گامی در مسیر - جواد محدثی ۱۳۸۹/۹/۲۹ - ۱۳ بازدید

گامى در مسیر
پیشگفتار
۱- هستى، در نگاه عارفانه
افق روشن
در جستجوى راز بقا
در معبد هستى
معبر عشق خدا
آینه فطرت
شناخت گنج وجود
سپاس، نشانه معرفت
۲- در قلمرو دل
مثل آینه
گامى در مسیر
پیشگفتار
۱- هستى، در نگاه عارفانه
افق روشن
در جستجوى راز بقا
در معبد هستى
معبر عشق خدا
آینه فطرت
شناخت گنج وجود
سپاس، نشانه معرفت
۲- در قلمرو دل
مثل آینه
حفاظت از حریم دل
دریاى دل، زورق زیاد
تا زمزم یقین
چشم و گوش و دل
حجاب چهره جان
طعم محبت
مشکله کمبود ایمان
۳- خودسازى
چشمى دیگر و نگاهى دیگر
شکوفاندن گل وجود
خودسازى
خود فراموشان
گوهر اخلاص
از هیچ تا همه
بیمارى هاى اخلاقى
انگیزه پرورى
جمال درونى
در جستجوى راهنما
دستور زبان عرفان
نگارندگان خط باور
گل جوانى
شبهات و شهوات
معاصر با زمان
نگاه
مسند نشین قناعت
کیمیاى «خویشتن بانى »
لحظه دشوار انتخاب
توبه، باز یافتن خود
در انتهاى کوچه نومیدى
بازگشت به فطرت
نماز، تکیه گاه روح
زمان گمشده
شعبانیه
رمضان، فرصت شکوفایى
خط رابطه
مشق و سرمشق
پیر جوانان و جوان پیران
۴- سلوک اجتماعى
آیین همرهى
میوه درخت دانش
سخن و سکوت
شعله عمل سوز
نقادى خویشتن
دشمن کیست؟
یک جرعه حکمت
۵- منزل واپسین
کامیابى عمر
عبور از پل «دنیا»
قطعى ترین آینده
از تنگناى دنیا، تا وسعت آخرت
تبدیل «دنیا» به «آخرت »

گامى در مسیر
جواد محدثى
بسم الله الرحمن الرحیم
پیشگفتار
«چگونه؟»
این نخستین سؤالى است که براى همه آنان که در پى «کمال اخلاقى »،«خودسازى » و «سعادت ابدى »اند و مى خواهند به فلسفه و راز خلقت انسان وبعثت رسولان دست یابند، مطرح است.
«چگونه مى توان به کمال انسانى رسید؟».
خوب شدن، پاک زیستن، سالک راه حق گشتن، از باتلاق ابتذال و پوچى وگناه برآمدن براى همه میسر است، و گرنه از ما نمى خواستند که رهپوى راه انبیاو اولیا و عارفان واصل شویم.
وقتى هدف و مقصدى را به ما نشان مى دهند، پس راهى هم براى رفتن ورسیدن هست. این «راه » و «راهنما» را باید شناخت و گام در راه نهاد،
«گامى در مسیر»!
وقتى «بهشت » را در چشم انداز ما قرار مى دهند و ما را به آن فرامى خوانند، پس مى توان بهشتى شد و از دوزخ رست.
«جوانى »، هم بهترین فصل رسیدن به «خودباورى » و «خداباورى » و«اصلاح نفس » است، هم خطرناک ترین دوران که پرتگاهها و لغزشگاههاى بسیارى سر راه است و دزدان ایمان و رهزنان دل در کمین اند و غفلت، آدمى راتا قعر جهنم و دوزخ ابدى مى برد.
ولى... آینه دل جوانان، شفاف است و خلق و خویى تربیت پذیرتر دارند.این نقطه قوت را باید قدر دانست و از آن بهره گرفت.
پیر ما، امام خمینى قدس سره مى فرماید:
«روح جوانان لطیف است و انعطاف پذیر، و آن قدر که در پیران حب نفس و حب دنیاست، در جوانان نیست. جوان مى تواند با آسانى نسبى، خود رااز شر نفس اماره رها سازد و به معنویات گرایش پیدا کند». (۱) .
راستى... «چگونه مى توان خودساخته و مهذب شد» و در «جهاد اکبر»پیروز گشت و از میدان مبارزه با نفس و آزمون انتخاب راه حق در جدال «عقل و نفس »، سربلند بیرون آمد؟ و همچون عارفان به دیدگاهى برتر از دنیا وحیاتى آزاد از سلطه ابلیس و فریب شیطان رسید؟
داشتن بصیرت و بینشى درست و ژرف، تحلیل روشن ترى از هستى به مامى دهد.
شناختن میدان هاى لغزش و زمینه هاى غفلت و گناه در ذهن و زندگى،پیمودن این مسیر را آسان تر مى کند.
تصحیح رابطه با «خود»، با «خدا» با «مردم »، گام دیگرى در این سیر ومسیر است.
از یاد نبردن «فرجام کار»، توجه به بایدها و نبایدها، درک رابطه «عمل » و«پاداش »، و باور داشتن اینکه «آخرت » ما در همین دنیا و با «کیفیت عمل » ماساخته مى شود، نیز مؤثر است و بخش دیگرى از بعد عرفانى یک مؤمن موحدرا تامین مى کند.
به هر حال، دوست داریم قدم در راه بگذاریم و از جایى شروع کنیم.
آنچه با شما خوانندگان صاحبدل در این نوشته گفتگو مى کنیم، گشت وگذارى در همین وادى است. این کتاب، یک سلسله مباحث نظرى و مدون ومبرهن نیست و شیوه عقلى و نقلى و استدلالى به کار گرفته نشده است، بلکه بازبان دل، زبان آشناى فطرت و با صفاى باطن جوانان سخن مى گوییم، بى آنکه بخواهیم از ارزش مباحث عقلى و برهانى بکاهیم.
باز هم از امام امت قدس سره شاهد بیاوریم:
«لسان دعوت انبیاعلیهم السلام و اولیاء خلص «سلام الله علیهم » لسان فلسفه وبرهان رایج نیست، بلکه آنان با جان و دل مردم کار دارند و نتایج براهین را به قلب بندگان خدا مى رسانند و آنان را از درون جان و دل هدایت مى کنند». (۲) .
در خلال مباحث این کتاب، «دفتر دل » را مى گشاییم و با شما «همدلى » و«همزبانى » مى کنیم. با این زبان راحت تر، خودمانى تر و بى پرده تر مى توان حرف زد.
امید است که تا پایان این «مسیر»، بتوانیم «همگام » و «همراه » باشیم.
اما کتاب حاضر:
این اثر، مجموعه بازنگرى شده سلسله مقالاتى است که با عنوان ثابت «گامى در مسیر»، در مدت بیش از سه سال (از سال ۱۳۷۵ تا ۱۳۷۸ش) درصفحه «جوانان » روزنامه جمهورى اسلامى، به صورت هفتگى چاپ مى شد.
جهت گیرى مقالات، جوانان بودند و هدف، آن بود که این مخاطبان عزیز،با زبانى ساده، با معارف والا و ژرف مکتب در زمینه خودسازى و سلوک وعرفان آشنا شوند. از این رو، با آنکه محتواى این نوشته ها عمدتا معارفى برگرفته از آیات قرآن و احادیث معصومین علیهم السلام و معارف دین بود، اما در زبان وقالب استفاده شده، اصولى همچون: کوتاهى مقالات، تنوع موضوعات، روانى و سادگى قلم، لحن صمیمى و خودمانى و به کار گرفتن کمتر متن عربى آیه وحدیث مراعات مى شد.
وقتى بنا شد که این نوشته ها به صورت کتاب مستقل منتشر شود، برخى بازنگرى هاى تکمیلى و بهینه سازى متن انجام گرفت. در تدوین آن سلسله نوشته هاى کوتاه به صورت حاضر، نکات زیر اعمال شده است:
۱ - دسته بندى و تنظیم آن مقالات از نظر محتوا، در پنج محور جداگانه، که فصول پنجگانه این کتاب را تشکیل مى دهند.
۲ - ادغام و به هم در آمیختن هر دو سه مقاله که در آن سلسله نوشتار،موضوع واحد یا نزدیک به هم داشت. از این رو، تعداد آن ۱۳۵ متن روزنامه اى، به ۵۶ مقاله حاضر تبدیل شده است.
۳ - مستندسازى برخى از مطالب و جملات، بر اساس آیات و روایات، که اغلب در پاورقى ها آمده است. در این زمینه به حداقل کار اکتفا شد، والا اگرمستندات قرآنى و حدیثى همه محتواهاى مقالات در پاورقى مى آمد، حجم اثربسیار بیش از این مى شد و با توجه به مخاطبان جوان، نیازى هم به بیش از این مقدار نبود.
امید است که این اثر و این مباحث، براى جوانان شیفته تهذیب نفس وعلاقه مند به تربیت روحى و اخلاقى خویش، «گامى در مسیر» باشد و درپیمودن این راه که چندان هم آسان و بى خطر نیست، مفید افتد و زمینه سازبرداشتن گام هایى بلند در آفاق عرفان و اخلاق باشد.
قم - جواد محدثى - بهمن ۱۳۷۸ ش
پى نوشتها:
۱) از نامه عرفانى امام راحل قدس سره به حاج احمد آقا خمینى که با نام «جلوه هاى رحمانى »منتشر شده است، ص ۴۲.
۲) همان، ص ۳۸.

۱- هستى، در نگاه عارفانه
در این بخش، آنچه را به «نگاه »،«دید» و شناخت «خود» و «هستى »مربوط مى شود، مى خوانید. چنین نگاهى عرفانى به هستى و حیات،زمینه ساز سلوک معنوى و پایه حیات ارزشى به شمار مى آید. نقش «شناخت » را در انگیزه آفرینى وجهت دهى اعمالمان از یاد نبریم.
افق روشن
یک سؤال بزرگ و جدى، همیشه پیش روى صاحبدلان بوده است، وآن اینکه:
«من کیستم، کجایم و به کجا مى روم؟».
و تو، اگر صاحبدلى،
اگر به ژرفاى حیات و هستى اندیشیده اى،
و اگر از «سطح »، به «عمق »، راه برده اى،
حتما به این «سؤال بزرگ » هم فکر کرده اى،
زندگى یک «راه » است، و... هر راه، مقصدى دارد که باید به آن رسید.
هیچ اندیشیده اى که در پرواز به سوى «هدف خلقت »، چه عاملى به تونیرو مى بخشد و با کدام بال مى توانى به سوى آن «افق روشن » پرواز کنى؟و چه چیزى بال پروازت را مى شکند؟...
اگر «موانع » را نشناسى، چگونه مى توانى از آنها عبور کنى؟
اگر «استعداد» و «توان » خویش را محاسبه نکنى، با کدام طرح و برنامه در «راه معنى » گام خواهى نهاد؟
برخى چیزها، حرکت تو را شتاب مى بخشد، و برخى خصلتها مانع حرکت مى شود.
از عطر «خداجویى » تا عفونت «خودخواهى » فاصله زیادى است.
انسان نیز در این میانه، در گرو یک «انتخاب » به این یا آن مى رسد و ازلذت آن یا رنج این برخوردار مى شود.
در یکى «طراوت روح » است، در دیگرى «افسردگى جان »!
اصلا بیا قدمى در دنیاى تو در توى دل و جهان شگفت روح و روان بزنیم. «نفس » هزار چهره، چه دامهایى که پیش پاى ما نگسترده است وابلیس وسوسه گر چه نقشه ها که برایمان نکشیده است.
مى دانى «نفس اماره » چیست؟
همان که سر دو راهى «دل » و «دین »، وسوسه مى کند تا خواسته دلت رابر فرموده دین ترجیح دهى،
همان که به «خوشى امروز» فرا مى خواند و... «فرداى نیامده » را ازذهنت بیرون مى کند و اگر بتواند، تو را پاى دیوار «حاشا» مى نشاند و به کامت زهرابه «تردید» مى ریزد!...
آیا نمى خواهى «هجرتى در درون » داشته باشى؟
براى «سیر آفاق و انفس »، گامى دیگر و عصایى دیگر و تن پوشى دیگرلازم است.
... آیا مهیایى؟
در جستجوى راز بقا
زیستن در دامن رنجها و پذیرفتن محرومیتها، براى رسیدن به آسایش و برخوردارى است.
رنج دنیا، راحت آخرت را در پى دارد،
و... محرومیت دنیوى، نعمت و رفاه آخرت را، ولى، براى آنان که آن «مرحله » را باور داشته باشند و آگاهانه و انتخابگرانه، «نقد دنیا» را فداى «آخرت » کنند.
وگرنه، کم نیستند کسانى که رنج دو جهان و عذاب دو سرا را خواهندداشت و محرومیت هر دو مرحله را خواهند چشید: «خسر الدنیا و الآخرة ».
براى زیستن در دامن رنجها و تحمل ابتلاءات، باید منطق داشت.قیچى کردن باور از آخرت، مشکلى را حل نمى کند و بحران اندیشه راافزونتر مى سازد.
این زندگى به جایى بند نیست،
گاهى مثل شکستن ساقه اى در طوفان، غرق شدن قایقى در دریاى مواج، مرگ راه گم کرده اى در کویر خشک، پژمردن گلى در دستهاى یک کودک، سوختن و دود شدن مشتى زباله، ترکیدن یک حباب بر روى آب است. گاهى ورق کتاب زندگى، به تعبیر «صائب تبریزى »، «به نسیم مژه برهم زدنى » نابود است.
آنکه زندگى را، نوعى جان کندن تدریجى مى داند، (۱) اگر خدا را در زندگى و عقیده به معاد را براى پس از زندگى نداشته باشد، راست مى گوید.
زندگى بدون اعتقاد به خدا و معاد، جهنمى است که انسان در آن مى سوزد و زندانى است که انسان، گرفتار عذاب پیوسته است، و مرگى است به نام زندگى.
ولى همه اینگونه نمى بینند و نمى شناسند.
اقبال لاهورى مى گوید:
مذهب زنده دلان، خواب پریشانى نیست از همین خاک، جهان دگرى ساختن است
تنها «آخرت گرایى » است که به «حس خلود» که در نهاد و عمق فطرت ماست پاسخ مى دهد و معماى حیات و «راز بقا» را براى ما کشف مى کند.
نقد اندیشان ماده گرا و دنیاباور، از حل این معما عاجزند و از «وسعت وجود» و «عمق هستى » بى خبرند.
وقتى آب برکه اى، غیر از چهره آشکارش، عمقى هم دارد،
وقتى سطح زمین، غیر از این پوسته، ژرفاى ناپیدایى هم دارد،
و... وقتى گستره خاک و پهنه محیط، تنها همین «پیرامون » ما نیست،بلکه افقهاى دور دست ترى هم دارد که با این چشم، دیدنى نیست، چرا در«مجموعه هستى » و «کل آفرینش »، چنین نباشد؟
ما هم «جهان غیب » داریم، هم «غیب جهان ».
هستى، تنها همین نیست که به چشم مى بینیم و با حس، ادراک مى کنیم. آنچه را هم که مى بینیم و حس مى کنیم، باز همه حقیقت اشیاءنیست. در وراى این «عالم محسوس »، عوالمى وجود دارد، نامرئى ونامحسوس، که همان غیب جهان است. و در عمق این «جهان فیزیکى »هم حقیقت نابى هست، فراتر از ماده، که «متا فیزیک » نام دارد و «جهان غیب »!
آن «نادیدنى » ها را با چشم و نگاهى دیگر باید دید، با «چشم دل ».
و آن «ناشنیدنى » ها را نیز باید با «گوش جان » شنید.
رسولان الهى، که پیام آورانى از آن جهان اند، آمده اند تا چشم و گوش بشر را به همین حقایق بگشایند. آمده اند تا به «دید» انسان، هم «وسعت »ببخشند، هم «دقت »، هم «عمق ».
فقط پیش پاى خود را نبینیم، که آفاق گسترده ترى هم هست.
فقط سطح و ظاهر را نشناسیم، که عمق و ژرفایى هم هست.
در معبد هستى
خستگى تن به چیزى زایل مى شود،
و خستگى روح، به چیز دیگر!
«آب »، تشنگى جسم را از بین مى برد و «اشک »، تشنگى روح و جان را.
«نیایش »، ضرورى ترین نیاز زندگى است.
بندگى خدا، انسان را از بند بندگى بندگان مى رهاند و به عزت وبى نیازى مى رساند.
خواجه عبدالله انصارى گوى:
«الهى! چون در تو نگرم، از جمله تاجدارانم و تاج بر سر،
و چون در خود نگرم، از جمله خاکسارانم و خاک بر سر.»
وقتى که در پیشگاه خدا مى ایستى و چهره بر خاک نیاز مى گذارى وقامت غرور را در «محراب خضوع » در هم مى شکنى و تازیانه کرنش براندام خود نمایى فرود مى آورى، شایستگى «عبادت » مى یابى.
تا «بنده » نشوى، «آزاد» نخواهى شد!
شگفتا که در آستان خدا، هر که خاضعتر و بنده تر است، مقرب تر وکاملتر است.
تو، سراپا نیازى، و «او»، قدرت مطلق است و هستى آفرین.
رابطه «تو» و «او»، چه مى تواند باشد، جز بندگى؟
جهان، محراب وسیع نیاز است و همه کائنات، حتى درختان و صنوبرهاو گلها، نیایشگران «معبد هستى ».
تو در کجاى این مجموعه ستایشگران و نیایشگرانى؟
وقتى همه ذرات عالم بر مدار «حق » مى چرخند، وقتى به عبادت مى ایستى هماهنگ همه جهان شده اى.
«فطرت »، ما را به سوى خدا مى خواند.
زبان فطرت ما اگر تجلى و ظهور یابد، همان «عبادت » مى شود.
روزى چند بار در «چشمه بندگى » روح را شستشو مى دهى و نهال فطرت را «آبیارى » مى کنى. پس... باید بهتر از این شوى!
هر کس به زبان و لهجه اى سخن مى گوید،
یک «زبان مشترک » و فراگیر و همه فهم هم وجود دارد که نیازمندمترجم هم نیست، و اگر با آن زبان با مردم صحبت شود همه مى فهمند،همه آن پیام را روشن و آشنا مى یابند; اهل هر کجا و از هر نژاد که باشند.
آن زبان مشترک، «زبان فطرت » است،
همان که در عمق وجود هر کس وجود دارد،
همان که مى گوید: خوبى بهتر از بدى و وفا بهتر از نیرنگ و صداقت برتر از دروغ است،
همان میل به پرستش و نیایش، همان نوع دوستى و لذت بردن ازخدمت به مردم و یارى کردن مظلوم و نجات درماندگان،
همان که در بحرانها تو را به یک تکیه گاه، متوجه مى سازد و در یاس هاو ناکامى ها، چراغ امید را در دلت زنده و روشن نگاه مى دارد،
همان که وقتى یک روح بلند را مى بینى، به تعظیمت وا مى دارد و چون خطا و خلافى از تو سر زد، «احساس شرمندگى » را بر شاخه وجودت مى رویاند.
این همان «فطرت » است و زبانش زبان یکدلى، یک رویى، زلالى وبى رنگى است.
خداوند، ما را بر پاکى و خوبى سرشته است و با همین «زبان » فطرت هم با ما سخن مى گوید، زبانى آشنا که اگر به عمق دل و وجدانمان برگردیم، دعوت و نداى خدا را مانوس و آشنا مى بینیم و مى یابیم.
خیلى از اینها که بدى مى کنند، «بد» نیستند. اصلا هیچ کس ذاتا بدنیست، بدى را ما پدید مى آوریم و فطرت پاک خدایى را مى آلاییم. لجن پراکنى شیطان و وسوسه انگیزى ابلیس، چراغ فطرت را کم سو یا خاموش مى سازد.
اگر گوش به وسوسه شیطان دهیم، زبان فطرت نیز گنگ مى شود.
خدا با ما با همان زبان که ما را سرشته است سخن مى گوید و امیدمان مى دهد که: «اى کسانى که بر خویش بدى و اسراف کرده اید، از رحمت خدامایوس نشوید، که او گناهان را مى آمرزد. (۲) .
این چیست جز مخاطب قرار دادن همان فطرت؟!
اگر شرایط محیط و جامعه بد است، چرا فطرت را بیالاییم؟ آیا بهترنیست که محیط را دگرگون سازیم و «فضاى فطرى » بیافرینیم؟...
زبان فطرت را از یاد نبریم.
معبر عشق خدا
از «بینایى » تا «بینش »، فاصله بسیار است،
همچنان که فاصله «چشم » تا «دید»، زیاد است.
«بصیرت »، تیزبین تر از «بصر» است، گاهى آنان که چشم ندارند،بیناترند. «دیده از هر که گرفتند، بصیرت دادند». حتى «دل »، بهتر از«دیده » مى بیند و مى شناسد، ولى... به شرط آنکه «چشم دل » را غبارنگرفته باشد.
آن وقت، «نگاه » از نگریستن لذت مى برد، چرا که در چشم اندازش جلوه هاى دیگرى پیدا مى شود. به قول هاتف اصفهانى:
«چشم دل » باز کن که «جان » بینى آنچه نادیدنى است، آن بینى
معبر «عشق خدا»، از کجا گشوده مى شود؟ باید چشم انداز بصیرت تو،بالاتر و وسیعتر از ماده و ظاهر باشد. حتى اگر خدا را دوست مى دارى، نه به خاطر خودت باشد، بلکه به خاطر او باشد. او که کانون همه خوبیها وزیباییهاست.
وقتى که هستى تو، عطیه و هدیه خداست، وقتى که غرق نعمتهاى اویى، مگر مى توانى دوستش نداشته باشى؟
میان عاشق و معشوق، حبیب و محبوب، دوست و دوستدار، باید نوعى سنخیت و شباهت باشد.
محبت یک طرفه به سامان نمى رسد. «چه خوش بى، مهربانى هردوسر بى...»
عشق، اگر عاشق را به همسویى و همسانى و همرنگى با محبوب نرساند، نمى پاید. و... اصلا از کجا که عشق باشد؟ یک ادعاست، یا هوس!
دل، اسیر عشق کیست و چیست؟
خداوند به موسى علیه السلام وحى کرد: «آن کس که گمان مى کند محبت مرا دردل دارد، ولى شبها تا صبح مى خوابد، دروغ مى گوید. مگر نه اینکه هردوستى، خلوت با دوستش را مى خواهد؟ اى موسى! خشوع قلب و خضوع بدن و اشک دیدگانت را به من هدیه کن، آنگاه مرا نزدیک خود خواهى یافت...».
این، محک شناخت عشق خداست.
عاشق کیست و عاشق نما کدام است؟...
وقتى کاه جان ما، مجذوب کهرباى جانان شد، آنگاه، «خدا» رامى بینیم، نه «خود» را، و رضاى «او» را مى طلبیم، نه «خویش » را.
این، اوج خداجویى و عرفان است و رسیدن به «آزادگى » و نهایت «بندگى ».
وقتى همه کارها براى خود و در جهت «خود محورى » باشد، اینجا نه توحید، که شرک و نه اخلاص، که عجب و طمع، حاکم گشته است.
«خود»، یک چاه است.
گاهى یوسف روح و جانت در آن اسیر مى ماند و زندانى مى گردد. بایداین یوسف گرفتار را از آن چاه بیرون آورد و «عزیز»ش ساخت. (۳) .
آیا تا به حال، «هجرت در خویش » کرده اى؟
قرآن، هم «هجرت آفاقى » و هم «هجرت انفسى » را مطرح کرده است.هجرت از خود و در درون خویش، یعنى هجرت از ظلمت به نور، هجرت از«سیئات » به «حسنات »، از «ریا» به «خلوص »، از «معصیت » به «طاعت »،از «خود» به «خدا».
باید «خدا محور» بود، تا بت «نفس » قدرت پیدا نکند و شیطانک هایى چون خودخواهى، خودپسندى، خودبینى، خودستایى، خودنمایى،خودپرستى و... در «کعبه دل » حضور نیابند.
اینها اگر در جان رخنه کنند و بر ساقه روح برویند، دیگر جایى براى «خدا»، «ایثار»، «خلوص »، «تسلیم » و «تواضع » نمى ماند.
باید «خود» را فراموش کرد تا «خدا» را یافت.
حضرت امام قدس سره فرمود:
«... و آن چاهى که از همه عمیق تر است، چاه نفسانیت است ».
کیست که نخواهد «عزیز مصر وجود» شود و «سلطان سریر شهود»، آن چنان که «شیخ بهایى » فرمود؟! (۴) .
آینه فطرت
انسان، آفریده خداست; خداى خیر و کمال و جمال.
از خدا، جز «خیر» بر نیاید. پس این شر و تباهى موجود در انسانها ازکجا و از چیست؟
درست است که انسان، برگزیده خدا و مسجود فرشتگان و امانت دارالهى است، ولى اگر به «فطرت »، پشت کند، اگر بعد خاکى را بر بعد افلاکى غلبه دهد، اگر در سر دو راهى نفس و خدا، فرمان دل خویش را به شیطان بسپارد، همان خواهد بود که فرشتگان هم به خداوند اعتراض کردند که آدمیزاد، تباهى آفرین و خونریز است!
مسیرى را طى مى کنیم، به درازاى «از اویى » و «به سوى اویى ».عصاى دستمان در پیمودن این را، «حسن انتخاب » است و رهتوشه ما،توجه به «هدف ».
فطرت خداجو و خدایاب را همه داریم، بشرطى که آن را زیر گرد و غبارنفس پرستى دفن نکنیم.
تو، در پى چشمه نور و روشنایى مى شتابى، تو در «نیستان وجود»، نفیرفراق سر مى دهى و سرود شوق مى خوانى تا به اصل خویش برسى.
اگر این فطرت را بشناسى و بیابى و آن را باور کنى و بارور سازى، به خدامى رسى و به مقام «قرب » نایل مى شوى. وگرنه، وقتى با دو دست «طغیان » و «عصیان »، آن فطرت نورانى را به گل و لاى «فساد» بیالایى،اگر بالا هم بروى، پایینى! اگر پیش هم بروى به سوى دوزخ است و اگرقدرت هم بیابى قدرت بر گناه و فساد است و خدا نکند که چنین شود!
دست یافتن به آن «اوج »، در سایه «فروتنى » است.
رسیدن به «قرب »، نتیجه بیدار ساختن «فطرت » در همه عمر است.قلبهاى آماده و متواضع، بهتر و راحت تر جلوه گاه معرفت حق و ظهوربندگى مى گردد.
صیقل خوردن جان، در سایه «پروا پیشگى » و «خداترسى » است. گل فطرت هم در این بوستان مى شکفد و مشام دل و جان را معطر مى سازد.
آنکه چهره جان را در «چشمه ذکر» مى شوید، اهل «صفا» مى شود.
و... «غفلت »، آیینه دل را تیره مى سازد.
کدام خشت تیره، تا کنون جلوه گاه فروغ خورشید بوده است؟...
خورشید، در آیینه روشن و شفاف است که انعکاس مى یابد.
گاهى دنیا را به سان یک «زندان » مى بینى و خود را در «غریب آباد»این جهان، گرفتار وحشت و تنهایى.
این، نشان چیست؟
شاید جرقه اى از روح عطشناک توست که به جهانى برتر و والاتر، ابدى و جاودانه، نامحدود و بى پایان وابسته است. حس مى کنى که در این «جا»،به همه خواسته هایت نمى رسى، دل و جانت اشباع نمى شود، عشقى دارى که دنیا پاسخگوى آن نیست و گمشده اى دارى که در اینجا نمى یابى!
«احساس غربت » در این جهان، بازتابى از آن بعد ابدیت خواهى وحس خلود و جاودانه طلب در روح توست.
مى بینى که در کاروان بشرى، یکایک به کام مرگ مى افتند، همه عمرها پایان مى یابد، انرژیها تمام مى شود. خورشید، به سردى مى گراید،نسلها و نسلها براى مردن به دنیا مى آیند و براى واگذاشتن و رفتن،مى سازند و آباد مى کنند، ثروتها مى اندوزند و با دست تهى از جهان مى روند.
راستى... چیست فلسفه این آمدن ها و رفتن ها؟
آیا «خلعت خلقت » را براى چه مى پوشیم؟
از کجا آمده ایم؟... و به کجا مى رویم؟ و آمدنمان بهر چه بوده است؟ این مساله بزرگ و حیاتى، هزاران سال است که اندیشه انسانهاى بسیارى را به خود مشغول ساخته است.
«فرزانگان »، با جدیت به این موضوع مى اندیشند، تا جواب آن را دریابند. ولى... غافلان یا متغافلان، چون از دریافت و شناخت جواب درست ناتوان مى مانند، صورت مساله را پاک مى کنند و این سؤال عمده را از ذهن خویش مى زدایند و گاهى به «پوچ گرایى » و «نیهیلیسم » مى گرایند.
تنها عقیده به «معاد» است که مى تواند به زندگى، معنا بخشد وزیستن ها را جهت دار سازد. منکران رستاخیز و نشور، خیلى زود به «پوچى » مى رسند. آنان که زندگى را فقط میان دو پرانتز «ولادت تا مرگ »خلاصه مى بینند، از تفسیر حیات، عاجزند.
کششى که به سوى دنیاى برتر از این دنیا دارى، نشان بیدارى فطرت است.
نگذار این سؤال، بى پاسخ بماند!...
شناخت گنج وجود
دهان، تنها مجراى غذا و هوا نیست.
وقتى نام محبوبى چون «خدا» از آن بر مى آید،
وقتى زبان به تلاوت «وحى الهى » قداست مى یابد،
این دهان گشوده به حق و تلاوتگر «آیات خدا»، باید همچنان پاک ومقدس بماند.
روح آرام یافته در سایه سار عبادت، جسمى بى آلایش مى طلبد و دست و پاى دور از گناه و زبانى پاکیزه از دشنام و دروغ.
تو که مى خواهى زلال و پاک شوى،
تو که دوست دارى همچون سپیده و باران، با طراوت گردى، و همچون «چشمه خورشید»، گرم باشى و نور افشان،
پس به شناخت «گنج وجود» بپرداز.
چرا در گستره هستى، وجود غبار گرفته و به فراموشى سپرده اى گردیم؟ما که مى توانیم بدرخشیم، با «ایمان »،
ماندگار شویم، با «عبودیت »، و... آزاد شویم، از «تعلقات »!
پس چرا «اسارت خاک » و «حقارت گناه » و «بندگى طمع »؟
به جاى آنکه روح، در خدمت جسم باشد، اگر جسم و تن، مرکب شود وروح و خرد، «سوار»، آنگاه جز در «ساحل بیدارى » و «خانه پاکى » فرودنخواهد آمد.
برگ برگ درختان هم به یاد او زمزمه مى کنند.
چرا انسان، از «طبیعت »، عقب تر بماند؟!
«پس سیر گلستانها، از آن چه کس باشد؟».
پیوند خلق و خالق، از قطره دریا مى سازد و از هیچ، همه!
قطره دریاست اگر با دریاست ور نه آن قطره و دریا، دریاست
کاش بیش از آنکه از «خلق » حساب مى بریم، از «خالق » حساب مى بردیم!
شاید بتوانیم سیماى واقعى خود را از مردم بپوشانیم و عمرى «نقش »بازى کنیم، ولى از خدا که نمى توانیم!...
بندگان خدا، نه پاداش دهنده اند، نه عقوبت کننده. حساب ما باپروردگارمان است، او که از نهان و آشکار و درون و بیرونمان آگاه است، اوکه همه جهان، محضر اوست و اهل معصیت، در «محضر» او، عصیان مى کنند و چه زشت و شرم آور!
وقتى انسانها، در انجام یک خلاف، از یک ناظر بى طرف و حتى ازحضور یک کودک هم شرم کرده، حساب مى برند، سبک شمردن خداست که او را به حساب نمى آورند.
آیا اگر خدا بداند و بفهمد و ببیند (که مى داند و مى بیند) مایه خجلت وشرم نیست؟!
به دنبال «خدا فراموشى »، «خود فراموشى » است، و در پى خودفراموشى، باختن زندگى و سوختن جاودانه در دوزخ عقوبت.
کسى که خود را فراموش کند، چگونه انتظار «رشد» و فلاح و رستگارى و تزکیه مى تواند داشته باشد؟
«خود آگاهى »، کیمیاى گرانبهایى است که تضمین کننده رستگارى انسان است.
باید لحظه اى اندیشید:
در طاعت خدایى یا در نافرمانى او؟
بنده اى یا آزاد!
هرگز مباد، که خدا تو را در حال انجام حرام ببیند! خدایى که دیده نمى شود، ولى مى بیند، خدایى که هیچ جا نیست، ولى همه جا حضور دارد،خدایى که حتى نگاههاى تو را مى بیند و نیتهاى تو را مى فهمد و از انگیزه و محرک نگاههایت هم خبر ندارد!
و چه غافلانه مى چرند، برخى از خود فراموشان، در دشت مسموم گناه!
من تماشاى تو مى کردم و غافل بودم.
کز تماشاى تو، جمعى به تماشاى منند!
و این، حال و روز همه کسانى است که مى پندارند زرنگند و هوشیار، که خطا و خلاف مى کنند و رد پایى بر جاى نمى گذارند.
روزى که «اسناد الهى » رو شود، معلوم مى گردد که چه کسى چه کاره است.
و... آن روز، چه «آبرو» هایى که بر خاک رسوایى مى ریزد!
شرم و حیا هم خوب چیزى است; البته شرم از گناه در محضر دوست وپیش چشم بیناى او.
شرمى عاقلانه و حکیمانه است، شرمى هم جاهلانه و احمقانه.
آنچه در منابع دینى از آن به عنوان «حیاى عقل » و «حیاى حمق » یادشده، اشاره به این دو گونه شرم است.
شرم از سؤال کردن و آموختن، موجب مى شود در جهل بمانیم.
اینگونه خجالت کشیدن هم، نابخردانه است و مانع رشد علمى و عقلى مى شود.
ولى... نوعى خجالت کشیدن، مانع فساد و تباهى و بد فرجامى است.آرى، شرم از گناه و زشتى!
خداى ستار العیوب، در خلوت و جلوت و تنهایى و جمع، با ماست و ازضمیر و ظاهر ما، از سر و علن ما، از گفتار و نیات ما آگاه است.
فرشتگان الهى که مامور ثبت و ضبط اعمالند (کرام الکاتبین) آنان هم زودتر از همه، از نیک و بد ما مطلع مى شوند. شرم از خدا، شرم از فرشتگان «رقیب و عتید»، شرم از خویش و وجدان خویش، عامل باز دارنده از فروافتادن در لجنزار گناه است.
بزرگان دین، از «حیا» با عناوینى همچون: پوشش زیبا، کلید نیکیها،جامه عیب پوش، سر رشته مکارم، پدید آورنده عفاف، نشانه دیندارى، نام برده اند.
