عباس» نقل مى کند که پیامبرصلى الله علیه
وآله فرمود:
«رَأیتُ رَبِّى عَزَّوَجَلَّ شَابٌّ أمرَدٌ، جَعدٌ، قُطَطٌ عَلَیهِ حِلیَةٌ
حَمراءٌ».
«دیدم خدا را در حالى که جوان، بدون ریش، موهایى بلند و پیچ پیچ داشت و بر شانه او
زیور آلات قرمزى بود».
«ابن تیمیه» در اثبات اجزاء و اعضاء براى خداوند مى گوید:
«اذا ذکر اللَّه تعالى و ما ورد من هذه الظواهر فى صفاته یقول: الزمونى ما شئتم
فانى التزمه الا اللحیة و العورة»
؛ «وقتى نام خداوند و صفات او به میان مى آید،
خداوند مى گوید: آن چه مى خواهید براى من ملتزم شوید، من هم ملتزم مى شوم ؛ غیر از
ریش و عورت».

پیامبر وهابیت در کنار خداى آنان جلوس مى کند
«ابن قیم جوزى» از شاگردان «ابن تیمیه» مى گوید:
«إن اللَّه یجلس على العرش و یجلس بجنبه سیدنا محمد و هذا هو المقام المحمود»؛
«همانا خداوند بر عرش خود مى نشیند و در کنارش آقاى ما محمد مى نشیند و این است
مقام ستایش شده».

خداى وهابیت چهار انگشت بزرگتر از عرش است
«ابوبکر بن عربى» ذیل آیه شریفه «ألرَّحمنُ عَلَى العَرشِ استَوَى»(۲۶) مى نویسد:
«قالوا: انه جالس علیه متصل به و انه اکبر با ربع اصابع اذ لایصح ان یکون اصغر منه
لانه العظیم و لا یکون مثله لانه لیس کمثله شى فهو اکبر من العرش باربع اصابع»
(۲۷)؛
«گویند: خداوند بر عرش نشسته و به آن متصل است ؛ اما خداوند چهار انگشت بزرگتر از
آنست ؛ چون سزاوار نیست خداوند از تختش کوچکتر باشد ؛ زیرا او بزرگ است و هیچ چیز
مثل او نیست».
 
کرسى در اثر سنگینى خداى وهابیت ناله مى کند
سیوطى و طبرانى و ابن مردویه از عمر نقل مى کنند:
«اِنَّ امرأة اَتَتْ النبى فقالتْ ادعُ اللهَ اَنْ یَدخُلَنى الجنةَ فعظَّم الرب
تبارک و تعالى و قال: اِنّ کرسیَّه وَسِعَ السمواتِ و الارضَ و ان له اطیطا کاطیط
الرحل الجدید اِذا رِکبَ مِنْ ثقله»
(۲۸)؛ «زنى خدمت رسول خداصلى الله علیه وآله
مى آید و از پیامبر مى خواهد تا براى او دعا کند که به بهشت برود و پیامبر در عظمت
پروردگار بلند مرتبه مى فرماید: تخت خدا به وسعت آسمانها و زمین است ؛ همانا براى
کرسى ناله اى است مثل ناله بچه شتر، به خاطر سنگینى خدا، زمانى که سوار بر آن
مى شود»!!

وهابیت و تکفیر مسلمین
خطرناک ترین چیزى که «ابن تیمیه» آن را بنیان گذارى کرد و افکار عمومى را متشنج
ساخت، متهم کردن مسلمانان به کفر و قتل است. او به طور رسمى اعلام کرد که هرکس کنار
قبر پیامبر و یا یکى از صالحین بیاید و از آنها حاجتى درخواست کند مشرک است و واجب
است او را توبه دهند و اگر توبه نکند، باید او را کشت.
«مَنْ اَتى اِلى قَبرِ نبى او صالحٍ و یَسأله حاجَته و یَستنْجِده فَهذا شِرکً
صَریحٌ یَجبْ اَنْ یُستَتابَ صاحِبَه فإنْ تابَ و اِلاَّ قُتِلَ»
(۲۹).
«محمد بن عبد الوهاب» نیز همین نظریه را دارد(۳۰).
او معتقد است، مشرکین زمان پیامبر از مشرکین زمان ما (کسانى که توسل پیدا مى کنند)
عذابشان خفیف تر است.
محمد بن عبدالوهاب در رساله کشف الشبهات بیش از ۲۴ بار مسلمانان را مشرک خوانده و
بیش از ۲۵ بار مسلمانان را کافر، بت پرست، مرتد، منافق، منکر توحید، دشتمن توحید،
اهل باطل، نادان، شیاطین و... خوانده است ؛ و نیز گفته کافران نادان و بت پرستان از
این مسلمانان داناترند و شیطان پیشواى آنها و سرسلسله آنهاست.

فتاوى وهابیون بر ضد شیعه
ابن جبرین که از مفتیان بزرگ سعودى است در پاسخ به اینکه؛ آیا به فقراى شیعه مى شود
زکات داد؟ گفت:
طبق نظر علماى اسلامى به کافر نمى شود زکات داد و شیعیان بدون شک به چهار دلیل
کافرند:
۱. آنها به قرآن کریم طعنه زده و مى گویند قرآن تحریف شده و دو سوم قرآن حذف شده
است!!
۲. به سنت پیامبر و احادیث کتاب مسلم و بخارى طعنه مى زنند و به آن احادیث عمل
نمى کنند، چون معتقدند این روایات از صحابه نقل شده و صحابه کافرند و نیز معتقدند
بعد از پیامبر همه صحابه جز على و فرزندان او و تعداد اندکى مانند سلمان و عمار همه
کافر و مرتد شدند.
۳. شیعیان اهل سنت را کافر دانسته و با آنها نماز نمى خوانند و اگر بخوانند آن را
اعاده مى کنند. بلکه آنها معتقد به نجاست اهل سنت هستند و اگر با یکى از اهل سنت
مصافحه کنند، دست خود را آب مى کشند!!
۴. شیعیان نسبت به على و فرزندان او غلو مى کنند و آنها را به صفاتى که ویژه خداوند
است توصیف مى کنند و مثل خداوند آنها را صدا مى زنند ؛ و اگر به شیعیان کسى زکات
بدهد قبول نیست و باید دوباره بپردازد و کمک به شیعیان کمک به کفر و محارب سنت
پیامبر است(۳۱).

فتواى هیئت عالى افتاى سعودى به کفر شیعه
الجماعه الذین من الجعفریه یدعون علیا و الحسن و الحسین و سادتهم فهم مشرکون مرتدون
عن الاسلام(۳۲).
 
فتواى مفتى وهابى به حرمت دعا براى حزب اللَّه لبنان
شیخ عبداللَّه بن جبرین براى اثبات همسو بودن خود با آمریکا و صهیونیزم فتوا داد.
هرگونه پشتیبانى و دفاع از حزب اللَّه جایز نیست و دعا براى پیروزى آنان حرام است و
همه اهل سنت باید از این حزب بیزارى بجویند و براى مردم بیان کنند که شیعیان از
قدیم دشمن اسلام بوده و همواره تلاش مى کردند به اهل سنت ضربه بزنند(۳۳).
آیا این فتاوا غیر از آن است که یهود و دشمنان اسلام خشنود و راضى مى شوند؟!!
آیا این فتاوا همسویى این فرقه با دشمنان اسلام نیست؟!
آیا گروهى که رضایت دشمنان اسلام را جلب مى کنند، مسلمانند؟!
حال آن که خداوند سبحان مى فرماید: «وَلَنْ تَرْضَى عَنْکَ الْیَهُودُ وَلا
النَّصَارَى حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ»
(۳۴)؛ «هرگز یهود و نصارى از تو راضى
نخواهند شد، (تا به طور کامل) از مسلک و راه آنان تبعیت کنى».


تراژدى وهابیت
تاریخ شاهد جنایات بسیار فراوان، «عبدالوهاب» و «ابن سعود» بوده و هست.
۱. قتل و غارت در منطقه نجد
کشتار فجیع مردم نجد به اتهام شرک و نیز سرزمین نعجان و ترمدا و به آتش کشیدن تمام
محصولات منطقه منفوحه و غارت تمام جواهرات و دام هاى آنها، تنها یک نمونه از جنایات
وهابیون است.
۲. سقط زنان باردار
لشکر عبدالعزیز شبانگاه وارد منطقه حرمه شد و تیراندازى انجام گرفت و تعداد زیادى
از زنان باردار سقط جنین کردند و شهر محاصره شد و مردم نه توان مقابله داشتند و نه
توان فرار.
۳. کشته شدن مردم ریاض بر اثر گرسنگى و تشنگى(۳۵)
۴. کشتار بى رحمانه شیعیان در کربلا
کشتار وهابیان در عتبات عالیات به راستى لکه ننگى بر پیشانى آنهاست، صلاح الدین
مختار که وهابى است مى نویسد:
در سال ۱۲۱۶ ق امیر سعود با لشگرى از مردم نجد و عشایر جنوب و حجاز و غیره به قصد
عراق حرکت کرد و در ماه ذى القعده به کربلا رسید و تمام برج و باروى شهر را خراب
کرد و بیشتر مردم کوچه و خیابان را به قتل رسانید و نزدیک ظهر با اموال و غنائم
زیادى از شهر خارج شد آنگاه خمس اموال غارت شده را «امیر سعود» برداشت و بقیه را
بین جنگجویان تقسیم کرد(۳۶).
شیخ عثمان نجدى از مورخان وهابى مى نویسد: «وهابیین به طور غافلگیرانه وارد شهر
کربلا شدند و بسیارى از اهالى کربلا و مردم کوچه و بازار را کشتند و قبر حسین بن
على علیه السلام را خراب کردند و آنچه داخل قبر بود به غارت بردند و هرچه اموال از
اسلحه، فرش، طلا بود؛ ربودند و ظهر از کربلا خارج شدند در حالى که دو هزار نفر را
کشته بودند»(۳۷).
برخى مى نویسند: «وهابیان در یک روز بیست هزار نفر را کشتند»(۳۸).
میرزا ابوطالب اصفهانى در سفرنامه خود مى نویسد:
«هنگام برگشت از لندن، کربلا و نجف را دیدم که حدود ۲۵ هزار وهابى وارد کربلا شدند
و با شعار «اقتلوا المشرکین و اذبحوا الکافرین» همه را کشتند و صحن مقدس امام
حسین علیه السلام از لاشه مقتولین پر بود و خون از بدن هاى سربریده روان بود»(۳۹).
وهابیان با همان لشگر به طرف نجف رفتند ولى مردم نجف به علت آگاهى از کشتار کربلا،
با حفظ آمادگى دفاعى، مقابله کردند البته در مدت ۱۰ سال چندین بار به کربلا و نجف
حمله کردند(۴۰).
۵. قتل عام مردم طائف
شاید برخى تصور کنند که وهابیان فقط بلاد شیعه نشین را مورد حمله قرار دادند ؛ ولى
با نگاهى به عملکرد وهابیان روشن مى شود که مناطق سنى نشین از این حملات در امان
نبودند. جمیل صدقى زهاوى در حمله وهابیان به طائف مى نویسد:
از زشت ترین کارهاى وهابیان در سال ۱۲۱۷ ق قتل عام مردم طائف است که بر صغیر و کبیر
رحم نکردند و طفل شیرخوار را بر روى سینه مادرش سر بریدند و جمعى را که مشغول
فراگیرى قرآن بودند کشتند و گروهى را که در مسجد مشغول نماز بودند به قتل رساندند و
کتاب هایى را که بین آنها قرآن و صحیح بخارى و مسلم بود و نیز دیگر کتب حدیث و فقه
در کوچه ها ریختند و پایمال کردند، آنگاه وهابیان طى نامه اى علماء مکه را به آیین
خود دعوت کردند و علماء و مفتیان مذاهب اربعه که براى انجام مناسک حج به مکه آمده
بودند همگى به کفر وهابیان حکم کردند و به امیر مکه واجب دانستند که با آنها مقابله
کند و فتوا به وجوب شرکت همه مسلمانان در جنگ با وهابیان دادند و گفتند در صورت
کشته شدن، شهید هستید(۴۱).
سعود بن عبدالعزیز در سال ۱۲۱۸ ق به هنگام تصرف و تسلط مکه مکرمه بسیارى از
دانشمندان اهل سنت را بى دلیل به شهادت رساند و بسیارى از اعیان و اشراف را بدون
هیچ اتهامى به دار آویخت و هر کس را که در اعتقادات مذهبى خود ثابت قدم مى دید به
انواع شکنجه ها تهدید مى کرد و آنگاه فریاد مى زد:
«ادخلوا فى دین سعود و تظلوا بظله الممدود» به دین آل سعود داخل شوید و زیر سایه پر
دوام آن قرار گیرید»!!(۴۲)
۶. انهدام میراث فرهنگى و مذهبى
حفظ تاریخ گذشتگان و صیانت از میراث فرهنگى - مذهبى نیاکان، نشانگر تمدن یک جامعه
به شمار مى رود تمدن اسلامى در قرن ۴ و ۵ به اوج خود رسید و به شهادت محققان غربى
نفوذ این تمدن از طریق اندلس و جنگ هاى صلیبى به اروپا یکى از مهمترین علل شکوفایى
به شمار مى رود آثار و ابنیه مربوط به پیامبر و اهل بیت و صحابه و یاران حضرت از
میراث عمومى این تمدن بزرگ بوده ولى متأسفانه وهابى ها تمام آن ابنیه و آثار اسلامى
و میراث ها را تخریب کردند و به بهانه شرک به خدا و توجه فقط به سوى خدا همه آنها
را تخریب کردند. در حالى که قرآن کریم از اهتمام امت هاى پیشین براى حفظ و صیانت
آثار نبوت خبر مى دهد.
«قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ آیَةَ مُلْکِهِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ التَّابُوتُ
فِیهِ سَکِینَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ بَقِیَّةٌ مِمَّا تَرَکَ آلُ مُوسى وَ آلُ
هارُونَ»
(۴۳).
«فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ»(۴۴).
جلال الدین سیوطى نقل مى کند: وقتى این آیه نازل شد فردى برخاست و پرسید مقصود از
این خانه ها چیست؟ حضرت فرمود: خانه هاى پیامبران، در این هنگام ابوبکر برخاست و به
خانه حضرت على اشاره کرد و گفت: اى پیامبر این خانه از همین خانه هاست که خداوند
رخصت بر رفعت و منزل آن داده؟ حضرت فرمود: آرى از برترین آنهاست(۴۵).
این آیات و روایات دیگر نشان مى دهد خانه هاى پیامبران و صالحان از جایگاه خاصى
برخوردار است.
در جریان فتوحات سپاه اسلام وقتى به قبور انبیاء و فرزندان آنها مى رسیدند دست به
تخریب آنها نمى زدند بلکه خادمان آنها را حفظ و ابقا مى کردند.
مسعودى در مروج الذهب، مشخصات قبور ائمه بقیع و اهل بیت علیه السلام را در گذشته،
به طور کامل بیان کرده است.(۴۶)
۷. تخریب زادگاه پیامبرصلى الله علیه وآله
وهابیون در سال ۱۲۱۸ ق پس از مسلط شدن بر مکه تمام آثار بزرگان دین را تخریب نمودند
زادگاه پیامبر و حضرت على و خدیجه و حتى ابوبکر را نیز خراب کردند آثار باستانى
اطراف خانه خدا و آثار چاه زمزم را تخریب کردند تمام آثار صالحین را نابود کردند و
هنگام تخریب طبل مى زند و رقص و آوازه خوانى مى کردند(۴۷).
حتى خانه حضرت خدیجه را که مهبط وحى الهى بود تخریب کرده و به توالت تبدیل
کرده اند(۴۸).
وهابى ها زادگاه رسول اکرم را ویران کردند و به محل خرید و فروش حیوانات در آوردند
که با تلاش افراد صالح و خیّر به کتابخانه تبدیل شد(۴۹).
۸. آتش زدن کتابخانه هاى بزرگ
دردناک ترین چیزى که وهابیت مرتکب شد و ننگ آن براى ابد بر پیشانى آنان باقى است
آتش زدن کتابخانه بزرگ المکتبه العربیه بود که بیش از ۶۰ هزار عنوان کتاب گران قدر
و کم نظیر و بیش از ۴۰ هزار نسخه خطى منحصر به فرد داشت که در میان آنها آثار خطى
دوران جاهلیت، یهود، کفار قریش، آثار خطى امام على علیه السلام، ابوبکر، عمر،
خالدبن ولید، طارق بن زیاد و برخى دیگر از صحابه و قرآن خطى عبداللَّه بن مسعود و
نیز برخى از سلاح هاى جنگى پیامبر و بت هایى مثل لات و عزى و مناه و هبل و... موجود
بود ؛ همه آنها را به بهانه وجود کفریات به آتش کشیده و به خاکستر تبدیل کردند(۵۰).
و بالاخره آل سعود با تسلط کامل بر حجاز در سال ۱۳۴۴ با تمام آثار صحابه، قبور
شهدا، زادگاه امام حسین علیه السلام و بارگاه عظیم ائمه بقیع، بیت الاحزان و مرقد
فاطمه بنت اسد همه را خراب و ویران کردند.

