پیامبران و رنج و شکست ۱۳۹۹/۰۵/۲۴ - ۲۰۶ بازدید

با سلام خدمت شما.چرا برای پیامبر گرانقدر(ص) و برخی از امامان بزرگوار(ع) شداید و سختی های سکرات مرگ وجود داشته است در حالی که خود این عزیزان توصیه به انجام اعمالی برای کاهش و یا نداشتن سختی های سکرات مرگ کرده اند؟

از حضرت امیرالمومنین علیه السلام نقل است فرموده اند : دنیا خانه ای است که به امتحان پیچیده شده است.»
(خطبه/۲۲۶ )
نظام حیات در جهان هستی نظام تکامل و پرورش است و تمامی موجودات زنده مسیر تـکـامـل را مـی پـیـمـایند همه مردم از انبیاء علیهم السلام گرفته تا دیگران طبق این قانون عمومی می بایست آزمـایـش شـوند و استعدادات خود را شکوفا سازند گرچه امتحانات الهی متفاوت است گاهی با وفـور نعمت و کامیابیها و گاه به وسیله حوادث سخت وناگوار بعضی مشکل بعضی آسان و قهرا نتائج آنها نیز با هم فرق دارد اما به هرحال آزمایش برای همه هست .
بنابر این امتحان پیامبران نیز از اصول پذیرفته شده محسوب است .

حکمت فقر در انبیاء علیهم السلام به سبب اهداف متعالی است . فقر انبیا علیهم السلام از جمله پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ، از این نوع است . با وجود ثروت فراوانی که همسرش حضرت خدیجه سلام الله علیها در اختیار وی گذاشته بود، تا پایان عمر در فقر زیست; زیرا خداوند خود بر پیشوایان دینی واجب کرده است که مانند فقیرترین افراد جامعه زندگی کنند .
حضرت علی علیه السلام فرموده اند: اگر انبیا علیهم السلام ، صاحب قدرت و ثروت بودند، گرایش مردم به آنان با انگیزه های غیر الهی آمیخته می شد .
اگر خداى سبحان اراده مى فرمود، به هنگام بعثت پیامبران، درهاى گنجها، و معدنهاى جواهرات و باغات سرسبز را به روى پیامبران مى گشود، و پرندگان آسمان و حیوانات وحشى زمین را همراه آنان به حرکت درمى آورد. اما اگر اینکار را مى کرد، آزمایش از میان مى رفت، و پاداش و عذاب بى اثر مى شد، و بشارتها و هشدارهاى الهى بى فایده مى بود، و بر مومنان اجر و پاداش امتحان شدگان واجب نمى شد، و ایمان آورندگان ثواب نیکوکاران را نمى یافتند، و واژه ها، معانى خود را از دست مى دادند. در صورتیکه خداوند پیامبران علیهم السلام را با عزم و اراده قوى، گرچه با ظاهرى ساده، و فقیر مبعوث فرمود، با قناعتى که چشم و دلها را پرسازد، هر چند فقر و ندارى ظاهرى آنان چشم و گوشها را خیره سازد. اگر پیامبران الهى، داراى چنان قدرتى بودند که مخالفت با آنان امکان نمى داشت، و توانایى و عزتى مى داشتند که هرگز مغلوب نمى شدند، و سلطنت و حکومتى مى داشتند که همه چشمها به سوى آنان بود، از راههاى دور بار سفر به سوى آنان مى بستند، اعتبار و ارزششان در میان مردم اندک، و متکبران در برابرشان سر فرود مى آوردند، و تظاهر به ایمان مى نمودند، از روى ترس یا علاقه اى که به مادیات داشتند، در آن صورت نیتهاى خالص یافت نمى شد، و اهداف غیر الهى در ایمانشان راه مى یافت، و با انگیزه هاى گوناگون به سوى نیکى ها مى شتافتند. اما خداى سبحان! اراده فرمود که پیروى از پیامبران، تصدیق کتب آسمانى، و فروتنى در عبادت، و تسلیم در برابر فرمان خدا، و اطاعت محض فرمانبردارى، با نیت خالص تنها براى خدا صورت پذیرد، و اهداف غیر خدایى در آن راه نیابد، که هر مقدار آزمایش و مشکلات بزرگتر باشد ثواب و پاداش نیز بزرگتر خواهد بود.(شرحی از حدیث قاصعه )
در حدیثی آمده است: اولین کسی که وارد بهشت می شود، حضرت علی(علیه السلام) است .