در حدیث است: از ضرب المثلهاى انبیاى پیشین، جز این سخن مردم چیزى نمانده است که: «هرگاه بى شرم شدى، هر چه خواهى کن!».
یعنى شرم و خجالت، سد دفاعى و خاکریز مستحکمى در برابر گناه است. این، همان «شرم مقدس » است، که قطره اى از آن، شعله هاى سرکش شهوت و معصیت و نفسانیات و هوسها را فرو مى نشاند.
امام سجادعلیه السلام فرمود:
«از خدا بترس، که بر تو تواناست، و از او حیا کن، که به تو نزدیک است.» (۵) .
در کاوش از گنج وجود، هر چه وقت بگذاریم، مى ارزد. بدون این شناخت، با دستانى تهى از حکمت و قلب هایى بى فروغ بینایى زندگى خواهیم کرد.
و چه وحشتناک است حیات در ظلمت و زیستن در جهالت!
سپاس، نشانه معرفت
سپاس بر نعمت و نیکى، نشانه «وجدان بیدار» است.
تا «نعمت » را نشناسى و به صاحب نعمت، «معرفت » پیدا نکنى، زبان سپاس و حالت شکر پیدا نخواهى کرد.
پس، اولین گام براى ورود به مرحله «شاکران »، نعمت شناسى است.
احساس انسانى و شعور بشرى و عاطفه و وجدان، حکم مى کند که ازنعمت دهنده، سپاسگزار باشى. چشمى حقیقت بین و نعمت شناس لازم است تا انسان، خود را غرق نعمتها ببیند. زبانى شاکر و قدر شناس باید، تاحق احسانها را ادا کند.
وقتى من و تو، براحتى در مقابل نیکى و احسان همنوعان خود، به سپاس و تشکر مى پردازیم، حق سپاس الهى بر ما پیشتر و بیشتر است،آن هم پیوسته و لحظه به لحظه.
به قول سعدى: «هر نفسى که فرو مى رود، ممد حیات است و چون برمى آید، مفرح ذات; پس در هر نفسى دو نعمت موجود است و بر هر نعمتى شکرى واجب!».
براستى هم «از دست و زبان که برآید، کز عهده شکرش به در آید؟».
«سپاس زبانى » یک مرحله است، «شکر عملى » مرحله بالاتر.
وقتى همه قدرت و توانایى جسمى و فکرى ما موهبت الهى است، شکرعملى آن، بکارگیرى این نعمت در مسیر رضاى صاحب نعمت است.
چه بسیار کسانى که با نعمت هاى خدادادى، «گناه » مى کنند و آنچه راکه باید وسیله «طاعت » گردد، ابزار «عصیان » مى سازند. چه ناسپاسى بزرگى!
کسانى هم هستند که اگر از چشم و گوش و دست و پایشان معصیتى سر زند، شرمگین و سرافکنده مى شوند و از اینکه «داشته » هایشان غرورآفریده و مایه غفلت گشته است، تازیانه وجدان عذابشان مى دهد.
کمترین عقوبت الهى براى ناسپاسان، از کف رفتن نعمت است.
این محنتى که مى کشم از تنگى قفس کفران نعمتى است که در باغ کرده ام
سپاس خدا، نشانه و سند حقشناسى و صداقت در ادعاى «خدا دوستى »است.
با روى گردانى از صاحب نعمت خویش، سند بى معرفتى خویش راامضا نکنیم و با خداى خود، صادق و رو است باشیم و براى او که در«خدایى » کامل است، ما هم «بنده خوب » باشیم.
صداقت، گوهر نفیس و کمیابى است.
راست گفتن، راست بودن، غل و غش نداشتن، ادعا را با عمل یکى ساختن، باطن را با ظاهر، گفتار را با رفتار یگانه کردن، اینها نشانه هایى از«صدق » است.
صداقت و یکرنگى خصلت ارزشمندى است، با خدا، با مردم، با دوست،با همسر، با فرزندان، با همکاران،... حتى با «خود».
به خود دروغ گفتن و خود را فریب دادن، نامردى است. خدا را هم نمى توان فریفت و براى او نقش بازى کرد!
مدعى «خود دوستى » هم، باید به زیان خود کار نکند و با دست خود،عاقبت و سرنوشت خود را خراب نسازد، سرنوشت و سرانجامى که به دنیاختم نمى شود و «آخرت » هم سهمى از آن دارد، سهمى مهمتر و اساسى تر!
اگر با خودمان صادق باشیم، «گناه » نمى کنیم، چرا که گناه، پرونده ما رابراى «روز حساب » سنگین مى کند و پاسخگویى ما را بر عملکردمان دشوارتر مى سازد.
خدا از چه کسانى راضى است؟
چه کسانى را مى پسندد و دوست دارد؟
افراد «محبوب » در نظر خداوند چه کسانى اند؟ آیا تا به حال به اینهااندیشیده ایم؟!
اگر در «محبت خدا» صداقت داریم، باید در جلب رضایت و پسند اوبکوشیم. وگرنه...
پى نوشتها:
۱) زندگى کردن من مردن تدریجى بود آنچه جان کند تنم، عمر حسابش کردم
۲) زمر، آیه ۵۳.
۳) اى یوسف کنعانى! از بهر چه در چاهى؟ از چاه برآور سر، کاین بانگ جرس باشد.
۴) تا چند به تربیت بدین.
قانع به خزف، ز در عدنى صد ملک، ز بهر تو چشم به راه اى یوسف مصر، برآ از چاه تا والى مصر وجود شوى سلطان سریر شهود شوى
۵) خف الله لقدرته علیک، و استحى منه لقربه منک، (بحارالانوار، ج ۶۸،ص ۳۳۶).
۲- در قلمرو دل
دنیاى شگفت و اسرارآمیز دل ونقش اثرگذار آن در زندگى وضرورت مراقبت از حالات قلبى وروحى را در این بخش مى خوانید.قلمرو دل ها، دنیایى است هم آشنا،هم غریب و مهجور که شناخت آن ضرورى است و نورافشانى به راه آن، ضرورى تر.
مثل آینه
چرا همیشه به فکر درمان جسم؟
مگر «جان » بیمار نمى شود که مداوایش کنیم؟
خدا، بیش از «برون »، به «درون » مى نگرد و بیش از «قال »، به «حال ».
او مشترى دلهاى با صفاست، دلهایى بى کینه و حسد، بى غرور و خودپسندى.
دل نیز کور مى شود، همچون دیده.
دل نیز کدر مى شود و غبار آلود، مثل آیینه غبار گرفته.
دل نیز سخت مى شود، همانند سنگ.
دل نیز بسته و قفل مى گردد، همچون درب.
اگر سنگدلان، کور دلان، بیمار دلان و تیره دلان، ندانند که دچار چه آفت و گرفتار چه دردى هستند، این خود، بزرگترین درد و بیمارى است!
گاهى دل، بت خانه مى شود، و تو مى پندارى که خدا در خانه دلت جاى گرفته است.
گاهى دل، بیمار مى گردد و حتى لذیذترین معارف وحى و نکته هاى «عبرت » و «هدایت » هم در کام جان، مزه نمى کند و گرانبهاترین گوهرهانیز، به مزاج آن نمى سازد.
چه مى توان کرد با دلى که هیچ زاویه اى از آن، پذیراى نور حقیقت نیست؟!
همانطور که خانه را از غبار و آلودگى پاک مى کنى و مرتب مى سازى تاپذیراى مهمان عزیزى باشى، خانه دل را هم باید از «ریا» و «گناه »،گردگیرى کنى.
چند مشت «آب توبه »، صورت جان را جلا مى دهد و «دیده دل » راشفاف مى سازد.
دلهاى زنگار گرفته، نمى تواند آینه اى باشد که «نور یقین » در آن انعکاس یابد.
وقتى دست و لباس چرک را مى شوییم، چرا «دل آلوده » را تطهیرنکنیم؟
و... چه دنیاى شگفتى است این «دنیاى دل »!
اگر «امیر» آن نباشى، «اسیر» ش خواهى شد.
و اگر «خدا» را مهمانش نسازى، «شیطان » آن را اشغال خواهد کرد.
آنچه در «دل » و «اندیشه » جاى مى گیرد و جزو باورها و دیدگاههاى انسان مى گردد، اغلب از راه «دیدن » و «شنیدن » است.
اگر قلب، خانه اى باشد که جایگاه عقیده است، «چشم » و «گوش »، دوپنجره است که از بیرون، محتواها و مفاهیم و مضامینى را وارد این خانه مى سازد.
پس براى داشتن «درون مایه »هاى متعالى و سالم، باید به کنترل ومراقبت از این دو دریچه و روزنه پرداخت.
«دربانى دل » یعنى این.
آنچه مى خوانیم و مى شنویم و مشاهده مى کنیم، در دل و ذهن ما اثرمى گذارد.
کتابچه دل ما، از واژه ها و تعبیراتى مثل دیده ها و شنیده ها نگاشته مى شود. خمیر مایه محتواى این کتاب درونى، از همین مسموعات ومشاهدات تشکیل مى گردد. (۱) .
وقتى «چشم » و «گوش » و به تعبیر دیگر آنچه مى بینیم و مى شنویم،در شکل دهى فکر و اخلاق و شخصیت و باورهاى ما تا این حد مؤثر است،آیا رواست که این دو پنجره، بى حفاظ و مراقبت در برابر هر سخن و صحنه و نوشته و فیلم و صدا و... باز باشد؟
عارفان بزرگ، نسبت به آنچه بر دل وارد مى شود و آنچه بر ذهن ها القاءمى گردد، مراقبت داشته اند و یکى از عوامل رسیدن به آن رشد روحى ومعنوى را «نگهبانى دل » دانسته اند. تعبیرشان این بوده است که ما «بواب قلب » و دربان دلمان بوده ایم که به این جا رسیده ایم.
کیست که به صفاى باطن خود علاقه داشته باشد، اما نسبت به «واردات قلبى » بى توجه باشد؟
و کیست که به سلامت فکرى خود اهتمام ورزد، اما حفاظت و کنترلى نسبت به آنچه در معرض چشم و گوش او قرار مى گیرد، نداشته باشد؟
مراقب درها و پنجره هایى باشیم که به روى دلمان باز مى شود!...
حفاظت از حریم دل
هم نور و نسیم، از رخنه ها و روزنه ها عبور مى کند،
هم غبار و گرد و خاک!
کسى که در اندیشه پاک نگهداشتن دل خویش از وسوسه هاى شیطان و هواى نفس و آلایشهاى دنیا زدگى و خدا فراموشى است، باید رخنه هاى ورود این آلودگى ها را به قلب خود ببندد.
سیلاب، از کمترین شکاف، نفوذ مى کند و خانه اى را ویران مى سازد.
غبار و دود و هواى آلوده، از منفذهاى کوچک نیز عبور مى کند و فضا ودیوار را تیره و آلوده مى کند.
بارانى که بر سقف خانه اى مى بارد، وجود کمترین شکاف و ترک درپشت بام، موجب چکه کردن آب و گاهى فرو ریختن سقف مى شود.
باید دل را نسبت به ورود «هوس »، عایق بندى کرد.
در بستن منافذ و شکافها و رخنه هایى که از آنها انگیزه هاى گناه به خانه دل راه مى یابد، هرچه دقت و محکم کارى شود، خوب است.
مال دوستى، جاه طلبى، شکمبارگى، حرص و طمع، هر کدام مى تواندمثل رخنه اى، «غبار حرام » و «دود گناه » را به درون زندگیها وارد کند.شهوت سیرى ناپذیر، رخنه گاه ابلیس در «حریم قلب » و آشیانه ساختن وماوا گرفتن در آن است.
کسى که نتواند «تمنیات » خود را کنترل کند و بر خواسته هاى دل مهاربزند، در برابر هجوم سیلاب، مصون نیست.
کسى مى تواند در مقابل «هجوم فرهنگى » مقاومت کند که به سددفاعى «تزکیه نفس » مجهز باشد.
خود سازى، از این رهگذر بر هر جوان ضرورى است. هر چند به محدودسازى خویش مى انجامد، ولى «مصونیت »، ثمره آن است، میوه اى شیرین و سعادت آفرین.
فیض کاشانى که از کارشناسان روح و جان آدمى است و «نفس شناس » چیره دستى است، مى گوید:
«درگیرى بین سپاه فرشتگان و شیاطین و کشمکشى که در میان این دودر میدان قلب بر پاست، تا وقتى است که قلب، دریچه خود را به روى یکى از این دو نیرو بگشاید...) (۲) .
اگر قلب را همچون قلعه اى بدانى، شیطان هم دشمنى است که براى ورود به آن مى کوشد. فرشتگان نگهبان این قلعه اند. اما... وقتى با «جنودابلیس » همکارى و همراهى کنى و دل را براى ورودشان مهیا سازى، دیگرفرشتگان نگهبان آن نخواند بود، چرا که تو و دشمن با هم ساخته اید و کاردل را ساخته اید!...
علاء بن زیاد گفته است: «قلب، مثل خانه اى است که دزدى از آن مى گذرد. اگر چیزى باشد بر مى دارد، وگرنه مى رود. قلب خالى از هواى هم هرگز مورد نفوذ و دستبرد شیطان قرار نمى گیرد.» (۳) .
کدام قلعه است که همچون دلهاى ما، رها و بى حفاظ است؟
کدام خانه مثل قلوب ما، این چنین بى در و پیکر است؟
چه کنترل و نظارتى بر ورود و خروجهاى قلبمان داریم؟
اگر غفلت زده و بى خیال باشیم، دشمن جان خدایى ما، هوشیار و بیداراست و تارا جگر.
آیا راههاى ورود و عبور شیطان به دلهایمان را بسته ایم؟
آیا خانه دلمان را از کالاهاى هوس برانگیز ابلیس، مانند حرص، حسد،غضب، تکبر، طمع، شتاب، بخل، تعصب، بدگمانى، دنیازدگى، شکمبارگى و... خالى کرده ایم تا از گزند «عبور سارقانه »اش مصون باشیم؟
اگر درونى غیر مهذب و قلبى غیرمصفا داریم، چه تضمینى است که «نفس اماره » طمع به لغزاندن ما نبندد؟
هم «نفحه رحمانى » بر گوش جانمان مى دمد، هم «نفثه شیطانى »، تاگوش جانمان شنواى کدام «دعوت » باشد! (۴) و ما به کدام یک از دو حریف عقل و نفس، میدان دهیم.
اگر «عقل » را مشاور خودت کنى، حریف «نفس » مى شوى. وگرنه، این دشمن درونى و خانگى، خیلى قوى تر از تو را به خاک نشانده است.
اگر حیله هاى نفس را نشناسى، چگونه مى خواهى بر آن غلبه کنى؟
اگر خود را آزاد در اختیار وسوسه هاى نفس قرار دهى، چگونه امید دارى که از زنجیرهاى اسارتش در امان بمانى؟
وقتى نتوانى بر مرکب چموش «غضب » مهار بزنى، با مغز بر زمینت مى کوبد. وقتى قوه «شهوت » را در کنترل نداشته باشى، رسوایت مى سازد!اگر دل را از حسد، ریا، عجب، خود خواهى، تکبر، بد گمانى و حرص، پاک کنى، شیطان از کدام راه مى تواند وارد قلعه قلبت شود؟
اینها هر کدام، گذرگاه پیدا و پنهان رخنه ابلیس به درون توست.
گاهى «تکبر»، نمى گذارد در مقابل «حق »، تسلیم شوى.
گاهى هم «خود پسندى »، مانع مى شود که «عیب » خود را ببینى و ازتذکر و هشدار یک دلسوز و خیر خواه، بهره بگیرى.
کسى که خارى را در چشم دیگران مى بیند، اما درختى را در دیده خویش نمى بیند، گرفتار «کوردلى » است. این محصول همان «حب نفس »و «خود خواهى » است.
آرایش ظاهر براى «مردم »، چه سود خواهد داشت؟ وقتى که خودت وخدایت مى دانید که در باطن چه خبر است!
آنکه روحیه «تواضع » دارد، حرف حق را مى پذیرد، از انتقاد استقبال مى کند، نصیحت خیر خواهانه یک وست خوب یا مربى دلسوز را به دیده منت مى گذارد و سپاسگزار او مى شود.
چه کسى گفته که ما بهترین و بى عیب ترین هستیم؟
چرا بى شکیبى و تحمل ناپذیرى و کم ظرفیتى نشان دهیم که «راه خیر» را به روى خودمان ببندیم؟!
کیست که بى نیاز از «تذکر» باشد؟
دریاى دل، زورق زیاد
آشفتگى «درون »، «بیرون » را هم آشفته مى سازد.
«قرار درونى » هم، آرامش بیرونى پدید مى آورد و سکون و اطمینان دل،به هیئت ظاهرى هم سنگینى و وقار مى بخشد.
اگر «دریا» باشى، با افتادن هر «سنگ حادثه » اى، موج بر نمى دارى ومتلاطم نمى شوى.
لنگر باور و یقین، یکى از عوامل آرامش بخش و قرار آفرین است.
راه زندگى را با چه طى مى کنى؟
اگر روى دو پاى «بیم » و «امید» راه مى سپارى، امیدى هست که با«حفظ تعادل »، راه را به سلامت به مقصد برسانى و آنجا «قرار» بگیرى و«استقرار» بیابى.
«خشیت » چیست و «خشوع » کدام است؟
یکى از همسران حضرت رسول صلى الله علیه وآله مى گوید:
پیامبر با ما مشغول گفتگو مى شد. همین که هنگام نماز مى رسید، چنان به خدا مشغول مى شد که گویى ما را نمى شناسد! (۵) .
آرى... «رنگ رخساره خبر مى دهد از سر ضمیر».
کشتى دل وقتى در ساحل «ایمان » لنگر انداخته باشد، دیگر هیچ طوفانى آن را این سو و آن سو نمى برد و به تلاطم نمى کشاند.
باید کوشید که «دریا دل » شد و در دریاى دل، «بادبان دعا» برافراشت،بر «زورق یاد» نشست و براى مصونیت از هجوم موجها و تلاطم این دریااز «لنگر یقین » بهره گرفت.
کسى که از داروى آرام بخش «یاد خدا» بهره نگیرد، چگونه مى تواند از«خشوع » و خضوع » و «حضور»، بهره مند گردد؟!
هیهات!... که این گهرها را ارزان نمى دهند.
براى غواصى در اقیانوس معرفت، باید شناگرى ماهر بود، بى هراس نهنگ و موج دریا، تا به آن گوهر رسید و جرعه اى از آن «شراب طهور»نوشید.
... این گنج، به رنجش مى ارزد.
اگر سر انگشت لطف خدا، تار جان ما را بنوازد، دلمان آهنگ ابدیت ونواى جاودانگى خواهد داشت. اما امان از روزى که میدان تاخت و تازشیطان و ملعبه دست هوس گردد. آنگاه، با موسیقى هوس، بزم ابلیس راگرم مى کند و شراب غفلت در جام گناه مى ریزد.
قلمرو قلب، هم مى تواند «مهبط نور» باشد، هم «جولانگاه شیطان ».تعیین آن نیز با خود انسان است.
کسى که دل را در اختیار صالحات بگذارد و چراغ شوق به خیر و عشق به پاکیها و خوبیهارا در «خانه دل » برافروزد، «حسنات » و «صالحات »،جریان زلال و نابى مى شود که از درون جوشیده، به بیرون، به اندام، به چشم و دست و زبان جارى مى شود.
وقتى دل پاک و خدایى بر دست و دیده تاثیر گذاشت، حرکات انسان همه معنوى و الهى و به رنگ رضاى خدا مى شود.
این، ثمره تزکیه اخلاق و تصفیه درون است که از برکات شب بیدارى ها و سحر خیزى ها و تهجدهاست.
نجواى شبانه و نیایشهاى سحر گاهان، فرصت شستشوى روح و جان است. مبادا خواب غفلت، «دیده دل » را فراگیرد و «چشم درون » از تماشاى زیباییهاى معنوى هستى در لحظه هاى سراسر نور و حضور، کور باشد!
در «کویر آباد هستى »، همت و اراده جوان آگاه است که مى تواند جهانى خرم از ایمان و صفا پدید آورد. انسان، باغبان این مزرعه پر طراوت حیات است. چرا غفلت از خودسازى؟
کسى که دنیاى تودرتو و شگفت «دل » را سیر نکند و «نفس » هزارچهره و هزار دام را نشناسد، با هر نقابى که به چهره نفس ببیند، فریب تازه اى مى خورد و دل او به دام نفس مى افتد.
این نیز مرحله اى از «خودشناسى » است.
آنان که خود را بهتر بشناسند، راحت تر از «خود» مى رهند و به «خدا»مى رسند و از سر چشمه کمال انسانى و معرفت ناب، مى چشند و سیراب مى شوند.
این است معناى «معرفة النفس انفع المعارف » (۶) .
سودمندترین شناخت ها، شناخت «خود» است.
و اگر «امروز» نشناسیم، «فردا» بسیار دیر است!
تا زمزم یقین
اگر رونده یک راه و پیرو یک مکتبى،
اگر معتقد به یک مرام و آیین و مبلغ یک ایده و ارزشى، حتمى ترین وضرورى ترین سرمایه تو براى ادامه راه و برنامه، «یقین » است، یقین به درستى راهى که مى روى و اصالت باورى که به آن دل بسته اى.
اگر «گوهر یقین » داشته باشى، پرشتاب تر حرکت مى کنى و مصمم ترگام برمى دارى و حرف این و آن و بروز این مشکل و آن مانع، تو را درپیمودن راه، سست و متزلزل نمى کند.
درخت تناور دین باورى، از ریشه یقین تغذیه مى شود و سیراب مى گردد.
کسى که گوهر باورهاى تو را برباید، تو را از رفتن هم بازمى دارد.
کافى است که خوره «شک » به عقایدت بیفتد، و شبهه اى در باورهاى دینى ات پیدا شود، بناى افراشته زندگى و جهتگیرى تو نیز در هم فرومى ریزد.
بى جهت نیست که دشمن، به فکر «شبهه آفرینى » و ایجاد شک وتردید در باورها و «مساله دار» ساختن جوانان بر مى آید!...
«یقین »، درخت طیب و طاهرى است که از آن، میوه شیرین «عمل صالح » مى روید.
همین عقیده به «مبدا و معاد» را حساب کن، تا چه اندازه در درون جان و عمق باورهایت ریشه دارد و تا چه حد یک سرى «معلومات ذهنى » و«تکرار زبانى » است؟
اینجاست که «یقینى » بودن عقیده، آشکار مى شود.
راستى... باید به «کیفیت » عمل اندیشید، یا به «کمیت »؟
امام صادق علیه السلام فرموده است:
«عمل اندک و پیوسته، همراه با یقین، از عمل زیاد، اما بدون یقین نزدخداوند، برتر است ». (۷) .
کسى که جانش از حرارت یقین گرم نشود، گرفتار سردى یاس و تردیدمى شود.
موریانه اعمال یعنى همین!
«باور» را باید پاس داشت. ولى چگونه؟... با «عمل ».
وقتى «سرمایه »اى به کار و تولید زده نشود، نه تنها بازدهى ندارد، بلکه براى صاحب مال، «زیان » هم محسوب مى شود.
ایمان و یقین و باور، سرمایه عمل است. اگر طبق باورهایت عمل واقدام نکنى، آنچه هم دارى سست مى شود و ریشه اش مى پوسد.
چرا «اضطراب » و «شک » را با «عمل » درمان نمى کنى؟
شهید مطهرى فرموده است:
«شک، گذرگاه خوبى است ولى توقفگاه خوبى نیست ».
آرى... باید از «پل شک » بسرعت خود را به «ساحل یقین » برسانى.
از آموزش امام على علیه السلام استفاده کنیم تا یقین ما به شک مبدل نگردد.چاره اش، «عمل در هنگام یقین » است. آن حضرت مى فرماید:
«علم خود را جهل و یقین خود را شک قرار ندهید، وقتى دانستید، عمل کنید و هنگام یقین اقدام نمایید». (۸) .
چرا باید بى آنکه عطش روحمان را در «زمزم یقین » سیراب کنیم،سراغ «سراب شک » برویم؟
بى جهت نیست که گاهى نه شورى در سر است، نه امیدى در دل، نه توانى براى رفتن، نه اراده اى براى تصمیم! لابد پاى باورمان لنگ شده است!...
خواجه عبدالله انصارى گفته است:
«یکى چهل سال علم آموزد، چراغى نیفروزد. و دیگرى حرفى نخوانده،دل خلقى بسوزاند! یکى سیراب اما در غرقاب و دیگرى محتاج به نیم قطره آب...».
اگر در برخى روایات آمده است که «یقین، کمترین چیزى است که میان بندگان تقسیم شده است » (۹) ، ناظر به آفتهایى است که سر راه باورمان وجود دارد.
اگر باورهایت «ویروس شک » بگیرد، چگونه ویروس زدایى مى کنى؟
با «اهل یقین »، بیشتر دمخور و مانوس باش!...
آنچه از تو سر مى زند، ریشه در باورها و یقین هاى تو دارد.
آنچه شاکله وجودى تو را تشکیل مى دهد، «اخلاق » توست.
اخلاق، پیش از آنکه یک رفتار خارجى باشد، یک «ساخت درونى » و«بافت قلبى » است.
مى گویى نه؟ یکایک رفتارها و برخوردهایت را زیر ذره بین «محاسبه »بگذار و آنها را تجزیه و تحلیل کن. به چه نتیجه اى مى رسى؟
نمودهاى بیرونى رفتار، «ریشه باطنى » دارد و اعمال و حرکات وسکنات تو، از آن مى روید، هم چنانکه ساقه و شاخه و برگ و بار، از «ریشه »تغذیه مى شود، ریشه اى که زیر خاک است و پنهان از چشم.
چگونه مى توان شاهد بود که «حسنات » و «صالحات »، همچون یک جریان زلال، از چشمه درون بجوشد و بر اندام ظاهرى و اعمال بیرونى جریان یابد؟
مى گویند: چشمه باید از خود، آب داشته باشد، و گرنه با آب ریختن،چشمه درست نمى شود.
حرف درستى است، وقتى قلبا به کارى عقیده دارى و پاى بند یک ایده و مرام هستى، نیازى نیست که کارى را بر خود، تحمیل کنى، به خصوص کارهاى نیک را.
چرا که رفتار نیکو و خصال شایسته ات، میوه همان «نهال درون » است.در غیر این صورت، آنچه مى کنى، جزء خلق و خوى خودت نیست، بلکه چیزى تصنعى و بدلى است، مثل شاخه سبزى که به درخت خشک، وصل کنند، مثل میوه اى که به یک درخت بى ثمر بیاویزند.
با این ظاهرسازى و تظاهر، که را مى توان فریفت، و... تا کى؟
وقتى طوفان شهوت ها بوزد،
وقتى سیلاب حادثه ها جارى شود،
وقتى تندباد جاذبه هاى دروغین و جلوه هاى پوچ از راه برسد، چیست وکیست که بتواند در برابرش بایستد؟ جز چیزى و کسى که ریشه دار و استوارباشد؟ کسى که «فضایل اخلاقى » را در خویش به صورت «ملکه راسخه »در آورده باشد، توان ایستادن دارد.
و گرنه... بیم آن مى رود که آنچه هم هست، دستخوش امواج و طوفانهاگردد و غارتگران از تو «هیچ » بر جاى نگذارند!
چه جاى غرور و خوش خیالى؟!
مگر این همه تاراج شده یغمازده را نمى بینى؟
آیا مطمئنى آنچه «امروز» دارى، «فردا» هم در اختیار توست؟
ببینیم و... تعریف کنیم!
چشم و گوش و دل
اگر راه تغذیه جسمى، «دهان » است،
تغذیه «روح » و «فکر»، از راه خواندن، شنیدن، دیدن، انس داشتن،معاشرت، کتاب و فیلم، دوست و معلم و پدر و مادر است.
«ارتباط »، در ساختار فکر و فرهنگ انسان اثر مى گذارد، تا با چه کسى مرتبط شوى و ظرف دل را در اختیار کدام منبع «تغذیه فکرى » بگذارى.
برخى، با شعر و قصه خواندن و مطالعات ادبى، تغذیه مى شوند،
بعضى هم، با شعر سرودن، قصه نوشتن و آفرینشهاى هنرى، دیگران را تغذیه مى کنند.
براحتى نمى توان جان و روح را در اختیار هر فرآورده فکرى و فرهنگى گذاشت، چون گاهى مسمومیت روحى پیدا مى کنیم.
براحتى هم نمى توان نوشت و پخش کرد و در اختیار مردم گذاشت،چون مسؤولیت دارد.
هم «مسموم شدن »، جاى ملامت و مؤاخذه دارد، که چرا سهل انگارى و بى دقتى؟!
هم «سم پاشیدن » و «مسموم ساختن »، قابل پیگرد و پیگیرى است،که مگر اندیشه و روان و ذهن مردم، امانت نیست؟ چرا خیانت به این امانتها؟
اگر در روز حشر، در یکى از ایستگاههاى بازرسى، راه را بر صاحبان «قلم » و «بیان » ببندند که: «چه نوشتید، و چرا نوشتید؟» آیا جواب دارند؟
یا اگر از خوانندگان آثار و شنوندگان گفتار بپرسند: «چه را خواندید، و چراخواندید؟» پاسخى دارند؟
راستى که ما نسبت به «چشم » و «گوش » و «دل » خویش مسؤولیت داریم:
«ان السمع و البصر و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسؤولا». (۱۰) .
پاسخگویى به آنچه با سرمایه «عمر» و «جوانى » کرده ایم، کار چندان ساده اى هم نیست.
هر کس، حساب خودش را بهتر مى داند و نبض قلبش را در دست دارد.
به تعبیر مولایمان على علیه السلام:
«قلب، شگفت ترین چیزى است که در انسان است...». (۱۱) .
مى توان گفت که قلب، جامع اضداد است.
صفات گوناگون و حالات متضادى دارد،
جاى مهر و کین، عشق و نفرت، محبت و عداوت، باور و انکار، شک ویقین و... است، خانه اضطراب و اطمینان، بیم و امید، ترس و شجاعت،وحشت و انس است، و چه مى دانیم دهها صفات گونه گون که خاستگاه،نهانگاه و جایگاه آنها دل است.
این خانه، نیازمند «مراقبت » است.
اگر «محاسبه »اى در کار نباشد، مامن بیگانه مى گردد.امید بیجا به طغیانش مى کشد، نومیدى از تلاش بازش مى دارد، خشم و غضب، آن رابه تندى و خشونت وا مى دارد و رضامندى و پسند، آن را به محافظه کارى وخویشتن دارى مى کشد!
بیمارى قلب، پنهان است و مرضش بى نشان.
به همین جهت، بیمار دلان کمتر در پى مداواى مرضهاى کشنده قلب و میراننده دل اند و گاهى «دل مردگى » را بیمارى به حساب نمى آورند تا به مداوا برخیزند. (۱۲) .
طب ابدان، روز به روز در حال پیشرفت است و پزشکان جسم، هر روزبیشتر و حاذق تر مى شوند; اما طبیبان روح کمیاب تر مى شوند و درمان روان ضعیف تر مى شود و این یک «فاجعه بشرى » است!...
غفلت از تصفیه درون و درمان روح، سقوط آور است و انسان را به مرزحیوانات نزدیکتر مى سازد.
بسته شدن دریچه دل به روى حکمت و معرفت، آدمى را به قساوت،دنیازدگى، بى خیالى، بى تعهدى، بیدردى، خودآرایى و خودنمایى،خودمحورى و خودخواهى و حسادت مى کشاند.
آیا «آخرت فراموشى »، «خدافراموشى » و «خودفراموشى » چه ریشه اى دارد، جز دل مردگى؟ و آیا مرگ دل، پیامدى جز بى تقوایى دارد؟ (۱۳) .
گاهى دل، در جوانان هم پیر و فرسوده است، و گاهى قلب، در پیران هم زنده است و نبض خدایى اش مى زند!
باید در پى «قلب سلیم » بود.
حجاب چهره جان
علم و دانش، «اندیشه » را قانع مى کند،
و... «عرفان »، روح و جان را سیراب مى سازد.
معلم اینگونه «معرفت »ها خداست و زمینه ساز این تعلیم الهى،«طهارت دل » است و «تقوا»، علمى که با زیاد خواندن و نوشتن و تعلیم وتعلم نیست، بلکه یک «نور» و «روشنایى » است، از مقوله «یقین »، که بررواق جان مى تابد، جانى که پاک و زلال باشد.
امواج حکمت و معرفت، همه جا پراکنده است، ولى دلى آن را درمى یابد که دستگاه گیرنده اش قوى و سالم باشد و از کدورت گناه و زنگارغفلت و گرد و غبار خودخواهى و غرور، پاک باشد.
در کار فرستنده حق، عیبى نیست هر عیب و نقیصه اى ز گیرنده ماست
هر یک از رذائل اخلاقى، حجابى در برابر تابش آن نور است.
دلها همچون ظروفى اند که تا وقتى پر از «آب » باشند، جایى براى «هوا» باقى نمى ماند.
قلبى که مشغول است ولى نه به یاد خدا، پر است، ولى نه از یقین واطمینان، گرفتار است ولى نه در بند محبت پروردگار. طبیعى است که چنین قلبى نتواند جلوه گاه معرفت و «آینه » حق نما باشد.
مضایقه اى از سوى پروردگار نیست، این ماییم که باید «جان » را ازسرداب تنگ و تاریک و نمناک و سرد خودخواهیها، هوسرانیها، تکبرها،ریاها، دنیادوستیها، شهرت طلبى ها و... بیرون کشیم و در پشت بام «تواضع » و «تسلیم »، بر روى بند «زهد» و «اخلاص » بگستریم، تا فروغ «معرفة الله » بر آن بتابد، گرم شود و «تطهیر» گردد.
اگر کوتاهى است، از «ما»ست نه «او».
اگر نقصى هست، از «مخلوق » است، نه «خالق »!
ماییم که صورت دل و چهره جان را با غبارى از رذایل و حجابى ازغفلت مى پوشانیم، و گرنه... خورشید، تابان است و روز، آشکار!
تا قلب، «تزکیه » و «تهذیب » نشود، نورانیت آن معرفت غیردرسى درآن نمى تابد.
مگر مى توان خواستار «شهود» بود و دل را آینه نساخت؟
تا علم، دست صاحبش را نگیرد و او را در «راه عمل »، پا به پا پیش نبردو «سلوک عملى » به او نیاموزد، جز بارى بر دوش نیست.
خاصیت علم، آن است که «خشیت » و «فروتنى » آورد. (۱۴) .