شبهات وهابیت
وهابیت با وجود این همه اشکال در توحید و خداشناسى که زیربناى تمام اعتقادات است،
در صدد آن بر آمده است تا با حمله به تفکرات اسلام ناب و شیعه، آنها را در چشم مردم
جهان تار و تاریک جلوه دهد ؛ با آن که این روند به ضرر خود وهابیت تمام شده است.
به اعتراف کسانى که مستبصر شده اند، آنها براى تألیف کتب ضد شیعه در منابع شیعه
تحقیق مى کنند و نتیجه اى عکس مى گیرند و خودشان به مذهب تشیع رو مى آورند ؛
ره یافتگى «عصام العماد» یک نمونه آشکار و معاصر این روند رو به رشد و نورانى است و
«سید محمد تیجانى سماوى» نمونه دیگرى از اندیشمندان اهل سنت است که پس از شیعه شدن،
بیش از ده جلد کتاب درباره برترى مذهب شیعه به رشته تحریر درآورده است به طورى که
کتاب «آنگاه هدایت شدم» ایشان شهرت جهانى پیدا کرده و به چندین زبان ترجمه شده است.

عدالت جمیع صحابه
«عدالت صحابه» یکى از موضوعاتى است که در هنگام گفت و گو به فراوانى از سوى وهابیون
عربستان طرح مى شود؛ بدیهى است احترام صحابه پسندیده است اما از تأکید آنان این طور
به دست مى آید که مى خواهند همه صحابه را در یک ردیف به شمار آورند!! و در پى اثبات
عدالت همگى صحابه هستند!! در حالى که احترام به همه صحابه غیرمعقول است و از آنجا
که برخى از آنان پیامبرصلى الله علیه وآله را رنجانده اند و حتى توطئه بر علیه آن
حضرت داشته اند احترام به همه آنان غیرمشروع است و با آیات بسیارى از قرآن کریم و
حتى روایات معتبر اهل سنت سازگارى ندارد.

چند نمونه از آیات
سوره منافقون در شأن گروهى از صحابه پیامبر نازل شده است تا آنجا که خداوند در آیه
۶ این سوره مى فرماید:
«سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ
یَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِى الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ»
(۵۱)؛
«براى آنها تفاوت نمى کند ؛ خواه برایشان استغفار کنى یا نکنى، هرگز خداوند آنان،
را نمى بخشد ؛ زیرا خداوند قوم فاسق را هدایت نمى کند».
«إِنَّ الَّذِینَ جَاءُوا بِالإفْکِ عُصْبَةٌ مِنْکُمْ لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا
لَکُمْ بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ لِکُلِ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اکْتَسَبَ مِنَ
الإثْمِ وَالَّذِى تَوَلَّى کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِیمٌ»
(۵۲)؛ «مسلماً
کسانى که آن تهمت عظیم را عنوان کردند گروه هایى (متشکل و توطئه گر) از شما بودند ؛
(اما) گمان نکنید این (ماجرا) براى شما بد است ؛ بلکه خیر شما در آن است. براى هر
کسى از آنان که گناهى کسب کند به عهده خود اوست و از آنان، کسى که بخش مهم آن را بر
عهده داشت عذاب عظیمى براى اوست!»
در این آیه شریفه، خداوند به گروهى وعده عذاب داده است، که از صحابه پیامبرند.
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا زَحْفًا فَلا
تُوَلُّوهُمُ الأدْبَارَ»
(۵۳)؛ «اى کسانى که ایمان آورده اید: هنگامى که با انبوه
کافران به نبرد روبه رو شوید، به آنها پشت نکنید و فرار ننمایید».
«وَمَنْ یُوَلِّهِمْ یَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلا مُتَحَرِّفًا لِقِتَالٍ أَوْ
مُتَحَیِّزًا إِلَى فِئَةٍ فَقَدْ بَاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَمَأْوَاهُ
جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِیرُ»
؛ «و هر کس در آن هنگام به آنها پشت کند (مگر آن که)
هدفش براى حمله مجدد باشد؛ و یا به قصد پیوستن به گروه هایى (از مجاهدان) بوده
باشد. (در غیر این صورت) به غضب خدا گرفتار خواهد شد ؛ و جایگاه او جهنم، و چه بد
جایگاهى است!
در این آیه شریفه خداوند به گروهى از صحابه که از جنگ فرار مى کردند و حضرت را تنها
گذاشتند و جایگاهشان جهنم است؛ اشاره مى کند.

چند نمونه از روایات اهل تسنن
روایت اول
«قالَ رسولُ اللهِ صلى الله علیه وآله: أنَا فَرَطَکُم عَلَى الحَوضِ و سَاُنازِعُ
رِجَالاً فَأغلَبُ عَلَیهِم فَلَأقُولَنَّ رَبِّ أصحابى أصحابى فَیُقَالُ إنَّکَ
لاتَدرى مَا أحدَثُوا بَعدَک»
(۵۴)؛ «پیامبر خدا (درود خدا بر او و اهل بیتش باد)،
مى فرماید: «من زودتر از شما بر حوض کوثر وارد مى شوم ؛ پس بر سر مسئله اى با
عده اى به منازعه مى پردازم و پیروز مى شوم. سپس به خداوند متعال مى گویم:
پروردگارا همراهانِ من همراه من باشند. ندا مى آید که اى پیامبر تو نمى دانى که بعد
از تو چه کرده اند؟!»
روایت دوم
«قالَ رسولُ اللهِ صلى الله علیه وآله: إنَّ فِى أصحَابى إثنَا عَشَرَ مُنَافِقاً
ثَمَانِیَّةَ مِنهُم لا یَدخُلُونَ الجَنَّةَ حَتّى یَلِجَ الجَمَلُ فى سَمِّ
الخِیَاطِ»
(۵۵)؛ «پیامبر اسلام مى فرماید: همانا در اصحاب من دوازده منافق وجود
دارد که هشت نفر از آنان امکان ورود به بهشت را ندارند مگر اینکه طناب کلفت از
سوراخ سوزن عبور کند!» (یعنى محال است).
روایت سوم
«قالَ رسولُ اللهِ صلى الله علیه وآله لاصحابه: انکم ستحرصون على الاماره و ستصیر
ندامة و حسرة یوم القیامة»
(۵۶)؛ «پیامبر مکرم اسلام - که بهترین دوردها نثار او و
خاندانش باد - خطاب به اصحاب مى فرماید: شما حریص بر امارت و خلافت هستید و این
باعث ندامت و حسرت شما در قیامت است».
از مجموع این آیات و روایات و موارد دیگر به خوبى معلوم مى شود که اعتقاد به عدالت
و وثاقت جمیع صحابه قطعاً نادرست است.

جواز توسل
«توسل» در لغت به معناى مدد جستن از «وسیله» براى نیل به مقصود است. در نظام هستى و
زندگى بشرى استفاده از وسایل، ابزار و سلسله مراتب لازمه موفقیت و پیشرفت است.
در امور علمى نیز معلم و استاد واسطه و وسیله یادگیرى است.
در امور معنوى نیز اولیاى الهى واسطه فیض به درگاه خدا هستند. اگرچه خداوند به طور
مستقیم مى تواند به بندگانش خیر برساند چنان که به طور مستقیم و با قدرت بى پایان
خودش مى تواند درخت را سرسبز کند اما واسطه قرار دادن باران و نور خورشید، موجب
مى شود حداقل سه فایده داشته باشد:
۱. هستى براساس نظام مندى شکل بگیرد و هر موجودى نقشى در نظام هستى داشته باشد.
۲. مردم به اهمیت باران و نور خورشید پى ببرند.
۳. مردم براى بهره مندى بیشتر از باران و نور خورشید تلاش کنند؛ موانع را برطرف
کنند و زمینه استفاده را بیشتر فراهم سازند.
«توسل» به اولیاى الهى نیز حداقل این سه فایده را داراست؛
۱. فرشتگان و اولیاى الهى واسطه فیض خداوندند؛ و با این وسائط نظام مندى جهان
زیباتر شکل مى گیرد.
۲. مردم به مقام و موقعیت اولیاى الهى بیش از پیش پى مى برند.
۳. مردم براى حاجت هاى مادى، مسائل دینى و معنوى به پیامبرصلى الله علیه وآله و
امامان علیه السلام به عنوان اولیاى الهى، مراجعه مى کنند و از طاغوت و طاغوتیان
بى زارى مى جویند.
بدیهى است این گونه احترام و توسل به اولیاى الهى با توحید و حاکمیت مطلق خداوند
هیچ گونه منافاتى ندارد. بلکه در هنگام زیارت و توسل مى گوییم:
«خدایا به آبروى این بزرگان حاجت ما را برآورده کن».
و یا به این بزرگان مى گوییم: «از خداوند بخواهید که حاجت ما را برآورده سازد».
اینک به چند نمونه از آیات قرآن مجید در این باره اشاره مى کنیم:
آیه اول
«قَالُوا یَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا کُنَّا
خَاطِئِینَ»
(۵۷)؛ «گفتند: پدر! از خدا آمرزش گناهانمان را بخواه، که ما خطاکار
بودیم!»
با توجه به اینکه فرزندان یعقوب خودشان مى توانستند بدون واسطه از خداوند طلب مغفرت
کنند ولى چون پدرشان را مقرب درگاه خداوند و نیز دعاى او را به استجابت نزدیک تر
مى دیدند از ایشان درخواست کردند در حالى که اگر این توسل موجب شرک بود، قطعاً حضرت
یعقوب علیه السلام آنها را نهى مى کرد.
آیه دوم
«وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ
وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَحِیمًا»
(۵۸).
«و اگر این مخالفان، هنگامى که به خود ستم مى کنند ؛ (و گناه مى کنند) به نزد تو
(پیامبر) بیایند و از خدا طلب آمرزش کنند و پیامبر هم براى آنها استغفار کند، خدا
را توبه پذیر و مهربان مى یابند».
در این آیه شریفه مى فرماید کسانى که ظلم به نفس کرده اند و پیامبر براى آنها
استغفار کند خداوند را تواب و رحیم مى یابند ؛ پس درخواست استغفار از پیامبر، دستور
قرآن است.
آیه سوم
«أَنِّى أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ
فَیَکُونُ طَیْرًا بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُبْرِئُ الأکْمَهَ وَالأبْرَصَ وَأُحْیِى
الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللَّهِ»
(۵۹).
«من از گِل چیزى به شکل پرنده خلق مى کنم و در آن مى دمم و به فرمان خدا، پرنده
مى شود و (همچنین) به اذن خدا، کور مادرزاد و مبتلایان به برص (پیسى) را شفا مى دهم
و مردگان را به اذن خدا زنده مى کنم».
از این آیه شریفه به خوبى آشکار مى شود؛ نه تنها شفا دادن بلکه زنده کردن مردگان
توسط اولیاى خدا، امکان پذیر است. البته به قدرت و اذن الهى، لذا همگى این موارد
دلالت بر جواز توسل مردم به پیامبر و امامان علیه السلام دارد و درخواست شفاى
بیمارانشان از آن معصومان، منافات با توحید و قدرت خداوند ندارد.
آیه چهارم
«فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَیْهِ إِنَّهُ هُوَ
التَّوَّابُ الرَّحِیمُ»
(۶۰)؛ «آدم از پروردگارش کلماتى دریافت کرد ؛ (و با آنها)
توبه کرد ؛ (خداوند توبه او را پذیرفت ؛) چرا که خداوند بسیار توبه پذیر و مهربان
است».
«سیوطى» در «دُرالمنثور»، «طبرانى» در «المعجم الصغیر»، «حاکم نیشابورى» در «مستدرک
صحاح»، «ابن عساکر» در تاریخ خود و «آلوسى» در «تفسیر روح المعانى» گفته اند:
«حضرت آدم ؛ خداوند را به حق پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله قسم داد».
از این روایت به خوبى آشکار مى شود که توسل تنها به زمان حیات اولیاى خدا اختصاص
ندارد.
آیه پنجم
«وَمَا کَانَ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِیهِمْ وَمَا کَانَ اللَّهُ
مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ یَسْتَغْفِرُونَ»
(۶۱)؛ «تا تو در میان آنها هستى، خداوند آنها
را مجازات نخواهد کرد و (نیز) تا استغفار مى کنند، خدا عذابشان نمى کند».
وجود پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله و استغفار واسطه فیض الهى و نیز باعث دفع عذاب
است.

