چیستی و هدف دانستن هدف آفرینش ۱۳۹۵/۰۳/۲۰ - ۷۲۰ بازدید

. چرا انسان از راز خلقت و هدف زندگى مى پرسد؟ دانستن این مسئله چه گرهى از کار آدمى مى گشاید؟

راز آفرینشپرسش ۱ . چرا انسان از راز خلقت و هدف زندگى مى پرسد؟ دانستن این مسئله چه گرهى از کار آدمى مى گشاید؟
پرسش از راز آفرینش و هدف زندگى، ریشه در اعماق فطرت و جان آدمى دارد؛ از این رو از بنیادى ترین، دیرین ترین و پایاترین پرسش هاى آدمى است. هر یک از ما از خود مى پرسیم: از کجا آمده ایم؟ آمدنمان بهر چه بود؟ به کجا مى رویم؟ چه سرنوشتى فراروى ما قرار دارد؟ خوشبختى ما در چیست و چگونه مى توان به آن رسید؟
مولاى رومى به خوبى این سؤال برخاسته از درون همگان را به نظم درآورده است:
روزها فکر من این است و به شب ها سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وى از این ساختنم
از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود
به کجا مى روم آخر ننمایى وطنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزى قفسى ساخته اند از بدنم
اى خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هواى سر کویش پر و بالى بزنم[۱]
یافتن پاسخ درست این پرسش ها، زندگى ساز است و ناکامى در آن زندگى سوز. دانستن راز آفرینش از طرفى تأمین گر حس جست و جوگرى و حقیقت طلبى انسان است و از طرف دیگر جهت نماى زندگى و پیوند دهنده بین اکنون و فرداهاى دور و نزدیک است. آگاهى از هدف زندگى و حیات بشرى، آرمان ساز، مسئولیت آفرین، شوق انگیز، حرکت زا، آرامش آفرین است و گم کردن آن رنج آور، اضطراب زا، تخدیرکننده، مسئولیت گریز و...[۲]
بارتلمى سنت هیلر، دانشمند فرانسوى[۳]، در مقدمه علم الاخلاق از ارسطونقل مى کند: «آن کس با خود به مبارزه برخاسته است که نمى خواهد بداند از کجا آمده است و چیست آن ایده آل مقدسى که بایستى نفس خود را براى رسیدن به آن ایده آل تربیت نماید»[۴].
به قول استاد همایى:
گیتى است «سنا» گلشنى آراسته لیکن
ما جز علف هرزه از این باغ نچیدیم
کارل یوستاویونگ، در رابطه با اهمیتِ یافتنِ هدف زندگى و نقش دین در این عرصه مى گوید: «در میان همه بیمارانى که در نیمه دوم حیاتم با آنها مواجه بوده ام، یکى هم نبوده که مشکلش در آخرین وهله، چیزى جز مشکل یافتن یک نگرش به حیات نباشد. با اطمینان مى توان گفت که همه آنان از آن رو احساس بیمارى مى کرده اند که چیزى را که ادیان زنده هر عصر، به پیروان خود عرضه مى دارند، از دست داده اند و هیچ یک از آنان قبل از یافتن بینش دینى خود، شفاى واقعى نیافته است»[۵]

هدفمندى آفرینش
پرسش ۲ . قرآن هدف خلقت انسان را چگونه ترسیم کرده است؟
از نظر قرآن جهان آفرینش بیهوده خلق نشده است؛ بلکه تمامى اجزا و عناصر آن براى هدف و غرض مشخصى خلق شده اند. در آیات زیادى از قرآن به هدفدارى آفرینش جهان و آدمیان اشاره شده است؛ از جمله:
«إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لاَیاتٍ لِأُولِی الْأَلْبابِ. الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النّارِ»[۶]؛ «مسلما در آفرینش آسمان ها و زمین و آمد و رفت شب و روز، براى صاحبان عقل و اندیشه آیاتى است؛ کسانى که خداوند را در حال ایستادن و نشستن و آن هنگام که بر پهلو خوابیده اند، به یاد مى آورند و در آفرینش آسمان ها و زمین مى اندیشند [و مى گویند:] بارالها! این [جهان] را بیهوده نیافریده اى، منزّهى تو، ما را از عذاب آتش نگاه دار».
آیات فوق انسان را به اندیشه وا مى دارد و مى فهماند که مشاهده بدون اندیشه و تفکر ره به جایى نمى برد.
در آیه اى دیگر مى فرماید:
«رَبُّنَا الَّذِی أَعْطى کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى»[۷]؛ «پروردگار ما کسى است که به هر موجودى، خلقت مناسب او را عطا کرد و آن گاه هدایت نمود».
در این آیه به دو اصل اساسى اشاره شده است: نخست اینکه خداوند به هر موجودى آنچه را نیاز داشته، عطا کرده است. دیگر آنکه هر موجودى، به گونه اى هدایت شده است که از همه نیروهاى خود در پایندگى حیات استفاده کند و به هدف نهایى وجود خود نائل آید.
هدفمندى آفرینش انسان:
قرآن بر هدفدارى خلقت انسان به طور ویژه تأکید مى کند:
«أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ»[۸]؛ «آیا پنداشته اید که شما را بیهوده آفریده ایم و به سوى ما بازگشت نمى کنید؟»
«أَیَحْسَبُ الاْءِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدًى»[۹]؛ «آیا انسان گمان مى کند، به حال خود رها شده است؟»
آیات فوق نشان مى دهد که:
۱. انسان بیهوده آفریده نشده و آفرینش او هدفدار است.
۲. به حال خود واگذار نشده و همواره مورد هدایت، دستگیرى و نظارت خداوند است.
۳. مقصد نهایى آفرینش انسان، مبدأ هستى و پروردگار جهانیان است.
آیات دیگرى از قرآن به نحو جزئى و تفصیلى پرده از رازهاى آفرینش برمى دارد؛ از جمله:
الف. علم و معرفت
«اللّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ عَلى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ وَ أَنَّ اللّهَ قَدْ أَحاطَ بِکُلِّ شَیْءٍ عِلْماً»[۱۰]؛ «خداوند کسى است که هفت آسمان را آفرید و از زمین نیز نظیر آن را آفرید. فرمان الهى در میان آنها نازل مى شود، تابدانید که خداوند، بر هر چیزى توانا است و به همه موجودات احاطه علمى دارد».
در این آیه آگاهى انسان از علم و قدرت مطلقه خداوند (معرفت پروردگار که تشکیل دهنده بعد معرفتى کمال انسانى است) به عنوان هدف آفرینش معرفى شده است.
ب. آزمایش و امتحان
«الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً»[۱۱]؛ «خداى سبحان، کسى است که مرگ و حیات را رقم زد، تا شما را بیازماید کدامین تان عمل شایسته ترى دارید؟»
مراد از آزمون الهى کشف رازهاى پوشیده و ناپیدا نیست؛ بلکه منظور از آن، فراهم آوردن شرایط براى رشد استعدادها و شکوفاسازى آن است. چون انسان موجودى مختار است و کمال او اختیارى است، آزمون الهى در مورد انسان این است که همه شرایط گزینش راه نیک و بد را در اختیار او نهد تا استعدادهاى خود را به کمک آنها به فعلیت برساند و راه درست را انتخاب کند.
ج. عبادت
«ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاْءِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ»[۱۲]؛ «جن و انس را نیافریدم جز براى آنکه مرا عبادت کنند».
در این آیه، هدف اصلى خلقت عبادت خداى سبحان بیان شده است. در رابطه با اینکه چرا عبادت الهى به عنوان هدف آفرینش ذکر شده توجه به چند نکته لازم است:
یکم. براساس جهان بینى قرآنى، هر حرکت و عمل مثبتى که با انگیزه تقرب به سوى خدا انجام گیرد، عبادت است و عبادت منحصر به مناسک خاصى چون دعا و نیایش نیست. همه فعالیت هاى علمى، اقتصادى، سیاسى و... در صورتى که هماهنگ با نظام ارزشى و انگیزه هاى الهى باشد، عبادت است و انسان مى تواند در همه احوال ـ حتى خوردن و خوابیدن و مرگ و زندگى ـ یکپارچه خدایى و در جهت تکامل و تقرب به خدا قرار گیرد: «قُلْ إِنَّ صَلاتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیایَ وَ مَماتِی لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ»[۱۳]. البته عبادت به معناى خاص آن؛ یعنى، نیایش و مناسک ویژه، جایگاه خاص و بسیار مهمى در دین دارد.
دوم. توجه به فلسفه عبادت داراى اهمیت بسیارى است. امیرمؤمنان (علیه السلام)  در این باره مى فرماید: «فَاِنَّ اللّه  سُبحانَهُ و تَعالى خَلَقَ الْخَلقَ حینَ خَلَقَهُمْ غَنیا عَنْ طاعَتِهِم آمِنا مِنْ مَعْصیَتِهِم لأَنَّهُ لاتَضُرِّهُ معصیةُ مَنْ عَصاهُ و لا تَنْفَعُهُ طاعَةُ مَنْ أَطاعَهُ»[۱۴]؛ «خداوند سبحان مخلوقات را آفرید؛ در حالى که از اطاعت آنها بى نیاز و از معصیتشان در امان بود؛ زیرا نه نافرمانى گناهکاران به او زیان مى رساند و نه اطاعت مطیعان به او نفعى مى بخشد».
زعشق ناتمام ما، جمال یار مستغنى است
به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روى زیبا را
عبادت، آثار مثبت بسیارى در حیات این جهانى و آن جهانى دارد[۱۵] و داراى حکمت هاى زیادى است؛ از جمله:
۱. نیازى فطرى و مطلوبى ذاتى؛
۲. راهى به سوى خودیابى و رهایى از پوچى؛
۳. پرواز به فراخناى فرامادى هستى و گذر از تنگناى مادیت؛
۴. کسب یقین؛
۵. پیروزى روح بر بدن؛
۶. سلامت و آرامش روان؛
۷. ربوبیت و ولایت بر نفس و تسلط بر قواى نفسانى؛
۸. تقرب به خدا؛
۹. پشتوانه اخلاق و ایمان؛
۱۰. پشتوانه قانون و اجتماع؛
۱۱. پرورش نیکخواهى؛
۱۲. تربیت و سازندگى و...[۱۶].
د. رحمت الهى
«وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النّاسَ أُمَّةً واحِدَةً وَ لا یَزالُونَ مُخْتَلِفِینَ إِلاّ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَ لِذلِکَ خَلَقَهُمْ»[۱۷]؛ «و اگر پروردگار تو مى خواست همه مردم را یک امت متشکل قرار مى داد؛ ولى آنان همواره مختلف هستند، مگر آنکه را پروردگارت رحم کند و براى همین آنان را آفریده است». با دقت در محتواى آیات یاد شده روشن مى شود که بین این اهداف، چندگانگى و تضادى وجود ندارد؛ بلکه بعضى از اهداف مقدماتى، برخى متوسط و بخشى نیز نهایى و نتیجه هستند. بنابراین براساس آیات قرآنى هدف آفرینش انسان، تجلّى رحمت الهى و قرار دادن انسان در جهت کمال و سعادت پایدار و جاودان است که با گزینش اختیارى راه برتر و پیمودن طریق بندگى و عبودیت پروردگار به دست مى آید.

