پیامبر اعظم(ص)-زندگی پیامبر(ص) ۱۳۸۷/۱۲/۲۰ - ۲۶۵ بازدید

شرح کاملی از زندگانی پیامبراعظم(ص) بیان کنید؟

ولادت پیغمبر اکرم به اتفاق شیعه و سنى در ماه ربیع الاول است ، گو این که اهل تسنن بیشتر روز دوازدهم را گفته اند و شیعه بیشتر روز هفدهم را، به استثناى شیخ کلینى صاحب کتاب کافى که ایشان هم روز دوازدهم را روز ولادت مى دانند.
رسول خدا در چه فصلى از سال متولد شده است ؟
در السیرة الحلبیة مى نویسد: ولد فى فصل الربیع ، در فصل بهار به دنیا آمد.
بعضى از دانشمندان امروز حساب کرده اند تا ببینند روز ولادت رسول اکرم با چه روزى از ایام ماههاى شمسى منطبق مى شود، به این نتیجه رسیده اند که دوازدهم ربیع آن سال مطابق مى شود با بیستم آوریل ، و بیستم آوریل مطابق است با سى و یکم فروردین و در نتیجه هفدهم ربیع مطابق مى شود با پنجم اردیبهشت . پس قدر مسلم این است که رسول اکرم در فصل بهار به دنیا آمده است حال یا سى و یکم فروردین یا پنجم اردیبهشت .
در چه روزى از ایام هفته به دنیا آمده است ؟ شیعه معتقد است که در روز جمعه به دنیا آمده اند، اهل تسنن بیشتر گفته اند در روز دوشنبه . در چه ساعتى از شبانه روز به دنیا آمده اند؟ شاید اتفاق نظر باشد که بعد از طلوع فجر به دنیا آمده اند، در بین الطلوعین

دوران کودکى


عبدالله جوانى بود بسیار زیبا، بسیار رشید، بسیار مؤ دب ، بسیار معقول. او با آمنه دختر وهب که از فامیل نزدیک آنها به شمار مى آید، ازدواج مى کند. در حدود چهل روز بیشتر از زفافش ‍ نمى گذرد که به عزم مسافرت به شام و سوریه از مکه خارج مى شود. در برگشتن مى آید به مدینه که خویشاوندان مادر او در آنجا بودند، و در مدینه وفات مى کند. عبدالله وقتى وفات مى کند که پیغمبر اکرم هنوز در رحم مادر است . محمد صلى الله علیه و آله یتیم به دنیا مى آید. به رسم آن وقت عرب ، براى تربیت کودک لازم مى دانستند که بچه را به مرضعه بدهند تا به بادیه ببرد و در آنجا به او شیر بدهد. حلیمه سعدیه (حلیمه ، زنى از قبیله بنى سعد) از بادیه مى آید به مدینه که آن هم داستان مفصلى دارد. این طفل نصیب او مى شود که خود حلیمه و شوهرش ‍ داستانها نقل مى کنند که از روزى که این کودک پا به خانه ما گذاشت ، گویى برکت ، از زمین و آسمان بر خانه ما مى بارید. این کودک تا چهار سالگى دور از مادر و دور از جد و خویشاوندان و دور از شهر مکه ، در بادیه در میان بادیه نشینان ، پیش دایه زندگى مى کند. در سن سالگى او را از دایه مى گیرند.مادر مهربان ، این بچه را در دامن خود مى گیرد، ... جناب عبدالمطلب پدر بزرگ رسول خدا، علاوه بر آمنه ، متکفل این کودک کوچک هم هست .قوم و خویشهاى آمنه در مدینه بودند. آمنه از عبدالمطلب اجازه مى گیرد که سفرى براى دیدار خویشاوندانش به مدینه برود و این کودک را هم با خودش ببرد. همراه کنیزى که داشت به نام ام ایمن با قافله حرکت مى کند. مى رود به مدینه دیدار دوستان را انجام مى دهد. (سفرى که پیغمبر اکرم در کودکى کرده ، همین سفر است که در پنج سالگى، از مکه رفته به مدینه). محمد صلى الله علیه و آله با مادر و کنیز مادر بر مى گردد. در بین راه مکه و مدینه ، در منزلى به نام ابواء که الان هم هست ، مادر او مریض مى شود، به تدریج ناتوان مى گردد و قدرت حرکت را از دست مى دهد در همان جا وفات مى کند این کودک خردسال مرگ مادر را در خلال مسافرت ، به چشم مى بیند. مادر را در همانجا دفن مى کند و همراه ام ایمن ، این کنیز بسیار بسیار با وفا که بعدها زن آزادشده اى بود و تا آخر عمر خدمت رسول خدا و على و فاطمه و حسن و حسین علیه السلام را از دست نداد و آن روایت معروف را حضرت زینب از همین ام ایمن روایت مى کند، و در خانه اهل بیت پیامبر پیر زن مجلله اى بود بر مى گردد به مکه .
تقریبا پنجاه سال از این قضیه گذشته بود، حدود سال سوم هجرت بود که پیغمبر اکرم از یکى از سفرها آمد .از همین منزل ابواء عبور کند، پائین آمد. اصحاب دیدند پیغمبر بدون این که با کسى حرف بزند، به طرفى روانه شد. بعضى در خدمتش رفتند تا ببینند کجا مى رود دیدند رفت و رفت ، به نقطه اى که رسید، در آنجا نشست و شروع کرد به خواندن دعا و حمد و قل هو الله و... ولى دیدند در تاءمل عمیقى فرو رفت و به همان نقطه زمین توجه خاصى دارد و در حالى که با خودش مى خواند کم کم اشکهاى نازنینش از گوشه چشمانش جارى شد. پرسیدند: یا رسول الله ! چرا مى گریید؟ فرمود: اینجا قبر مادر من است ، پنجاه سال پیش من مادرم را در اینجا دفن کردم .
عبدالمطلب دیگر بعد از مرگ این مادر، تمام زندگیش شده بود رسول اکرم ، و بعد از مرگ عبدالله و عروسش آمنه ، این کودک را فوق العاده عزیز مى داشت و به فرزندانش مى گفت که او با دیگران خیلى فرق دارد، او از طرف خدا آینده اى دارد و شما نمى دانید. وقتى که مى خواست از دنیا برود، ابوطالب که پسر ارشد و بزرگتر و شریفتر از همه فرزندان باقیمانده اش ‍ بود دید پدرش یک حالت اضطرابى دارد. عبدالمطلب خطاب به ابوطالب گفت : من هیچ نگرانى از مردن ندارم جز یک چیز و آن ، سرنوشت این کودک است . این کودک را به چه کسى بسپارم ؟ آیا تو مى پذیرى ؟ تعهد مى کنى از ناحیه من که کفالت او را بر عهده بگیرى ؟ عرض کرد: بله پدر! من قول مى دهم ، و کرد. هشت ساله بود که جدش عبدالمطلب در گذشت و طبق وصیت او ابوطالب عموى بزرگش ، (پدر بزرگوار امیرالمؤ منین على علیه السلام ) عهده دار کفالت او شد.