تبرک به اشخاص یا اشیاء مقدس
آیه اول
حضرت یوسف علیه السلام به برادارن خود مى فرماید:
«اذْهَبُوا بِقَمِیصِى هَذَا فَأَلْقُوهُ عَلَى وَجْهِ أَبِى یَأْتِ بَصِیرًا»(۶۲)؛
«این پیراهنم را ببرید و بر صورت پدرم بیاندازید. بینا خواهد شد».
«فَلَمَّا أَنْ جَاءَ الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ
بَصِیرًا»
(۶۳)؛ «هنگامى که بشارت دهنده رسید، آن (پیراهن) را بر صورت او افکند ؛
ناگهان بینا شد».
از این آیه شریفه به خوبى آشکار مى شود؛ نه تنها دعاى اولیاى الهى تأثیرگذار است
بلکه متعلقات آنان نیز شفابخش است و تبرک جستن به آن از شیوه پیامبران است.
آیه دوم
«وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِیمَ مُصَلًّى»(۶۴)؛ «و از مقام ابراهیم محل
نماز براى خود انتخاب کنید».
همه مسجد الحرام محل عبادت است ولى مقام ابراهیم به جهت قدم هاى ایشان اهمیت
ویژه اى پیدا کرده است و متبرک شده است.
آیات سوم و چهارم
اگر تبرک و تعظیم افراد موجب شرک است ؛ قطعاً سجده کردن در مقابل آنها به طریق اولى
حرام است ؛ ولى مى بینیم که همه ملائکه در مقابل آدم علیه السلام سجده کردند و نیز
یعقوب و فرزندانش در مقابل یوسف به سجده افتادند.
«وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدُوا...»(۶۵)؛ «و هنگامى که
به فرشتگان فرمان دادیم: براى آدم سجده و خضوع کنید ؛ پس آنان سجده کردند...».
«وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَخَرُّوا لَهُ سُجَّدًا»(۶۶)؛ «و پدر و
مادر خود را بر تخت نشان و (آنان به شکرانه) بخاطر او (براى خداوند) به سجده
افتادند».
پس نتیجه این مى شود که هر سجده اى، شرک و کفر نیست.

احادیث
۱. طبق روایات شیعه و سنى پیامبر اکرم به حجرالاسود و رکن یمانى تمسک مى جستند.
۲. اصحاب براى تبرک به آب وضوى پیامبر اکرم از یکدیگر سبقت مى گرفتند(۶۷).
۳. حضرت زهراعلیها السلام به خاک قبر پیامبر اکرم تبرک مى جستند(۶۸).


شفاعت
بى شک شفاعت از جمله حقایقى است که مختص ذات پروردگار است:
«قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِیعاً»(۶۹)؛ «اى پیامبر در جواب مشرکان) بگو: «تمامى
شفاعت از آن خداوند است».
طبق آیات قرآن شفاعت دیگران کاذب است و نافذ نیست ؛ مگر اینکه سه شرط زیر را دارا
باشد:
۱. با اجازه و اذن خداوند متعال باشد.
«مَنْ ذَا الَّذِى یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلا بِإِذْنِهِ»(۷۰)؛
«کیست که در نزد او، جز به فرمان او شفاعت کند؟!»
۲. شفاعت شوندگان نیز صلاحیت شفاعت داشته باشند.
«لا یَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ ارْتَضى »(۷۱)؛
«کسى شفاعت نمى کند مگر آنکه مورد رضایت (پروردگار) باشد».

مقایسه شفاعت با توبه
طبق آیات قرآن بهره مندى از شفاعت ویژه افراد و گناهکارانى است که صلاحیت و قابلیت
عفو و بخشش را داشته باشند همچنان که توبه موجب آمرزش گناه مى شود.
به عبارت دیگر گاهى انسان با پشیمانى و تنفر از بدى و بدها صلاحیت عفو و بخشش پیدا
مى کند که به آن «توبه» مى گویند. و گاهى با گرایش و محبت به خوبى و خوب ها صلاحیت
و قابلیت آمرزش پیدا مى کند که به آن «شفاعت» مى گویند.
در نتیجه شفاعت خود یک حکم مولوى و قانون الهى هم مانند توبه است و با اذن پروردگار
انجام مى شود(۷۲).

شفاعت کنندگان
ملائکه
«وَکَمْ مِنْ مَلَکٍ فِى السَّمَاوَاتِ لا تُغْنِى شَفَاعَتُهُمْ شَیْئًا إِلا مِنْ
بَعْدِ أَنْ یَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ یَشَاءُ وَیَرْضَى»
(۷۳).
«و چه بسیار فرشتگان آسمان ها که شفاعت آنها به هیچ وجه نافذ نمى باشد ؛ مگر پس از
آن که خداوند اجازه (شفاعت) دهد براى هر کس که بخواهد و راضى باشد».
شهادت دهندگان به حق
«وَلا یَمْلِکُ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفَاعَةَ إِلا مَنْ شَهِدَ
بِالْحَقِ وَهُمْ یَعْلَمُونَ»
(۷۴).
«کسانى که غیر خدا را مى خوانند، از براى آنان شفاعتى نیست ؛ مگر آنها که شهادت به
حق داده و بخوبى آگاهند».
با توجه به این آیه، شاهدان بحق قطعاً شامل پیامبرصلى الله علیه وآله اهل بیت علیه
السلام مى شود.
انبیاء، علماء و شهداء
«قَالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله علیه وآله: یَشفَعُ یَومَ القِیَامَةِ ألاَنبِیَاءُ
ثُمَّ العُلَمَاءُ ثُمَّ الشُّهَدَاءُ»
(۷۵)؛ «روز قیامت انبیاء، علماء و شهداء
شفاعت مى کنند».
«قَالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله علیه وآله: ألشُّفَعَاءُ خَمسَةٌ : ألقُرآنُ وَ
الرَّحِمُ وَ الأمَانَةُ وَ نَبیُّکُم وَ اهل بَیتِهِ»
(۷۶)؛ «شافعان (روز جزا) پنج
مى باشند: قرآن، اقوام، امانت، پیامبرتان و اهل بیتش».

آیا توسل، استغاثه و طلب شفاعت به میت جایز است؟
آنچه در وجود انسان اصالت دارد، روح انسان است و جسم به منزله قالب و ابزار آن است.
از سوى دیگر روح جاودانه است و هیچ گاه نمى میرد ؛ البته در وسعت وجودى و قدرت و
تسلطش مختلف است.
به طور حتم، ارواح انبیاء و اولیاء از یک وسعت وجودى زیادى برخوردارند و قدرت و
تسلطشان بسیار فراتر از روح انسان هاى عادى است. از این رو براساس آیات قرآن،
پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله شاهد اعمال امت است و مسلمانان در نماز، پیامبر
اسلام را خطاب قرار داده و به ایشان، سلام مى دهند.
«جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ وَ جِئْنا بِکَ عَلى هؤُلاءِ شَهِیداً»(۷۷).
شخص شاهد، حتماً حاضر است و گرنه شاهد نیست.
«ألسَّلامُ عَلَیکَ أیُّهَا النَّبیُّ وَ رَحمَةُ اللهِ وَ بَرَکَاتُهُ»
پس این ادعا که استمداد از میت باطل است، بسیار سست و بى پایه است و این فکر مناسب
کسى که ایمان به غیبت ندارد. بلکه این تفکر، طرز تفکر مادى گرایانى است که جسم را
ابتدا و انتهاى انسان مى دانند.
در آیات دیگر مى خوانیم:
«وَلا تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فِى سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْیَاءٌ
وَلَکِنْ لا تَشْعُرُونَ»
(۷۸).
«و به آنها که در راه خدا کشته مى شوند، مرده نگویید ؛ بلکه آنان زنده اند ؛ ولى
شما نمى فهمید».
از ذیل آیه شریفه به خوبى آشکار مى شود کسانى که اولیاى الهى را مرده و بى خبر
مى پندارند از شعور بى بهره اند!!
«وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِى سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ
أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ»
(۷۹)؛ «(اى پیامبر) هرگز گمان مبر کسانى که
در راه خدا کشته شده اند، مردگانند ؛ بلکه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزى
داده مى شوند».
«وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ
وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَحِیمًا»
(۸۰)؛ «و
اگر این مخالفان، هنگامى که به خود ستم مى کنند ؛ (و گناه مى کنند) به نزد تو
(پیامبر) بیایند و از خدا طلب آمرزش کنند و پیامبر هم براى آنها استغفار کند، خدا
را توبه پذیر و مهربان مى یابند».
«سمهودى» نقل مى کند استغفار پیامبر اختصاص به زمان حیات ظاهرى ایشان ندارد و لذا
علما، خواندن این آیه را نزد قبر پیامبر مستحب مى دانند(۸۱).
و بنا بر برخى روایات احمد حنبل براى غفران و بخشش گناهانش به پیامبر اکرم توسل
مى کرد(۸۲).
در جنگ بدر، کشتگان دشمن را در چاه ریخته بودند. در این حال پیامبر اکرم صلى الله
علیه وآله با آن کشتگان صحبت کردند ؛ عمر اعتراض کرد و گفت: «با اجسادى صحبت
مى کنید که روح ندارند!؟» حضرت فرمود: «به خدا قسم آنها از شما شنواترند.»(۸۳).

آیا تثویب جایز است؟
«تثویب» همان قراردادن جمله «ألصَّلاةُ خَیرٌ مِنَ النُّومِ» در اذان است.
حکم «تثویب» در منابع معتبر اهل سنت از این قرار است:
مالک در کتاب معروف خود بنام «الموطأ» نقل مى کند:
«إنَّ المُؤَذِنَ جَاءَ إلَى عُمَرَ بنِ الخَطَابِ یُؤَذِّنَهُ لِصَلاةِ الصُّبحِ
فَوَجَدَهُ نَائِمَاً فَقَالَ «ألصَّلاةُ خَیرٌ مِنَ النُّومِ» فَأمَرَهُ أن
یَجعَلَهَا فِى نِداءِ الصُّبحِ»
(۸۴)؛ «همانا مؤذن نزد عمر بن خطاب آمد تا اذان صبح
را سر دهد که عمر را در خواب دید. (او را بیدار کرد) و گفت: «نماز بهتر از خواب
است.» در این هنگام عمر به او دستور داد تا (هر روز) در اذان صبح این جمله را قرار
دهد»!!

اختلاف اهل سنت در تثویب
قرطبى از علماى بزرگ اهل سنت گوید:
فقهاى اهل سنت اختلاف کرده اند که آیا عبارت «ألصَّلاةُ خَیرٌ مِنَ النُّومِ» در
اذان صبح گفته شود یا نه؟ جمهور اهل سنت نظر مثبت دارند و بعضى رأى منفى.
سبب این اختلاف این بود که این جمله در زمان پیامبر گفته نمى شد و عمربن الخطاب آن
را اعلام کرد(۸۵).
ابن حزم اندلسى گوید : «الصلاة خیر من النوم و لا نقول بهذا ایضاً لانه لم یأت عن
رسول اللَّه»
(۸۶).

حکم متعه در آیات و روایات
«لا خلاف بین المسلمین فى نزول القران الکریم بالمتعتین (متعة الحج و متعة النساء)»
؛ «هیچ اختلافى بین مسلمانان نسبت به نزول آیات قرآن کریم پیرامون متعه وجود ندارد
(چه متعه زنان و چه متعه حج)».

متعه حج
«فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِ فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنَ الْهَدْیِ
فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیَامُ ثَلاثَةِ أَیَّامٍ فِى الْحَجِ وَسَبْعَةٍ إِذَا
رَجَعْتُمْ»
(۸۷)؛ «هر کس انتهاى عمره را با حج آغاز کند، آن چه از قربانى براى او
است، (ذبح کند) و هر که نیافت، پس سه روز در ایام حج، و هفت روز هنگامى که باز
مى گردند را روزه بدارد».