و در حدیث دیگر آمده است: آخرین پیامبری که وارد بهشت می شود، حضرت سلیمان(علیه السلام) است؛ زیرا او در دنیا حکومتی وسیع داشته و کمتر امتحان شده است.
منابع جهت بررسی :
(تفسیر نمونه ج ۱ ص ۵۲۸، مکارم شیرازی - ناصر و دیگران)
(بحارالانوار، ج۱۰۸، ص۱۰۸)
(میزان الحکمه، ج۲، ص۹۱۲، حدیث ۵۹۷۸)

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

میهمان
میدونی چرا غرب و آمریکا پیامبری ندارن؟ چون خدا تشخیص داده این مردم ب اندازه کافی سلامت عقل دارند و نیاز ب هدایت ندارند . ولی ۱۲۴هزارتا پیامبر موفق نشدند خاورمیانه رو هدایت کنند ! و خداوند هم پروژه ارسال پیامبر رو شکست خورده اعلام کرد و ختمش کرد
پرسمان
سلام علیکم، انسان عاقل محتاج رسولان الهي است، افراد ديوانه كه نيازي به دين ندارند. عقل است كه مي فهمد و مي فهمد كه همه چيز را نمي فهمد. و مي فهمد كه همه چيز را خدا مي داند. لذا مي فهمد كه نيازمند وحي است. 1ـ عقل ما يقيناً حسن عدالت و قبح ظلم را ادراك مي كند. حتّي برخي از مصاديق عدل و ظلم را هم ادراك مي كند. امّا شكّ نيست كه در تعيين برخي مصاديق عدل و ظلم بين افراد بشر اختلاف وجود دارد. بفرماييد كه در چنين مواردي بشر چه بايد بكند؟ فرض كنيد در يك جامعه، عدّه اي تعدّد زوجات را مصداق عمل قبيح مي دانند ولي عدّه اي ديگر آن را قبيح نمي دانند. از طرف ديگر، آنها كه اين عمل را قبيح مي دانند، عمل به رأي اكثريّت را هم ملاك حقّانيّت دانسته و مخالفت با رأي اكثريّت را قبيح مي شمرند؛ در حالي كه گروه مقابل، تبعيّت از رأي اكثريّت را هم به نحو مطلق حَسن نمي دانند. از طرف سوم، فرض كنيد گروه مخالف با تعدّد زوجات، اكثريّت نسبي دارند؛ لذا ممنوعيّت تعدّد زوجات را با رأي اكثري خود تبديل به قانون اجتماعي مي كنند. حال بفرماييد طبق چه منطقي، آنكه تعدّد زوجات را قبيح نمي داند، و نياز به همسر دوم هم دارد، بايد تن به اين قانون بدهد؟! وقتي تبعيّت از اكثريّت را عدّه اي قبيح و عدّه اي حسن مي دانند، همچنين تعدّد زوجات را عدّه اي قبيح و عدّه اي غير قبيح مي دانند، نزاعي بين افراد بشر حاصل مي شود كه از هيچ راهي قابل حلّ نيست جز آنكه خداوند متعال حكم نمايد. چون غير خدا هر كسي حكم كند، يك طرف ـ كه خود را مظلوم مي يابد ـ براي خود حقّ تمرّد قائل خواهد بود؛ و كسي هم منطقاً حقّ ندارد جلوي تمرّد او را از قانون بگيرد. چون او چنين تبعيّتي را قبيح مي داند. نتيجه آنكه: با قبول حسن و قبح عقلي، باز ضرورت وحي اثبات مي شود. و اساساً نيازي نيست كه ما پاي اموري چون نماز و روزه و ... را به اين معركه باز كنيم. 2ـ به فرض كه با پيش كشيدن حرف حسن و قبح عقلي، حقيقتاً ضرورت وحي دچار مشكل شود. در اين حالت عرض مي شود: مگر محتويّات دين و وحي، فقط اخلاق است كه با حسن و قبح عقلي مسأله فيصله يابد؟! شما لطف كرده يك نظري به قرآن بيفكنيد! چند درصد مطالب قرآن مباحث اخلاقي است؟ و چند درصد از سنخ معارف مي باشند؟ حساب مسائل فقهي هم جداست كه در ادامه بررسي مي كنيم. لذا فرمود: « وَ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظيماً ــــــ و خداوند، كتاب و حكمت بر تو نازل كرد؛ و به تو آموخت چيزي را كه تو را توان آموختن آن نبود؛ در حالي كه فضل خدا بر تو بزرگ بوده است. » (النساء:113). در اينكه عقل ما برخي امور نظري و عملي را مي فهمد حرفي نيست. امّا انبوهي از حقايق وحياني است كه اگر انبياء(ع) بيان نمي كردند عقل احدي بدان راه نمي يافت. اگر انبياء(ع) نفرموده بودند، چه كسي مي توانست حقيقت اسماء الله را بيابد؟ چه كسي متوجّه مي شد حقيقت احديّت و صمديّت را؟ چه كسي در سطح عرفاني ـ نه كلامي ـ مي فهميد فرق احد و واحد را؟ چه كسي مي يافت حضرات خمس را؟ چه كسي ادراك مي نمود شمول حضرت خامس را؟ و هزاران معرفت عرفاني و فلسفي ديگر كه صحائف نوري حكما و عرفا را پر نموده اند. سري به كتاب «سرّ الصّلاة» و « آداب الصّلاة» و « مصباح الهداية الي الخلافة و الولاية » تأليف حضرت امام راحل(ره) بزنيد و بنگريد كه آن همه معارف را كدام عقل بشري مي توانست بدون وحي و عنايت حضرت انسان كامل به چنگ آورد؟ به جرأت مي گويم كه شما بزرگوار حتّي از فهم يك صفحه ي اين كتابها نيز عاجز خواهيد بود كجا رسد كه بتوانيد كلّ آن را با عقل خودتان به چنگ آوريد. البته بنده به شما تخفيف 99 درصد دادم و الّا شما را حواله مي نمودم به كتابهايي چون فصوص الحكم و فتوحات مكّيّه و مصباح الانس و ... تا حتّي از فهم يك سطر آن هم عاجز بمانيد؛ تا بفهميد كه معجزه ي وحي چيست؟ در اعجاز قرآن همين بس كه اين همه صحائف نوري حكما و عرفا از آن نشأت گرفته اند. اينها كه عقلشان اوج گرفته تا آنجا كه به اندازه ي فتوحات مكّيّه و فصوص الحكم و ... معارف از قرآن صيد نموده اند، با صراحت اعتراف مي كنند كه هنوز يك حجاب از رخ جميل قرآن هم نتوانسته اند كنار بزنند. پس عقول عوام ـ كه حتّي از فهم يك صحفه ي فصوص الحكم هم عاجزند ـ وضعشان معلوم است. 3ـ بي شكّ عقل عملي ما وجوب شكر منعم و حسن پرستش و عبادت خدا را مي فهمد ؛ امّا درباره ي شكل عبادت حتّي يك كلمه هم حرف براي گفتن ندارد. پس شكل عبادت را بايد از راه وحي به دست آورد. دقّت شوم! نمي گوييم عقل ما وجوب نماز و روزه و ... را مي فهمد؛ بلكه وجوب اصل عبادت را مي فهمد؛ لذا حتّي بت پرستان و اديان ساختگي نيز مراسماتي عبادي براي خود مي تراشند. ادّعا شده كه شكل عبادات در اديان سابق متفاوت با دين اسلام بوده است؛ و شما بزرگوار هم از همين معنا استفاده نموده و طرح شبهه نموده ايد. اوّلاً چنين ادّعايي ـ بخصوص در سطح وسيع ـ قابل اثبات نيست. چون چيزي از آن اديان نمانده تا بتوانيم قضاوت كنيم. آن چيزي هم كه مانده به دليل ورود تحريف، قابل اعتماد نيستند. لذا از تفاوت نماز مسلمين با نماز يهوديان امروزي منطقاً نمي توان استدلال نمود كه شكل نماز در اسلام و يهوديّت متفاوت است. ثانياً قرآن كريم، نه تنها چنان ادّعايي را تأييد نمي كند بلكه شديداً منكر آن است. لذا تكامل اديان، افسانه اي است بي مدرك و بي منطق كه برخي علماي اسلام نيز آن را تكرار كرده اند. قرآن كريم دهها بار تكرار كرده كه رسول الله(ص) دقيقاً در دين حضرت ابراهيم(ع) است. نمازش همان است، روزه اش همان، حجّ او همان و ... . همچنين تصريح نموده كه حضرت موسي و