هدف زندگى
پرسش ۳ . هدف زندگى یعنى چه و دیدگاه مکاتب بشرى در این باره چیست؟
«هدف زندگى»، بیانگر این نکته است که «انسان به کدامین سو باید حرکت کند، تا کجا پیش رود، در نهایت چه بشود، چه سرنوشتى فراروى او هست و سعادت او در چیست؟» در پاسخ به این پرسش، دو دیدگاه کلان وجود دارد: فلسفه پوچى و فلسفه هدفدارى.
یک. پوچ گرایى (Nihilism)
پوچ گرایى براساس مبانى الحادى خود هیچ غایت برین، آرمان و ایده آل برجسته اى براى بشریت قائل نیست و در رابطه با اینکه «انسان چه باید باشد و چه آرمانى براى خود برگزیند و به کدامین جهت سیر کند»، حرفى براى گفتن ندارد. این پنداره زیستن را براى انسان، به مسئله اى بغرنج تبدیل مى کند که یا به ناچار باید آن را تحمل کرد و یا اگر مى شود، به گونه اى از آن رهایى جست.
دو. فلسفه هدفدارى
مکاتب هدف گرا، نحله هاى مختلفى را تشکیل داده و هر یک براساس مبانى هستى شناختى، انسان شناختى و معرفت شناختى خود، به گونه هایى متفاوت از هدف و ایده آل زندگى بشر سخن گفته اند. عمده ترین مکاتب بشرى در این باره عبارت اند از:
۱. لذت گرایى (Hedonism)
این مکتب سعادت و هدف نهایى زندگى را کسب لذت هر چه بیشتر مى داند. آریستیپ (معاصر افلاطون) با استناد به گفته هوراس (Horace) شاعر یونانى مى گفت: «امروز را غنیمت دان که مى گذرد»[۱۸]. اپیکور نیز یکى از دیگر پیشاهنگان این گمانه است. او به لذت هاى معنوى و روحانى نیز توجه دارد[۱۹].
نقد: اولین مشکلى که این انگاره با آن مواجه است، مسئله تعریف لذت، گستره آن و رابطه آن با مجموعه پدیده هاى مربوط به حیات آدمى است! اگر مراد از لذت در این گمانه، لذت هاى گذراى مادى و این جهانى باشد، اشکالات چندى بر آن وارد است؛ از جمله:
۱. هدف حیات را امرى ناپایدار، لرزان معرفى کرده که به سرعت از دست مى رود و با نبود آن زندگى پوچ و بى معنا مى شود.
۲. ارزش هاى عالى انسانى ـ مانند ایثار و فداکارى ـ بى ارزش مى شود و انسان به حیوانى کامجو و عشرت طلب تبدیل شده و در حیوانیتى هولناک سقوط مى کند.
۳. حال اگر تعریف گسترده اى از لذت به دست دهیم که از خودگذشتگى و پشت پا زدن به لذت هاى مادى در جهت کسب تعالى روحى و معنوى را نیز لذت بنامیم، این انگاره سامان بهترى مى یابد. اما چنین چیزى چندان با آموزه هاى امثال اپیکور سازگار نیست.
۲. خودگرایى (Egoism)
برخى هدف زندگى و اعمال آدمى را ارضاى هر چه بیشتر حس خودخواهى دانسته اند. ماکیاولى (Machiawelli) بنیانگذار این نظریه اصول دهگانه زیر را به سیاستمداران پیشنهاد مى کند:
ـ در فکر منافع و علایق خویش باش؛
ـ هیچ کس را جز خود محترم نشمار؛
ـ بدى کن، ولى چنان بنماى که قصد نیکى دارى؛
ـ طماع باش و در جمع مال بکوش؛
ـ خسیس باش؛
ـ خشن و بى رحم باش؛
ـ تا فرصت مى یابى، در پى نیرنگ و فرصت باش؛
ـ دشمن را از میان بردار و در صورت لزوم به دوستان هم رحم مکن؛
ـ در رفتار با مردم زورگویى را بر نرمش برترى ده؛
ـ در باب هیچ چیز غیر از جنگ میندیش[۲۰].
نقد: این پنداره، نتیجه اى جز نفى ارزش هاى عالى انسانى، تبدیل انسان به گرگ انسان (که در فلسفه هابز آمده)، برقرارى داروینیسیم اجتماعى، تولید ایدئولوژى هایى چون فاشیسم موسولینى و ناسیونال ـ سوسیالیسم هیتلرى و تبدیل جهان به میدان جنگ خودخواهى ها چیز دیگرى نیست!
۳. سودگرایى (Utilitarianism)
از نظر جرمى بنتام و جان استوارت میل، اصل سود (Principle of Utility)، ارزش مطلق و بنیادى ترین سنگ بناى سعادت آدمى است. سعادت برین مساوى است با سود و منفعت هر چه بیشتر براى بیشترین افراد. البته «میل» نسبت به «بنتام» توجه بیشترى به جنبه هاى کیفى ناشى از منافع عمومى دارد.
نقد: انگاره فوق، از اشکالات چندى رنج مى برد؛ از جمله:
۱. ملاک و معیار سودمندى چیست و چه کسى باید آن را تعیین کند؟
۲. گونه هاى سود کدامند ودر تزاحم منافع (منافع مادى و معنوى، فردى و اجتماعى)، براساس چه معیارى مى توان یکى را فراتر و دیگرى را فروتر انگاشت؟
مشکل اساسى اینجاست که وقتى آرمان نهایى نفع و سود باشد، این هدف تابع خواسته و امیال افراد قرار مى گیرد و هر کس براساس تمایلات خود، آن را تفسیر و در جهت تأمین آن حرکت مى کند؛ در حالى که آرمان و هدف برین، باید داراى ارزش مطلق باشد و بازیچه دست این و آن قرار نگیرد.
۴. انسان مدارى (Humanism)
«اومانیسم» انسان را در مقام خدایى مى نشاند و او را برترین ارزش مى انگارد. «اگوست کنت» انسان پرستى را مقدس ترین تکلیف دانسته و کمالى برتر از خدمت به نوع انسان را مقصود نمى داند. در این مکتب حیات فرجامین و رابطه انسان با خداى هستى، انکار شده و یا نادیده انگاشته مى شود. «اریک فروم» عشق به انسانیت و عدالت را جانشین خدا نموده و بر آن است که سخن از خدا را باید کنار گذاشت![۲۱]
اومانیسم در جهان غرب نحله ها و قرائت هاى گوناگونى یافته که یکى از آنها اومانیسم روشنگرى است. به گفته «جان لویک» اومانیسم روشنگرى ـ که قرائت غالب عصر جدید مى باشد ـ بر آن است که: «کانون اصلى توجه در وجود انسان کشف خواست و اراده خدا نیست؛ بلکه ساماندهى زندگى و جامعه، صرفا بر پایه عقل بشرى است. در نگاه این متفکران، ارزش و مقام انسان رهین منشأ خدایى ادعا شده نیست؛ بلکه در گرو نظام و توانش هاى عقلانى وجود زمینى او است. غایت انسان نه تقرب به خدا و نه بهشت جاودان است؛ بلکه غایت آدمى به انجام رسیدن پروژه هاى این جهانى است که قوه خیال و خرد آدمى پیشنهاد داده است»[۲۲].
در مجموع مى توان اومانیسم را مشتمل بر آموزه هاى زیر دانست:
۱. انسان برترین ارزش است و مدار همه ارزش ها، منافع، خواست ها و حیثیت انسانى است.
۲. ارزش انسان در بعد الهى و روحانى و ملکوتى او نیست؛ بلکه در خرد زمینى و معاش اندیش او است.
۳. انسان در تأمین منافع و خواسته هاى خود، خویش بسنده و خودکفا است.
۴. غایت فرجامین بشر، نه کمال معنوى و قرب الهى که عمارت دنیا و به سازى زندگى دنیایى است.
نقد:
۱. ناکامى تقدیس خداگریز: اگر چه اصل تقدیس و پرستش، یکى از نیازهاى مهم آدمى است؛ اما هرگونه پرستشى، ارضا کننده نیاز آدمى نیست تا به راحتى بتوان انسان را به جاى خدا نشانده و تقوا و پرستش او را جایگزین عشق و پرستش الهى کرد.
به عبارت دیگر پرستشى براى انسان ارزشمند است که مبتنى بر جهان بینى صحیح و خردپذیر باشد. انسان پیش از هر چیز، در پى یافتن درکى صحیح از هستى و در جست و جوى یک جهان بینى دقیق و کامل است و بدون شک جهان بینى خداباور و خدامدار و از دقت و ژرفایى بیشترى برخوردار بوده و در تفسیر هستى و ارائه هدفى روشن و اعتمادپذیر کامیاب تر است.
۲. نفى ارزش ها: انسان گرایى در ارزش گذارى نسبت به انسان، دو اشکال اساسى دارد: یکى آنکه بخش اعلاى وجود آدمى و ارزش هاى حقیقى وابسته به آن را نادیده مى انگارد. دیگر اینکه آدمى را مبدأ و خاستگاه همه ارزش ها قرار داده و ناخودآگاه راهى را مى پیماید که به نفى ارزش ها مى انجامد. از آنجایى که اصل حاکم در این مکتب منافع و خواسته هاى دنیایى انسان است، لاجرم سود و منفعت آدمى بر هر قاعده و ارزشى تقدم مى یابد و واقعیت جانشین حقیقت مى شود. در این صورت هر ارزشى را مى توان به پاى منافع و هوا و هوس هاى آدمى قربانى کرد.
۳. پوچ گرایى و ناامیدى:[۲۳] اومانیسم با کنار نهادن خدا و قرار دادن انسان درجایگاه مبدأ و منشأ همه ارزش ها و خاستگاه نخستینِ شناخت و معرفت و نیز محدودسازى غایت حیات آدمى به عمارت چند روزه دنیا ـ آن هم در جهانى که همه تنازع و تزاحم است ـ یکباره سر از پوچ گرایى و نهیلیسم درآورده است؛ زیرا جهان اومانیستى، جهانى رها است و آدمى در آن با همه توان براى بقاى خود مى کوشد؛ ولى عاقبت به دیار مرگ و نیستى رهسپار مى شود.
۴. اسارت نوین انسان: اندیشه انسان مدارى، در عمل مجال گشاى بیشترین سوء استفاده ها و قربانى کردن انسان ها به پاى منافع مدعیان آن بوده است. «دیویس تونى» بر آن است که انسان مدارى، شعارى براى سرکوب بسیارى از انسان ها بوده است[۲۴]. از دیدگاه وى، نازیسم، فاشیسم، استالینیسم و امپریالیسم همه همزاد و هم تبار اومانیسم است[۲۵]. از این رو پاره اى از اندیشمندان، اومانیسم را مساوى با «جنبش ضد انسانى»، «توجیه گر مراکز قدرت»، «مفهومى فریبنده» و «نداى برترى نژادى»[۲۶] خوانده و گفته اند: «تقریبا امکان ندارد به جنایتى فکر کنیم که به نام انسانیت صورت نگرفته باشد»[۲۷].
۵. طبیعت گرایى (Naturalism): از دیدگاه این مکتب، سعى و تلاش آدمى در زندگى، باید این باشد که به مقتضاى طبیعت زندگى کند. پس اگر افراد انسانى به آنچه طبیعت بشرى اقتضا مى کند، عمل کنند؛ به زندگى ایده آل دست خواهند یافت.
از بنیان گذاران این نظریه «لائوتسه» است که تمدن و مظاهر آن را دشمن سعادت آدمى دانسته و بر آن است که باید از آنها کناره گیرى کرد.
کلبیون یونان باستان بر این عقیده بودند که امورى چون حکومت، ثروت، ازدواج و لذت هاى جنسى، همگى بى فایده بوده و باید جامعه را ترک گفت و به یک زندگى ساده بازگشت تا سعادتمند شد.
در قرون اخیر ژان ژاک روسو بازگشت به طبیعت و گریز از جار و جنجال هاى تمدّن را سرلوحه برنامه هاى تربیتى خود قرار داده بود.
نقد:
بر این گمانه اشکالات چندى وارد است؛ از جمله:
۱. ابهام در اینکه دقیقا چه چیزى جنبه طبیعى و سرشتى دارد و تا چه اندازه محافظت بر آن لازم است!
۲. آیا تمدن، تکنولوژى و... به هر شکل و در هر حدى، مغایر نیازهاى طبیعى است؛ یا طبیعى زیستن با گونه ها و اَشکالى از تمدن و پیشرفت و تکنولوژى جمع پذیر است؟
۳. چگونه مى توان از مظاهر تمدن فاصله گرفت و تا چه اندازه جامعه بشرى قادر به چنین چیزى است؟
۴. به فرض زندگى طبیعى در سطح کلان جوامع بشرى امکان پذیر باشد؛ مقصد این حیات طبیعى چیست؟ فقط چند روزى بدون غوغاى تمدن زیستن و عاقبت مردن؟ این همان مسئله اصلى است که پنداره فوق، بدون پاسخ وا مى گذارد.
۶. دانش پرستى (Scientism): گروهى از اندیشمندان، علم و دانش تجربى را هدف اعلاى حیات آدمى و معبود و آرمان نهایى تلقى مى کنند. فروید معتقد است: باید علم را جانشین خدا و مذهب کرد و آن را پرستید! فرانسیس بیکن، برتراند راسل و اگوست کنت فرانسوى با تفاوت مراتبى از طرفداران این نظریه اند.
نقد: علم، شناسایى محض است و تنها روابط میان پدیده ها و امور را آشکار مى سازد و مى تواند انسان را بر طبیعت مسلّط سازد. اما انسان به چیزهاى دیگرى نیز محتاج است؛ و فقط در پرتو جهان بینى الهى و ایمان، مى تواند مقصد و هدف حیات را به دست آورد و با شور و شوق خود را بسازد.
از طرف دیگر تنها ایمان مى تواند جهت و آرمان بهره بردارى از علوم را مشخص سازد. علم بدون ایمان، آفت و بلایى براى بشریت است. اگر علم تنها راه نجات و ایده آل اعلاى حیات آدمیان است، چرا میلیون ها انسان در زیر گلوله ها و بمب هاى حاصل از پیشرفت هاى علمى نابود شده اند؟ آیا واقعه هیروشیما و امثال آن نتیجه علم بدون ایمان نبوده است؟
آرى، علم تجربى هر اندازه در شناخت جهان و ساختن آن موفق بوده؛ اما در شناختن انسان و ساختن او ناکام و ناتوان بوده است.
نقد کلى:
اکنون آنچه نسبت به همه این گونه مکاتب مى توان گفت این است که:
۱. فقدان جهان بینى جامع و متقن، اساسى ترین اشکال آنها است و انتظار ترسیم ایده آل و هدف نهایى انسان از این گونه مکاتبِ تهى از پشتوانه هاى نظرى، امرى ناساخته و ناموفق است. بنابراین جز از طریق وحى الهى، نمى توان چنین گمشده گران سنگى را به دست آورد.
۲. بیشتر آنها بخشى از لوازم یا اجزاى حیات دنیوى را هدف کل حیات تلقى کرده اند؛ از این رو هیچ هدفى جامع و متناسب با ابعاد مختلف وجود آدمى ـ به ویژه با نظرداشت جاودانگى و حیات فرجامین ـ به دست نداده اند.