متعه نساء
«فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً»
(۸۸)؛
«و زنان را که متعه (ازدواج موقت) مى کنید، واجب است مهر آنها را بپردازید».
فى الصحیح البخارى: عن عمران بن حصین فى ذیل هذه الآیة الشریفة:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَیِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ
لَکُمْ»
(۸۹)؛ «اى ایمان آورندگان! آنچه خداوند براى شما حلال گردانیده را حرام
نشمرید».
«قال: نزلت آیة المتعة فى کتاب اللَّه ففعلناها مع رسول اللَّه صلى الله علیه وآله
ولم ینزل قرآن یحرمه و لم ینه عنها حتى مات، قال رجل برایه ماشاء»
(۹۰) ؛ «آیه متعه
نازل شد در قرآن کریم و ما هم به همراه پیامبرصلى الله علیه وآله انجام مى دادیم و
هیچ آیه اى هم در تحریم آن نازل نشد تا اینکه پیامبر رحلت کردند و یک نفر آنچه به
نظر خودش مى آمد گفت».
«منظور از آن یک نفر در روایت فوق خلیفه دوم است»(۹۱).
۲. «ابوسعید خدرى و جابر قالا تمتعنا الى نصف من خلافة عمر حتى نهى عمر الناس فیها»
؛ «ابوسعید خدرى و جابر گفتند ما تا نصف زمان خلافت عمر متعه مى کردیم و هیچ کس
مخالفت نکرد تا اینکه عمر از آن نهى کرد»(۹۲).
۳. «عن جابر یقول کنا نستمتع باالقبضة من التمر و الدقیق الایام على عهد رسول
اللَّه و ابى بکر حتى عمر»
؛ «جابر مى گوید ما با مشتى از خرما در زمان پیامبر و
ابوبکر متعه مى کردیم تا اینکه عمر از آن نهى کرد»(۹۳).
۴. «إن عبداللَّه بن عمر سئل عن متعة الحج فقال: «هى حلال» فقال له السائل: «أنّ
اباک قد نهى عنها» فقال: «أرایت أن کان أبى نهى عنها و صنعها رسول اللَّه ؛ امر أبى
نتبع ام امر رسول اللَّه؟!» فقال الرجل: «بل امر رسول اللَّه» قال: «قد صنعها
رسول اللَّه»
(۹۴)؛ «از عبداللَّه بن عمر پیرامون متعه سؤال شد ؛ او گفت: حلال است.
سؤال کننده پرسید: پدرت آن را نهى کرده است. عبداللَّه گفت: اگر دیدى پدر من چیزى
را نهى کرد ولى رسول خدا بدان عمل کرده باشد، کدام را تبعیت مى کنى؟ سائل گفت:
البته امر پیامبر را ؛ او گفت: پس به تحقیق آن را پیامبر اکرم انجام داده است».

جمع بین الصلاتین
یکى از مباحث اختلافى بین شیعه و سنى این است که اهل تسنن اعتقاد به عدم جواز جمع
بین الصلاتین دارند. یعنى نمى توان نماز ظهر و عصر یا مغرب و عشاء را بلافاصله پشت
سر هم خواند ؛ آنها اعتقاد دارند که حتماً باید بین دو نماز در انتظار ماند تا موقع
نماز دوم فرا رسد. اما نزد شیعیان اگرچه با فاصله خواندن نمازها پسندیده است. اما
به دنبال هم خواندن نیز جایز است و آیات و روایات بر مشروعیت آن دلالت دارد.

آیات نماز
«أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَى غَسَقِ اللَّیْلِ وَ قُرْآنَ
الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُودًا»
(۹۵)؛ «نماز را از زوال خورشید
(هنگام ظهر) تا نهایى تاریکى شب (نیمه شب) برپا دار و همچنین قرآن فجر (نماز صبح)
را ؛ چرا که قرآن فجر، مشهود (مشهود نظر فرشتگان شب و روز) است».
در تفسیر آمده است: «لَقَد فَرَضَ اللهُ تَعَالَى عَلَى عِبَادِهِ فِى الیَومِ
خَمسَ صَلَوَاتٍ، أربَعُ مِنهَا مِن دُلُوکِ الشَّمسِ إلَى غَسَقِ اللَّیلِ وَ
صَلاةُ الصُّبحِ فَقَد أفرَدَ اللهُ تَعَالَى لَهُ بَقُولُهُ وَ قُرآنَ الفَجرِ»
.
فخر رازى از علماء بزرگ اهل نیز اذعان دارد که: مطابق با آیه شریفه براى نمازهاى
پنجگانه، سه وقت وجود دارد، یکى وقت زوال، یکى مغرب و یکى هنگام فجر. با این بیان
وقت زوال مشترک بین ظهر و عصر است و غروب مشترک بین مغرب و عشاء، پس جمع بین ظهر و
عصر و بین مغرب و عشاء، جایز است(۹۶).

روایات نماز
۱. «عن ابن عباس قال: جَمَعَ رَسُولُ اللهِ بَینَ الظُّهرِ وَ العَصرِ وَ المَغرِبِ
وَ العِشَاءِ بِالمَدِینَةِ فِى غَیرِ خَوفٍ وَ لا مَطَرٍ»
؛ «ابن عباس گوید: رسول
خدا بین نماز ظهر و عصر را جمع کرد و نیز مغرب و عشا را بدون خوف و باران و دلیل
دیگرى»(۹۷).
۲. «مسلم عن سعید بن جبیر عن بن عباس قال: صَلَى رَسُولُ اللهِ الظُّهرَ وَ العَصرَ
جَمیعاً بِالمَدِینةِ فِى غَیرِ خَوفٍ وَ لا سَفَرٍ قال ابو الزبیر: فَسَأَلتُ
سَعِیداً لِمَ فَعَلَ ذلِکَ؟ فَقَال سَألتُ ابنَ عَبَاسِ کَمَا سَألتَنِى فقال:
أرَادَ أن لا یَحرُجَ أحَدَاً مِن اُمَّتِهِ»
؛ «مسلم از سعید از ابن عباس نقل
مى کند: پیامبر اکرم نماز ظهر و عصر را در مدینه بدون هیچ عذرى جمع کرد (یعنى با هم
خواند) ابوزبیر مى گوید از سعید پرسیدم چرا پیامبر چنین کرد گفت من هم از ابن عباس
پرسیدم گفت: چون حضرت نمى خواست براى امتش حرج و مشقت ایجاد کند»(۹۸).
از مجموع این روایات و روایات زیاد دیگر روشن مى شود که پیامبر بدون هیچ عذرى اعم
از خوف یا بارندگى یا سفر و همانند آن بین نماز ظهر و عصر ؛ مغرب و عشاء را جمع
مى کردند(۹۹).
 
ازدواج ام کلثوم با عمر
یکى از مسائلى که بین علماى شیعه و سنى مطرح است، ازدواج ام کلثوم، دختر حضرت
على علیه السلام با خلیفه دوم است.
هدف از طرح این بحث آن است که مى خواهند با اثبات این ازدواج، ادعاى الفت و مهربانى
و رابطه صمیمى بین حضرت على علیه السلام و عمر را اثبات کنند ؛ ولى غافل از این که
اولاً از منابع اهل سنت این مسئله قابل اثبات نیست و ثانیاً بر فرض ثبوت، مطلوب و
منظور آنها حاصل نمى شود ؛ زیرا پیامبر دختر اباسفیان (ام حبیبه) و دختر ابوبکر و
دختر عمر را به ازدواج خود در آورد ؛ آیا هر ازدواج هر چند از باب تقیه یا خوف دال
بر ارتباط صمیمى است؟
قدیمى ترین سندى که در مورد ازدواج ام کلثوم با عمر ذکر شده، در کتاب «طبقات
الکبرى» از «محمد بن سعد» متوفى سال ۲۳۰ هجرى قمرى مى باشد ؛ عبارت او این چنین
است:
«ام کلثوم بنت على بن ابیطالب و امها فاطمه بنت رسول اللَّه وامها خدیجه بنت
خویلد... تزوجها عمر بن الخطاب و هى جاریة لم تبلغ فلم تزل الى ان قتل و ولدت له،
زید بن عمر و رقیة بنت عمر ثم خلف على ام کلثوم بعد عمر عون بن جعفر بن ابیطالب بن
عبد المطلب فتوفى عنها ثم خلف علیها اخوه محمد بن جعفر بن ابیطالب فتوفى عنها فخلف
علیها اخوه عبداللَّه بى جعفر بن ابیطالب بعد اختها زینب بنت على بن ابیطالب فکانت
تقول: انى لاستحیى من اسماء بنت عمیس مات و لداها عندى فاتخوف على الثالث فهلکت
عنده و لم تلد لاحد منهم» ؛ «ام کلثوم دختر على بن ابیطالب و مادرش فاطمه، دختر
پیامبر خدا و مادر او خدیجه دختر خویلد... عمر بن الخطاب او را به ازدواج خود در
آورد در حالى که او دخترى نابالغ بود تا اینکه عمر کشته شد و براى عمر یک پسر به
نام زید و یک دختر به نام رقیه آورد، پس از قتل عمر، ام کلثوم با عون بن جعفر بن
ابیطالب ازدواج کرد و عون هم از دنیا رفت، پس از او با محمد بن جعفر یعنى برادر عون
ازدواج کرد تا اینکه محمد هم مرد، پس از آن با عبداللَّه بن جعفر یعنى برادر محمد و
شوهر حضرت زینب ازدواج کرد البته بعد از وفات حضرت زینب. ام کلثوم مداوم مى گفت من
از اسماء بنت عمیس خجالت مى کشم چون دو پسرش نزد من از دنیا رفتند و بر این سومى
مى ترسم تا اینکه ام کلثوم نزد عبداللَّه از دنیا رفت و براى هیچ کدام از این سه
برادر فرزندى به دنیا نیاورد».

اشکالات
۱. این حدیث در هیچ یک از صحاح سته و سنن و مسانید وجود ندارد و اصحاب صحاح و سنن
اتفاق و اجماع بر ترک این حدیث دارند.
۲. این حدیث در صحیح بخارى و مسلم نیست و طبق قواعد رجالى اهل سنت حدیثى که در
صحیحین نباشد، حجت نمى دانند و از اعتبار ساقط مى دانند.
۳. سند این حدیث داراى ضعف شدیدى است ؛ به خاطر وجود افراد غیر موثق در نظر اهل سنت
در سلسلة راویان ؛ مثل: احمد بن عبد الجبار، عمرو بن دینار، وکیع بن جراح، هشام بن
سعد، ابن ابى ملیکه و عطاء الخر اسانى.
۴. در روایت آمده است که ام کلثوم بعد از قتل عمر با عون و بعد از او با محمد،
فرزندان جعفربن ابیطالب ازدواج کرده است در حالى که به گفته همه تواریخ عون و جعفر
در جنگ تُستَر در زمان عمر کشته شدند. جنگ تستر در زمان خلافت عمر بود.
۵. روایات اضطراب دارد از این جهت که آیا اول عون بعد از عمر با او ازدواج کرد یا
محمد و آیا اصلاً ام کلثوم با عبداللَّه بن جعفر ازدواج کرده است یا نه؟
طبقات ابن سعد گوید اول عون با او ازدواج کرد و بعد برادرش محمد و در نزد محمد،
ام کلثوم از دنیا رفت در حالى که ابن قتیبه دقیقاً خلاف این قول را دارد و مى گوید
اول محمد، بعد از وى عون و بعد از او عبداللَّه بن جعفر شوهر، حضرت زینب با او
ازدواج کرد(۱۰۰).
۶. ازدواج ام کلثوم با عبداللَّه بن جعفر طبق روایات اهل سنت از دو جهت باطل است:
الف. اگر هر دو همزمان در عقد عبداللَّه بن جعفر بودند، «جمع بین الاختین» مى شود ؛
یعنى ازدواج همزمان دو خواهر (زینب و ام کلثوم) پیش مى آید و این به اتفاق فریقین
حرام است.
ب. طبق شواهد تاریخى ام کلثوم در عهد معاویه از دنیا رفته است و امام حسن و امام
حسین علیهما السلام بر جنازه او نماز خوانده اند ؛ در حالى که حضرت زینب علیها
السلام همسر اول عبداللَّه بن جعفر بوده و تا بعد از واقعه کربلا زنده بوده است.
۷. اختلاف شدید در روایات این ازدواج، به نوعى بیانگر کذب بودن این واقعه است.
به عنوان نمونه در جایى مى گویند: حضرت به خاطر سن کم ام کلثوم مانع این ازدواج
مى شود ؛ گاهى مى گویند: على مى فرموده: دخترانم را براى فرزندان برادرم جعفر قرار
داده ام ؛ در برخى روایات دیگر مى گویند: على ام کلثوم را آرایش کرده و براى جلب
نظر عمر به سوى او فرستاده است ؛ گاهى هم گویند: عمر حضرت على را تهدید کرده است.
۸. مطلبى که در روایات و تاریخ آمده است، این است که عمر همسرى داشت بنام ام کلثوم،
دختر جرول الخزاعیه که مادر عبداللَّه بن عمر است ؛ همچنین در تارخ آمده است که عمر
از ام کلثوم دختر ابوبکر خواستگارى کرده است. (الاغانى ابوالفرج اصفهانى) و این در
واقع نوعى تشابه اسم است.
مجموع این تضادها و تناقض ها ؛ ضعف ها و اضطراب ها دلالت بر کذب و جعلى بودن این
روایات مى باشد ؛ بلکه این روایات فقط براى مقابله با فضیلت حضرت على علیه السلام
در ازدواج او با حضرت زهراعلیها السلام است.
در بین علماى شیعه افرادى همچون شیخ مفید، شیخ سلیمان ماحوزى، شیخ جواد بلاغى، سید
ناصر حسین کهنوى فرزند صاحب عبقات الانوار رساله هایى در انکار این داستان به طور
مفصل و مستند نوشته اند.
اما آنچه در بعضى از روایات شیعه آمده است ؛ مثل روایت امام صادق علیه السلام که
فرمود: «إنَّ ذلِکَ فرج غصبناه» ؛ «همانا آن ازدواج رحمى بود که از ما غصب و به زور
گرفته شد».
بر فرض قبول و صحت این روایات که قابل بحث است هیچ الزامى براى خصم در مقابل ما
نمى آورد ؛ چون بالاترین چیزى که این روایات بیان مى کند تهدید و غضب، علیه حضرت
على علیه السلام است.
در نتیجه هیچ فضیلتى براى عمر اثبات نمى شود.