عيسي(ع) نيز در همان دين بوده اند؛ و تصريح كرده كه مسيحيّت و يهوديّت كنوني ربطي به خدا ندارند بلكه نوشته ي دست برخي افرادند. البته خود يهودي ها نيز اعتراف دارند كه تورات حقيقي گم شد و پانصد سال بعد كسي كتابي را آورد و ادّعا نموده كه تورات حقيقي را يافته است. همچنين مسيحيان اعتراف دارند كه چهار انجيل كنوني را چهار نفر به نامهاي يوحنّا، متّي، مرقس و لوقا نوشته اند؛ كه نه معصوم بوده اند و نه پيغمبر. در منطق قرآن، از آدم تا خاتم تنها يك دين بوده آن هم اسلام است. عقلاً هم معني ندارد كه خداي واحد براي انسانهايي با فطرت واحد، دينهاي متفاوتي ارسال فرمايد. مگر انسانها در طول تاريخ، فطرتشان تغيير نموده كه ساز و كار شكوفا نمودن آن تغيير نمايد؟! بلي در بعد اجتماعي دين تحوّلاتي رخ داده است. چرا كه نيازهاي اجتماعي در حال تغيير مي باشند. اين بخش دين همين الآن نيز در حال تحوّل است؛ البته نه به اين معنا كه حكم تغيير بكند؛ بلكه در اجتهاد پوياي شيعه، با تغيير موضوعات ( رفتن يك موضوع و حادث شدن موضوعي ديگر)، احكام جديدي به صورت اجتهادي ظهور پيدا مي كنند. مثلاً روزي خريد و فروش خون حرام بود ولي اكنون حلال است. چون خون در قديم، فقط مادّه ي نجس بود؛ امّا خون در زمان ما، مادّه اي است كه استفاده ي معقول دارد. چنين تغيير حكمي در واقع تغيير حكم نيست؛ بلكه حدوث حكم جديد است به تبع حدوث موضوع جديد. البته در امور اعتباري نيز تغيير ممكن است؛ كه تغيير آن ضرري به ضرورت وحي نمي رساند. چرا كه اين گونه امور از اساس بيرون از حيطه ي حسن و قبح عقلي مي باشند. از نظر عقل اينكه شما به چه سمتي نماز بخوانيد فرقي نمي كند. امّا انسان بالاخره بايد به سمتي نماز بخواند. چون بي جهت نماز خواندن كه معني ندارد. حال كدام سمت بايد ايستاد؟ هر سمتي را بگوييد، ترجيح بلامرجّح است؛ كه عقلاً محال مي باشد. پس اگر كسي به دلخواه به سمتي نماز خواند، او مرجّحي دارد؛ كه آن مرجّح عقلي نيست؛ پس اگر شرعي هم نباشد، لاجرم وهمي است؛ و تبعيّت از وهم، عقلاً قبيح مي باشد. پس عقل حكم مي كند كه تكليف اين گونه امور را هم خداوند متعال بايد روشن سازد، تا حكم او مرجّح ما باشد. ثالثاً به فرض كه تغيير شكل عبادات را در اديان مختلف بپذيريم. به حكم عقل، اين تغيير نيز بايد از طرف خدا باشد. چون در خود تغيير نيز مصالحي است كه عقل بشر از فهم آن عاجز مي باشد. پس اگر مي گوييد: مصاديق عبادت در طول زمان تغيير داشته، مي گوييم: اگر نبود وحي، از كجا مي دانستيم كه اوّلاً چگونه بايد عبادت كنيم؟ ثانياً كي و چگونه بايد شكل عبادت را تغيير دهيم؟ خلاصه آنكه: عقل، حسن عبادت را ادراك مي كند؛ امّا درباره ي شكل آن هيچ حرفي براي گفتن ندارد. و شكّ نيست كه عبادت بايد به شكلي انجام گيرد؛ چون فعل فاقد قالب معني ندارد. لذا عقل حكم مي كند كه خداوند متعال بايد شكل عبادت را به بشر تعليم دهد؛ چرا كه اگر خدا تعيين نكند، لاجرم وهم چنين كاري را خواهد نمود؛ چون عقل ملاكي براي چنين تعيين شكلي ندارد؛ و گفته شد كه تبعيّت از وهم، عقلاً قبيح است. حتّي اگر بناست عبادت خاصّي شكل آزاد و دلبخواهي داشته