پرسش ۴.هدف زندگى چیست؟ از کجا بفهمیم هدف را درست تشخیص داده ایم؟
در پاسخ به این پرسش، ابتدا باید به چند نکته توجه کرد:
یکم. معناى هدف
هدف، یعنى «براى هر کار و فرمان و هر راهى، نقطه اى است که به آن ختم مى شود». ژرف نگرى در این نکته، ما را از خطاهاى بسیارى ایمنى مى بخشد. در طول تاریخ بشر، خطاکنندگان به معناىِ صحیح «هدف»، نیندیشیده و یا آن را درنیافته اند. از این رو، به غلط آنچه را که لازمه زندگى و یا از اجزاى حیات دنیایى بشر بوده و در مواردى ایده آل براى بخشى از زندگى به حساب آمده است با هدف براى کل حیات تلقى کرده و براین اساس دچار زیان در زندگى یا شکست هاى روحى شده اند.
در این باب، مى توان به کسانى اشاره کرد که بهره مندى از لذّت ها و شهوت ها را هدف دانسته اند! به هر حال این تصوّر نادرست است؛ چرا که آنچه جزء زندگى است، نمى تواند هدف آن باشد. براى چنین افرادى پس از پایان زندگى (حیات دنیوى)، رسیدن به هدف، هیچ تصویرى ندارد. به طور مثال کسانى که رسیدن به مدارج عالى علمى را هدف زندگى خود دانسته اند، علاوه بر آنکه ممکن است در رسیدن به این مطلوب، ناکام مانده و به دلیل احساس شکست، دید منفى و مأیوسانه اى نسبت به زندگى بیابند؛ در صورت موفقیت نیز، پس از پایان زندگى دنیوى، نیل به هدف براى آنان معنا نخواهد داشت. بنابراین باید «زندگى» و «هدف از آن»، از یکدیگر متمایز شوند و آنچه داخل در محدوده زندگى است، هدف زندگى تلقى نشود. به هر صورت، هنگام پرداختن به پرسش از هدف زندگى، باید مافوق حیات طبیعى قرار گیریم؛ تا سراغ آن را در حیات طبیعى و شئون آن نگیریم[۲۸].
دوم. درستى هدف
روشن است که عالمان و اندیشمندان، هدف هاى متفاوتى براى زندگى ترسیم و ارائه کرده اند. امّا این بدان معنا نیست که همه این نظرها و هدف ها صحیح بوده و به دیگران درست شناسانده شده است. ضدیّت و یا تناقض بسیارى از این هدف ها، نشانگر صحت این مدعا است.
به عنوان مثال، بیمارى نیاز فورى به دارویى خاص دارد. شما مى دانید که این دارو تنها در یک داروخانه عرضه مى شود؛ ولى آنجا را نمى شناسید. اکنون درمى یابید که دانستن نام و یافتن نشانى آنجا، تا چه حد ضرورى و جدى است؛ یعنى، همان قدر که دانستن این مشخصات مهم است، یافتن خیابان و نحوه رفتن به آنجا نیز اهمیت دارد. بدون شک اگر نام و نشانى و چگونگى رفتن به داروخانه به صورت اشتباه در اختیار شما قرار گیرد، لطمه اى جانسوز و جبران ناپذیر براى بیمار در پى خواهد داشت.
در اولین قدم کاوش براى یافتن هدف زندگى و راه رسیدن به آن، پاى ما به زنگ خطرى برخورد مى کند که براى هوشیارى و دقت بیشتر سودمند خواهد بود. این زنگ به ما چنین مى گوید: «تنها یک بار این راه را خواهى رفت و یک بار زندگى را تجربه خواهى کرد»! این اخطار و گوشزد مهم و جدّى، ما را بر آن مى دارد که با دقّتى متناسب با اهمیت موضوع و موشکافى بسیار، به کاوش بپردازیم و ضریب اطمینان بالایى براى یافته خود، دست و پا کنیم.
پس شناخت هدف زندگى، کار آسانى نیست تا در توان ما یا امثال ما ـ که خود براى اولین و آخرین بار از این راه مى گذریم ـ بگنجد. گویى باید دستى از آستین غیب برآید و با انگشت اشاره اى، هدف و سمت و سوى آن را به ما بنمایاند.
خوشبختانه باید بگوییم: این دست برآمده و در تعیین هدف و چگونگى رسیدن به آن، کارى کارستان کرده است. خداوند بلندمرتبه، در حالى که به همه جهان هستى احاطه دارد، رمز و راز آن را از آغاز تا انجام مى داند و هدف زندگى و راه رسیدن به آن را به خوبى و پله پله به ما مى آموزد.
او در آیات قرآن، این حقیقت را بازگفته است که همه جهان هستى و از جمله انسان، به عالم بالا بازخواهند گشت و فرجام تمامى امور و پایان زندگى، به سوى خداوند و از آنِ او است: «وَ إِلَى اللّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ»[۲۹]؛ «و فرجام کارها به سوى او است» و «إِلَى اللّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ»[۳۰]؛ «[ همه] کارها به سوى خدا بازگردانده مى شود».
بر این اساس هدف، فرجام و آرمانى که اسلام براى بشر تصویر کرده، فقط «خدا» است و بس و این غایتى است که وراى آن هدف برترى تصورپذیر نیست. آدمى به سوى خداوند در حرکت است و در واقع تمامى جهان به سوى آن، در سیلان و جریانند و ما چه بخواهیم، چه نخواهیم و چه بدانیم و چه ندانیم، رو به سوى آن هدف و غایت داریم. این هدف ماوراى زندگى و عالم مادى؛ بلکه محیط بر عوالم بالاتر و برتر است. بنابراین هدف از زیستن آدمى در این دنیا، حرکت، صعود و بازگشت به سوى خداوند است.
خداوند، چگونگى رسیدن به این هدف و کیفیت این بازگشت را روشن ساخته و رسالت تبیین آن را بر دوش پیامبران نهاده است. در واقع در پرتو پیروى از ایشان و عمل به هدایت ها و تعالیم آنان، آدمى مى تواند به حقیقت انسانیت و قرب حضرت حق دست یازد: « ... فَاتَّقُوا اللّهَ یا أُولِى الْأَلْبابِ الَّذِینَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللّهُ إِلَیْکُمْ ذِکْراً * رَسُولاً یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیاتِ اللّهِ مُبَیِّناتٍ لِیُخْرِجَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ ...»[۳۱]؛ «پس اى خردمندانى که ایمان آورده اید! از خدا بترسید؛ به راستى که خدا سوى شما تذکارى فرو فرستاده است: پیامبرى که آیات روشنگر خدا را بر شما تلاوت مى کند، تا کسانى را که ایمان آورده و کارهاى شایسته کرده اند، از تاریکى ها به سوى روشنایى بیرون برد».
«یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً * وَ داعِیاً إِلَى اللّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِیراً»[۳۲]؛ «اى پیامبر! ما تو را [ به سِمت] گواه و بشارتگر و هشداردهنده فرستادیم و دعوت کننده به سوى خدا به فرمان او و چراغى تابناک».
این عبارات بیانگر این حقیقت است که بعثت پیامبران، براى دعوت به سوى حضرت حق است و آنان همچون چراغى تابناک، روشنگر راه آدمى در رسیدن به مقصود و هدف زندگى اند.
چون رسید اندر سبا این نور شرق
غلغلى افتاد در بلقیس و خلق
روح هاى مرده جمله پر زدند
مردگان از گور تن سر بر زدند
یکدگر را مژده مى دادند، هان
تک ندایى مى رسد از آسمان
زان ندا دین ها همى گردند گبز
شاخ و برگ دل همى گردند سبز
از سلیمان آن نفس چون نفخ صور
مردگان را وا رهانید از قبور[۳۳]
قرآن کریم، ایمان و عمل صالح را دو رکن اساسى و دو ره توشه مهم، براى رسیدن به هدف حقیقى و اصلى انسان در زندگى مى داند: «لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءِنْسانَ فِى أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ * ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِینَ * إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ»[۳۴]؛ «به راستى انسان را در نیکوترین اعتدال آفریدیم. سپس او را به پست ترین [ مراتب] پستى بازگردانیدیم؛ مگر کسانى را که ایمان آورده و کارهاى شایسته کرده اند که پاداشى بى منّت خواهند داشت».
و «إِنَّ الاْءِنْسانَ لَفِى خُسْرٍ * إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ»[۳۵]؛ «در حقیقت انسان دستخوش زیان است؛ مگر کسانى که ایمان آورده و کارهاى شایسته کرده اند».
بنابراین، بر اساس آیات قرآن چند امر روشن مى شود:
یکم. هدف برین زندگى، خارج از چند روزه زندگى این دنیا قرار دارد و در سرانجام آن است، نه در متن آن.
دوم. هدف زندگى، رسیدن و بازگشت به حقیقت اصلى؛ یعنى، خداوند متعال است.
سوم. خداوند، چگونگى و کیفیت رسیدن به این هدف را، به وسیله پیامبران الهى براى ما روشن ساخته است. او در کنار عقل ـ که حجت درونى است و در راه رسیدن به هدف زندگى، ما را به کلیاتى رهنمون مى کند ـ انبیا و کتاب هاى آسمانى را به منظور راهنمایى و معرفى جزئیات این راه و مسیر، فرستاده است.
چهارم. ایمان و عمل صالح، دو رکن اصلى و مهم براى نیل به هدف حقیقى زندگى تلقى شده است.
از همه این مطالب روشن مى شود که هدف زندگى براى دانشجو، کارگر، کارمند، پزشک، عارف، هنرمند، معلم، زن، مرد و در یک کلمه «انسان»، یکسان است و البته هر کس به اندازه ایمان و عمل صالح خود، مى تواند به هدف حقیقى زندگى دست یابد.
با این نگاه به هدف زندگى، تلاش در جهت ایمان و عمل صالح، هر چند سخت؛ ولى بسیار لذت بخش است. رو به سوى خدا آوردن، بسیار آرام بخش و آمیخته با انس و لطف است و نرسیدن به این وصال، بسیار جانسوز است؛ چنان که عبدالرحمان جامى در شرح دو بیت زیر از مولانا جلال الدین رومى:
بشنو از نى چون حکایت مى کند
و زجدایى ها شکایت مى کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند
چنین مى سراید:
حبذا روزى که پیش از روز و شب
فارغ از اندوه و آزاد از طرب
متحد بودیم با شاه وجود
حکم غیریت به کلّى محو بود
بود اعیانِ جهان بى چند و چون
ز امتیاز علمى و عینى مصون
نى به لوح علمشان نقش ثبوت
نى ز فیض خوان هستى خورده قوت
نى ز حق ممتاز و نى از یکدگر
غرقه دریاى وحدت سربه سر
ناگهان در جنبش آمد بحر جود
جمله را در خود ز خود بى خود نمود
امتیاز علمى آمد در میان
بى نشانى را نشان ها شد عیان
واجب و ممکن ز هم ممتاز شد
رسم و آیین دویى آغاز شد
بعد از آن، یک موج دیگر زد محیط
سوى ساحل آمد ارواح بسیط
موج دیگر زد پدید آمد از آن
برزخ جامع میان جسم و جان
پیش آن کز زمره اهل حق است
نام آن برزخ مثال مطلق است
موج دیگر نیز در کار آمده
جسم و جسمانى پدیدار آمده
جسم هم گردید طورا بعد طور
تا به نوع آخرش افتاده دور
نوع آخر آدم است و آدمى
گشته محروم از مقام محرمى
بر مراتب سرنگون کرده عبور
پایه پایه ز اصل خویش افتاده دور
گر نگردد باز مسکین زین سفر
نیست از وى هیچ کس مهجورتر
نى که آغاز حکایت مى کند
زین جداییها شکایت مى کند
امید آنکه خداوند همه انسان هاى حقیقت جو را در شناخت هدف زندگى و رسیدن به آن، یارى دهد و ما را از اهل معرفت و نوشندگان شراب وصل گرداند[۳۶].