شرکت در کلاس درس و حضور در مدرسه، قدم نهادن در جایى است که رهاورد آن «تواضع » است. و اگر چنین نشد، اینگونه علم، نه تنها«راهنما» نیست، بلکه به «بیراهه » مى کشاند و علم به «حجاب » تبدیل مى شود.
راستى، «حجاب شدن علم » یعنى چه؟
کسى که محفوظات ذهنى و مشتى اصطلاحات را مایه فخر و مباهات خود بشمارد، «مغرور» است.
کسى که به جاى «تعبد» در پیشگاه «وحى » و «حکم الله »، بخواهد هرچیز را با سرانگشت علوم و اصطلاحات، حل و فصل کند و تنهافهمیده هاى خودش را «حجت » بشمارد، او نه «خداپرست »، بلکه «علم پرست » است و نه مطیع «امر دین »، بلکه پیرو «فهم خویش » است.
کسى که به خاطر اصطلاحات علمى، چنان مغرور و متکبر شود که ازآموختن هر چیز تازه طفره رود و خود را از «آموختن » بى نیاز بداند، و ازقبول هر تذکر و نقد، سر باز زند، این نیز به گونه اى دیگر در علم و دانش رابه روى خود بسته است. چگونه علم، «حجاب » مى شود؟ جز از این راهها؟
تعلم، ایجاد حق مى کند و «حق استاد» از بزرگترین حقوق است.
کسى که حاضر نباشد در مقابل معلم، کوچکى و تواضع و ادب و احترام نشان دهد، گرفتار همان حجاب است.
کسى که به خاطر دانشى که دارد، خود را برتر از همه بپندارد و به دیگران بى اعتنایى کند و حرمت پدر و مادر را نگاه ندارد، او هم به نوع دیگرى گرفتار «حجاب علم » شده است.
علم، نورانیت درونى است، نه حفظ کردن مشتى اصطلاحات علمى! (۱۵) .
هر اندازه که سواد و دانش، براى انسان «معرفت » آورد، به همان اندازه ارزنده است، معرفت به خدا، به خود، به حق، به وظایف بندگى، به حقوق دیگران...
اینهاست نورانیت علم. اگر علم به تهذیب نفس آراسته نشود، کارى ازآن ساخته نیست و آلودگى درونى، غبار چهره جان مى گردد.
طعم محبت
«عشق »، اکسیرى است که دلها را قیمتى مى سازد.
هر عضوى، عیب خاص خود را دارد.
چشم معیوب، نابیناست و گوش معیوب ناشنوا.
عیب دست و پا، کج بودن و فلج بودن است،
اما عیب «دل »، تهى بودن از «محبت » است.
محبت، دل را مقدس و با ارزش مى سازد، اما کدام محبت و عشق نسبت به چه چیز و چه کس؟
خانه دل، باید در اختیار محبتى قرار گیرد که محبوب، ارزش عشق ورزیدن و دل دادن و جان باختن و از خود گذشتن را داشته باشد.
این کلام، شعر و توصیف نیست، حقیقت زندگى و حقیقت دیندارى است.
اسلام، «مکتب حب » و آیین «عشق ورزى » است، اما نسبت به آنکه بیرزد.
اگر «معرفت »، پایه «محبت » باشد، محبوب برتر، محرم راز و انیس دل مى شود.
«دل سرا پرده محبت اوست...»
کسى عاشق خدا مى شود که خدا را بشناسد، خوبیها، احسانها، نوازشها،بزرگواریها و نعمتهایش را بشناسد.
و گرنه، از جان بى معرفت، چه انتظارى براى «عشق خدا» داشتن و«محبوب برین » را برگزیدن؟!
قلب سلیم از کدورتهاى خودخواهى و غرور، مى تواند بسترى براى استقرار «محبت عارفانه » باشد.
دلى که پر از تمنیات شیطانى و عشق به کامجوییهاى حیوانى باشد،دیگر ظرفیتى براى عشق پاک و آسمانى نخواهد داشت.
اگر کسى راست بگوید که عاشق خدا و اولیاء الله است، این عشق صادق او را مى سازد و مى پرورد و پیراسته و آراسته مى کند و به همسویى وهم خطى و همگامى و همدلى با محبوب مى کشاند.
اما... کجاست آن عشق صادق، و آن صداقت در عشق؟!
دلى که طعم محبت خدا و اولیاء را بچشد، محال است که جایگزین دیگرى براى آن برگزیند.
این سخن امام سجادعلیه السلام در «مناجات محبین » است که:
«خدایا کیست که طعم شیرین محبتت را چشید و جز تو محبوب دیگرى برگزید...» (۱۶) .
گرچه عشق، کمى بدنام و متهم شده است، ولى اگر «معشوق »، شایسته و ارزنده باشد و عشق، «صادق » و راستین، مى تواند سازنده انسان وزلال کننده روح و بالا برنده جان باشد.
عشق، به همرنگى و همراهى مى کشاند. و ایثار و گذشت و فداکارى مى آورد.
عشق، رها کردن «خود» و خواسته ها و پسندهاى خود، در پاى «اراده محبوب » و «پسند معشوق » مى آموزد.
ولى... تا آن محبوب و دلبر، چه و که باشد.
سخن از «محبت خدا» بسیار گفته مى شود، ولى این گوهر نفیس کجا ونزد چه کسى است؟
اولیاء الهى، پیوسته از خدا، این عشق را خواسته و آرزو کرده اند.
راستى!... چه لذتى دارد که انسان هم عاشق خدا باشد، هم معشوق او.هم حبیب باشد، هم محبوب، محبت دوجانبه و از دو سو (یحبهم ویحبونه). (۱۷) .
اگر ذره اى از آتش این عشق در خرمن جان افتد، مى سوزاند و خاکسترمى کند و از عاشق، سلب جهت کرده، عقربه دل و جانش را رو به سوى معشوق مى گرداند.
امام عارفان و عاشقان، حضرت سجادعلیه السلام در «مناجات محبین »مى فرماید:
«خدایا! از تو محبت دوستدارانت را مى خواهم و عشق هر کارى که مرا به قرب تو برساند. مى خواهم که عشق خودت را نزد من محبوب تر از جزخودت قرار دهى، عشقم را به تو، رهنماى به سوى رضوانت قرار دهى واشتیاقم را به تو، عامل ترک گناه سازى. خدایا!... منت نه، به من بنگر،با چشم دوستى و نگاه عاشقانه مرا بنگر، از من روى بر مگردان...». (۱۸) .
آیا عشقى که انسان را به «رضاى الهى » بکشاند و شوقى که از«عصیان » باز دارد، سازنده نیست؟!
خدایا، جرقه اى از این آتش در جانمان بیفکن، تا بسوزیم و بسازیم و به مقام «رضا» برسیم و «قرار» بگیریم.
«رضا»، ثمره محبت است. «محبت » هم میوه درخت یقین است.
از برجسته ترین خصال اخلاقى و سلوک روحى، «رضا» است.
آنکه در پس جلوه هاى ظاهرى دنیا و صحنه هاى مشهود و علل واسباب پیدا، به تدبیر و اراده اى پنهان هم عقیده دارد و «مشیت الهى » رادر وراى تقدیرات مى بیند، نسبت به آنچه پیش مى آید، با خوش بینى برخورد مى کند.
صاحب «رضا» از آرامش روحى و طمانینه برخوردار است.
کسى هم که به زمین و زمان و خدا و خلق خدا بدبین است و به دیده «عدم رضا» مى نگرد، پیوسته در رنج و حزن و اندوه است.
آنکه «یقین » و «محبت » دارد، «رضا» هم دارد، حتى از رنج و بلا،«لذت » هم مى برد.
این دیگ ز خامى است که در جوش و خروش است چون پخته شد و لذت دم دید، خموش است
ریشه بسیارى از افسردگیها و غصه ها، کمبود یا نبود ایمان و یقین وعشق به حیات و حیات آفرین است. این کاستى، سبب مى شود آدمى خودرا از کائنات، «طلبکار» بداند و چون چرخش روزگار به کام دل و بر وفق مرادش نباشد، زبان به گلایه و شکوه بگشاید.
اولیاء خدا راحت جسم و جان را در گوهر «رضا» مى جستند.
به فرموده مولایمان على علیه السلام: «ارض، تسترح » (۱۹) !
راضى باش، تا راحت و آسوده شوى.
در معیشت و رزق و روزى هم، آنکه به قسمت خدایى رضا باشد، آسوده دل و راحت است. آنکه راضى نیست، اندوههاى جانکاه دارد.
ثمره قلبى و آثار مشهود و محسوس رضا، راحتى جسم و جان است واین کلام حضرت صادق علیه السلام است.
چه دارویى ثمربخش تر از «رضا»، براى غم زدایى سراغ دارید؟
به فرموده امام على علیه السلام:
«الرضا ینفى الحزن ». (۲۰) .
رضامندى، اندوه را مى زداید.
بندگى خدا کردن و به ولایت او گردن نهادن و محبت او را در عمق جان داشتن و به وعده ها و گفته هاى حضرت حق، باور و یقین داشتن، بوستان وجودمان را از گلهاى «رضا» خرم مى سازد.
و اگر «او» از انسان راضى باشد و چیزى را براى وى بپسندد، چه لذتى بالاتر از رضامندى به رضاى حق؟!
یکى درد و یکى درمان پسندد یکى وصل و یکى هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد
مشکله کمبود ایمان
عقیده اى که در زندگى نقش نداشته باشد، تنها «دانستن » است، نه «باورداشتن ».
دانستن هم به تنهایى کارساز نیست.
پشتوانه «ایمان » است که «علم » را تاثیر گذار مى کند.
اگر عقیده به خداى «دانا، بینا، شنوا»، ما را به دورى از گناه و پرهیز ازپستى وادار نکند، پس چه فرقى است میان «خدا باور» و «خدانشناس »؟
بشر عادت دارد که «محسوس » را بیشتر باور کند تا معقولات نامحسوس و حقایق نامرئى و نامشهود را. پیامبران نیز همین مشکل را بامردم «ظاهربین » داشتند.
چرا جلوه هاى حقیقت، براى حضرت على علیه السلام چنان روشن است که مى فرماید:
«اگر پرده ها کنار رود، بر یقینم افزوده نمى شود»؟ (۲۱) .
و چرا آن دیگرى مى گوید اگر خدا را در آزمایشگاه یا زیر چاقوى جراحى نبینم، نمى پذیرم؟!
آن «ایمان به غیب » است و این «مادى گرى ».
مشکل جوانان ما، امروز، ضعف اطلاعات دینى و معلومات مذهبى نیست، چون «معلومات »، خیلى کارساز نیست، از این جهت هم چندان کمبود نیست. آنچه کمبود داریم، «ایمان مذهبى » است.
شیاطین جن و انس نیز همین گوهر را هدف غارت و شبیخون قرارداده اند. اگر «باور» آسیب ببیند، رفتارها آسیب دیده است، چون هر کس به گونه اى عمل مى کند که باور کرده است.
خدا باورى، خداترسى مى آورد.
ایمان به معاد و حساب قیامت، محصولى جز تقوا و تعهد ندارد.
پس، گام مهم، تقویت بنیان عقیده و ایمان است.
ظرف دلها اگر با ایمان و یقین پر شود، محل نزول برکات الهى است، واگر با تردیدها و هواها و بى قیدى ها انباشته گردد، پایگاه و جایگاه شیطان خواهد شد.
در پاکسازى این «پایگاه » و افشاندن بذر ایمان، در این «مزرعه »، خودشما نیز سهمى دارید و نقشى.
تزکیه نفوس و تقویت تعقل و بالا بردن سطح درک و دید، بر عهده کیست؟ خودتان یا دیگران؟ یعنى خودتان در این زمینه مسؤولیتى ندارید؟
«کتاب »، یکى از ابزار تجهیز خویش به بینش و باور است.
«علم و عمل » نیز دو بال پرواز است، یکى پشتوانه است، دیگرى چاشنى تاثیرگذارنده و پیش برنده.
«آموختن »، و پیوسته معلومات جدید فراگرفتن و در جریان دیدگاههاى نو و دانشهاى جدید و تجربه هاى موفق دیگران قرار گرفتن، ضرورت توفیق در امر خودسازى است. هیچ لحظه نباید احساس کنیم که ازآموختن بى نیازیم، چه آموزش نکات علمى، چه شیوه هاى عملى و تجربى و چه معارف دینى و سلوک اخلاقى و عرفانى.
وقتى راه و مسیر رشد و تعالى، باز است و طولانى، چرا قناعت به اندک وناچیز؟
افزون طلبى در دانش و تجربه، یک ارزش است.
و قناعت در علم و کسب فضیلت نیز، یک ضدارزش.
خدا نکند که برداشتنى ها را گذاشته باشیم و بگذاشتنى ها را برداشته باشیم!
درس بزرگ «رهایى از تعلقات » را اگر نیاموخته باشیم، پیوسته مشکل خواهیم داشت و هر قدم دامى و هر لحظه خطرى ما را تهدید مى کند و«مال » به عنوان یک لغزشگاه، سر راهمان کمین خواهد زد.
ریشه بعضى لغزشها و گناهان، «مسائل اقتصادى » است.
«تقواى مالى » یعنى اینکه نسبت به ثروت و مال، انسان حسابگر باشدکه «از کجا مى آید» و «به کجا مى رود».
چه بسیار کسانى که براى لقمه نانى به گناه مى افتند، یا براى افزایش ثروت خویش، مرز «حرام » را زیر پا مى گذارند، و به «منطقه ممنوعه اقتصادى » قدم مى نهند.
حرام خوارى، اسراف، طمع، کسب حرام، درآمدهاى نامشروع، رشوه وربا، کم کارى و تقلب، قاچاق فروشى و احتکار، گرانفروشى و اجحاف درمعامله و... دهها از اینگونه لغزشگاهها، همه معلول تن دادن و دل سپردن به «نفس سیرى ناپذیر» است.
مگر شکم، چه قدر گنجایش دارد؟
مگر عمر دنیوى ما چه اندازه است؟
آزاد، کسى است که از بندگى شکم آزاد باشد.
تکاثر و ثروت اندوزى، به «تفاخر» مى انجامد و تفاخر به تکبر واستکبار.
اسارت شکم نیز، انسان را ذلیل مى سازد.
بدهکارى به شکم، بهتر از بدهکار بودن به مردم است. آیا نخوردن ومدیون شکم بودن، به حریت و آزادگى نزدیکتر نیست؟!
آنکه اسیر شکم و شهوت است، با چه رویى مدعى آزادگى است؟
مگر مى توان با شکم پر و سیرى مفرط، به «مناجات نیمه شب »برخاست؟
انس با خلوت شب، گوهرى است که هرگز به برخورداران مرفه و تن پروران مشغول به عیش و نوش نمى دهند.
حتى آنان که در پى «حال عبادت » و «خشوع در نیایش »اند، سعى مى کنند که به قول سعدى، اندرون از طعام، خالى داشته باشند تا در آن نورمعرفت بینند.
زیستن براى خوردن نیست. بلکه خوردن براى زیستن، و زیستن براى تلاش و عبادت و خدمت است.
بزرگان گفته اند:
«حکمت وعلم، در گرسنگى قرار داده شده، وجهل و معصیت در سیرى ».
این، به معناى دفاع از فقر نیست، بلکه گامى براى کنترل نفس و کم خورى و قناعت است، تا به «گناه اقتصادى » نیفتند».
آنچه ارزش است، «کف نفس » اختیارى است.
پى نوشتها:
۱) امام على علیه السلام: القلب مصحف البصر (دل کتاب چشم است). میزان الحکمه،ج ۸،ص ۲۱۲.
۲) محجة البیضاء، ج ۳، ص ۳۲.
۳) همان، ص ۳۳.
۴) ما من مؤمن الا و لقلبه اذنان فى جوفه: اذن ینفث فیها الوسواس الخناس،و اذن ینفث فیها الملک، فیؤید الله المؤمن بالملک. (میزان الحکمه، ج ۸،ص ۲۲۶).
۵) سنن النبى، علامه طباطبایى، ص ۲۵۱.
۶) غرر الحکم، ج ۶، ص ۱۴۸ (چاپ دانشگاه).
۷) ان العمل الدائم القلیل على الیقین افضل عندالله من العمل الکثیر على غیریقین (میزان الحکمه، ج ۱۰، ص ۷۷۶).
۸) نهج البلاغه، حکمت ۲۶۶.
۹) لم یقسم بین الناس اقل من الیقین (اصول کافى، ج ۲، ص ۵۲).
۱۰) اسراء، آیه ۳۶.
۱۱) نهج البلاغه، فیض الاسلام، حکمت ۱۰۵.
۱۲) احى قلبک بالموعظة...(همان، نامه ۳۱).
۱۳) من قل ورعه مات قلبه... (همان، حکمت ۳۴۹).
۱۴) انما یخشى الله من عباده العلماء. (فاطر، آیه ۲۸).
۱۵) هو نور یقع الله فى قلب من یرید الله تعالى ان یهدیه (بحارالانوار، ج ۱، ص ۲۲۵).
۱۶) الهى! من ذا الذى ذاق حلاوة محبتک فرام منک بدلا... (مفاتیح الجنان،ص ۱۲۴).
۱۷) مائده، آیه ۵۴.
۱۸) مفاتیح الجنان، ص ۱۲۴، مناجات خمس عشره، مناجات نهم.
۱۹) غررالحکم، ج ۲، ص ۱۷۱ (چاپ دانشگاه).
۲۰) همان، ج ۱، ص ۱۱۲.
۲۱) لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا (غررالحکم).

۳- خودسازى
در این قسمت که عمده ترین بخش این مجموعه است، گام به گام بادستورالعمل هاى دین، برگرفته ازروح آیات و روایات، راه «خودسازى » و مسیر «تهذیب نفس » را طى مى کنیم. رشد دادن به بعد الهى و فطرى وجود خودمان، هدف اصلى این بخش است.
چشمى دیگر و نگاهى دیگر
از کجا مى توان «خود» را شناخت؟
آلودگى هاى درونى و ضعف هاى نفسانى چیست؟
اگر «تکبر»، نمى گذارد در برابر «حق »، سر تسلیم فرود آورى،
اگر «دل »، رضا نمى دهد که «عدالت » را، آنجا که به زیان توست بپذیرى، درونى ناسالم و تصفیه نشده دارى.
اگر سراغ نقطه ضعف هاى مردم مى گردى تا روزى به رخ آنان بکشى وپیش دیگران تحقیرشان کنى، گرفتار نوعى خودپسندى و تفاخرى.
چرا به خدا و «محبت خدا» میدان ندهیم که دلمان را در اختیار داشته باشد؟
«محبت »، اکسیرى دگرگون کننده است، مس وجود را طلا مى کند،بخیلان را بخشنده مى سازد و ترسوها را شجاع، و خستگان را نشاطمى بخشد،
دست بسته را به کرم مى گشاید، پاى خسته را، «رفتن » مى آموزد،
و... چشم خواب گرفته را، از شب تا سحر بیدار نگه مى دارد.
آیا طعم شیرین «عشق به خدا» را چشیده اى؟
آیا براى نجوا با خدا، شب ها بیدارى کشیده اى؟
فداکارى ها، فرزند عشق ها و محبت هاست.
تا این علاقه، نسبت به چه باشد!
«محبت » هم، فرزند «معرفت » و شناخت است.
محبت بى معرفت، در تاریکى راه رفتن است و عشق بى «فداکارى »،فقط یک ادعاست!
راستى... چگونه مى توان عاشق خدا شد و از «حب نفس » رها گشت؟و... نسخه «محبت خدا» را چه کسى مى نویسد؟
هرگاه «زیبایى » را تنها در «چهره » نجستى و «جمال » را فقط در «تن »خلاصه نکردى، مى توانى امیدوار باشى.
«جمال باطنى »، مقوله اى است، فراتر از چشم سر. و «زیبایى معنوى »چشمى مى طلبد که از سطح به عمق نفوذ کند و از ظاهر به باطن و از«محسوس » به «معنى ».
از کجا بشناسیم که گرفتار «حب نفس » هستیم یا نه؟
بعضى ها خود را «بى عیب » مى پندارند، در حالى که بى عیب، خداست.
برخى ها خویشتن را «واجد کمالات » مى دانند، در صورتى که «کمال مطلق » پروردگار است.
کسى که تحمل یک «انتقاد» را ندارد و از یک «تذکر» مى رنجد،
کسى که عیب هایى را که در دیگران است، اگر در خودش باشد، آن راعیب نمى شناسد، بلکه شاید فضیلت هم بداند و دفاع کند. اینها همه، ازنشانه هاى «خودخواهى » است.
راستى که عشق به هر چیز، انسان را کر و کور مى سازد، حتى عشق به خود!
از سخنان امام امت است که:
«حب نفس، تمام عیوب انسان را به خود مى پوشاند».
خود را کامل و بى نقص دانستن، بزرگترین نقص و عیب است. شگفتاکه همه به این عیب دچاریم!
«خدا» را تنها در زبان گفتن، ولى دل را خالى از خدا کردن، اگر نوعى نفاق نیست، پس چیست؟
خدا، در کجاى وجود ما جارى است؟ بر زبان، یا در دل و جان؟
وقتى مى گوییم «الله اکبر»، یعنى خداوند را برتر و بزرگتر و مهمتر از هرچیز و هر کس مى دانیم. آیا دلمان، گواه زبانمان است؟
واى... که اگر روزى بخواهند از دل ها و درون ها براى گفته هاى زبان وجلوه هاى برون «استشهاد» بگیرند، گرفتار چه غربتى خواهیم شد!
مشکل اینجاست که گاهى کار، بر خود انسان هم مشتبه مى شود.
خسارتى بالاتر از این نیست که عمرى گرفتار «ریا» باشیم و خود راخالص و صالح بدانیم.
آینه، نباید دروغ بگوید! آینه وجود خود باشیم و سیماى خویش راآنگونه که هست ببینیم.
شکوفاندن گل وجود
کشمکش «طوفان » و «گل »، قدیمى است.
آن مى خواهد پرپر کند، این مى خواهد بشکفد و بروید.
«زندگى »، از کشمکش میان این دو شکل مى گیرد.
قصه «جوانى » و «زمان »، همان قصه طوفان و گل است و جوان،غنچه اى است که مى خواهد گل بشود و به ثمر بنشیند و بالنده گردد.
البته بیش از خزان زمستان و وزیدن طوفان، باید از «دلمردگى » و«یاس » ترسید، که نمى گذارد «گل جوانى » شکوفا شود.
زمستان را نگاه کنید... وقتى شلاق بادهاى سوزناکش را مى چرخاند،وقتى برف هاى سنگینش، مزرعه ها و گلستان ها را مى پوشاند، هر چند درظاهر، سیطره و حاکمیت دارد، اما آن «حیات » نهفته در دل «دانه »ها و آن «روح » جارى در گیاهان و ساقه ها و شاخه ها، بزودى از دل بذرها و تنه درخت ها بیرون مى زند و فریاد بر مى آورد که: «من هستم، من آمده ام...».
«بهار»، رستاخیزى است که حیات را از «گور طبیعت » بیرون مى آورد و«شکفتن » را به همه خفتگان در بستر غفلت و سستى مى آموزد.
شایسته ترین شاگرد مکتب بهار، «جوان » است. درسى که جوان از بهارمى گیرد، «شکوفاندن گل وجود»، با نسیم اراده و انتخاب است.
گلى که در بهار مى روید و مى شکفد، «رمز حیات » در همه انسانهاست.
گل و بهار، چه تقصیر دارند، اگر انسان ها این «پیام » را نفهمند؟!
اگر بذر و دانه، از اسارت خاک مى رهد و براى تنفس در فضاى باز وبهره گرفتن از خورشید، سر بر مى آورد، چرا جوان، خود را از قید و بندعادتهاى بد نرهاند و این آزادى و آزادگى متعالى را تمرین و تجربه نکند؟!
بهار، جوانان آگاه را در کلاس «روییدن » و «نو شدن » مى نشاند.
بهار، بستر شکفتن و فصل رویاندن «بذر وجود» است.
از خامى به پختگى باید رسید و از افسردگى به نشاط.
چرا این همه شتاب در بستر سراب؟
همچنان که یک درخت عظیم، به صورت «بالقوه » در یک دانه نهفته است،
همچنان که خرمن هاى طلایى گندم، در دل بذرها خفته است و باید درمسیر کشت و تربیت و آبیارى و آفت زدایى و مراقبت قرار گیرد و به ثمربرسد و به بار بنشیند،
در نهاد انسان نیز، به صورت بالقوه، «استعداد» کمال و رشد و معنویت نهفته است. خداوند نیز، پیامبر درون و برون را براى بارورى و بالندگى همان استعداد، برانگیخته است.
غضب و شهوت، امرى است قابل تعدیل و کنترل. حرص و طمع رامى توان به بند کشید، بخل و حسد را مى توان درمان کرد، دنیازدگى وتعلقات را مى توان کاست، نفس سرکش را مى توان رام کرد و از دام ابلیس گریخت.
مى توان به جاى همه ترسها، تنها «ترس از خدا» را قرار داد،
زیستن در میان دو حالت «خوف » و «رجا» عملى است.
با «مراقبه » و «محاسبه » مى توان بر اعمال و رفتار خود نظارت داشت ومى توان از نیمه راه فساد برگشت.
مى توان از «پل توبه » به «وادى رحمت » عبور کرد.
پس پاى طلب و بازوى همت و پنجه اراده کجا به کار مى آید؟!
خصلت هاى نیک و بد، همچون دو «هوو» هستند، و مثل دو کفه ترازو،هر چه از این کاسته شود، به دیگرى افزوده مى گردد و هر کدام را تقویت کنى، دیگرى را تضعیف کرده اى. چرا وجود خودت را مجموعه اى از صفات نیک نسازى که براى زشتى ها جایى نماند؟
کسى که بتواند زنجیره اى از «فضایل اخلاقى » را در جان خویش پدیدآورد، نفس وسوسه گر نمى تواند به «قلعه قلوب » رخنه کند و فساد بیافریند.
اصلاح قلب، به اصلاح فکر و عمل مى انجامد، فساد قلب نیز، همه چیزرا به تباهى مى کشد.
کسى که صلاح و سعادت خویش را خواستار باشد، نمى پسندد که نفاق و ریا و هوى، همه دل را تیره کند و این مزرعه «صلاح خیز» را خارستانى زشت یا کویرى توان سوز سازد!...
خودسازى
در جدول بزرگ و پرخانه خودسازى، «ادب » جایگاه خاصى دارد.
گاهى حرف ها و عمل هاى انسان با هم ناسازگار است.
ظاهر و باطن نیز، گاهى یکسان نیست. نامش را هر چه بگذارید، اززشت ترین حالات و صفات انسان است. شاید هم نوعى «نفاق »!
برخورد با مردم، این گونه اشکالات اخلاقى را آشکار مى سازد، میزان پاى بندى هر کس به «حق »، «عدل » و «انصاف »، در همان بزنگاههاى حساس و تضاد منافع روشن مى شود.
«خودساخته » کیست؟
آنکه بر خصلت هاى ناپسند و رذیله هاى اخلاقى و نفاق در رفتار و ریاى در عمل، چیره شده باشد و خود را «تربیت » کرده باشد.
یک باغبان، بوستانى سرسبز و گلخانه اى پرگل، تربیت مى کند و پدیدمى آورد و یک کشاورز نمونه، بیشترین برداشت را از زمین و زراعت خویش دارد.
ولى... باغبان دل و جان، چگونه باید به «تربیت نفس » بپردازد، تا بذروجود، هدر نرود و آفت نگیرد؟
خودسازى، به نحوى که مطلوب عقل و شرع و وجدان باشد، در فرهنگ دینى با عنوان «تادیب نفس » از آن یاد مى شود.
«هر که خود تربیت خود نکند، انسان نیست ».
مگر همیشه باید به دیگران تذکر داد؟ خودمان محتاج تریم. کیست که ادعا کند بى نیاز از «تذکر» است؟
امیرمؤمنان علیه السلام، در یک جا به آنان که در مقام معلم و مربى و مبلغ اند،توصیه مى فرماید که معلم و مؤدب نفس خویش باشند. در جایى هم نمونه و نشانه اى از این تادیب نفس و خودسازى را پرهیز از آنچه براى دیگران ناشایست مى شماریم، مى داند:
«کفاک ادبا لنفسک اجتناب ما تکرهه من غیرک ». (۱) .
این حرف را سعدى هم در گلستان به این صورت آورده است:
«لقمان را گفتند: ادب از که آموختى؟ گفت: از بى ادبان! هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد، ترک آن را بر خود، لازم دیدم ».
اگر کارى بد است، از همه بد است، چه ما و چه دیگران.
سفارش مولایمان را از یاد نبریم که:
«آنچه را از دیگران نمى پسندى، خودت هم بپرهیز!».
و این، به گفتن آسان است و در عمل، بسى دشوار! تا انسان «نفس مهذب » و جان تربیت شده اى نداشته باشد، نمى تواند چنین باشد و چنین کند.
«جان »، گاهى از راه رام کردن «جسم »، کمال مى پذیرد.
«روح » هم بامهارخواسته هاى «نفس »، اوج مى گیرد. وایستادن درمقابل خواسته هاى «دل »، که جهاد اکبر است، عقل را سلطان اقلیم وجود و حاکم برتمنیات وشهوات مى سازد. این راه، دشواراست و صعب العبور وپرسنگلاخ.
راه معنى همین است، و گرنه راه حیوانیت، آسان و هموار است و سرازیرو سهل الوصو و پرجاذبه.
دست و پنجه نرم کردن با «هواى نفس »، آدمى را قوى مى سازد. یافتن تقوا (این گوهر قیمتى و کمیاب) از همین رهگذر فراهم مى آید.
«عفت » را باید از رهگذر کنترل هاى مداوم چشم و نگاه، نگاه داشت.
«شجاعت » را از راه درگیرى هاى سخت با دشمن و درافتادن با خطرات و استقبال از صحنه هاى هول و هراس و میدان هاى جانبازى و فداکارى باید همچون شمعى روشن و فروزان داشت.
رها کردن چشم، در چراگاه هر نگاه، عفت سوز است، چرا که «نگاه » اگربى مهار باشد، «گناه » مى چرد و بستن دست از داد و دهش و گشودن آن به روى هر مال و ثروتى که در «دسترس » است، آن را کج، بار مى آورد وانسان هاى «کج دست »، روى سعادت نمى بینند.
فراراز صحنه هاى خطرهم، شمع شجاعت و دلیرى را خاموش مى سازد.
براى سلامت روح و عافیت جان و تقویت صفات نیک، باید تمرین وممارست داشت، آنگونه که براى نشاط جسم و تلاش بدنى لازم و سودمنداست.
آیا مدعیان قدرت و توانمندى، حریف نفس خویش مى شوند؟ (۲) .
دلیر جوانمرد، آن است که به خواسته هاى شیطانى و وسوسه هاى دل،شجاعانه «نه » بگوید.
این «نفى »، خیلى «اثبات »ها را در پى دارد.
خود فراموشان
فراز و نشیب هاى زندگى بسیار است و همه، سراسر «درس » است، اگرچشم و گوشى گشاده داشته و اهل «عبرت » باشیم.
گاهى «خدا فراموشى »، ریشه در «خود فراموشى » دارد.
و گاهى نیز، خود فراموشى، نتیجه فراموش کردن خداست:
«نسوا الله فانساهم انفسهم ». (۳) .
کسى که پس از رسیدن به «ثروت »، دوران فقر خویش را از یاد مى برد،و دست یافتن به «مقام »، او را از «خود» بیگانه مى سازد،
آنکه پس از گمنامى به «شهرت » مى رسد، و پس از ضعف، «قدرت »مى یابد،
اگر دوران و شرایط فقر، ضعف و گمنامى خود را فراموش کند، آن ثروت و مقام و آوازه و قدرت، براى او «دام » مى شود و از خدا غافلش مى سازد.
از یاد بردن این که: «کیستم؟»، «که بودم؟»، «کجایم؟»، «به کجامى روم؟»، «چگونه باید باشم؟»، «چه باید بکنم؟»، «هدفم چیست؟»،«چه مى خواستم؟»، «چه باید بخواهم؟» و... دهها از این گونه سؤالها، نشانه نوعى «خود فراموشى » است. همین غفلت و نسیان هاست که به «گناه »،«تکبر»، «غرور»، «طغیان »، «تباهى » و «دنیازدگى » مى کشاند.
کسى که «بنده » بودن خدا را از یاد ببرد، «رب » بودن خدا را هم از یادمى برد.
کسى که «ولایت مولا» را فراموش کند، «عبودیت خود» را هم فراموش خواهد کرد. کسى هم که فکر کند آزاد است، بندگى نخواهد کرد.
یاد «بندگى خویش »، یاد «ربوبیت خدا» هم هست. و... «یاد خدا»،یادآور «بندگى ما» خواهد شد.
با این حال، فکر مى کنید فاصله «خود فراموشى » تا «خدا فراموشى »چه قدر است؟! و اصلا این «خود»ى که این همه مهم است و غفلت از آن هستى سوز، چیست؟
غیر از «خود طبیعى »، که به جنبه فیزیکى و اعضا و اندام و جسم مامربوط مى شود،
و غیر از «خود اجتماعى »، که جایگاه ما را در جامعه و در ارتباط با مردم و محیط پیرامون و زندگى شخصى و اجتماعى و صنفى ما مشخص مى سازد، یک «خود انسانى » هم داریم، که موقعیت ما را به عنوان یک «انسان » در مجموعه هستى نشان مى دهد.
شناخت این «خود»، هم لازمتر، هم سودمندتر است.
ساختن این «خود» نیز، هم دشوارتر، هم سعادت آورتر است.
خیلى ها خود طبیعى و خود صنفى و اجتماعى خویش را مى شناسند،اما در زمینه آن «خود برتر»، یا غافلند، یا خود را به غفلت مى زنند و ازاندیشه و تلاش درباره آن طفره مى روند و حاضر نیستند بیندیشند که درکجاى «دستگاه خلقت » قرار دارند.
این که مى گوییم باید «خود» را شناخت، شامل مجموعه «استعداد»هاو زمینه هاى «رشد» نیز مى شود. مواهب الهى و نعمتهایى که ما را احاطه کرده است نیز، در همین محدوده قرار مى گیرد. شناخت «کرامت انسان » و«ارزش وجودى » نیز، جزو همین قلمرو است.
آنکه موهبت ها و استعدادهاى خود را نشناسد، از «گنج وجود» بى بهره مى ماند و آنکه ارزش و قیمت خویش را نداند، خود را ارزان مى فروشد وآنکه از «بعد الهى » و «خلیفة اللهى » خود بى خبر شد، تن به پستى و گناه وحقارت مى دهد.
شرط نخست سودبردن در یک داد و ستد، توجه به بهاى متاع و کالاى خویش است; تا آن را ارزان نفروشى و به زیان، معامله نکنى.