باشد، خود همين امر (دلبخواهي بودن) نيز شكلي است براي عبادت. لذا باز هم عقل حكم مي كند كه آن را خدا بايد اعلام كند. و اگر گويي كه شكل عبادات در تعاليم وحي متغيّر بوده، گوييم: اين تغيير نيز مجوّز الهي مي خواهد. چرا كه عقل قادر به فهم اين معنا نيست كه چرا و كي و چگونه بايد شكل فلان عبادت را تغيير دهد. 3ـ نقل و نقد يك شبهه: برخي گفته اند : محتواي وحي از دو حال خارج نيست ؛ يا امر معقولي است يا امري بر خلاف عقل است . اگر بر خلاف عقل باشد باطل است و اگر امري عقلي است ، عقل انسان ، خود مي تواند آن را ادراك كند. پس چه نيازي به وحي است ؟ ــ نــقـد شـبـهـه : محتواي وحي محصور بين دوحالت نيست ؛ بلكه شقّ سومي نيز وجود دارد. برخي از محتويّات وحي اموري فراعقلي هستند كه نه عقلي اند و نه بر خلاف عقل ؛ به اين معني كه عقل آنها را ردّ نمي كند ولي قادر به كشف آنها هم نيست. براي مثال عقل مي فهمد كه خدايي هست و تقديس او لازم است ؛ ولي كيفيت تقديس خدا را نمي تواند بفهمد؛ لذا وحي است كه مي گويد براي تقديس خدا نماز بخوانيد ؛ و نماز نه امر عقلي است و نه خلاف عقل ؛ بلكه امري فراعقلي است. افزون بر اين ، وحي در امور عقلي نيز عقل را ياري مي كند ؛ بسياري از امور عقلي را در زمينه ي معارف الهي اگر وحي نگفته بود عقل هيچگاه به آنها دست نمي يافت. از اين گذشته ، كشف عقلي بشر تدريجي است. پس چه بسا سالها طول مي كشد تا بتواند امري عقلي را بيابد. پس آيا در تمام اين مدّت كه حكما و دانشمندان نتوانسته اند امري لازم براي بشر را كشف كنند ، بشر بايد بلاتكليف بماند؟!! مثلاً سالها بود كه وحي مي گفت: قبل از غذا خوردن دستان خود را بشوييد. يا مي گفت: از جاي شكسته ي ظرف ، آب نخوريد. امّا در آن زمان كسي سرّ اين دستورات را نمي دانست تا اينكه جناب پاستور ميكروب را كشف نمود و ما دانستيم كه دستان انسان آلوده به ميكروب مي شود و در جاهاي شكسته ي ظروف ، ميكروبها جمع مي گردند. پس آيا تا زمان پاستور ، همه ي خلق بايد مريض مي شدند؟! اكنون نيز شرع الهي احكامي دارد كه راز علمي آنها براي بشر امروزي آشكار نيست. مثلاً در روايات فرموده اند: غضروف سر استخوانهاي مرغ را نخوريد ؛ چرا كه احتمال ابتلاء به بيماري سلّ را افزايش مي دهد. امّا علم تاكنون نتوانسته است اين رابطه را كشف كند و اساساً به فكر كسي هم نرسيده كه در اين باره تحقيق نمايد. لذا وحي در اين گونه امور نيز راهگشاي عقل و علم مي باشد. البته به شرطي كه مردم بخواهند به دستورات خدا عمل نمايند. 4ـ فرموده ايد: « اگر بگوييد حكمت خداوند اقتضا ميكند كه هدايت براي عام باشد ميگويم همين الانشم دين حق به همه نرسيده حتي شايد بعضي ها خبري از وجود دين الهي نداشته باشند.