چرایى آفرینش
پرسش ۵ . چرا خدا جهان را آفرید، چه هدفى از این کار داشت؟ منظورم را بهتر بگویم: مگر خداى متعال از همه چیز بى نیاز نیست؛ پس چه نیازى به آفرینش جهان داشت؟ اگر بگویید خدا فیاض است، این سؤال پدید مى آید که پس خداوند باید جهان را بیافریند تا فیاض باشد. آیا این نوعى نیاز نیست؟
براى روشن شدن این مسئله، باید به مطالب زیر توجه کرد:
یکم. هدف انسان در کارهایش، رسیدن به کمال یا رفع نقص است؛ براى مثال غذا مى خورد تا رفع گرسنگى و نیاز بدن کند؛ لباس مى پوشد تا خود را از سرما و گرما حفظ کند؛ ازدواج مى کند براى ارضاى نیازى که در این باره احساس مى نماید. عبادت مى کند تا به کمال نهایى و قرب الهى برسد و خدمت به خلق خدا مى کند، تا کمالات عالى را کسب کند. اما خداوند، هیچ نقصى ندارد تا با افعالش، آن را برطرف سازد و کمالى را فاقد نیست، تا براى رسیدن به آن بکوشد.
دوم. هدف مندى همیشه با نیاز همراه نیست؛ بلکه به هر میزان موجودى کامل تر و بى نیازتر باشد به رفع نیاز دیگران بیشتر اقدام مى کند و این از ویژگى ها و نشانه هاى موجود کامل و مهربان است. خداوند مهربان نیز در جستجوى نفعى براى خود نیست؛ بلکه مهم ترین هدف او، خیر رساندن به دیگران و ایجاد زمینه رشد و کمال براى موجودات است.
از این رو هدف خداوند از آفرینش این است که هر ممکن الوجودى را به کمال ممکن و شایسته آن برساند؛ بدون آنکه در این کار، براى ذات پاک او نتیجه اى داشته باشد. هر امر ممکنى در این جهان، براى خود قابلیت و شایستگى هست شدن و دریافت کمالات وجودى را دارد و گویى همگى با لسان حال درخواست وجود و طلب کمال مى کنند. آفرینش جهان، پاسخ به این سؤال هاى طبیعى و ذاتى اشیاء و در حقیقت به کمال رساندن آنها است.
به دیگر سخن، آفرینش احسان و فیضى است از جانب خدا نسبت به موجودات ممکن. چنین آفرینشى حسن ذاتى دارد و قیام به چنین فعلى؛ جز اینکه خود فعل زیبا باشد، به چیز دیگرى نیاز ندارد. او با آفرینش، کمالى را افاضه مى کند و وسایل کمال برتر هر موجودى را در اختیار آن مى گذارد. و خوددارى از آن بخل و نقص است؛ پس سزاوار است خداى حکیم و کمال مطلق، جهان را بیافریند و آن را در غایت حکمت و لطافت ایجاد کند. بنابراین آفرینش الهى حکیمانه است؛ هر چند در مرتبه آفرینش، نه نیازى بود و نه نیازمندى؛ چه از ناحیه خالق و چه از ناحیه مخلوقات.
اما از آنجا که خداوند هیچ کمالى را فاقد نیست؛ بلکه عین همه کمالات ـ از جمله فیاضیت على الاطلاق ـ است. بنابراین او با آفرینش نیز به فیاض بودن دست نمى یازد؛ بلکه چون واجد کمال فیاضیت است، جهان و انسان را مى آفریند. از همین رو گفته شده است: آفرینش جهان، لازمه فیاض بودن خداوند و تجلّى آن است؛ نه مقدمه و سبب فیاض شدن. بنابراین تلازم بین فیاضیت مطلقه الهى و آفرینش جهان، به معناى آن نیست که «خدا باید جهان را بیافریند تا فیاض باشد»! این تعبیر مستلزم نوعى نیاز است. دقت در توضیحات گذشته، نشان مى دهد که مسئله برعکس است؛ یعنى، خداوند فیاض است و نتیجه آن، آفرینش جهان است[۳۷].

پرسش ۶. اگر خدا جهان و انسان و یا مرا نمى آفرید، چه مى شد؟
در ابتدا تذکر این نکته را به عنوان مقدمه خاطر نشان مى سازیم که: «آفرینش» نعمتى است که از الطاف الهى سرچشمه گرفته و اگر چیزى که امکان و شایستگى آفرینش و به وجود آمدن داشت اما آفریده نمى شد آن وقت جاى انتقاد بود. زیرا با نگاه عقل و فطرت به خوبى آشکار مى شود؛ که همیشه «بودن» و «داشتن» بهتر از «نبودن» و «نداشتن» است. اینک هر یک از سه وجه مورد سؤال را جداگانه و به اختصار مورد بررسى قرار مى دهیم:
یکم. آفرینش جهان، لازمه کمال و فیاضیت مطلق الهى است و خوددارى از آفرینش، بخل و منع فیض است و چنین چیزى از ساحت قدس ربوبى به دور است.
دوم. کمال فیاضیت الهى، اقتضا مى کند هر آنچه شایسته آفریده شدن است، بیافریند. از این رو خداوند در کنار آفرینش جمادات، نباتات، حیوانات و ملائکه ـ که هر یک به تناسب مرتبه وجودى خود داراى کمالاتى محدود و تا حدودى غیراختیارى اند ـ موجودى با کمالات نامحدود و با دو گرایش زمینى و آسمانى به نام انسان آفرید. این موجود مى تواند با اختیار خود، از همه مخلوقات عالم بالاتر رود و با تکامل اختیارى خود، بزرگ ترین جلوه جمال الهى شود. آفرینش چنین موجودى، نه تنها مقتضاى کمال فیاضیت خداوند، بلکه شایسته ترین موجود براى آفریده شدن است. از این رو خداوند، آفرینش همه چیز را براى او معرفى مى کند[۳۸].
سوم. این پرسش را از دو زاویه بررسى مى کنیم:
اولاً، چنان که گذشت کمال فیاضیت الهى اقتضا مى کند که هر آنچه امکان و قابلیت وجود یافتن دارد، بیافریند و از افاضه وجود به آن دریغ و بخل نورزد. پس هر یک از ما به لحاظ امکان ذاتى، قابلیت دریافت فیض الهى را داشته ایم و او نیز به اقتضاى فیاضیت خود ما را آفرید؛ چرا که دریغ از آفرینش ما، منع فیض و مغایر کمالات مطلقه الهى است.
ثانیا، جهان هستى، نظام مند و بر اساس قانون علیت است. همان گونه که کل جهان آفرینش، معلول خداوند است، در درون جهان آفرینش نیز هر پدیده اى معلول علت خویش است.
ثالثا، با وجود هر علت، معلول آن نیز ضرورتا پدید مى آید و تخلف معلول از علت تامه اش محال است.
پدیده هاى هستى به دلیل همین «اصل علیت»، از یک نظم و ارتباط خاصى برخور دارند؛ به گونه اى وجود یک پدیده، متوقف بر وجود صدها پدیده دیگر و مؤثر در صدها پدیده دیگر است. اکنون اگر فرض شود شما با وجود علت تامه پیدایش تان، به دنیا نیایید؛ این، تخلف از اصل علیت و محال است. بنابراین اگر قرار باشد شما به دنیا نیایید، باید علت وجود شما محقق نشود. عدم تحقق علت وجود شما نیز تنها در صورتى ممکن است که علت آن نباشد و همین طور به ترتیب باید هزارها، بلکه میلیون ها یا میلیاردها پدیده دیگر محقق نشود و لازمه آن تغییر اساسى در کل نظام آفرینش بلکه اساسا تعطیل آفرینش، است. پس این فرض که خداوند همه چیز را بیافریند؛ ولى مرا نیافریند، فرض باطل و تصورى خام و عامیانه است. براساس ژرف کاوى هاى فلسفى مى توان گفت: «حذف یک چیز از جهان مساوى با حذف همه است»[۳۹]