پیشوایان دین، «بهاى وجود» تو را همسنگ با «بهشت » دانسته اند ونظرشان کارشناسانه است.
امام جوادعلیه السلام فرموده است:
«ارزش وجود شما بهشت است و شما قیمتى جز بهشت ندارید، آگاه باشید که خود را جز به بهشت نفروشید». (۴) .
یعنى خود را به هر چه که کمتر از بهشت باشد بفروشى، زیان کرده اى.
خود را با هر چه مبادله کنى، براى خویش در همان حد قیمت گذارى کرده اى.
اگر دنیا را «تجارتخانه » اولیاء الهى دانسته اند، ارزش وجود نفیس انسان را هم گوشزد کرده اند، تا خام و بى تجربه و بى خبر از قیمت، به بازارنرود و کلاهى به گشادى دنیا بر سر «وجود ملکوتى » او نگذارند.
وقتى که مى تواند خود را اخروى کند، چرا دنیوى؟!
و اگر مى تواند فراتر از فرشته رود، چرا فروتر و پست تر از حیوان؟!
تعبیر «بل هم اضل » [گمراه تر از چهارپایان] که قرآن درباره اینگونه افراد مى گوید، چندان هم بیراهه نیست.
وقتى نتوانى سرمایه هاى وجودى خود را به بهره ورى برسانى و روز به روز از سرمایه خرج کنى، بى آنکه نفعى به دست آورى، سرانجام روزى همه سرمایه خرج مى شود و تهیدست از این بازار، باز خواهى گشت.
اگر «خود» را فراموش نکرده باشى و «بهاى وجود» را بشناسى، خود رازیرا قیمت نمى فروشى!
گوهر اخلاص
«گوهرشناسى » کار هر کس نیست. شناخت «عمل مخلصانه »، واقعادشوار است.
امام صادق علیه السلام یکى از نشانه ها و معیارهاى آن را چنین بیان فرموده است:
«عمل خالص، آن است که نخواهى جز خدا، کسى تو را بر آن بستاید». (۵) .
گاهى در سویداى درونت، در اعماق دلت، نیت و انگیزه اى است که خودت هم به سختى متوجه آن مى شوى.
همان نیت پنهان، گاهى عمل را تباه مى سازد و خرمن را به آتش مى کشد.
انسان هاى وارسته، چنان روح بلندى دارند که جز «تقرب به خدا»عامل دیگرى آنان را به کار، به ویژه کارهاى عبادى و صالحات، برنمى انگیزد.
«گداى کوى تو، از هشت خلد، مستغنى است.
اسیر قید تو، از هر دو عالم، آزاد است ». (۶) .
آیا عارف تر و عاشق تر از «على » مى شناسى؟ اخلاص و راه و رسم بندگى هم باید از این امام عاشقان آموخت.
عبادت، براى رسیدن به نعمت هاى بهشت، عبادت تاجران سوداگراست و امید عطا و ثواب داشتن، دکاندارى است و عبادت به خاطر دورى ازآتش، کار بردگان ترسو است.
این است عبادت عارفان عاشق. این همان است که على علیه السلام فرمود:
«کسانى خداوند را نه بدان امید، و نه روى این ترس، بلکه از روى سپاس و شکر پرستیدند که این عبادت آزادگان است ». (۷) .
خالص کردن عبادت، کار اولیاء خداست.
به یاد آوریم، روزى را که خداوند خواهد فرمود:
«من، تو را بودم. تو که را بودى؟...».
چه کمیاب است «گوهر اخلاص »!
و چه فراوان است کالاهاى «ریایى » در بازار اعمال!
وقتى مزد و پاداش را خدا مى دهد، چرا کار براى دیگران؟
تصفیه کردن «عمل » از انگیزه هاى غیرالهى، کارى دشوار است (۸) ، ولى لازم و کارساز. بدون آن، چه امیدى به اجر خدایى؟
دیده اى که بعضى «انفاق » مى کنند، تا سخاوتمند به شمار آیند، «نماز»مى خوانند، تا آدم خوبى شناخته شوند، به جبهه مى روند، تا انقلابى به شمارآیند، به نیازمندان، سیلزدگان و صندوق هاى امداد، کمک مى کنند، تاکسب اعتبار کنند، مى نویسند، تا مشهور شوند، درس مى خوانند، تا دانش ومعلومات خود را به رخ این و آن بکشند.
صد تاى اینها به یک قاز نمى ارزد.
آیا دوست دارى به خاطر «کار نیک »، ستایشت کنند؟
آیا واقعا براى تو مهم است که بدانند فلان کار شایسته را انجام داده اى،یا چندان فرقى نمى کند؟!
رد پاى «ریا» را که ظریف تر از اثر پاى مورچه بر سنگى سخت در شبى تاریک است، همین جاها مى توان پیدا کرد. اینجاست که آدم مى فهمد«اخلاص »، واقعا یک گوهر کمیاب است و ارزنده.
آیا تو حاضرى از بازار، یک «کالاى معیوب » و «جنس خراب » رابخرى؟
کارهاى ریایى، همان اجناس خراب است.
خدا که مشترى اعمال ماست، جز «متاع خوب » نمى خرد. پس...چرا ریا؟
از هیچ تا همه
انسان، گاهى از «هیچ » به «همه » مى رسد، و گاهى از همه به «هیچ »!
خوب محض است، شر محض مى گردد.
منحرف است، به حقیقت مى رسد و صالح مى شود.
عالم و داناست، اما «غرور علمى » او را بر زمین مى زند.
گنهکار و عاصى است، اما «توبه »، او را «عبد صالح » مى سازد.
اینها همه ممکن و شدنى است و از انسان بعید نیست که هرگونه تحولى را در خود ایجاد کند.
این نکته، از یک سو امیدوار کننده و الهام بخش است، از سویى هم خطرناک و لغزاننده، تا انسان چگونه از امانت «انتخاب » استفاده کند!
چه دلهاى سنگى که یکباره همچون موم، نرم شده است، و چه دیده هاى خشک و جامد، که با یاد خدا و تاثیر موعظه، متاثر شده و به اشک نشسته و چشمه سار خوف و خشیت گشته است.
تضمینى نیست که یک انسان نیک، تا ابد نیکو بماند.
چنان هم نیست که یک فرد تبهکار و زشتخو، تا پایان در تباهى وآلودگى باقى بماند و درهاى هدایت و رشد، به رویش بسته باشد. مگر نه اینکه پیامبران آمده اند تا بدان را خوب کنند و بردگان هوس و بندگان دنیارا، صاحبان خرد و سروران آخرت سازند؟
کجاست که «برده »ها را «آزاد» مى سازد؟
انسان که کمتر از حیوانات نیست! وقتى سگ و طوطى و اسب و مار وباز شکارى تحول پذیرند، انسان که اشرف مخلوقات و مورد تکلیف الهى است، چرا نباشد؟... که هست! دل انسان سخت تر از سنگ و فولاد که نیست، پس مى تواند شکل پذیر باشد.
اگر به تربیت جان و تصفیه دل بپردازیم، مى توانیم خود را از «چاه بردگى » تا «اوج برازندگى » بالا بکشیم.
نقش «محیط »، «مربى »، «تذکر» و «تفکر» را نمى توان انکار کرد، چرابه «تربیت خود» کمتر مى پردازیم؟
تربیت پخته کند هر خام را نیک سازد بخت بد فرجام را
وا رهاند مرد را از بندگى مغز و معنى مى دهد بر زندگى
خوشا آنان که تربیت پذیرند و پند نیوش!...
انسان، در گیر و دار دو جاذبه قرار دارد: «الهى » و «نفسانى ».
«نفس »، به گناه و پیروى از هوس ها و عمل به خواسته دل مى خواند،و... «خدا»، به ترک هواى نفس و تمایلات حیوانى.
از هر کدام اطاعت کنى، باید دیگرى را نافرمانى کنى و به هر یک نزدیک شوى، از دیگرى دور مى گردى. مقتضاى بندگى، اطاعت فرمان خداست و تسلیم امر و اراده «مولى » بودن.
اگر «بنده »ایم، طاعتمان باید. و اگر «مطیع » مولاییم، اطاعت و تسلیم،باید در عمل و زندگى آشکار شود. و گرنه، چه فرقى میان آنکه «مولا» نداردو آنکه مولایش خداست؟
نداشتن روحیه عبودیت و بندگى و تسلیم، نشان چیست؟ و گستاخى وجرات بر گناه، دلیل چیست؟ آنچه انسان را به «معصیت » مى کشد،«غفلت » است. فراموش کردن بندگى خود و ولایت پروردگار.
«گناه »، معلول لحظات غفلت انسان و «خدا فراموشى » است. وقتى عقل، مغلوب نفس اماره شود، محصولى جز گناه به بار نمى آورد. کسى تن به گناه مى دهد و دل به معصیت مى سپارد که از عواقب آن نیز غافل باشد،یا بى خبر.
مگر نه این که دوزخ، فرجام گنهکاران است؟ پس چرا نافرمانى؟
امام باقرعلیه السلام مى فرماید:
«شگفتا از کسى که از ترس بیمارى، از غذا پرهیز مى کند، اما از ترس آتش، از معصیت ناپرهیزکار است!».
راستى هم شگفتا!...
اما آنکه به عبودیت خود و ربوبیت خالق، معترف است، خود را در قیدطاعت مقید مى داند و در بند «بندگى خدا» حس مى کند، نه یله و رها که هرچه مى خواهد بکند و هر چه مى خواهد بگوید و هرگونه که مى خواهد باشد!مگر مى توان خدا را عالم و بصیر و شاهد و حاضر و ناظر دید و گناه کرد؟
در لحظه گناه، شعله ایمان در دل فروکش مى کند و گاهى هم به خاموشى مى رسد.
...این چراغ را، روشن نگه داریم.
بیمارى هاى اخلاقى
گرچه بعضى از روى علم و عمد، بد مى کنند و سراغ معصیت مى روند;اما عده اى نیز ناآگاهانه به سراغ بدى مى روند و چون خوبى ها رانمى شناسند، در پى آن نمى روند.
اگر آنجا پند و هشدار سودمند است، اینجا تذکر و تعلیم، مفید است.
رذایل چیست تا از آنها بپرهیزیم؟
فضایل کدام است، تا به آنها آراسته شویم؟
به جستجوى متون دینى و رهنمودهاى قرآنى، حدیثى مى رویم، آنگاه با کتاب دل و نفسمان تطبیق مى کنیم. تعالیم وحى مى گوید: خصلت ها وعملهایى همچون: ترس، حقارت نفس، خود کم بینى، دون همتى،شتابزدگى، بدگمانى، بد دهانى، عصبانیت، انتقام جویى، تندخویى،بدرفتارى، کینه توزى، خودپسندى، تکبر، حق پوشى، تعصب، لجاجت،قساوت قلب، حسد و... زشت است و از رذایل محسوب مى گردد.
اگر مى خواهید در مقایسه لوح ضمیر خود با این خصال ناپسند،فهرست کاملترى داشته باشید، بر موارد بالا این ها را هم بیفزایید: غیبت،استهزاى دیگران، خودخواهى، شایعه پراکنى، جاه طلبى، ریاکارى،ناسپاسى، حیله گرى، دنیادوستى، طمع، دو رویى، دروغگویى، مردم آزارى،قطع رحم، دو به هم زنى، سخن چینى، بخل، حرص.
شناخت دردها نیمى از درمان است و براى خودشناسى و ارزیابى وضعیت روحى و اخلاقى خویش، لیست کاملترى از این آفات لازم است.
اوراق «پرونده دل » را باید ورق زد و صفحه به صفحه در جستجوى این آفتها بود. هر جا یافتیم، بى درنگ آن «اوراق سیاه » را باید «پاکسازى »کنیم، و گرنه به جا ماندن این رذایل در پرونده ما، روزى کار به دستمان مى دهد و رسوایمان مى سازد.
کدام یک از این دردها خطرناکتر است تا زودتر به مداوا بپردازیم؟
آن سوى صفحه دل را هم مرور کنیم، البته با حدیثى از پیامبر خطاب به مولاعلیه السلام که فرمود:
«از اخلاق مؤمنان، حضور در نماز است و شتاب در پرداخت زکات، اطعام به مسکینان، دست نوازش بر سر یتیمان کشیدن، پاکسازى درون، اگرسخن گوید به دروغ نپردازد، چون وعده دهد تخلف نکند، اگر امانتدارشود خیانت نکند، حرف که مى زند صادق باشد، راهب شب و شیر روز،روزه دار شب خیز و متهجد، که آزارش به همسایه نمى رسد و بر زمین،متواضعانه راه مى رود و...».
این هم فهرست کوتاهى از برخى فضایل.
مکتب، تنها «انسان »هاى خوب را به عنوان «الگو» معرفى نمى کند،بلکه خصلت هاى نیک را هم بر مى شمارد و به آنها فرا مى خواند و تنها ازانسان هاى بد، نکوهش نمى کند، بلکه اوصاف زشت را هم معرفى مى کندو از آنها پرهیز مى دهد. از آن نمونه ها باید «الهام » گرفت و از این نمونه ها«عبرت »!
پیمودن وادى سیر و سلوک، هم سخت است، هم آسان!
ذکر و ختومات و چله نشینى و عزلت گزینى و اوراد نمى خواهد. مهم،«عمل » است، طبق آنچه «مولى » مى گوید.
این است که هم سهل است و هم ممتنع، هم راحت و هم دشوار. اگرکسى خویش را «بنده » بداند و به مقتضاى بندگى، «اطاعت » از صاحب خود کند، صدها مرحله از سلوک را پیموده است. ولى... همین یک گام،یعنى «مطیع بودن » دشوار است و نیازمند اراده هایى استوار و عزمهایى آهنین.
رسول خداصلى الله علیه وآله فرمود:
«در دنیا دو حکیم فرزانه بودند که سالى یک بار همدیگر را مى دیدند، درهر نوبت نیز، یکى آن دیگرى را موعظه مى کرد. در یکى از این دیدارهایکى به آن دیگر گفت: مرا موعظه کن، موعظه اى جامع و موجز، چون نمى توانم مانع عبادت تو شوم. گفت: برادرم! دقت کن که خداوند، در آنجاکه نهى کرده، تو را نبیند و آنجا که دستور داده، تو را غایب نبیند». (۹) .
همین. آرى همین. جمله اى کوتاه است، ولى جهانى حکمت و پند درآن نهفته است.
انجام واجبات و ترک محرمات، عبارت دیگرى از همین دستورالعمل سازندگى و خودسازى است که در برخى احادیث آمده و براى «پرهیزکارترین » انسان شدن، بر همین دو کلمه تاکید شده است.
اگر همه جهان را چشم و گوش بدانیم، اگر خود را در حصارى ازدستگاههاى ضبط کننده و فیلمبردار احساس کنیم، و اگر خود را «بنده »بدانیم، نتیجه همان خواهد بود که حضرت رسالت فرمود. آنجا که امراوست، غایب نبودن و آنجا که نهى اوست، حاضر نبودن. «در خانه اگر کس است، یک حرف بس است!».
آنکه «خلاف » مى کند، حتى اگر «جریمه » آن را هم بپردازد، شکستن حرمت «قانون » با پرداخت جریمه جبران نمى شود.
«گناه »، یک تخلف از قانون خدا به شمار مى آید.
«توبه » هم به عنوان راهى براى محو «عواقب کیفرى » آن قرار داده شده است. ولى آثار روحى گناه بر فرد و پیامدهاى منفى آن بر جامعه، باتوبه جبران نمى شود.
ممکن است کسى که دچار یک سانحه تصادف یا سوختگى شده، بامراجعه فورى به پزشک، سلامت خود را باز یابد و از مرگ نجات یابد، ولى آثار آن بر چهره و اعضاى او، گاهى تا آخر عمر هم باقى است.
آیا رعایت احتیاط و پیشگیرى از بروز آتش سوزى یا حادثه، بهترنیست؟!
همچنان که در امور درمانى، رعایت بهداشت و پیشگیرى از ابتلا، هم بهتر از معالجه است و هم آسانتر و کم خرج تر، در امور معنوى و روحى هم «پرهیز از گناه »، هم آسان تر و هم مقرون به صرفه تر از «توبه » است.
آثار گناه، بر چهره روح و جان باقى مى ماند.
چه بسا گاهى هم فرصت یا توفیق «توبه » به دست نمى آید و آنکه توبه از گناه را به «آینده » موکول مى کند، حادثه اى، اجلى، غفلتى، آن آینده را ازدست او مى گیرد.
اگر خیلى هم اهل جمع آورى «ثواب » و انجام «مستحبات » نیستیم،دست کم این هنر را از خود نشان دهیم که خلاف و گناه نکنیم.
کدام یک در سرانجام و سرنوشت ما مؤثرتر است؟ ترک گناه یا کسب ثواب؟ پیامبر خدا به امام على علیه السلام فرموده است:
هر که از حرام هاى خدا پرهیز کند، از پرهیزکارترین مردم است. (۱۰) .
انگیزه پرورى
شوق عمل، ریشه در شناخت «ارزش » و «پاداش » آن دارد.
کسى که در کار خویش، سست و بى نیت و فاقد انگیزه مى شود، یا کارش بى ارزش است، یا به ارزش کار خود توجه ندارد، یا از اجر و ثواب آن غافل است.
همه انتظار دارند که نسبت به کارى که مى کنند، «تشویق » شوند. تقدیردیگران، نقش «شوق انگیزى » و «انگیزه پرورى » دارد.
اگر آن مشوق، خدا باشد، نیت قوى تر مى شود. اگر پاداش دهنده،پروردگار تو باشد، انگیزه اى برتر تو را به تلاش وا مى دارد.
مرز میان اخلاص و ریا همین جاست. به خاطر چه کسى کار مى کنى؟انتظار مزد و اجر از که دارى؟ دانستن و آگاه شدن چه کسى برایت مهم است؟
اینکه انبیا، هرگز از دعوت و ارشاد و جهاد خسته نمى شدند، چون جز ازخدا انتظار پاداش و تقدیر نداشتند (ان اجرى الا على الله). (۱۱) .
اینکه اولیاى الهى، نیتى قوى و اراده اى خلل ناپذیر در راه اهداف خویش داشتند و دارند، چون چشم بیناى خدا را در همه حال، حاضر و ناظرخویش مى دیدند. پس چه جاى خستگى یا به ستوه آمدن یا از دست دادن انگیزه و سست شدن در عمل؟!
به محتواى ارزشى کار خویش چه قدر شناخت و عقیده دارى؟
محتواى کار تو مى تواند بزرگترین مشوق تو باشد.
وقتى اهل باطل در راه خویش، اصرار و پشت کار دارند، تو در راه «حق »چرا بى حال و بى انگیزه باشى؟
وقتى پیروان شیطان، پیوسته در حال جذب نیرو براى شیطانند، چراپیروان رحمان در جذب نیرو براى اردوى ایمان و جبهه خیر و صلاح، کوشانباشند؟
اگر به راه مقدس خویش، عاشق باشى، از تهمت جنون نمى ترسى.
اگر به حقانیت راه و مرام و مسیر خود اطمینان داشته باشى، اتحادنیروهاى مخالف، باید عزم تو را جزم تر و انگیزه ات را قوى تر سازد، نه آنکه تو را از کار بیندازد!
هر چه صف شیطان منسجم تر شود، تو نیز صف رحمانیان رامنسجم تر و «تلاش رحمانى » خویش را قوى تر و گسترده تر ساز. نبرد حق و باطل از قدیم بوده، تا آخر هم خواهد بود. تو اگر سرباز اردوى حقى، به تقویت انگیزه بپرداز، و به تصفیه آن. «که... راه پرخطر است و حرامیان درپیش!».
محک ارزیابى عملها «نیت » است.
شاید شکل کار و صورت ظاهر عمل، زیبا باشد، اما اگر نیتى که در وراى آن نهفته، زشت باشد، کار را هم زشت مى کند.
نفاق و ریا و تظاهر، ریشه در همین دارد، آرایش بیرون و آلایش درون!از سوى دیگر، میان نیت تا عمل، گاهى فرسنگها فاصله است.
چنان نیست که هرگاه تصمیم گرفتى، موفق به عمل شوى و نیت وانگیزه را از آن مرحله، به مرحله اجرا برسانى. هزار مانع و رادع در کار است.تردیدها، دو دلى ها و وسوسه ها سدى به وجود مى آورد، میان «تصمیم » و«عمل ». این، آفتى است که حتى در نیت هاى خوب و انگیزه هاى مقدس نیز پیش مى آید.
به همان اندازه که تاکید شده بى فکر و تدبیر، کارى نکنید که پشیمان مى شوید، سفارش کرده اند که وقتى به مرحله «یقین » رسیدید، «عمل » و«اقدام » کنید (۱۲) و میدان را براى «شک آفرینى » وسوسه گران و خناسان خالى نگذارید.
هم باید نیت ها و انگیزه ها را سالم و صالح و خدایى ساخت، هم در کارخیر و راه حق و برنامه هاى مثبت، تردید به خود راه نداد و امروز و فردا نکرد،که از نیت تا عمل، حفره هاى خطرناک و لحظه هاى یاس آور، بسیار است.
جمال درونى
کسى مى تواند در خلق و خوى، «خداگونه » شود، که خدا را بشناسد وصفات جمال و کمال او را بداند.
خدا، «جمال مطلق » است. و تو، وقتى مى توانى به خدا نزدیک شوى که صفات زیباى او را داشته باشى، آنچه در اوست، در خود نیز فراهم آورى وآنچه در خداى سبحان نیست، خود را منزه و پیراسته سازى.
چهره «جان » و سیماى «درون » را چگونه مى آرایى؟
مگر نه آنکه در چهره زیبا، هم چشم و ابرو، هم روى و موى، هم لب ودندان و... باید «زیبایى » داشته باشد تا یک «چهره زیبا» فراهم آید؟
«جمال باطن » نیز همین گونه است. ایجاد تعادل و توازن در خصلت هاو حالت ها و رفتارهاى اخلاقى، شرط تحقق «جمال معنوى » است.
وقتى «غضب »، در کنترل تو باشد و اراده ات بر آن مسلط گردد، نام «شجاعت » مى گیرد، که یک ارزش اخلاقى است و حد فاصل «ترس » و«تهور» است.
نیروى شهوت و غریزه جنسى هم، چون با مهار «تقوا» کنترل شود،«عفت » پدید مى آید.
و اگر خرج کردن مال، نه به «اسراف » کشیده شود و نه به «بخل »، حدمتعادلى است که «سخاوت » نامیده مى شود.
آیا خصلتهایت در «مرز اعتدال » است، یا روى خط افراط و تفریط؟
چهره، با «آرایش »، زیبا مى شود و با «آلایش »، زشت مى گردد. سیماى باطن نیز با «فضایل »، آراسته مى شود و با «رذایل »، آلوده! خودت مى توانى این آراستگى یا آلودگى را فراهم آورى.
«انتخاب » تو، نقش عمده اى ایفا مى کند.
در وجود تو، میدانى است که سپاه حسینى و یزیدى در نبردى پیوسته اند.
و تو در این میانه، مى توانى «حر» باشى، گسسته از جنود ابلیس وپیوسته به جناح حق.
تغییر خصلت و رفتار، محال نیست، هر چند مشکل است.
و مى توانى... چرا که جوانى. نیروى اراده جوانى را دست کم مگیر...
کار هر کس، پاى فکر و باور او نوشته مى شود.
براى عمل، دانایى و علم، «معیار» است و اگر کسى با داشتن علم ودانستن نیک و بد، اسیر چنگ گناه شود، یا در «روشنایى علم » او شک مى کنند، یا در عقیده مندى او به «دانسته »ها و «آموخته »هایش.
حکیم سنایى غزنوى گفته است:
نکند «دانا» مستى، نخورد «عاقل »، مى در ره «پستى »، هرگز ننهد «دانا»، پى
چه خورى چیزى، کز خوردن آن چیز، تو را «نى » چنان «سرو» نماید به نظر، «سرو»، چو «نى »
گر کنى بخشش، گویند که «مى » کرد، نه او ور کنى عربده، گویند که «او» کرد، نه مى
حساب عملکردها و آگاهى ها را نیز این چنین ارزیابى مى کنند و نتیجه افکار و باورها را در «آینه عمل » به مشاهده و قضاوت مى نشینند، آنگونه که «عقل » را با «میخوارگى » در تضاد مى بینند، دیندارى و گناه را هم با هم ناسازگار مى دانند. و این، قضاوتى است درست!
عمل، آینه درون نماست و داورى ها بر مبناى عمل مشهود آدمیان است.
اگر ریشه «درخت معصیت » را نسوزانیم و نخشکانیم، پیوسته جوانه مى زند و شاخ و برگ مى افزاید. ریشه عصیان، «غفلت » است و ریشه طاعت، «ذکر». کسى که در ظلمتکده دل، چراغ ایمان بر مى افروزد و قلب را با شعله «یاد» و «یقین » روشن و گرم مى سازد، حتما از آفت غفلت رسته است و به میوه «خداباورى » رسیده است.
آنکه مى داند حسابى هست و کتابى، دوزخى و قیامتى، خداى بصیر وخبیرى، نامه اعمال و گواهى اعضایى، و حسرت و رسوایى فردایى،این گونه «بى خیال » نمى شود.
جرات بر گناه، کمتر از خود گناه نیست!
در جستجوى راهنما
پیمودن راه با «راهنما» نشانه معرفت و هوشمندى است.
تنها در موضوع تدریس، مطالعه، نویسندگى، سخنرانى، حفظ کردن،هنرآموزى، خوشنویسى، شنا و... نیست که آموختن «شیوه »، انسان را باصرف وقت و نیروى کمتر، زودتر به مقصود مى رساند،
بلکه براى دست یافتن به اهداف و رسیدن به خواسته ها، «روشمندى »راهى میان بر است، حتى در سلوک روحى و مسائل معنوى هم، روش وشیوه کارساز است.
بى جهت نیست که طالبان کمال، براى رسیدن به کمال و معنویت نیز،دنبال یک «الگو»، «مرشد» و «راهنما»یند، تا روش انسان شدن و تهذیب نفس را به آنان بیاموزد، یا از او بیاموزند.
نقش راهنما، آن است که انسان در پیچ و خم این راه گم نشود و خسته نگردد. این را که «بزرگان، از چه راه و چگونه رفته اند، تا به مقصدرسیده اند؟» در شرح حال وارستگان، پاکان و صالحان مى توان خواند، یاشنید.
زندگینامه صالحان و عالمان، از همین جا ارزش مى یابد که در نشان دادن «راه »، نقش دارد و به جویندگان و پویندگان راه معنى، هم «جهت » رانشان مى دهد، هم شیوه رفتن و رسیدن را مى آموزد. معناى «اسوه »،همین پیشاهنگى و پیشتازى در رسیدن به وارستگیهاست. «تاسى » به اسوه ها، ضامن تحقق این آرمان والاست.
اگر قرآن، پیامبر اسلام و حضرت ابراهیم و برخى شایستگان را با نام ونشان یاد کرده و آنان را «اسوه » نامیده است، از این رهگذر است، تا راه سلوک، بى رونده و بى چراغ راهنما نباشد.
البته نه هر که مدعى شد و مرید جمع کرد، همان «راهنما»ست!
گر چه «طى این مرحله، بى همرهى خضر» نباید کرد، ولى باید مواظب رهزنان عقاید و قداست ها و مقدسات هم بود! اگر عمل ها طبق «حجت خداپسند» نباشد، در ترازوى محاسبه، بى وزن و مقدار خواهد بود و آن را به بهایى نخواهند خرید.
آیا تا به حال، «دادگاهى » شده اى و مورد اتهام قرار گرفته اى؟
ایستادن در مقام یک «متهم » و انتظار یک «حکم » و داورى، بسیارسخت است، ولى براى کسى که بى گناه است، ترسى نیست.
«حجت »، چیزى است که در محکمه، بر ضد متهم اقامه مى کنند تامحکومش کنند، یا متهم در دفاع از خویش، اقامه و به آن استناد مى کند، تا«تبرئه » گردد.
متهمى که نداند چه اسناد، مدارک، حرف ها و شواهدى را در دادگاه علیه او طرح خواهند کرد، در دفاع از خویش و رد اتهامات هم ناتوان خواهد بود واگر نتیجه محاکمه، محکومیت او باشد، چندان هم دور از انتظار نیست.
شناخت «حجتهاى الهى » براى حضور در دادگاه قیامت، سودمند است،و داشتن جواب مناسب در مورد این شواهد و حجتها، لازم!
به تعبیر امام کاظم علیه السلام:
«خداوند، «عقل » را در وجود انسان، به عنوان حجت باطنى و «پیامبردرون » قرار داده است. (۱۳) .
از این رو تکلیفمان نسبت به سفیهان، سنگین تر است.
پیامبران و امامان و اوصیاى الهى نیز «حجت هاى آشکار»ند.
دین، وحى، قرآن، حدیث، امر و نهى امامان، فتوا و حکم فقها، عمل وسلوک صالحان، جوانان پاک، ثروتمندان انفاق گر، قدرتمندان عادل،زیبارویان عفیف، نام آوران متعبد و متعهد، نوابغ خداشناس، هنرمندان باایمان، همه و همه جزء حجتهاى الهى اند.
نمى توان گفت: «نمى شد!»، چرا که خداوند، کسانى را که با داشتن ثروت و جمال و جوانى و شهرت و اقتدار، پاى از «راه خدا» کنار نگذاشتند ومتقى زیستند، به رخ ما مى کشد و مى گوید: «پس چرا اینان توانستند؟»این مفهوم همان «لله الحجة البالغه » است.
ما باید فکرى به حال خودمان کنیم. روزى به ما خواهند گفت:
اگر نمى دانستى، چرا نیاموختى؟
و اگر مى دانستى، چرا بد کردى و بیراهه رفتى؟!
هم باید تلاش کرد، هم باید جهت را شناخت، هم باید بر اساس «میزان » عمل کرد، تا به «هدف » نزدیک شد و با تقویت ایمان، دشت عمل را از صالحات، سرسبز و خرم نمود.
ایمان، در سایه پیوند با خدا و انس با آفریدگار تقویت مى شود. سرى که در آستان رفیع خدا بر خاک سجده گاه فرود آید، در برابر بزرگترین قدرت هاى غیرالهى، کوچکترین احساس ضعف و ترس نمى کند. این منبع نیرو و قدرت را نباید دست کم گرفت.
منبع تغذیه روح و جان جوانان چیست و کجاست؟ آنان که رابطه شان باخدا قطع است، در زندگى به چه کسى تکیه مى کنند و در بن بست ها به کدام دریچه باز و راه عبور، امید مى بندند؟... جز خدا؟
حتى در میدان جنگ و سنگر مبارزه هم، چاشنى واقعى سلاح،«ایمان » است، نه «باروت »، و تغذیه اصلى خط نبرد، از «توکل » است، نه ازسلاح و مهمات!
زیباترین حالت یک نیروى انقلابى و متعهد هم آن است که در برابردشمنان، همچون کوه، با صلابت و استوار و نستوه بایستد و در برابر «الله »،خاکى و فروتن و افتاده باشد، که گفته اند:
در کوى ما شکسته دلى مى خرند و بس بازار خود فروشى از آن سوى دیگر است.
آن پیشانى که هنگام سجود بر خاک مى نهى، بلندترین پیشانى است.
آن دو دست پرنیاز که در «قنوت »، به سوى خدا مى گیرى، بى نیازترین دستهاست.
آن قامت، که در برابر عظمت کبریایى خدا خم مى کنى، استوارترین قامتهاست.
از نمازت، قدرت روحى مى گیرى و از نیازت، به بى نیازى روحى مى رسى.
صورتى که از اشک، خیس شود و سجاده اى که از سرشک دیدگان مرطوب گردد، بسیار قیمتى است.
چه عیبى دارد که شبستان جانمان را همیشه «یاد خدا» روشن سازد؟ وچه مى شود که فضاى خانه و خوابگاه و آسایشگاه و پادگان و اداره و مدرسه و محل کار و سنگر مقاومت، از یاد خدا و عطر نماز و تلاوت آیات، معطر وخوشبو باشد.
روح بندگى و نیایش، جوان را زیباتر از آنچه هست، مى سازد.
گرچه اقتضاى جوانى، «تلاش » و «تحرک » است،
ولى «جهت » داشتن این تلاش ها مهم تر از خود تحرک و تکاپوست.
جوانى، آغاز زندگى است و اگر حادثه و مانعى پیش نیاید، راهى دراز و پراز «نیاز» در پیش است، نیاز به برنامه و طرح، نیاز به مشاوره و تجربه، نیازبه راهنما و الگو، به ایمان و امید، به عشق و شوق.
آنچه به روندگان نوپا، انگیزه و امید مى دهد، مطالعه شرح حال انسان هاى بزرگ و موفق است.
آنچه تجربه مى دهد، هم بهره گیرى از نظرات راه رفتگان است، هم درگیر شدن با سختى ها و مشکلات و نهراسیدن از اقدام و داشتن شهامت تصمیم همراه با تدبیر و آینده نگرى.
آنچه به تلاش هاى زندگى، «ارزش » مى دهد، جهت سالم، سودمند،پاک و خدایى آنهاست. عمل در «مدار حق » و سرعت در «مسیر بندگى » وقدرت در «راه خوب » و تلاش براى «خدمت به خلق »، از ویژگى هاى یک زندگى موفق و خداپسند است.
جوانى یک «سرمایه » است.
اگر آن را خرج مى کنیم، باید به «سودآورى » آن نیز توجه داشته باشیم و... اگر به سود، توجه داریم، سودهاى اصلى تر، زیادتر، ماندگارتر را که به «حیات ابدى » ما مربوط مى شود، در نظر بگیریم.
آنچه از دست مى دهیم و آنچه به دست مى آوریم، باید تناسبى قابل قبول داشته باشد.
فرزانگان، هیچ گاه سرمایه را در جایى که سودى نداشته باشد به کارنمى اندازند و حسابگرى را گام نخست موفقیت مى شمارند.
آیا قبول داریم که «جوانى » ما نیز یک «سرمایه » است؟ این سرمایه راچگونه باید حفظ کرد و به مرحله «سودرسانى » رساند؟
دستور زبان عرفان
کسب عرفان و معنویت هم براى خود دستورى دارد.
در بسیارى از الفاظ و اصطلاحات در علوم مختلف، غیر از معنایى که به صورت عادى از آنها فهمیده مى شود، مفاهیم دیگرى هم مى توان فهمید.
از خود همین «دستور زبان » نمونه بیاوریم.
دستور زبان، براى تصحیح «گفتار» و «نوشتار» است. ولى... آیانمى شود از آن در تصحیح «کردار» هم کمک گرفت؟
دستور زبان براى شناخت روش صحیح کاربرد واژه ها و ساختار کلمات و تنظیم جملات است.