لعن کردن
آیا لعن کردن جایز است؟ چه کسانى استحقاق لعن را دارند؟
به مطالب زیر دقت کنید و خود نتیجه بگیرید:
مطلب اول: در قرآن مى خوانیم:
«إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِى الدُّنْیَا
وَالآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا مُهِینًا»
(۱۰۱)؛ «آنها که خدا و پیامبرش را
آزار مى دهند، خداوند آنان، را از رحمت خود در دنیا و آخرت دور مى سازد، و براى
آنها عذاب خوار کننده اى آماده کرده است».
مطلب دوم: در روایات مى خوانیم:
۱. قالَ رسولُ اللهِ صلى الله علیه وآله: «فاطِمَةُ بِضعَةٌ مِنّى یُؤذِینى مَا
آذاهَا»
(۱۰۲).
فاطمه پاره تن من است ؛ مرا آزار داده آنچه او را بیازارد.
۲. قالَ رسولُ اللهِ صلى الله علیه وآله: «إنَّ اللهَ یَغضِبُ لِغَضَبِ فَاطَمةَ و
یَرضَى لِرِضَاهَا»
(۱۰۳)؛ «همانا خداوند به خاطر خشم فاطمه، خشمگین مى شود و با
رضایتش خشنودى الهى محقق مى شود».
۳. قالَ رسولُ اللهِ صلى الله علیه وآله: «مَن آذَى عَلِّیاً فَقَد آذَانِى»(۱۰۴)؛
«هر کس على را بیازارد، همانا مرا آزرده است».
مطلب سوم: در روایات مى خوانیم:
حضرت فاطمه به علت اذیت هاى ابوبکر، بر او خشمگین شد و او را ترک کرد.
«فَوَجَدَت فَاطِمَةُ عَلَى أبِى بَکرِ فَهَجَرَتهُ فَلَم تُکَلِّمهُ حَتّى
تُوُفِیَّت فَلَمَّا تُوُفِیَّت دَفَنَهَا زَوجُهَا عَلیٌّ لَیلاً وَ لَم یُؤذَن
بِهَا أبابَکرِ»
(۱۰۵) ؛ «فاطمه علیها السلام بر ابوبکر غضب کرد و از او کناره گیرى
کرد تا از دنیا رفت و براى تشییع جنازه اش هم اجازه حضور ابوبکر را نداد».
این در حالى است که از مقامات خلیفه خواندن نماز بر میت بوده است و عدم اجازه حضرت
زهراعلیها السلام اعلام مخالفت صریح و عدم رضایت ایشان تا آخر عمرشان مى باشد.
آیا اذیت و آزار حضرت على علیه السلام و حضرت زهراعلیها السلام اذیت کردن پیامبر
اکرم صلى الله علیه وآله نیست و آیا مشمول آیه شریفه فوق نمى شود؟!
آیا اذیت کردن فرزندان حضرت زهراعلیها السلام و کشتن و اسارت آنها، اذیت حضرت
زهراعلیها السلام و حضرت على علیه السلام نیست؟!

لعن کنندگان امام على علیه السلام!!
چرا اعتراض اهل سنت شامل کسى یا کسانى که لعن به حضرت على علیه السلام را
پایه گذارى کردند، نمى شود؟!!
مگر صحیح مسلم تصریح نمى کند که معاویه بن ابى سفیان به سعد ابن ابى وقاص گفت: «مَا
لَکَ لا تَسُبُّ أبَا تُرابٍ»(۱۰۶)؛ «چرا ابوتراب را ناسزا نمى گویى؟»!!
و ده ها حدیث دیگر که حاکى از این است که معاویه سب و لعن به حضرت على علیه السلام
را پایه گذارى کرد.
چرا حریز بن عثمان که على علیه السلام را در صبحگاهان هفتاد مرتبه و در شامگاهان
نیز هفتاد مرتبه لعن مى کرد، مورد اعتراض واقع نمى شود؟!
«إنَّهُ کانَ یَلعَنُ عَلیاً فى الصَّبَاحِ سَبعینَ مَرَّةٍ و فِى العِشَاءِ
سَبعِینَ مَرَّةٍ»
(۱۰۷).
حریز بن عثمان محبوب همه اهل سنت است و از معتبرترین راویان آنهاست و همه صحاح سته
غیر از مسلم، از او روایت نقل مى کنند به طورى که احمد بن حنبل در ترجمه او
مى گوید: «ثِقَةٌ ثِقَةٌ ثِقَةٌ» و سه مرتبه او را توثیق مى کند(۱۰۸).
چرا وقتى حریز بن عثمان حدیث پیامبرصلى الله علیه وآله در مورد حضرت على علیه
السلام تحریف کرد و گفت: «انت منى بمنزله قارون من موسى» به جاى «هارون من موسى».
هیچ کس به او اعتراض نکرد؟! او را طرد نکرد؟! و نگفت این حرف توهین به بزرگترین
صحابى و داماد پیامبر است؟! مگر على جزء صحابه نیست؟!
مگر نه این است که طحاوى در کتاب عقیدة الطحاویه مى گوید: «ما هر کس که صحابه را
لعن و جرح کند و بغض او را داشته باشد، ما نیز بغض او را داریم؟!» پس چرا لعن
کنندگان و سبّ کنندگان حضرت على علیه السلام که به اعتراف خود اهل سنت اعلم، افضل،
اتقى، افقه و داماد پیامبر و نفس و جان ایشان و باب علم پیامبر و هزاران مدح دیگر
است، محبوب و مورد وثوق و احترام اهل سنت هستند؟!

آیا لعن و نفرین منافقین اشکال دارد ؟!!!!
صحیح مسلم نقل مى کند:
قالَ رسولُ اللهِ صلى الله علیه وآله: «إنَّ فِى أصحَابى إثنَا عَشَرَ مُنَافِقاً
ثَمَانِیَّةٌ مِنهُم لا یَدخُلُونَ الجَنَّةَ حَتّى یَلِجَ الجَمَلُ فى سَمِّ
الخِیَاطِ»
(۱۰۹) ؛ «همانا در اصحاب من دوازده منافق وجود دارد که هشت نفر از آنان
امکان ورود به بهشت را ندارند مگر اینکه شتر [یا طناب کلفت ] از سوراخ سوزن عبور
کند». (یعنى محال است)
چرا عمر بن الخطاب مرتب از حذیفة بن یمان که عالم به اسامى منافقین بود مکرر
مى پرسید: تو را به خدا قسم مى دهم «آیا اسم من جزء آن گروه منافقین هست؟»
چرا هیچگاه حذیفة بن یمان او را تبرئه نکرد؟!
ترس عمر به چه خاطر بود؟!
آیا سب و لعن آن اصحابى که طبق روایت از اهل جهنم شمرده شده اند، اشکال دارد؟!

عشرة مبشرة
برخى اهل سنت حدیثى را از پیامبرصلى الله علیه وآله مطرح مى کنند به عنوان «عشرة
مبشرة» که وعده بهشت به این ده نفر داده شده است. آیا چنین چیزى واقعیت دارد؟!
جهت پاسخ به این پرسش نخست متن حدیث را نقل مى کنیم؛
«احمد باسناده عن عبدالرحمن بن حمید عن ابیه عن عبدالرحمن بن عوف ان النبى صلى الله
علیه وآله قال ابوبکر فى الجنه و عمر فى الجنه و على فى الجنه و عثمان فى الجنه و
طلحه فى الجنه و الزبیر فى الجنه و عبدالرحمن بن عوف فى الجنه و سعد بن ابى وقاص فى
الجنه و سعید بن زید فى الجنه و ابوعبیدة بن الجراح فى الجنه»(۱۱۰).
 
سند روایت
سند روایت عشرة مبشرة به دو نفر مى رسد. «سعید بن زید» و «عبدالرحمن بن عوف» و از
غیر این دو نفر چنین روایتى نقل نشده است و هر دو نفر آنها از کسانى هستند که جزو
عشرة هستند!!
روایت «عبدالرحمن بن عوف» تنها از طریق «عبدالرحمن بن حمید» از پدرش حمید بن
عبدالرحمن زهرى نقل شده؛ این سند باطل است به جهت این که حمید بن عبدالرحمن صحابى
نبوده و تابعى بوده و عبدالرحمن بن عوف را درک نکرده بود چون او در سال ۱۰۵ ه.ق در
سن ۷۳ سالگى فوت کرده بنابراین وى متولد سال ۳۲ ه.ق است که سال وفات عبدالرحمن بن
عوف است و یا یک سال پس از آن، به همین جهت «ابن حجر» روایت حمید را از عمر و عثمان
منقطع مى داند.
روایت «سعید بن زید»، در کوفه و معاصر با معاویه اظهار شده است، سؤال جدى در اینجا
این است که اگر این صحابى روایت را از پیامبر شنیده چرا نقل آن را تا زمان معاویه
به تأخیر انداخته است؟! در حالى که در زمان هاى قبل یعنى زمان خلیفه اول و دوم نیاز
بیشترى به این حدیث بود.
از سوى دیگر این روایت را چرا خلیفه اول و دوم در اثبات حقانیت و خلافتشان براى
دیگران نقل نکرده اند؟!
و از سوى دیگر در این روایات نامى از هیچ یک از شیعیان و صحابه والامقام مانند
سلمان، ابى ذر، عمار و مقداد نیامده، در حالى که در کتب اهل سنت راجع به اهل بهشت
بودن این بزرگواران روایات متعددى نقل شده است.

متن روایت
در متن این روایات ابهامات و تأملات فراوانى وجود دارد که به برخى از آنها اشاره
مى شود:
۱. چگونه ممکن است همه این افراد در بهشت باشند، با وجود اختلاف و مخالفت هاى
آشکارى که میان آن ده نفر در تاریخ ثبت شده است؟! به گونه اى که طلحه و زبیر به جنگ
امام على علیه السلام اقدام مى کنند.
۲. بسیارى از شخصیت هاى مهاجرین و انصار بر علیه عثمان خروج کردند و برخى قصد جان
وى را کردند و برخى به قتل او راضى بودند و پس از قتلش تا سه روز به جسدش
بى احترامى کردند و دفن نشد، چگونه مى شود براى کسى که از سوى پیامبر بشارت داده
شده به بهشت، بزرگانى از صحابه چنین رفتارى کنند؟!
چگونه عبدالرحمن بن عوف که این روایت به وى نسبت داده شده در روز شورا بر على علیه
السلام شمشیر مى کشد و مى گوید بیعت کن و الا تو را مى کشیم؟!
و آیا همین عبدالرحمن بن عوف نیست که پس از شورش مسلمین بر علیه عثمان، به على علیه
السلام مى گوید: اگر مایلى شمشیرت را بردار و من شمشیرم را برمى دارم و به سراغ
عثمان مى رویم و قسم خورد تا زنده است با عثمان سخن نگوید و از بیعتش با عثمان به
خدا پناه برد و وصیت کرد عثمان بر جنازه اش نماز نخواند و عثمان او را به نفاق متهم
مى کرد و منافق مى خواند؟ آیا این مسائل با صحت این روایت سازگار است؟!(۱۱۱)
و آیا ابوبکر و عمر که به بهشت بشارت داده شده بودند همان کسانى نبودند که حضرت
صدیقه طاهره علیها السلام علیها از دنیا رفت در حالى که از آنان ناراحت بود؟!
و آیا عمر روایت عشره مبشره را تصدیق مى کرد و باورداشت و با این حال حذیفه یمانى
که نام هاى منافقان را مى دانست را سوگند مى داد و از او مى پرسید که آیا او از
آنها هست؟! و آیا رسول خداصلى الله علیه وآله او را در زمره آنها نام برده
است؟!(۱۱۲)
و آیا طلحه و زبیر همان دو نفرى نبودند که در قتل عثمان شرکت داشتند و بر او سخت
گرفتند و آنچنان بودند که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
«... و هما یرید ان
الامر لانفسهما و کانا اول من طعن و آخر من اَمَر، حتى اراقا دمه»
؛ «طلحه و زبیر
کمترین کارشان آن بود که بر عثمان یورش برند و او را برنجانند و ناتوانش سازند، پس
مردم را علیه او جمع کردند و راه نفسش را تنگ نمودند و آن دو خلافت را براى خود
مى خواستند و آن دو نخستین کسانى بودند که بر او (عثمان) عیب گرفتند و آخرین کسانى
بودند که امر نمودند تا اینکه خونش را ریختند؟!»
آیا اینها با تصدیق این روایت جمع مى شود؟! منزه است خداوندى که در بهشت خود ظالم و
مظلوم، قاتل و مقتول و خلیفه و خروج کنندگان بر او را گرد هم جمع کند، این چیزى جز
دروغ نیست.(۱۱۳)

دلایل مشروعیت تقیّه
از جمله مباحثى که مورد اختلاف است، «تقیه» مى باشد. برخى علماى اهل سنت این اعتقاد
قرآنى و عقلى را نوعى نفاق مى دانند ؛ براى روشن شدن بحث به آیات و روایات رجوع
مى کنیم:
آیات تقیّه
۱. «لا یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاءَ مِنْ دُونِ
الْمُؤْمِنِینَ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذَلِکَ فَلَیْسَ مِنَ اللَّهِ فِى شَیْ ءٍ إِلا
أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً وَ یُحَذِّرُکُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ إِلَى
اللَّهِ الْمَصِیرُ»
(۱۱۴) ؛ «مؤمنین! کافران را به جاى مؤمنان، دوست و سرپرست خویش
انتخاب نکنند و هر کس چنین کند، هیچ از خدا (نعمت و عنایتى) حقش نباشد. (و پیوند او
به کلى از خدا گسسته مى شود) ؛ مگر آن که از آنها به صورت تقیه دورى کنید ؛ باشد که
خداوند شما را از (نافرمانى یا عذاب) خود، برحذر سازد و (بدانید) بازگشت گاه (شما)
به سوى خداست».
در این آیه شریفه به وضوح و صراحت خداوند مى فرماید:
«مؤمنین نباید کفار را براى خود دوست و ولى اتخاذ کنند ؛ مگر از باب تقیه».
۲. «مَنْ کَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِیمَانِهِ إِلّا مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ
مُطْمَئِنٌّ بِالإیمَانِ... فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ
عَظِیمٌ»
(۱۱۵) ؛ «کسى که بعد از ایمان به خداوند کافر شود، عذاب دردناکى براى اوست
مگر اینکه او را وادار و مجبور به این کار کنند در حالى که قلب او سرشار از ایمان
باشد».
آیات فوق اظهار کفر به همراه ایمان قلبى که همان «تقیه» نامیده مى شود را مشروع
مى داند.
اگر کسى اشکال کند که آیات فوق الذکر پیرامون تقیه در مقابل کافر است نه مسلمان،
باید گفت طبق قانون قطعى تفسیرى «مورد مخصص نیست» ؛ بلکه تقیه براى صیانت از خطر
حفظ جان، آبرو و مال است و این سبب هر کجا که باشد «تقیه» جایز است ؛ چه در مقابل
مسلمان و چه در برابر کافر باشد.