آفرینش و حدیث «لولاک...»
پرسش ۷ . در روایت است: «لولاک لما خلقت الافلاک... و لولا فاطمه لما خلقتکما» سؤال این است که: اولاً یعنى چه پیامبر (صلی الله علیه و آله)  هدف خلقت جهان است؟ ثانیاً آیا مقام فاطمه (علیهااسلام)  بالاتر از پیامبر (صلی الله علیه و آله) است؟
روایت «لولاک لما خلقت الافلاک» در بحارالانوار[۴۰] آمده است. در این باره، یکى از سه معناى زیرشایان توجه است:
۱. هدف از خلقت جهان، چیزى است که جز با وجود پیامبر (صلی الله علیه و آله) تحقق نمى یابد. از دیدگاه قرآن، همه جهان براى انسان آفریده شده است: «خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً»[۴۱]. انسان نیز براى بندگى ـ که تنها راه کمال و سعادت جاودان است ـ آفریده شده است: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاْءِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ»[۴۲]. حقیقت عبادت خداوند و پویش راه کمال در میان انسان ها نیز محقق نمى شود؛ جز با هدایت پیامبران. از آنجا که نبى اکرم (صلی الله علیه و آله) ، پیام آور دین کامل الهى است، پس جز با وجود آن حضرت در میان بندگان خدا، هدف آفرینش به طور کامل محقق نمى شود.
۲. پیامبر (صلی الله علیه و آله)  مى تواند تمام هدف از آفرینش جهان را در خود متجلّى کند و محقّق سازد؛ به طورى که بدون او هدف از خلقت جهان محقق نمى شد؛ اگر چه دیگر انسان ها هر یک به اندازه مرتبه کمالشان، آن هدف را به طور نسبى محقّق کرده اند. به عبارت دیگر هدف از خلقت انسان، رسیدن به حد اعلاى کمال امکانى است. این هدف در مرتبه نهایى آن در اولیاى خاص الهى و انسان کامل تحقّق مى یابد و انسان کامل؛ بلکه اکمل اولیاى الهى پیامبر (صلی الله علیه و آله) است.
۳. گفتیم پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)  کسى است که هدف از آفرینش جهان را به تمام و کمال در خود محقّق ساخته است؛ اما براى اینکه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) بتواند در این دنیا چنین کمالى را در خود محقّق سازد، باید همه این جهان آفریده مى شد و همه این انسان ها - چه مؤمن و چه کافر - خلق مى شدند تا پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ، مجال رشد و تکامل پیدا کند و قابلیت هاى خود را در شرایط مختلف به فعلیت رساند. انسان هاى دیگر نیز هر یک به اندازه مرتبه کمالشان، غرض از خلقت اند؛ یعنى، هر اندازه کمال آنان بیشتر باشد، به غرض اصلى از خلقت نزدیک تراند و هر اندازه نقصان دارند، از آن دورتر.
سه معناى یاد شده با یکدیگر قابل جمع است؛ خداوند، مى خواهد همه انسان ها به کمال نهایى برسند و این کمال، متوقّف بر اطاعت از دین الهى است و دین کامل و خاتم را پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله)  آورده است. از سوى دیگر هر انسانى، به اندازه اى که به کمال مى رسد، هدف از خلقت را در خود محقّق ساخته و در کوتاهى ها و نقصان هاى اختیارى اش، از هدف آفرینش دور شده است. پس وجود این کمبودها، غرض اصلى نیست. هدف اصلى، کمال مخلوقات است و پیامبر (صلی الله علیه و آله) تجلّى کامل و پیشاهنگ آن است.
مقام فاطمه (علیهااسلام) :
آنچه در ذیل این روایت آمده، عبارت است از: «... و لولا على لما خلقتک و لولا فاطمة لما خلقتکما»[۴۳] و نیز: «فلولاکم ما خلقت الدنیا و الأخرة و لا الجنة و النار»[۴۴]. همچنین آمده است: «و لولاکما لما خلقت الافلاک»[۴۵]
اکنون با قطع نظر از اینکه آیا ذیل روایت «و لولا فاطمه لما خلقتک» با سند صحیح نقل شده یا نه؛ معانى و توجیهاتى مى توان براى آن در نظر گرفت. از جمله آنکه امامان حافظ دین هستند و اگر پس از وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله) ، امامت نبود، دین پیامبر (صلی الله علیه و آله)  به انحراف کشیده مى شد. به عبارت دیگر خداوند، دین خاتم را از طریق «امامت» حفظ مى کند و امامان - به جز حضرت على (علیه السلام)  - همه از فرزندان حضرت فاطمه (علیهااسلام)  هستند. این مسئله چنان اهمیت دارد که امام زمان(عج) مى فرماید: «دخت پیامبر (صلی الله علیه و آله)  براى من سرمشقى نیکو است...»[۴۶]. بنابراین شاید از جهتى بتوان گفت: «اگر فاطمه نبود، امامان هم که علت مبقیه دین هستند نبودند و دین باقى نمى ماند و همچنین اگر حضرت فاطمه (علیهااسلام) نبود، امام عصر(عج) پا به عرصه وجود نمى گذاشت؛ در حالى که با وجود و ظهور حضرت است که در نهایت هدف از آفرینش جهان و انسان محقق خواهد شد».

کمال و آفرینش
پرسش ۸ . مى گویند خدا ما را آفرید که به کمال برسیم؛ خوب کمال براى چه؟ بعد از به کمال رسیدن چه مى شود؟ مى گویند به بهشت مى روید خوب بعد از بهشت رفتن چه؟ آیا تا ابد در بهشت بودن، خسته کننده نیست؟
چرایى کمال:
ابتدا باید توجه داشت که سعادت و «کمال» براى انسان مطلوب بالذات است و مطابق ساختار وجودى و نیازخواهى درونى او است؛ چنان که رشد و میوه دهى درخت، مطابق ساختار طبیعى آن است و این رشد و کمال براى همگان خوشایند است.
کمال و تعالى انسان نیز براى همگان خوشایند است به طورى که میل و خواسته بشر براى رسیدن به کمال محدودیتى ندارد و به طور طبیعى انسان ها همه زیبایى ها و خوبى ها را هدف گیرى مى کنند؛ از این رو بهشت به عنوان جلوه گاه همه زیبایى ها و جایگاه همه خوبى ها و خوب ها، خواسته همه دل پاکان و خردمندان است.
عدم دلزدگى در بهشت:
آنچه موجب رنجش مى شود، کم شدن انرژى، خستگى و «عدم تداوم لذت» است. و آنچه موجب دلزدگى انسان مى شود «عدم تنوع لذت» است. در حالى که قرآن درباره نعمت هاى بهشتى مى فرماید: «لَهُمْ فِیها ما یَشاؤنَ...»[۴۷]؛ «آنچه آنان بخواهند در آنجا برایشان آماده است».
و نیز مى فرماید: «...هُمْ فِیها خالِدُونَ »[۴۸]؛ «و آنان در آنجا جاودان و پاینده اند». بنابراین هیچ محدودیتى در آنجا وجود ندارد؛ هر آنچه تصور کنند و بخواهند، برایشان مهیا است. دیگر آرزوى چیزى فراتر برایشان متصوّر نیست تا از بهشت دل زده و خسته شوند. از طرف دیگر ترس پایان نعمت نیز وجود ندارد تا از این جهت، رنجى وجود داشته باشد.
شهید مطهرى در این باره مى نویسد: «انسان همیشه دنبال دارا شدن است و اینکه انسان دنبال چیزى مى رود و بعد که آن را واجد شد، شوقش کاهش مى یابد و بلکه حالت تنفّر و دلزدگى پیدا مى کند، دلیل آن است که آنچه انسان در عمق دلش مى خواسته، آن چیز نبوده است! خیال مى کرده آن بوده؛ ولى در اصل دنبال چیز برتر؛ یعنى، کمال مطلق بوده است. انسان طالب کمال است، آن هم کمال نامحدود؛ چون از محدودیت که نقص و عدم است، تنفر دارد. به هر کمالى که مى رسد، اول همان بارقه کمال نامحدود او را به سوى این کمال محدود مى کشاند؛ پس خیال مى کند مطلوب و گمشده اش این است! دنبال یک اتومبیل یا خانه یا فلان مُد مى رود و تصورش این است که گمشده واقعى اش این است. وقتى که مى رسد و آن را کمتر از آنچه مى خواست مى بیند، باز دنبال چیز دیگر مى رود. به آن هم که رسید، چون اشباع نمى شود، مجدداً از آن دلزده شده و دنبال دیگرى مى رود و... . حال اگر این انسان، به چیزى یا جایى رسید که کمال مطلق است (یعنى به آنچه که در نهادش قرار داده شده است)، در آنجا آرام مى گیرد. دلزدگى هم پیدا نمى کند و به دنبال تحول هم نیست. درست مانند رود خروشانى که به اقیانوس مى رسد و یک مرتبه از خروش مى افتد.
قرآن درباره بهشت مى گوید: «خالِدِینَ فِیها لایَبْغُونَ عَنْها حِوَلاً»[۴۹]؛ «جاودانه در آن خواهند بود و از آنجا درخواست انتقال نمى کنند». علاوه بر اینکه در بهشت، لذت هاى معنوى و درک حضور پیامبران، امامان و اولیاى الهى و لقاى پروردگار لذت فوق تصور دارد.
حافظ مى گوید:
روشن از پرتو رویت نظرى نیست که نیست
منت خاک درت بر بصرى نیست که نیست
ناظر روى تو صاحب نظرانند آرى
سرّ گیسوى تو در هیچ سرى نیست که نیست
یا سعدى مى گوید:
به جهان خرّم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
نه فلک راست مسلّم نه ملک را حاصل
آنچه در سرّ سویداى بنى آدم از اوست
آنچه که در سّر سویداى بنى آدم مى دانند، همین است که او جز با خداى خودش با هیچ جا پیوند واقعى ندارد؛ با هر چه پیوند داشته باشد، پیوندى است موقتى و مجازى، و روزى آن را خواهد برید[۵۰]

پرسش ۹.اگر هدف از خلقت انسان رسیدن به کمال نهایى است، چرا خداوند همه کمالات را یک جا و بدون دردسر به او نداد؟
واقعیت این است که قبل از آفرینش انسان، از یک سو موجودات جاندار و بى جان (مانند سنگ، گیاه و حیوان) وجود داشته اند که هر کدام با ویژگى هاى خاصى در این جهان، به صورت ایستا یا متحرک، آفریده شده بودند. از سوى دیگر موجودات غیرمادى مانند فرشتگان، وجود داشتند که هر کدام با مسئولیت و وظیفه خاصى، نقشى در جریان حیات این دنیا ایفا مى کردند. علاوه بر آن دو گروه، خداوند متعال انسان را با اختیارات گسترده تر، آفرید، به طورى که با بهره بردارى از امکانات جهان هستى، توانایى حضور در عرصه هاى مختلف را داشته باشد و امکان سقوط به پایین ترین درکات تا صعود به بالاترین درجات مراتب کمال براى او وجود داشته باشد. به گونه اى که بتواند با اختیار خود پست تر از حیوان گردد و یا لیاقت تعلیم فرشتگان را داشته باشد.
چنان که قرآن مجید در معرفى انسان هاى پست مى فرماید: «أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ»[۵۱]؛ «آنان همانند چهارپایان بلکه گمراه ترند. [آرى] آنها همان غافل ماندگانند».
و از سوى دیگر خداوند متعال حضرت آدم (علیه السلام)  را به عنوان نماد آدمیت به مقامى رساند که معلم فرشتگان شد. «قالَ یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ»[۵۲]؛ «فرمود: اى آدم! ایشان [فرشتگان] را به اسامى آنان خبر ده»
این ویژگى انسان که با آگاهى و اختیار بتواند به بالاترین مرتبه کمالى برسد موجب شده است که مقام خلافت الهى شایسته او باشد. این در حالى است که قبل از آفرینش حضرت آدم، موجوداتى همانند فرشتگان وجود داشتند که یکجا و بدون دردسر مرتبه خاصى از کمالات را دارا بوده اند. اما خداوند انسان را با این ویژگى آفرید که تحول و تکامل خویش را با تلاش، برنامه ریزى و اراده خویش ساماندهى کند.
در حدیث آمد که خلاق مجید
خلق عالم را سه گونه آفرید
یک گروه را جمله عقل و علم و جود
آن فرشته است و نداند جز سجود
نیست اندر عنصرش حرص و هوا
نور مطلق زنده از عشق خدا
یک گروه دیگر از دانش تهى
همچو حیوان از علف در فربهى
او نبیند جز که اصطبل و علف
از شقاوت مانده است و از شرف
و آن سوم هست آدمیزاد و بشر
از فرشته نیمى و نیمش ز خر
نیم خر خود مایل سفلى بود
نیم دیگر مایل علوى شود
تا کدامین غالب آید در نبرد
زین دوگانه تا کدامین برد نرد[۵۳]
براساس آنچه گذشت روشن مى شود که کمالات اختیارى در میان مخلوقات، رتبه اى فراتر از کمالات غیراکتسابى دارد. بنابراین اگر انسان صالح در میان مخلوقات، از همه حتى فرشتگان بالاتر رفته و خداوند همه جهان را در خدمت آدمى قرار داده است؛ براى این است که او به کمالاتى برتر (کمالات اختیارى و اکتسابى) دست مى یازد و یکجا دادن همه کمالات، به معناى نفى کمالات اختیارى است؛ چنین چیزى مستلزم تغییر ماهیت انسان به صورت موجوداتى شبیه فرشتگان مى باشد و موجب ایجاد تحول اساسى در نظام دنیاست، به طورى که دنیا بدون فراز و نشیب و گونه هاى مختلف انسانى خواهد بود. و مستلزم ایجاد دگرگونى در نظام آخرت نیز مى باشد و مواقف قیامت معنایى نخواهد داشت. در این صورت نیازى به آفرینش موجودى به نام انسان نبود بلکه فرشتگان از قبل بودند در حالى که امتیاز انسان آن است که در میان این همه فراز و نشیب هاى دنیا و قدرت انتخاب خوبى ها و بدى ها، مسیر خویش را طى کند و استحقاق پاداش و یا مجازات را به دست آورد.