براى «عمل صحیح » چه معیار و دستورى وجود دارد؟ ناهنجارى و غلطدر کردار و معاشرت را با کدام دستور باید شناخت؟
تازه، درستى گفته و نوشته هم تنها به «بعد ادبى » آن منحصر نیست.درست بودن سخن در «مضمون و محتوا» هم شرط کمال و زیبایى آن است.
دستور زبان به ما مى آموزد که «فعل » و «فاعل » باید هماهنگ باشد.بین «ضمایر» و «اشخاص » هم باید تناسب وجود داشته باشد. ولى... آیارفتار ما فعل به حساب نمى آید؟ و آیا حالات درونى ما جزء ضمایر نیست؟ناهماهنگى میان ظاهر و ضمیر ما آیا «غلط دستورى » نیست؟
«نهاد» ما چگونه ساخته مى شود؟
براى «مستقبل » خود چه کرده ایم و «ماضى » ما چگونه بوده است؟
در کفتار روزمره ما چه قدر «حرف اضافه » است؟ اصلا در «صفت » و«فعل » به چه چیزى و چه کسى «اضافه » شده ایم؟
آیا فعل هایى که از ما سر مى زند «لازم » است؟ «معلوم » است؟«مجهول » است؟
آیا هیچ تمرین مى کنیم که «فعل هاى مجهول » را به «معلوم » تبدیل کنیم؟
من غیر از خداى متعال، هیچ «اول شخص مفرد»ى نمى شناسم. شماچطور؟
چگونه مى شود از «من »ها، «ما» ساخت و مفردها را به «جمع » تبدیل کرد؟
بسیارى از ما کارهایى مشابه انجام مى دهیم. «ماده » افعال ما گاهى مشترک و مثل هم است، اما کدام «شناسه » است که ماهیت ارزشى کارهاى ما را تعیین مى کند؟ شاید آن شناسه، «نیت » باشد!
اگر کارها و نیت ها را از «مرکب » شدن با خدا و ریا در آوریم و همان «ساده » خالص باشیم، بهتر است. اگر «خدا» را پیشوند و پسوند همه فعل ها و صفات و ترکیبات خود سازیم، زندگى مان «ادبى تر» مى شود.
مى بینید که «دستور زبان » کاربردهاى دیگر و بیشترى هم دارد!...
هم «آرایش » عمل لازم است، هم پیرایش آن. آرایش به اخلاص ونیت الهى و پیرایش از ریا و عجب و غرور. در این صورت، گل هاى معنویت و اخلاق، در بوستان جان مى روید و زبان فطرت، گویاتر مى شود و نداى حق جویى جان آدمى، بهتر شنیده مى شود.
بذرى که در شوره زار افشانده شود، هدر مى رود. شربتى هم که در جام آلوده ریخته شود، تباه مى شود.
پس، ابتدا باید زمین را آماده بذرافشانى ساخت و جام و ظرف را ازآلودگى ها پیراست.
«دل » نیز یک مزرعه است، براى کاشتن «نهال فضیلت » و افشاندن «بذر حقیقت ».
«جان » نیز، ظرفى است که مى توان «شراب معرفت » در آن ریخت.
آنچه علماى اخلاق و اساتید سلوک، با عنوان «تخلیه » و «تحلیه » ازآن یاد مى کنند، اشاره به همین پیرایش دل و جان از «رذائل »، سپس آرایش آن به «فضایل » است.
مریدى از استاد و شیخ خود پرسید: آیا استغفار کنم، یا خدا را تسبیح بگویم؟
گفت لباسى که چرکین است، احتیاجش به صابون، بیشتر از عطر وگلاب و بوى خوش است!
و براستى که چنین است. روح و نفس را اول باید از «زنگار گناه » و«موانع معرفت » و صفات ناپسند پیراسته و پاک ساخت، تا لیاقت آن را یابدکه به فضیلت ها و کمالات آراسته گردد، هر چند «تهذیب نفس از عیوب »،خودش مرتبه اى از کمال است!
این که گفته اند: «آیینه شو، جمال پرى طلعتان طلب ». نیز اشاره اى به همین حقیقت است.
اگر «دانش » در دل هاى ناپاک قرار گیرد، «تیغ دادن در کف زنگى مست » است. اگر «علم »، در قلوب غیر مهذب وارد شود، به جاى «کمال آفرینى »، «وبال آفرین » مى شود و اگر «قدرت » به دست افراد غیر«خودساخته » بیفتد، به ستم آلوده مى شوند.
اگر پیش از آن که انسان از «بندگى دنیا» برهد، دنیا به او روى آورد،«آخرت » را از دست مى دهد. و اگر پیش از آن که دل را از «سلطه ابلیس »آزاد سازد، به مقام و عنوان و شهرت و ریاست برسد، زمین مى خورد.
عطر زدن به جامه کثیف، نقاشى بر لوح آلوده، آراستن سیماى کسى که درونى آلوده دارد، همه و همه، نقش زدن بر آب و نوشتن بر هواست.
باید در نگارش خط باور و یقین بر لوح دل نیز «روش » آموخت و«دستور زبان » عرفان و تهذیب را فراگرفت و به کار بست!
نگارندگان خط باور
برخى مى بینند، برخى به دیگران «دید» و «بینش » مى دهند.
بعضى مى روند، بعضى دیگران را «رفتن و رسیدن » مى آموزند.
کسانى مى پرند، کسان دیگر «پرواز» مى آموزند و دیگران را براى طیران، تجهیز مى کنند. خوشا به حالشان!
و مگر «تعلیم و تربیت » کارى جز این است؟
معلم و مربى، اگر به عظمت کار خود واقف باشد، هرگز آن را بامعیارهاى حقوق و مزایا و دستمزد و پایه مقایسه نمى کند.
اما ناگفته نماند که تربیت دیگران، پیش نیازى همچون «خودسازى »مى طلبد.
آنکه مى خواهد «رشد» دهد، باید خودش «رشید» باشد.
آنکه مى خواهد «هادى » گردد، باید پیش از آن «مهدى » شده باشد.
معلمان، در لوح دل شاگردان «خط باور» مى نگارند و «نقش عقیده »ترسیم مى کنند.
مربى خداباور، بهتر مى تواند «خداباورى » را در مزرعه دل ها بکارد ومعلم خداترس، در ایجاد «تقوا» و «پرهیزکارى » موفق تر است. تهیدست وتهى دل، چه دارد که بدهد؟!
«ایمان جوانان »، مدیون تلاش فرهنگى و مؤمنانه مربیان و معلمانى است که جرعه اى از «کوثر باور» و جرقه اى از «شعله یقین » را به کام و جان جوانان مى رسانند. گامشان استوارتر باد...
ولى برخى هم بر لوح دل جوانان، «خط غلط » مى کشند و در کام اندیشه آنان «زهر شبهه » مى چکانند. اینجاست که باید هشیار بود که مسموم نشدو از خط بد سرمشق نگرفت.
سلامت و عیب هر چیزى با یک «معیار» سنجیده مى شود.
حتى دستگاهها و ابزار صنعتى و فرآورده هاى غذایى و محصولات مصرفى مردم، باید در یک حد و سطح قابل قبولى باشد که به آن «استاندارد» گفته مى شود.
اگر یک «کالا»، یا یک ماده غذایى، آن بایستگى هاى لازم را نداشته باشد و براى سلامتى جامعه مضر باشد، آن را از بازار و کارخانه جمع آورى ومحو مى کنند، هر چند خسارت مالى به بار آورد، چون که جان مردم عزیزترو پربهاتر از اینهاست.
آیا «فکر» و «روح »، نیاز به مواظبت ندارد؟ مسمومیت هاى فکرى وآلودگیهاى اخلاقى و بیماریهاى روحى از چه راهى پدید مى آید؟
همان طور که به نام «آزادى »، نمى توان به هر کس اجازه داد که هرکالایى را با هر شرایطى تولید کند و به مردم عرضه نماید و سلامت وبهداشت و امنیت و آسایش جامعه را به خطر اندازد، به بهانه آزادى هم نمى توان با افکار، اعتقادات، اخلاق، سنت ها و باورهاى مردم بازى کرد ویک نسل را دچار «انحراف فکرى » یا «یاس از آینده » یا «فساد اخلاقى »ساخت.
این نوع آزادى، یعنى آزادى اشاعه ویروس بیمارى و مواد مخدر وسلاح هاى کشتار جمعى و گمراهى عمومى!...
«نظارت » چیز خوبى است. هرکس و هر جا که خود را از «نگاه ناظر» و«قضاوت داور» دور ببیند، زمینه لغزش یا انحراف یا سوء استفاده از قدرت وموقعیت و نعمت، پیدا مى شود.
بپذیریم که هر حرف، هر نوشته، هر فیلم، هر رابطه، هر غذا و... هر فکر،قابل اطمینان نیست.
توجه به «استاندارد»ها، حتى در مسایل فکرى و روحى و اخلاقى هم ضرورى است.
گل جوانى
از بهار باید «الهام » گرفت و از پاییز، «عبرت »!
جوانى، زیباترین گل بهارى است که در بوستان عمر مى شکفد.
کسى که «نقد جوانى » را رایگان از کف بدهد، کوله بارى از «حسرت » راتا دامنه قیامت بردوش خواهد کشید.
اگر چشم، دریاى هوس شود، قایق گناه در آن حرکت مى کند.
دریغ! اگر عمر، در خواب و غفلت بگذرد!
براى مقاومت در برابر سیل «تهاجم فرهنگى »، باید سد ایمان زد و ازمرز عقیده و عفاف، نگهبانى کرد.
«خود» باختگان در برابر فرهنگ بیگانه، براحتى «خدا» را هم مى بازند.
جوانان آگاه و با فرهنگ، آرامش روح را در زندگى آمیخته به معنویت وخداجویى مى یابند و زندگى منهاى خدا را تکرار بى روح لحظه ها و هفته هامى دانند. خواهران عفیف، مظهر نجابت شیعه و وارث خون شهیدانند که رسالت تعهد و تقوا بردوش دارند. «حجاب » را، نه زندانى که در آن محبوس باشند، بلکه قلعه و دژى مى شناسند که از ورود غارتگران و مهاجمان جلوگیرى مى کند.
سیراب از «کوثر عفاف »اند و آسوده در «سایه سار حجاب ».
راستى... از یادگاران هزاران شهید خفته به خون، چه انتظارى است، جزوفاى به پیمان و پاسدارى از رمت خون و پاى بندى به «میثاق »؟!
از جوان جامعه ما انتظار است سروى ریشه دوانده در اعماق تاریخ وفرهنگ ریشه دار «خویشتن » باشد، نه هرزه گیاهى روییده در مزبله «بیگانگان ».
آیا غرور «مسلمانى » اجازه مى دهد «عروسک کوکى » غرب باشیم؟...
از نخستین روز تکلیف، تا پایان عمر، انسان بار امانتى را بر دوش مى کشد که هر لحظه امکان افتادن و شکستن آن هست.
به قول حافظ: «آسمان بار امانت نتوانست کشید...»
اینکه صاحب «عقل » و «انتخاب » هستیم، از یک سو مایه مباهات است، از سوى دیگر تکلیف را سنگین و وظیفه را حساس مى سازد.
انتخابگرى انسان، تعیین کننده «سرانجام » و «سرنوشت » اوست واین عقل و خرد است که در راه «بهترین »، او را یارى و راهنمایى مى کند. تاچه اندازه به این «راه » نمایى اهمیت دهیم، یا نسبت به آن کم توجه باشیم و بى اعتنا.
ما، یک عمر، بار حساس و شکستنى شیشه بردوش مى کشیم. تنها بردوش گرفتن این بار، افتخارآمیز نیست; بلکه اگر سالم و بى حادثه آن را به «مقصد» رساندیم و این «شیشه امانت » نشکست، آنگاه پیروزیم وشایسته تبریک و تقدیر.
لحظه لحظه عمر ما، همراه با همین «انتخاب »هاست.
این، همان بر دوش گرفتن و حمل و تحمل بار شیشه است و هروسوسه شیطان، هر خواسته «نفس اماره »، هر پاسخ مثبت به «هوس »،مى تواند سنگى باشد که این بار شیشه را پیش از رسیدن به مقصد،بشکند.
محموله، هر چه ظریف تر، شکستنى تر و قیمتى تر باشد، در حمل و نقل آن و رساندنش به مقصد، هوشیارى و مواظبت بیشترى لازم است.
به تعبیر قرآن، ظلوم و جهول بودن انسان، موجب شد این بار امانت رابه دوش بکشد، بارى که آسمان ها و کوه ها و زمین از پذیرش مسؤولیت آن ابا کردند و بیمناک شدند و انسان آن را پذیرفت. (۱۴) .
غیر از امانت الهى، امانت مردمى و مسؤولیت اجتماعى نیز همین حالت را دارد. کسى که به مقام و مسؤولیتى برگزیده یا منصوب مى شود، اگرتا پایان توانست به وظایف عمل خویش کند و بار را سالم به مقصد برساند،جاى «تبریک » است.
از تبریک اول کار چه سود، اگر سالم به پایان نرسد؟
هر کس «قدر» خود را نشناسد، چه انتظارى از دیگران دارد که «قدرشناس » او باشند؟
قیمت تو، بسیار بالاتر از آن است که به «حقارت » و «دنائت » تن دهى وخود را به دوزخ بفروشى.
«اراده »، موهبت خدایى است که در «اختیار» توست. به اندازه «بدبودن »، قدرت و استعداد «خوب شدن » دارى، بلکه بیشتر. پس چرا بدى راانتخاب کنى؟
بیشتر از سستى، مى توانى جدى و مصمم باشى، پس چرا بى حالى؟
به همان اندازه که گنج، رنج مى طلبد، «انسان شدن » هم تمرین وتلاش مى طلبد. راه باطن هم نیازمند نور و روشنایى است.
در خانه دلت، چه شمعى روشن کرده اى که در فروغ آن «راه » را بیابى وبه «بیراهه » نیفتى؟
براى «پرورش روح »، ممارست و تمرین لازم است. براى «رسیدن »،باید فاصله ها را کم کرد، فاصله خواستن تا هدف را، فاصله خودخواهى تاخداجویى را، فاصله «ایمان » تا «عمل » را، گفتار تا کردار را.
براى رویش و شکوفایى، «ریشه » لازم است و آبیارى و تغذیه و نور وحرارت، ریشه در حکمت و معنویت، آبیارى عقیده و باور، تغذیه فکر و روح،نور بصیرت و بینش، حرارت عشق و شوق.
نفسانیات، نهر عفن و رودخانه لجن بارى است که باید پلى از «عفاف »و «تقوا» بر روى آن زد و گذشت، تا به ساحل «فلاح » رسید.
بهشت، آن سوى رود خروشان گناه است.
کسى به «بهشت » مى رسد که از «جهنم » بگذرد!
گذشتن از جهنم، یعنى گذر از دروغ، حسد، ریا، تکبر، نفاق، ظلم، غفلت و... شهوت!
نگذاریم «گل جوانى »، در برابر «طوفان هاى شیطانى » پرپر شود.
بهار عمرمان را با پاییز حسرت و ندامت، بى رنگ و افسرده نسازیم.
شبهات و شهوات
هم «خلا فکرى » و هم «نیاز جنسى » لغزشگاهى سر راه جوانان است.
یکى مسایل فکر و اندیشه را مهم نمى شمارد،
یکى هم در همین زمینه گرفتار «شبهه » یا «انحراف » است.
مشکلات جنسى نیز براى نسل جوان مى تواند مایه انحراف از مسیرفطرت گردد.
قلم هاى مسموم، گاهى به «القاء شبهه » مى پردازند، دلهاى بیمار نیز،به تحریک شهوات مشغولند. در این میان، جوانانند که در معرض آسیب قرار مى گیرند و اگر «راه صواب » و «شیوه معقول » را نیابند، به بیراهه کشیده مى شوند.
آنان که مى خواهند براى جوانان دل بسوزانند و برنامه بریزند وطرح هاى اصولى اجرا کنند، باید در این دو میدان به برنامه ریزى و تامین وجهت دهى و برآوردن نیازها بپردازند.
مشکل شبهات به «اعتقاد» بر مى گردد، مشکل شهوات به غریزه جنسى از یک سو و زمینه هاى کشش به سوى گناه و ارضاى ناسالم این نیرو از سوى دیگر.
پس، کار فکرى فرهنگى از یک سو، سالم سازى محیط و تسهیل ازدواج از سوى دیگر، ضرورى است.
خود جوانان نیز مسؤولند. جوان، اگر به غناى فکرى و گسترش مطالعات دینى و آشناتر شدن با مبانى عقیدتى خویش نپردازد، تضمینى براى سالم ماندن در برابر «ترکش شبهه » نیست. و اگر به تقویت ایمان واراده و تسلط بر «هواى نفس » و «تعدیل غرایز» و کنترل امیال نفسانى نپردازد، تامینى در برابر «ویروس گناه » و «طغیان شهوت » ندارد.
در میدان «شبهات »، نیروى اندیشه و تفکر و علم، چاره ساز است و درعرصه «شهوات »، قدرت تقوا و نیروى اراده.
این است که «دین » و «دانش »، دو بازوى نیرومند و دو بال پروازند. هرکدام ضعیف باشد، جوان ما آسیب پذیر مى شود.
جوان، هم باید به قدرت دانش مجهز باشد، هم به نیروى ایمان، تا نه گرفتار دام شیطان هاى آشکار و نهان شود، نه از رسیدن به هدف در زندگى بازماند. در این راه، «چراغ بصیرت » لازم دارد، تا در پیچ و خم هاى راه زندگى گم نشود و به بیراهه نرود.
کم نیستند «ظاهر الصلاح »هاى بد دل و آلوده جان. کسانى را هم که «بود» و «نمود»شان متفاوت و گاهى متناقض است مى شناسى.
«گناه »، یک بیمارى روحى و آفت درونى است. ولى اگر کسى این بیمارى را حس نکند، نه به فکر درمان مى افتد، نه در پى پزشک مى رود.
ممکن است انسان عمرى «خلاف » کند و خود را «متخلف » نداند. امانتیجه فرق نمى کند. خلافکار، مجرم است و عوارض و عواقب تخلف را هم باید بپذیرد.
شیطان، عادت دارد که روى دردهاى درونى و بیمارى هاى روحى واخلاقى انسان سرپوش بگذارد، تا انسان به فکر اصلاح و مداوا نیفتد.
مگر از دشمن، جز این انتظار است؟
«اغوا»، «تزیین »، «تدلیس »، «تلبیس » و «تعمیه »، از کارهاى ابلیس است. ممکن است یک ریاکار، سال ها به خاطر مردم عمل و عبادت کند،ولى خود را از اهل اخلاص بداند.
مگر کسى که بدى هاى خود را توجیه مى کند و براى گناه، یک مستمسک مى جوید، جز این است که در دام همین فریب شیطان است؟
تفاوت «درد جسم » و «بیمارى روح » همین است که عوارض ونشانه هاى آن، مشهود و محسوس است، ولى علایم و عوارض این، پنهان و نامرئى. اما در دراز مدت آدم را از پا در مى آورد، از درون مى پوساند ویکباره انسان فرو مى افتد، آنگاه معلوم مى گردد که این «بنیان »، از مدت هاپیش «فرسوده » بوده است، بى آنکه آشکار باشد.
آیا این خطر، جدى نیست؟
فصل جوانى، دوران مناسبى براى این «پاکسازى درون » است، تادرخت وجود، از درون نپوسد و پیش از موعد، نیفتد!
غلبه بر شبهات، با بینش و دانش، غلبه بر شهوات با ایمان و تقوا.
معاصر با زمان
کسى که قانون حرکت ها و تحولات را بداند و با «سنت »هاى طبیعت وتاریخ، آشنا باشد، مى تواند به جاى «محکوم زمان » شدن، «حاکم برزمان » گردد.
کسى که «شناگرى » مى داند، بر آب و موج، مسلط است. کسى که شنانمى داند، مغلوب آب مى گردد. به همین راحتى، آشنایى و ناآشنایى با قانون آب و روش تسلط بر امواج و مهارت در «شنا»، مرگ و حیات یک انسان رارقم مى زند.
اگر براى بهره گیرى از عنصر «زمان »، برنامه و هدف و شیوه داشته باشى، بر زمان چیره مى شوى، و گرنه مغلوب و محکوم و شکسته و شکست خورده مى گردى.
چگونه مى توان زمان را امتداد داد؟ یا آن را مهار کرد؟
باید از هر دقیقه قرنى ساخت قرن را در دقیقه گنجایند
یا که با شیوه مهار زمان جبر را هم به زیر بال کشید
شب و روز، دو مرکب براى سوار شدن و راه زندگى را طى کردن است.
به تعبیر رسول صلى الله علیه وآله: «اللیل و النهار مطیتان ».
حال، این مرکب، یا چموش و سرکش و افسار گسیخته است، که سوارش را بر زمین مى زند، یا رام و در اختیار است و با اراده سوار، راه مى سپارد.
راستى... چرا گاهى بر یک جامعه، یک قرن مى گذرد، ولى معادل یک سال هم به شمار نمى رود، و گاهى جماعت و ملتى، ره صد ساله را یک شبه مى روند؟! گاهى فاصله «عمر فلکى » و «عمر عملى » انسان ها خیلى زیاد است!
بهره گرفتن از استعداد و توان نهفته در فرصت و زمان، چه براى یک فرد یا براى جامعه، برکت آور است و زمان را بارورتر مى سازد.
اگر جلوتر از زمان نیستیم، دست کم، معاصر زمان خویش باشیم.عقب تر از زمان چرا؟!
تا چه حد مى توان به «هدف » رسید؟
میزان تحقق اهداف و آرمان ها و ثمر دادن نهال هاى کاشته شده درزمین دل ها و مزرعه اندیشه ها، بستگى به خود ما دارد.
خداوند، ما را «چشم » دیدن و «گوش » شنیدن و قلب «فهمیدن » عطاکرده است، و... بالى به قدرت «همت » براى طیران در فضاى «خواستن ».
در کلاسى به وسعت «نیاز» و با شوقى به حرارت ایمان، مى خواهیم نسلى باشیم و نسلى بپروریم: خدا باور، دین شناس، آگاه دل، پاک رفتار،راست گفتار، درست اندیش، دریا دل، ثابت قدم و در یک کلمه «مسلمان »!
این، همتى بلند و هدفى والاست و در خور این آرمان، تلاشى عظیم لازم است.
اگر غفلت کنیم، آنچه از دست مى رود «فرصت » و «نیرو» و «زمینه »است و اینها سرمایه هاى ماست و باید به سودآورى و بهره گیرى بیانجامد.
«راه » کدام است و «هدف » کجاست؟
جاذبه هاى جنبى و صحنه هاى فرعى، ما را به خود مشغول نکند!
مشکلات، از جدیتمان نکاهد و به «تردید»مان نیفکند و گام ما راسست نسازد و امیدمان را نسوزاند.
بزرگان و بلنداندیشان، به تناسب اهداف متعالى خود، تلاشى شایسته ودر خور داشته و دارند.
دریغا که انسان، بذر پوچ بپاشد، یا مزرعه روییده را آتش بزند.
اگر بتوانیم، به دیگران، «بال پرواز» بدهیم.
و گرنه، خود از پرواز نمانیم.
اگر چه خداوند به «نیت خوب » هم پاداش مى دهد، اما اگر آن نیت وتصمیم به مرحله عمل برسد، پاداشى بیشتر دارد.
پس، در انجام کار نیک، نباید تردید و دودلى داشت و از امروز به فرداانداخت. شیطان، براى امروز تا فردا، هزار نقشه مى کشد و هزار دام مى گسترد، تا «نیت » را برگرداند و تصمیم به مرحله «عمل » نرسد.
سرعت در نیکوکارى و پرهیز از تاخیر انداختن «عمل صالح »، راه را بروسوسه هاى شیطانى مى بندد و ابلیس را در نقشه خود، ناکام مى گذارد.
اگر قرآن کریم، از کسانى که «یسارعون فى الخیرات » (۱۵) اند به نیکى یادمى کند، رازش در همین نکته نهفته است که با تاخیر، زمینه ترک عمل رافراهم نمى سازند.
تردید و بى حوصلگى و تنبلى را براى کارهایى نگهداریم که خلاف وگناه و موجب ناخشنودى پروردگار است. در آنچه نیکوست، «سرعت عمل »، «گریز از تردید» و بى اعتنایى به وسوسه شیطان، بر ایمان «توفیق » مى آورد.
عشق و شور و شوق را هم براى «صالحات » ذخیره کنیم.
بعضى ها وقتى غش مى کنند، به طرف گناه و نفسانیات و هوس ها غش مى کنند، و اگر لیز مى خورند، به مت حرام لیز مى خورند. آیا این است صداقت در انتخاب راه؟
میان تصمیم و نیت بر بدى و گناه، تا انجام آن، تا مى توانیم فاصله بیندازیم و این فاصله را با تردیدها، عاقبت اندیشى ها، فکر عذاب و آخرت و ترس از نافرمانى خدا پرکنیم. به توصیه حضرت امیرعلیه السلام:
اگر به تاخیر مى اندازید، گناه را و اگر جلو مى اندازید، توبه را جلو اندازید. (۱۶) .
اما... میان تصمیم خیر تا عمل به آن، مجالى براى هیچ فاصله ودودلى و تاخیر ندهیم، که گاهى تاخیر، به تعطیل مى انجامد!
نگاه
چشم، دریچه اى به دنیاى قلب است.
«دیدن » و «نظر»، خواستن دل را در پى دارد. (۱۷) .
با این حساب، باید به آنچه در «چشم انداز» ما قرار مى گیرد، حساس باشیم. دیدنى ها، چه خوب و چه بد، گرایش ما را به سوى خود «جذب »مى کند و ما اغلب، مجذوب چیزى مى شویم که مى بینیم.
اگر به افق دور دست بنگریم، «وسعت دید» پیدا مى کنیم و اگر فقط به جلوى پاى خود نگاه کنیم، «نقد اندیش » و «حاضر گرا» و «تنگ نظر»مى شویم.
آنچه به صورت تصویر، فیلم، منظره، خط، تابلو، چهره و... در برابر دیدما قرار مى گیرد، به درون و روح و فکر ما نفوذ مى کند.
درست است که مى توان از کتاب تاریخ، با زندگى گذشتگان آشنا شد واز سرانجام آنان «عبرت » گرفت، ولى چرا در قرآن کریم، آن همه تاکیداست که: بروید، بگردید، ببینید و عبرت بگیرید؟! چون در «دیدن »، اثرى است که در خواندن و شنیدن نیست.
«نگاه حرام » چرا آن همه نکوهیده است، چون دل را هم به دنبال حرام مى کشد.
نگاه به چهره عالم، نگاه به در خانه عالم، نگاه به کعبه، نگاه به صفحه قرآن چرا عبادت است و ثواب دارد؟ چون این نگاه، جلوه هایى از معنویت وپاکى و حق را به درون انسان منتقل مى کند.
عارفان، مراقب چشم و نگاه خویشند. به حرام نمى نگرند، تا تیرگى وسیاهى از روزنه «نگاه ناپاک » به «خانه دل » نفوذ نکند.
وقتى دل، از راه چشم تغذیه مى شود، چرا «غذاى حرام » به آن بدهیم؟
زنى زیبا از گذرگاهى عبور کرد. حضرت على علیه السلام و جمعى هم نشسته بودند. یکى از حاضران، با چشم و نگاه آن زن را تعقیب کرد. حضرت او رانکوهش کرد و فرمود:
همین گونه نگاههاست که شهوت جنسى را بر مى انگیزد... (۱۸) براى طهارت درون، دیده را پاک نگاه داریم و بر این پنجره، دیدبانى کنیم.
هر کس نقطه یا نقاط ضعفى دارد. نقطه ضعف برخى هم «شهوت » و«مسایل جنسى » است.
آنکه نتواند این غریزه را تحت کنترل خویش آورد، گاهى آبروى یک عمر را در یک «لحظه » و با یک «نگاه » مى بازد.
بسیارند افراد ضعیف النفسى که چون اراده اى قوى ندارند، مغلوب «شهوت » مى شوند و معصیت هایى از «نگاه حرام » و «چشم چرانى »گرفته، تا ارتباطهاى نامشروع و فسق و فجور و... را مرتکب مى شوند، والبته که بعد از آن هم به خاطر رسوایى، پشیمان مى شوند.
ولى... مگر آبروى ریخته، قابل جمع کردن است؟
کشتن نفس و سرکوب غرایز، اسلامى و شرعى نیست، ولى مهار آن،هم شدنى است، هم مطلوب دین. این همان است که با «عفاف » از آن یادمى شود و تقویت نیروى تقوا، مهارى است بر سرکشى نفس و لجامى است بر طغیان غرایز.
حتى روزه گرفتن، طغیان و فوران نیروى شهوت را کاهش مى دهد. و ازپرخورى و شکمبارگى نیز، جز شدت و صولت «قوه شهویه » برنیاید.
اگر نیروى جنسى در اختیار و مهار انسان نباشد، همچون مرکبى چموش و حیوانى لجام گسیخته، سوار را بر زمین مى زند و اگر این غریزه،تعدیل شده و در مسیر صحیح و طبیعى به کار گرفته نشود، مزرعه عمرانسان چراگاه شیاطین پیدا و پنهان مى شود.
گاهى نگاه، اولین گام یک «راه اشتباه » است.
کسى که نگاههایش را تحت اختیار نداشته باشد، در سراشیبى غیرقابل کنترل قرار مى گیرد. اگر در احادیث، نگاه را تیرى از تیرهاى ابلیس شمرده اند، از این رهگذر است. (۱۹) .
اسیران نگاه، فراوانند.
آنکه نتواند حریف پلک هاى خویش شود و آن را بر روى حرام و نارواببندد، چگونه ادعاى اراده و خودساختگى دارد؟!
شیطان، پیوسته دل هاى جوانان را هدف تیر نگاه قرار مى دهد. آنچه این تیرها را مى شکند، «عفاف » است. و آنچه سپر در برابر هجوم شهوت است، «تقوا»ست.
مسند نشین قناعت
چه کسى آزاد است و چه کسى اسیر؟
گاهى زندان و زنجیر، بر دست و پاست و «جسم » را به بند کشیده است،
گاهى هم روح و فکر، در زندان خصلت هاى بد و عادات شوم و اعمال ناپسند، زندانى است.
اسارت جسم، پا را از رفتن و اندام را از جابجایى و تحرک باز مى دارد.اما... روح اسیر و فکر گرفتار، از طیران و پرواز در فضاهاى بازترى محروم مى شود.
به قول سعدى، اگر انسان از «پاى بند شهوت » به درآید، طیران آدمیت را هم شاهد خواهد بود، که پر اوج تر از طیران مرغ است. (۲۰) .
بنده شکم و شهوت، اسیرى گرفتار است، هرچند خود را «آزاد» پندارد.
«معتاد»، زندانى یک عادت شوم است، دنیاپرست، اسیر ثروت اندوزى است، طمعکار، در قید و بند مال و منال، زندانى است.
آزاده کسى است که از دام تمنیات رها باشد و مالک دنیا و ثروت باشد،نه مملوک و برده آن.
با این معیار و مقیاس، بسیارى از آزادان اسیرند، و بسیارى از اسیران،آزاده اند. گرفتار هر چه باشى، اسیر و برده آنى.
حضرت على علیه السلام فرمود:
«العبد حر ان قنع، الحر عبد ان طمع ». (۲۱) .
«بنده، اگر اهل «قناعت » باشد، آزاد است و آزاد، اگر اهل «طمع » باشد،برده است.
آنکه از سرمایه قناعت برخوردار است، بر «افزون خواهى » و تمایلات سیرى ناپذیر خود مهار مى زند. نمى خواهد، تا به خاطر «خواستن »، به ذلت نیفتد.
ولى گرفتاران بیمارى طمع، سیرى نمى شناسند، چرا که دنیا دریایى است با آب شور، که هر چه بیشتر جمع کنند، تشنه تر مى شوند. آزمندان،چون مهار بر «خواسته »هاى خویش نمى زنند، طمع و حرص، آنان را به ذلت و خوارى و حقارت و بردگى مى کشد، تا به آنچه مى خواهند، برسند، ازهر راه و به هر صورت که باشد!...
آنکه مسندنشین کاخ قناعت است، آزاد است. (۲۲) .
آنکه گرفتار حرص و آز و افزون طلبى است، همیشه برده و گرفتار است.
چه بسیارند آزادان گرفتار! و توانگران فقیر! این آزادگى و گرفتارى، یاتوانگرى و فقر، به اراده و ارادت انسان باز مى گردد.
داشتن «عزم » و «اراده »، در سعادت هر کس نقش دارد،
و در سعادت و کمال «جوانان »، بیشتر!
زندگى، همچون حرکت در مسیرى است پرسنگلاخ و پرنشیب و فراز،با طوفان هایى که مى وزد و موج هایى که بر مى خیزد و موانعى که راه را بر مامى بندد و حرکت را کند مى سازد.
تقویت عزم و اراده هم، برنامه و تمرین مى خواهد.
«روزه و رمضان »، فرصتى و برنامه اى براى همین هدف است.
گرچه به ظاهر، نوعى کنترل و محدودیت در خوراک و لذائذ و... است،لیکن از رهگذر همین کنترل ها، هم فکر و اخلاق و عمل، سالم مى ماند،هم اراده جوان تقویت مى شود و با «داشتن و نخوردن » و «خواستن و مهاربر خواسته ها زدن »، نیروى عزم و تصمیم، افزایش مى یابد.
سرعت گیرهاى خیابان ها و گذرگاهها، یا تعیین حداکثر سرعت دررانندگى، گرچه ابتدا به نظر انسان تلخ و دشوار مى آید، ولى فرجام آن،«سلامتى » است و جلوگیرى از «خطر» و بروز «حادثه »!
«روزه » نیز، روح را پاک، اراده را قوى، جسم را تندرست و دل را خاشع مى سازد.
آیا اینها ارزش اندکى است؟
کلام الهى در قرآن که بر فریضه روزه تاکید دارد، محور عمده آثار وبرکات آن را «تقوا» مى شمارد. (لعلکم تتقون). (۲۳) .
و مگر تقوا، چیزى جز خویشتن دارى از معصیت و پرهیز از گناه، درسایه ایمان استوار است؟
«تقویت اراده » را به عنوان درسى از رمضان و روزه، از یاد نبریم.
کیمیاى «خویشتن بانى »
امانتدارى، کارى است دشوار!
وجود و نفس، امانتى در دست ماست. وظیفه داریم در رشد دادن وبالنده ساختن آن بکوشیم.
مگر نه آنکه حفظ کردن «تن » و «جسم » از آفت ها، بیمارى ها وآسیب ها بر عهده ماست؟ «جان » و «روح » نیز چنین است.