آیا ساختن مسجد و یا ساختمان و زیارتگاه کنار قبور جایز است؟
از آیات قرآن کریم استفاده مى شود که ساخت بنا و مسجد در محل قبور نه تنها اشکال
ندارد ؛ بلکه نوعى تعظیم شعائر الهى است. چنان که؛ وقتى مردم به عظمت و بزرگى اصحاب
کهف پى بردند گفتند:
«فَقَالُوا ابْنُوا عَلَیْهِمْ بُنْیَانًا»(۱۱۶) ؛ «گفتند: بنایى (قبور) بر کنار
آنان بسازید».
خداوند نیز این عمل را مذمت نکرد.
«قَالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلَى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِمْ
مَسْجِدًا»
(۱۱۷)؛ «و آنانى که از راز آنها با خبر شدند گفتند: «ما مسجدى بر قبور
(در کنار مدفن آنها) مى سازیم (تا خاطره آنان فراموش نشود)».
این عمل را نیز خداوند مذمت نکرد.
در قرآن نیز مى خوانیم: «إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ
اللَّهِ»
(۱۱۸) ؛ «صفا و مروه از شعائر (و نشانه هاى) خداست».
خداوند صفا و مروه را که یادآور خاطره سعى هاجر و دین ابراهیمى است، از شعائر قرار
داده است و تعظیم و بزرگداشت آن را از نشانه هاى تقوا دانسته است.
به طور حتم قدمگاه و محل زندگى و مرقد شریف پیامبرصلى الله علیه وآله و امامان نیز
از مقام حضرت ابراهیم علیه السلام و صفا و مروه کمتر نیست و بزرگداشت آن نمونه کامل
تعظیم شعائر الهى خواهد بود.
چنان که در قرآن مجید مى خوانیم: «فِى بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ
وَیُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ»
(۱۱۹)؛
«در خانه هایى که خداوند اجازه فرموده تا بالا رود و در آنها نام خدا برده شود و هر
صبح و شامگاهى تسبیح او گفته شود».
بدیهى است، «ترفیع معنوى» با اهتمام و ساختن جایگاه و «ترفیع ظاهرى» نمایان تر
خواهد شد.
چنان که بعضى از مفسرین اهل سنت «مثل سیوطى» در درالمنثور و ثعلبى در تفسیر خودش از
انس بن مالک مى گوید:
«وقتى پیامبر این آیه را خواند ابوبکر گفت: مقصود کدام خانه هاست؟ حضرت اشاره به
خانه حضرت على علیه السلام و فاطمه علیها السلام کرد و فرمود:
«هذَا مِن
أفَاضِلُهَا»
(۱۲۰).
بنابراین خداوند اذن به ساخت بنا و تعمیر خانه انبیاء و اولیاء داده است ؛ بدون
اینکه در حال حیات و در حال ممات تفاوت داشته باشد.
هم چنین در قرآن مجید مى خوانیم: «وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْرَاهِیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ
الْبَیْتِ وَإِسْمَاعِیلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ
الْعَلِیمُ»
(۱۲۱)؛ «و (نیز به یاد آورید) هنگامى را که ابراهیم و اسماعیل، پایه هاى
خانه (کعبه) را بالا مى آورند (و دعا مى کنند که) پروردگارا! از ما بپذیر که تو
شنوا و دانایى».
این آیه تصریح به رفعت ظاهرى بیت اللَّه الحرام دارد.
علاوه بر اینکه شواهد تاریخى نیز بر درستى این گونه بزرگداشت دلالت دارد؛ چنان که؛
روزى که اسلام انتشار یافت، قبور پیامبرانى که مدفن آنها معلوم بود داراى سقف و
سایبان و قبه و بارگاه بود، قبور هاجر و اسماعیل در مسجدالحرام و دانیال در شوش و
هود و صالح و یونس و ذوالکفل در عراق و ابراهیم و اسحاق و یعقوب و یوسف در بیت
المقدس همگى داراى بنا و بارگاه بودند.
ابن تیمیه در کتاب الصراط المستقیم مى گوید: در فتح بیت المقدس قبور انبیاء داراى
بناء بود و تا سال چهارصد هجرى درب آنها بسته بود.
اگر ساخت بناء و بارگاه بر قبور شرک و حرام است، چرا تا زمان ظهور ابن تیمیه هیچ کس
دستور به تحریم و تخریب نداده است ؟!!! آیا مسلمان تر از ابن تیمیه تا آن زمان وجود
نداشته است؟(۱۲۲)

آیا برپایى جشن میلاد جایز است؟
باید گفت زمان و ایام به خودى خود تقدس یا مذمت ندارند ؛ بلکه آنها ظرف وقوع حوادث
و اتفاقاتى هستند که آن وقایع موجب تقدس یا نحوست مى شود ؛ از این رو روز ولادت
انبیاء به خاطر وجود آنها در آن ظرف زمانى، روزى مهم و مبارک است.
خداوند در شأن حضرت یحیى فرمود: «وَ سَلامٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَیَوْمَ
یَمُوتُ وَیَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا»
(۱۲۳)؛ «سلام و درود بر او، آن روز که تولد یافت
و آن روز که مى میرد و آن روز که زنده، برانگیخته مى شود».
حضرت عیسى براى روز تولد خودش گفت:
«وَالسَّلامُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَیَوْمَ أَمُوتُ وَیَوْمَ أُبْعَثُ
حَیًّا»
(۱۲۴)؛ «و سلام بر من در آن روز که متولد شدم، و آن روز که مى میرم و آن روز
که زنده، برانگیخته مى شوم».
سخاوى مى گوید:
«لایزال اهل الاسلام من سائر الاقطار والمدن الکبار یعملون المولد و یتصدقون فى
لیالیه بانواع الصدقات و یعتنون بقراءه مولده الکریم و یظهر علیهم من برکاته کل فضل
عمیم»
(۱۲۵)؛ «به طور مداوم و پیوسته مسلمانان در اقصى نقاط بلاد اسلامى مراسم جشن
میلاد برگزار مى کردند و در شب میلاد بانواع صدقات به دیگران صدقه مى دادند و به
خواندن مولودى اهتمام مى ورزیدند و برکات زیادى بر آنها ظاهر مى گردید».
در سوره مائده مى خوانیم:
«قَالَ عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ اللَّهُمَّ رَبَّنَا أَنْزِلْ عَلَیْنَا مَائِدَةً
مِنَ السَّمَاءِ تَکُونُ لَنَا عِیدًا لأوَّلِنَا وَآخِرِنَا وَآیَةً مِنْکَ»
(۱۲۶)
؛ «عیسى بن مریم عرض کرد: خداوندا! پروردگارا! از آسمان مائده اى بر ما بفرست! تا
براى اولین و آخرین ما عیدى باشد و نشان اى از تو».
روز نزول غذاى آسمانى، روز عید و مبارک است.

نکته پایانى
خداوند در قرآن کریم به پیامبر اعظم صلى الله علیه وآله مى فرماید:
«وَلَنْ تَرْضَى عَنْکَ الْیَهُودُ وَلا النَّصَارَى حَتَّى تَتَّبِعَ
مِلَّتَهُمْ»
(۱۲۷)؛ «هرگز یهود و نصارى از تو راضى نخواهند شد، (تا به طور کامل) از
مسلک و راه آنان تبعیت کنى».
در جهان کنونى، آیا یهود اسرائیلى و آمریکایى که دشمنان سر سخت اسلام هستند و بارها
خود به این خصومت اذعان کرده اند، از چه کسانى و چه دینى خشنود هستند و آن را حمایت
مى کنند؟
فتاوا و آراء علماى کدام دین و فرقه اى با سیاست هاى تفرقه انگیز صهیونیسم سازگار و
همسو است؟
آیا وهابیت با آن تاریخ و این اعتقادات و رفتارهاى غیر انسانى سنت رسول خدا را برپا
کرده است؟!
از سوى دیگر دشمنان قسم خورده اسلام ناب با کدام دین و اعتقادى مبارزه مى کنند؟ با
کدام مسلک و راهى سر ناسازگارى و عداوت دارند؟ چرا؟
 


امامان شیعه در منابع اهل سنت
 

فضایل امام على علیه السلام
فضلیت حضرت على علیه السلام بارها در کتاب هاى معتبر اهل سنت با صراحت بیان شده است
که به برخى از آنها اشاره مى کنیم:
جان پیامبرصلى الله علیه وآله
خداوند حضرت على علیه السلام را در آیه مباهله به عنوان جان پیامبر و نفس ایشان
معرفى کرده است ؛ به همین دلیل فضیلت حضرت على علیه السلام از انبیاء دیگر بیشتر
است.
درباره تفسیر «أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ» در مصادر و منابع متعددى آمده است؛ در
«أَنْفُسَنا» این آیه پیامبر اکرم و على علیه السلام هستند که به بعضى اشاره
مى کنیم:
صحیح مسلم، ج ۷، ص ۱۲۰ ؛ مسند احمد، ج ۱، ص ۱۸۵ ؛
صحیح ترمذى، ج ۵ ص ۵۹۶ ؛ مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۵۰ ؛
کشاف زمخشرى، ج ۱، ص ۲۳۴ ؛ تفسیر بغوى، ج ۱، ص ۴۸۱ ؛
تفسیر طبرى، ج ۳ ص ۲۱۲ ؛ الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۲۹۳ ؛
اسدالغابه، ج ۴، ص ۲۶ ؛ در المنثور، ج ۲، ص ۲۳۱؛
فتح البارى ؛ شرح بخارى، ص ۶۰۷.
 
برادر رسول خداصلى الله علیه وآله
او برادر رسول اللَّه صلى الله علیه وآله است. «المواخاة بینه و بین رسول اللَّه من
القضایا الثابته»
.
«قال رسول اللَّه صلى الله علیه وآله انت اخى فى الدنیا و الاخرة».
مدارک :
سنن ترمذى، ج ۵، ص ۵۹۵ ؛ طبقات الکبرى، ج ۲، ص ۶۰ ؛
مصابیح السنه، ج ۴، ص ۱۷۳ ؛ سیره ابن هشام، ج ۲، ص ۱۰۹؛
الاستیعاب، ج ۳، ص ۱۰۸۹ ؛ البدایة و النهایة، ج ۷، ص ۳۷۱ ؛
الصواعق المحرقة، ص ۱۲۲ ؛ تاریخ الخلفا، ص ۱۵۹ ؛
المستدرک على الصحیحین، ج ۳، ص ۱۶.

ازدواج با دختر نبى صلى الله علیه وآله
پیامبر دخترش را به ازدواج حضرت على علیه السلام درآورد. «...و زوّجه ابنته».
در این باره آمده است:
«ان اللَّه تعالى هو الذى زوج علیا بفاطمه و امر بذلک النبى حیث قال له: انى قد
زوّجتُ فاطمةَ ابنتک مِن على بن ابیطالب فى الملأ الاعلى فزوجها منه فى الارض»
؛
«خداوند متعال على علیه السلام را به ازدواج فاطمه علیها السلام آورده است و به
پیامبرصلى الله علیه وآله دستور داده است: من دخترت فاطمه را به ازدواج على بن
ابیطالب در عالم بالا درآورده ام پس تو نیز او را در زمین به ازدواج على درآور».
گفتنى است؛ ابوبکر و عمر از فاطمه خواستگارى کردند ولى پیامبرصلى الله علیه وآله در
پاسخ فرمودند هنوز دستورى به من نرسیده است!!(۱۲۸).
على علیه السلام تمام علم را در سینه دارد
«وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفى بِاللَّهِ شَهِیداً
بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ»
(۱۲۹).
به شهادت بسیارى از روایات و تفاسیر اهل سنت «من عنده علم الکتاب» على بن
ابیطالب علیه السلام است.

نزول لیلة المبیت
«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ»
(۱۳۰).
مدح على بن ابیطالب علیه السلام در این آیه به خاطر بذل جانش در راه پیامبراکرم صلى
الله علیه وآله.

نزول آیه اطعام
«وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً
إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا
شُکُوراً»
(۱۳۱).
این آیه شریفه نیز در مدح امام على علیه السلام و خانواده ایشان، جهت انفاق غذاى
افطار به مسکین و یتیم و اسیر نازل شده است.

نزول آیه ولایت
«إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ
یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ»
(۱۳۲).
این آیه شریفه نیز در مدح امام على علیه السلام به جهت انفاق انگشتر به فقیر در
هنگام رکوع نازل شده است.

فضائل حسن مجتبى علیه السلام
۱. قال رسول اللَّه صلى الله علیه وآله: «ان الحسن و الحسین سیّدا شباب اهل
الجنة»
(۱۳۳)؛ «همانا حسن و حسین علیه السلام سرور جوانان بهشت هستند».
۲. «الحسن و الحسین امامان، ان قاما وان قعدا»(۱۳۴)؛ «حسن و حسین هر دو امامند،
قیام کنند و یا صلح کنند».
۳. «قول رسول اللَّه للحسین: هذا امام ، ابن امام ، اخو امام ، ابو ائمة
تسعة»
(۱۳۵)؛ «گفته پیامبرصلى الله علیه وآله براى امام حسین علیه السلام: این امام
و پسر امام و برادر امام و پدر امامان نهگانه است».
۴. «و قد ثبت انه صلى اللَّه علیه و سلم ادخلهما مع ابویهما تحت الکسا و قال اللهم
هولاء اَهلُ بیتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا و انه دعاهما الى المباهلة و
فضائلهما کثیرة و هما من اجلاء سادات المؤمنین»
(۱۳۶)؛ «ثابت شده است که پیامبرصلى
الله علیه وآله حسن و حسین علیه السلام را زیر عبا (یمانى) برد و گفت: خدایا اینان
اهل بیت من هستند پس پلیدى را از اینان دور گردان و به طور کامل پاکشان گردان و آن
حضرت، امام حسن و امام حسین را براى مباهله با خود برد؛ در هر صورت فضایل این دو
بسیار است و از سروران مؤمنانند».