مسافرتها


رسول اکرم ، به خارج عربستان فقط دو مسافرت کرده است که هر دو قبل از دوره رسالت و به سوریه بوده است . یک سفر در دوازده سالگى همراه عمویش ابوطالب ، و سفر دیگر در بیست و پنج سالگى به عنوان عامل تجارت براى زنى به نام خدیجه و بعدها با او ازدواج کرد. البته بعد از رسالت، در داخل عربستان مسافرتهایى کرده اند. مثلا به طائف رفته اند، به خیبر که شصت فرسخ تا مکه فاصله دارد و در شمال مکه است رفته اند، به تبوک که تقریبا مرز سوریه است و صد فرسخ تا مدینه فاصله دارد رفته اند، ولى در ایام رسالت از جزیرة العرب هیچ خارج نشده اند. این را نیز باید در نظر داشت که به نظر برخی پیامبر اسلام(ص) به شام سفر نکرده است.

شغلها


پیغمبر اکرم چه شغلهایى داشته است ؟ جز شبانى , بازرگانى و کشاورزی، شغل و کار دیگرى را ما از ایشان سراغ نداریم . بسیارى از پیغمبران در دوران قبل از رسالتشان شبانى مى کرده اند , هم چنان که موسى شبانى کرده است . پیغمبر اکرم هم قدر مسلم این است که شبانى مى کرده است . گوسفندانى را با خودش به صحرا مى برده است ، رعایت مى کرده و مى چرانیده و برمى گشته است . بازرگانى هم که کرده است . با این که یک سفر، سفر اولى بود که خودش مى رفت به بازرگانى (فقط یک سفر در دوازده سالگى همراه عمویش رفته بود.) آن سفر را با چنان مهارتى انجام داد که موجب تعجب همگان شد. و پس از هجرت به مدینه شغل کشاورزی داشت.