من و تو مسؤولیم تا نگهبان جان و پاسبان نفس و روان خود باشیم، تا«خوره گناه » در جانمان نیفتد و بیمارى «مفاسد اخلاقى » دامنگیر روحمان نشود. این، همان «تقوا» است.
تقوا، هم فرد را از سقوط در دامن تباهى ها و آلودگى ها نگه مى دارد، هم جامعه اى را که در آن به سر مى بریم.
تقوا به معناى حفظ و نگهدارى است، نگهدارى غرایز از طغیان،نگهدارى نفس از عصیان، نگهدارى زبان، از دروغ و تهمت و افترا و یاوه هاو بیهوده گوییها، نگهدارى چشم از دیدن حرام ها و نگاه هاى ناپاک،نگهدارى دست، از ستم و تعدى، نگهدارى دل، از هوس و نگهدارى مغز وفکر، از اندیشه هاى شیطانى.
تقوا، نوعى «ترمز» است، قدرت تسلط بر خویش و نیروى حاکمیت برنفس است، «خویشتن بانى » و «خودپایى » است، کنترل نفس و مالک خودبودن است.
تقوا، هم سلاح و سپر است، هم چراغ راه و مشعل راهنما. هم دژحفاظت است، هم مرکب راهوار در زیر پاى انسان هاى «خود ساخته ».
تقوا، در دل آتش رفتن و نسوختن است،
از آب گذشتن است و خیس نشدن،
به قول اقبال لاهورى:
«زندگى در صدف خویش، گهر ساختن است در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است »
آیا مى توانى در معرض گناه قرار بگیرى و گناه نکنى؟!
آیا قدرت رعایت حدود الهى را در خلوت ها و دور از نظر مردم دارى؟
تقوا، در سایه ایمان به خدا و یاد او و شناخت موقعیت خود در رابطه باخدا و هستى به دست مى آید.
تقوا به انسان، کیمیاى «ذکر» مى بخشد. و هر کس «ذاکر» بود، گناه نمى کند. آنکه گناه مى کند، «غافل » است!
بى نیاز کسى است که «گنج تقوا» دارد. این گنج، انسان را به «مالکیت نفس » مى رساند و از «بردگى نفس » مى رهاند.
چه کسى «مالک خویش » است؟ و... چه کسى «برده نفس »؟
عنان دل و جانت و مهار خواسته هایت به دست کیست؟ «عقل »، یا«نفس »؟ «دل »، یا «دین »؟ باید «مالک » بود، تا «امیر» شد!
کسى که بداند پیامد گناه، دوزخ الهى است، گناه نمى کند.
و آنکه به پاداش نیکوى خدا چشم امید بسته باشد، در کسب رضاى آفریدگار مى کوشد.
کسى هم که «محبت خدا» را در دل داشته باشد، او را نافرمانى نمى کند،چرا که عشق و محبت، دوستدار را با دوست، همدل و همرنگ و همراه وهماهنگ مى کند. دوست خدا هم هرگز از فرمان و خواسته محبوب دلش سر نمى پیچد، مگر آنکه در ادعاى عاشقى دروغ گفته باشد!
اگر هیچ یک از این سه را نداشته باشى، یعنى نه بیمى که از نافرمانى وعقوبت، هراسناکت کند، نه امیدى که به طاعت و اطاعت وادارت سازد و نه محبتى که به محبوب، پیوندت دهد، با کدام عامل، مى خواهى از چنگ ابلیس بگریزى؟!
حضرت على علیه السلام در نهج البلاغه، در خطبه اى از «متقین » یاد مى کند وصفاتشان را بر مى شمارد. پرواپیشگان و پارسایان کیانند؟
آنان که: خشوع در عبادت، ایمان در یقین، میانه روى، شکیبایى، نشاطدر عبادت، خشوع و خشیت دل، قناعت نفس، فروخوردن خشم، روى آوردن به نیکى ها، سپاس در هنگام نعمت، صبر در گرفتارى و مصیبت و...داشته باشند. اینها خصال صاحبان «تقوا»ست.
انسان بى تقوا، همچون ماشینى بى ترمز در سراشیبى راه زندگى گام مى زند که هر لحظه احتمال سقوطش مى رود، یا برخوردش به کوه.
کسى که بر تمایلات و هوسهایش مهار بزند، با «نور تقوا» هم راه رابهتر مى بیند، هم بى خوف و هراس پیش مى رود.
اگر به «عقل » میدان دهى، دست هاى «هوس » را مى بندد.
اما... اگر دست هوا و هوس را بازگذارى، عقل را به بند مى کشد.
تو که نمى خواهى عقلت اسیر نفست شود؟... پس، «تقوا»! «تقوا»!
براى آنکه به یک «بیمارى واگیر» مبتلا نشوى، چه مى کنى؟
از خانه بیرون نمى آیى؟... یا واکسن ضد آن بیمارى را مى زنى؟
چه باید کرد که در برابر گناه، «مصونیت » یافت؟ پرهیز از معاشرت هاى اجتماعى و حضور در جامعه؟ یا تقویت اراده و ایمان قلبى و «یاد خدا» درهمه حال؟
آنکه همیشه با انزوا و کنج عزلت به جنگ گناه مى رود، آسیب پذیراست. ولى کسى که «خودساخته » است، ایمانش او را حتى در شلوغ ترین محیط و آلوده ترین شرایط هم نگاه مى دارد.
لال، اگر غیبت نکند و تهمت نزند، هنر نیست، چرا که زبان غیبت واتهام و دروغ ندارد. اما زبان داشتن و یاوه نگفتن، دست داشتن تعدى نکردن، پاداشتن و بیراهه نرفتن، چشم داشتن و به حرام نگاه نکردن،جوان بودن و چشم و گوش و دل را به حرام نیالودن، اینهاست که آدم را برتراز فرشته مى سازد. این همان «تقواى ستیز» است.
«پاک بودن در جوانى شیوه پیغمبرى است ورنه هر گبرى به پیرى مى شود پرهیزکار»
آیا شده است که از خارستان گناه بگذرى ولى خار معصیتى به پایت نخلد؟
آیا از راه لجن آلود و مسیر آلوده عبور کرده اى، با این پروا و پرهیز که جامه ات و پایت را نیالایى؟
این همان «تقوا» است!
«تقواى ستیز»، پروا پیشگى کسى است که در قلب کشمکش هاى اجتماعى و فکرى و سیاسى تلاش مى کند و در صحنه حاضر است، ولى خویشتن دار باقى مى ماند و به شیطان سوارى نمى دهد.
تو هستى و عمرى درگیرى با «دشمن نفس » زمان، همه عمر است، و مکان، همه جا
اگر خود را نسازى و تربیت نکنى، پیوسته از شیطان هاى درون و برون زمین خواهى خورد.
کسى که نتواند بر مرکب چموش «نفس اماره » لجام بزند، پیوسته درمعرض سقوط است.
تقوا در تو شجاعت و نیرویى مى آفریند که مى توانى حریف نفس خویش شوى و مالک خواسته هاى دلت گردى (۲۴) و مهار نفس را در اختیارداشته باشى.
و... دریغا باختن به نفس!
لحظه دشوار انتخاب
«انتخاب »، دشوارترین لحظات براى انسان است.
وقتى «لحظه انتخاب » فرا مى رسد، وسوسه ها و تردیدها هم سراغ تومى آیند، و آن «جلوه »اى را که در یک «برق معنویت » دیده اى، از نظر ونگاهت محو مى سازند.
«چگونه بودن » یکى از همین انتخاب هاى دشوار، ولى سرنوشت سازاست.
شخصیت تو، گاهى در گرو همین تصمیم ها و برگزیدنهاست. این تویى که خمیرمایه «هستى » خود را، با دو دست «انتخاب » خویش، شکل مى دهى و مى سازى.
کى مى خواهى به «بودن » خویش، شکل مطلوب بدهى؟!
تا کى امروز و فردا؟ آیا نمى خواهى به کاروانى که به سوى سعادت مى رود، بپیوندى؟ وسوسه هاى شیطان را کنار بگذار، به آنچه «ماندگار»است بیندیش، به آنچه «مى ارزد»، دل ببند. ارزش تو را عشق ها ومحبتهایت تعیین مى کند. تا به چه چیزى دل ببندى!...
بیا یک شب، در خلوت خویش، رو به آینه حقیقت ها بنشین و با خودت،بى واسطه و بى ریا حرف بزن. تو کیستى؟ چیستى؟ کجایى؟ چه مى کنى؟چگونه اى؟ با که اى؟ اسیرى یا آزاد؟ وارسته اى یا وابسته؟
«دیده و این همه خشک؟
نفس و این همه سرد؟
ما و این «بى دردى »؟
کاروان رفته و ما از پى آن.
گرد این قافله را مى بینیم!...هیهات!».
فکر مى کنى فاصله اسارت تا آزادگى چند گام است؟ مهم، «تصمیم »است و «خواستن » و گفتن یک «نه » به صلابت کوه، به همه وسوسه هاى دل و خواهش هاى نفس و دوستان بى منطق و بى خیال.
در این «نه » گفتن، خیلى برکت ها نهفته است. انسان که نبایدسرنوشت و سعادت خود را به پسند این و آن وابسته کند. به امتحانش مى ارزد!...
وقتى لباس هاى تن، مانع شناگرى است،
وقتى کفش هاى سنگین، مانع دویدن است،
وقتى بار سنگین، گام رفتن را سست تر و کندتر مى سازد،
روشن است که در سلوک معنوى، سبکبالى و رهایى از قید و بندهاى روحى شرط نخستین «رفتن و رسیدن » است، که گفته اند:
در شط حادثات، برون آى از لباس.
کاول «برهنگى » است، که شرط «شناورى » است.
این رهایى از تعلقات، همان «زهد» است که در فرهنگ دینى مطرح است. «زهد»، انسان را از درون آزاد مى کند. انسان زاهد، اهل مبارزه هم مى تواند باشد. آنکه از درون، «آزاد» نیست، اهل مبارزه هم نیست، یا اگرهم مبارزه کند، به پایان رساندن براى او مشکل است.
زهد، به معناى چهره زرد و تن رنجور و تهیدستى و بى حالى نیست.ممکن است کسى همه اینها را داشته باشد، ولى «حرص » و «آز»، او را به ذلت بکشد. نیز ممکن است کسى در عین دارایى و توانگرى، دلبسته به داشته ها نباشد. آن «داشته »، چه مال و ثروت باشد، چه شغل و مقام اجتماعى، چه جمال و شهرت و نام، چه علاقه به خانه و زندگى و در یک کلمه... «دنیا»!
دلبسته به این آب و گلیم و خجلیم وا مانده ز راه و منزلیم و خجلیم
عمرى است بدون یک قدم پیشروى در خط مقدم دلیم و خجلیم
راستى که عبور از «خط مقدم دل » و شکستن «خاکریز نفس »، روح واراده اى مى خواهد، رها از تعلق و اسارت.
اگر به خاطر نداشتن، غمگین نشوى، پارسایى.
و اگر به خاطر داشتن، مغرور نگردى، «زاهد»ى!
«زهد»، تکیه گاه بزرگى است که انسان را آزاده و رها مى سازد. پیمودن مسیر پر سنگلاخ زندگى، دشوار است، ولى همت هاى بلند، آسان کننده آن است و میوه چنین همت و آزادگى، «ایثار» است.
به قول خواجه عبدالله انصارى:
«دل به «خلق » مبند، که خسته گردى دل به «خدا» بند، که «رسته » گردى!...».
و... حرف، همین است! در محبت و عشق، وابسته به خدا شدن،وارستگى مى آورد و انسان را آزاد مى سازد. تنها همین جاست که «بندگى »،مایه «آزادگى » مى شود.
هر کس به هر چه که محبت داشته باشد، در کمند آن گرفتار مى شود.
باید دید که به چه چیز عشق ورزى و در چه کمندى مى افتى و گرفتارکدام دام مى گردى؟
«خدا»، یا «خود»؟ «خالق »، یا «خلق »؟ «عقل » یا «هوس »؟...
اگر به خدا هم عشق بورزى، گرفتار خدا مى شوى و اسیر کمند محبت اومى گردى... و چه گرفتارى زیبا و کمند مقدسى! (۲۵) .
بنده خدا شدن، انسان را از بنده همه بندگى ها و از بندگى همه بندهامى رهاند. «خداپرستى »، آزادى بخش است و «عبودیت » او، «حریت »مى آورد.
یکى اسیر شکم و شهوت و شهرت مى گردد،
یکى گرفتار دام خانه و خادم و زن و فرزند است.
وابسته به هر چه که باشى به همان قیمت مى ارزى.
«وابسته » و «دلبسته » به خدا باش، تا از همه تعلقات دنیوى «وارسته »شوى.
«تا کى و چند، اسارت در خویش؟
مى توانى که گریبان برهانى از نفس،
مى توانى ز «خود» آزاد شوى، به خداوند رسى.»
خوشا کسى که ز دام «تعلقات » آزاد باشد! (۲۶) .
اگر این وابستگى ها اسیرت کند، تو را از پیمودن افق هاى وسیع هستى و معراج هاى بزرگ و بلند، باز مى دارد. آنگاه، این «اسارت » را با چه مى توانى جبران کنى؟
حافظ، خود را غلام همت کسى مى شمارد که «زهر چه رنگ تعلق پذیرد، آزاد است ».
وارستگى از دلبستگى ها، انسان را چنان قوى و بلند همت مى سازد که مى تواند براحتى از «دنیا» و حتى از «جان » بگذرد.
زاهدان راستین، پیشگامان «فداکارى »اند، چون دلبستگى شان کمتراست.
آنکه اسیر دنیا و ثروت و راحت و عافیت است و پایش در پوست گردوى تعلقات بسته شده است، چگونه مى تواند بال افشان و سبکبال، به سوى معبود و ابدیت و بهشت، پر کشد؟!...
وارستگى، گام نخست «آزادگى » است.
توبه، باز یافتن خود
وقتى پاى اراده به سنگ حادثه مى خورد وقتى سر جوانى بر دامن ندامت مى افتد
وقتى چشم دل، از دیدن چهار قدم آن طرف تر از «حالا» و چهار وجب بالاتر از «زمین » کور مى شود،
وقتى جوان، بازیچه سرانگشتان ابلیس مى شود و نورانیت خود را باتندباد گناه، خاموش مى سازد،
اینجاست که از «توبه »، کارهاى بسیارى مى آید، کارهایى معجزه آسا!
شب ها و سحرهاى رمضان، یک «فرصت » است، فرصتى براى خالص شدن، خوب شدن، گذشته را جبران کردن، براى آینده پاک زیستن وخدایى بودن و سوارى به شیطان ندادن و مطیع شیطان نشدن را، برنامه ریزى کردن.
بى شک، اگر غفلت کنیم، گوهرى نفیس به نام «روح » و «خرد»، زیردست و پاى خشن «نفس اماره » تباه و خراب مى شود.
ما، یک «خود الهى » و «فطرت توحیدى » هم داریم.
نگذاریم زیر لایه هاى ضخیم غفلت و غرور و پرده هاى تیره عصیان ولذت پرستى، نابود شود.
گناه، دل را سیاه مى کند و آینده و آخرت را، تباه. وقتى راه توبه باز است و مى توان بر «پرونده گناه »، خطى از پوزش خواهى و استغفار کشید، چراراضى شویم که آن پرونده سیاه، قطورتر شود و کار اصلاح، دشوارتر؟!
چه کسى را قول عمر جاوید و طولانى داده اند، که «توبه » را براى آخرعمر نگهدارد؟
«چند گویى که به پیرى رسم و توبه کنم؟» اگر قبل از پیرى، فرصت گذشت و نتوانستیم با توبه، «خود گمشده » را پیدا کنیم، چه؟
توبه، شستشوى جان و پاکسازى دل است و زیباترین تو به هم «توبه جوان » است!
وقتى هیچ روزنه امیدى به روى انسان باز نباشد، آغاز سقوط است.
انسان به امید زنده است، هر چند «غرور» هم آفت است.
مسیر تکامل را در زندگى باید با دو بال «بیم » و «امید» پیمود. کسى که بخشى از فرصت ها را در تباهى سپرى کرده است، نباید از رسیدن به چشمه روشنى و نقطه پاکى مایوس شود.
گنهکارانى که گرفتار یاس از رحمت الهى مى شوند، در دام «گناه مضاعف » گرفتار شده اند.
وقتى خداى مهربان و رؤوف، خودش دعوت به «توبه » کرده و تائبان راوعده «آمرزش » داده است، دیگر چرا نومیدى؟
کسى به بن بست مى رسد که «در توبه » به رویش باز نباشد. امید به «بازیابى سعادت »، پاى انسان را به سوى خیر و نیکى و خوب شدن و پاک زیستن مى کشاند.
هم باید دست از خلاف کشید، هم خلاف هاى گذشته را جبران کرد.هم نفى، هم اثبات، هم ترک، هم جبران و تدارک.
وقتى مى توانى با «صالحات »، بر زخم «سیئات » مرهم بگذارى و بایک تکان روحى، گرد و غبار غفلت را از چهره جان بزدایى و بارهاى سنگین گناه را بر زمین نهاده، سبک بال و سبک بار شوى و به «خانه تکانى دل » بپردازى، چرا این همه تاخیر و مسامحه و سهل انگارى؟!
دوست دارى که بندها را از پایت بگشایى و سبک شوى،
مى خواهى براى پیمودن «راه خیر»، نیرو بگیرى،
مى خواهى جان خویش را صیقل دهى تا آینه اى گردد روشن و شفاف،که نور خدا در آن بتابد و بتوانى مسیر و راه و هدف زندگى را روشن و بى غبارببینى. چه «خواستن » خجسته و مبارکى! یقینا اگر بخواهى، مى توانى.مثل بسیارى از آنان که با یک اراده و تصمیم، خود را از باتلاق گناه نجات دادند و به سایه سار امن «عبودیت » قدم گذاشتند.
حالا که مى توانى، چرا از این توان استفاده نکنى؟
وقتى بارت سنگین تر شود، وقتى قدم ها در باتلاق، بیشتر فرو رود،وقتى چهره جان را غبار غفلت، بیشتر فرا بگیرد، شاید دیگر امکان نجات نباشد. شاید دیر شود و آنگاه... چه حسرت ها و ندامت هاى جبران ناپذیر!
در رفتارها و خصلت هاى «انسان »، زمینه فساد و صلاح و خیر و شر، تامرزهاى توصیف ناپذیر، وجود دارد.
خداوند، «راه فلاح » و «چاه فجور» را به او نمایانده است، (۲۷) و این خوداوست که باید در این میان، از راه و چاه و از فلاح و فجور، یکى را برگزیند.
آرى... آدم، موجود عجیبى است! مرز سقوط و هبوطش، پایین تر ازحیوانات درنده است، و اوج عروج و کمالش، تا مرز فراتر از فرشتگان!
مى تواند با توبه، به فطرت الهى خویش رجوع کند و با عصیان، گوهروجودى خویش را بیالاید وزیر خروارها لجن و گل و لاى تباهى دفن کند.
دعاى «عاقبت به خیرى »، دعایى بزرگ و عمیق است. در انسان، هرتحولى امکان پذیر است. از این رو انسان در سایه انتخاب، از «هیچ » به «همه » مى رسد، یا از همه چیز به هیچ!
چه دلهاى سنگى که یکباره چون موم، نرم مى شود،
چه دیده هاى خشک و جامدى که چشمه سار خوف و خشیت مى گردد،
و چه «قلوب قاسیه »اى که با حرارت «ذکر» و «شوق » نرم و گرم مى شود.
چنان نیست که یک تبهکار، تا پایان در تباهى و آلودگى بماند و تغییر وتحولى نیابد، پس قدرت انتخاب و نیروى اراده چه مى شود؟
مگر پیامبران نیامده اند تا خوبان را خوب تر و بدان را خوب کنند وفطرت خداجوى انسان را بیدار سازند و «بندگان دنیا» و «بردگان هوس » راصاحبان خرد و سروران آخرت کنند و از بردگان، آزاده بسازند؟!
نه قلب تو، سخت تر از سنگ است،
نه «تذکر» و «تفکر» و حساب و انتخاب، بى تاثیر است،
و نه راه سعادت، به روى خطاکار، بسته است!
امانت دارى از «انتخاب » که ودیعه الهى است و گزینش راه و عمل منطبق با «رضاى او»، افق هاى بازترى را پیش روى انسان مى گشاید و«بن بست »ها را مى شکند؟
حال که چنین است، «تا کى و چند، اسارت در خویش؟».
در انتهاى کوچه نومیدى
در انتهاى کوچه «نومیدى »، درى باز مى شود، به نام «توبه ».
ورود به این منطقه، تنها یک مجوز و برگ عبور مى خواهد، آن هم عبارت است از «تنبه » و «آگاهى ».
گاهى کسانى چنان آلوده مى شوند که از خود هم شرمگین مى شوند وعذاب وجدان آرامشان نمى گذارد و «نفس لوامه »، مدام تازیانه نکوهش وسرزنش بر روح آنان فرود مى آورد.
ولى... آیا هیچ راهى براى بازگشت نیست؟ چرا!
راستى، جز «آب تطهیر»، چه چیزى مى تواند «آسیاب توبه » را به حرکت درآورد؟ پاکسازى دل از وسوسه هاى شیطانى، پاکسازى نیت ازهواى نفس و خودخواهى، پاکسازى زبان از آلودگى هاى گفتارى، تطهیرنگاه از آنچه نباید و نشاید.
مگر مى توان با زبان آلوده، ذکر پاک «استغفار» گفت؟
مگر بر دل ناپاک و غیرمصفا، «کبوتر پشیمانى » گذر مى کند تا به ما بال زدن در هواى ملکوت را بیاموزد؟
امام سجادعلیه السلام به درگاه خداوند عرضه مى دارد:
«خدایا! اگر توبه، عبارت از پشیمانى است، من از پشیمان ترین پشیمانانم ». (۲۸) .
گاهى بذر گناه، در زمین دل مى روید و نهال معصیت، در مزرعه زندگى جان مى گیرد.اگر آن نهال را از ریشه برنیاورى، پیوسته آزارت مى دهد وروزى به سیه روزى مى نشاند.
«تا ریشه به جاست، درد، درمان نشود.»
وقتى آتش پشیمانى بر دل افتاد و آن را سوزاند، نور ایمان قلب را چون آینه مى سازد، جلوه گاه جمال محبوب.
وقتى شعله محبت محبوب فروزان شد و سرکشید، در خانه دل جایى براى «اغیار» نمى ماند.
توبه صادقانه و نصوح یعنى همین: آفت زدایى کلى و ریشه کنى مایه فساد در دل، و طرد وسوسه هاى شیطانى، آنچنان که امید بازگشت نداشته باشد و اگر برگردد، جایى براى فرود نیابد.
چرا به فکر نگهبانى از قلعه دل نیستیم؟! باید راه ورود شیطان را به دل بست و از گناهان، چه کوچک و چه بزرگ، پرهیز کرد.
کوچکى و بزرگى، «نسبى » است.
قدرت و ضعف نیز چنین است. به قول سعدى:
«گربه در گرفتن موش، شیر است، ولى در مصاف پلنگ، موش است ».
انسان هاى کوچک و بزرگ نیز همین حالت را دارند. علم و کمال، یاگناه و خطا هم، در یک مقایسه، کوچک و بزرگ مى شود.
آیا چیزى به نام «گناه کوچک » وجود دارد؟ تا آن را با چه بسنجى!
«صغایر» و «کبایر»، در مقایسه با هم، کوچک و بزرگند، ولى در برابرخدا که مولا و رب و سر رشته دار و ولى نعمت ماست، هر گناهى بزرگ است و هر صغیره اى «کبیره » محسوب مى شود.
«ابن معتز» (متوفاى قرن ۳) در شعر زیبایى به مفهوم «تقوا» و ارتباط آن با پرهیز از آلودگى به گناه، چنین اشاره کرده است:
«همه گناهان را، چه کوچک چه بزرگ، واگذار،
که این، همان «تقوا»ست.
و از گناه بپرهیز، همچون کسى که از خارستانى مى گذرد و از خارها حذرمى کند،
و... هیچ گناهى را کوچک مشمار،
چرا که کوهها از ریگ ها و سنگ ریزه ها پدید آمده است ». (۲۹) .
و این، همان داستان پدید آمدن نهر از قطرات باران و پیدایش دریا ازبه هم پیوستن نهرهاست: «قطره قطره جمع گردد، وآنگهى دریا شود».
حال، آیا مى توان قطره را کوچک شمرد، اگر به دریا تبدیل شود؟
و آیا مى توان «گناه » را کوچک به شمار آورد، اگر نتیجه اش عذاب وشقاوت باشد؟
هر چند خود گناه، کوچک و ناچیز باشد، ولى وقتى نسبت به فرمان خداى بزرگ، گستاخى و جرات نافرمانى پیش آید، همان گناه صغیر، کبیرمى شود.
گناهان صغیره، بزرگ هاى کوچک نمایند، و کوچک هاى بزرگند.
مبادا کوچکى گناه، مغرورمان کند و همین جرقه هاى بظاهر بى مقدار وناچیز، دوزخى شعله ور و دریایى از آتش برایمان فراهم آورد و راهها را به رویمان ببندد!
کسى هنر ترک «گناه کبیره » دارد، که از گناهان ریز و ناچیز هم پرهیزکند. پرهیز از صغایر، میدانى براى تمرین «ترک کبایر» است.
«گناه »، یکى از چیزهایى است که کم آن نیز بسیار است، مثل همان جرقه شعله افروز.
بن بست گناه را با «توبه » بگشاییم.
بازگشت به فطرت
فراخوانى به «متن فطرت » و پرهیز «حاشیه گناه »، دعوتى آشناست.
کسانى که در مسیر زندگى، «بیراهه » مى روند، روزى به «بن بست »خواهند رسید و سر شعورشان به سنگ ندامت خواهد خورد، ولى به چه قیمتى؟
وقتى به جاى «عروج »، در حال «هبوط » و «سقوط »اند،
وقتى به جاى «فلاح » و «صلاح »، در مسیر «خسران » قدم بر مى دارند،
هر جا که بفهمند و هر روز که آگاه شوند و هر لحظه که فطرت خدایى ووجدان زلالشان بیدار شود و برگردند، سود کرده اند و «جلوى ضرر را از هرجا که بگیرند نفع است ». این همان توبه مقدس است.
توبه، دست یافتن به «خود آگاهى » انسانى است که موجب رجعت به سوى «فطرت » است. توبه، سبب مى شود که از خویشتن، نقبى به سوى خدا بزنى و درى به روى روشنایى جان بگشایى. اینجاست که حکمت به سراغ تو مى آید و دست تو را گرفته و نجات مى بخشد و به پاکى بازمى گرداند.
توبه، بازگشت از «عصیان » است به «طاعت »، از «اسیرى نفس » به «امیرى نفس »، از «فجور» به «تقوا»، از «غفلت » به «ذکر»، از «سیئات » به «حسنات »، از «خود محورى » به «خدا محورى »،
توبه وقتى تحقق مى پذیرد که «چشم دل » باز شود و «زشتى گناه » وفرجام تلخ معصیت و هوسبازى را ببیند، بیدار شود، پشیمان گردد و به فکرجبران ضایعات گذشته بیفتد.
مى بینى که توبه، تنها یک «لفظ » نیست، یک انقلاب درونى است،شوراندن شخصیت انسانى و فطرت الهى، علیه شخصیت پلید اجتماعى وهویت مسخ شده انسانى است،
از خود، «انسان جدید» ساختن است; با چهره اى روشن و درونى پاک.
اگر «اراده »، که گوهر ارزش آفرین وجود آدمى است، در این میدان به کار نیاید، پس براى کجا و چه زمانى است؟
این است که خدا، توبه کنندگان را دوست مى دارد.
توبه یعنى استفاده بهینه، از نعمتى که خدا در اختیارت نهاده است،بازگشت به فطرت و بازیابى لحظات مقدس در قلمرو کمال و خودسازى.
جهان، آینه الهى است. هستى، گفته ها و کرده هاى ما را ثبت مى کند.
خداوند نیز، به سخن، کار و نیت ما آگاه است و فرشتگانى هم کارهاى نیک و بد ما را مى نویسند. (۳۰) .
چنین نیست که فراموش شدگانى بى حساب و کتاب باشیم!
حال که چنین است، چرا خود، از خویش حساب نکشیم و پرونده صفات، حالات، اعمال و افکار خویش را نگشاییم و به بررسى ننشینیم؟!
عیب دیگران را دیدن، ولى عیب خود را ندیدن، نشانه کور دلى است، نه بصیرت و تیز هوشى!
فرزانگان سالک، در شبانه روز، ساعتى هم به خود مى پردازند و از خودحساب مى کشند. این همان «محاسبه » است که از گامهاى اولیه خودسازى و سلوک به شمار مى رود.
آرى... مطالعه کارنامه هر روز! بازبینى فیلم عملکرد خویش، در ساعات آخر شب! اینکه امروز، از لحظه چشم گشودن از خواب، تا دوباره چشم بستن به روى زندگى، چه کردى؟ چه گفتى؟ کجا رفتى؟ با که بودى؟ چگونه برخورد کردى؟ عملهاى مثبت و منفى تو چه بود؟ خنده ها و خشمها وکینه ورزى ها و محبتهایت از کجا و از چه سرچشمه مى گرفت؟!
براستى که طبق حدیث امام على علیه السلام: «تصفیه و پاکسازى عمل، ازعمل دشوارتر است!» (۳۱) .
اینگونه «خودشناسى » است که سودمندترین معارف و شناختهاست.
کسى که از فضیحت و رسوایى زشتکاریهاى دنیا مى ترسد، از رسوایى آخرت باید هراسانتر باشد، آنجا که همه نهانها آشکار مى شود!
کسى که از خود حساب مى کشد، مى تواند بار خود را سبکتر کند و براى حضور در آن روز «محاکمه بزرگ »، با پرونده روشنتر قدم به عرصات بگذارد.
پاکدلان، قصور و ضعفهاى عبادى خویش را با «نوافل » جبران مى کنند و اهل «استغفار» و «توبه » اند.
این پنجره گشوده به روى خطاکاران، غنیمت است; تا این پنجره بازاست، باید راهى از آن به سوى «افقهاى پاک » یافت.
نگذاریم که موریانه غفلت، بناى دیندارى ما را از درون بپوساند وبفرساید!
نماز، تکیه گاه روح
خضوع در برابر «عظمت » در سرشت انسان نهفته است.
«نیایش » در پیشگاه معبود، براى بشر، فطرى است و لذت روحى وآرامش روانى در سایه نیایش و نجوا و دعاست.
اما... سر را پیش کسى باید خم کرد که عظمت راستین و قدرت بى کران داشته باشد. در مقابل کسى باید به خاک افتاد و خاکسارى کرد که سررشته دار نظام هستى است.
رمزى از این افتادگى و خضوع، «نماز» است، فروتنى و نیاز خواهى وسپاس، در برابر عظیم ترین سرچشمه قدرت و دانایى و حکمت و بینایى،یعنى «خدا».
آن یگانه معبود، تکیه گاه یگانه انسان است در میدانهاى کارزار، و امیدمجاهدان است در صحنه هاى خونین «جهاد»، و الهام بخش مقاومت وصبر است در تندباد حوادث و هجوم مشکلات، و پناه درماندگان است درگرفتاریها، و مونس انسان است در تنهایى هاى زندگى و غربت روح!
به توصیه قرآن، باید از «صبر» و «نماز»، استعانت جست: «و استعینوابالصبر و الصلاة ». (۳۲) .
آنکه از نماز، بیگانه باشد، چگونه مى تواند با روحى استوار، در شداید وخطرها از خود پایمردى و استوارى نشان دهد؟
آنچه پیش و بیش از «پا» مى ایستد، «دل » است!
اینکه در گرفتاریها و درماندگیها سراغ «دعا» مى رویم، نشانه کشش روحى ما به سوى قدرتى است که در هستى، «تواناى مطلق » است و ازوراى علل و اسباب ظاهرى، مى تواند «گره گشایى » کند. و اینکه در مواقع اضطرار و نیاز، دست به سوى خداى بى نیاز بر مى آوریم و انتظار «اجابت »داریم، دلیل فطرى بودن «دعا»ست.
آیه «امن یجیب...» (۳۳) ، توسل به قدرت بى پایان خداست. «جواب خدا»بر «دعاى ما»، حتمى است، اگر خواستن و طلب، از عمق جان بر آید نه ازنوک زبان!
بزرگى ما نیز، در سایه کوچکى ما در آستان آن «بزرگ بى همتا» ست.
آنان که روح دعا و شوق نیایش ندارند، پوششى و غبارى بر فطرتشان قرار گرفته است. وگرنه، کدام نیازمندى است که در برابر «بى نیاز مطلق »،زبان به حمد و ثنا نگشاید و حل مشکلات و رفع نیاز را از او نخواهد؟
آنچه روح نیایش و دعا را در انسان پدید مى آورد، اینهاست:
درک بى نیازى «خدا» و نیاز «بنده »،
درک کمال خدا و نقص خویش،
شناخت عظمت پروردگار و حقارت مخلوق.
هر که به اینها بى توجه باشد، «روحیه دعا» هم نخواهد یافت.
بدون نیایش هم، زندگى در گردونه تکرار و گرداب پوچى قرار مى گیرد.
«دعا»، انسان را با خدا مرتبط مى سازد، معرفت خدایى را مى افزاید،موجب آراستگى به اخلاق الهى مى شود، روح را با صفا و جان را لطیف مى کند، هواى نفس و غرور و تکبر را مى شکند، دل را با صحبت محبوب،مانوس مى کند، نیازهاى برتر را به انسان نیایشگر تلقین مى کند، ابلیس رااز چرخیدن بر گرد انسان دور مى سازد.
ولى، همه و همه آنجاست که «نیایش »، حرف دل انسان و برخاسته ازروح عبودیت و احساس بندگى و نیاز در برابر «معبود» باشد و مضمون دعا،خواسته جان آدمى باشد، نه تکرار سرد واژه ها و جملاتى بر زبان.
در آستان بندگى، انسان «آرامش » مى یابد و در سایه سار عبادت و دعا،به «سکون نفس » و «اطمینان خاطر» مى رسد.
در طوفان اضطرابها، باید بر «زورق دعا» نشست و بادبان «توسل » برافراشت.
تنها مست شراب نیست که از خود و جهان «بى خود» مى شود،
«مست قدرت »، «مست ثروت » و سرمست رفاه و عیش و نوش نیزهمین حالت را دارد.