فضایل امام سجادعلیه السلام
«... و امام على بن الحسین فمن کبار التابعین و ساداتهم علما و دیناً»
(۱۳۷)؛ «امام
على بن حسین علیه السلام از بزرگترین تابعین و سروران ایشان از نظر علم و دین است».
«انه کان سیدالعابدین و زین العابدین»(۱۳۸)؛ «او سید عبادت کنندگان و زینت عبادت
کنندگان بود».
«ان رسول اللَّه قال لجابر .... فان ادرکته فاقراءهُ منى السلام»(۱۳۹)؛ «پیامبرصلى
الله علیه وآله به جابر گفت... اگر او را ملاقات کردى سلام مرا به او برسان».
«وکان قد حج هشام بن عبدالملک فاجتهد ان یستلم الحجر فلم یمکنه للازدحام فجاء زین
العابدین فوقف الناس له و تنحوا عن الحجر حتى استلمه»
(۱۴۰)؛ «در تاریخ آمده است:
هشام بن عبدالملک حج را برگزار مى کرد بسیار تلاش کرد تا خودش را به حجرالاسود
برساند اما به جهت ازدحام ممکن نشد. پس زین العابدین آمد و مردم به احترام ایشان
کنار ایستادند تا ایشان دست خودش را به حجرالاسود رساند».

فضایل امام باقرعلیه السلام
«و کذلک ابوجعفر بن على من خیار اهل العلم و الدین و قیل انما سمى الباقر لانه بقر
العلم»
(۱۴۱)؛ «... از بهترین اهل علم و دین است و باقر نامیده شد به جهت اینکه علم
را مى شکافت».
«ان النبى قال لجابر ... یوشک ان تبقى حتى تلقى و لداً لى من الحسین یقال له محمد
یبقر العلم بقرا فاذا لقیته فاقراهُ منى السلام»
(۱۴۲) ؛ «پیامبرصلى الله علیه وآله
فرمود: همانا پیامبرصلى الله علیه وآله به جابر گفت:... امید است که بمانى تا
فرزندم از حسین را ملاقات کنى که به آن محمد گفته مى شود. علم را مى شکافد شکافتنى؛
پس سلام مرا به او برسان».

فضایل امام صادق علیه السلام
«و جعفر الصادق رضى اللَّه عنه من خیار اهل العلم والدین .... و قال عمروبن ابى
المقدام : کنت اذا نظرت الى جعفر بن محمد علمت انه من سلالة النبیین»
(۱۴۳)؛ «امام
جعفر صادق علیه السلام از بهترین اهل علم و دین است... هرگاه او را مى دیدم نور
خاندان پیامبران را در چهره او مى دیدم».
«قال مالک بن انس، امام اهل السنه : جعفر بن محمد اختلفت الیه زمانا فما کنت اراه
الا على احدى ثلاث خصال : اِمّا مُصلٍ و اِمّا صائم و اما یقرأ القران و ما رأیته
یحدث اِلاّ عن طهارة»
(۱۴۴)؛ «هرگاه امام صادق را مى دیدم او را یا در حال نماز یا
روزه و یا تلاوت قرآن مى دیدم و سخنى از او نشنیدم مگر در حال پاکى و همراه با
وضو».
«کان من سادات اهل البیت فقها و علما و فضلا و لقب بالصادق لصدقه و فضله اشهر من ان
یذکر و کان مشغولا بالعبادة عن حب الرئاسة»
(۱۴۵)؛ «امام صادق علیه السلام از سروران
اهل بیت مى باشد از جهت فقهى و علمى و برترى ها و به صادق لقب گرفت به جهت راستى اش
و کمالات او مشهورتر از آن است که بشمار آید و در حالى که از ریاست طلبى به دور بود
به عبادت اشتغال داشت».
«هذا ابوحنیفه، یفتخر و یقول بافصح لسان : لولا السنتان لهلک النعمان یعنى اللتین
جلس فیهما لاخذ العلم من الامام جعفرالصادق»
(۱۴۶) ؛ «ابو حنیفه [امام اهل سنت
]افتخار مى کند و با زبانى رسا اعلام مى دارد: اگر آن دو سال نبود نعمان (ابو
حنیفه) هلاک مى شد یعنى دو سالى که از مجلس امام صادق علیه السلام جهت فراگیرى علم
بهره برده است».

تألیفات در رد وهابیت
از بین هزار هزار دلى که شکسته شد ؛ هزاران بغضى که در گلو خشکید ؛ میلیون ها
نفرینى که بر عبدالوهاب و حامیانش داده شد ؛ هزاران سخنرانى که ضد مسلک وهابیت گفته
شد، صدها کتاب و مقاله که از شیعیان و دیگران بر ضدوهابیت تألیف شد، تنها برخى از
کتاب هایى که علماى اهل سنت در رد محمدبن عبدالوهاب نوشته اند را در این مختصر ذکر
مى کنیم:
۱. اظهار العقوق ممن منع التوسل باالنبى و الولى الصدوق، شیخ مشرفى مالکى جزایرى.
۲. الاقوال المرضیه فى الرد على الوهابیه، فقه محمد کسم حنفى.
۳. الانتصار للاولیا، الابرار، شیخ طاهر سنبل حنفى.
۴. الاوراق البغدادیه فى الحوادث النجدیه، شیخ ابراهیم راوى.
۵. البراهین الساطعه، شیخ سلامه عزامى.
۶. البصائر لمنکرى التوسل بالمقابر، حمداللَّه اجوى.
۷. الحقائق الاسلامه فى الرد على المزاعم الوهابیه، مالک بن شیخ محمود.
۸. الحق المبین فى الرد على الوهابین، احمد سعید سرهندى نقشبندى.
۹. الدرر السنیه فى الرد على الوهابیه، احمد زینى دحلان شافعى.
۱۰. الرد على الوهابیه، فقیه عبدالمحسن اشیقرى.
۱۱. الرسالة الرویه على الطائفه الوهابیه، محمد عطاء اللَّه معروف به عطاء.
۱۲. الشواهد الحق فى التوسل بسید الخلق، شیخ یوسف بنهانى.
۱۳. السیف الهدى فى آیاته طریقه، الشیخ النجدى، شیخ عبداللَّه بن عیسى صنعانى (که
به نام هدیة العارفین نیز معروف است).
۱۴. الصارم الهدى فى عنق النجدى، شیخ عطاء مکى.
۱۵. الصواعق الالهیه فى الرد على الوهابیه، نوشته برادرش سلیمان بن عبدالوهاب.
۱۶. الصواعق و الرعود، شیخ عفیف الدین حنبلى.
۱۷. العقائد الصحیحه فى ترید الوهابیه النجدیه، حافظ محمد حسن جان سرهندى.
۱۸. الفتوحات الاسلامیه، شیخ آقاى احمد زینى و حلان مفتى مکه مکرمه.
۱۹. المحنه الوهبیه فى الرد على الوهابیه، شیخ داود بین سلیمان بغدادى (رهبر طایفه
نقشبندى ها).
۲۰. المدارج السنیه فى رد الوهابیه، شیخ عامر قادرى معلم دارالعلوم فى کراچى.
۲۱. المقالات الوافیه فى الرد على الوهابیه، شیخ حسن خزبک.
۲۲. المنح الاهیه فى طمس الضلاله الوهابیه، ابوالفداء اسماعیل تمیمى تونسى.
۲۳. النقول الشرعیه فى الرد على الوهابیه، شیخ مصطفى بن احمد شطى حنبلى.
۲۴. تجرید سیف الجهاد لمدعى الاجتهاد، شیخ عبداللَّه بن عبداللطیف شافعى.
۲۵. تحریض الاغنیاء على الاستعانه با الانبیاء و الاولیاء، شیخ عبدالله بن ابراهیم
میرعینى.
۲۶. تحکم المقلدین عن ادعى تجدید الدین، شیخ محقق محمدبن عبدالرحمن بن عفالق حنبلى.
۲۷. جلال الحق فى کشف احوال اشرار الخلق، شیخ ابراهیم حلمى قادرى اسکندرى.
۲۸. رد على الوهابیه، ابراهیم بن عبدالقادر تونسى مالکى.
۲۹. رد على محمدبن عبدالوهاب، اسماعیل تمیمى مالکى شیخ الاسلام تونسى.
۳۰. رسالة فى جواز التوسل، علامه شیخ مهدى وزافى.
۳۱. رسالة مسجعه محکمه، شیخ اصلح کواشى تونسى.
۳۲. سعادة الدارین فى الرد على الوهابیه، ابراهیم بین عثمان مصرى.
۳۳. شفائ السقام فى زیاره خیرالانام، قاضى القضاه ابوالحسن على سبکى.
۳۴. غوث العباد ببیان الرشاد، شیخ مصطفى حمامى مصرى.
۳۵. فصل الخطاب فى الرد على محمدبن عبدالوهاب، نوشته برادرش سلیمان بن عبدالوهاب.
۳۶. فصل الخطاب فى رد ظلالات ابن عبدالوهاب، احمدبن على بصرى مشهور به قبانى.
۳۷. مصباح الانام و جلاء الظلام فى رد شبه البدعى النجدى، التى اضل العوام سیدعلوى
بن احمد حداد.
اینها تعداد کمى بود از کتاب هایى که در رد وهابیت و محمدبن عبدالوهاب نوشته شده
است.