زندگى اجبارى
پرسش ۱۰ . آیا مى توانم بگویم: «من که راضى به زندگى نیستم و به جبر زنده ام، اگر گناهى مى کنم به حساب کسى است که مرا آفرید؟» اگر خدا مرا نمى آفرید، من هم گناه نمى کردم و مجبور نبودم آن همه عذاب آخرت را تحمل کنم؟
اگر انسان به حقیقت، مقام و منزلت خود واقف شود، شکایت و احساس عدم رضایت نمى کند. در این باره توجه به چند نکته بایسته است:
یکم. انسان گل سرسبد هستى، تاج و جوهره اصلى آن و اشرف تمامى مخلوقات است و در واقع همه جهان براى او آفریده شده است[۵۴]
تاج «کرّمنا«ست بر فرق سرت
طوق «اعطیناک» آویز برت
جوهر است انسان و چرخ او را عرض
جمله فرع و پایه اند و او غرض
اى غلامت عقل و تدبیر است و هوش!
چون چنینى خویش ارزان مفروش[۵۵]
دوم. از این حقیقت نباید غفلت کرد که خاصیت نور باطنى، از فطرت انسان پرتو افشان مى شود و اگر این منبع الهى (فطرت)، زنده به گور نشود و غبار آلودگى ها و هواهاى نفسانى آن را نپوشاند، همواره پر فروغ خواهد بود. امّا اگر در پشت ظلمت «گناه» پنهان گردد، انسان گنه کار حقیقت خود را نمى بیند و از آنجا که نورى ندارد، خود را گم نموده، پس از مدتى خویشتن را به کلى فراموش خواهد کرد. تنها با علم و محبّت است که فطرت انسان، پر فروغ خواهد ماند؛ زیرا علم، مبدأ فاعل آدمى (خدا) را به انسان مى نمایاند و دوّمى انسان را به مبدأ اصلى خویش؛ (خداوند متعال) مى رساند: «العلم یدل علیه و الوجد یدّل له»[۵۶]
انسان ها باید در شناخت خویش بکوشند تا خویش را ارزان نفروشند و از وجود خود در این جهان احساس نارضایتى نکنند؛ بلکه با حضور خود در این جهان از بیشترین لذت هاى مادى و معنوى بهره مند گردند و سعادت و آسایش جاودانه در سراى آخرت را براى خود به ارمغان آورند.
خویشتن نشناخت مسکین آدمى
از فزونى آمد و شد در کمى
خویشتن را آدمى ارزان فروخت
بود اطلس خویش بر دلفى بدوخت[۵۷]
اهمیت امید:
خداوند متعال ناامیدى از رحمت خویش را گناهى بزرگ مى شمارد و خطاب به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)  مى فرماید: «قُلْ یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ»[۵۸]؛ «بگو: اى بندگانى که به خود ستم کرده اید! از رحمت و آمرزش الهى ناامید نشوید؛ زیرا خدا آمرزنده و مهربان است و اگر توبه کنید هر گناهى را مى آمرزد».
فضل حق با اینکه او کژ مى تند
عاقبت زین جمله پاکش مى کند
سبق برده رحمتش وان غدر را
داده نورى که نباشد بدر را
آب بهر این ببارید از سماک
تا پلیدان را کند از خبث پاک[۵۹]
در این صورت نه جایى براى ناخشنودى وجود دارد و نه جایى براى یأس و ناامیدى. پس دیگر گناه چرا و شکوه براى چه؟!
درست است که اگر خدا انسان را نمى آفرید، گناه هم نمى کرد؛ اما این سخن نتیجه نمى دهد که گناه او بر گردن خداوند است!
آفرینش انسان شبیه تحصیل علم است. علم یکى از حیاتى ترین نیازها و اسباب رشد و تعالى و ترقّى آدمى است؛ ولى از همین علم بسیار سوء استفاده ها شده و زیان هاى جبران ناپذیرى به بشریت وارد گشته است. اگر علم نبود، سلاح هاى مرگبار شیمیایى، اتمى و بیولوژیک هم نبود؛ اما این به معناى آن نیست که علم بد است و گناه جنگ هاى خانمان سوز جهانى، به گردن علم و دانش است. آنچه بد است، فقدان ایمان و جهت گیرى صحیح در کنار آن است و آن که مقصر است، انسان هواپرستى است که علم را ابزار قدرت و قدرت را ابزار رسیدن به تمایلات نفس اماره خود قرار داده است. وجود ما خوب است و اگر به خوبى از این وجود و استعدادها و ابزارهاى مختلفى که خداوند در جهت سعادت جاودان به ما ارزانى داشته، استفاده نکنیم، بد خواهد بود و بدتر آنکه از سر مسئولیت گریزى بخواهیم کفران نعمت و تقصیر خود را گردن خداى مهربان بیندازیم!

فلسفه غرایز
پرسش ۱۱ . اگر هدف اصلى آفرینش انسان رسیدن به قرب الهى است، چرا غرایزى در او نهاده شده که او را به سوى لذت هاى مادى و ظواهر فریبنده دنیوى مى کشانند و بیشتر مردم در برابر آنها آسیب پذیرند؟ آیا این نقض غرض و خلاف حکمت نیست؟
واقعیت این است که انسان داراى دو میل و کشش است:
۱. میل به کمال و رشد و رو به سوى آسمان،
۲. میل به استراحت و آسایش و رو به سوى زمین.
به طور طبیعى انسان عادى، بیشتر میل رو به راحتى و آسایش دارد، به طور مثال اگر به انسان احساس گرسنگى و یا تشنگى دست نمى داد. - هر چند بدنش نیاز به آب دارد - اما چه بسا خیلى دیر براى آب خوردن حرکت مى کرد. این به جهت غلبه راحت طلبى در انسان است. خداوند حکیم، براى حرکت بخشى به انسان و ایجاد انگیزه در او، به طور تکوینى و نظام طبیعى، احساس تشنگى و سختى تحمل تشنگى را در او قرار داده تا به حرکت آید و به سراغ آب برود. تحمل برخى کارها نیز بسیار سخت است. اما خداوند لذتى در آن قرار داده تا انسان به جهت دستیابى به آن لذت، زحمت ها را تحمل کند. از بهترین نمونه ها، تحمل سختى هاى اداره زندگى و تربیت فرزند است که اگر لذت جنسى و شهوت نبود، چه بسا بسیارى از انسان ها براى ازدواج و پذیرش مسئولیت خانواده، اقدام نمى کردند. اما فشار غریزه جنسى و لذت شهوت آنان را حرکت مى دهد. و این نشانه حکمت خدا و نظام مندى واقعى جهان هستى است. باید دانست «زندگى» در مجموعه نظام مندى، تابعى از هدفمندى ها و ابزارهاى لازم براى رسیدن به آن اهداف است. از این رو شرایط و امکانات و چگونگى زندگى در دوران جنین با زندگى در دنیا متفاوت است. چنان که زندگى دنیا با چگونگى زندگى در نظام آخرت متفاوت است. پس از بیان این واقعیت به خوبى قابل درک است که زندگى در دنیا و برآوردن نیازهاى مختلف جسمى و روحى انسان و چگونگى رابطه با دوستان و مقابله با دشمنان و... نیازمند نیروها و ابزارهاى ویژه اى است. از آن جمله نیروى شهوت، غضب، خیال و عقل که هر کدام در گردش سیکل زندگى شخص و روابط با دیگران نقش خاصى را ایفا مى کنند. وجود همه این نیروها و غرایز، تعریف شده و نمایانگر هندسه مستحکم نظام هستى است.
البته چه بسا از نیروى شهوت و غضب سوء استفاده هاى فراوانى، و فتنه ها و آشوب ها بر پا گردد. اما مى توان گفت براى شکل گیرى خوبان و آشکار شدن چهره زیبایى، لازم است هزینه هاى آن نیز پرداخت شود، چنان که براى استحصال چند مثقال طلاى زرین، لازم است چندین تن سنگ هاى معدن در سوز و گداز کوره برافروخته شوند و براى دستیابى به یک رگه الماس، باید میلیون ها سال فسیل ها تحت فشارهاى مختلف قرار بگیرند که از فرآیند آنها «الماسى» به فعلیت برسد. جامعه انسانى نیز از این قاعده کلى در نظام دنیا مستثنا نیست. ازاین رو براى به فعلیت رسیدن خوبان و پیدایى اولیاى خدا، باید همگان در آن همه فراز و نشیب دنیا قرار بگیرند، چنان که براى پیدایى تعدادى از فرهیختگان، باید مدارس بسیارى و مراکز آموزشى فراوانى راه اندازى شود و هزینه هاى زیاد پرداخت گردد. البته تمام چیزهایى که در مسیر پیدایش طلا و الماس قرار گرفته و افرادى که در مسیر شناخته شدن برترین هاى علم و معرفت قرار گرفته اند، هر کدام بهره اى از وجود و لذتى از زیبایى ها برده و مقام و درجه اى از علم و معرفت کسب کرده اند. بنابراین این گونه نیست که همه چیز و همگان فداى تعداد محدودى شده باشد؛ بلکه هر کس در جایگاه خودش و به مقدار تلاشش، نقشى ایفا مى کند و در برابر آن از دستمزدهاى مادى و لذت هاى روحى و معنوى در دنیا و آخرت بهره مند مى شود. این همان تجلى «حکمت» خداوند است که هندسه کلان نظام دنیا را بر آن بنیان نهاده است. البته براساس عدالت خود، هر کس را به اندازه استعداد و امکانات او مورد سؤال قرار مى دهد. تا اینجا با نگاهى کلان از آغاز تا فرجام درباره وضعیت زندگى در دنیا، پاسخى کوتاه مطرح شد و از این راه، اصل وجود غرایز در انسان که - دو چهره زشت و زیبا دارند - توجیه منطقى پیدا کرد. اگر چه بسیارى از انسان ها گرفتار چهره زشت آن شده اند و در این باره نقطه ضعف دارند. اما این هزینه هایى است که باید براى شکل گیرى نظام زندگى دنیا و هدفمندى آن، پرداخته شود. البته با چشم انداز فردى و اجتماعى درباره غریزه جنسى باید گفت، سرکشى این غریزه یا فروکشى آن و یا کنترل آن، هر کدام وابسته به زمینه ها و عواملى است که فاکتورهاى مهم آن، اراده انسان و برنامه ریزى شخصى او از قبیل خواب و خوراک و خیال... است و همچنین وابسته به برنامه ریزى هاى کلان فرهنگى، اجتماعى جامعه مى باشد به گونه اى که بستر هنجارها هر چه بیشتر گسترانیده شود و زمینه هاى ناهنجارى هر چه زودتر برچیده شود.
براى توضیح بیشتر در این باره به چند نکته اشاره مى شود:
۱. این که «خداوند انسان را از ناحیه غریزه جنسى و دیگر غرایز آسیب پذیر آفریده» تعبیر دقیقى نیست. خداوند انسان را با دو دسته کنش و واکنش نیرومند (معنوى و مادى) آفریده است و این خود انسان است که مى تواند با تکیه بر اراده نیرومندى که خداوند به او داده است، هر یک از آنها را بر دیگرى غلبه دهد و به پیروى یا سرپیچى از هر کدام اقدام کند. بنابراین آسیب پذیرى انسان تابع خواست و اراده او است. آنچه به طور مستقیم به خدا انتساب دارد قرار دادن چنین غریزه نیرومندى در انسان است اما آسیب پذیرى مربوط به خود انسان است.
معناى قدرت و توانمندى نیز همین است که انسان در دو جهت مخالف امکان فعالیت داشته باشد؛ در غیر این صورت قدرت و توانمندى معنا نداشت. از این رو در انتساب کار زیبا به هر کس و اثبات قابلیت و لیاقت براى هر چیز آن گاه معنا دارد که او توانایى بر انجام زشتى و یا قدرت رهایى از انجام کارى را داشته باشید.
۲. شکل گیرى خوبان و بدان انجام نمى پذیرد مگر با وجود غرایزى هم چون شهوت و غضب که داراى دو چهره خوبى و بدى مى باشند و مى توان گفت؛ چهره زیبایى ها آنگاه آشکارتر مى شود که در کنار زشتى ها قرار گیرد و هنر مردان خدا آن گاه بیشتر جلوه گر مى شود که با سست عنصران و آلودگان به شهوت مقایسه شوند و در برابر حق ستیزان قرار گیرند. از این رو با نگاهى کلان به زندگى انسان ها وجود شهوت و غضب در تجلى زیبایى ها و حتى به فعلیت رساندن خوبان نقش مؤثرى دارد.
۳. اگر چه زمینه هاى فساد فراوان است و دغدغه آن بسیارى از جوانان را آزرده مى کند. اما باید دانست که خروش شهوت و برافروختگى غضب، در برابر عزم و اراده جوانان و جوان دلان نه تنها قابل فروکشى است؛ بلکه حتى با یک بار ایستادگى در برابر شهوت مى توان خاطره خوش آن تجربه نورانى در زندگى آدمى ماندگار شود به طورى که در صحنه هاى بعدى بسیار آسان تر مى توان بحران ها را پشت سر گذاشت و شاید این تجربه براى خود شما نیز اتفاق افتاده باشد. اسلام، برخلاف مسیحیت به غرایز - به ویژه شهوت جنسى - هرگز دید منفى و پلید انگارانه ندارد. اسلام همه این امور را براساس نظام حکیمانه خلقت، پرفایده و سودمند مى انگارد. آنچه از نظر اسلام مردود است، هدف نهایى قرار گرفتن و لجام گسیختگى شهوات، اسارت انسان در برابر آنها و غفلت از بُعد برین وجود آدمى است. اما استفاده بهنجار و صحیح از غرایز و سمت و سو دادن آن در مسیر رشد و تعالى مورد تأکید اسلام است.
۴. شهوات و غرایز انسان، از جمله غریزه جنسى، به خوبى کنترل پذیر است. مقصود از کنترل در اینجا نه سرکوب آن، بلکه استفاده صحیح از آن است.
۵. اختیار انسان از بزرگ ترین موهبت هاى الهى است. و نقش بسیار نیرومندى در رهبرى کنش هاى آدمى دارد. اراده به خوبى قابل تقویت و نیرومند سازى است و با تقویت آن دشوارترین کارها سهل و آسان مى شود. یک جوان در عین نیرومندى در غرایز، از اراده و توان مقاومت بسیار بالایى برخوردار و طهارت نفس و گرایش هاى معنوى در او، بسیار بالا است. خداوند در قرآن مجید از جوانانى چون حضرت یوسف (علیه السلام)  و اصحاب کهف، مثال مى آورد که با اراده سترگ خویش، در برابر طوفان سهمگین غرایز و حوادث ایستادگى و بزرگ ترین افتخارات را در تاریخ بشر براى خود ثبت کردند. در تاریخ انقلاب اسلامى نیز، اراده جوانان با ایمانى چون حسین فهمیده ها، زیباترین جلوه تأثیر شگرف اراده و ایمان جوانان را به نمایش گذاشته است.
۶. امداد الهى؛ خداوند همواره دستگیر و مددکار کسانى است که با جدیت، خواستار پاک زیستن و دورى از گناه هستند: «وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ»[۶۰]؛ «و کسانى که در راه ما کوشیده اند، به یقین راه هاى خود را بر آنان مى نمایانیم و در حقیقت خدا با نیکوکاران است».
قرآن مجید، یکى از علل نجات یوسف از گناه را امداد و عنایت الهى دانسته است. البته این گونه عنایت ها اختصاص به یوسف (علیه السلام)  ندارد؛ بلکه هر کس به هر اندازه که در دورى از گناه جدیت داشته و از خداوند در این زمینه استعانت جوید، مورد عنایت او قرار خواهد گرفت. فلسفه اعانت الهى درباره یوسف نیز به عبودیت مخلصانه او بود[۶۱].
۷. امکان توبه و بازگشت؛ درست است که بسیارى از انسان ها در مواردى، به گناه گراییده و در برابر غرایز و هواهاى نفسانى سر تسلیم فرود مى آورند؛ اما در عین حال خداوند باب توبه را به روى بندگان گشوده و راهى قرار داده است که آدمیان، بتوانند زندگى پاک و پیراسته از آلودگى ها را آغاز کنند و آلودگى هاى پیشین را با اشک ندامت و آب مغفرت الهى بشویند و در جهت کمال و سعادت جاودانى گام بردارند.
نتیجه آنکه از طرفى وجود غرایز ضرورى است و از طرف دیگر، راه هاى لازم براى نجات از آلودگى ها نیز فراروى انسان قرار دارد و به عنوان یک اصل در زندگى بشرى مى توان گفت؛ ظرفیت وجودى ما ساخته و پرداخته نمى شود مگر آن که در کنار عقل و قلب، داراى نیروى شهوت و غضب نیز باشیم تا لیاقت راه یابى به بهشت را پیدا کنیم و یا با نگون بختى جهنم را براى خود بسازیم، زیرا بهشت و جهنم ما باید با گذر از این دنیا ساخته شود و شکل بگیرد. از این رو به عنوان یک اصل کلیدى گفته مى شود که «دنیا» محل حدوث و اثبات قابلیت هاست و «آخرت» جایگاه ظهور و ثبات قابلیت هاست. به عبارت دیگر، دنیا بستر «شدن»هاست و آخرت استقرار در «شده»هاست. لذا این گونه نیست که «درجات بهشتى» ما یا «درکات جهنمى» ما از قبل ساخته شده باشد، بلکه باید آن را بسازیم و ساخته شدن آن وابسته به وجود نیروهاى شهوت و غضب در کنار عقل و قلب است.