وقتى که «مال »، چشم بصیرت را بست،
وقتى که «قدرت »، گوش را از شنیدن حق محروم ساخت،
و... آنگاه که «رفاه » و «بى دردى »، انسان را از آنچه در جامعه مى گذرد،غافل و بى خبر کرد، بسیارى از عوارض دیگر سراغ او مى آید.
در این صورت است که آدمها «عوض » مى شوند، یا «آدم عوضى »مى شوند.
دلهاى سنگى و سینه هاى تهى از «آه » و «سوز»، رهاورد چنین زندگیهاى فاقد معنویت است. اینها، حتى در مسجد و معبد هم، بدون «دل » حاضر مى شوند. تنها جسمشان را مى آورند و دلشان «غایب » است.در نماز، تنها «تن » را حاضر ساختن و «جان » را واگذاشتن، آن نیست که خداوند خواسته است.
وقتى در «نماز»، دل و فکرت، در اندیشه کار و زندگى و خانه و اداره و...است، دیگر در «نماز»، «حضور» ندارى. خدا مى گویى، ولى خدا نمى جویى!
شگفت نیست سرمستان دنیا و باده غرور، از عبادت تنها اسکلتى دارندو از نماز و نیاز، تنها حضور جسم، نه «حضور قلب »!
اگر گفته اند: در نماز رو به پنجره باز عکس و نقش و نگار، یا رو به سنگ قبر نماز نخوان - که مکروه است - همه براى آن است که هنگام نیایش ونیاز و نماز، «حاضر» باشى. مگر مى توان در حال نماز، مقام و جایگاه خود رادانست و شناخت و نلرزید و رنگ نباخت؟!
غفلت، معلول عدم معرفت است. کسى که شناخت، دل مى دهد و ازنیایش و دعا لذت مى برد و هر لحظه شوقش براى گفتگو و خلوت با آن محبوب دلهاى عارفان بیشتر مى شود.
یا «معرفت » کم است، یا «ادعا» بى پایه است!
کاش چند مشت از «آب بیدارى » به صورت بزنیم، تا این «خواب غفلت » از چشم و سر بگریزد، کاش!...
زمان گمشده
مثل برخى سرزمینهاى کشف نشده، وقتها و زمانهاى اسرارآمیز وکشف نشده اى هم وجود دارد، حد اقل براى بخشى از مردم.
بخشهایى از «زمان » هم گاهى ناشناخته مى ماند.
اوقات شب و روز را به چند قسمت تقسیم کرده اى و با کدام یک مانوس ترى؟ با شب یا روز؟ یا با لحظه اى که نه غوغا و روشنایى اول شب رادارد، و نه جنب و جوش و سر و صداى روز را؟
وقت «صبح »، یکى از همین گونه زمانهاى ناشناخته است، لحظه اى است که نه شب است، نه روز. (از سر زدن سپیده تا بر آمدن خورشید).
این لحظات پر رمز و راز، آرام، نسیم وار و عطرآگین، جان مى دهد براى «خلوت » و «تلاوت » و «سجود». مبادا که در خواب باشى!...
ساعتى است رؤیایى. ساعتى از ساعتهاى بهشت و ساعات آخرت است، از ساعتهاى ملکوت است که به رنگ فرشته است و به بوى عرفان،نامش «سحر»! که مرغان حق نیز در آن، بانگ بیدارى سر مى دهند و ذکرخدا مى گویند.
براستى که «خفتگان را خبر از زمزمه مرغ سحر» نیست!
در فصل رمضان، ساعتى از این «زمان گمشده » را درک مى کنى و ازبستر و خواب، کناره مى گیرى و زبان به نیایش مى گشایى و دل به خدامى سپارى. ولى... چرا فقط در رمضان؟
سحرگاه هر روز در هر ماه، همین نشئه و نشاط را دارد. مى توانى امتحان کنى. رمضان تنها تمرینى است براى انس و عادت به سحرخیزى و تهجد.
شب براى خواب و استراحت،
روز هم براى کار و تلاش و درس. ولى «وقت سحر» را مبادا که گم کنى!
این «ساعت بهشتى »، مى تواند همه ساعات دیگرت را هم به رنگ وبوى ملکوت در آورد.
اگر این زمان گم شده و فراموش شده را پیدا کنى؟ دولتى یافته اى جاودانه!
بزرگان به هر جا که رسیده اند، از «سحر خیزى » رسیده اند. تهجد ونماز، نور چشم عارفان سالک بوده است و تنفس در هواى معنوى سپیده دم، به دلها حیات بخشیده است.
«نماز»، زمزمه اى است که تو را به خدا دعوت مى کند.
دلت را آرامش مى بخشد و اضطرابها را فرو مى نشاند.
نماز، پاسخ به نداى ابراهیم و محمدصلى الله علیه وآله است.
هماهنگى و همراهى و همصدایى با همه کائنات است که پیوسته بازبان فطرت و با زبان خاموش، تسبیح گوى خدایند.
«قبله » و «کعبه »، رمز وحدتها و یکپارچگى هاست.
«وضو» که مى گیرى، همراه دست و رو، دل و جانت هم پاک مى شود.
رو به «قبله » که مى ایستى، خانه توحید و کعبه مقدس، تو را جذب مى کند و به عمق تاریخ موحدان مى برد و دوش به دوش پیامبران قرارمى گیرى.
نمازت، نشانه بندگى و فروتنى و اطاعت است.
«رکوع » تو، رمز خضوع در برابر آفریدگار است.
«سجود»، نزدیکترین حالت یک عبد به درگاه خالق خویش است.
با «حمد»، خدا را بر نعمتهایش سپاس مى گویى،
با «تسبیح » خدا را از عیب و نقص، دور مى دانى.
با «صلوات »، بر رسول خدا محمد مصطفى صلى الله علیه وآله تهنیت و درودمى گویى،
با «سلام » نماز، به همه صالحان و شایستگان و فرشتگان، سلام مى دهى.
نماز، سپاس یک بنده به درگاه آفریدگار خویش است.
نماز، ستون دین است و هر که به نماز بى اعتنایى کند، دین او کامل نیست و «قبولى نماز»، معیار قبولى عبادتهاى دیگر است.
اهل نماز دلى با صفا و جانى پاک و روحى آرام دارند.. و با عبودیتى که در پیشگاه خداوند دارند، سندى بر حق شناسى خویش ارائه مى دهند. چه خوش است پیوستن به این جمع خدا خواه و پاک جان!
ما، زندگى و هستى خود را مدیون خداییم.
غرق در نعمتهاى اوییم، اگر دیده «نعمت شناس » داشته باشیم!
نفسى که مى کشیم، غذایى که مى خوریم، عقل و ادراک و احساسى که داریم، ایمان و اندیشه اى که ما را به تلاش وا مى دارد، امیدى که به آینده داریم، تندرستى و قواى جسمى ما و بسیارى موهبتها و برخوردارى هاى دیگر، همه از عطاهاى خداست. عطاهایى که شایسته اش نیستیم ونعمتهایى که نه توفیق شکرش را داریم، نه توان سپاس را.
«نماز»، یکى از برنامه هاى «سپاس نعمت » است.
روزى پنج نوبت، ما را در آستان صاحب نعمت و عظمت مى نشاند، تاشیطان در اسیر ساختن ما طمع نکند.
نماز، نردبان تعالى روح به ملکوت معنویت است.
فرد نماز خوان، بیمه شده الهى است و جامعه اهل نماز، از بسیارى فسادها و تبهکارى ها مصون است.
در جامعه خدایى، نباید نماز در غربت باشد. آنکه در دنیا نماز را از غربت در آورد، در آخرت گرفتار غربت نخواهد شد.
هر کس در زندگى به چیزى دل مى بندد و امیدوار مى شود و تکیه مى کند. «خدا»، تکیه گاه و امید یک مسلمان است و نماز، چیزى جز تکیه و امید و خواهش و عرض نیاز به آن «ذات بى نیاز» نیست.
زندگى، بى «یاد خدا» تاریک است،
و انسان، بدون تکیه گاه، هراسان!
شعبانیه
«دعا»، شستشوى دل در چشمه یقین است.
«نیایش »، عطرآگین ساختن جان، به بوى خوش «یاد» است.
نماز، هم «دعا» ست، هم «ذکر خدا» ست.
«شعبان » هم، ماه دعا و ذکر و یاد و توجه و عبادت و استغفار است.
هر شبانه روز پنج نوبت، چراغ دل قامت به نورى مى افرازد، تا فارغ ازحجابها، جلوه هاى آشکار یار را در وسعت آفرینش به تماشا برخیزد و سفرمعنویت و عرفان را، رهتوشه اى بایسته فراهم آورد.
«مناجات شعبانیه »، سهمى از این رهتوشه دارد که امامان بر خواندن آن استمرار داشته اند.
از روشنایى تا روشنایى، پنج نوبت بلور نازک دل در خود مى شکند تا درسایه عطوفت بى مرز محبوب، پیوند گیرد و آینه تجلى نور خدا شود.
خوان رحمت الهى در ماه شعبان گسترده تر است، و «مناجات »، وسیله حضور در کنار این مائده معنوى است.
نمازگزاران و متهجدان و نیایشگران، در محرابى مى ایستند که همه عارفان و سالکان و پیامبران و امامان، مقیم و معتکف آن بوده اند.
اهل دعا، پیمانه از بحر بیکران رحمت خدا مى کشند و مستان سرخوش باده هاى سحر گاهى و شبهاى پر ستاره و روشن از تهجد و سجودند.
آنکه به «نماز» مى ایستد و به «دعا» مى نشیند، بر سفره رزق روح نشسته است و روزى رحمت و استجابت در محراب عبودیت او نازل مى شود.
«مناجات شعبانیه »، درخواست «روشنایى دل » از خدایى است که هم «نور» است، هم فروغ آفرین.
شعبانیه، گامى در زدودن «حجاب » از چهره «جان » است، تا جلوه ربوبى، در این آینه بهتر انعکاس یابد و «نجوا» ى او در «ضمیرهاى روشن » به گوش دل رسد.
در مناجات شعبانیه، با امامان معصوم همنوا مى شویم تا همه ایام عمررا در سایه نیایش «مبارک » گردانیم.
«برکت »، خیر و نیکى ماندگار و پایدار در یک چیز است.
«مبارک » بودن یک روز یا یک ماه یا یک مکان و ساعت و لحظه، به سرشارى آن از اینگونه نیکى هاى جاودانه است.
شعبان و رمضان از همین رو «مبارک » است.
آنان که در این ماه ها، دست نیکى به سوى دیگران دراز مى کنند و گام یارى به سوى منزل محرومان بر مى دارند و زبان خیرخواهى به نفع مستمندان مى گشایند، در همین دنیا بار سفر آخرت خویش را مى بندند وبراى آن «روز نیاز»، ذخیره سازى مى کنند.
به قول صائب تبریزى:
اى رهروى که خیر به مردم رسانده اى آسوده رو، که بار تو بر دوش مردم است
بارى، ایام ما با عبادت و عمل صالح ما «مبارک » مى شود و اگر به غفلت و سستى بگذرد، «بى برکت » خواهد شد.
شب زنده دارى هاى عابدان، اشکهاى شب بیداران، استغفارهاى متهجدان، «یا رب، یارب » سحر خیزان، نجواى خالصانه دعا خوانان، همه و همه جلوه هایى از «برکت » است که در ساعات و لحظات این ماه «مبارک » نهفته است.
کاش چراغ «ذکر» و شمع «یاد» در شبستان همه دلها روشن شود وظلمت گناه و غفلت، از زاویه همه قلوب، زدوده گردد.
کاش کاهش چشمگیر خطاها و تخلفات و شکایتها و نزاعها که در این ماه ها جلوه گر است، تا ماههاى دیگر هم دامن بگستراند و همه ایام، در«طهارت » و «آرامش »، مانند شعبان و رمضان گردد.
زیانکار، کسى است که رمضان بگذرد و او در «کوره روزه » نگذارد و پاک نشود.
خسران زده کسى است که ماه مغفرت بر او بگذرد و غفران الهى شامل حالش نشود و حالش تحول نیابد.
مگر ما چه قدر فرصت «تجدید دیدار» با «فطرت » داریم؟
مگر در طول سال، چند «شب قدر» داریم؟
ماهى جان در دریاى «یاد خدا» ست که حیات مى یابد. و گرنه دلهاى جدا از خدا، مشتى گوشت است، سخت تر از سنگ!...
رمضان، فرصت شکوفایى
اگر وجود خود را به زمینى تشبیه کنیم، تهذیب نفس و اخلاق، همچون زدودن علفهاى هرزه و شاخ و برگهاى آفت گرفته از مزرعه و باغ زندگى است.
آراستگى به کمالات معنوى نیز، مثل شکفتن غنچه و به برگ و بارنشستن آن است.
دریغ از غنچه اى که نشکفته پرپر شود،
و... شاخه اى که به بار ننشسته، بشکند!
گاهى موعظه و حکمت، بذر این «مزرعه وجود» است،
گاهى تنبه و بیدارى، زمینه ساز شکفتن «گل کمال » است،
گاهى قرار گرفتن در مدار یک روح قوى و جاذبه عرفانى، انسان را بالامى کشد و از خاک به افلاک مى برد.
گاهى هم، مجلس و محفل با شور و حالى، فطرت را گرم و روشن وشکوفا مى سازد و انس با خدا را فراهم مى آورد.
«رمضان »، مجموعه اى از همه این زمینه ها و عوامل و فرصتى براى شکفتن است.
هم بهار قرآن و موسم نیایش و راز و نیاز است،
هم فصل حضور در میعادگاههاى معنویت بار مساجد و نمازها ومجالس قرائت و دعا و حال و حضور و احیاست،
هم موسم نشستن بر مائده تقوا و عفاف و بهره مندى از ضیافت خدا وقرآن است، (۳۴) .
هم ذخیره سازى عمل صالح و حسنات، و هم زدودن آثار سیئات و توبه از گناهان و پاکى از رذایل.
اگر تلاش در مسیر «خودسازى »، تکلیف مادام العمر هر یک از ماست،این وظیفه در «ماه خدا» دو چندان مى شود و رها شدگان از دام ابلیس ونجات یافتگان از چنگ عادات زشت و زندان «هواى نفس » نیز در این موسم خدایى بیش از فرصتها و مناسبتهاى دیگرند.
«جوان »، در مناسبترین دوران عمر خویش است، تا جلوه هاى ملکوت را در زندگى نشان دهد و در پى ره یافتگان سلوک و نوشندگان از چشمه «توبه و تزکیه » رود.
و... «رمضان »، بهترین فرصت براى شکوفایى است.
«خودسازى » براى جوان، که در فصل شکل گیرى شخصیت انسانى خویش است، یک «ارزش » است.
رمضان، الگویى براى جوانان است، تا در سایه آن به «چگونه بودن » و«چگونه زیستن » مورد نظر مکتب، ست یابند.
الگو، همیشه شخص نیست، گاهى هم یک «برنامه » است.
روزه و رمضان، یک برنامه الگو براى جوانان است، که هم «نظم دقیق »در زندگى را مى آموزد، هم «سحر خیزى » و نشاط سحرگاهى را تمرین مى دهد، هم سلامتى جسمى را تضمین مى کند، هم مشارکت در کارهاى خیر و همراهى با سحر خیزان با صفا را دارد، هم توبه و دعا و نیایش و انس با قرآن و حضور در مجالس قرآن و دین شناسى و آموختن احکام را واردزندگى انسان مى کند.
در رمضان، بیش از اوقات دیگر، روزه دار در پى عمل «طبق وظیفه » ومراعات «صحت عمل » و «درستى عبادت » است.
رمضان یک الگو و سرمشق است، براى اینکه ثابت کند «مى شود».
آرى، مى شود بر نفس اماره غلبه کرد، مى توان حرص و آز و شهوت رامهار زد، مى شود به خاطر «خدا»، از خواسته هاى «خود»، چشم پوشید،مى شود با تقویت اراده و تصمیم جدى، حتى ساعتى پیش از اذان صبح بیدار شد و با شب و سحر و ستاره و افق و اذان و نماز اول وقت، انس گرفت.
رمضان تمرینى براى «مى توان » و دلیلى براى اثبات «مى شود» است.
از امساک این ماه و معنویت این فصل، توشه و الگویى براى همه سال بگیریم و درسها را تکرار کنیم.
اینگونه، رمضان را به «الگوى معنوى » تبدیل کنیم.
«رمضان »، بهار معنویت و عرفان و موسم بازگشت به سرشت پاک وفطرت خدایى و پر گشودن در فضاى نیایش و عبودیت و شکوفایى گل رحمت در بوستان جان است.
روزه، آزمون سراسرى «اخلاص » بندگان است. (۳۵) .
آنان که طول سال، در اسارت «شکم » و «شهوت »اند و همواره اسیر«نفس » و گرفتار «مادیات » اند، در این فصل از دام نفسانیات رها مى شوندو از کمند «تعلقات » آزاد مى گردند.
مى گویید نه؟ سرى به منزلگاه دلتان در صبح و شام رمضان بزنید.مى بینید که پاکیزه تر از روزهاى دیگر و منزه تر از حالات دیگر است.
روزه، رهاننده انسان از «خود» و رساننده او به «خدا»ست.
این را دعاهاى «افتتاح » و «سحر» و «ابو حمزه » مى گوید، و سحرهاى پر برکت و سرشار از نور و افطارهاى آمیخته به معنویت و جلسات دعا وقرائت قرآن و زمزمه و نیایش و شبهاى احیاء و «لیلة القدر».
کیست که بر سفره مولا بنشیند و گرسنه برخیزد؟! مگر نه اینکه این ماه «ضیافة الله » با مغفرتهاى الهى و نفحات رحمانى گره خورده است؟
حتى آنان که «اطعام » مى کنند و اهل «احسان » اند، به نوا مى رسند ونوایشان همان دست یافتن به رتبه والاى «قبول » است.
رمضان، ضیافت نور و «مائده تقوا» و دعوتى است به باز یافتن «خودگمشده ».
دریغ، اگر از این مهمانى، تهیدست بر گردیم!
دمسازى با فرشتگان رحمت از یک سو، همنوایى با بینوایان و مساکین از سوى دیگر و یادآورى عطش و گرسنگى روز رستاخیز از دیگر سو، به رمضان و روزه، مایه «ذکر» مى بخشد و در سایه این «یاد»، روزه دار ازغفلت مى رهد.
گاهى وارد کردن یک «شوک »، انسان را تکان مى دهد و حس و حرکتى جدید، پدید مى آورد.
وقتى روزه مى گیرى، «گرسنگى » را لمس و حس مى کنى.
نه آن گرسنگى که هر روز، وقت ظهر و شام، به تو دست مى دهد و چندلحظه بعد، سر سفره یا کنار میز غذا مى نشینى و خود را سیر مى کنى،
بلکه چشیدن ساعتهاى مدید گرسنگى و اینکه مجبورى تحمل کنى ونمى توانى خواسته دل و اشتهاى درونت را فورى پاسخ دهى.
محروم نیستى، ولى محرومیت مى کشى.
اما کسانى هم هستند که مدام در محرومیت اند و از غذایى چرب و گرم،بى نصیب! آیا در روزهاى رمضان، به یاد رنج پیوسته آنان مى افتى؟ یا آنکه هنگام سحر، آن قدر ذخیره سازى مى کنى که تا غروب، گرسنه نشوى وسطرى از رنجنامه «بینوایان » را نخوانى؟!
سوره) «هل اتى » در باره ایثار خاندانى نازل شد که روزه بودند، اماهنگام افطار، غذاى خود را به مسکین و یتیم و اسیر دادند و با «آب » افطارکردند و این فداکارى، سه روز تکرار شد، تا سوره انسان «هل اتى على الانسان...» نازل شد.
اگر روزه ات نتواند «حس همدردى » تو را بیدار کند و تو را به یاد فقرایى بیندازد که سفره شان خالى و جیبشان تهى است، پس چه امساک و صوم ورمضانى؟...
آیا شده است که روزى جمعى را براى «افطار» سر سفره ات بنشانى که بینوا و تهیدست اند، نه فقط آنان که وضعشان خوب است و اگر به خانه توهم نیایند، افطار خانه خودشان رو به راه است؟
یک چشم بگردان، میان فامیل، دوستان، همسایگان، همنوعان، آیاچنین کسانى را مى شناسى که دعوت کنى و سر سفره کرم و بزرگوارى خودت بنشانى و از سیر کردن شکم هاى گرسنه، لذت ببرى؟
براى اهل دل، «غذا دادن » بیش از «غذا خوردن » لذت بخش است.
بارى... «رمضان » تمام مى شود و به آخر مى رسد.
به همین راحتى و سرعت و شتاب!
گرچه فکر مى کنیم چه قدر طول مى کشد، ولى دقت که بکنیم،مى بینیم خیلى زود مى گذرد.
رمضان و سپرى شدن، یک نمونه است.
عمرها، جوانى ها، فرصت ها، قدرت ها و نشاطها نیز به همین سرعت مى گذرد. یک نگاه کافى است که «شتاب عمر» را نشانمان دهد.
جوان با ایمان، در روزهاى آخر، مى اندیشد که محصول من از این گرسنگى و تشنگى چه بود و چه به دست آوردم و چه تغییرى کردم؟
این سؤال، در مورد مجموعه عمر و زندگى هم قابل طرح است.
ما با روزگار، در حال «داد و ستد» یم. او از ما «عمر» و «جوانى » مى گیرد.ما از آن چه گرفته ایم و مى گیریم؟ آیا حساب سود و زیانمان را کرده ایم؟
«غرق آوازیم و بلبل رفته است...».
ما هم، غرق جوانى هستیم و غافلیم که عمر، چه پر شتاب مى گذرد.لحظه ها، پرشتاب تر از ابرهاى گذرا، از آسمان عمرمان کوچ مى کنند. پایان خط کجاست؟ به انتهاى فرصت چند روز، یا چند سال مانده است؟ نمى دانیم; ولى حتمى است.
رمضان، برنامه اى براى «خودسازى » و «تحول » است. آیا خود راساختیم و متحول شدیم؟
مکتب هم، یک «رمضان مادام العمر»براى ماست. بناى شخصیت معنوى و انسانى ما در سایه مکتب و آموزش هاى «وحى » شکل مى گیرد.
در کجاى زمان ایستاده ایم؟ کیستیم و به کجا مى رویم؟
خط رابطه
چه موهبتى بالاتر از اینکه «کلام خدا» در اختیار توست؟
خداوند، با تو هم صحبت مى کند، براى تو هم «پیام » مى فرستد، تو هم اگر بخواهى، مى توانى همچون حضرت موسى، «کلیم خدا» شوى.چگونه؟... با خواندن «نماز» و «قرآن ».
وقتى با طهارت جسم و جان، با نورانیت وضو و با «نیت قرب »، به نمازمى ایستى، و آنگاه که با دهانى پاک، دلى روشن، ضمیرى خداجوى و قلبى خاشع، به «تلاوت » مى پردازى، در هر دو حال، کلیم خدا شده اى.
آنجا تو با «او» سخن مى گویى، اینجا، او با «تو» سخن مى گوید.
وقتى به نماز قامت مى بندى، چنین تصور کن که در پیشگاه و محضرآن رب جلیل و خداى هستى آفرین ایستاده اى و نیازت را با آن بى نیاز درمیان مى گذارى.
وقتى به تلاوت مشغولى، چنان تصور کن که جبرئیل امین، از سوى خدا، این کلمات را هم اینک بر تو نازل مى کند و تو شنونده سروش آسمانى و وحى خدایى هستى.
آهنگ دلنشین، بر زیبایى قرائت مى افزاید، (۳۶) اما هرگز مباد، که شیوه تلاوت و اسلوب قرائت، تو را از معنى و توجه به پیامهاى آیات، باز دارد.
بکوش تا «الفاظ »، حجاب «معانى » نشود، و «کیفیت »، فداى «کمیت »نگردد.
«قرآن »، گنجینه معارف خدایى است و «قرائت »، کلید گشایش این گنج است. مگر مى شود کسى گنجینه اى را بگشاید ولى ننگرد که در آن چیست و به چه کارى مى آید؟
«نماز»، وسیله ارتباط با خالق است. مگر زیبنده است که کسى نمازبخواند، اما رشته ارتباط با معبود، همچنان گسسته بماند؟
وقتى مى توان دل را در «چشمه یاد» شستشو داد، چرا ماندن در تیرگى غفلت؟!
وقتى مى توان با «تلاوت » و «عبادت »، با خدا انس گرفت، چرا دورى ومهجورى؟!
او، خواستار «وصل » است، ما چرا «قطع » کنیم؟...
نشاط «روح »، جسم را هم با نشاط مى سازد.
تاثیر حالات روحى و درونى بر حالات جسم و ظاهر، بسیار جدى است.اثر ظاهر بر باطن نیز در جاى خود محل تامل است.
شادابى و طراوت جوانان، بخشى هم به روحیه، قوا، غرایز و نیروهاى نهفته در جوان باز مى گردد. اگر جوانى افسرده دل و گرفته خاطر شد، توان وتحرک ظاهرى و اجتماعى خویش را از دست مى دهد.
آنان که سحرخیز و متهجدند و «خواب » را بر دیده خود راه نمى دهند و«بى حالى » را از خود طرد مى کنند، از نیروى روحى ایمان و محبت به محبوب و معبود برخوردارند.
این «عشق برتر»، خواب و تنبلى را فرارى مى دهد.
انس با «یاد محبوب »، میزان تحمل و ظرفیت انسان را نسبت به بى خوابى و بیدار ماندن و نیایش شب و استغفار سحر و بهره گیرى ازلحظات ملکوتى «سحر»، مى افزاید. عشق به خدا، لحظات خلوت نیمه شب و صبحدم را، براى «شب زنده دارى »، دوست داشتنى و لذت بخش مى سازد.
«المستغفرین بالاسحار» (۳۷) ، ویژگى بندگان عارف و عاشق است که از«فیض سحر» بهره مندند.
یکى از راههاى کسب این توفیق، «زود خوابیدن »، براى «زودبرخاستن » است. آنان که تا دیر وقت و تا ساعتى از نیمه شب گذشته،همچنان در شب نشینى و گردش و گفتگو و تماشاى فیلم و مسابقات ورزشى به سر مى برند، روشن است که توفیق «سحرخیزى » ندارند.
جسم نیز استراحت و آسایش مى طلبد، تا بتواند بار روح را بکشد.
نباید «مدیون جسم » بود. این بدهکارى به بدن، سبب مى شود نتوانیم از این مرکب، براى «سفر شبانه » و «اسراء معنوى » استفاده کنیم.
خوشا نسیم لطیف و نوازشگر و بیدارگر صبحدم!
و دریغا از محرومیت از این نعمت روح بخش و شادابى آفرین.
نگویید «نمى شود!»،
اگر بخواهید، خیلى از این «نمى شود» ها «مى شود».
مشق و سرمشق
از نشانه هاى غناى هر مکتب، معرفى «الگو» براى پیروان خویش است.
«اسوه جویى » هم، نشان بالندگى فکر و اهداف یک انسان است.
نتیجه آنکه: هر که در پى الگو و اسوه است، «کمال جو» ست.
هر آیینى هم براى پیروان خود سرمشق معرفى کند، «کامل » است.
خوشحالیم که مکتب ما با صداى بلند و رسا، از سپیده دم طلوع خورشید دین تا به امروز و همیشه، اعلام کرده است که «اهل بیت »، اسوه کمالجویان و حق طلبان اند.
«على » و «فاطمه »، از این خورشیدهاى فروزان در «منظومه اهل بیت »اند که قرنهاست تاریخ را به زیر بال پرفروغ خویش کشیده اند و الهام بخش اهل دل اند.
آن که مى خواهد «عبودیت »، بر زندگانى اش سایه عفاف و پاکى نگهبان باشد،
آنکه مى خواهد در مکتب فضایل، نمونه و سرمشق دیگران باشد،
آنکه مى خواهد در خانه، در جامعه، با فرزندان، با همسر، با پدر و مادر،نسبت به دین خدا، نسبت به وضعیت مردم، نسبت به سرنوشت جامعه ونظام سیاسى، آنگونه باشد که خدا مى خواهد و دین مى پسندد، به «فاطمه »و «على » بنگرد، و به زهد و علم و ساده زیستى و نیایش شب و تربیت فرزندو دفاع از ولایت و جهاد در راه حق، تا مرز شهادت، که جلوه هایى گونه گون از شخصیت آن «بانوى نور» است.
«على » و «زهرا» را باید به نسل امروز و فردا شناساند.
آنکه «فاطمه » را بشناسد، دچار «فقر هویت » و «کمبود الگو» نخواهدشد و آنکه «على شناس » شود، اسوه اى خداپسند را شناخته است.
آنکه «زهراى اطهر» را الگوى خود قرار دهد، امواج فرهنگهاى بیگانه وبى ریشه، او را به این سو و آن سو نخواهد برد.
فاطمه، الگویى براى همه و همیشه است.
از نگاه در این «آینه عفاف » غفلت نکنیم و از روى این سرمشق، مشق بنویسیم.
على علیه السلام، سرمشق دیگرى براى پویندگان راه خداست، الگویى در همه حال براى هر نیکى و پاکى، اسوه اى کامل و جامع براى سلوک ناب، که قطب نماى عرفان است.
راه معنویت، پرفراز و نشیب، پر خوف و خطر و پر از وسوسه هاى شیطانى است. «جهاد با نفس » مى طلبد و غلبه بر خواهشهاى دل وتمناهاى نفس سیرى ناپذیر!
«سحر»، جلوه گاه نور و حضور است و همدم مردان خدا.
آنکه خواب را در دیده مى شکند و بستر نرم و گرم را به عشق رکوع وسجود و به شوق نماز و نیاز ترک مى کند، گامى در مسیر تزکیه برداشته است.
بى حالى در دعا یک بیمارى است. اگر به فکر درمان ضعفهاى روحى وجبران کاستیهاى معنوى هستیم، دارالشفایى بهتر از «معبد نیاز» و«عبادت و نماز» نیست.
کجایند نیایشگران شبهاى رازگویى با محبوب و نجوا با برترین کریم؟
مقتداى احیاگران شبهاى قدر، امام على علیه السلام است، آن چشمه روشن حقیقت! معجون «اشک » و «آهن »، پیشتاز جبهه جهاد و عرفان، اقیانوس کران ناپیداى عظمت و نیکى.
آنکه نگاهش روشنتر از سپیده بود، کلامش جوشانتر از چشمه، علمش،ژرف تر از اقیانوس، استقامتش عظیم تر از کوه، مهرش پناه درماندگان وقهرش در هم کوبنده ستمگران و منافقان و... در همان حال، قلبى خاشع وچشمى اشکبار و زبانى ذاکر و تنى لرزان از خشیت و خوف خدا داشت.
شبهاى کوفه، شاهد نجواهاى شبانه و عاشقانه مولا بود. و على علیه السلام،عبد همیشه معتکف در آستان عبودیت و محراب عبادت!
آنان که مى خواهند «معمار جان خویش » باشند، در هندسه وجود از امیرمؤمنان باید نقشه و الگو بگیرند.
اگر راه سلوک، دشوار است و نیازمند «راهنما»، على علیه السلام همان راهنماى خبیر و راه رفته بصیرى است که سالکان را به «مقصد» مى رساند.
اگر پاى رفتن داشته باشیم و عزم رسیدن!
پیر جوانان و جوان پیران
الگویابى، نیاز همیشگى ما در پیمودن «راه معنى » است. امام عزیز،یکى از این الگوهاست.
امام امت قدس سره معمار مدینه انقلاب بود.
و... پیش از آن، معمار مدینه دل و کشور جان خویش.
از ویژگى هایش، رهایى از تعلقات و دل نبستن به ناپایدارها و دست یافتن به گوهر «هب لى کمال الانقطاع » (۳۸) بود، که او را از اسارت این خاکدان رها ساخته بود.
با ما هم که بود، دل و جان در گرو آخرت داشت.
سرانجام، جان افلاکى اش از جسم خاکى به جوار حق پر گشود و ما را به ماتم نشاند و داغ غمش بر دلها نشست و سوز هجرانش به آتشمان کشید.
شخصیت جامعش الگوى «چگونه بودن » بود.
نماز عشق و نافله شب را به حماسه روز و عطر جهاد مى آمیخت و درکام فرزندان بسیجى اش مى ریخت.
شگفت مردى بود، آن پیرمرد برنا دل، آن پیر جوانان و جوان پیران!
نوحى بود که موجها را مى شکست و امت را نجات مى بخشید.
ایوبى بود صبرآموز، ابراهیمى بود بت شکن، عیسایى بود جان بخش،حسینى بود شهادت آموز!...
در سایه کرامتش، دین حق جان گرفت و اسلام عزیز درخشید و عزت مسلمان جان گرفت. علمدار اسلام ناب بود و زبان رساى قرآن و عزت شیعى و فرهنگ علوى.
اگر امروز، عده اى آن سوى «خندق ولایت » به توطئه مشغولند، براى انتقام از ضربتى است که از «تیغ حیدرى » این فرزند على علیه السلام خورده اند.
ما همچنان در سوگ قافله سالار رهایى، سیه پوشیم و در غم آن یوسف به سفر رفته چشم انتظار «فرج شیعه » به افق آینده مى نگریم.
امت، هنوز هم داغدار کوچ شبانه اوست، هنوز هم سر بر دیوار غم مى نهد و چو شمع، آرام آرام مى سوزد. دلها هنوز هم محشرى پرغوغا ازکلام عطرآگین اوست.
امت هنوز هم وفادار «ولایت » و عهد بسته با «مولا» ست.
یاد آن حاضر عصر غیبت و آن بار یافته به حضور، آن سراسر نور، آن زمینه ساز ظهور، هرگز از لوح دلها محو نخواهد شد. نامش، چراغ راه ما ویادش نیرو بخش امت است.
ما، میراث دار نهضتى عظیم هستیم که یادگار آن عزیز جاودانه است.بار سنگین حفظ انقلاب و پاسدارى از خون شهیدان بر دوش ما سنگینى مى کند. وارثان خط انبیا و شهدا را، چه رسالتى بزرگتر از «مرزبانى ارزشهاى الهى » است؟
چه کسانى، تکلیف سپردن این پرچم مقدس و نظام الهى را به صاحب اصلى اش بر دوش دارند؟
غم، همدم بى کسى است، اما نه کنون محتاج به بررسى است، اما نه کنون
آن روز که انقلاب، تعطیل شود هنگام مرخصى است، اما نه کنون
اگر «خالصان »، میدان را خالى بگذارند، «ریاکاران » صحنه گردان مى شوند.
اگر متعهدان درد آشنا از صحنه حضور «غایب » باشند، فرصت طلبان بیمار دل، خود را بر خواست مردم و سرنوشت دین و انقلاب، تحمیل مى کنند.