مردم مدینه و رسول اکرم صلى الله علیه و آله


مردم مدینه دو قبیله بود به نام «اوس» و «خزرج» که همیشه با هم جنگ داشتند. یک نفر از آنها به نام اسعد بن زراره مى آید به مکه براى این که از قریش استمداد کند. وارد مى شود بر یکى از مردم قریش . کعبه از قدیم معبد بود گو این که در آن زمان بت خانه بود و رسم طواف که از زمان حضرت ابراهیم معمول بود هنوز ادامه داشت . هر کس که مى آمد، یک طوافى هم دور کعبه مى کرد. این شخص وقتى خواست برود به زیارت کعبه و طواف بکند، میزبانش به او گفت :
مواظب باش ! مردى در میان ما پیدا شده ، ساحر و جادوگرى که گاهى در مسجدالحرام پیدا مى شود و سخنان دلرباى عجیبى دارد. یک وقت سخنان او به گوش تو نرسد که تو را بى اختیار مى کند سحرى در سخنان او هست .
اتفاقا او موقعى مى رود براى طواف که رسول اکرم در کنار کعبه در حجر اسماعیل نشسته بودند و با خودشان قرآن مى خواندند. در گوش این شخص پنبه کرده بودند که یک وقت چیزى نشنود. مشغول طواف کردن بود که قیافه شخصى خیلى او را جذب کرد. (رسول اکرم سیماى عجیبى داشتند.) گفت : نکند این همان آدمى باشد که اینها مى گویند؟ یک وقت با خودش فکر کرد که عجب دیوانگى است که من گوشهایم را پنبه کرده ام . من آدمم ، حرفهاى او را مى شنوم . پنبه را از گوشش انداخت بیرون . آیات قران را شنید. تمایل پیدا کرد. این امر منشاء آشنایى مردم مدینه با رسول اکرم صلى الله علیه و آله شد.
بعد آمد صحبت هایى کرد و بعدها ملاقاتهاى محرمانه اى با حضرت رسول کردند تا این که عده اى از اینها (به مکه ) آمدند و قرار شد در موسم حج در یکى از شبهاى تشریق یعنى شب دوازدهم وقتى که همه خواب هستند بیایند در منا، در عقبه وسطى ، در یکى از گردنه هاى آنجا، رسول اکرم صلى الله علیه و آله ، هم بیایند آنجا و حرفهایشان را بزنند. در آنجا رسول اکرم فرمود: من شما را دعوت مى کنم به خداى یگانه و... و شما اگر حاضرید ایمان بیاورید، من به شهر شما خواهم آمد. آنها هم قبول کردند و مسلمان شدند، که جریانش مفصل است .
زمینه این که رسول اکرم صلى الله علیه و آله از مکه به مدینه منتقل بشوند فراهم شد. بعد حضرت رسول صلى الله علیه و آله مصعب بن عمیر را فرستادند به مدینه و او در آنجا به مردم قرآن تعلیم داد. اینهایى که ابتدا آمده بودند، عده اندکى بودند؛ به وسیله این مبلغ بزرگوار عده زیاد دیگرى ، مسلمان شدند و تقریبا جو مدینه مساعد شد. قریش هم روز به روز بر سختگیرى خود مى افزودند، و در نهایت امر تصمیم گرفتند که دیگر کار رسول اکرم را یکسره کنند...