ثانيا عامه مي توانند با مراجعه به حكما حسن و قبح اعمال را از انها جويا شوند.» آنچه لازمه ي حكمت خداست اين است كه دين را در امّ القري بفرستد؛ يعني در محلّي كه نسبت به بقيّه اماكن نقش محوري دارد. در گذشته هاي دور ـ كه نقل و انتقالات كم بود ـ در هر شهر بزرگي پيغمبري بود. مقداري كه گذشت و روابط بين منطقه اي افزايش يافت، انبياء محدود شدند به مراكز اصلي؛ يا به تعبير امروزي محدود شدند به مركز استانها. در زمانهاي باز هم بعدتر ، اغلب در مراكز كشورها حضور داشتند. و آخرين نبيّ خدا در مركز ارض مسكون مبعوث شد كه امّ القري هست براي تمام زمين. چرا كه خاور ميانه و بخصوص اطراف خليج فارس در حكم مركز نقل و انتقالات اقتصادي و سياسي زمين است. امّا آنها كه در مناطق دور هستند، به حكم عقل بر آنها واجب است كه بي واسطه يا با واسطه به دين الهي دست يابند. ارسال دين با خداست؛ امّا يافتن آن با مردم است؛ چون عقل حكم مي كند كه انسان حقيقت را بجويد. خدا نقشه ي وجود آدمي را فرستاده، حال مردم مي خواهند اين نقشه ي ساخت انسان كامل را بيابند و خود را طبق آن بسازند يا نيافته و ناقص و صرفاً با غرايز حيواني از دنيا بروند. بخصوص اينكه هر غير مسلماني با اندك دقّت عقلي شكّي برايش باقي نمي ماند كه دينش باطل است. چرا كه يك عدّه اديان مثل بوديسم و هندوئيسم كه افسانه هاي كهن هستند و اصل و اساس الهي قابل اثبات ندارند. برخي ديگر همچون آيين زرتشت و مسيحيّت و يهوديّت نيز قادر نيستند سنديّت كتاب آسماني خود را اثبات كنند. حال بگذريم از آموزه هاي خلاف عقلي كه در اصول اساسي اين اديان وجود دارد؛ مثل تثليث در مسيحيّت، و دو منشاء خلقت در آيين رزتشت، و منحصر نمودن دين به بني اسرائيل در يهوديّت. امّا آنها كه صداي اسلام به گوششان نرسيده؛ عقل درستي ندارند. چرا كه موجود عاقل تمدّن گريز نمي شود. كم شعوري برخي از اين موجودات به قدري است كه در طيّ چند هزار سال حتّي به خود زحمت خروج از منطقه ي خود را هم نداده اند تا بفهمند كه در جاهاي ديگر انسانها چه پيشرفتي كرده اند. واقعاً جاي شگفتي است كه در زمان ما در كشوري متمدّن مثل برزيل مردمي كشف مي شوند كه هنوز مثل مردم دوران عصر حجر زندگي مي كنند و هيچ اطّلاعي از جهان متمدّن ندارند. بلكه در كشور خودمان سالها قبل روستايي صعب العبور يافت كه آخرين خبرشان از وضع كشور آن بود كه قاجاريّه سقوط كرده و رضاخان به حكومت رسيده است؛ يعني حدود صد سال است كه غير از مردم روستاي خودشان كسي را نديده بودند. بايد دانست كه چنين موجوداتي اساساً شأنيّت تكليف ندارند. از اين قسمت آدمي زادهاي غير متمدّن حتّي در دل شهرهاي بزرگ نيز وجود دارند؛ كه تكليفي بر آنها نيست. چرا كه شعور فهم تكليف را ندارند. در منطق اديان، از اين گونه انسانها تعبير مي شود به مستضفين فكري؛ كه طيف گسترده اي نيز دارند؛ مثل كودكان، عقب مانده هاي ذهني، افراد سفيه (افراد غير رشيد)، ديوانگان، افراد فرتوت كه قدرت فهم عميق ندارند و ... . بنده شخصاً افرادي را ديده ام كه ازدواج نموده و داراي فرزند هم هستند و به طور طبيعي زندگي مي كنند ولي حتّي قادر نيستند تا ده بشمارند؛ يا شناخت درستي از پول ندارند. حتّي افرادي را سراغ دارم كه در حدّ يك فقيه از فقه اسلامي اطّلاع دارد؛ امّا مجنون است. لذا در عين اينكه علم بالايي دارد، مكلّف هم نيست. چرا كه ملاك تكليف، عقل (قدرت تمييز حقّ و باطل) است نه علم.

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق صفحه جستجو اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.