آفرینش جهنم
پرسش ۱۲ . راز آفرینش دوزخ چیست؟ خدایى که از مادر مهربان تر است، چطور بنده اش را در آتش مى سوزاند؟
در نظام حکیمانه الهى همان طور که وجود بهشت در کل نظام هستى، ضرورى و سودمند است؛ وجود دوزخ نیز لازم و فایده مند است. وقتى خداوند متعال نعمت هاى خود بر بندگان را بر مى شمارد، جهنم و عذاب هاى آن را در ردیف نعمت ها قرار داده، مى گوید: «... هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِی یُکَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ یَطُوفُونَ بَیْنَها وَ بَیْنَ حَمِیمٍ آنٍ فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ»[۶۲]؛ «این است همان جهنمى که تبه کاران آن را دروغ مى خواندند؛ میان آتش و آب جوشان مى گردند. پس کدام یک از نعمت هاى پروردگارتان را منکرید؟»
یکى از فواید دوزخ، این است که بسیارى از مردم را از بدى، انحراف و کج روى باز مى دارد. چه بسیار کسانى که از خوف جهنم، به سعادت و شرافت جاودانه نایل آمده اند. اگر خداوند حکیم دوزخ را در شمار نعمت ها آورده است، واقعا نعمت بزرگى را تذکر داده؛ چرا که بدون آن بیشتر انسان ها اهل بندگى و حرکت در جهت تکامل نیستند.
راز جهنم:
متکلمان، فیلسوفان و عارفان الهى به گونه هاى مختلف پرده از راز وجود جهنم برگرفته، بر آن استدلال کرده اند. برخى تا یازده دلیل بر این مطلب شمرده اند که به جهت اختصار به ذکر یکى از آنها بسنده مى شود:[۶۳]
دوزخ چیزى جز تجسّم عینى کردار انسان نیست. کیفر اخروى مانند کیفرهاى دنیوى، امرى قراردادى و اعتبارى نیست؛ بلکه حقیقتى تکوینى و قهرى است که از ناحیه خود انسان دامنگیر او شده و او شعله هاى آن را برمى افروزد. کیفرهاى اعتبارى قابل وضع و رفع است، اما کیفر تکوینى باطن خود عمل است و عمل و کیفر دو روى یک سکه اند. در چنین رابطه اى وجود عمل سوء، مساوى با وجود کیفر است و بین آن دو فاصله اى نیست. از این رو قرآن مى فرماید:
«وَ مَن جاءَ بِالسَّیئه فَکُبَت وُجوُههم فِى النّار هَل تُجزون إِلاّ ما کُنتم تَعمَلون»[۶۴]؛ «آنان که کردار بد همراه خویش بیاورند، به رو در آتش افکنده مى شوند. آیا پاداشى جز آنچه عمل مى کردید خواهید داشت؟»
در آیه دیگر آمده است: «یا أَیُّها الَّذِین کَفَروُا لا تَعْتَذِروُا الیَوم إِنَّما تُجْزُون ما کُنتم تَعمَلون»[۶۵]؛ «اى کسانى که کافر شده اید! امروز پوزش نخواهید. همانا پاداش کردارتان را مى بینید». [خداوند براى آنان ابزار سوخت و سوزى غیر از اعمال شان فراهم نکرده است؛ بلکه وجود ستمگر خود هیزم و ماده آتش زاى جهنم است: «وَ أَما القاسِطُون فَکانُوا لِجَهنَّم حَطَبا»[۶۶]. این بشر ملحد و ستمگر است که آتش جهنم را مى افروزد و تنورش را گرم مى سازد. بنابراین، باید از خدا در رابطه با چنین آتشى پروا داشت: «فَاتَّقوا النّار الَّتى وَقوُدها النّاس و الحِجارَة»[۶۷].
قرآن به حقیقت و بدون ارتکاب مجاز و استعاره مى فرماید: «إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوالَ الْیَتامى ظُلْماً إِنَّما یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ ناراً»[۶۸]؛ «در حقیقت کسانى که اموال یتیمان را از سر ظلم و ستم مى خورند، جز این نیست که در شکم هاى خود آتش مى خورند».
در واقع خداوند انسان را به عنوان موجودى مختار آفریده است که مى تواند با کنش خوب خود، بهشتى جاودان بیافریند و همواره با آن زیست کند و یا جهنمى سوزان بسازد و در جهنم کرده هاى خویش، خود را بسوزاند؛ بلکه بالاتر از این انسان با سوء رفتارش، از خود وجودى جهنمى مى سازد و خود جهنم خویش مى شود. از همین رو بین عذاب و انسانى که اصالت انسانیت خویش را از دست داده و به شیطانى جهنمى تبدیل شده، انفکاک محال است.
البته باید توجه داشت که جهنم، تنها براى کسانى است که همه راه هاى خوشبختى و ابواب سعادت چون توبه، شفاعت و مغفرت واسعه الهى را به روى خود بسته اند و هیچ عاملى نمى تواند، بین آنان و کردار بدشان فاصله بیندازد و کسى که به چنین مرحله اى رسیده، خود آتش خویش را برافروخته است؛ بلکه خود و به دست خویش، آتش وجود خویش گشته و فاصله بین او و آتش محال است و مانند این است که بین شخص و خودش جدایى افتد[۶۹]
اما درباره مهربانى خدا و مقایسه آن با مهربانى مادر گفتنى است: مهربانى مادر نیز جلوه اى از مهربانى خدا است که در نهان مادرها نهاده شده است به ودیعه. به طور یقین مهربانى که خداوند نسبت به بندگان دارد و مهلتى که نسبت به خطاکاران مى دهد، بسیار بیشتر است.
اما نکته مهم آن است که رحمت و مهربانى خداوند، همراه با حکمت و عدالت است. از این رو اگر خطا به اندازه اى باشد که نیاز به تنبیه و یا اخراج داشته باشد، لازم است چنین کارى انجام بگیرد و اگر خطا بسیار سنگین باشد (مانند اعتیاد و یا قتل دیگر بى گناه)، حتى پدر و مادر نیز فرزند خود را به مراجع قضایى جهت مجازات معرفى مى کنند.