جلسه دارالندوه


«دارالندوه» در حکم مجلس سناى مکه بوده . مکه اساسا نه از خودش ‍ حکومتى داشت به شکل پادشاهى یا جمهورى ، و نه تابع یک مرکزى بود. یک نوع حکومت ملوک الطوایفى داشتند. قرارى داشتند که از هر قبیله اى چند نفر با شرایطى و از جمله این که از چهل سال کمتر نداشته باشند بیایند در آنجا جمع بشنوند و درباره مشکلاتى که پیش مى آید با یکدیگر مشورت کنند و هر چه در آنجا تصمیم مى گرفتند، دیگر مردم قریش عمل مى کردند. «دارالندوه» یکى از اطاقهایى بود که در اطراف مسجدالحرام بود. الآن آن محل خراب شده و داخل مسجدالحرام است .
(در «دارالندوه» تشکیل جلسه دادند، که آیه ۲۰ از سوره قصص اشاره به آن دارد.) در آنجا پیشنهادهایى کردند، گفتند: بالاءخره باید به یک شکلى آزادى را از محمد سلب کنیم ، یا اساسا او را بکشیم یا حبسش کنیم و یا لااقل شرش را از اینجا بکنیم و تبعیدش کنیم ، هر جا مى خواهد برود. در اینجاست که هم شیعه و هم سنى نوشته اند: پیر مردى در این مجلس ظاهر شد با این که قرار نبود که غیر قریش کس دیگر را در آنجا راه بدهند و گفت من اهل نجد هستم . گفتند: اینجا جاى تو نیست . گفت : نه ، من راجع به همین موضوعى که قریش در اینجا بحث مى کنند صحبت و فکر دارم . بالاءخره اجازه گرفت و داخل شد. و در اخبار، وارد شده که این پیرمرد انسان نبود و شیطان بود که به صورت یک پیر مرد مجسم شد.
به هر حال در تاریخ ، او به نام «شیخ نجدى» معروف شد که در آن مجلس شیخ نجدى هم اظهار نظر کرد و در آخر هم نظر شیخ نجدى تصویب شد. آن پیشنهاد که گفتند: یک نفر را بفرستند پیغمبر را بکشد رد شد. همان شیخ نجدى گفت : این عملى نیست . اگر شما یک نفر بفرستید، قطعا بنى هاشم به انتقام خون محمد او را خواهند کشت و کیست که یقین داشته باشد که کشته مى شود و حاضر شود این کار را انجام دهد. گفتند: او را حبس مى کنیم . گفت : حبس هم مصلحت نیست زیرا باز بنى هاشم به اعتبار این که به آنها برمى خورد که فردى از آنها محبوس باشد، اگر چه به تنهایى زورشان به شما نمى رسد ولى ممکن است در موقع حج که مردم جمع مى شوند، از نیروى مردم استمداد کنند و محمد را از حبس بیرون بکشند. پیشنهاد تبعید شد. گفت : این از همه خطرناکتر است . او مردى خوش صورت و خوش بیان و گیرا است . الآن به تنهایى در این شهر افراد شما را به تدریج دارد جذب مى کند. (یک وقت مى بینید) رفت در میان قبایل عرب چندین هزار نفر را پیرو خودش کرد و با چندین هزار مسلح آمد سراغ شما.
در آخر پیشنهاد شد و مورد قبول واقع شد که او را بکشند ولى به این شکل که از هر یک از قبایل قریش یک نفر در کشتن شرکت کند، و از بنى هشام هم یک نفر باشد (چون از بنى هاشم ، ابولهب را در میان خودشان داشتند) و دسته جمعى او را بکشند و به این ترتیب خونش را لوث کنند، و اگر بنى هشام ادعا کردند، مى گوییم قبیله شما هم شرکت داشتند. حداکثر این است که به آنها دیه مى دهیم . دیه ده انسان را هم خواستند، مى دهیم .

هجرت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله


همان شبى که اینها تصمیم گرفتند این تصمیم محرمانه را اجرا بکنند وحى الهى بر پیغمبر اکرم نازل شد (همان حرفى که به موسى گفته شد:
«ان الملاءى تمرون بک یقتلوک فاخرج: و اذ یمکر بک الذین کفروا لیشبتوک او یقتلوک او یخرجوک ، و یمکرون و یمکر الله و الله خیر الماکرین؛ و (یاد کن) هنگامى را که کافران درباره تو نیرنگ مى کردند تا تو را به بند کشند یا بکشند یا (از مکه) اخراج کنند، و نیرنگ مى زدند، و خدا تدبیر مى کرد، و خدا بهترین تدبیرکنندگان است».
از مکه بیرون برو. خواستند شبانه بریزند. ابولهب که یکى از آنها بود مانع شد. گفت : شب ریختن به خانه کسى صحیح نیست . در آنجا زن هست ، بچه هست ، یک وقت اینها مى ترسند یا کشته مى شوند. باید صبر کنیم تا صبح شود. گفتند: بسیار خوب . آمدند دور خانه پیغمبر حلقه زدند و کشیک مى دادند، منتظر که صبح بشود و در روشنایى بریزند خانه پیغمبر. این مطلب مورد اتفاق جمیع محدثین و مورخین است که پیغمبر اکرم ، على علیه السلام را خواست و فرمود: على جان ! تو امشب باید براى من فداکارى بکنى . عرض کرد: یا رسول الله ! هر چه شما امر بفرمایید. فرمود: امشب ، تو در بستر من مى خوابى و همان برد و جامه اى را که من موقع خواب به سر مى کشم به سر مى کشى . عرض کرد: بسیار خوب .
قبلا على (علیه السلام) و «هند بن ابى هاله» آن نقطه اى که رسول اکرم باید بروند و در آنجا مخفى بشوند؛ یعنى غار ثور را در نظر گرفتند، چون قرار بود در مدتى که حضرت در غار هستند رابطه مخفیانه اى در کار باشد و این دو، مرکب فراهم کنند و آذوقه برایشان بفرستند. شب ، على علیه السلام آمد خوابید و پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله بیرون رفت . در بین راه که حضرت مى رفتند به ابوبکر برخورد کردند. حضرت ابوبکر را با خودشان بردند.
در نزدیکى مکه غارى است به نام غار ثور؛ در غرب مکه و دى یک راهى است که اگر کسى بخواهد به مدینه برود از آنجا نمى رود. مخصوصا راه را منحرف کردند. پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله با ابوبکر رفتند و در آن محل مخفى شدند. قریش هم منتظر که صبح ، دسته جمعى بریزند و این قدر کارد و چاقو به حضرت بزنند نه با شمشیر که بگویند یک نفر کشته که حضرت کشته بشود و بعد هم اگر بگویند کى کشت ، بگویند هر کسى یک وسیله اى داشت و ضربه اى زد. اول صبح که شد، اینها مراقب بودند که یک وقت پیغمبر اکرم از آنجا بیرون نرود. ناگاه کسى از جا بلند شد. نگاه کردند، دیدند على است . این صاحبک رفیقت کجا است ؟ فرمود: مگر شما او را به من سپرده بودید، از من مى خواهید؟