وقتى «خودیها» کنار روند، «بیگانه ها» میدان دار مى شوند و حق رامنزوى مى سازند. «قلب » ما نیز چنین است که اگر از فضایل تهى شود،رذایل جاى آن را مى گیرد و اگر عقل را «حاکم وجود» نسازیم، نفس وهوس، فرماندار دل و جان ما مى گردد.
در صحنه اجتماع نیز همین گونه است.
کسى که در برابر «گناه » بى تفاوت باشد، «عارف » نیست.
آنکه نسبت به وضعیت جامعه احساس مسؤولیت نکند، بویى از دیانت نبرده است، هر چند دائم در رکوع و سجود باشد!
عرفان ناب اسلامى، در متن جامعه است، نه در حاشیه و انزوا.
جوانانى که شوق وصال و عشق سلوک دارند و خود را از تبار رسول الله مى دانند و از سلسله «آل على » و پرورده «مکتب عاشورا» مى شناسند،هرگز به «مرگ تدریجى ارزشها» رضا نمى دهند و سکوت نمى کنند.
تکلیف «امر به معروف و نهى از منکر» به عهده کیست؟
مگر سیدالشهداعلیه السلام آن عارف انقلابى و زاهد حماسه ساز و انقلابى سالک، قیام خود را عمل به این «فریضه » معرفى نکرد؟
حیات بخشیدن به این فریضه، هم سازندگى اجتماعى است، هم «خودسازى » و «سلوک انقلابى ».
امام امت قدس سره، پیرى نشسته بر تارک زمان بود که به جوانان عصرخویش، الگوى مبارزه و مشق عرفان داد و راه دفاع از اسلام را آموخت وسهمى عظیم در احیاى معارف دین داشت.
راستى... احیاى این واجب و عمل به آن، وظیفه کیست؟
پى نوشتها:
۱) نهج البلاغه، صبحى صالح، حکمت ۴۱۲.
۲) آن نیست شجاعت که گلو چاک کنى.
مردانگى آنجاست که دل پاک کنى وقتى که به باشگاه تقوا رفتى اى کاش حریف نفس را خاک کنى
(نویسنده)
۳) حشر، آیه ۱۹.
۴) لیس لابدانکم ثمن الا الجنة الا فلا تبیعوها الا بها. (تحف العقول).
۵) العمل الخالص الذى لا ترید انح یحمدک علیه احد الا الله عز و جل(محجة البیضاء، ج ۸، ص ۱۲۸).
۶) حافظ.
۷) نهج البلاغه، صبحى صالح، حکمت ۲۳۴.
۸) تصفیة العمل اشد من العمل (امام على علیه السلام).
۹) انظر ان لا یراک الله حیث نهاک و لا یفقدک حیث امرک (العلم و الحکمة فى الکتاب و السنه، رى شهرى، ص ۹۹).
۱۰) من ورع عن محارم الله فهو من اورع الناس (وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۱۹۵).
۱۱) یونس، آیه ۷۲.
۱۲) لا تجعلوا علمکم جهلا و یقینکم شکا، اذا علمتم فاعملوا و اذا تیقنتم فاقدموا (نهج البلاغه، صبحى صالح، حکمت ۲۷۴).
۱۳) و اما الباطنة فالعقول (کافى، ج ۱، ص ۱۶).
۱۴) انا عرضنا الامانة على السموات... (احزاب، آیه ۷۲).
۱۵) آل عمران، آیه ۱۱۴.
۱۶) لا تکن ممن... ان عرضت له شهوة اسلف المعصیة و سوف التوبة(نهج البلاغه، فیض الاسلام، حکمت ۱۴۲).
۱۷) هر آنچه دیده بیند، دل کند یاد (بابا طاهر).
۱۸) نهج البلاغه، فیض الاسلام، حکمت ۴۱۲.
۱۹) امام صادق علیه السلام: ایاکم و النظر، فانه سهم من سهام ابلیس (وسائل الشیعه، ج ۱۴،ص ۶۰).
۲۰) طیران مرغ دیدى؟ تو ز پاى بند شهوت به در آى، تا ببینى طیران آدمیت.
۲۱) غررالحکم.
۲۲) ما محو تجلى الهیم آسوده ز حب مال و جاهیم همواره به مسند قناعت در کشور فقر، پادشاهیم.
۲۳) بقره، آیه ۱۸۳.
۲۴) امام على علیه السلام: من ملک شهوته کان تقیا (غرر الحکم).
۲۵) و قلوبهم معلقة بمحبتک (مفاتیح الجنان، مناجات المحبین، ص ۱۲۵).
۲۶) اى سرو پاى بسته، به آزادگى مناز آزاده من، که از همه عالم بریده ام.
۲۷) فالهمها فجورها و تقواها (شمس، آیه ۸۸).
۲۸) الهى! ان کان الندم على الذنب توبة فانى و عزتک من النادمین...(مناجات التائبین، مفاتیح الجنان، ص ۱۱۸) .
۲۹) خلى الذنوب صغیرها و کبیرها فهو التقى.
و احذر کماش فوق ارض الشوک، یحذر ما یرى.
لا تحقرن صغیرة، ان الجبال من الحصى.
۳۰) و ان علیکم لحافظین، کراما کاتبین. (انفطار، آیه ۱۱).
۳۱) تصفیة العمل اشد من العمل (الحیاة، ج ۱ ص ۲۷۸).
۳۲) بقره، آیه ۴۵.
۳۳) نمل، آیه ۶۲.
۳۴) دعیتم فیه الى ضیافة الله (پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله).
۳۵) و الصیام ابتلاء لاخلاص الخلق (نهج البلاغه، فیض الاسلام، حکمت ۲۴۴).
۳۶) پیامبر اکرم: «حسنوا القرآن باصواتکم فان الصوت الحسن یزید القرآن حسنا» (وسائل الشیعه، ج ۴، ص ۸۵۹) .
۳۷) آل عمران، آیه ۱۷.
۳۸) تعبیرى عرفانى در «مناجات شعبانیه ».

۴- سلوک اجتماعى
اغلب موضوعات این بخش، مسایل مرتبط با دیگران و نحوه برخورداخلاقى شایسته با مردم است.مسیر تربیت نفس و رسیدن به کمال، از میان مردم مى گذرد. اینهارا نیز بخشى از سیر و سلوک معنوى به شمار آوریم و درتصحیح رفتار اجتماعى و شیوه معاشرت خود بکوشیم.
آیین همرهى
آنجا که رفتن و پیمودن یک «راه »، نیازمند «همراه » است، باید این همراه را شناخت، تا بهتر ما را به «مقصد» برساند.
زندگى، یک راه است، دوستانمان هم، همراهان.
اما، باید دید که تا مقصد، همراد، یا رفیق نیمه راهند؟
آیا بازوى پرتوان مایند، در عمل و صحنه هاى زندگى؟
یا دست دشمنان اند، خنجر به دست و در انتظار فرصت؟
دور و برى هایتان را خوب نگاه کنید، نه با دید رفاقت و دوستى (که چشم واقع بین را کور مى کند) بلکه به دیده ارزیابى و در میزان و ترازوى دقت نظر.
نمى توان «اثرپذیرى » انسان را از معاشران و هم صحبتان انکار کرد.حشر و نشر با صالحان و نیکان، سازنده است، نشست و برخاست بافاسدان شرور و انسان هاى فرومایه و حقیر، ویرانگر است و تباهى آفرین.
لوح دل صاف است و صفحه ضمیر، روشن و تصویرپذیر.
نشستن ها و حرف زدن هاى پوچ و بى محتوا و غیبت و شوخى هاى نامناسب، گرچه خواسته «دل » است، اما دشمن «عقل » است. کنترل زبان از بیهوده گویى و گوش از بیهوده شنوى، گرچه دشوار است، اما نوعى جهاد ومبارزه است. بى جهت نیست که حضرت رسول صلى الله علیه وآله، مبارزه با نفس را«جهاد اکبر» نامید و پیروزى در این میدان را «پهلوانى » دانست!
«نفس »، بعد لجنى و هوس ها را تقویت مى کند و گوش سپردن به فرمان خرد، حرکت در سربالایى و پیمودن قله هاست، سخت، اماافتخارآفرین!
انتخاب دوست شایسته و همدم پاک، گامى در جلوگیرى از هرزگى ها وبیهودگى هاست.
کسى که به «سعادت » خویش دل بسته است، دل به دوستان هرجایى نمى بندد و مى کوشد تا همراه خیرخواه را از رفیق نیمه راه و بدخواه بازشناسد.
آیا «دوست » و «دوست نما» را مى شناسى؟
به «داود طائى » گفتند: چرا از مردم کناره گرفته، گوشه عزلت برگزیده اى؟
گفت: چه کنم با جماعتى که گناهانم را از من پنهان و پوشیده مى دارند!
شگفتا!... کسى اگر عیوب خویش را از دیگران بشنود خرسند مى شود،دیگرى رنجیده. یکى به استقبال نقادان مى رود و انتقاد را به عنوان یک هدیه مى پذیرد، دیگرى از آن گریزان است و ناراحت مى شود.
اگر کسى ما را متوجه عقربى گزنده یا سگى هار کند، یا آلودگى لباس وچهره مان را به ما بگوید، از او سپاسگزار مى شویم و ممنون. ولى چرا اگرضعف هاى اخلاقى یا خطاهاى اجتماعى مان را بگویند، مى رنجیم؟
مگر این نیز، مایه بى آبرویى نیست؟ که هست!
مگر برطرف ساختن آن، ما را به کمال و جمال نمى رساند؟ که مى رساند! پس این رنجیدگى از چیست؟
بگذاریم دیگران میدان و مجالى یابند تا ما را به خودمان بهتربشناسانند. ما نیازمند این گونه معرفت و «خودشناسى » هستیم.
عاقلانه آن است که انسان عیب خویش را از دیگرى بشنود و آن رابرطرف سازد. آن دیگرى چه دوست باشد، چه دشمن! دشمن، چون به چشم عداوت مى نگرد، عیب ها را هم بهتر مى بیند. ولى دوست، گاهى دوستانه مى گذرد و نادیده مى گیرد، یا به پاس حرمت دوستى، از گفتن عیوب ما پرهیز مى کند.
شما از کدام دوست بیشتر خوشتان مى آید؟ آنکه عیبتان را از شمامى پوشاند؟ یا آنکه صادقانه و از روى حسن نیت به شما مى گوید؟
کدام یک به «آینه » شبیه تر است و ما تا چه حد به آینه عشق مى ورزیم؟ و تا چه حد، آینه عیب نما را مى شکنیم؟
هر چه که در دیگران «بد» است، اگر در ما هم باشد، بد است.
درس بزرگى لقمان به ما داده که گفته است: ادب را از بى ادبان آموخته،هر چه که از کارشان ناپسند یافته، خود از آن پرهیز کرده است!...
آینه باشیم و آینه ها را دوست بداریم و با آینه ها دوست شویم.
گاهى «خود»، تبدیل به یک «بت » مى شود. نتیجه آن، بروزخصلت هایى همچون: خودخواهى، خودپرستى، خودبینى، خودپسندى،خودرایى، خودمحورى و خودستایى است.
اگر «نفس » ، کنترل و مراقبت نشود، سر از این طغیان و عصیان درمى آورد. آنگاه نمى توان حریفش شد و مهارش کرد و به راهش آورد.
این که انسان فقط و فقط خودش را قبول داشته باشد و به فکر و نظر وتشخیص دیگران هیچ ارزشى قائل نباشد (خود رایى و خود محورى)، یااینکه خود را از هر عیب و خطا مصون بداند و هر انتقادى را هر چنددلسوزانه و دوستانه، حمل بر غرض ورزى دیگران کند (خودپسندى وخودبینى)، اینها نشانه هایى از همان «بت » شدن نفس است، که آدمى را ازپذیرش هر پند و موعظه و نقد و ارشاد، محروم مى سازد و چنین کسى خودرا بى نیاز از هر راهنمایى و تذکر مى شناسد.
«مشورت »، یکى از راه هاى شکستن این بت است.
«پندپذیرى » و «قبول نقد»، گام دیگرى در این بت شکنى است.
احترام به دیگران و دورى از تکبر، همدردى با مردم در گرفتارى ها، تن دادن به کارهاى جمعى و همکارى، احتمال اشتباه در فکر و عمل خوددادن، پرهیز از جزم اندیشى و مطلق سازى نسبت به خود، گفتن «نمى دانم » آنجا که چیزى را نمى دانیم، خود را داناى همه چیز و کارشناس همه مسائل ندانستن و... اینها هم راهها یا نشانه هاى نجات از«خودپرستى » است.
شنیدن انتقاد از دیگران، اگر چه تلخ و سنگین است، ولى اگر بجا باشدو شنونده به کارگیرد و خویش را اصلاح کند، هم شیرین است، هم عملى است شجاعانه. (۱) .
«آینه » چون عیب تو بنمود راست «خود» شکن، آیینه شکستن خطاست
و... این «خودشکنى »، کمتر از «بت شکنى » نیست!
میوه درخت دانش
درخت را از میوه اش مى شناسند.
درخت هاى بى میوه هم، دست کم سایه اى دارد و اگر هم خشک شودهیزمى است براى سوزاندن و گرم شدن.
درخت تو گر بار دانش بگیرد.
به زیر آورى چرخ نیلوفرى را.
علم، پوستى دارد و مغزى. پوسته اش، همین فورمول ها، قانون ها واصطلاحات است. مغزش، «تواضع »، «ادب »، «بندگى » و...«معرفت »!
کدام عاقل فرزانه حاضر است عمر را صرف گردآورى بادام بى مغز وگردوى پوک کند؟
آن علمى که «نور» به حساب آمده و با مشیت الهى در دل هاى مستعدجاى مى گیرد، مجموعه این دانستنى ها و اصطلاحات نیست. روشنایى دل و صفاى باطن و معرفت و بصیرت، جلوه اى از آن «نورانیت » علم است.علم هایى هم هست که «کدورت خاطر» و «قساوت قلب » و «تکبر» و«غرور» مى آورد.
درختى که پربارتر باشد، شاخه هایش سر به زیرتر است. این، همان فروتنى است که از «بار دانش » سرچشمه مى گیرد و اگر جز این باشد، جهل و غرور است، اما با نماى فریبنده علم و عقل!
میان یادگیرى مشتى «اصطلاحات » در هر دانش و فنى، و رسیدن به «آدمیت » و «کمال انسانى »، فاصله بسیار است.
کم نیستند «دانشمندان نادان »!
اگر علم، «معرفت » نیاورد، درخت دانش خشکیده و بى ثمر است.
چه سود، اگر آنکه در مسیر «دانش » قرار دارد، حق علم و معلم و تعلیم را نشناسد؟
جوانان که در این راهند، به آموختن این فنون شایسته ترند، تا «زینت دانش » را به «گوهر ادب » بیارایند.
کرامت انسان به «علم » است، اما... دانشى که در درون دانشور هم روشنایى پدید آورد و «چراغ راه » شود و «نیروى رفتن »!
هر چیزى آفتى دارد. یکى از آفات علم هم «غرور» است.
آفت زدگان بوستان دانش قابل ترحم اند.
یکى بر مرکب غرور ثروت و قدرت سوار مى شود، دیگرى بر مرکب شهرت و ریاست، یکى هم سوار بر مرکب دانش مى شود و مى تازد و گرد وغبار راه مى اندازد و به دیگران بى اعتنایى مى کند و خود را «برترین »مى شمارد و از هر نقد و انتقاد و تذکرى بر مى آشوبد و خویشتن را مصون ازخطا و ایمن از اشتباه مى پندارد.
این، آن علمى نیست که در دل «خشیت » بیافریند و دانشور را به خدانزدیکتر سازد.
تعلیم دین ما این است که: تواضع و نرمش داشته باشید، هم نسبت به کسى که از او چیز آموخته اید، هم نسبت به کسى که به او دانش مى آموزید.یعنى فروتنى هم در برابر «استاد»، هم «شاگرد». (۲) .
اگر جز این باشد، نه شاگرد، توفیق فیض آموختن بیشتر مى یابد، نه استاد در قلب شاگردانش جاى مى گیرد.
رعایت «حق استاد»، نخستین نشانه «ادب علم آموزى » است، وبرخوردارى از تواضع و خاکسارى و گم نکردن خویش، نشانه دیگرى ازلیاقت «معلمى » است.
تا مى توان مغز داشت، چرا پوکى و پوچى؟
سخن و سکوت
«زبان »، یا کلید بهشت است، یا دوزخ!
شگفتا از کارسازى مهم این قطعه گوشت در دهان!
چه بسیار «حق »هایى که ناحق مى شود، با یک «شهادت دروغ ». و چه «ناحق »هایى لباس حق مى پوشد، با یک اعتراف نابجا.
بازى با آبروى دیگران خطرناک است. چه حیثیت هایى که با یک غیبت و تهمت بر باد مى رود و دیگر بازگشتى نیست و آبروى ریخته برخاک، جمع شدنى نیست.
چه دوستیهایى که با یک کلمه به دشمنى و جدایى مبدل مى شود،
چه «کلمه »هایى که رمز ناسپاسى و کفران است و موجب «سلب نعمت » مى گردد و نقمت و عذاب مى آورد. (۳) .
آنان که بر گفته هاى نا بجاى خویش پشیمان مى شوند، بسیارند; ولى چه سود؟ تیر رها شده از کمان بازگشتنى نیست و «حرف » همان تیر است و «دهان » همان کمان. چرا ایمان انسان با یک کلمه نسنجیده و یک نسبت ناروا بسوزد و خاکستر شود و بر باد برود؟
«عاقل »، مى اندیشد و سخن مى گوید، «بى خرد» مى گوید و آنگاه به تامل مى نشیند. (۴) .
به قول «بزرگمهر» حکیم:
«اندیشه کردن که «چه بگویم؟»، به از پشیمانى خوردن که «چراگفتم؟».
این زبان کوچک، اگر به رضاى خدا بچرخد، «نعمت بزرگ » است و اگربه ناحق حرکت کند، «وسیله نقمت » است.
زبان بى گناه است. ماییم که آن را به گناه وا مى داریم.
اینکه گفته اند: «کلام » اگر نقره باشد، «سکوت » طلاست، براى کسى است که نتواند مالک زبان و اختیاردار گفتار خویش باشد. براى چنین کسى، همان بهتر که دم فرو بندد و خموشى گزیند، تا زبان سرخ، سرسبزش را به باد ندهد.
به همان اندازه که گفتار نیکو، ارشاد، نصیحت، حقگویى، مطلوب وپسندیده است، حرفهاى بیهوده و گفتار بى محتوا و سخنان نسنجیده ولغویات و لهویات، منفور و نکوهیده است.
البته گاهى هم سکوت، «خیانت » است و سخن، «وظیفه ». ولى... کجا؟موقع شناسى بسیار مهم است. مهمتر از اصل گفتار، آن است که «کجا چه بگوییم؟».
هم گفتن سخن شایسته و دفاع از مظلوم و دفع یک تهمت، «عبادت »است، هم سکوت از بیهوده گویى و پرهیز از کلام بى ریشه و قول بى تحقق.
بسیارى پشیمان مى شوند که چرا گفتند؟ ولى ندامت بر «سخن ناگفته » کمتر است. چرا مهارى بر گفته ها نزنیم؟
«سخن »، چون تیرى است از کمان پرتاب مى شود.
«عمل »، چون گلوله اى است که از سلاح رها مى گردد و... بى شک، به جایى برخورد خواهد کرد. کنترل «گفتار» و «کردار»، گامى است مهم درخودسازى و سلوک. «اول اندیشه، وانگهى گفتار...»
تا سخنى نگفته اى، گفتار در اختیار توست. اما همین که تیر از کمان جست و سخن از دهان رست، نتایج و پیامدهایش از اختیار تو بیرون است. (۵) .
چاره، لحظه اى درنگ پیش از گفتار است. تامل در اینکه چه مى خواهى بگویى و چرا؟ انگیزه ات چیست و پیامد سخن کدام است وتاثیر مثبت و منفى آن چگونه است؟ نفس آدمى، میل به سرکشى و طغیان دارد. اگر بتوانى با قدرت اراده و اختیارت، مهارى بر سرکشى آن بزنى وزبان را در اختیار خود داشته باشى، از بسیارى «عواقب سوء» و«پشیمانیهاى بى ثمر» نجات خواهى یافت، وگرنه همچون مرکبى چموش بر زمینت خواهد زد!
«مهار نفس »، گاهى به پیشگیرى قبلى است، گاهى به کنترل بعدى.
گاهى باید درد ایجاد شده را درمان کرد، گاهى هم باید از ایجاد بیمارى پیشگیرى نمود.
آیا شده است که خود را بر غفلتها و حرفهاى بى حساب و برخوردهاى نسنجیده ملامت کنى و حسرت بخورى؟ خود این، مرحله اى از «بیدارى وجدان » است، مى توانى تقویتش کنى، تا آنجا که آینده را پیشاپیش بنگردو نتیجه هر سخن را بسنجد و پیش از رخ دادن صحنه حسرتبار، از وقوع آن جلوگیرى کند.
چگونه توان در آینه «کنون »، تصویر «آینده » را دید و اگر زشت است، ازآن پیشگیرى کرد؟
«نفس مهار شده »، آینه جان را شفاف تر مى سازد. و «نفس رها»،همین روز را هم تیره مى سازد.
کیست که از وراى گرد و غبار نفسانیات، بتواند سیماى «عقلانیت » راببیند؟
چه زشت است، بردگى نفس، و... چه نیکوست، رهایى از سلطه ابلیس ووسوسه هایش!...
شعله عمل سوز
کوچک شمردن گناه، یکى از گناهان بزرگ است.
زبان، یکى از اعضایى است که بیشترین گناه را مرتکب مى شود وکمترین بار گناه را حاضر است بر عهده بگیرد. شاید هم از این رو که «براده هاى سخن » و «ترکشهاى گفتار» را جزو اعمال به شمار نمى آورد، تااز عواقب آن پرهیز و پروا کند.
گاهى با چشم مى توان حرف زد، حرف نوازشگر یا دشنام آمیز.
گاهى با حرکت دست مى توان سخن گفت،
گاهى اشاره چشم و ابرو، گویاتر از خیلى حرفهاست.
پس «غیبت » را نمى توان در بدگویى زبانى و تحقیر کلامى پشت سردیگرى خلاصه کرد. گاهى همین اشارات و حرکات و چشمک ها و اداها وتقلید صداها و رفتارها نیز، همان تاثیر «غیبت کلامى » را دارد.
مگر مى توان به بهانه «طنز»، مؤمنى را غیبت کرد، یا به اسم برنامه شاد، با «آبرو» و «حیثیت » کسى یا کسانى بازى کرد؟ فلسفه تحریم غیبت،از یک سو حفظ شخصیت یک مؤمن است، از سوى دیگر نگهدارى خویشتن از رذیله خودخواهى و خودپسندى و عجب. هر کارى که موجب هتک حرمت و استهزاى یک فرد آبرومند و شریف شود، یا به انسان احساس «خود برتر بینى » بدهد، ناپسند است.
مجالس و محافل، وقتى به غیبت آراسته شود، یعنى به گناه آلوده شده است. و چه اشتباه است که «آلایش » را با «آرایش » عوضى بگیریم! و چه زشت است و خطرناک، که انسان با «رضاى مخلوق »، موجب «خشم خالق » گردد و براى «پسند مردم »، به «معصیت خدا» روى آورد.
آنکه غیبت مى کند، یا به نیت ستایش از خویش است، یا ریشه درحسد دارد، یا از غرور و تکبر سرچشمه مى گیرد، یا براى جلب توجه این وآن است، یا براى فرو نشاندن خشم است، یا بدگمانى عامل آن است، یاهمرنگى با جماعت،یا پذیرفتن بى تحقیق یک حرف و خبر... یا هم صرفایک شوخى و مزاح است و خوش بودن و خنداندن.
ولى... آنچه در این میان بر باد مى رود، «آبرو»ست. و آنچه بر جاى مى ماند، و بال گناه بر دوش و در نامه اعمال «غیبت کننده » است، که جز باقلم «رضایت طرف »، از کارنامه عمل حک و اصلاح نمى شود.
اگر کسى کاستیهاى خویش را در نظر آورد، به افشاى عیوب دیگران نمى پردازد.
در بعضى غیبت، بصورت یک «عادت » در مى آید.
ترک اعتیاد به غیبت، مشکل است، ولى «غیر ممکن » نیست.
دریغا که با آتش زبان و شعله غیبت، خرمن طاعات و صالحات خویش را سوزانده، خاکستر کنیم، دریغ!
گناهان برخاسته از زبان بسیار است و هر گناهى گوشه اى از دل را سیاه و صفحه اى از «نامه اعمال » را تباه مى سازد.
بیچاره کسى که حریف زبان خویش نباشد.
آنگاه هر روز یک فرزند نا مشروع به او تحویل مى دهد که نتیجه بذرافشانى ابلیس در سرزمین دل است. گناهانى همچون: دروغ، تهمت،سخن چینى، فحش، جدل، خود ستایى، باطل سرایى، تحریف حقیقت،کتمان حق، افشاى راز، مردم آزارى، تحقیر و استهزا، تند خویى وپرخاشگرى، قسم دروغ، شهادت ناحق، وعده هاى کذب و... همه زاده زبانهاى لجام گسیخته و بى مهار است.
همه این گناهان هم، به ذائقه نفس، خوش است و مطلوب نفس حیوانى ماست. ولى... بستن دهان به هنگام طغیان نفس، نقشه هاى ابلیس را نقش بر آب مى کند. به قول صائب تبریزى:
نیست درمان، مردم کج بحث را جز خامشى ماهى لب بسته، خون در دل کند قلاب را
البته که لال بودن و سخن نگفتن هنر نیست!
هنر آن است که زبان آزاد داشته باشى، اما بر گفتارت حاکم و مسلطباشى و هر سخنى را که بر ذهن و زبانت آمد، نگویى.
تا چه حد، زبان در اختیار توست؟ و تا چه حد تو در اسارت زبانى؟
پرگویان حراف، بیشتر اشتباه مى کنند و عافیت هم در «کم گویى وگزیده گویى » است. به قول خواجه نصیر طوسى:
«از حکیمى پرسیدند:
چرا استماع تو، از نطق، زیاده است؟
گفت: زیرا مرا دو گوش داده اند و یک زبان، یعنى دو چندان که مى گویى،مى شنو». (۶) .
نابخردان، نسنجیده مى گویند و حرفشان خلق آزار است و بى مایه و چه نیکو سخنى است کلام سقراط:
«اگر خاموش باشى تا دیگران به سخنت آرند، بهتر که سخن گویى وخاموشت کنند!» (۷) .
این جهان، جهان محاسبه است، آن جهان بیشتر! و خداوند، دقیقترین حسابگر است. آیا مى پندارید حساب تنها نسبت به اعمال است؟
«حرفها» هم جز و «عملها»ست.
پس حساب شده تر زبان بگشاییم، که پاسخگویى بر این همه سخن بسیار دشوار است!
نقادى خویشتن
کیست که بى عیب باشد؟ و کیست که خود را بى عیب بداند؟
آیا شگفت نیست؟... چشمى که در دیگران صدها عیب مى بیند، عیوب خویش را یا نمى بیند، یا نمى خواهد ببیند. این «حب نفس » است که چنین کوردلى براى آدمى پدید مى آورد.
کلامحبت چنین است و علاقه مندى به هر چیز، انسان را «کر» و «کور»مى کند تا ضعفها و عیوب آن را نبیند و نشنود.
حضرت رسول صلى الله علیه وآله فرمود: «خوشا آنکه پرداختن به عیوبش، او را ازعیوب دیگران باز دارد».
با نگاه و دیده اى که به نقادى و ارزیابى دیگران و حرفها خصلتها وعملکردشان مى پردازى، به خویش هم بنگر. اگر آنچه را در دیگران،ناپسند و زشت مى شمارى، در خودت نبود، خدا را شاکر باش. و الا اگر همان عیب و نقص را خود داشتى...
راستى، داستان طعنه زدن سیر به پیاز را در شعر «پروین اعتصامى »خوانده اى؟ (۸) .
عادت کرده ایم که عیب خود را نبینیم، یا براى آن محملى پیدا کنیم.این گریز از واقعیت است. شجاع کسى است که با صراحت آینه، صادقانه برخورد کند و خود را فریب ندهد و سر وجدان خویش کلاه نگذارد!
بزرگان، دشمنى را که عیب تو را بگوید، بهتر از دوستى دانسته اند که آن را پنهان سازد. (۹) چرا این کار را خودمان نکنیم؟
تشکیل یک جلسه جدى و محرمانه براى «انتقاد از خویش » چه عیبى دارد؟ انسان عیب دار اگر به چاره بیندیشد و بیمار به فکر درمان بیفتد، بهتراز پرده پوشى بر عیوب و کتمان درد است.
بد، بد است، چه از ما و چه از دیگران.
و... عیب هم، زشت است، چه در ما و چه در دیگران.
هم چشم گشودن به روى «عیب خویش » فضیلت است،
هم چشم بستن به روى «عیب دیگران ».
به فرموده حضرت رسول صلى الله علیه وآله: انسان آن قدر عیب دارد که پرداختن به آنها او را مشغول به خود سازد و به عیبجویى دیگران نپردازد! اما دشوارى کار در اینجاست که انسان عیب خود را هنر مى بیند و توجیه گر ضعفها وکاستیهاى خویش است.
راستى... چه باید کرد؟
نشست و برخاست با خبرگان عیب شناس و بصیر که حساس و دقیقند،مى تواند آینه اى باشد که کاستیهاى ما را به ما بنماید. اگر اهل دقت باشیم،گاهى اشاره ها، کنایه ها، نگاه ها و برخوردهاى اهل نظر و محاسبه، حامل «پیام » است و مى تواند «خط » بدهد.
چه عیب دارد که از دوستانمان بخواهیم عیوب ما را به ما تذکر دهند؟
نه از روى کین، بلکه با انگیزه تذکر و خیرخواهى،
نه به قصد ویران کردن، بلکه با هدف ساختن،
نه پیش دیگران و به قصد رسواسازى، بلکه خصوصى، در گوشى،برادرانه، دلسوزانه و اصلاحگرانه!
نه به عنوان ضربه، بلکه به صورت «هدیه ». آنگونه که امام صادق علیه السلام مى پسندید و توصیه مى فرمود.
اینجاست که «جهادى عظیم » لازم است و گذشتى فداکارانه از دوسوى: یکى آنکه تذکر مى دهد، دیگرى آنکه تذکر مى شنود.
جز انسانهاى با شهامت، کسى حاضر نمى شود که خویشتن را درمعرض نگاههاى نقاد و کنجکاو قرار دهد و نتیجه را هم، هر چه بودبپذیرد! و جز انسانهاى ارزشى، کسى حاضر نمى شود که به قصه خدمت به دوست، بدون مجامله و کتمان و مداهنه، خطاهاى دوست صمیمى اش رابگوید.
راستى که یافتن چنین دوستانى دشوار است، و «تداوم دوستى » با این اوصاف، دشوارتر!
دشمن کیست؟
«دشمن شناسى »، یکى از ضرورى ترین شناخت هاست، ولى دشمنى کردن با دشمن و دشمن دانستن او و هوشیارى در مقابل دشمنى هایش ازآن ضرورى تر است.
دشمن، تنها آن نیست که به خاک میهن ما تجاوز کند، یا نقشه قتل ونابودى ما را بکشد، یا اموال ما را بدزدد.
آنکه «گوهر یقین » را مى رباید و به جاى آن «تردید» و «شک »تحویلمان مى دهد، دشمن ماست.
آنکه «احساس مسؤولیت » را از ما مى گیرد و در عوض، «بى خیالى »تزریق مى کند، دشمن است.
آنکه «توکل » ما را غارت مى کند و بذر «بى اعتمادى » به وعده هاى خداو پیغمبر را در مزرعه جانمان مى پاشد، دشمنى دیگر است.
دشمن، دشمن است. دوست پنداشتن دشمن و ناتوان و ناچیز شمردن آن، غفلت آور است و موجب خنجر خوردن از پشت مى شود.
از دشمن صریح و رویاروى کمتر ضرر مى بینیم، تا دشمن پنهان و دور رو. (۱۰) .
آنکه آشکارا خود را دشمن معرفى مى کند، کم خطرتر از دشمنى است که شعار دوستى مى دهد و دشمنى خود را پوشیده مى دارد و نقاب دوستى وخیرخواهى به چهره مى زند. (۱۱) .
هم شناخت دشمن ضرورى است، هم آشنایى با شگردها و شیوه هاى دشمنى اش.
در حدیث است از قول امیرالمؤمنین علیه السلام که فرمود:
«بزرگترین دشمن، دشمنى است که مکر و کید خویش را بیشتر پنهان سازد». (۱۲) .
و آیا با «تسویلات » نفس و «وسوسه ها»ى آن آشنایید؟
با دشمن نفس، صلح کردن ننگ است چون در همه حال، با خرد در جنگ است
هر چند سخن ز آشتى مى گوید خصمى است که آتش بس او نیرنگ است
ساده لوح کسى است که به تمنیات بى پایان و سیرى ناپذیر و نامحدود«نفس » و خواسته هاى «دل »، سخاوتمندانه «آرى » بگوید!
«نفس اماره »، یک دشمن داخلى و خانگى است، از آن غافل نشویم!
نفس، گاهى انسان را از بالاترین مرتبه بر زمین مى زند و نعمت را به نقمت و عامل «عروج » را به وسیله «سقوط » تبدیل مى کند و مقام وشهرت را دامى براى صید انسان مى سازد.
دست یافتن، به «مقام »، همیشه موجب خوشحالى نیست.
گاهى کسانى که «بالا» مى روند، شدیدتر زمین مى خورند و آسیب مى بینند.
آنکه نتواند «خود» را در پیچ و خم جاذبه ها، لغزشگاه ها، هوس ها ووسوسه ها حفظ کند و خود را نساخته باشد، هر چه «بالاتر» رود، سقوطش هلاکت بارتر و شکننده تر است.
حضرت امام قدس سره فرمود:
«خدا نکند قبل از آنکه انسان خودش را بسازد، دنیا به او روى آورد.»
و چه سخن شگفت و هشدار دهنده و سازنده اى!
گاهى براى بعضى ها، کنار بودن از صحنه مقامها، مسؤولیتها و ریاستهامفیدتر و خوش عاقبت تر است، زیرا اگر مطرح و مشهور شوند، ظرفیت «شهرت » و «مقام » را ندارند و «خود» را گم مى کنند، بخصوص اگر ره صدساله را یکشبه طى کرده باشند و عنوان و نام و آوازه اى را که دیگران به طور طبیعى از رهگذر یک عمر تلاش و رنج و فداکارى به دست مى آورند،اینان در «جوانى » و آغاز راه و بدون طى آن مراحل کسب کرده باشند. به نوعى «دولت مستعجل » و می