آفرینش جهنمیان
پرسش ۱۳ . با این که بیشتر مردم اهل جهنّم اند، خلقت انسان و عالم تکلیف براى چیست؟
اینکه بیشتر مردم اهل جهنّم یا مخلّد در آتش اند، نه تنها ثابت نیست؛ بلکه دلایل روشنى برخلاف آن وجود دارد. «خالدین در جهنم» کسانى اند که از روى علم و عمد و عناد با پروردگار، راه عصیان برگزیده و در برابر حجت هاى روشن الهى گردن فرازى کرده اند و بر گمراهى خود، با وجود صدها چراغ روشن اصرار ورزیده اند. این گروه هر اندازه زیاد باشند، نسبت به کل جمعیت بشر ناچیزاند. سایر گمراهان و گنه کاران از طریق توبه، شفاعت و یا آمرزش الهى، نجات مى یابند و در غیر این صورت آنان پس از تحمّل مدتى عذاب و پاک شدن از آلودگى ها، بالاخره از آن خلاصى یافته و براى ابد در بهشت برین سکنا خواهند گزید و با توجه به ابدى بودن بهشت براى آنان، هر اندازه هم در عذاب بوده باشند، با بهشت ابدى قابل قیاس نیست.
از طرفى انحصار خلقت به انسان هاى نیک رفتار، مستلزم نفى اختیار انسان و به تعبیر دیگر مستلزم نفى آفرینش انسان به عنوان موجودى مختار و متفاوت از دیگر موجودات است.
به طور معمول انسان هاى گنه کار نیز، کارهاى نیکى انجام مى دهند و کمتر انسانى است که کفر، عناد و مخالفت با خدا، همه وجود او را فرا گرفته باشد. همان کارهاى نیک و خوب گنه کاران، کمال اختیارى آنان است و ارزش آفرینش را داشت. آنان با همان کمال اختیارى، مى توانند مشمول رحمت الهى شوند. هر چند که حتى اگر کفر تمام وجود انسانى را فراگیرد، باز حکمت اقتضا مى کرد که آفریده شود، زیرا همو نیز موجودى است که مى تواند با اختیار خود به کمال برسد.
پی نوشت ها:
[۱]. محمد تقى جعفرى، شرح و نقد و تفسیر مثنوى، ج ۱، ص ۱۸۴.
[۲]. جهت آگاهى بیشتر نک: حمیدرضا شاکرین و محمد رضا کاشفى، دین شناسى و ادیان و مذاهب، قم، معارف، ۱۳۸۶.
[۳] B.Saint Hillaire.
[۴]. جعفرى، محمدتقى، تفسیر و نقد و تحلیل مثنوى، ج ۱، ص ۵۸۸ .
[۵]. پیتر آلستون، ملتون بیکر، محمد لگنهاوزن، دین و چشم اندازهاى نو، ترجمه غلامحسین توکلى، ص ۱۶۳، قم: انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى، ۱۳۷۶.
[۶]. آل عمران ۳، آیه ۱۹۰ - ۱۹۱.
[۷]. آیات متعدد دیگرى بر هدفمندى آفرینش تأکید نموده از جمله: ص ۳۸، آیه ۲۷ ؛ انبیا (۲۱)، آیه ۱۶ ؛ دخان (۴۴)، آیه ۳۸ ؛ نحل (۱۶)، آیه ۳ ؛ زمر (۳۹)، آیه ۵ ؛ انعام (۶)، آیه ۷۳ ؛ ابراهیم (۱۴)، آیه ۱۹ ؛ تغابن (۶۴)، آیه ۳ ؛ عنکبوت (۲۹)، آیه ۴۴ ؛ روم (۳۰)، آیه ۸.
[۸]. مؤمنون ۲۳، آیه ۱۱۵.
[۹]. قیامت ۷۵، آیه .
[۱۰]. طلاق ۶۵، آیه ۱۲.
[۱۱]. ملک ۶۷، آیه ۲.
[۱۲]. ذاریات ۵۱، آیه ۵۶.
[۱۳]. انعام ۶، آیه ۱۶۲.
[۱۴]. نهج البلاغه، خطبه ۱۹۴.
[۱۵]. جهت آگاهى بیشتر در این باره بنگرید: شهید مطهرى، یادداشت ها، ج ۶، مدخل عبادت، ج ۴، مدخل نیایش، تهران: صدرا.
[۱۶]. جهت آگاهى بیشتر بنگرید:
الف. حمیدرضا شاکرین، دین شناسى و فرق و مذاهب، قم: معارف، ۱۳۸۶.
ب. همو، چلچراغ حکمت فلسفه احکام و اجتهاد و تقلید، تهران، کانون اندیشه جوان.
[۱۷]. هود ۱۱، آیات ۱۱۸ و ۱۱۹.
[۱۸]. ژکس، فلسفه اخلاق، ترجمه ابوالقاسم پورحسینى، ۱۳۵۵، به نقل از: عبداللّه  نصرى، فلسفه آفرینش انسان، ص ۳۵۴، قم: معارف، چاپ اول، ۱۳۸۲.
[۱۹]. بنگرید: کرسون آندره، فلاسفه بزرگ، اپیکور، ص ۵۶، ترجمه کاظم عمادى.
[۲۰]. به نقل از: همان، ص ۳۵۶ ؛ ماجراهاى جاودان در فلسفه، ص ۱۳۸.
[۲۱]. جهت آگاهى بیشتر بنگرید: عبداللّه  نصرى، فلسفه آفرینش، ص ۳۵۸.
[۲۲]See: Jhon C.Luick, Humanism, Routledge Enyclopedia Of Philosophy, Vol,۴,P.۵۲ q,۱۹۹۸.
[۲۳] Nihilism.
[۲۴]. بابک احمدى، معماى مدرنیته، ص ۱۱۱ ؛ تونى دیویس، اومانیسم، ص ۲۷.
[۲۵]. دیویس تونى، همان، ص ۹، ۵۴، ۶۴، ۸۴ (به نقل از: محمود رجبى، انسان شناسى، ص ۴۷، ویرایش سوم).
[۲۶]. همان.
[۲۷]. بابک احمدى، همان، ص ۱۱۲.
[۲۸]. براى آگاهى بیشتر: عبداللّه نصرى، تکاپوگر اندیشه ها زندگى، آثار و اندیشه هاى استاد محمدتقى جعفرى، ص ۲۲۰.
[۲۹]. لقمان ۳۱، آیه ۲۲.
[۳۰]. آل عمران ۳، آیه ۱۰۹.
[۳۱]. طلاق ۶۵، آیه ۱۰ و ۱۱.
[۳۲]. احزاب ۳۳، آیه ۴۵ و ۴۶.
[۳۳]. مثنوى معنوى، دفتر ۴، ابیات ۸۳۹ ـ ۸۴۳.
[۳۴]. تین ۹۵، آیات ۴ـ۶.
[۳۵]. عصر ۱۰۳، آیه ۲ و ۳.
[۳۶]. براى آشنایى بیشتر با مباحث پیش گفته، کتاب هاى ذیل خواندنى است:
الف. علامه سیدمحمدحسین، طباطبایى، انسان از آغاز تا انجام، ترجمه، تحقیق و تعلیقه از صادق لاریجانى، تهران: الزهراء.
ب. محمد، شجاعى، مقالات، (تهران: سروش، ج ۱).
ج. محمد تقى، جعفرى، فلسفه و هدف زندگى؛
د. همو، زندگى ایده آل و ایده آل زندگى؛
ه. عبداللّه، نصرى، انسان از دیدگاه اسلام؛
و. زین العابدین، قربانى، فلسفه و هدف زندگى؛
ز. مرتضى، مطهرى، هدف زندگى.
[۳۷]. جهت آگاهى بیشتر نگا:
الف. عبداللّه، نصرى، فلسفه خلقت انسان، تهران: مؤسسه فرهنگى دانش و اندیشه معاصر، ۱۳۷۹؛
ب. همو، فلسفه آفرینش، (قم: دفتر نشر معارف، چاپ اول، ۱۳۸۲)؛
پ. محمد تقى، جعفرى، آفرینش و انسان، (قم: دارالتبلیغ اسلامى، چاپ دوم)، بى تا).
[۳۸]. براى نمونه مطالعه کنید: بقره ۲، آیه ۲۹ و به آفرینش او تحسین مى گوید ؛ مؤمنون (۲۳)، آیه ۱۴.
[۳۹]. جهت آگاهى بیشتر بنگرید: شهید مطهرى، مجموعه آثار، ج ۱، صص ۱۲۱ - ۱۳۴، تهران: صدرا، ۱۳۶۸.
[۴۰]. ج ۱۵، ص ۲۸؛ ج ۱۶، ص ۴۰۶، و ج ۵۷، ص ۱۹۹.
[۴۱]. بقره ۲، آیه .
[۴۲]. ذاریات ۵۱، آیه .
[۴۳]. مستدرک سفینه البحار، شیخ على النمازى، ج ۳، ص ۱۶۸ و ۱۶۹.
[۴۴]. همان، ۱۶۷.
[۴۵]. بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۱۱۶.
[۴۶]. همان، ج ۵۳، ص ۱۷۹ و ۱۸۰.
[۴۷]. نحل ۱۶، آیه ۳۱ ؛ فرقان (۲۵)، آیه ۱۶ ؛ به همین مضمون زمر (۳۹)، آیه ۳۴ ؛ شورى (۴۲)، آیه ۲۲ ؛ ق (۵۰)، آیه ۳۵ ؛ نساء (۴)، آیه ۱۳۲.
[۴۸]. بقره ۲، آیات ۲۵ و ۸۲ ؛ آل عمران (۳)، آیه ۱۰۷ ؛ اعراف (۷)، آیه ۴۲ ؛ یونس (۱۰)، آیه ۲۶ ؛ هود (۱۱)، آیه ۲۳ ؛ مؤمنون (۲۳)، آیه ۱۱ و...
[۴۹]. کهف ۱۸، آیه ۱۰۸.
[۵۰]. معاد، شهید مرتضى مطهرى، ص ۱۷۲ - ۱۷۰.
[۵۱]. اعراف ۷، آیه ۱۷۹ .
[۵۲]. بقره ۲، آیه ۳۲ .
[۵۳]. مولوى ؛ این شعر بر گرفته از حدیث امیرالمؤمنین است )وسائل الشیعه ، ج ۱۱، ص ۱۶۴)
[۵۴]. اسراء ۱۷، آیه ۷۰ ؛ میزان الحکمة، ج ۱، ص ۳۶۰ و ۳۶۱.
[۵۵]. مثنوى معنوى، دفتر ۵، ابیات ۳۵۷۶ - ۳۵۷۴.
[۵۶]. شرح کلمات باباطاهر به نقل از: آیه اللّه  جوادى آملى، تفسیر موضوعى قرآن کریم، ج ۱۴، ص ۱۳۴، قم: اسراء، چاپ اول، ۱۳۷۹.
[۵۷]. مثنوى معنوى، دفتر ۳، بیت ۱۰۰۰ و ۱۰۰۱.
[۵۸]. زمر ۳۹، آیه ۵۴.
[۵۹]. مثنوى معنوى، دفتر ۵، ابیات ۱۹۵، ۱۹۶ و ۱۹۹.
[۶۰]. عنکبوت۲۹، آیه ۹۶ .
[۶۱]. نگا: یوسف ۱۲، آیه ۷ - ۴۲ .
[۶۲]. الرحمن ۵۵، آیه ۴۳ و ۴۴.
[۶۳]. جهت آگاهى بیشتر بنگرید: محمد حسن قدردان ملکى، جهنم چرا؟، قم: بوستان کتاب.
[۶۴]. نمل ۲۷، آیه ۹۰.
[۶۵]. تحریم ۶۶، آیه ۷.
[۶۶]. جن ۷۲، آیه ۱۵.
[۶۷]. بقره ۲، آیه ۲۴.
[۶۸]. نساء ۴، آیه .
[۶۹]. جهت آگاهى بیشتر بنگرید:
الف. معادشناسى (مجموعه چلچراغ حکمت)، حمیدرضا شاکرین، تهران، کانون اندیشه جوان.
ب. معادشناسى، محمد حسن قدردان قراملکى.

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق صفحه جستجو اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.