غار ثور


حضرت رسول صلى الله علیه و آله را تعقیب کردند. دنبال اثر پاى حضرت را گرفتند تا به آن غار رسیدند. دیدند اینجا اثرى که کسى به تازگى درون غار رفته باشد نیست . عنکبوتى هست و در اینجا تنیده است ، و مرغى هست و لانه او. گفتند: نه ، اینجا نمى شود کسى آمده باشد. تا آنجا رسیدند که حضرت رسول صلى الله علیه و آله و ابوبکر صداى آنها را مى شنیدند و همین جا بود که ابوبکر خیلى مضطرب شده و قلبش به طپش افتاده بود و مى ترسید. سه شبانه روز یا بیشتر پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله در همان غار به سر بردند. قبلا قرار گذاشته بودند مرکب تهیه کنند. دو تا مرکب تهیه کردند و شبانه بردند کنار غار، آنها سوار شدند و راه مدینه را پیش گرفتند.

حجة الوداع


حجة الوداع آخرین حج پیغبر اکرم صلى الله علیه و آله است و شاید ایشان بعد از فتح مکه یک حج بیشتر نکردند، البته قبل از حجة الوداع حج عمره کرده بودند. رسول اکرم صلاى عام دادند و مخصوصا مردم را دعوت کردند که به این حج بیایند. همه را جمع کردند و بعد در مواقع مختلف ؛ در مسجدالحرام ، در عرفات ، در منا و بیرون منا، در غدیر خم و در جاهاى دیگر خطابه هاى عمومى خود را القا کردند. از جمله در غدیر خم بعد از آنکه جا به جا مطالبى را فرموده بود.
بعد از این که پیغمبر اکرم در عرفات و منا و مسجدالحرام کلیات اسلامى را در باب اصول و فروع بیان کرده که مهمترین سخنان ایشان است ، یک مرتبه در غدیر خم این طور مى فرماید: مطلبى است که اگر آن را نگویم هیچ چیز را نگفته ام «فما بلغت رسالته» به من گفته اند که اگر آن را نگویى هیچ چیز را نگفته اى یعنى همه هدر است. بعد مى فرماید: «الست اولى بکم من انفسکم ؟... » آیا حق تسلط و ولایتم بر شما از خودتان بیشتر نیست ؟ همه گفتند: بلى یا رسول الله. حضرت فرمود: «من کنت مولاه فهذا على مولاه». و علی(ع) را به جانشینی خود برگزید و او را به تمامی حضار معرفی نمود, بعد از این بود که این آیه نازل شد: «الیوم بئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشوهم و اخشون الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى»؛برگرفته از مجله خانواده سبز.
در این زمینه مطالعه کتابهای زیر مفید خواهد بود:
۱- فروغ ابدیت، جعفر سبحانی، دفتر تبلیغات اسلامی قم
۲- محمد(ص) تصویر جمال خدا، حسین بدرالدین، علم تهران
۳- سیره نبوی، شهید مرتضی مطهری
۴- سیره نبوی، مصطفی دلشاد تهرانی ، انتشارات وزارت ارشاد
۵- تاریخ پیامبر اسلام(ص)، محمد ابراهیم آیتی، دانشگاه تهران

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق صفحه جستجو اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.