کتابنامه
۱) نهج البلاغه، خطبه ۱۴۴.
۲) صحیح مسلم، ج ۲، ، ص ۲۳۸ ؛ مسند احمد حنبل، ج ۳، ص ۲۶ و... .
۳) المعجم الکبیر، ج ۵، ص ۱۶۶ ؛ مجمع الزوائد هیثمى، ج ۹، ص ۱۶۳ ؛ الدار المنثور
سیوطى، ج ۲، ص ۶۰ ؛ مسند احمد، ج ۵، ص ۱۸۲ و... .
۴) شرح ابن ابى الحدید، ج ۱، ص ۳۰۷ ؛ ارشاد مفید، ج ۱، ص ۴۵.
۵) صحیح مسلم، ج ۵، ص ۱۵۲ ؛ کتاب الجتهاد، باب ۱۵ حکم الفى، حدیث ۴۹ ؛ فتح البارى،
ج ۶، ص ۱۴۴ ؛ کنزالعمال، ج ۷، ص ۲۴۱.
۶) الکامل فى التاریخ، ج ۱۲، ص ۳۵۸.
۷) جهت اطلاع بیشتر ر.ک: وهابیت مبانى فکرى و کارنامه عملى، آیة اللَّه سبحانى.
۸) طه (۲۰)، آیه ۵.
۹) العقیده الحمویه، ص ۴۲۹.
۱۰) الدرر الکامنه، ج ۱، ص ۴۷.
۱۱) تاریخ العربیة السعودیة، ص ۸۸.
۱۲) عنوان المجد فى تاریخ نجد، ص ۹ ؛ هذه هى الوهابیه، ص ۱۲۵ ؛ السلفیه بین اهل
السنه و الامامیه، ص ۳۰۷.
۱۳) امروزه، دائرة المعارف بریتانیکا «امپریالیسم» را چنین تعریف مى کند: «سیاستى
که از سوى یک دولت براى سلطه بر مردمى در وراى مرزهاى آن، که خواستار این سلطه
نیستند، به کار مى ررود.»
گرفته شده از: http://www.shahbazi.org/pages/Imperialism.htm.
اَمپِریالیسم طرفدارى از حکومت امپراتورى. سیاستى که مرام وى بسط نفوذ و قدرت کشور
خویش بر کشورهاى دیگر است. ۱رژیمى که بر اثر از میان رفتن خرده سرمایه دارى داخلى
و پدید آمدن تراست ها و کارتل ها دچار تورم تولید و کمبود مواد خام شود و براى بدست
آوردن مستعمره و بازار به دیگران تجاوز کند.
گرفته شده از: http://fa.wikipedia.org/wiki
۱۴) بنیانگذار فرقه وهابیت.
۱۵) این جمله مضمون یادداشت هاى مستر همفر مى باشد.
۱۶) التأسیس فى رد اساس التقدیس، ج ۱، ص ۱۰۱.
۱۷) الفتاوى، ج ۵، ص ۱۹۲.
۱۸) فتاوى اللجنه الدائمه للبحوث العلمیه و الافتاء، ج ۳، ص ۲۲۷.
۱۹) مجموعة الرسائل الکبرى، رساله یازدهم، ص ۴۵۱.
۲۰) صحیح بخارى، ج ۴، ص ۲۶۶ ؛ کتاب المناقب، باب مناقب الانصار ؛ صحیح بخارى، ج ۳،
ص ۲۱۰ ؛ کتاب الجهاد باب وجوب النفیر ؛ صحیح مسلم، ج ۶، ص ۴ ؛ کتاب الامارة باب
بیان الرجلین یقتل احدها الاخر.
۲۱) صحیح بخارى، ج ۳، ص ۲۱۰، کتاب الجهاد باب وجوب النفیر ؛ صحیح مسلم، ج ۶، ص ۴۰ ؛
کتاب الاماره، باب بیان الرجلین یقتل احدهما الاخر.
۲۲) مجموع الرسائل الکبرى، رساله یازدهم، ص ۴۵۱.
۲۳) رحلة ابن بطوطة، ص ۱۱۳.
۲۴) مختصر منهاج السنه، ج ۲، ص ۲۴۰.
۲۵) فتاوى الجنه الدائمه للبحوث العلمیه و الافتاء، ج ۳، ص ۱۸ - ۲۱۶.
۲۶) طه (۲۰)، آیه ۵ ؛ «و خداوند رحمان بر عرش تسلط یابد».
۲۷) العواصم من القواصم، ص ۲۰۹.
۲۸) در المنثور، ج ۱، ص ۳۲۸.
۲۹) زیارت القبور و الاستنجاء بالمقبور، ص ۱۵۶ و نیز: کشف الارتباب، ص ۲۱۴.
۳۰) کشف الشبهات، ص ۵۸ و نیز مجموع مؤلفات الشیخ محمد بن الوهاب، ج ۶، ص ۱۱۵ ؛
رساله کشف الشبهات.
۳۱) اللؤلؤ المکین من فتاوى، الشیخ ابن جبرین، ص ۳۹.
۳۲) فتاوى اللجنه الدائمه للبحوث العلمیه و الافتاء، ج ۳، ص ۳۷۳ شماره ۳۰۰۸.
۳۳) شیخ عبداللَّه بن جبرین، فتواى شماره ۱۵۹۰۳ تاریخ ۲۱/۶/۱۴۲۷.
۳۴) بقره (۲)، آیه ۱۲۰.
۳۵) عنوان المجد فى تاریخ نجد، ص ۶۷ (الف تا د).
۳۶) تاریخ المملکه السعودیه، ج ۳، ص ۷۳.
۳۷) عنوان المجد فى تاریخ نجد، ج ۱، ص ۱۲۱ حوادث سال ۱۲۱۶.
۳۸) تاریخچه نقد و بررسى وهابى ها، ص ۱۶۲.
۳۹) مسیر طالبى، ص ۴۰۸.
۴۰) تاریخ المملکه السعودیه، ج ۱، ص ۹۲.
۴۱) سیف الجبر المسلول على الاعداء الفجر الصادق، ص ۲۲ و... .
۴۲) تاریخ وهابیان، ص ۴۰.
۴۳) بقره (۲)، آیه ۲۴۸.
۴۴) نور (۲۴)، آیه ۳۶.
۴۵) در الدرر المنثور، ج ۶، ص ۲۰۳.
۴۶) مروج الذهب، ج ۲، ص ۲۸۸.
۴۷) کشف الارتیاب، ص ۲۷.
۴۸) نصیحه لاخواننا علماء نجد، ص ۵۹.
۴۹) همان، ص ۶۰.
۵۰) تاریخ آل سعود، ج ۱، ص ۱۵۸ ؛ کشف الارتیاب، ص ۵۵ ۱۷۷ ؛ آل سعود من این الى این،
ص ۴۷ و... .
۵۱) منافقون (۶۳)، آیه ۶.
۵۲) نور (۲۴)، آیه ۱۱.
۵۳) انفال (۸) آیات ۱۵ و ۱۶.
۵۴) مسند احمد، ج ۲، ص ۳۵.
۵۵) صحیح مسلم، ج ۸، ص ۱۲۲.
۵۶) مسند احمد، ج ۳، ص ۱۹۹.
۵۷) یوسف (۱۲)، آیه ۹۷.
۵۸) نساء (۴)، آیه ۶۴.
۵۹) آل عمران (۳)، آیه ۴۹.
۶۰) بقره (۲)، آیه ۳۷.
۶۱) انفال (۸)، آیه ۳۳.
۶۲) یوسف (۱۲)، آیه ۹۳.
۶۳) یوسف (۱۲)، آیه ۹۶.
۶۴) بقره (۲)، آیه ۱۲۵.
۶۵) بقره (۲)، آیه ۳۴.
۶۶) یوسف (۱۲)، آیه ۱۰۰.
۶۷) ر.ک: بخارى، ج ۳، ص ۲۵۵ ؛ ج ۴ ص ۲۲۷ تا، ص ۲۳۱.
۶۸) ر.ک: سمهودى، وفاء الوفا، ج ۲، ص ۴۴۴ ؛ ارشادالسارى، ج ۳، ص ۳۵۲ ؛ المواهب
اللدنیه، ج ۳ص ۴۰۰ ؛ السیره النبویه، ج ۲ ص ۳۴۰.
۶۹) زمر (۳۹)، آیه ۴۴.
۷۰) بقره (۲)، آیه ۲۵۵.
۷۱) انبیاء (۲۱)، آیه ۲۸.
۷۲) دور الشفیع لیس اخراج العبد من مولویه المولى و دائره احکامه و جزاءاته بل انما
یتمثل دوره فى السعى لنقل العبد من حکم مولوى الى حکم مولوى آخر کالتوبه.
۷۳) نجم (۵۳)، آیه ۲۶.
۷۴) زخرف (۴۳)، آیه ۸۶.
۷۵) سنن ابن ماجه، ج ۲، حدیث ۴۳۱۳.
۷۶) کنز العمال، ج ۱، ص ۳۹۰.
۷۷) نساء (۴)، آیه ۴۱.
۷۸) بقره (۲)، آیه ۱۵۴.
۷۹) آل عمران (۳)، آیه ۱۶۹.
۸۰) نساء (۴)، آیه ۶۴.
۸۱) کشف الارتیاب، ص ۳۶۶.
۸۲) رجوع شود به: سنن ابن ماجه، ج ۱، ص ۳۵۶ ؛ مسند احمد حنبل، ج ۳، ص ۲۱.
۸۳) فتح البارى، شرح صحیح بخارى، ج ۷، ص ۳۰۱.
۸۴) الموطأ، ج ۱، ص ۷۲.
۸۵) بدایه المجتهد، ج ۱، ص ۱۰۶.
۸۶) المحلى، ج ۳، ص ۱۶۱.
۸۷) بقره (۲)، آیه ۱۹۶.
۸۸) نساء (۴)، آیه ۲۴.
۸۹) مائده (۵)، آیه ۸۷.
۹۰) بخارى، ج ۳، ص ۱۰۴.
۹۱) ابن حجر عسقلانى در فتح البارى شرح بخارى، ج ۸، ص ۳۴ ؛ ارشاد السارى، قسطلانى،
ج ۱۰، ص ۶۱ ؛ عمدة القارى، ج ۱۸، ص ۱۱۱.
۹۲) عمدة القارى، ج ۸، ص ۳۱.
۹۳) صحیح مسلم، ج ۱، ص ۶۲۳ ؛ مصنف عبد الرزاق، ج ۷، ص ۴۹۹ ؛ مسند احمد حنبل، ج ۳، ص
۳۸۰ و... .
۹۴) صحیح ترمذى، ج ۴، ص ۳۸۱۱۳.
۹۵) اسراء (۱۷)، آیه ۷۸.
۹۶) التفسیر الکبیر، ج ۲۱، ص ۲۶.
۹۷) صحیح مسلم، ج ۲، ص ۱۵۲، ؛ الموطا مالک، ج ۱، ص ۱۴۴، ؛ صحیح ترمذى، ج ۱، ص ۳۵۴.
۹۸) صحیح، ج ۲، ص ۱۵۱.
۹۹) مراجعه شود به: سنن نسایى، ج ۱، ص ۲۹۰ ؛ حلیه الاولیاء، ج ۳، ص ۹۰ ؛ مصنف
عبدالرزاق، ج ۲، ص ۹۴ ؛ صحیح بخارى، ج ۱ ؛ ص ۱۴۸ ؛ مسند احمد حنبل، ج ۱ ؛ ص ۲۲۱
و... .
۱۰۰) المعارف ابن قتیبه، ص ۲۹.
۱۰۱) احزاب (۳۳)، آیه ۵۷.
۱۰۲) صحیح مسلم، ج ۷، ص ۱۴۱، باب فضائل فاطمه ؛ صحیح بخارى، ج ۴، ص ۲۱۰، باب مناقب
قرابة الرسول ؛ مسند احمد حنبل، ج ۴، ص ۵ ؛ سنن ترمذى، ج ۵، ص ۳۶۰.
۱۰۳) مستدرک حاکم نیشابورى، ج ۳ص ۱۵۳ ؛ الاصابه، ج ۸، ص ۲۶۶ ؛ تهذیب التهذیب، ج ۱۲،
ص ۳۹۲.
۱۰۴) مسند احمد حنبل، ج ۳، ص ۴۸۳ ؛ صحیح ابن حبان، ج ۱۵، ص ۳۶۵ ؛ مستدرک حاکم، ج ۳،
ص ۱۲۱ ؛ الاصابه، ج ۴، ص ۵۳۴ ؛ اسد الغابه، ج ۴، ص ۱۱۴.
۱۰۵) صحیح بخارى، ج ۵، ص ۸۲ ؛ المغازى صحیح مسلم، ج ۵، ص ۱۵۳ ؛ کتاب الجهاد والسیر.
۱۰۶) صحیح مسلم، حدیث ۲۴۰۴.
۱۰۷) تهذیب التهذیب، ج ۲، ص ۲۰۷.
۱۰۸) تهذیب التهذیب، ج ۲، ص ۲۰۷.
۱۰۹) صحیح مسلم، ج ۸، ص ۱۲۲.
۱۱۰) مسند احمد، ج ۱، ص ۱۹۳ ؛ ترمذى، ج ۱۳، صص ۱۸۲ و ۱۸۳.
۱۱۱) ر.ک: انساب الاشراف، ج ۵، ص ۵۷ ؛ العقد الفرید، ج ۲، ص ۲۵۸ و ۲۶۱ و ۲۷۲ ؛
تاریخ ابى الفداء، ج ۱، ص ۱۶۶.
۱۱۲) این روایت را بیهقى در شعب الایمان، ۱، ۸۴، ح ۷۴ ؛ و ابن ابى شیبه در المصنف،
۱۱، ۳۹، ح ۱۰۴۶۲ نقل کرده اند بنا به آنچه در کنزالعمال، ۱، ۱۰۳ آمده است.
۱۱۳) ر.ک: الغدیر، ج ۱۰، ۱۲۳ - ۱۲۸.
۱۱۴) آل عمران (۳)، آیه ۲۸.
۱۱۵) نحل (۱۶)، آیه ۱۰۶.
۱۱۶) کهف (۱۸)، آیه ۲۱.
۱۱۷) کهف (۱۸)، آیه ۲۱.
۱۱۸) بقره (۲)، آیه ۱۵۸.
۱۱۹) نور (۲۴)، آیه ۳۶.
۱۲۰) ر.ک: تفسیر درالمنثور و ثعلبى، ذیل آیه شریفه.
۱۲۱) بقره (۲)، آیه ۱۲۷.
۱۲۲) براى اطلاع بیشتر به کتاب طبقات الکبرى ابن سعد، ج ۱، ص ۳۶۰ تا ۵۰۳ مراجعه
شود.
۱۲۳) مریم (۱۹)، آیه ۱۵.
۱۲۴) مریم (۱۹)، آیه ۳۳.
۱۲۵) السیره الحلبیه، ج ۱، ص ۸۳.
۱۲۶) مائده (۵)، آیه ۱۱۴.
۱۲۷) بقره (۲)، آیه ۱۲۰.
۱۲۸) رجوع شود به: مجمع الزوائد هیثمى، ج ۹، ص ۲۰۴ ؛ الریاض النضره، ج ۲، ص ۱۸۳ ؛
ذخائر العقبى، ص ۲۹ ؛ الصواعق المحرقه، ص ۷۴ و... .
۱۲۹) رعد (۱۳)، آیه ۴۳.
۱۳۰) بقره (۲)، آیه ۲۰۷.
۱۳۱) انسان (۷۶)، آیه ۸-۹.
۱۳۲) مائده (۵)، آیه ۵۵.
۱۳۳) مسند، احمد حنبل، ج ۳ ص ۳، ؛ صحیح ترمذى، ج ۲، ص ۳۰۶ ؛ صحیح ابن ماجة، فى باب
الفضائل ؛ سنن نسایى فى الخصائص، ص ۳۶ ؛ مستدرک حاکم نیشابورى، ج ۳، ص ۱۶۷ ؛ ابن
حجر، کتاب الاصابة ؛ ابن اثیر در اسد الغابة ؛ خطیب بغدادى، تاریخ بغداد، ج ۶، ص
۳۷۱ ؛ ابونعیم اصفهانى، حلیةالاولیاء، ج ۴، ص ۱۳۹ ؛ کنز العمال متقى هندى و... .
۱۳۴) نزهةالمجالس، ج ۲، ص ۱۸۴ ؛ سراج الوهاج فى شرح صحیح مسلم بن الحجاج، فى باب
مناقب الاتحاف بحب الاشراف، ص ۱۳۹.
۱۳۵) منهاج السنه، ج ۴، ص ۲۱۰.
۱۳۶) منهاج السنه، ابن تیمیه، ج ۲، ص ۱۲۱.
۱۳۷) منهاج السنه، ابن تیمیه، ج ۲، ص ۱۲۲.
۱۳۸) وفیات الاعیان، ج ۲، ص ۴۲۹ ؛ حلیة الاولیا، ج ۳، ص ۱۳۳ ؛ طبقات ابن سعد، ج ۵،
ص ۱۵۶ ؛ تذکرة الحفاظ، ج ۱، ص ۷۴ ؛ تهذیب التهذیب، ج ۷، ص ۳۰۴ ؛ طبقات القراء، ج ۱،
ص ۵۳۴.
۱۳۹) الصواعق المحرقه، ص ۱۲۰.
۱۴۰) حلیة الاولیاء، ج ۳، ص ۱۳۹ ؛ تذکرة الخواص، ص ۳۲۹ ؛ وفیات الاعیان، ج ۲، ص ۲۰۰
؛ صفوة الصفوة، ج ۲، ص ۵۵ ؛ تاریخ ابن کثیر، ج ۹، ص ۱۰۸ ؛ مرءاة الجنان یافعى، ج ۱،
ص ۲۳۹ ؛ مطالب السول، ص ۶۴ ؛ شذرات الذهب، ج ۱، ص ۱۴۴ ؛ الفصول المهمة ابن صباغ، ص
۱۹۳ ؛ الصواعق المحرقة، ص ۱۲۰ و... .
۱۴۱) منهاج السنه، ج ۲، ص ۱۲۳.
۱۴۲) خرجه ائمة النسب ؛ تاج العروس، ج ۳، ص ۵۵.
۱۴۳) منهاج السنه، ج ۲، ص ۱۳۰.
۱۴۴) تهذیب التهذیب، ج ۲، ص ۸۹.
۱۴۵) ثقات ابن حبان و عنه تهذیب التهذیب، ج ۲، ص ۸۹ ؛ فیات الاعیان، ج ۱، ص ۲۹۱ ؛
صفوة الصفوة، ج ۲، ص ۹۴.
۱۴۶) مختصر التحفة الاثنا عشریة، ص ۸.
 

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.